تبليغاتX
قله نشین
قله نشین
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
۳۸

خيلی خوبه که آدم يکيو داشته باشه در زندگانی، که وقتی با اونه دلش هيچی و هيچ‌کس ديگه رو نخواد؛ و حتا به هيچ‌چی و هيچ‌کس ديگه هم فک نکنه.

این روزا حال بسیار خوشی دارم بااینکه خیلی وقتا میشه گریه ام میگیره ، گاهی به جاده خاکی میزنم گاهی به بیراهه میزنم ، اما با این حال خیلی حالم خوبه

سطح رابطه ام با دوستام خیلی کم شده ، مدتها ست از جودی خبر ندارم، با اقلیما در تماس نیستم و واسه تماس با طلوع همش امروز و فردا میکنم

تو این 38 روز فقط دوبار اقلیما رو دیدم یه بار خودش خواست و یه بار هم تو مهمونی دوستانه خونه ی حنا دیدمش ، که اونجا هم اصلا پیش هم نشسته نبودیم و صحبتی نشد ، البته دیدم داره با نرگس صحبت میکنه وازش در مورد گرامر زبان انگلیسی می پرسه ، منم خودمو به اون راه زدم و ترجیح دادم واسه علاقه مندی های دوستم احترام قائل بشم و چیزی نگم ؛ که بی خیال بسه دیگه اینهمه سرت تو کتاب و درس بوده وبچه مثبت بودی ، احساس کردم لابد اون اینجوری سیستم عاملش تعریف شده .

دوتا مراسم عروسی تو این هفته رفتم و فردا شب هم عروسی غزل جون هست

دوستای دیگه رو هم ای کم و بیش دیدم و احوالپرس بودم ولی نه مثل گذشته

واسه خوشی ِ حال خودم خیلی کارا کردم و خیلی برنامه ها ریختم اما ترجیها ً نه توقعی از خیل عظیم رفقا داشتم و نه دیگه میخوام داشته باشم

یه جورایی یا من یه پله ازشون جلوترم یا بسیار پله عقب تر! و نتیجه اینکه من و اونا تو دوخط موازی حرکت میکنیم و جناحمون شدیداً فرق میکنه

یه چند نا آدم مشکوک هم اومدن و کامنت گذاشتن و از نوشته هاشون معلوم بود که منو میشناسن از جمله "سمیرا" که من حدس زدم باید اقلیما باشه و بقیه هم یا همکارا بودن یا دوستانی که یه آشنایی نسبی دارن و یا هر کس دیگری !

این روزا روزنه ای از اجابت اطراف خودم حس میکنم که میدونم واسه رسیدن به اونجایی که میخوام باید پلهایی رو پشت سرم و پیش روم خراب کنم که هم غیر ممکن هست و هم دور از عقل

میگفت هر وقت یه مسئله ناراحت کننده برات اتفاق افتاد سعی کن به اون پیش داوری اولت بها ندی و چند تا پیش داوری دیگه هم بکنی و راههای دیگه رو هم سبک سنگین کنی ، گفت هر وقت چیزی دلخورت کرد بزن به پات و بگو مهم نیست واز کنارش رد شو !

خدا رو شکر تو این یه هفته مسئله ی دلخور کننده ای رخ نداد و تقریبا همه چی در حالت استند بای هست و منم راحتم و راضی

رابطه ام با خدا کمی کمرنگ شده و این نه به دلیل بنده ی بد بودن هست بلکه یه جور خلسه است که این روزا دلم نمیخواد پرش کنم میخوام که شرمنده ی مهربونی خدا بشم ! و برای اینکار به قول مامان ترمه باید اول خراب بشه تا بعد آباد بشه!

یکی کامنت گذاشته که : (تو دغدغه ای جز پیدا کردن بابای هیراد نداری و گله کردن از دوستات که بهت توجه ندارن!)این نظر خیلی منو برآشفت ، چیزی حدود80-70 وب لاگ تو گوگل ریدر من لینک هستن وقتی میخونمشون میبینم دغدغه های اونا فرقی با مال من نداره ، تو همه اشون پر از گله از شریک زندگی ، شریک عشقی یا اوضاع احوال بچه اشونه ! هر کسی واسه خودش یه سری دغدغه هایی داره که حداقل برا خودش اهمیت داره ، من گله هامو ننوشتم که کسی بخونه ورویه اشو عوض کنه ، چون خوشبختانه دوستام اصلا نمیخونن وب لاگ رو ، می نویسم تا خالی از دلخوری بشم و زندگی رو شادمانه ادامه بدم

