تبليغاتX
قله نشین
درباره وبلاگ

من چله نشين بن ِ چاهم چندی...

غافل ز من اين قافله ها در گذرند

رفتند و دگر مسافر مصر نماند!

يارب!

که اگر نباشد آن واسط فيض

هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نويسندگان

قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
سه شنبه 3 آذر1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

نمیدونم دقیق ساعت چند بود که واسه امر واجب از خواب ناز اجباراً پا شدم فقط میدونم تاریک بود هوا و ستاره ها تو آسمون . سرد بود و سوز سرما بیداد میکرد

مجبور شدم بخاری اتاق رو تندتر بکنم و در همان حالت نیمه خواب نیمه بیدار تصمیم گرفتم ظهر به کمک مامان لحاف پنبه ای رو از انباری بیارم بیرون و با اینکه خونه امسال به یمن لطف مسئولین بعد از N سال پیشرفت بشر گاز کشی شده اما کاری که لحاف پنبه ای ِ سفت و سنگین میکنه گاز هم نمیکنه !

من دیشب حسابی سرما خوردم یه اتاق ۱۲ متری و یه بخاری گازی که میتونی تا هر اندازه که دلت میخواد تندش بکنی . ولی سرد بود ....

امروز صبح رئیس هنوز تل نزده و احضاریه نفرستاده الحمدلله

وقتی دوباره خواب چشمامو فرا گرفت یه خوابی دیدم که ازخدای مهر پرور و مهر گستر میخوام که دروغ نباشه

خواب دیدم توخونه امون جشن عروسی به پاست

اولین دوستی که بهم تبریک گفت مژگان بود خانوم آقای مزمز و مادر آینوش جیگیلی

دیدم از اداره امدم هراسون چی باید بپوشم اصلا وضعیت آرایشم چی میشه من یک ماهه که آرایشگاه نرفتم ابروهام خیلی پشمالو شده !

به هایدی تل زدم که بی خبر نباشه چون بهش قول دادم اگه قرار باشه مزدوج بشم مثل بعضی ها "خجسته و نارنجی" بعد عقد خبرگزاری نکنم

داشتم با خودم غرغرمی کردم که این آلیس هم وقت گیر آورده همین امروز که باهش کار دارم رفته مرخصی

خدابیامرز بابام هم بود مثل یه روح سرگردان و ناظر . چیزی نمیگفت نه خوشحال بود نه ناراحت فقط نظاره گر بود

مادر بزرگم از در خونه با عمه و عمو وارد شد و کلی خدا روشکر خدارو شکر میگفت که بالاخره من راضی شدم تن به امر خطیر ازدواج بدم

معین ماشین ۴۰۵ مشکی مونو (ما الان بی ماشین می باشیم ) رو داده پسمل همسایه و اونم زده به تیر بتونی چراغ برق و درب و داغون شده و شوهر عمه گفته به پرو پای پسر همسایه نپیچین هیچی پول نداره واسه تعمیر ماشین . منم تو دلم میگم خب عجب ادمیه این معین چرا بهش هیچی نمیگه اگه من بودم بهش یادآوری میکردم ماشینمونو خراب کرده باید درست بکنه

خونه بسی شلوغه و من نمیدونم که واسه مراسم عقد باید کت دامن بپوشم یا لباس ماکسی به رنگ قهوه ای نسکافه ای !

تازه اشم همه اش مضطرب هستم که داماد پشیمان نشود و نیاید یه وقتی خدای نکرده

هی به ساعتی که عاقد را وقت داده بودیم نگاه میکردم و هی به درب خانه و اینکه چرا فلانی نمی آید!

بیدار که شدم ساعت ۷:۰۵ بود و باید که میرفتیم اداره خصوصا ً که به جولی هم قول داده بودیم برویم دنبالش

اما باز هم میلمان کشید چشمان مبارک را ببندیم و ببینیم که آخرش آقای داماد می آیند و ما چشممان به جمال بخت ِمان روشن میشود یا نه

اما دریغ و افسوس که وقت رفتن به اداره بود و نمیشد بیشتر از این در رختخواب غلت خورد و خوافید

به دلیل کمبود وقت نه صورتی بشستیم ، نه شیر-عسلی میل نمودیم، نه هم مسواکی ، نه سرخاب سفیدابی ....

