تبليغاتX
قله نشین
 
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
 

باران که می بارد

 تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است

که می گوید تنها نیستم

 تنها منتظرم

تنها .....

جمعه 23 /دی ماه /84

ساعت 7 صبح میدان جماران

نوع برنامه : کوهنوردی سنگ نوردی ( چهارگشت)

 

خب وقتی کوله آماده باشه و به موقع بیدار شده باشی یه راه می مونه ، بری دیگه . نه؟

درسته قرار بود ساعت 7 بریم اما 7:25 تازه راه افتادیم خب کمی منتظر اونایی که نیومده بودن شدیم !

نرسیده به بند دره پیچیدیم سمت راست , یه کم بعد سنگ نوردی شروع شد کم بود و آسون ! یه جایی نشستیم و در مورد کوه نوردی و کوه پیمائی آقا میرزا در س داد و از ماتوضیح خواست ! و قرار شد این هفته خانوما با مطالعه قبلی بیان کوه و تازه کنفرانس هم بدن ! ! ! ! ! ! !

دو گروه شدیم یکی سرعتی یکی هم آروم آروم طی مسیر کردن من و دوتا دیگه ازخانوما قاطی ِ گروه اول بودیم ، وحشتناک بود آخراش دیگه کم آورده بودیم واقعا ً سرعتی حرکت کردن سخته.

روی یه بلندی که شهر از دورها پیدا بود عکس گرفتیم واسه آلبوم باشگاه.

توی مسیر برگشت یه جایی بود - مثل تابلوهای نقاشی- پر از درختایی بی برگ ، و ساقه قهوه ایش  که به سپیدی می زد درختایی که مثل من منتظر بهار بودن منتظر رسیدن کسی که شادابی و رویش دوباره رو هدیه آورده باشه ، با یه تفاوت که اونا داشتن خسته گی گذشته رو با این خواب زمستونی از تن به در می کردن و من حالا به تاوان یه اشتباه ، یا آزمایش  الهی دارم  با زمستون آرزوهام کل کل می کنم ..........

خوردن صبحانه وقتی خسته ای و گرسنه می چسبه  ( یادم باشه دوباره فلاسک چای هم ببریم) .

یه دره رو طی کردیم هر کی هر طور راحت بود ، با هرکی راحت تر ، منم تنهائی تو خلوت خودم همراه با زمزمه های دلم: ( اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن همه اطرافشو خار و خس بگارن اگه دیوار بگشن دور وجودش اگه تهمت بزنن به تار و پودش عطر محبوبه شب پشت هر دیوار سنگی راه داره گل محبوبه شب توی قلب قنچه ها پناه داره...). تا به  بند عمر شاه رسیدیم اونم خالی از آب بود ! دیگه رسیده بودیم به جاده ، یه مسیر که تا یه جاهایی آسفالته است ( این جاده رو اگه بری می رسی به مزار کوه ، یه زیارتگاه که افتخار میزبانی به کوهای شهر من رسیده) اما  ما به سمت شهر  در حرکت بودیم ، من و همنورد تازه ای که پیدا کردم یکی مثل خودم ( شاید) خب وقتی می شه تو مسیر براش از فیلمایی که دیدی و اون دیده کتابایی که خوندیم حرف زد پس می شه که حداقل از تنهای مسیر کم کرد ، پشت سر همه در حرکت بودیم و سخت مشغول گفتمان . دیشب یه بارون حسابی آمده بود یه طراوت و تازه گی عجیب داشت هوا ، خیلی ها زده بودن به دل طبیعت واسه بی بهره نبودن ، جاده شلوغ بود و بعضی آشنا .

راستی آدما همه گی قد خودشون غصه دارن اما متفاوت......................

جمعه خوبی بود، امیدوارم به شما ها هم خوش گذشته باشه.       ( آبی اهل خرداد)

  نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 غصه های آدم مال خودشه واسه همینم این صفحه رو پاک کردم

  
  نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

سلام عید همه گی مبارک

آنكه مي گويد دوستت دارم خُنياگر غمگيني است

که آوازش را از دست داده است،

ا ي كاش عشق را زبان سخن بود...

شما که هیچکدوم نظر ندادین خودم گشتم و یه توضیح بهتر پیدا کردم !

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه ........ آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم.
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختر حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد.

 من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

 

به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دفتري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !


اگه همديگه رو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.

منبع : وب لاگ یادداشتهای من

  نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

كسي را مي شناسي كه

 شيشه شكسته پنجره اي را بند بزند

پيش از آنكه بروي

پيش از آنكه بشكند ؟!

 

يه حرفايي هست كه اونقده واسه گفتنش دل دل مي زنيم ، كه يه وقت مي رسه كه چشم وا مي كنيم مي بينيم كه خيلي دير شده.حرفاي نگفته اي كه هميشه با حسرت كاشكي همراهه !