از نظر من بابای هیراد فقط میتونه یه نفر باشه و وقتی شدن اون امکان نداره ، پس هر کسی که میتونه باشه باشه ، مهم نیست و منم دنبالش نمیرم باید خودش بیاد و پیدا بشه ! زندگی فقط یه بار میتونه غیر منطقی جریان پیدا کنه و بقیه وقتا باید کاملا منطقی و عاقلانه باشه و هر کسی لیاقت بی منطق بودن رو نداره و من فقط واسه یه نفر "خر" میشم

دنبال دوستای تازه نیستم یعنی اولش میخواستم باشم اما دیدم هیچ فایده ای نداره چون هماهنگ شدن با آدمای تازه انرژی تازه میخواد و زمان می بره ، پس تصمیم گرفتم با  همین قدیمیها البته با روش جدید برخورد کنم و فعلا هم موفق بودم

من دوستای خوبی دارم ، دوستایی که تو انتخابشون نهایت سخت گیری و ظرافت رو به خرج دادم و نمیخوام از دستشون بدم ، اما دیگه نمیخوام طوری باشه که نه من آویزون اونا باشم نه اونا طوری با من رفتار کنن که من احساس کنم دارن برام کم میذارن یا کلاس میذارن

عادله ، غزل، فیروزه ، طلوع ، اشک، آسیه ، اقلیما ، شوکو ، جودی ، نارنجی و به تازه گی آلیس ، البته دوستای متفرقه ای هم دارم که از بودن باهاشون لذت می برم اما رابطه ام صمیمانه و جدی نیست

گاهی شده دوستام دلخورم کردن ، منو رنجوندن ، نسبت به من بی توجهی کردن و...... اما ازا ونجایی که دوستان برگزیده ی من هستن سعی کردم فراموش کنم و تلافی نکنم

چند شب پیش که دفتر جوونی هامو ورق میزدم اصلا دلم نخواست برگردم به گذشته ها ، اما هوس صبح سه شنبه ها و ابوذر سال 80 روکردم ، دلم واسه یه آشنای دور که خودم و به انتخاب خودم از زندگی و خاطره هام حذفش کردم تنگ شد ، خواست دوباره ببینمش ، اما دیگه نه من دانشجو هستم و نه اون و نه سه شنبه ها بر میگردن ...

حتی به بنده ی خدا بودنم در اون زمانها غبطه نخوردم ، چون فکر میکنم رابطه ام الان با خدا بهتره ، از نظر من خدا اونقده بزرگ هست که واسه خاطر یه گناه (چه بزرگ چه کوچیک) بنده اش رو مجازات نمیکنه وتلافی یی در کار نیست ، اگه امروز من زنده ام نفس میکشم و هوای شهرم متبوع هست فقط فقط به خاطر لطفی هست که اون در حقم روا داشته و خدایی به این بزرگی معطل پیش فرستاده های من نیست تا بخواد نعمت عطا کنه

ازاینکه امسال به من توفیق حضور در مراسم اعتکاف رو داده خیلی خوشحالم و انشالله که بتونم فردا شب به موقع حضور پیدا کنم و توبه کنم و باز مثل همه ای روزهای گذشته چیزی رو بخوام و کوبه ی دری رو بکوم که تا به الان میلی به باز کردنش به روی من نداشته

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی  ِ اهل  ِ خرداد


نوشته شده در تاريخ شنبه 13 تیر1388 توسط قله نشین
۳۷

تعطیلات بسیار مفرحی بود جای اونایی که دلشون میخواست همراه باشن خالی!

صبح ساعت ۶با هایدی رفتیم تا روستای "چاریشت" یه صبحانه مشتی زدیم به رگ و کلی هم گفتمان بین راه داشتیم

ساعت ۱۲ظهر خوافیدم تا ۴:۳۰ و بعدش ناهار سنتی خوردیم "نون جوش"

کمی به اهل خانه در چیدن وسایل کمک کردم و بعدنماز لباس پوشیدم رفتم پاتختی دخمل همساده

نمیدونم چرا وقتی اونا داشتن با ترانه "انگار نه انگار - منصور" میرقصیدن من گریه ام گرفته بود!

