قله نشین
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف....
سبحانکَ یا لاالهَ اِلا انت اَلغوث اَلغوث خَلصّنا مِن النار ِ یا رب.
شب 19 رمضان ِ میگن شب قدر ،میگن شب نزول قرآن، می گن شب امضاء توبه نامه ،میگن شب باز بودن راه اجابت، میگن شبی که یه پل هست از سجاده تو تا ملکوت ،میگن.............................هی ...یعنی منم راهی پیدا میکنم واسه خلاصی، واسه رهایی ،واسه بخشیده شدن ،واسه ...
میگم موقعی ِ یه که کوله تو بچینی و بزنی به راه یه بارهم که شده به انتهای پل فکر کن( نه به قله)، به رسیدن به نور، به نشستن سر سفره یه خوب، یه بهترین ،به اونکه همه این 24 سال هوالهادی تو بوده هوالستار تو . تنها گوش شنوای این سالهای غربتت ، تنها محرم حرفای نگفتنیت.
خب چی لازم دارم ؟ یه لیوان آب واسه وضو واسه تطهیر ؛ یه چادر سفید ؛ یه جانماز قرمز که 7 آرزوهای آبی این چند ساله رو توش قایم کردی ؛ یه تسبیح آبی ؛ قرآن ؛ مفاتیح؛ دوتا چشم بارونی ؛ یه خاطر جمع؛ یه دل بی تعلق . همین! راستی تا یادم نرفته آرزوهای دور وبریهام ؛ التماس دعای دوستان رو هم توی یه دستمال بپیچم و ببرم . ( راه رسیدن به خدا حتمنی آب داره ، درخت میوه داره ، گرسنه و تشنه نمی مونی . تازه اشم مگه نمی خوای برسی یه جای خوب ؟ خب سختی و رنج هم باید باشه ، تفریح که نمی خوام برم ! )
این دفعه واقعا می خوام بی همنورد باشم تنهائی ِ بین راه یه جور آماده شدن واسه رویارویی با یگانه خالق هستیه .
هنوز یه چند ساعتی وقت دارم باید بشینم اول اعتراف کنم دونه به دونه بعدشم توبه نامه رو بنویسم یه قول درست حسابی هم به عنوان سفته یا همون محکم کاری ضمیمه اش کنم . تا وقتی اون طرف پل رسیدم و مبهوت اونهمه مهربونی شدم یادم نره اول واسه طلب مغفرت اومدم بعد توشه برداشتن از سفره بذل و بخشش خدا .
دلم می خواد اون طرف رو تصور کنم ؛ اونجا هر چند دور هرچند دست نیافتنی اما حتما ً خیلی قشنگه : کسی واسه کسی چه روا چه ناروا حرف در نمی یاره ، همه هوای دلای زیر پا رودارن ، یه منطق خدایی اونجا حاکمه ( دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره) . نه ترس هست نه دلهره نه دلتنگی نه مجبوری خودتو به فراموشی بزنی . پر از گل و آبادی .
من می رم مقدمات سفرم رو مهیا کنم ، امیدوارم همدیگه رو اونجا ببینیم ، البته اگه شما قصد سفر داشته باشین و مهم تر اینکه من گول شیطونو نخورم خوابم نبره و گرمای پتو رو به سرمای بین راه ترجیح ندم .
به امید دیدار / آبی اهل ِخرداد30/07/84
شكلات....
با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم توي دستش . او يك شكلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كرد . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديديم . گفت : دوستيم ؟ گفتم : دوست دوست . گفت : تا كجا ؟ گفتم : دوستي كه تا ندارد . گفت تا مرگ ! خنديدم و گفتم من كه گفتم تا ندارد ! گفت باشد ، تا پس از مرگ ! گفتم : نه ، نه ، نه ، تا ندارد .
گفت : قبول ، تا آنجا كه همه دوباره زنده مي شوند ، يعني زندگي پس از مرگ باز هم با هم دوستيم تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم . خنديديم . گفتم : تو برايش تا هر كجا كه دست مي خواهد يك تا بگذار . اصلا يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلا تا نمي گذارم . نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد . مي دانستم . او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
گفت بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم . گفتم : باشد ، تو بگذار . گفت : شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو ، يكي مال من . باشد ؟ گفتم : باشد . هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلات را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت : شكمو ! تو دوست شكمويي هستي . و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم : بخورش ! مي گفت : تمام مي شود . مي خواهم تمام نشود . براي هميشه بماند . صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني ؟ گفت : مواظبشان هستم . مي گفت مي خواهم نگه شان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم : نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد .
يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است ، او آمده است تا امشب خداحافظي كند . مي خواهد برود . برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم اما زود بر مي گردم . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد . يادش رفت شكلات به من بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش و گفتم : اين براي خوردن ، و يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش : اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت . يادش رفته بود كه صندوق دارد . براي شكلاتهايش . هر دو را خورد . خنديديم . مي دانستم دوستي من تا ندارد . اما دوستي او تا دارد . مثل هميشه خوب شد همه شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد .حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد شد؟ !
من از چشم تو افتاده ام یا تو ازخیال من ؟
دیگر فرقی نمی کند ،
ما هردو فراموش شده ایم دریادها و خیالها.
جمعه :29/7/84
ساعت 13 میدان جماران
افطار 17 رمضان – کمپ جوزان
Pمن نرفتم
مامان غوله
بدون تبعیض ، بدون زمان مشخص ،بدون پیش فرض، بدون ترس از رنج : عشق بورزید!
v مهربانی . عشق ِ فعال
فقط یک چیز مهم تر از شادی هست : قداست .
- این در دسترس ما نیست . اما امکان شاد کردن دیگران که در توان ما هست .
چرا در کمک به دیگران تردید می کنیم ؟ شادی کالایی نیست که در احتکار زیاد شود، نیز چیزی نیست که با بخشیدن ، بکاهد. بر عکس ، تنها با پراکندن ِ شادی است که می توانیم سهم ِ خود را بیفزائیم .
ومهربانی چه آسان است . اثرش آنی است و بانی اش همواره به یاد سپرده می شود.
و پاداشش چه عظیم است، چرا که هیچ رهنی شریف تر از رهن ِ عشق نیست . عشق هرگز تقلب نمی کند.
جایی که عشق باشد ، انسان هست ، و خدا هست .
کسی که در عشق شادی می یابد، در انسان شادی می یابد، و در خدا شادی می یابد.
شادی ببخشید .هرگز فرصتی را برای شاد کردن دیگری از دست ندهید ، چرا که نخست خود شما از این کار سود می برید ؛ حتا اگر هیچ کس نداند شما چه می کنید . جهان پیرامون شما خشنود تر خواهد شد، و همه چیز برای شما بسیار آسان ترمی شود .
منبع: عطیه برتر : پائولو کوئیلو
آبی اهل ِخرداد2۵/07/84
جمعه 22/07/84
ساعت 13 – میدان جماران
نوع برنامه : کوهنوردی – کمپ جوزان
افطاری دعوت آقا میرزا
سفرام بدون تو با خوشی همراه نبوده بی تو غم شعرای تنهایی من رو سروده ..............
نه دلم گرفته بود ؛ نه حکایتِ ترک عادت موجب مرضه است ،فقط دلم خواست برم. همینطوری !
یکی دیگه هم گفت: نا امیدی، غمناکی ،ناراضی هستی، همش شاکی هستی .......خب دست من نیست که بقول دختر عموم عادتها و اخلاقیات بد لابد تو وجود کسایی بوده که به وجود آمده و همه ازش حالا اسم می برن.
حرف نزدن ،قاطی جمع نشدن که دلیل... بابا خودتی با ما چه کارداری؟؟؟
ساعت یک به اتفاق سه نفر از اعضای خانواده راهی جماران شدیم ، بعد ِ سلام علیکی گفتن و شنیدن و کمی منتظر شدن راه افتادیم شاید همش 20 قدم برداشته بودیم که سوارماشین شدیم و تا ابتدای بند دره روبا ماشین رفتیم .ساعت حدود 14 پیاده روی شروع شد .
می گفتن ضعف روزه است که عقب افتادی ؟! گفتم آدم یا باید اول گروه باشه یا آخر .
دره میرک ، قبرستون و فاتحه واسه همه اهل قبور و همین طور عقب گروه ،آخر ِآخر...
یه سکوت عجیب بین گروه بود ؛ دهن روزه و تشنه گی و سربالایی نفس گیر.کمتر می دیدی بچه ها با هم حرف بزنن.
