خيلی خوبه که آدم يکيو داشته باشه در زندگانی، که وقتی با اونه دلش هيچی و هيچکس ديگه رو نخواد؛ و حتا به هيچچی و هيچکس ديگه هم فک نکنه.
این روزا حال بسیار خوشی دارم بااینکه خیلی وقتا میشه گریه ام میگیره ، گاهی به جاده خاکی میزنم گاهی به بیراهه میزنم ، اما با این حال خیلی حالم خوبه
سطح رابطه ام با دوستام خیلی کم شده ، مدتها ست از جودی خبر ندارم، با اقلیما در تماس نیستم و واسه تماس با طلوع همش امروز و فردا میکنم
تو این 38 روز فقط دوبار اقلیما رو دیدم یه بار خودش خواست و یه بار هم تو مهمونی دوستانه خونه ی حنا دیدمش ، که اونجا هم اصلا پیش هم نشسته نبودیم و صحبتی نشد ، البته دیدم داره با نرگس صحبت میکنه وازش در مورد گرامر زبان انگلیسی می پرسه ، منم خودمو به اون راه زدم و ترجیح دادم واسه علاقه مندی های دوستم احترام قائل بشم و چیزی نگم ؛ که بی خیال بسه دیگه اینهمه سرت تو کتاب و درس بوده وبچه مثبت بودی ، احساس کردم لابد اون اینجوری سیستم عاملش تعریف شده .
دوتا مراسم عروسی تو این هفته رفتم و فردا شب هم عروسی غزل جون هست
دوستای دیگه رو هم ای کم و بیش دیدم و احوالپرس بودم ولی نه مثل گذشته
واسه خوشی ِ حال خودم خیلی کارا کردم و خیلی برنامه ها ریختم اما ترجیها ً نه توقعی از خیل عظیم رفقا داشتم و نه دیگه میخوام داشته باشم
یه جورایی یا من یه پله ازشون جلوترم یا بسیار پله عقب تر! و نتیجه اینکه من و اونا تو دوخط موازی حرکت میکنیم و جناحمون شدیداً فرق میکنه
یه چند نا آدم مشکوک هم اومدن و کامنت گذاشتن و از نوشته هاشون معلوم بود که منو میشناسن از جمله "سمیرا" که من حدس زدم باید اقلیما باشه و بقیه هم یا همکارا بودن یا دوستانی که یه آشنایی نسبی دارن و یا هر کس دیگری !
این روزا روزنه ای از اجابت اطراف خودم حس میکنم که میدونم واسه رسیدن به اونجایی که میخوام باید پلهایی رو پشت سرم و پیش روم خراب کنم که هم غیر ممکن هست و هم دور از عقل
میگفت هر وقت یه مسئله ناراحت کننده برات اتفاق افتاد سعی کن به اون پیش داوری اولت بها ندی و چند تا پیش داوری دیگه هم بکنی و راههای دیگه رو هم سبک سنگین کنی ، گفت هر وقت چیزی دلخورت کرد بزن به پات و بگو مهم نیست واز کنارش رد شو !
خدا رو شکر تو این یه هفته مسئله ی دلخور کننده ای رخ نداد و تقریبا همه چی در حالت استند بای هست و منم راحتم و راضی
رابطه ام با خدا کمی کمرنگ شده و این نه به دلیل بنده ی بد بودن هست بلکه یه جور خلسه است که این روزا دلم نمیخواد پرش کنم میخوام که شرمنده ی مهربونی خدا بشم ! و برای اینکار به قول مامان ترمه باید اول خراب بشه تا بعد آباد بشه!