یه سر به عمه جونم زدم و احوالشو پرسیدم آخه از ۱تیرماه ندیده بودمش و بسی دلتنگ شده بودیم

وقتی رسیدم خونه اولش طالبی و خربوزه خوردم "توبه گرگ مرگ می باشد" بعد سریال (ترمه) و بعدش هم سریال (درچشم باد) رو دیدم و آنزمان که ساعت از ۲۳بسیار گذشته بود راهی اتاق مان شدیم و پس نوشتن واگویه هایمان برای مخاطب ناشناس تصمیم گرفتیم که بخوابیم

شب بخیر عزیزان


نوشته شده در تاريخ شنبه 13 تیر1388 توسط قله نشین

36

امروز میخوام لحظه به لحظه خبر رسانی کنم :

ساعت 7:20 بدو بدو رفتم تا به سرویس رسیدم ، تو سرویس کشیدم کنار تا اگه چشمک خانوم افتخار بدن بیان کنار ما بشینن که بازم پوزشون پــُلـُت بود منم دیگه تحویل نمیگیرم و منتظرم هر وقت حال ایشون خوب شد خودش پیش قدم بشه

صفر خط تلفن داخلی من بعد مدتها که باز بود و راحت میشد با ارباب رجوعها در تماس باشیم طی یه عملیات انتحاری و مخفیانه قطع شده و دیگه باید همه اش به سانترال حواس پرت مان بسپریم که یه شماره رو بعد از 100سال بگیره

الان تو اتاق من میخوام چای بخورم و منتظرم کمی خنک بشه ، عرفان اینجاست و همش مامان مامان میکنه و آلیس هم در حال سرو کله زدن با بچه اشه

آنت داره جواب سوالهای مزخرف یه روزنامه رو میده و من اصلا حس و حالشو ندارم که جواب بدم ، باشه آخر وقت ترتیبشو میدم

شوکو بعد مدتها تل زد و کمی گفتمان کردیم و خبر رسانی کرد

راستی دیروز رفتم مانتومو پرو کردم جاتون خالی اینقده خوشمل بود ، به به من شدم 61:30و این باعث میشود بسی خرسند باشیم ، قابل توجه دوستان اینجانب زمان رفتن به تهران 16اردیبهشت 88 وزنمان 65:600 بوده است و دقیقا من 4کیلو کاهش وزن داشته ام

راستی ما امشب عروسی دعوتیم ، دوتا خونه اون طرف تر ، رو کارت عروسی مکان مراسم جشن پاتختی رو هم نوشته !

عصر هم میخوام برم باشگاه و بعدش پیاده بیام خونه و بعدترش آماده بشم واسه عروسی

شاید فردا عصر اگه ماشین باشه برم قبرستون

دیشب داشتم دل نوشته هامو نگاه میکردم ، سال 79 ، دقیقا نه سال قبل  ، آرزوهای جوانی مو ، جای اسم مخاطب نوشته هام ..... گذاشته بودم ، حالا میتونم اسم هر کی رو دلم بخواد اون تو وارد کنم و تازه به بابای هیراد پز بدم که من از n  سال قبل هم عاشق دلسوخته تو بودم "هر هر"

راستی من بچه خوبی شدم واین روزا آب زیاد میخورم امیدوام در اثر کاهش وزن صورتم خراب نشه ، تازه خیلی بیشتر امیدوارم در اثر استفاده از این لایه بردار خارجی جوشهای صورتم خوب بشه و بعدش برم کاری واسه جای لک های جوشها بکنم ، فکر کنم بخور و پاک سازی طبیعی خیلی بهتر باشه

فعلا اصل برنامه رسوندن وزنم به 55 کیلوگرم می باشد

* میگما یه بنده خدایی خیلی باید ممنون مامانش باشه ، چون بهانه کرد مامانم نمیذاره من با شما ازدواج کنم! ، آخه یادمه دو سال پیش من 59 کیلو بودم زمان خاستگاری ، که ایشون گفت وزنت الان خوبه دیگه چاق تر نشی ! البته من میدونم ایشون به خاطر چاقی مفرط ما "هر هر " نخواستن با ما مزدوج بشن "هر هر" بعدش دید اگه اینو بهانه کنه من سریع و سه سوته لاغر میشم ، نه که من خیلی بی شوهر مونده بودم میخواستم خودم بار ایشون کنم "هر هر" ، این شد که مادر گرامی شون رو بهانه کردن و گفتن نمیشه ایشون رضایت نمیده و ازدواج با رضایت خانواده ها کلی دردسر داره خوشا به حال وقتی باز خانواده پشتیبان ما نباشه....