خب تا افطار خیلی مونده بود و زود رسیدن یعنی تحمل تشنه گی . بین راه زیاد توقف می کردن تا شاید دیرتر برسیم ، ولی من همون طور آروم و آهسته به راه خودم ادامه می دادم یه خلوت قشنگی با خودم و کوهستان اطرافم درست کرده بودم که اگریکی از بچه ها با سووالاتش نمی شکستش شاید یه مسیر پیدا می شد، حتی شده یه بیراهه.
خانم آقا میرزا به اتفاق غول ایرانی و هم سفرتفتانمون به همراه یه عده از آقایون صبح و بعضا ً از افطار دیشب اونجا بودن ؛ بچه ها زحمت کشیده بودن به کمک یه موتور برق به کمپ روشنایی داده بودن .( دست همه شون درد نکنه). قابلمه سوپ از صبح روی آتیش بود ؛ تو فکر کن چه سوپی! جای خیلی ها خالی.
تا افطار بشه از اونجایی که همه تشنه بودن و گرسنه ؛ توی کمپ ساکت نشسته بودن واز شیطنت خبری نبود . صدای اذون از رایو که پخش شد سفره رو پهن کردن ، همه افطاری هاشون در آوردن ؛ یه سفره رنگین پرازصفا و صمیمیت .
دست این سه تا آشپز درد نکنه روی ضرب المثل روکم کردن و یه سوپ خوشمزه درست کرده بودن که نه شور بود و نه بی نمک فقط فقط خوش مزه بودو به برکت خدا با اون جمعیت کم هم نیومد و تازه سرریز هم آوردن.
هوا خیلی سرد بود باد میامد و کمی تاریک ، بیشتر بچه ها با وجود کمبود جا _ خب جمعبت زیاد بود _ به کمپ پناه آورده بودن. یه ساعتی بعد افطار صبر کردیم ماه بیاد وسط آسمون تا بشه حرکت کرد ؛ توی این فاصله واسه افطاری هفته دیگه برنامه ریزی کردن ، کمی نغمه سرایی کردن و کمی شیطنت ؛ کمی حرف و حرکت....
این دفعه همه شارژ بودن ، هیاهویی بود کمتر کسی پیدا می کردی حرف نزنه ، حالا نه خوشحال اما سرحال بودن. یکی دوتا از پیچ های گدار رو که رد کردیم شهر ِچراغون خودشو نشون داد .یکی می گفت چراغای خیابونای شهریا علی رو تداعی می کنه و این اتفاقی بوده ! باید تحقیق کنم.
نزدیکای دره میرک به سفارش آقامیرزا همه ساکت شدن ؛ خب بعد افطار همه یه استراحت کوتاه می کنن و ما قرار نبود مزاحم سکوت روستا باشیم که ؛ تازه شم یکی از اهالی روستا فوت کرده بود و عزا دار بودن ، و ادب حکم می کرد شلوغ نکنیم.
عمو آمده بود دنبالمون و ما دره میرک از گروه جدا شدیم و ساعت 8:30 رسیدیم خونه .
مامان غوله 22/07/84
و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس ..........
چرا عشق مهمتر از ایمان است ؟
چون ایمان فقط راهی است که ما را به عشق اعظم می رساند .
چرا عشق مهمتر از نیکوکاری است ؟
چون نیکو کاری تنها یکی از تجلی های عشق است .
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:
- بردباری: عشق بردبار است.
- مهربانی : مهربان است.
- سخاوت : عشق در آتش حسد نمی سوزد .
- فروتنی : غرور ندارد.
- ظرافت : عشق اطوار ناپسندیده ندارد.
- تسلیم : نفع خود را خواهان نیست .
- تسامح : خشم نمی گیرد.
- معصومیت : سوء ظن ندارد.
- صداقت : از ناراستی شاد نمی شود ، اما با راستی به شعف می آید.
u عشق بردباری است.
این رفتار عشق است . که با آرامش صبر کند ، بی شتاب ، و بداند که در لحظه مشخصی خواهد توانست خود را تجلی دهد.
آماده است تا در آن زمان مشخص ، وظیفه خود را انجام دهد، اما تا آن زمان ، با بردباری و آرامش صبر می کند.