چند برش نون از فریزر برای صبحانه دونفری با خانوم آلیس برداشتیم و ماشین را از پارکینگ به بیرون منتقل نموده و گازُ گرفتیم به سمت اداره

و البته خانوم جولی زانتیائشان خوب شده بود و دیگر مزاحم تنهایی ما نشدن

الانم حالم خوبه و باز نیاز به قضای حاجت و امر واجب و ... میداشته باشیم

زت زیاد- ارادتمند شما ترگل بانو



سه شنبه 3 آذر1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

صبح روز ۵آبان ماه مصادف با ۳شنبه روز از ایام هفته بود . معین الدوله بیروت تشریف داشتن و من و مامی مشغول تمیز کاری !

باندهای ضبط رو واسه مراسم عصر جابجا کردم و بعد کلی تفکر و ابتکار دو عدد از باندها در هال و دوتا در اتاق پذیرایی نصب گردید

آقای داماد به رسم قدیم الایام تشریف آوردن جهت امر مادر زن سلام با یک سینی شیرینی و یک عدد سکه پارسیان

پس از میل کردن لیوانی شربت و شیرینی شال و کلاه کردن و با یک عدد ربع سکه که مادرجان کف دست دامادشان گذاشتن تشریفشان را بردند

از اونجایی که حدود ۸۵نفر از مدعوین به عروسی نیامده بودن تالار ۴۳ غذا ی اضافه پس فرستاده بودن !

و ما هم برای ناهار خونه مادر شوهر خواهرمان دعوت بشدیم

آقای داماد امدن دنبال ما برای بردن لباس پاتختی عروس و تحویل درب آرایشگاه

بعد از ناهار به خانه مُشرَف شدیم و ما شال و کلاه کرده راهی آرایشگاه "فرح" شدیم ، که ایشان هم با اینکه به ما قول ساعت ۱۶ را داده بودن پس از ۱۰ دقیقه انتظار هنوز نیامده بودن و خب ما هم بسی عصبانی و دلواپس که مهمانان در خانه می باشند و خواهر عروس نیست گاز رو گرفتیم و رفتیم به آرایشگاه کوچه روبرویی به اسم "ویولا"

خانوم مشاطه گر تشریف نداشتن و شاگرد ایشان هم مشغول مسیج بازی با یار مبارک

لطف نمودن تل زدن به صاحب سالن و گفتن مشتری دارین ، خودشان هم کمی موهای ما را خیساندن و سشوار سرسری ئی کشیدن به موهایمان و باز به مسیج بازی مشغولیدند!

بالاخره با کلی آخ و اوخ موهای ما از حالت صافی و لختی ِ سنگین به حالتی بسی زیبا مبدل شده و ما هم پس از تماسهای پی در پی جناب معین الدوله که خانومها خانه را اشغال نموده اند و بیا و ماشین را بیاور به خانه رسیدیم

سلامی هول هولکی کردیم و رفتیم به اتاق خود جهت تعویض لباس ،منظورم همان کت- دامن مشکی سفید که بالایش ۵۵ هزار تومان پیاده شده بودیم بود.

با هیبتی بسی زیبا به سراغ مهمانان رفتیم و ازاونجایی که خواهر عروس طفلک یک عدد خواهر دارد و او هم که عروس مجلس بود و خواهر شوهر هم نشده است که در این مواقع نیش زبان بزند و عروسان گرام را وادار به همکاری بکند یک تنه مثل "کُز ِت" بی نوا مشغول کار شد

البته ناگفته نماند که در حد اپسیلون دختر عمه ها و دختر عموها و زن پسر عمو و زن عمو به خودشان تکان دادن و همکاری کردند

و عمه های همنام عروس و داماد هم مقادیری به خواهر طفلکی عروس کمک کردند

ولی در واقع ما خودمان کیک برش میزدیم ، خودمان کیک تعارف میکردیم ، خودمان بستنی هم تعارف میکردیم ، پیش دستی جلوی مهمانان میگذاشتیم و بعدش به جمع آوری ظرف و ظروف مشغول میشدیم