* دل نوشته هامو که میخوندم ، توش پر از التماس به خدا بود که مثلا واسه اینکه نماز امشبم دیر وقت شده ، یا نماز صبحم قضا شده منو جریمه نکن و مجازات نکن !  ، به حال الانم که نگاه میکنم می بینم عجبا ، این روزا هر وقت دلم میخواد و حسش هست نماز از عشق و صفا میخونم مثل دیشب بعد اذون مغرب و عشاء

خب دیگه اداره تعطیل داره میشه بهتره وب لاگ آپدیت بشه ، تا شنبه احتمالاً خدا نگهدار دوستای گلم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 تیر1388 توسط قله نشین

۳۵

این پست کمی مالیخولیایی می باشد لطفا گیر ندهید اصلا حسش نیست !!!

دیروز مرخصی داشتم و رسماً به اتفاق دو برادر ویک عدد خواهر شدیم نوکر بی جیره مواجب مامان خانومی و به تمیزکاری ورنگ کاری و.......خونه پرداختیم

شب عروسی پسر همسایه بود که شخصاً قنداق شدنش رو هم شاهد بودم و یادم میاد در سن 5ساله گی برای همکارای مامان تعریف میکردم با آب و تاب که سر بچه دیده میشده موقع رفتن مادر به بیماستان و ضمنا یادمه که بابای خدا بیامرز سر فلکه ابوذر با ژیان سبزرنگش ترمز زد و خانوم ِ زنبیل به دست رو سوار کرد و مامان پرسید کجا میرین؟ گفت بیمارستان واسه تولد بچه ، که مامان پرسید شوهرت کجاست گفت ماموریت !

فکر کنید همه این صحنه ها یادمه و الان اون بچه شب دامادیشه ، رسما ً دپرس می باشممم

دیشب از عروسی که برگشتیم نماز خوندم و قرآن خوندم و دیگه از فرط خسته گی ولو شدم ، تابستونه و زمان اینکه آدمی که به خودش و پوششش آزاد باش بده ، یه پیراهن کوتاه قرمز که روش عسک خرسی های تپلی بود رو پوشیدم و دیگر هیچ

تا خرخره رفتم زیرپتو و چشمامو بستم و رفتم تو خیالات باطل:

اینجانب بانو قله نشین عاشیق یه مردی می باشم که بنا به دلایلی مدتی هست افسرده گی داره و منو هیچ اصلاً تحویل نمیگیره ، منم اونقده سر تق شدم که اونو تحویل نمیگیرم و سکوتی بس عجیب در روابطمان حکم فرماست

من رفتم به یه ماموریت کاری در پایتخت ایران زمین و دقیقا همون روزی که کارم تمام شده و قرار بوده با هواپیما فردا صبحش بیام بیرجند ، یهو گوشی موبایلم شروع میکنه به خوندن شعر عسل بانو ، ذوق میکنم و جواب میدم ، من روی پل هوایی هستم و اونی که پشت خط هست تقاضا میکنه که زیر پامو هم یه نگاهی بندازم ، اووووووووووو wooow آقای شازده زیر پل هوایی وسط یه اتوبان داره منو تماشا میکنه و میگه فقط به خاطر تو اومدم که پیش هم باشیم!

منم سریع پله ها رو یکی دوتا میکنم و میام پیشش ، دستم ناخودآگاه میره لای انگشتای بزرگ و مردونه اش پناه میگیره

ساعت هنوز 14 نشده تصمیم میگیریم بریم پارک ساعی و بستنی قیفی میگیریم و هی لیس می زنیم و هی از خودمان حرف مفت در میکنیم

از سرپائینی خیابان ولیعصر میایم پائین و همچنان دست در دست هم می باشیم ، به رستورانی میرسیم و ناهاری نوش جان می نمائیم

در یک فضای سبز اون حوالی روی چمنهای نمناک مینشینیم و عقده ی دل میگشائیم

-     دیووووووونه میدونی من عاشق این بهانه هاتم ، میدونی چند وقته به هیچی حسودی نکردی، به دخترایی که مامانم واسه من پیدا میکنن تا منو داماد کنن ، به حتی روشن شدن چراغ آی دی ئی که تو فکر میکنی وقتی با اون  onمیشم یعنی تو سر کار هستی و دارم با بقیه چت میکنم ، به در مغازه واستادنم و دید زدن دخترا و حتی به لباس پوشیدنم ، میدونی چقده دلم لک زده که بهم گیر بدی و بهانه گیری کنی و من باورم بشه نسبت به من حس مالکیت داری