عشق بردبار است. همه چیز را تحمل می کند.
همه چیز راباور دارد.
منتظر همه چیز است .
چون عشق می تواند بفهمد.
منبع: عطیه برتر : پائولو کوئیلو
آبی اهل ِخرداد21/07/84
جمعه 15/07/84
ساعت 14 الی 19
نوع برنامه : کوهنودری – کمپ جوزان
P من نرفتم
اگه محبوبه رو توی گلدون بذارن همه اطرافشو خار وخس بکارن
اگه دیوار بکشن دوروجودش اگه تهمت بزنن به تار وپودش
عطر محبوبه شب پشت هر دیوار سنگی راه داره گل محبوبه شب توی قلب غنچه ها پناه داره
سلام
حال واحوال ؟ با ماه رمضون چه می کنید؟
منم ای خوبم به لطف مهربونیهای همیشه خدا و نامهربونیای خلق خدا!!!!.
جمعه است ومن باز تو خونه ام .قرار ِ بروبچ افطار برن کوه منم که قول دادم دیگه............
این دفعه مسیر گدار زرده یه پیاده روی سخت اونم با دهن روزه _ پارسال تجربه کردم _ ، یک ساعتی تا اول گدار یک ساعت هم تا کمپ .
مسیر گدار جالبه یه جورایی شبیه مسیر جنوبی دماونده ، با پیاده روی کمتر و اکسیژن کافی و آب و هوای سازگار با اهل کویر.
افطار می رسن کمپ یه اتاق جمع و جور ودنج واسه رفع خسته گی . با دوتا پنجره که رو به چشمه همیشه جوشان روستای جوزان باز می شه.
یه سفره رنگارنگ افطاری پهن می شه که بعضاً به دلیل کمبود سفره از روزنامه ها استفاده می شه! . تازه همه روشنایی اونجا اونم امشب که ماهی در کارنیست پتزل و شمعه اگر که آورده باشن.
و موقع برگشتن که ستاره ها آسمونو تسخیر کردن و روبروت شهر پر از روشنایی رو می بینی که حکایت از این می کنه که چه باشی چه نباشی زندگی جریان داره بی توجه به تمام دلتنگی های تو ؛ با نیروی تازه ای که افطاری داده بهت _ تو فکر کن _ حتما ً خیلی خوب بوده . یه شب رویایی .
بازم یه تعدادی از بچه ها رفتن دماوند ( تو چی داری که اینهمه رو به طرف خودت می کشونی!؟). خدا به همراهشون.
امیدوارم به همه خوش گذشته باشه و جای مارو هم خالی کرده باشن.
مامان غوله 15/07/84
به بهانه تولدزنده یاد سهراب سپهری
اهل کاشانم
شهر من کاشان نیست شهر من گم شده است
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من کاشی ام اما در قم متولد شده ام ، مادرم می داند که من روز 14 / مهر به دنیا آمده ام درست ساعت 12 . مادرم صدای اذان می شنیده است . من کودکی رنگینی داشته ام .دوران کودکی من در محاصره ترس و شیفتگی بود .........
- دچار یعنی عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد
* شاسوسا در شعر سهراب سپهری :
.....
کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود
دستی روی پیشانی ام کشیده شد
من سایه شدم
شاسوسا تو هستی ؟
دیر کردی :
از لالایی کودکی
تا خیرگی این آفتاب
انتظار تورا داشتم
در شب سبز شبکه هاصدایت زدم
در سحر رودخانه
در آفتاب مرمرها .
و در این عطش تاریکی صدایت می زنم
شاسوسا!
وزش سیاه و برهنه !
خاک زندگی ام را فراگیر
شاسوسا در سانسکریت چندین معنی دارد:1 – زن اثیری – معشوق اساطیری- آنیما : روان مادینه مرد
2 – شاسوسا یا شاسا به معنی : فرمان ؛ حکم ، فرمانده ، حاکم ، مجازات کننده ونام سرودی در اوپانیشاد .
