|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
دوشنبه 28 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
پروردگارا به من شهامتی عطا فرما تا بتوانم تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم و آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دانشی عطا فرما تا تفاوت این دو را بدانم به من فهمی عطا فرما تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن باید مطابق میل من رفتار کنند جبران خلیل جبران شب عیده ؛ امیدوارم عیدی تونو گرفته باشین. ما که طبق معمول بی نصیب موندیم ! البته من هم روم زیاده ؛ هم صبرم زیاد ، حالا فردا ، پس فردا ، اصلا هروقت هر روزی که شد .گفته بودم هیشکی منو دوست نداره اما خدا که هست فدای مهربونیاش . به من چه گفتن به این راحتی ها هم نیست ، شاید بشه از حق دیگران گذشت _ خب هر کی به فکر خودش!_ اما وقتی پای حق خودته چی؟ یعنی می شه گذشت کرد ؛ بی خیال شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا ماه رمضون چیزی نمونده همش دوتا جمعه دیگه ؛ خب یه مدتی کوه تعطیل ؛ فرصت خوبیه که یادت بره بیرجند یه قله باقران داشت که تارسیدن به اون باید دره ها از سر بگذرونی ؛ قله ها زیر پا بذاری ، یه عالمه خستگی ؛ یه مربی خیلی خوب ، سفرهای به یاد موندنی ، دوستای خوب؛ طعنه ناروا ؛ اضطراب و دلهر ه واسه خودت ؛ هم نوردهات و به قول شاعر خنده های الکی اشکای یواشکی( البته روزای خوب هم زیاد بوده؛ یادش بخیر). درسته که امشب حالم بد جور گرفته است اما به خدا یه مدتیه دارم به بالا نرفتن از کوه فکر می کنم به همین پائین موندن. همش که نباید از بالا به پائین نگاه کرد یه مدت هم از پائین به بالا نگاه کنم شاید از این غرور لعنتی که همه از دستش شاکی اند رهائی پیدا کنم. - خدایا فردا عیده ؛ بذار سر سفره مهربونیای تو مهمون بشم ؛ منو ته سفره هم که شده جا بده ؛ دلم واسه ناخونده مهمون دلم شدنت تنگ شده ،مثل اون وقتا که دلتنگیهام از جنس دیگه ای بود .... بگذریم ._ همه حرفا که آخه گفتنی نیست عمر غصه هاتون کوتاه باد/ آبی اهل ِخرداد28/06/84 سه شنبه 22 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
با سلام
اینم آدرس اینترنتی باشگاه سنگ نوردی و کوهنوردی پیوندسبز واسه همراهی دوستان کوهنورد ایران زمین به کوههای شهر دست داشتنی و خوب خوب بیرجند E.mail: peyvand_sabz_1383@yahoo به امید دیدار سه شنبه 22 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
سلام دوستان البته اگه تونسته باشم این چند وقته جای یه دوست خوب رو توی اوقات وب گردی تون پر کرده باشم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه چند روزی نیستم یه سفر اضطراری پیش اومده , البته امام رضاهم طلبیده ( می تونید آرزوهاتون ُ توی کوله من بذارین بخدا سنگین باری نیست تازه اشم کلید اجابت آرزوهای منم هست ؛ نشنیدین می گن میخوای دعا کنی اول واسه بقیه بعد نوبت خودت ؛ راستی یه فلسفه جدید واسه اجابت دعا : اول صلوات بعد آرزو ؛ خوب صلوات که در اجابتش شکی نیست خدا هم که براش افت داره با اونهمه دارایی فقط یکی از آرزوهاتونو برآورده کنه؛ صلوات یه جور گارانتی ،یه جور تضمین واسه نوشیدن شهد اجابته ؛ به امتحانش می ارزه) خب مواظب خودتون باشین واسه دوروبری هاتون غصه درست نکنید! دل کسی روسعی کنید نشکنید ! پشت سرمنم بجای گریه آب بریزید ؛آخه آب روشنیه . الهی هیچ وقت دلتنگ کسی نباشین وبهترینهای عمرتون همیشه کنارتون باشن. دوشنبه 21 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره به غم نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم. جمعه 18/5/84 ساعت 6 صبح – میدان جماران نوع برنامه :؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ طبق معمول ساعت 6 از خونه زدیم بیرون راه زیادی تا جماران نیست. البته از خونه ما ؛ همه آمده بودن اما ازخانوما خبری نبود نرسیده به میدون وایستادیم منتظر ! همه خانوما که سرجمع شدیم به همراه هم نورد تازه که خیلی خوشبحالم بود با ماست راه افتادیم ؛ راستی تا یادم نرفته بگم دخترعموم گفت اسم منو بذارین غول غایب . کسی نمی دونست برنامه امروز چیه ! آخه آقامیرزا می خواست که بچه ها از ایت به بعد سرموقع بیان و اینهمه نامرتب نباشن . یه کم بعد از دوراهی اول بند دره مسیر عوض شد (یاد تست دوم دماوند بخیر –غروب اول رجب بود ، دهن روزه ساعت 6:30بعد ازظهر ، این مسیر و کوله سنگینی که من نمی تونستم بیارم ضعف روزه دیگه غالب شده بود سرم گیج می رفت ،بد بختی این بود که توی کوله هیچی واسه افطار کردن هم نداشتم ! دست غول زنبوری و غول یخی درد نکنه که برام آوردنش) یه مسابقه سرعتی بین آقایون گروه برگزار شدکه نفهمیدم کی برنده شد – خودمونیم با این همه ادعا سربالایی نفس گیر کوه کم آورده بودن به جای دویدن راه می رفتن!!!!