تبليغاتX
قله نشین

قله نشین

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف....

  

هو الهادی

 ساعت 5/12ظهر چهار شنبه 19/5/84 ِ ، توی اداره ام و اعصابم حسابی خورده یکی واسه خاطر ... سرم داد زده ، دلم می خواد گریه کنم ! حیف که یک سال همه رنجی رو به جون خریدم هر حرفی ، هر کاری ، حتی بی حقوق از خودم ، وقتم  ؛ تحملم گذاشتم تا دستمو بند کنم دلم نمی خواد بعد اینهمه همه چی خراب بشه ، وگرنه می ذاشتم می رفتم ، دیشب به مامان گفتم دچار افسردگی بعد سفر شدم نمی دونم خسته گی ِ دلتنگی ِ یا واقعا افسردگیه ، اما هر چی که هست بد جور حال وحوالی دلمو به هم ریخته .

ماه رجب هم هست ماهی که هر سال که میاد یاد آور آرزوئیه که اجابت نشده و نذری که که منتظر اجابت ِ تا ادا بشه اما هرسال به جای نزدیک شدن هی دور و دور و دورتر میشه.

هفته پیش به اتفاق تعدادی از بچه های تیم رفتیم علم کوه صعود موفقیت آمیزی داشتیم خوشبختانه بی کوچکترین مشکلی صعود کردیم اونم ازدومسیر (سیاه سنگان – قله ) و( گرده آلمانها – قله). از خاطرات اون سفرو تجربه هاش حتما می گم. .

شب برگشتن بر خلاف همه بچه ها که دلتنگی تمام شدن تو چهره هاشون موج می زد از چشمای من برق شادی واسه رسیدن به زادگاهم ،به اتاقم ،به آرامش خونه می بارید .

دلتنگی من واسه آدما نبود چون بالاخره یه روزی یه جائی باید جدا شد و سفر یه تمرین ِ،یه ساختن ِ،اما آرامش ، رهایی ،چیزیه که همیشه همه دنبالشن و من اون شب دوشنبه علی رغم سرعت کم مینی بوس داشتم لحظه  به لحظه بهش نزدیک می شدم.

 گروه صبا مشغول نغمه سرایی های غمگنانه بود و من زیر لب :شهر من ،من به تو می اندیشم و به تنهائی خویش، از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش من، وضو با نفس خیال تو می گیرم ... زمزمه می کردم .

یکی از بچه ها قرار بود بره سربازی غم جدائی از گروه واسش سنگین بود گریه می کردو یه عده دیگه رو هم با اشکاش به گریه انداخته بود ؛ من احساس خاصی نداشتم چون می دونستم واسه همیشه نمی ره؛  تازه ظهر اون روز منُ دلخور کرده بود با حرفاش، واسه همین اصلا دلم نمی سوخت !آخه سخت معتقدم هرکی اشک منو در بیاره از اونجائی که خدا خیلی دوستم داره زود زود تلافی می کنه .

درستکه  بچه های گروه هر کدومومشون یک عضو از یک خانواده ان و نبودنشون حداقل واسه من به چشم می یاد اما اگه نباشن و بدونی یه جایی هستن – حالا سرخوش یا مشغول آزمایش الهی پس دادن – دیگه دلواپسی نداره، میان و ما دوباره یه وقت دیگه (شاید) دور هم جمع می شیم وسرود هم نوردی سر می دیم .یکی دانشگاه  قبول می شه کم به کم سر می زنه ،یکی پاش می سوزه ،یکی می خواد دوباره مامان بشه، یکی می ره سربازی، یکی درس داره، یکی امتحان داره، یکی کنکور ،یکی هم ..... همیشه می شه که یکی مشکل داشته باشه ونیاد مهم این ِ که به یادش باشی و گوشه دلت یه دلتنگی مجاز واسش داشته باشی .

عمر غصه هاتون کوتاه / منتظر گزارش سفرمون باشین (مامان غوله )

نوشته شده در 84/05/25ساعت 8 توسط ترگل| |

Design By : Night Melody