3 – یکی از القاب خدایان بزرگ هندو : ویشنو : شاسوسا یا شاسوته است ویشنو خدای خدایان هزار نام دارد . این نام ها دور کننده گناه و بیم هستندو این نام ها صفات اوست
شاسوسا در شعر سهراب : شاسوسا با خلقت و سپس هبوط آغاز می گردد(( کنار مشتی خاک در دوردست خودم تنها نشسته ام ...)) سهراب ، خلقت و آفرینش اسلامی را به تصویر می کشد و هبوط آدم را که تنها میگردد. (( شبیه هیچ شده ای..)) هنگامه ی حساس هبوط رایاد آور می شود (( می ترسم ، از لحظه ی بعد و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد..)) که دقیقاَ به لحظه ی بعد از هبوط اشاره دارد. و............
منابع : هشت کتاب : سهراب سپهری
شعر ها ویادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری : به کوشش پریدخت سپهری
شاسوسا : فاروق صفی زاده
نوبتی هم باشه نوبت شاعر مورد علاقه منه ! اصلا شما اهل شعر هستین ؟ چه سبکی؟ چه شاعری ؟ کدوم کتابش؟ کدوم شعرش؟
سید علی صالحی
متولد:1/1/1334 روستای مرغاب – ایذه بختیاری- خوزستان
دعای زنی در راه که تنها می رفت ، چیدن محبوبه های شب راتنها به باد یاد خواهد داد، نامه ها، کورش شهریار روشنایی ها ، این منم زرتشت اربه ران خورشید، دیر آمدی ری را باد آمد و همه رویاهارا باخود برد، و ...............
آسوده از آواز اين و آن
يعني جاي كوچك دوري هم نيست
من خودم را بردارم از دست اين همه بگريزم براي خودم ؟
فقط سياره ي سبز بي نامي كنار بيد و سكوت و هوا
همين!
يكي از دلايلي كه هر وقت كسي زنگ مي زند
... مي گويد ... خواب است
همين فرار از بيداري بي شفاي شب و روز شماست
من از بگو مگوي اين همه باد و
وزيدن بي اجازه ي اين همه واژه مي ترسم
فقط سياره ي كوچكي
جايي، بيدي، باديه اي
اين كه انتظار عظيمي از آزادي آدمي نبوده نيست...
تو همیشه از همین فردا / از همین یکی دو ساعتِ بی رویای پیش رو می ترسی / می ترسی از رفتن، از نیامدن / می ترسی از همین هوای ساکتِ بی منظور / می ترسی یک وقتی دستی بیاید / روی سینه باران بزند / کاسه های خالی اهل خانه را بشکند
. اصلا تواز شکستن بی دلیل دریا می ترسی / نترس /! نترس از این که از تو سوال شود / از این که از تو بپرسند اصلا چه کاره ای / این جا چه می کنی / چرا بی چراغ و چرا بی چرا...؟
امیدوارم همتون جرا ت ریسک تو زندگیتون داشته باشین.
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند شب سیاه قصه را هوای توسحر کند
باور مانمی شود در سرما نمی رود گز گذرسینه ما یاردگر گذر کند
لابد همتون الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت بیای ببینی که همه حلقه زدن دور برت الهی که روزوصال طوفان شه از سمت شمال .... رو شنیدین ولابدتر ! خیلی هاتون از این شعر کلی خوشتون آمده. نه؟؟؟؟
من یه ر وز ی قبل ِ شنیدن این شعر به این باور رسیده بودم که نه اون و نه تو هیچ کدوم مقصر نیستین خب هر آدمی حق داره زندگی شو آینده شو بر پایه بهترینها بسازه تو نباید به خودت حق بدی همون طور که اون نباید . درسته که آدما باید سرقولشون باشن درستکه نامردی کارخوبی نیست نباید احساس دور وبری هامونو ندیده بگیریم ولی اینا دلیل نمی شه از دل خودت غافل بشی، فردا اگه دلت شکست اگه بهت سخت گذشت ،اونوقت هیچ کسی نیست تقصیر را رو گردن بگیره و بجای تو عذاب بکشه بلکه خودت تنها ی تنها باید بار این رنج رو تا انتها به دوش بکشی و تازه یارب یاربت هم نه از سر ناچاری بلکه از سر لج باشه !!!!!!
آدم حق داره واسه اینکه آخر و عاقبتش این نشه کمی خود خواه باشه . یا تو یا هیچ کس اشتباه بزرگیه ! نگو تو اصلاً دل نداری یا اینکه دلت ازسنگه ؛ نه اینطوریا نیست فقط.......به این فکر کن که همون طور که تو خیلی از نگاههای ملتمسانه رو ندید گرفتی و به خواهش خیلی ها نه گفتی و اون شد مطلوب تو ، شایدواسه اونم تو یکی از اونایی که باید بهشون بگه نه ؛باشی و دلخواسته اش یکی دیگه باشه.