البته خاطر نشان کنم که تحت هیچ شرایطی ما پیش دستی و چاقو و چنگال نشستیم

و تازه اشم پسرعمه نی نی گلویمان در امر خشک کردن چنگالهای تر به ما کمک هم کردند

مهمانان زدند و رقصیدند و خوش بودن تا به مرحله بازگشایی کادوها رسیدیم که البته بیشترش وجه نقد رایج کشور عزیزمان بود

خانواده ی داماد رقاص های خوبی بودن و خانواده عروس بسی در این امر بی هنر

دقایقی به بهانه گفتمان با دوست غایب از نظر خود را در حیاط خانه پنهان نمودیم و ملت را مجبور کردیم کمی کار پذیرایی و تعویض سی دی و یافتن آهنگهای مورد نظر "گل پری جون بله ...." بشوند

ساعت ۲۰:۲۷ دقیقه زن دائی سینا گفتن تی وی را روشن بکن که دخترمان دلنوازان را ببیند و ما هم بهانه از خودمان در کردیم که این مهمانان که به بهانه تماشای دلنوازان از جایشان بلند شده و رخت و لباس به تن کرده که بروند با روشن شدن تی وی سر جایشان میخ کوب میشوند و با عرض شرمنده گی بگذارید اینها بروند به روی چشم تی وی روشن میشود

تازه اشم اونقده یه سری از مهمونا که درحال رقص و حرکات موزون عربی ترکی کردی آمریکایی و ... بودند در خانه ی ما لنگر انداخته بودند که بالاجبار چای هم درست کرده و تعارف زدیم

رقص محلی بانوان پیر مجلس هم بسی جالب بود

خلاصه هر چی قر و فر در کمرهای دوستان بود حواله بیرون شد

مهمانها رفتند به سلامتی ، عروس و داماد هم رفتن آتلیه برای عکس یادگاری

بالاخره ساعت ۲۲ شب خانه خالی از هر گونه عنصر غریبه ای شد و من و مامی و معین تنها مشغول تماشای سریال شمس العماره شدیم

بالا رفتیم دوغ بود پائین اومدیم  ماست بود ، قصه ی ما راست بود


مسأله 61ـ آب نيم خورده «حيوانات نجس» مانند سگ و خوك نجس است، امّا نيم خورده حيوانات حرام گوشت (مانند گربه و جانوران درنده) پاك است هرچند خوردن آن مكروه است.

مسأله 62ـ مستحبّ است آب نوشيدنى كاملاً تميز بوده باشد، خوردن آبهاى آلوده كه موجب بيمارى مى گردد حرام است، آبهاى شست و شو نيز شايسته است تميز باشد از آبهاى متعفّن و آلوده تا آنجا كه ممكن است، بايد پرهيز شود.

 



دوشنبه 2 آذر1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

وقتی یه قُلُپ از چایی داغ میخوری نتیجه اش میشه این :

من واسه خودم یه قانون دارم : دعواهای شخصی مال بیرون از محیط کار هست

یعنی الان آمپرم زده بالا یکی اگه یه کارد بذاره جلوم شاید برم نارنجی رو گردن بزنم

نه تو رو خدا جلومو نگیرین بذارین برم ....

به کسی برنخوره لطفاً

این وب لاگ شخصی ِ منه و هر چی دلم بخواد توش مینویسم

مردم هر منطقه ای به یه خصوصیت اخلاقی معروفن

مثلاً خساست اصفهانی جماعت زبانزد خاص و عام هست "شرمنده یک سین عزیز"

حالا مردم شهر ما هم به غریب نوازی معروفن

ولی هر کی گفته رو که نیست سنگ پای قزوین ِ احتمالاً مشکل لکنت زبان داشته و میخواسته بگه "فردوس" گفته "قزوین"

از وقتی اینجا استان شده هم استانی های گرامی نصف ظرفیت اشتغال شهرستان عزیزمان را اشغال نموده اند (خب نوش جونشون همت کردن تستهای بیشتری تو آزمون استخدامی زدن . دستمال به دستی شون حرف نداشته .پارتی و سهمیه هاشون نمره ۲۰ بوده . ریش و چادر هم بله دیگه... )

امروز دیگه آمپرم چسبید به ته ِ ته ! وقتی م.م تل زد و آمار خواست گفتم به من ربطی نداره برید از نارنجی بپرسین