یکی کامنت گذاشته که : (تو دغدغه ای جز پیدا کردن بابای هیراد نداری و گله کردن از دوستات که بهت توجه ندارن!)این نظر خیلی منو برآشفت ، چیزی حدود80-70 وب لاگ تو گوگل ریدر من لینک هستن وقتی میخونمشون میبینم دغدغه های اونا فرقی با مال من نداره ، تو همه اشون پر از گله از شریک زندگی ، شریک عشقی یا اوضاع احوال بچه اشونه ! هر کسی واسه خودش یه سری دغدغه هایی داره که حداقل برا خودش اهمیت داره ، من گله هامو ننوشتم که کسی بخونه ورویه اشو عوض کنه ، چون خوشبختانه دوستام اصلا نمیخونن وب لاگ رو ، می نویسم تا خالی از دلخوری بشم و زندگی رو شادمانه ادامه بدم
از نظر من بابای هیراد فقط میتونه یه نفر باشه و وقتی شدن اون امکان نداره ، پس هر کسی که میتونه باشه باشه ، مهم نیست و منم دنبالش نمیرم باید خودش بیاد و پیدا بشه ! زندگی فقط یه بار میتونه غیر منطقی جریان پیدا کنه و بقیه وقتا باید کاملا منطقی و عاقلانه باشه و هر کسی لیاقت بی منطق بودن رو نداره و من فقط واسه یه نفر "خر" میشم
دنبال دوستای تازه نیستم یعنی اولش میخواستم باشم اما دیدم هیچ فایده ای نداره چون هماهنگ شدن با آدمای تازه انرژی تازه میخواد و زمان می بره ، پس تصمیم گرفتم با همین قدیمیها البته با روش جدید برخورد کنم و فعلا هم موفق بودم
من دوستای خوبی دارم ، دوستایی که تو انتخابشون نهایت سخت گیری و ظرافت رو به خرج دادم و نمیخوام از دستشون بدم ، اما دیگه نمیخوام طوری باشه که نه من آویزون اونا باشم نه اونا طوری با من رفتار کنن که من احساس کنم دارن برام کم میذارن یا کلاس میذارن
عادله ، غزل، فیروزه ، طلوع ، اشک، آسیه ، اقلیما ، شوکو ، جودی ، نارنجی و به تازه گی آلیس ، البته دوستای متفرقه ای هم دارم که از بودن باهاشون لذت می برم اما رابطه ام صمیمانه و جدی نیست
گاهی شده دوستام دلخورم کردن ، منو رنجوندن ، نسبت به من بی توجهی کردن و...... اما ازا ونجایی که دوستان برگزیده ی من هستن سعی کردم فراموش کنم و تلافی نکنم
چند شب پیش که دفتر جوونی هامو ورق میزدم اصلا دلم نخواست برگردم به گذشته ها ، اما هوس صبح سه شنبه ها و ابوذر سال 80 روکردم ، دلم واسه یه آشنای دور که خودم و به انتخاب خودم از زندگی و خاطره هام حذفش کردم تنگ شد ، خواست دوباره ببینمش ، اما دیگه نه من دانشجو هستم و نه اون و نه سه شنبه ها بر میگردن ...
حتی به بنده ی خدا بودنم در اون زمانها غبطه نخوردم ، چون فکر میکنم رابطه ام الان با خدا بهتره ، از نظر من خدا اونقده بزرگ هست که واسه خاطر یه گناه (چه بزرگ چه کوچیک) بنده اش رو مجازات نمیکنه وتلافی یی در کار نیست ، اگه امروز من زنده ام نفس میکشم و هوای شهرم متبوع هست فقط فقط به خاطر لطفی هست که اون در حقم روا داشته و خدایی به این بزرگی معطل پیش فرستاده های من نیست تا بخواد نعمت عطا کنه
ازاینکه امسال به من توفیق حضور در مراسم اعتکاف رو داده خیلی خوشحالم و انشالله که بتونم فردا شب به موقع حضور پیدا کنم و توبه کنم و باز مثل همه ای روزهای گذشته چیزی رو بخوام و کوبه ی دری رو بکوم که تا به الان میلی به باز کردنش به روی من نداشته
عمر غصه هاتون کوتاه
_ آبی ِ اهل ِ خرداد
تعطیلات بسیار مفرحی بود جای اونایی که دلشون میخواست همراه باشن خالی!
صبح ساعت ۶با هایدی رفتیم تا روستای "چاریشت" یه صبحانه مشتی زدیم به رگ و کلی هم گفتمان بین راه داشتیم
ساعت ۱۲ظهر خوافیدم تا ۴:۳۰ و بعدش ناهار سنتی خوردیم "نون جوش"
کمی به اهل خانه در چیدن وسایل کمک کردم و بعدنماز لباس پوشیدم رفتم پاتختی دخمل همساده
نمیدونم چرا وقتی اونا داشتن با ترانه "انگار نه انگار - منصور" میرقصیدن من گریه ام گرفته بود!