+ من باید اینجوری باشم ؟ خیال کردی من از سنگم ؟ خیال کردی تحمل من چقده ؟ "بعدش اشکام دونه دونه از گونه هام قل بخوره و بریزه رو بازوهای مردونه ی تو که منو محکم بغل کردی"

بعدش با هم بریم هتل محل اقامت تو و من رو تخت تو دراز بکشم و تو رو صندلی نشسته باشی و منو تماشا کنی تا من خوابم ببره ، بعدش فردا صبحش من از پرواز جا بمونم و تو بگی بی خیال ، بعدش بریم سینما و فیلم سوپر استار ببینیم و بعدشم فیلم وقتی همه خواب بودن و بعدش بریم ترمینال جنوب سوار اتوبوس بشیم ، کنار هم بشینیم و تا خود بیرجند "دقیقا 18ساعت " کنار هم حرف بزنیم و چیپس و پفک بخوریم  و تخمه بشکنیم

داشتم هنوز صحنه ی هتل و تخت و اینکه آقای شازده  کجا بخوابه رو طراحی میکردم که خواب چشمانمان را ربود و از اونجایی که خربوزه نخورده بودیم دیگه از بیدار خوابی های شب قبل خبری نبود

صبح که چشمامو باز کردم ، پس از بازخوانی خواب شب گذشته به یاد آوردم که خواب دیدم :

یه خانومه اومد تو مغازه ای که من و شازده کار میکنیم و پرسید که اینجا کسی هست لیسانس زمین شناسی ِ ، منم دست بلند کردم که منم گفت دنبالم بیا برات یه کار مرتبط با تحصیلاتت پیدا کردم ! به شازده اشاره کردم و گفتم احتمالا زیادی دوتایی پر حرفی کردیم "انگار مغازه کلاس درس باشه " اونم گفت اشکالی نداره برو درستش میکنم

خانومه منو برد توی یه مغازه پر از گل و گیاه واونجا منو سین جین کرد که رابطه ات باپسر رئیس چیه ؟ نمیشه که پسر رئیس بی خودی سفارش کسی رو بکنه و دستور بده که حق اخراجش رو ندارین و.... ،گفتم خب اینکه هیچی هیچی هم نیست ، نیست یعنی یه چیزایی هست ، اما هنوز جدی نیست ، فعلا فقط دوستیم

یهو دیدم بارون گرفت ، تعجب کردم وسط چله تابستون این بارون ریز و سریع چیه ؟ رفتم وسط خیابون منتظری (درحالی که باخودم میگفتم من عاشق بارون توی تابستونم که بشه با تاپ بری زیر بارون و خیس بشی) زیر بارونا رقصیدم ، یهو دونه های برف اومدن پائین ولی زودی دوباره بارون گرفت و من هویجور میرقصیدم

آخر خوابم هم اینطوری بود که من مامان شده بودم ، مامان یه پسمل ناز  و جینگولی ، که باباش که آقای شازده می باشد ازش تو بیمارستان قبل اینکه بچه رو تحویل من بدن عسک گرفته بود و تازه عسک پسمل ما رفته بود رو کارتها و مجله های تبلیغاتی

بعد اینکه پسملمون رو به ما دادن ، بابای پسمل منو برد اتاقش و گفت رو تخت من دراز بکش و من اونجا چون یه خانوم بودم که یه نی نی دنیا اورده بودم و بسیار نیاز به بغل داشتم به بابای پسمل اشاره کردم که بغل و.... صبح شده بود و دیگه بغل بی بغل


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط قله نشین
۳۴

من بمیرم دیگه آخر شب خربوزه و طالبی نمیخورم

یکی منو هی از خواب ناز بیدار میکرد و مجبور بودیم شال وکلاه کنیم عنر عنر بریم ....و نمیذاشت دوساعت کپه مرگمونو بذاریم و رها بشیم

یکی هم که باز بیدار میکرد و هی سرفه و سرفه و سرفه


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تیر1388 توسط قله نشین
Blog Skin