گفت سامانه نمیتونه آمار گیری کنه

گفتم فرض کنید سامانه ای وجود نداره . من به خانوم یه فایل اکسل تحویل دادم که حاوی کلیه اطلاعات موجود هست . ماشالله خودشون لیسانسیه رایانه گرفتن ازدانشگاه آزاد واحدشیروان . فیلتر کردن که بلدن . کافیه کلیه اطلاعات موجود به شهرستان فردوس رو جدا کنند و از اونا باز صادره های سال ۸۶ رو بُلد کنن و به شما آمار اشتغال در سال ۸۶ در شهرستان فردوس رو تحویل بدن

بنده خدا م.م هم دید خیلی کُفری می باشم قفول کرد و قضیه ختم به خیر شد

الانه میخوام برم پیش رئیس بزرگ و بگم زین پس کلیه ماموریتهای تهران رو میخوام خودم برم . وقتی قراره زحماتشو من بکشم . غرغراشو من بشنوم . چرا حق ماموریت و هواپیما سواری شو یکی دیگه به جیب بزنه

جرات داری بگو من هواپیما ندیده هستم

خیلی هم با آقامون N مرتبه سوار طیاره شدیم و جهانگردی کردیم



یکشنبه 1 آذر1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

رادیو میگفت زوجهای خوشبخت رو میبرن سفر حج عمره

مگه من و بابای هیراد خوشبخت نیستیم ؟

هستیم خب

این پسمل توپولو که که داره خودشو میشوره سند خوشبختی ماست دیگه

 



پنجشنبه 28 آبان1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

نمیدونم شاید دعواهای زن و شوهری واسه یه عده ای جالب ترباشه اخه آمار کامنت دونی های یه عده از ۱۰۰ بالا میره مال من بعد سه روز که از آپ میگذره هنوز رو عدد ۵ فیکس شده و تغییری نکرده

دیگه مهم نیست....

به قول گیلاسی وقتی آدم حد نهایتش رو میچشه دیگه این غم و غصه های کوچیک جایی ندارن واسه بهانه گیری  و دلتنگی!

دیروز یه خواب بد دیدم ، خیلی بد ،طوری که تو خواب گریه کردم و وقتی بیدار شدم چشمام خیس بود !

خواب دیدم یکی از همکارا به خاطر اینکه وقتی بابام رضایت داده من با پسر فلانی ازدواج کنم اما من رضایت نمیدم و برگه عقدنامه رو امضاء نمیکنم یه لگد به پشت پام زد و من با درداون لگد گریه کردم و مامانم عصبانی شده که اون همکار به چه حقی به دخترش لگد زده ،اما من همچنان با صدای بلند گریه میکردم و حاضر نبودم به خاطر خوش آیند مادر بزرگ که با پسر عشقولانه اش دارم مزدوج میشم تن به این ازدواج سراسر اشتباه بدم !

درسته که خواب بود اما منو خیلی بهم ریخت .....


به نظر شما من احمق نیستم :

که وقتی میرم تو اتاق چشمک به احترام حضورم سلام میکنم ،و اون با بی میلی و آروم جواب سلام منو میده ؟ اونوقت اون که میاد اتاقمون به آلیس و آنت سلام میکنه و مثل گاو سرشو میندازه پائین و میره و انگار نه انگار من هم هستم ؟!

یه چیزی فراتر از احمق می باشم

به نظر شما من احمق نیستم :

که وقتی واسه خودم و آلیس صبحانه کتلت میارم یه دونه اشو با احترام میذارم رو میز آنت که ساعت ۱۰ که صبحانه میخوره اونو هم بخوره ،آخه حامله است بوی کتلت می پیچه تو اتاق هوس میکنه باید که مراعاتشو کرد . اونوقت اون ظهر موقع رفتن به خونه ظرف رو میذاره رو میزم "وقتی نیستم تو اتاق" در حالی که کتلت توش هست !