یه سر به عمه جونم زدم و احوالشو پرسیدم آخه از ۱تیرماه ندیده بودمش و بسی دلتنگ شده بودیم ![]()
وقتی رسیدم خونه اولش طالبی و خربوزه خوردم "توبه گرگ مرگ می باشد" بعد سریال (ترمه) و بعدش هم سریال (درچشم باد) رو دیدم و آنزمان که ساعت از ۲۳بسیار گذشته بود راهی اتاق مان شدیم و پس نوشتن واگویه هایمان برای مخاطب ناشناس تصمیم گرفتیم که بخوابیم
شب بخیر عزیزان![]()
36
امروز میخوام لحظه به لحظه خبر رسانی کنم :
ساعت 7:20 بدو بدو رفتم تا به سرویس رسیدم ، تو سرویس کشیدم کنار تا اگه چشمک خانوم افتخار بدن بیان کنار ما بشینن که بازم پوزشون پــُلـُت بود منم دیگه تحویل نمیگیرم و منتظرم هر وقت حال ایشون خوب شد خودش پیش قدم بشه
صفر خط تلفن داخلی من بعد مدتها که باز بود و راحت میشد با ارباب رجوعها در تماس باشیم طی یه عملیات انتحاری و مخفیانه قطع شده و دیگه باید همه اش به سانترال حواس پرت مان بسپریم که یه شماره رو بعد از 100سال بگیره
الان تو اتاق من میخوام چای بخورم و منتظرم کمی خنک بشه ، عرفان اینجاست و همش مامان مامان میکنه و آلیس هم در حال سرو کله زدن با بچه اشه
آنت داره جواب سوالهای مزخرف یه روزنامه رو میده و من اصلا حس و حالشو ندارم که جواب بدم ، باشه آخر وقت ترتیبشو میدم
شوکو بعد مدتها تل زد و کمی گفتمان کردیم و خبر رسانی کرد
راستی دیروز رفتم مانتومو پرو کردم جاتون خالی اینقده خوشمل بود ، به به من شدم 61:30و این باعث میشود بسی خرسند باشیم ، قابل توجه دوستان اینجانب زمان رفتن به تهران 16اردیبهشت 88 وزنمان 65:600 بوده است و دقیقا من 4کیلو کاهش وزن داشته ام
راستی ما امشب عروسی دعوتیم ، دوتا خونه اون طرف تر ، رو کارت عروسی مکان مراسم جشن پاتختی رو هم نوشته !
عصر هم میخوام برم باشگاه و بعدش پیاده بیام خونه و بعدترش آماده بشم واسه عروسی
شاید فردا عصر اگه ماشین باشه برم قبرستون
دیشب داشتم دل نوشته هامو نگاه میکردم ، سال 79 ، دقیقا نه سال قبل ، آرزوهای جوانی مو ، جای اسم مخاطب نوشته هام ..... گذاشته بودم ، حالا میتونم اسم هر کی رو دلم بخواد اون تو وارد کنم و تازه به بابای هیراد پز بدم که من از n سال قبل هم عاشق دلسوخته تو بودم "هر هر"
راستی من بچه خوبی شدم واین روزا آب زیاد میخورم امیدوام در اثر کاهش وزن صورتم خراب نشه ، تازه خیلی بیشتر امیدوارم در اثر استفاده از این لایه بردار خارجی جوشهای صورتم خوب بشه و بعدش برم کاری واسه جای لک های جوشها بکنم ، فکر کنم بخور و پاک سازی طبیعی خیلی بهتر باشه
فعلا اصل برنامه رسوندن وزنم به 55 کیلوگرم می باشد
* میگما یه بنده خدایی خیلی باید ممنون مامانش باشه ، چون بهانه کرد مامانم نمیذاره من با شما ازدواج کنم! ، آخه یادمه دو سال پیش من 59 کیلو بودم زمان خاستگاری ، که ایشون گفت وزنت الان خوبه دیگه چاق تر نشی ! البته من میدونم ایشون به خاطر چاقی مفرط ما "هر هر " نخواستن با ما مزدوج بشن "هر هر" بعدش دید اگه اینو بهانه کنه من سریع و سه سوته لاغر میشم ، نه که من خیلی بی شوهر مونده بودم میخواستم خودم بار ایشون کنم "هر هر" ، این شد که مادر گرامی شون رو بهانه کردن و گفتن نمیشه ایشون رضایت نمیده و ازدواج با رضایت خانواده ها کلی دردسر داره خوشا به حال وقتی باز خانواده پشتیبان ما نباشه....