این شعر خیلی بی رحمیه تو رو خدا پشت سر دلبستگیهاتون آب بریزین و دعا کنید، واسه به سلامت رسیدنش صدقه بدین و همیشه منتظر خبرای خوب از حوالی احوالش باشین . و این شعر رو هم فقط قدر فرو کش کردن حسرتتون گوش کنید ، نه زمزمه !.
از تنهایی هم نترسین همیشه یه گوشه دنیا یه جایی که اصلاً فکرشو هم نمی کنید یکی منتظر تونه تازه اشم تا خدا هست بنده اش تنها نمی مونه .
بقول یه همکار واسه اونچیزی که بدون اون زنده می مونی غصه خوردن و گریستن برای چی!!!!!!!!!!
بابا بی خیال: این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه ![]()
عمر غصه هاتون کوتاه باد/ آبی اهل ِخرداد 09/07/84
جمعه 08/07/84
6 صبح - میدان جماران
نوع برنامه: - کوهپیمایی عمومی گرامیداشت روز آتشنشانی
- سنگ نوردی – حوض غلام کش
تشنه را گرچه از آب ناگزیر است و گشنه را از نان
سیر گشنه گی ام سیراب عطش
گر آب این است و نان است آن!
این دفعه ساعت 5 بیدار شدم خوب مامان خونه بودم و باید ناهار درست می کردم!بعد ازچیدن کوله دوتایی ( من و خواهرم ) راه افتادیم .جماران شلوغ بود مردم ما از کوهپیمایی های عمومی استقبال می کنند . آقامیرزا نیامده بود همه رفتن ولی ما موندیم تا سرپرست مون بیاد ؛ خب بدون سرپرست که نمی شه . درسته که 10دقیقه ای دیرتر راه افتادیم اما دیر نرسیدیم . !
برگه های قرعه کشی رو همون اول بند دره جایی که بالاجبارباید همه ستونی برن دادن ؛ کنار چشمه بند دره مراسم نمایشی خاموش کردن آتش توسط نیروهای آتش نشانی برگزار شد ؛ اول صبحانه _ دعوت آتش نشانی_ آخر سر هم مراسم قرعه کشی .
و حرکت واسه سنگ نوردی، این دفعه یه مسیر دیگه و سخت تر ! یه جایی بود خیلی ترسیدم خواستم طناب رو بگیرم گفتن هنوز فیکس نیست !!! همش من باید اول تر از همه خانومها می رفتم ، ( خب دیدن ترس و اضطراب بقیه یه جورایی از اعتماد به نفس آدم کم می کنه).
حوض غلام کش یه قلعه قدیمیه که فقط اسکلتش باقی مونده – من هیچ اطلاعاتی ندارم ، توی کتاب آثار تاریخی شهر هم بهش اشاره ای نشده ؛ قول می دم اگه یه روزی یه جایی اطلاعاتی کسب کردم ازتون دریغ نکنم - .
یکی ازآقایون به مناسبت قبولیش توی کنکور شیرینی آورده بود و چون اضافه اونو قرار نبود برگردونه خونه ؛ بقول خودش دور دوم تعارفش مال موبایلش بود که تازه گیها هدیه گرفته بود. دوتا از خانومها هم جماران بستنی دادن واسه قبولی توی کنکور! دیگه همنورد کنکوری داشتن این مزیتها رو هم داره .
موقع برگشت به آقا میرزا گفتم دیگه نمی خوام بیام کوه - گفت چرا؟ - گفتم دیگه – گفت خوب من باید بدونم - ....
خب یا باید بتونی تغییر بدی ،یا بپذیری. گفته بودم به من چه گفتن به این راحتی ها نیست، ولی تمرین خوبی بود بخوام به خودم این جمعه نمره بدم 16منصفانه است.
کاش می شد یه سپیده که هنوز اون ستاره قشنگه تو آسمونه کوله تو برداری و راه بیفتی ، اونقده روی خط الراس بری و یری وبری که تو افق گم بشی دور ِ دور... اونوقت سپیده دیگه چشمات رو به دنیای دیگه ای باز بشه .......................