یه چیزی بالا ترا از احمق می باشم

اونوقت هایدی ِ سرخوش میگه تو پیش قدم بشو واسه آشتی با نارنجی ، اون الان ازدواج کرده و موقعیت اجتماعیش با هفته قبل فرق کرده ،برو بهش تبریک بگو و قضیه رو تمامش کن

پ.ن: کجای سرنوشت من نوشتن که باید غمخوار بقیه باشی و دست آخر کسی نباشه که غمخوارت باشه تا برم پاک کنمش و به این تراژدی تلخ زندگیم پایان بدم


مسأله 57ـ آبى كه معلوم نيست مطلق است يا مضاف و حالت سابقه آن هم معلوم نيست چيزى را پاك نمى كند، وضو و غسل هم با آن باطل است، امّا اگر چيز نجسى به آن رسد نجس نمى شود.

مسأله 58ـ هرگاه آبى بر اثر مجاورت و نزديكى با عين نجس بوى نجس بگيرد پاك است، مگر اين كه عين نجس به آن برسد، درعين حال اجتناب از آن بهتر است.

مسأله 59ـ هرگاه آبى كه بو، يا رنگ و يا طعم آن بر اثر نجاست تغيير كرده خود به خود رنگ و بو و طعمش از بين برود پاك نمى شود، مگر اين كه با آب كر يا باران يا جارى مخلوط گردد.

مسأله 60ـ آبى كه قبلاً پاك بوده شك داريم نجس شده يا نه، پاك است و آبى كه قبلاً نجس بوده شك داريم پاك شده يا نه نجس است.



سه شنبه 26 آبان1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

از وقتی ماشین خریدم هر کی می بینه از فامیل و آشنا تا به من میرسن ازم شیرینی میخوان

منم سری تکون میدم و میخندم و میگم چشم !

بعدش با خودم میشینم فکر میکنم که اینا چی میگن ؟ چرا اینقده انتظار بی جا دارن؟

مگه کی به من واسه چیزی شیرینی دادن ؟

هی خاطرات این یک سال و نیم فوت بابا جلوم ظاهر میشه اینکه این فامیل و آشنا چقده وقت مراسم زحمت کشیدن و رفت و اومدن و کمک کردن

اما بعدش !

تمام اون وقتایی که من نیاز داشتم دور و برم شلوغ باشه هیشکی نبود

اینو قبول دارم که آدما مشکلات خودشونو دارن و سرشون شلوغه

اما وقتی اونقده خودشونو نزدیک و صمیمی حس میکنن که واسه یه ماشین که با هزار قرض و قوله خریدم ازم شیرینی بخوان پس باید که فرصتی هم واسه من داشته باشن

ماهی یه بار حداقل

مادربزرگ میگه سور ماشین رو کی میدی؟ دلم میخواست بگم بعد اون همه غم و غصه ای که مامانم و خواهرم خوردن . جاش بود دست از عقاید مسخره اتون بر میداشتین و می آمدین عروسی نوه اتون

دائی بابا میگه شما یه سور دیگه بدهکارین ! دلم میخواست بگم که اگه خیلی حرمت نگه دار بودین با رفتارتون مهمون ما رو در شب عروسی آزرده خاطر نمیکردین

زن عمو و دختر عمو میگن پیتزا باید بدی ! کاش به جای نگاه و لبخند میگفتم که تو این یک سال و نیم شده یه بار شد زنگ بزنی پیشی خانوم بگی دختر عمو بیا بریم یه دور بزنیم . دختر عمو وقت داری میخوام بیام بهت پیشت

مریم میگه من شیرینی میخوام . آیا شده به جز وقتایی که کار داری با من تلفن دستت بگیری احوال منو بپرسی

من فقط به اقلیما و فیروزه شیرینی خواهم داد و البته به باربی چون به خاطر قبولی در فوق لیسانس منو دعوت آیس پک کرد

لزومی نمیبینم به خاطر یه ماشین فسقلی به عالم وآدم شیرینی و شام و... بدم

بهتره انتظاراتمونو از همدیگه کم کنیم اینجوری خیلی راحتتر میشه نفس کشید و به راهمون ادمه بدیم

بهتره همون قدری از اطرافیانمون انتظار داشته باشیم که خودمون بهشون در مواقع مشابه یا کم مشابه سرویس دهی کردیم

بهتره وقتی از دوستی آشنایی رفیقی خواسته ای داریم اول یه بررسی جامع حواشی زندگی شو بکنیم بعد خواسته امونو مطرح کنیم . ضمناً وقتی درخواست کردیم خودمونو برای انتظارات به جا و نابجای طرفمون آماده کنیم