* دل نوشته هامو که میخوندم ، توش پر از التماس به خدا بود که مثلا واسه اینکه نماز امشبم دیر وقت شده ، یا نماز صبحم قضا شده منو جریمه نکن و مجازات نکن ! ، به حال الانم که نگاه میکنم می بینم عجبا ، این روزا هر وقت دلم میخواد و حسش هست نماز از عشق و صفا میخونم مثل دیشب بعد اذون مغرب و عشاء
خب دیگه اداره تعطیل داره میشه بهتره وب لاگ آپدیت بشه ، تا شنبه احتمالاً خدا نگهدار دوستای گلم![]()
۳۵![]()
این پست کمی مالیخولیایی می باشد لطفا گیر ندهید اصلا حسش نیست !!!
دیروز مرخصی داشتم و رسماً به اتفاق دو برادر ویک عدد خواهر شدیم نوکر بی جیره مواجب مامان خانومی و به تمیزکاری ورنگ کاری و.......خونه پرداختیم ![]()
شب عروسی پسر همسایه بود که شخصاً قنداق شدنش رو هم شاهد بودم و یادم میاد در سن 5ساله گی برای همکارای مامان تعریف میکردم با آب و تاب که سر بچه دیده میشده موقع رفتن مادر به بیماستان
و ضمنا یادمه که بابای خدا بیامرز سر فلکه ابوذر با ژیان سبزرنگش ترمز زد و خانوم ِ زنبیل به دست رو سوار کرد و مامان پرسید کجا میرین؟ گفت بیمارستان واسه تولد بچه ، که مامان پرسید شوهرت کجاست گفت ماموریت !
فکر کنید همه این صحنه ها یادمه و الان اون بچه شب دامادیشه ، رسما ً دپرس می باشممم![]()
دیشب از عروسی که برگشتیم نماز خوندم و قرآن خوندم و دیگه از فرط خسته گی ولو شدم ، تابستونه و زمان اینکه آدمی که به خودش و پوششش آزاد باش بده ، یه پیراهن کوتاه قرمز که روش عسک خرسی های تپلی بود رو پوشیدم و دیگر هیچ
تا خرخره رفتم زیرپتو و چشمامو بستم و رفتم تو خیالات باطل:
اینجانب بانو قله نشین عاشیق یه مردی می باشم که بنا به دلایلی مدتی هست افسرده گی داره و منو هیچ اصلاً تحویل نمیگیره ، منم اونقده سر تق شدم که اونو تحویل نمیگیرم و سکوتی بس عجیب در روابطمان حکم فرماست
من رفتم به یه ماموریت کاری در پایتخت ایران زمین و دقیقا همون روزی که کارم تمام شده و قرار بوده با هواپیما فردا صبحش بیام بیرجند ، یهو گوشی موبایلم شروع میکنه به خوندن شعر عسل بانو ، ذوق میکنم و جواب میدم ، من روی پل هوایی هستم و اونی که پشت خط هست تقاضا میکنه که زیر پامو هم یه نگاهی بندازم ، اووووووووووو wooow آقای شازده زیر پل هوایی وسط یه اتوبان داره منو تماشا میکنه و میگه فقط به خاطر تو اومدم که پیش هم باشیم!![]()
منم سریع پله ها رو یکی دوتا میکنم و میام پیشش ، دستم ناخودآگاه میره لای انگشتای بزرگ و مردونه اش پناه میگیره
ساعت هنوز 14 نشده تصمیم میگیریم بریم پارک ساعی و بستنی قیفی میگیریم و هی لیس می زنیم و هی از خودمان حرف مفت در میکنیم
از سرپائینی خیابان ولیعصر میایم پائین و همچنان دست در دست هم می باشیم ، به رستورانی میرسیم و ناهاری نوش جان می نمائیم
در یک فضای سبز اون حوالی روی چمنهای نمناک مینشینیم و عقده ی دل میگشائیم
- دیووووووونه میدونی من عاشق این بهانه هاتم ، میدونی چند وقته به هیچی حسودی نکردی، به دخترایی که مامانم واسه من پیدا میکنن تا منو داماد کنن ، به حتی روشن شدن چراغ آی دی ئی که تو فکر میکنی وقتی با اون onمیشم یعنی تو سر کار هستی و دارم با بقیه چت میکنم ، به در مغازه واستادنم و دید زدن دخترا و حتی به لباس پوشیدنم ، میدونی چقده دلم لک زده که بهم گیر بدی و بهانه گیری کنی و من باورم بشه نسبت به من حس مالکیت داری ![]()