- روی خط راس راه رفتن هم جالبه تا حالا تجربه کردین : دورنمای شهر ، دشت وسیع ؛ تپه ماهورهای منظم درست مثل یه گله شتر . وقتی همه رسیدن و سرجمع شدیم کلاس درس شروع شد :صعود به دماوند این موقع تقریباً یه صعود زمستانی به حساب می یاد: نوع و مقدار تجهیزات، نحوه کمک های اولیه ، نحوه برخورد با آدمی که سرمازده شده ، ارتفاع زده شده، کجا چادر بزنی و طرز چادر زدن روی برف و تاکید به همراه داشتن بیلچه . 5 تا از بچه ها قرار بود عصر شنبه برن دماوند ؛ خدا به همراهشون. یه کوچولو سنگ نوردی و رسیدن به یه روستای خوش آب و هوا و یه باغ انار _ هرچند کال ، هرچند نه چندان خوش طعم .ولی واسه تازه خوری که خوبه! _ خب از قدیم الایام می گفتن خوردن حلال ، بردن حرام JJJJ سه گروه شدیم ومشغول خوردن صبحانه . ( خانوما جدا ، آقا میرزا باچند تا از بروبچ لب استخرو باقی آقایون گروه هم دورتر پشت درختا). جای شما خالی : نون و پنیر و کره و حلوا آرده به اضافه سیب و هلو و خربزه و لیوان چایی که تو حتی زحمت قند شوهم نکشیده باشی چه برسد به دم کردنش می چسبه . کمی بالاتر یه قطعه سنگ صاف وجود داشت، که کمی شبیه آئینه بود – لای درز وشکافش فقط سرانگشت اونم از نوع ظریفش جا میشد – رفتیم سنگ نوردی ، خوب بود , هرکی از پائین نگاه می کرد یاد گربه ها می افتاد موقع بالا رفتن از دیوار! ساعت یک رسیدیم خونه ؛ این هفته برنامه جالب بود ؛ به من که خیلی خوش گذشت – وقتی میای کوه که از خلوت کوهستان از سکوت و آرامشش استفاده کنی و کسی مدام مثل مگس مزاحمت نمی شه و تنهائی و بقیه کاری به کارت ندارن ؛ راحتی و فرصت فکر کردن داری ، خب خوش میگذره دیگه. – امیدوارم همه ایرانیها جمعه خوبی داشته باشن عمر غصه هاتون کم شادیهاتون بیشتر وبیشتر مامان غوله شنبه 19 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
مرا تو بی سببی نیستی به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک؟! زنده یاد احمد شاملو بهترین کتابایی که تا حالا خوندم : شازده کوچولو پرنده خارزار(2ج) بربادرفته(3 ج) بامداد خمار طبل حلبی کیمیاگر شاهدخت سرزمین ابدیت :اثر آرش حجازی شده یه کتاب بخونید تا مدتها گیج و منگ اون کتاب باشین ؟ حداقل شده یه فیلم ببینین و دگرگون بشین؟ شاهدخت سرزمین ابدیت ازاون کتاباست که توش یه حقیقت تلخ نهفته است : مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود ؟ عشق ابدی فقط حرف است .پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد . اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است ، یک دفعه یک جائی می بیند که دلش ته دلش برای یکی دیگر هم می لرزد ، اگر با وفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند ، اگر بی وفا باشد می لغزد و همه ی عمرش غذاب گناه بر دلش می ماند هیچ کس حکمتش را نمی داند ... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را . یکی را باید انتخاب کند ، فرار ندارد.../ پنجشنبه 17 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
خب هوس کردم اسموشو عوض کنم دیگه
چند روزه دارم روی کلمه به من چه کار می کنم! به من چه که راهی که می ری کجه ،حرفی که می زنی نامربوطه ، کاری که می کنی درست نیست ، به من چه که دردت چیه، مشکلت از کجا ناشی می شه، اصلاً به من چه که این کار از سر بچه گی، نادونی و یا بی تجربه گیه! مگه من کی هستم؟ چقدر می دونم؟! یعنی من خودم درد ندارم!اشتباه نمی کنم! چرا من باید حق یکی رو از اون یکی دیگه بگیرم مگه خودش زبون نداره، بلد نیست حرف بزنه ... اولش سخته اما کم کم عادت می شه مثل خیلی چیزا که دیگه حالا جزء روزمره گی های زندگی من شده، عادت کردم خودم کارامو انجام بدم انتظار مهربونی از کسی نداشته باشم، آدما مجبور نیستن قبل از کاراشون سبک - سنگین کنند حقی هم برای دور وبری هاشون در نظر بگیرن، آدما حق دارن به خودشون تنها خودشون فکر کنن درست مثل خودم !!!