تو اداره رسمه هر کی ماشین نو میخره یا ازدواج میکنه یا اینکه فوق لیسانسی دکترایی قبول میشه شیرینی میده . منم همین کار رو کردم ولی نمیدوم چرا بعضی وقتا همکارا سرراهم سبز میشن و ازم درخواست شام دارن

البته شاید این جمعه یا جمعه ی آینده عمه رو دعوت کردم واسه ناهار ماشین . عمه و خانواده گرامی . خواهرم و شوهرش و شاید هم خانواده شوهر خواهرم

باید برم کوبیده بگیرم و خورش قیمه بادمجون . البته سوپ هم می پزیم تا حسابی مفصل باشه. چون شوهر عمه ام واسه گرفتن وامم خیلی کمکم کرده و ریش گرو گذاشته جلو رئیس سرپرستی شون

* خواستم بدونید آدم ناسپاسی نیستم اما دیگه تصمیم گرفتم بدی رو با خوبی جواب ندم بلکن خوبی رو با خوبی جواب بدم و بدی رو با لبخند به سُخره بگیرم

یه ضرب المثل بسیار شیرین بیرجندی هست که میگه : هر چه تو مشت ما بــِـشاشیدِی ما تو پوز  ِ شما مِـپاشِـم



دوشنبه 25 آبان1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

 

امروز صبح جولیا تل زده که من خواب موندم تو برو من با 133 میام ، منم از خدا خواسته گفتم من که هنوز تو خونه ام عزیزم حاضر شو بیا بیرون منم تا ماشین بیارم و آماده بشم دیرتر میشه ، با هم میریم

* وقتی من ماشین نداشتم و جولیا و نارنجی ماشین داشتن هیچ وقت خودشون دعوت نمیکردن من سوار بشم بلکن باید خودم رو میزدم ، اما وقتی من از رفتار اونا رنج میبردم دلیل نمیشه منم همون رفتار رو با اونا داشته باشم ، حالا لقمان یه شکر ی خورده ، من نه حرفشو تایید میکنم نه تکذیب ، بلکه فقط میخوام که نقش خودمو تو زندگی ایفا کنم ، میخوام قله نشین باشم.

امروز آبدارچی اداره یه جعبه شیرینی ساده دستش گرفته تو اتاقا دور میده و تعارف میزنه که این شیرینی مزدوج شدن جیمبو و نارنجی هست ! ، منم گفتم باز گشنه بازی در آوردن ، آبدارچی هم گفت ما که گفتیم به آقای جیمبو که یکی تون باید شیرینی یکی باید که آب میوه می آوردین

رفتم طبقه بالا یه امضاء از معاونت تولید بگیرم یه سر هم رفتم پیش جولیا تا بگم من ظهر زودتر میخوام برم خونه ، دیدم نارنجی نشسته ، چشمش تو چشم من اوفتاد منم انگار نه انگار رومو کردم به یونسنگ سلام کردم و سفارشمو به جولیا رسوندم اومدم بیرون

رفتم پیش هایدی ، کمی نصیحتم کرد که باید بزرگی کنی و ببخشی و .... و اینکه نمیتونی اخلاق اونو عوض کنی ! منم گفتم اونو نمیشه عوض کرد اما خودمو می تونم عوض کنم

* دیگه نمیخوام واسه منت کشی کنم ، دیگه منت هیشکی جز بابای هیراد رو نمی کشم

از صبح دارم برنامه های تورهای خارجی رو سرچ میکنم ، به نظرتون سفر واسه ماه عسل هند ، دبی ، مالزی یا تایلند ؟

مهندس از ورازت خونه تل زده آمار میخواد ، همچین حال میده بگم برو از نارنجی بگیر ! اونوقت خواهد گفت بنده خدا وقتی خودش بود آمارش بسی به روز و ضرب العجلی بود حالا که دیگه .... ، عاشقی و هزار دردسر

اوضاع خوبه ، سرما خورده گیم هم بهتره خدا رو شکر.

* خوب یکی تون بیاین تائید کنید که من حقم بوده از آنت ، نارنجی و چشمک به دل بگیرم و دلخوری و سکوت و قهرم به جاست ، تا من خیالم راحت بشه و برم به کار و بارم برسم