خدایا کجای اشکای وقت دعای کمیل من این رنگی بود؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
این روزهاکه می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم؟
عمر غصه هاتون کوتاه باد/ مامان غوله 08/07/84
در ايران قديم، به مناسبتهاي گوناگون جشني برگزار ميشد و از آنجا كه «جشن» نوعي عبادت به شمار ميآمد، برگزاري آن رنگ ديني به خود گرفته بود. در باورهاي ايراني، برخي از اين جشنها، جشنهاي واجب بود، مانند گاهانبارها كه جشنهاي سالگرد آفرينشهاي ششگانه (آسمان، آب، زمين، گياه، چارپاي مفيد و انسان) هستند و برخي جشنهاي مستحب، مانند جشنهاي برابري نام روز و ماه. در سالنماي زرتشتيان هر روز ِ ماه، نامي دارد و هر كدام را با نام يكي از امشاسپندان و ايزدان ميخواندند. كه نامهاي دوازده ماه نيز در ميان آنها ديده ميشود و يكي شدن نامهاي روز و ماه جشن گرفته ميشده است. مانند جشن فروردينگان (19 فرودين)، ارديبهشتگان (3)خرداد گان6))جشن تيرگان(13)،امردادگان(7)شهريورگان( 4) جشن مهرگان (16)آبانگان (10 )آذرگان( 9 )ديگان(23،15،8)بهمنگان (2 )و سپندارمذگان( 5 ).
آن گاه كه سالنماي زرتشتيان روز مهر از ماه مهر را نشان ميدهد ، مهرگاني ديگر از راه ميرسد.
مهرگان: يكي از جشن هاي فراموش شده در وطن ما جشن خرمن و يا همان جشن" مهرگان" است ،جشن مهرگان دومین جشن بزرگ ملی ایرانیان پس از جشن نوروز است و مانند سایر جشنها می توان آن را از سه جنبه نجومی، تاریخی و دینی توضیح داد:
به لحاظ نجومی این جشن با اعتدال پائیزی همراه است مثل اعتدال ربیعی که خورشید روی مدار استوا قرار می گیرد، روز وشب برابر میشوند و در این جشن که همراه با برداشت محصولات کشاورزی است، به شادی و پایکوبی می پردازند
به لحاظ تاریخی در این روز مهرگان، فرویدون به تخت پادشاهی باز می گردد. به عبارت دیگر در این روز نیروی حق طلب و داد و راستی تحت رهبری کاوه آهنگر بر سپاه رجّاله گان دروغ و ستمگری ِ آژی دهاک پیروز می شوند و مردم را از ستم و ظلم و بیداد ضحاک نجات می دهند.ابوریحان بیرونی در کتاب " آثارالباقیه " می نویسد:" در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاووه آهنگر شتافتند و فریدون را به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و مردمان را از گزند او برهانید .
به لحاظ دینی در فرهنگ ایرانی مهر یا میترا به معنای فروغ خورشید و مهر و دوستی است. همچنین مهر نگهبان پیمان و هشدار به پیمان شکنان است.
جشن مهرگان همانند نوروز از فروغمندترین نمودهای فرهنگ ایرانی است. مهر یکی از خدایان پیش از زرتشت بود که پس از زرتشت به فرشته آفریده اهورامزدا در آمد. روشنایی و مهر همیشه با روشنایی بی پایان خدایی یکی بوده است
نام بابلي ماه مهر "تشري"، به معناي خداي آفتاب است و ماه زرتشتي آن "ماه مهر" بوده و در ماه هاي ارمني هم به اين ماه "مهكان" مي گفتند. روز 16 مهر مهرگان كوچك و روز 21 مهر مهرگان بزرگ نام داشت. عده اي از ايرانيان معتقد بودند كه در روز مهرگان مشيا و مشيانه (آدم و حوا) تولد يافته اند.