چقدر خوبه كه ما آدما يه شب ِ خوب كه دراي اجابت و مهربوني خدا _ باز كه هميشه هست _ بلكن مضاعف چراغونييه تا صبح بيدار بشينم و اونقده فكر كنيم و سبك سنگين كنيم، كه سپيده كه خواست بزنه با همون وضوكه واسه نماز صبح گرفتيم از خونه بيرون بزنيم و با يه يا علي همه خسته گي ِ بيدار خوابي ديشبو انرژيه ذخيره واسه گفتن حرفايي بكنيم كه اگه گفته نشه دير مي شه ، كه اگه نگيم ديگه هيچ   وقت نميتونيم بگيم .......... 

چرا همش بايد حسرت روزايي رو بخوريم كه مي شد بهتر از اينا سپري بشه !

حسرت حرفايي كه گاهي حتي نوك زبونمونِ و ملاحظه مي كنيم و مي ذاريمش واسه بعد!

حسرت لحظه هايي كه مي تونستيم تنها نباشيم اما....!

راستي كاش خدا به جاي اينكه جرات گفتن رو به يكي موقعيت گفتن رو به اون يكي مي ده همشو به يكي مي داد  شايد اونوقت اينهمه دل ................

سه شنبه روز نيايشه ، از همون روزاي خوبه خداست ، يكي از ما اينهمه ، اگه دل به دريا بزنه و حرفي كه اينهمه سال زندوني ملاحظه و سكوت و ترديد كرديم رو زد به بقيه هم راه رفتني رو نشون بده.

گفتن دوست دارم سخته اگه براي تو من به جاي تو ميگم دوست دارم

آبي اهل خرداد

  نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

بي گمان روزي ز راهي دور ميرسد شه زاده اي مغرور

 

 ((اين يك واقعيت است كه هر آدمي كه به دنيا مي آيد ، بالاخره يك تاريخ تولدي دارد، اهل شهر يا دهي است ، توي مدرسه اي درس خوانده، يك مشت اتفاقات خيلي معمول و قراردادي توي زندگي اش اتفاق افتاده كه بالاخره براي همه اتفاق مي افتد ، مثل توي حوض افتادن دوره ي بچه گي يا مثلا تقلب كردن دوره ي مدرسه، عروسي كردن ، از اين جور چيزها ديگر ..........))

15/دي/1313 تولد فروغ الزمان ، فرزند چهارم توران وزيري تبار و محمد فرخ زاد

23/06/1325 ازدواج با پرويز شاهپور

۲9/3/1331 تولد كاميار تنها فرزند فروغ

1334 جدايي و طلاق فروغ

   1345-بهمن :  طي يك حادثه وحشتناك رانندگي در جاده ي دروس -قلهك فروغ فرخ زاد شاعره ي معروف كشته شد.)

 

 

دلم گرفته است

 دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريكند

 چراغ هاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني ست
  نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

به نگاه گرفته ات ای دوست می شوداعتماد کرد  اشکهای نگفته ای دارم امشب

|معصومیت

عشق میلی به شر ندارد .

آنانی که بیش تر بر ما تاثیر می گذارند ، همان کسان اند که به آن چه می گوییم باور دارند. در فضای شک متقابل مردم از هم فاصله می گیرند. اما در برابر معصومیت ، همه ما رشد می کنیم . ما در کنار کسی که ما را باور دارد، به شهامت و دوستی دست می یابیم . کسی که ما را می فهمد ، می تواند دگرگون مان کند.

خوب است بدانیم که  هنوز هستند کسانی که به شر بی میل اند ، چون هنوز اهمیت کار نیک شان را می دانند. اینان در برابر چشم های آدمیان و پروردگارشان تعالی می یابند . از حسادت یا بی تفاوتی نمی ترسند .

او که عشق می ورزد برنده است ، هرچند در جستجوی پاداشی نیست. چه خارق العاده است زندگی آنانی که همواره در روشنایی اند! چه محرک است ، چه پر برکت است ، گذارن یک روز تمام بدون میل به هیچ شری .

جلب اعتماد مردم به عشق بسی نزدیک شدن است . اندک آسیبی که دیگران می توانند به خاطر رفتار معصومانه مان به ما بزنند ، در برابر شادی ای که در زندگی می یابیم و احساس می کنیم ، هیچ است.

 

منبع: عطیه برتر : پائولو کوئیلو

 آبی اهل ِخرداد9/10/84

  نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

مواظب آن چیزهایی که اگر بشکنند جبرانشان کار من و تو نیست ، باش .

 

سلام

اگر حالت را می دانستم که برایت نامه نمی نوشتم ، تو هم اگر خواستی بدانی ... بگذریم.