+ من باید اینجوری باشم ؟ خیال کردی من از سنگم ؟ خیال کردی تحمل من چقده ؟ "بعدش اشکام دونه دونه از گونه هام قل بخوره و بریزه رو بازوهای مردونه ی تو که منو محکم بغل کردی"![]()
بعدش با هم بریم هتل محل اقامت تو و من رو تخت تو دراز بکشم و تو رو صندلی نشسته باشی و منو تماشا کنی تا من خوابم ببره ، بعدش فردا صبحش من از پرواز جا بمونم و تو بگی بی خیال ، بعدش بریم سینما و فیلم سوپر استار ببینیم و بعدشم فیلم وقتی همه خواب بودن و بعدش بریم ترمینال جنوب سوار اتوبوس بشیم ، کنار هم بشینیم و تا خود بیرجند "دقیقا 18ساعت " کنار هم حرف بزنیم و چیپس و پفک بخوریم و تخمه بشکنیم![]()
داشتم هنوز صحنه ی هتل و تخت و اینکه آقای شازده کجا بخوابه رو طراحی میکردم که خواب چشمانمان را ربود و از اونجایی که خربوزه نخورده بودیم دیگه از بیدار خوابی های شب قبل خبری نبود
صبح که چشمامو باز کردم ، پس از بازخوانی خواب شب گذشته به یاد آوردم که خواب دیدم :
یه خانومه اومد تو مغازه ای که من و شازده کار میکنیم و پرسید که اینجا کسی هست لیسانس زمین شناسی ِ ، منم دست بلند کردم که منم گفت دنبالم بیا برات یه کار مرتبط با تحصیلاتت پیدا کردم ! به شازده اشاره کردم و گفتم احتمالا زیادی دوتایی پر حرفی کردیم "انگار مغازه کلاس درس باشه " اونم گفت اشکالی نداره برو درستش میکنم
خانومه منو برد توی یه مغازه پر از گل و گیاه واونجا منو سین جین کرد که رابطه ات باپسر رئیس چیه ؟ نمیشه که پسر رئیس بی خودی سفارش کسی رو بکنه و دستور بده که حق اخراجش رو ندارین و.... ،گفتم خب اینکه هیچی هیچی هم نیست ، نیست یعنی یه چیزایی هست ، اما هنوز جدی نیست ، فعلا فقط دوستیم
یهو دیدم بارون گرفت ، تعجب کردم وسط چله تابستون این بارون ریز و سریع چیه ؟ رفتم وسط خیابون منتظری (درحالی که باخودم میگفتم من عاشق بارون توی تابستونم که بشه با تاپ بری زیر بارون و خیس بشی) زیر بارونا رقصیدم ، یهو دونه های برف اومدن پائین ولی زودی دوباره بارون گرفت و من هویجور میرقصیدم
آخر خوابم هم اینطوری بود که من مامان شده بودم ، مامان یه پسمل ناز و جینگولی ، که باباش که آقای شازده می باشد ازش تو بیمارستان قبل اینکه بچه رو تحویل من بدن عسک گرفته بود و تازه عسک پسمل ما رفته بود رو کارتها و مجله های تبلیغاتی
بعد اینکه پسملمون رو به ما دادن ، بابای پسمل منو برد اتاقش و گفت رو تخت من دراز بکش و من اونجا چون یه خانوم بودم که یه نی نی دنیا اورده بودم و بسیار نیاز به بغل داشتم به بابای پسمل اشاره کردم که بغل و.... صبح شده بود و دیگه بغل بی بغل![]()
من بمیرم دیگه آخر شب خربوزه و طالبی نمیخورم
یکی منو هی از خواب ناز بیدار میکرد و مجبور بودیم شال وکلاه کنیم عنر عنر بریم ....و نمیذاشت دوساعت کپه مرگمونو بذاریم و رها بشیم
یکی هم که باز بیدار میکرد و هی سرفه و سرفه و سرفه