مهرگان جشني است كه در آن سپيدي بر سياهي، خورشيد بر تاريكي و جهل پيروز مي شود. جشن مهرگان جشن بازيابي آزادي و رهايي از ستم ظالمان و جشن پيروزي نيكي بر بدي است
مراسم جشن مهرگان
مهرگان جشني است كه در آن سپيدي بر سياهي، خورشيد بر تاريكي و جهل پيروز مي شود. جشن مهرگان جشن بازيابي آزادي و رهايي از ستم ظالمان و جشن پيروزي نيكي بر بدي است
مهرگان مانند نوروز مراسمي با شكوه داشت. يكي از اين مراسم، استفاده از روغن "بان" است كه بر بدن مي ماليدند براي تيمن و تبرك و هفت ميوه شكر، ترنج، سيب بهي، انار، عناب، انگور سفيد و كنار تهيه مي كردند. چرا كه اگر هر كسي در اين روز از هفت ميوه مذكور بخورد و روغن بان بر بدن بمالد و گلاب بپاشد در آن سال از آفات و بلاها مصون مي ماند. در اين روز زرتشتيان لباس نو به رنگ هاي زرد و سرخ و نارنجي پاييزي مي پوشيدند و سفره الوان مي گستردند و بر آن كتاب اوستا، آيينه، سرمه دان، سبويي شراب، شيشه گلاب و مخصوصا انار و همچنين گل نيلوفر مي چيدند. آتش هاي بزرگ برپا مي كردند و به رقص و پايكوبي مي پرداختند و اسپند در آتش مي ريختند. مراسم ديد . بازديد در اين روز برگزار مي شد و كوچكتر ها به ديدن بزرگترها مي رفتند. به كودكي كه در ماه مهر به دنيا مي آمد نامي مي نهادند كه با مهر تركيب شده باشد، مانند مهريار، مهرشيد، مهرنوش، مهرپاد، مهرداد، مهربان و ...
نام بابلي ماه مهر "تشري"، به معناي خداي آفتاب است و ماه زرتشتي آن "ماه مهر" بوده و در ماه هاي ارمني هم به اين ماه "مهكان" مي گفتند. روز 16 مهر مهرگان كوچك و روز 21 مهر مهرگان بزرگ نام داشت. عده اي از ايرانيان معتقد بودند كه در روز مهرگان مشيا و مشيانه (آدم و حوا) تولد يافته اند.
فرهنگ ایرانی- فرهنگ جشن و شادی و شاد خوانی و شاد خواری است. فرهنگ عزا، ماتم، ناله و سوگواری یک فرهنگ تحمیلی وغیر ایرانی است. به گواهی تاریخ نیاکان ما حتی بر مردگان خود نمی گریستند و لباس عزای سیاه گون نمی پوشیدند بلکه با لباس سفید مردگان خودشان را بدرود می گفتند
ندا جان ممنون از اینکه هم خوب میخونین و هم خوب نظر می دین ؛ از حرفای خوب هیشکی نباید بی نصیب بمونه :
سلام
درسته ؛ هم باید هوای بالای قله رو داشت هم از پائین نگاههای خوب و کامل انداخت . اونوقته ِ که یک چشم انداز خوب با یک افق پیدا می شه به وسعته یک دنیا ! این دنیا دنیای هر کسی یه که واسه خودش ساخته توشو با چیزی که میبینه پر می کنه و محدوده اَشو خود خودش مشخص می کنه !
اما گاهی از اون گوشه ها یک نور یک دریچه خودشو نشون می ده که صاحبه اون دریچه رو به بالا و بالا تر ها وصل می کنه !
باید هم قله رو دید هم شکاف ها و مسیر رو به بالا رو خوب شناخت ! اونوقت می شیم یک قله نشین درست حسابی که زیر پامون به این آسونی ها سست نمی شه یا مثل اون کوهنورد که جریانشو نوشته بودید بین زمین و هوا معلق نمی مونیم .
به امید بهترینها
جمعه بدی نبود به یاد گذشته ها با بچه های دانشگاه (99%ناشناس)رفتیم اردو ! باغ هدایت تا حالا ندیده بودم خوب بود ،دعوت خواهرم بودم .فقط حیف که دور تا دورمون کوه بود و نذاشتن از جامون تکون بخوریم : _ جایی نرید که دیده نشین ! کوههای این اطراف صخره !!!!!!!!!!!! است خطرناکه و .............._ اینم یه نوع اسارت بود دیگه ؛ بگذریم خوش گذشت این طوری فرض کنید شما .
عمر غصه هاتون کوتاه باد/ آبی اهل ِخرداد01/07/84
| Design By : Night Melody |