به نام خدا داستان درباره کوهنوردی است که قصد صعود به بلند ترین قله ها را داشت او پس از سالها تمرین و آمادگی ماجراجویی خودرا در کوهستان آغاز کرد اما به این دلیل که افتخار این حرکت را برای خود می خواست .تصمیم گرفت تا در این سفر تنها باشد ساعتها پس از آغاز مسیر شب سایه خود را بر بلندای کوه ها افکند همه جا سیاه بود و هیچ چیز دیده نمی شدابرها صورت ماه وستارگان را پوشانده بودند وکوهنورد قادر به دیدن جایی نبود در همین حین تنها چند قدم به قله کوه پایش لغزید و ناگهان از کوه پرت شدبه سرعت در حال سقوط بود ودر مقابل چشمانش تنها لکه های سیاه را می دید احساس ترسناک کشیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را فرا گرفت در آن لحظات ترسناک همانطور که سقوط می کرد وقا یع تلخ شیرین زندگیش را به خاطر می آورد احساس می کرد که مر گ به او نزدیک می شود ناگهان طنابی که به دور کمرش بسته شده بود به شدت محکم شدوبدنش میان زمین وآسمان معاق ماند تنها طناب بود که او را نگاه داشته بود در آن لحظات چاره ای نداشت جز آنکه فریاد بزند ..خدایا کمکم کن ..ناگهان صدایی از ژرفای آسمان پاسخ داد :از خدای خود چه می خواهی ..؟کوهنورد پاسخ داد : خدایا نجاتم بده !! صدا گفت : آیا به اینکه خداوند قادر است به تو کمک کند ایمان داری.. ؟ کوهنورد گفت : البته ،صدا گفت : پس طنابی که به دور کمرت بسته شده است را پاره کن . کوهنورد لحظه ای سکوت کرد وسپس با قدرت بیشتری به طناب چسبیدفردای آن روز گروه نجات جسد یخ زده کوهنوردی را یافتند که از طنابی چسبیده بودو تنها یک متر از زمین فاصله داشت شما چطور..؟ تا چه حد به طنابتان دلبسته اید آیا قدرت رها کردن آن را دارید ..؟ هرگز به یک چیز شک نکنید وآن اینکه خداوند هیچ گاه شما را فراموش نخواهد کردو هرگز رهایتان نمی سازد مراقب شما است و همیشه با دست راست خود نگاهتان داشته است.. اینم یه مطلب از وب لاگ چتر آبی (بدون اجازه !) www.chatreabi_blogfa.htm سه شنبه 8 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
ساعت 6 صبح جمعه ۰۴/06/84 مکان میدان جماران نوع برنامه : سنگ نوردی – کوهنوردی : کمپ جوزان منو ببخش که هنوز بعد دو هفته دفترمو باز نکردم و حتی دو خط نوشته هم ازش دریغ بوده ؛ یادته عهد کرده بودم با خودم و خدای خودم که... شب کوله مو چیده بودم تا صبح اگه دیر بیدار شدم مشکلی نداشته باشم ؛ ساعت 5:45 بیدار شدم و فقط فرصت داشتم نماز بخونم . ساعت 6:10 از خونه به اتفاق خواهرم– تنها رفیق همیشه همراه من – آمدیم بیرون . میدونستم هیچ وقت خدا اونا درست سر ساعت حرکت نمی کنن . پیاده تا بند دره – تازگیها اسمش شده بند درک چون واسه مردن چه به دلخواه چه نخواسته خوبه !!!!؛ جدی می گم ازعیدتاحالا سه نفر توش مردن یه مرگ نخواسته ؛ یه مرگ مشکوک و یه مرگ دلخواسته !- بعد خوردن آب از چشمه بند همراه با هراس از آلوده شدن به وبا !!! راه افتادیم نه اینکه ما خیلی هم رعایت می کنیم _ دو قدم بالاتر انگو رو انجیر و عناب نشسته هم خوردیم ؛ جاتون خالی!- JJJ حوالی دره میرک یه قبرستون هست که من هر وقت از اونجا رد می شیم یه فاتحه واسه همه اهل قبور می خونم . این هفته یه خانم از گروه مهر هم با ما بود دختر خوبی بود و دوست تازه ای برای من که تشنه رفاقتم و با اینهمه دوست همیشه تنهام ! کلی واسه پیوستن به تیم ما تبلیغ کردم ، گفت فکرامو بکنم . همون اوایل گدار زرد مسیر رو قطع کردیم و سنگ نوردی شروع شد. سنگ نوردی اگه که سخته و ترسناک ، یه خوبي داره که هم مسیر سایه است وهم توقف زیاد اره و کسی خسته نمی شه . وروحیه تیم تا آخر مسیر شاداب می مونه . روستای جوزان که دیده شد آقا میرزا گفت سریعتر ، ما امروز مهمون داریم و باید زود برگردم همو ن لحظه تو دلم گفتم وای ؛ نه، تورو خدا! بعد خوردن صبحانه آقا میرزا گفت من ( مامان غوله ) سرپرست گروه و خودش خداحافظی کرد وبا دو تا از بچه ها برگشتن شهر ؛ دلم می خواست منم برم حوصله شلوغی و شیطنت های گروه رو نداشتم اما آقا میرزا گفت خسته این استراحت کنید ( خب همش آدم نباید به خودش فکر کنه ؛ خدائیش خانومها خسته بودن حالا با هر مصیبتی بود تا شهر خودمو می رسوندم ولی بقیه چی؟) آدم سرپرست یه عده غول باشه تو فکر کن ! JJJJJJJJJJJJJJJJJJJJJJJ برای پائین آمدن 4 مسیر پیشنهاد شد دو مسیر ساده کوهنوردی و دو مسیر مشکلتر سنگ نوردی – کوهنوردی . دلم نمی خواست با حضور من اتفاقی بیفته خصوصاً اینکه آقا میرزا مسیر برگشت رو مشخص هم نکرده بود .گفتم چغرات – دزگ- بند دره- شهر . یه عده دلخور شدن می دونم ولی دوست داشتم همه گروه سرجمع باشن – آقا میرزا موقع رفتن مسوولیت کوچکترین عضو گروه رو به 5 نفر از بچه ها که احتمال جداشدنشون از همه بیشتر می رفت ؛ سپرد و من فکر کردم منظور آقامیرزا اینه که همه با هم باشین- تازه من مسیر رو خوب بلد نبودم . ناهار لب یه استخر اتراق کردیم سه تا از بچه ها بایکی از اعضاء گروه دماوند تهران رفته بودن قله باقران ؛ هم به ما ملحق شدن و بعد خوردن ناهار حرکت کردیم روز سختی بود سرپرست بودن چه همه مشکله ، من نمی دونستم .آقا میرزا چی می کشه از دست این جماعت ، تازه حرف منو نمی خوندن ، شاید چون خانم بودم ! شایدم بعضی ها دلشون می خواست اونا سرپرست باشن ، خب من چی کار کنم تصمیم مربی تیم این بود منم مثل بقیه باید می پذیرفتم .در هر حال اینم یه تجربه بود .یادمه با آقامیرزا رفتیم قله ساعت5 بیرجند بودیم ؛ حالا امروز فقط تا کمپ رفتیم اونوقت ساعت4 شهر بودیم ! این یعنی یه استرحت طولانی . ولی نمی دونم چرایه عده می گفتن سخت می گیری ، داری اذیت می کنی .شایدم شوخی می کردن . یکی از بچه هاکه گزارش علم کوه رو درست خونده بود به نکته های جالبی اشاره کرد ، کلی خوشبحالم شد که یکی مثل آدم مطالب منو خونده نکته به نکته. الان هم توی اتاقم هستم کلی کار عقب مونده دارم ؛ کتاب نخونده ؛ حرف نگفته وتردید واسه یه تصمیم بزرگ :اینکه از این به بعد برم کوه یا نرم .پارسال این موقع واسه همه هوایی از جانپناه سوم یه مقداری بالاتر رفته بودیم و دمدمای برگشتنمون بود یاد تنهایی و دلتنگی غروب 4/شهریور/83بخیر . امشبِ پارسال داشتم به صعود به قله دماوند فکر می کردم به فردا که قراره بر بلندای بام ایران بایستم و امشب به رفتن و نرفتن ؛ به روزهای پیش رو. 04/06/84 (مامان غوله) یعنی جواب اینهمه علاقه آیا همین تو دور رو من دور رو سه شنبه 8 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم حرفهایی هست که هر گزسربه ابتذال گفتن فرود نمی آورد. حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همین ها یند. و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.( دکتر شهید علی شریعتی) ساعت یک بعد از ظهر جمعه است و من توخونه ام! دلم می خواست یکی بود براش حرف می زدم همه نگفته های دلمو حتی تما م پسین های ِ پسین های ِ پسین های دلمو می گفتم خالی خالی هی... فکر می کنم اینهمه سال سرمایه خوبی اندوخته نکردم جزغم ورنج و حسادت و بعضا ً کینه ! جز یه عالمه بغض فرو خورده ،یه عالمه حرف ناگفته، یه عالمه درد که می شد دوا شه اما نخواستم، نذاشتم؛ و فرصت ندادن ! کاش یکی بود کاش... یادمه توی سفر به یکی دو تا از بچه ها گفتم سعی کن واسه هر چی که می خوای به خدا نزدیکتر بشی چون اگه نشد چیزی ُ از دست نمی دی بلکه تازه خدا رو هم به دست می آری و اون ؛همه چیه . اما اگه واسه خواستنی هات با غیر خدا معامله کنی و باختی ، اونوقت همه چی رو باختی .! خوبه که من خدارو دارم - هرچند که من بنده بدی ام اما اون خدای خوبیه - /05/84 آبی اهل ِخرداد سه شنبه 8 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