همیشه با خود گفته ام همچنان که نیمی از عشق به شهامت گفتنست ، نیم دیگر آن هم به شهامت اعتراف برای بیان دلایل  نگفتن است و چقدر زیباست اگر کسی در میان راه حس کرد گرد وغبار سواران دشت عشق گوشه راست چشمش را بدون اینکه عاشق کسی باشد و دلش برای کسی تنگ شود خیس می کند خیلی راحت انصرافش را روی یک برگ زرد بنویسد و به آب روان بسپارد ،

اما افسوس ما همه آمدنمان را جار می زنیم و رفتنمان راپنهان می کنیم تا دلمان هم پیش کسی باشد که ترکش می کنیم و هم پیش آن کسی که  به نزدش می رویم ؛ تا آن اولی خبر از ماندن تکه دیگر دلمان در نزد دیگری نداشته باشد .

به خدا عشق معامله بدیست که در آن زندگیت را به قیمت هیچ می بخشی و آخر سر هم چیزی به نام اعتماد را از تو می گیرند ... حرف از تمام کردن نیست حرف از علت تمام شدنست ...صحبت از خستگی نیست اگر خسته باشی که عاشقیت جایی بین زمین و آسمان دچار اشکالست و اگر عاشق باشی که خسته نمی شوی ...

راستی نکند نقاشی های ناشیانه این قلم فرسوده خاطر نازنینت را رنگ آزار بزند و نکند گمان کنی من از آن همسقرهایی هستم که میان راه خستگی را بهانه می کنند و شهامت اعترافش راندارند . ..... نه من هنوز همان مسافر روزهای نخستم که اگر گاهی چیزی را فراموش کند از همسفر دانایش می پرسد و حاضر است تا هر وقت که تو بخواهی  برای ساختن آن قصر رویایی ، روزها را به دفتر خاطراتش گره بزند.

خوب می دانم به روزگار نمی شود خرده گرفت اما به عاشق چرا ، گیرم که روزگار تواناییی دور نگه داشتن ما را داشته باشد تکلیف دلهایمان که دست ِ او نیست.

نگذار تسلیم معادله دل و دیده شویم ، نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد برای فردا را بیاوریم ، نگذار غرور را بهانه کنیم .

 عشق دارد زیر سایه بی اعتنایی های من وتو بزرگ می شود، بگذار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم. پس یک قرار قطعی نقره ای می گذاریم« صبر ازمن و بی قراری از تو ».

 آن قدر عاشق می شویم که تشخیص ِ اینکه چه کسی عاشق ترست برای خودمان مشکل باشد چه رسد به دیگران ، البته به شرط آنکه هنوز همان کسی باشی که پاسخ نامه بی جوابم را با عشق داد.

زیبا سفر بخیر ولی زود تر بیا

دارم در انتظار تو دیوانه می شوم

یا تو به خاطر  ِ دل  ِ من زودتر بیا

یا من به خاطر تو ازین شهر می روم

 

 

منبع:مریم حیدر زاده ( نامه هایی که پاره کردی)

  نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

جمعه 2/دي ماه/84

ساعت 7 ميدان جماران

نوع برنامه : همراهي تيم بانوان شركت ملي نفت

 

بالاي بالاي كوه آسمان پيدا نيست

پرنده ،راه ،سفر ،ستاره پيدا نيست

اما يك چيزي ...

از آنجا يك چيزي پيداست :

پيداست

            پشت بسته ترين دروازه هاي بي چراغ چه مي گذرد!

 

آقا ميرزا مي گفت تا كي قراره دنبال من بياين بايد خودتون ياد بگيرن !!!!!!!!! گفتم كجا ببرمشون؟ گفت بايد نگاه بكني ببيني در چه حدي هستند....

ساعت 7 من جماران بودم اما هنوز اونا نيامده بودن 20دقيقه اي معطلشون شديم تا آمدن 5 نفر بودن كه با ما 4 نفر (اعضاء پيوند سبز) مي شديم 9 نفر . مسير جماران تا بند دره رو يك ساعته طي كرديم !!!اين يعني اينكه نمي شه رفت كمپ اونوقت  شايد دو يا سه ساعت ديگه مي رسيديم !

واسه دور  موندن از هياهوي لب چشمه كمي بالاتر براي خوردن صبحانه اتراق كرديم. نتيجه اين صحبت و گپ زدن  اين شد كه همه با هم آشنا در آمدن ، كه خوبي يا بدي يه شهر كوچيك اينه كه همه همو مي شناسند و...........................

ساعت حدود12 به شهر رسيديم . و خلاصه اينكه آدم سرپرست خانوما باشه اونم از نوع شاغل و صبور خيلي بهتره از سرپرستي يه عده غوله .

هفته تون به خوشي.

  نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
NS20.OURIRAN.NET NS21.OURIRAN.NET