ساعت 6 صبح جمعه 28/مردادماه/84
میدان جماران؛ برنامه این هفته حوض غلام کُش
P من نرفتم
علم کوه بهشت کوهنوردان ايران علم كوه در شمال ايران در منطقه بسيار زيبا و خوش آب وهوای كلاردشـت قرار دارد قله علـم كـوه از لحاظ موقعـيت جـغرافـيايي در 50درجه و58دقيـقــه طول جغرافيايي و36درجه و 23 دقيقه عرض جغرافيايي قرار دارد و در رشته كوه البرز واقع می باشد .قله علم كوه به ارتفاع 4850 مـتـر دومـين قله بلند ايران بعد از دماوند مي باشد. اين قله در منطقه ای از البرز به نام رشته كـوه تـخـت سلـيـمـان قـرار دارد و تـنـها نقطه ای از ايران اسـت كه از لحاظ زمين شناسي مي توان يخچالهای قديمی را در آن مشاهده كرد.اين قله از شمال به شانه كوه و از جـنـوب به قلل خرسان خـتـم مي شود وقله سياه سنگ در سمت شرق اين قله واقع است. در اين قلــه در چـهـار جـهـت مختلف؛چهار يخچال معروف وجـوددارد: 1 در شمال يخچال علم چال 2 در شمال غربي يخچال شمال غربي علم كوه 3 در غرب يخچال هفت خـان4در جنوب هم يخچال خرسان. بلندترين و بزرگترين ديواره ايران در علم كوه واقع اسـت كــه ارتـفـاع ديــواره از سطح يخچال 800متر مي بـاشد. منطقه علم كوه داراي يك قرارگاه كوهنوردي ؛ يك پناهگاه و يك جانپاه مي باشد كه به قرار ذيل اسـت: 1-قرار گاه رودبارک:قرار گاه رودبارك در سـه طبقه در سال 1349 كارهای ساختمـانـي آن شروع شد و در سال 1352بعد از طی فراز و نشيبهايي به بهربـرداری رسيد. اين قرارگـاه در ارتــفـاع 1520مـتـراز سـطـح دريـا قـرار دارد و در مـنـطقـه رودبـارك دردو راهي مـعـدن سـرب واقع است . مـسيـر دسترسي به اين قرارگاه از جاده چالوس ـ مرزن آباد ـ لاهو ـ كلاردشت ـرودبارك ـ مي بـاشـد.اين قـرارگاه تقـريـبـا مجهز مي باشد و داراي آب بـرق وتـلـفـن اسـت.بـراي صـعود به تمامـی قله هاي علم كوه مي توان از اين قرارگاه استفاده كرد. 2- پناهگاه سرچال: اين پناهگاه در ارتفاع 3850متر بالاتر از دريـا و درمـنـطقـه رودبـارك قرار دارد.مسير دسترسي به پناهگاه مرزن آباد ـ لاهو ـ كلاردشت ـ رودبارك ـ گردنه ـ مي باشد.اين پناهگاه داراي آب مي باشد و براي تمامي قله هـای .معروف علم كوه مي توان از اين پنـاهـگاه استفـاده كـردنـزديـكتـرين روستـا به ايـن پنـاهـگاه رودبـارك مي باشد. 3- جانپناه خرسان: اين پناهگاه در ارتفاع 4700متر بالاتر از سطح دريا و در منطقه رودبارك قرار دارد مسير دسترسي به جانپناه مرزن آباد- لاهوكلاردشت ـ رودبارك ـ گردنه خرسان مي باشد. اين جانپناه فلزی مي باشد و در سال 1364 براي آخريـن بار مرمت شده است اين جانپناه به ابعاد 6متر طول و3متر عرض وبه ارتفاع 5/2 متر ساخته شده است. از اين جانپناه نيز براي صعود به علم كوه وتمامی قـلـه هـای معروف آن مي توان استفاده كرد. ســــــــبــــــــلا ن سبلان با ارتفاع ۴۸۱۱ متر بلند ترين قله آذربايجان و يكی از زيباترين قله های ايران وحتی جهان هست . وجود درياچه در قله سبلان زيبايی خاصی را به اين كوه بخشيده است .سبلان از جمله معروفترين آتشفشانهای خاموش ايران است كه با وجود چشمه های آب گرم در دامنه اين كوه تبديل به يكی ازمناطق توريستی ايران شده است. آب و هوای سبلان : سبلان دارای آب و هوای سردسيری است سبلان دارای زمستانهای طولانی وسرد است وتابستانهايی ملايم دارد به طوری كه در بيشتراوقات بارش برف را می توان در ارتفاعات آن شاهد بود.بعلت هوای سرد منطقه بيشتر اوقات درياچه واقع در قله يخ می بندد. سبلان داری چند يخچال برفی است در تابستان آب چشمه هایمنطقه را تامين می كند. به علت زيبايهای بيش از حد منطقه به سبلا ن عروس كوههای ايران گفته می شود. شنبه 5 شهریور1384 :: :: نويسنده : ترگل
صعود تيم كوهنوردي – سنگ نوردي پيوند سبز به علم كوه(مرداد ماه 84) ظهر روز سه شنبه 11/5/84 قرارمون ساعت يك در باشگاه پيوندسبز بود ، من سا عت 13:30رسيدم همه آمده بودن ،شور و هياهويي بود، يه ميني بوس سبز رنگ كه روش نوشته بود بيرجند- قاين . دوتا از بچه ها داشتن چنجر رو ماشين نصب مي كردند اونم چه سيستمي ! ((دستشون درد نكنه )) قبل از حركت عكس گرفتيم .بعضي از بچه ها آمده بودن واسه بدرقه بازم مرام اون چند نفر . خلاصه اينكه با دوساعت تاخير حدود ساعت 15 از شهرخارج شديم . اولين توقف مفيدمون ميدان آزادي براي خريد آب ميوه بود ؛بعدش واسه يخ و روستاي ساقي واسه سوار كردن راننده دوم(غول زاپاس) .بچه ها سرحال بودن انرژي داشتن ،شور وشوقي بود .جاي خيلي ها خالي بود دلم مي خواست همه بودن خاصه هم صحبت هاي من . شام يه امام زاده (شرمنده اسمشون خاطرم نيست ) طرفاي بردسكن توقف كرديم : شام و نماز ؛ بازم حركت . سفربا ميني بوس سخته ،خيلي هم سخت ولي هنوز اول راه بوديم واز انرژي ذخيره شده استفاده و هم ديگه رو تحمل مي كرديم ، صبحانه دامغان بوديم ( البته قبلش براي نماز صبح يه مسجد بين راه توقف داشتيم نميدونم كجابود اما اتوبوساي ديگه ، مسافراي ديگه با لهجه وپوشش متفاوت؛ حيف كه وقت واسه آشنايي وصحبت نبود!) همش تغيير آب و هوا :كوير گرم شهرمون ؛ هواي نيمه متعادل ؛بعدم هواي مرطوب و شرجي و غير قابل تحمل شمال كشور.كوههاي پر از درخت سبز سبز !دلم يه هويي هواي كوههاي پر از خار و خاشاك شهرمونو كرد ؛به به چه كويري ؛ آسمون شبش چه پرستاره ؛يادش بخير از كجا معلوم دوباره برگرديم !!!. ناهار كه نمي شه گفت عصرانه رو حاشيه جنگل خورديم املت بودكه ماحصل آشپزي زوج جوان كوهنوردي بود كه هميشه توسفرا همراهيمون مي كنن از بچه هاي با حال گروه هستن . يكي از بچه هاازپنجره ميني بوس رفت روي سقف تا طنابي كه دور كوله ها پيچيده بود رو كنترل و سفت كنه كه پليس ديد و جريمه كرد ،راننده ميني بوس واسه توجيه كارش ، به پليس گفته بود جناب سرهنگ اينا غول ا ند! من اصلاً نمي فهمم يه دفعه اي ميرن بالا. و از اون روز ما شديم غول KJ ساعت حوالي يازده شب رسيديم كمپ فدراسيون(قرارگاه رود بارك) سه تا از بچه ها كه با اتوبوس رفته بودن، آمدن استقبال ما هر كسي يه چيزي مي گفت حرفي حكايتي ، شام خورديم و قرار شد تا 9 صبح بخوابيم. اما ساعت7 در زدن بچه ها حركت ، بعد از خوردن صبحانه و گرفتن جيره غذايي، كوله ها رو چيديم و آماده واسه صعودبه علم كوه ،يك ساعتي با ميني بوس رفتيم و چنجر هم مشغول بود. عده اي از بچه ها رفته بودن روي سقف ميني بوس. طفلكي راننده! يه آقايي از سنندج با ما بود كه سنش از60بيشتر مي زد. به قول بچه ها گفتني از 60بيشتر مِتَبيده . ساعت 9:45 پياده روي شروع شد رفتيمُ رفتيمُ رفتيم . توي مسير يه تونل بود كه سقفش از يخ بود و يه رود خونه جوشان كه داخلش جاري بود ؛ واسه صبحانه كنار رود خونه توقف كرديم . بازم حركت ،يه وقتي برگشتم ديدم گروه عقب افتاده و من به اتفاق 7-6 تا از بچه ها، از گروه كنديم و جلوتر داريم مي ريم .چند بار اونم به مدت طولاني توقف كرديم بازم گروه به ما نرسيد . دوتا ازكوهنورداي مشكين شهر ي به ما كه رسيدن گفتن گروهتون بامشكل آب مواجه شده بعد شم يكي شون (وحيد آقا) با يكي از بچه هاي ما رفتن واسه آوردن آب ما هم به ناچار نشستيم تا گروه برسه . نزديكاي كمپ يه يخچال بزرگ (يخچال سرچال) بود بايد از روش مي رفتيم دقيقاً ساعت 17:25به كمپ( كمپ سرچال) رسيدم كم كم گروه رسيد.بعد يه استراحت كوتاه وخوردن چاي گروه سرحال شده وشروع كردن به حرف زدن، رفتيم بيرون عكس گرفتيم. يكي ازخانومها كه فهميده بودكنكو ر سراسري مجاز نشده گريه مي كرد (غول شبانه)؛ از گريه هاش فيلم گرفتن ! غروب قشنگي بود نشستم روي خاك به تماشا گاهي يكي مي آمد حرفي مي زد ، من حرفي مي زدم / تنهائي عالمي داشت . ساعت 6 صبح حركت كرديم شش نفر موندن توي كمپ ، دو نفررفتن صعود گرده آلمانها و 12 نفر رفتيم واسه قله و هم نورد سنندجي آقاي كرباسچي هم بامابود اما همون اوايل راه خداحافظي كرد و برگشت ؛ دو تا هم نورد مشكين شهري تا قله باما بودن . بين راه شكافهايي بود ازيخچال كه صداي آب توش مي پيچيد.از يه كوه يخي رفتيم بالا، از مسير شن اسكي رفتيم بالا و كلي سنگ نوردي اونم سنگهايي كه همش هوازده بود و تا دست به گيره مي شدي كنده مي شد . اول قله سياه سنگان ، بعد كمپ خرسان و استراحتي كوتاه و چاي و حدود ساعت 15ظهر 14/ مرداد ماه قله بوديم . سرود اي ايران اي مرز پرگهر رو باهم خونديم ؛ سلامي و خسته نباشيدي گفتيم وشنيديم از يه گروه از كوهنورداي كلاردشت كه از مسير چالوس آمده بودن بالا. و كلي عكس گرفتيم .راستي اين قله با قله هاي ديگه اي كه رفته بودم (رچ، سياه كوه وباقران : بيرجند ، تفتان ،دماوند )فرق داشت ؛ نوك تيز بود مثل قله هاي توي كارتونهاي تلوزيوني!!!! قبل از رسيدن به قله اون دوتا ازبچه ها (غول بزرگ غول فني) كه از گرده رفته بودن بالا رو ديديم و ديدن سلامتي شون روحيه اي مضاعف به تيم داد. موقع پائين آمدن مسير سنگ نوردي كه نياز به دقت داشت با سردرد هاي اعضاء گروه كه ناشي از كم كردن ارتفاع بود همراه بود ، مسير شن اسكي كه جالب بود وسرسره بازي روي يخ كه كلي هيجان و جيغ و خنده داشت .آفتاب ظهر داشت غروب مي كرد ويخ و برف لايه رويي آب شده بود و سرسره بازي صفايي داشت و بي خطر مي نمود.جاي غول ترسو خالي. ساعت 21:30 بچه هايي كه توي كمپ بودن آمدن استقبالمون با شكلات كاكائويي تبريك گفتن و خوشحالمون كردند خسته گي از تنمون در رفت. شام بازم دست پخت زوج جوان (معروف به غول ماكارون و غول ايراني ) ماكاروني بود دستشون درد نكنه . هر كي يه حرفي مي زد تجربه اي ازصعودش ميگفت .مشكين شهري ها ( هادي آقا و آقا وحيد) آمدن خسته نباشيدي گفتن و تشكر كردن . و خواب اونم چه خوابي بعد اون پياده روي طاقت فرسا خاصه براي من كه حال مساعدي واسه صعود نداشتم واي كه چه دل پيچه بدي بود! فقط حيف كه از خستگي رويا هم به سراغ مانيامد. ساعت 7 صبح حر كت كرديم واسه رسيدن به جاي ميني بوس . بين راه توقف زياد داشتيم . ساعت حدود 11رسيديم پائين .كنار رودخونه بچه ها سروصورتي شستن و لباس عوض كردن و همه گي به صورت3 MP سوار شديم ؛ چنجر روشن بو د : تو رو مي خوام تورو ميخوام اين دل من خيلي ناز تو مي خواد گل من/ بيا تو خودت بيا تو بيا پهلوي من/تو خودت نمره بيستي تو مثل هيچكسي نيستي...............همه سرحال بودن و شاد؛ كمپ فدراسيون توقف داشتيم آقاميرزا (چوپون غولا)رفت خبر رسيدنمونو داد وحركت كرديم به سمت كلاردشت. دوستاي مشكين شهري مون كلاردشت خداحافظي كردن و وعده ديدار به سبلان دادن . ماهي خريديم و رفتيم ساحل نوشهر واسه ناهار . بچه ها رفتن قايق سواري من كه نرفتم بقول شاعر گفتني دوست دارم قايق سواري رو ولي جز تو از هيچ كسي دريا نمي خوام ! بعد از شنا ماهي مي چسبه و بعدِ ماهي دوغ و يه كافي نت ؛ سرعت خيلي پائين بود و همه آف هام پريد شايدم آف نداشتم .براي همه نوشتم ما الان نوشهر هستيم و به سلامتي علم كوه روصعود كرديم. شام يه رستوران طرفاي سمنان وايستاديم اونم ساعت 12:30 نمازم قضا شد Lبعد از خوردن شام بچه ها سرحال شدن و شروع كردند به شيطنت رانند ه عصباني شد نگه داشت گفت 3نفري كه اضافه اند پياده شن ! همه ترسيدن و ساكت شدن منم لالايي مريم حيدر زاده رو توي ضبط غول زرين گذاشتم – كي جرات مي كرد با راننده صحبت كنه – و هنوز تمام نشده همه خوابيدن :لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه ..... صبحانه بين راه وايستاديم و چاي و كلوچه خورديم ويه بحث داغ سر بي معرفتي آدما پيش اومد كه تا توي ميني بوس ادامه داشت و خوب شد كه با شروع آب بازي آقا ميرزا خاتمه پيدا كرد و گرنه كم مونده بود به كتك كاري از نوع پرت اشياء و دمپايي و.... ختم بشه KJ ناهار يه ساندوچ فروشي توي كاشمر بوديم / قبلش زده بودم باند چنجر رو قطع كرده بودم آخه اين دي جي علي گي تور داشت رو اعصابم راه مي رفت كاش حداقل ميخوند هم ؛ فقط آهنگ خالي بود ! بعد خوردن ناهار من و دوتا از خانومها (غول مجاز و غول كنكوري ) به سركردگي غول رمال رفتيم خربزه خريديم و مي خواستيم توي پارك تنهائي بخوريم كه برو بچ با ميني بوس آمدن و مچ مونو گرفتن و تازه وقتي سوار شديم برامون خوندن آدم فروش دست تو رو شده برام ..... آخرين توقف قبل از رسيدن به بيرجند واسه گازوئيل زدن ، خربزه خوردن(به دعوت غول يخي و غول زنبوري) و يخ خريدن بود . حوالي قاين حال وهواي كشتي كريستو ف غوله غم گرفته بود شاه غول يا همون غول بزرگ مي خواست بره سربازي وبچه ها ،هم دلتنگي اونو داشتن هم دل كندن ازهم ديگه براشون سخت بود، هم دلشون براخونه تنگ شده بود؛ خاصه اينكه نواي ساز گروه صبا: (غول ماكارون، سيد غول ، غول حسابدار، غول سمندون ، غول رمال،غول دراز و غول بي شاخ و دم ) هم غمگنانه بود ؛ خيلي ها گريون بودن بر عكس من كلي از اين كه ذره ذره به بيرجند بقولي شهر غم و دلتنگي! نزديك مي شديم كيفولي بودم. ساعت حدود 22 رسيديم بيرجند چند تا از بچه ها سوارآردي آمدن تقاطع صياد شيرازي استقبالمون ، بوق مي زدن و ماكلي از ديدنشون خوشبحال بوديم ؛ آخرش اينكه فلكه دوم رحيم آباد ؛ باشگاه پيوندسبز بايد پياده مي شديم . بازم يه عده آمده بودن استقبالمون منم كه مي دونستم اهل خونه عروسي اند و بايد خودم برم ! بايكي از بچه ها كه واسه استقبال آمده بود و جاش خيلي هم خالي بود آمدم خونه و تمام .رسيدن به آرامش اتاقم ميون شلوغي و كتابا و رختخواب هميشه پهن .............................. نكته هاي مهم اين سفر:
اميدوارم به همه خوش گذشته باشه و اونايي كه موندن هم جاي ما رو خالي كرده باشن اين چند روزه. (مامان غوله)
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی زدشمنان ندارم باک دیشب بعد ازمدتها که با دختر بودنم همزیستی مسالمت آمیز ایجاد کرده بودم آرزو کردم کاش پسر بودم رهایی و بی قیدی عالم پسرانه آرزوی همه دخترای نه تنها شهرم بلکه ایرانه؛ نمی دونم شاید پسرا اینطوری فکر نمی کنن اما واقعاً موقعیت اجتماعی یی که دارن غبطه خوردن داره ، حتی حسادت ! دلم می خواد از این شهر برم ؛ برم میون یه هیاهو ،یه شلوغی گم بشم اونقده گم که کسی نتونه پیدا م کنه آخه فایده اینهمه دلبستگی چیه ،فایده موندن و انتظار ، تو شهری که هیشکی دوسِت نداره، هیشکی نگفت بیا تنهائیامونو قسمت کنیم ، کسی به خودش جرات نداد بگه.... همه حرفا که آخه گفتنی نیست. قربون خدا برم که اونقده تو لحظه های من با مهربونیاش جاریه که ته همه بن بستهام که کمه اول همه خواستنهام نام اون هست ،امید به همراهیش. توی سفر به بچه ها حسودیم می شد اونا حداقل یه بزرگتر داشتن که اگه دلشون خواست حرفاشونو براش بگن اما من چی ( نمی خوام از خودم تعریف کنم ) اما یکی مثل خودم که سر می ذاشتم رو پاش گریه می کردم و اون به جای بی خیال شو فقط سکوت می کرد و نوازش یه خواهر بزرگتر. دلم یه آرامش ممتد ، یه رهایی می خواد خسته شدم بس که واسه نفس کشیدنم هم باید اجازه بگیرم .همیشه با یه هراس ،بایه ترس قدم برداشتم ، امان از حرف مردم که هر چی می کشم از دست زبون این همشهریاست ، مگه من چی کار کردم ؟پشت سر کدومشون حرفی زدم نامربوط !کجا نشستم غیبت کردم و موقعیت اجتماعی شونو به خطر انداختم؟ آخه چرا همیشه به گناه نکرده محکومی و چرامردم شهر من باید اینهمه نامهربون باشن ، پس کی قرار عوض بشن ،مهربون و خواستنی. خسته ام نه دیگه هوس سفر هم ندارم بلکه دلم می خواد برم اونقده برم که گم شم ، دلبستگی و دلتنگی واسه کی ، واسه چی!؟ کسی نیست زمزمه کنه ،خودم که هستم : بیا بریم از این دیار بیابریم اینجا نمون بیا بریم از شهر غم بیا بریم تنها نمون |
||