تبليغاتX
قله نشین
 
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
 

يكي بود يكي نبود لخت و عور تنگ غروب سه پري نشسته بود

زار و زار گريه مي كردن پريا مث ِ ابراي باهار گريه مي كردن پريا

پريا گشنه تونه پريا تشنه تونه پرياي نازنين چه تونه زار مي زنين

چيه اين هاي هاي تون گريه تون واي واي تون

توي اين شهر غريت نمي گين گرگه مياد مي خوردتون

نمي گين غوله مياد يه لقمه خام مي كندتون

...............................

جمعه 28/بهمن ماه /1384

ساعت 6صبح - ميدان جماران

نوع برنامه و مسير  : تست آمادگي جهت صعود به قله شير كوه يزد

                            سنگ نوردي -  كوهنوردي

                            آبشارهاي عشاق -  كمپ جوزان - بند دره

 

 

روز شلوغ و پرهياهوئي بود ؛ تيم خيلي شلوغ و پر سر و صدا بود ، با اينكه گفته بودن سنگ نوردي نداريم اما جاتون خالي جاهائي رفتيم كه احتمال بر نگشتنمون هم مي رسيد ! كم كمش سر و دست و پا مي شكست _ البته اگه مي افتاديم _ وقتي ساعت 6:30 راه افتاديم و ساعت 10:35 دقيقه تازه رسيديم كمپ و خوشحال از اينكه مي شه يه استراحت كوتاه كنيم ، به همراه يه صبحانه مفصل بخوريم ، و ساعت 3:30 بعد از ظهر ناهار نخورده رسيديم خونه يعني اينكه يه روز سخت و  خسته كننده اي  پيش رو داشتيم ................

برف آب شده و آبي كه تو ي مسير جاري بود ،درختائي كه پر شكوفه بودن ، بند دره كه چيزي نموده آبش سر ريز بشه همه نشان ا ز اومدن بهار زود رس مي داد ( واي اگه اين روزا هوا سرد بشه .........)

از صبح كه راه افتاديم تا ظهر كه برگشتيم هوا پر ِ ابر بود كاش بارون ميامد _ خب آرزوها زير بارون اجابت مي شن_

همه مسير به جز جاهائي كه ايجاب مي كرد به فكر جونم باشم ذهنم مشوش بود ، پر از حرف نگفته ، حرفائي كه زنداني نه ترديد بكله ملاحضه شدن ، حرفائي كه ترس از مسخره شدن ، ترس از آشفته شدن لحظه هام بيش از اين، نذاشتن بگم  نشد كه بگم و خلاص بشم.................

  نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

زير بارند درختان كه تعلق دارند                      اي خوشا سرو كه از بار غم آزاد آمد

 

ساعت 7:30 صبح جمعه 14/بهمن/84

محل تجمع چهارراه سيلو  -  دفتر هيئت كوهنوردي خراسان جنوبي

نوع برنامه : صعود به قله 2700 متري باقران -  ويژه گراميداشت دهه مباركه فجر

 

ساعت هشت صبح بعد گرفتن جيره صبحانه سوار ميني بوس شديم . نرسيده به بند همه پياده شدند و مرتب و منظم به صف ( ستوني) حركت كرديم به سمت قله .واسه صبحانه كمپ بوديم . علاوه برگروههاي كوهنوردي شهر (پيوند سبز، مهر ، هلال احمر، فراز) يه گروه 12 نفره از قاين هم آمده بودن كه كمي مختصر باهم آشنا شديم اونا هم بيشتر سنگ كار مي كردن تا  كوهنوردي درست مثل ما. يكي از بچه هاي تيم ما جلو دار بود و سرپرست تيم مهر عقب دار. بعد خوردن صبحانه دو گروه شديم يه عده ( بيشتر تيم ) واسه قله اعلام آمادگي كردن و يه تعداد خيلي كمتر هم راهي مزار كوه شدن واسه تدارك ناهار.  قبل از رسيدن به قله آقا ميرزا همه رو يه جا جمع كرد و توضيح داد واسه صعود به قله بايد همه گي حلقه صعود تشكيل بديم دور قله و همه باهم به سمت قله حركت كنيم! در نتيجه هيشكي تلاش نكرد واسه اول رسيدن از بقيه سبقت بگيره . ساعت 12:30 كوهنوردان خراسان جنوبي موفق به صعود بام باقران شدند.....

اي ايران مرز پر گهر  اي خاكت سر چشمه هنر   دور از تو انديشه بدان  پاينده ماني و جاوادان 

اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم   جان من فداي خاك پاك ميهنم          

مهر توشدچون پيشه ام دور از تو نيست انديشه ام..........

اون بالا هنوز آثار برف هفته هاي گذشته به چشم مي خورد ! و ما بالاخره پا روي برف گذاشتيم.

انتهاي مسير واسه خوردن ناهار مزار كوه بود و از اون دور ها گنبد آبي مزار به چشم مي خورد و اين يعني حالا حالا ها راه هست و بايد باگشنه گي كنار بيايم...... ساعت 3:30 رسيديم مزار اما حيف درش بسته بود ؛ نزديكي هاي چشمه يه مسجد بود ،واسه نماز رفتم داخل   ... مي گم اگه دنبال بهانه واسه شفاعت باشي فرقي نمي كنه داخل يا خارج مزار مهم دل آدمه كه آسموني بشه و تا اون بالاها پر بكشه ، توي مسجد دو ركعت نمازحاجت  خوندمو وقت دعاي دست ((الهم اغفر لي اذنوب التي تحبس الدعا)) خيلي ها رو به اسم دعا كردم _ مي دونين تقصير من نيست كه خيلي ها يادم رفتن لابد وقت اجابت التماس دعاي اونا نرسيده بود!_ .

جمعه خوبي بود : فتح قله ؛ رفتن به مزار ؛ و يه پياده روي طاقت فرسا اما پر از تنهائي ِ خوب .( جاي خيلي ها كه اگه ميامدن مي تونستن قسمتي از تنهائي ِ خيلي ها رو پر كنن خالي ).

عمر غصه هاتون كوتاه

  نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

با دل مشتاق

و اراده اي چون آتش

به جنگ برخاستم

تا قلعه آرزو را بگشايم

و با خويش گفتم : كه بي گمان

آرامش ازآن من خواهد بود

اما در اين نبرد ملات بار

زندگي تلخ شد

و روح خسته

و غرور آزرده

فرياد به آسمان برآوردم

كه آخر اي خداي

مرا آرمش بخش  و گرنه هلاك خواهم شد

اما از ستارگان گنگ و ناشنوا

برق هيچ پاسخي ندرخشيد

سر انجام شكسته و نوميد

سر فرود آوردم

خود را فراموش كردم و گفتم :

بگذار هر چه مشيت اوست جاري شود

و همان دم بر چشمه آرامش فرود آمدم

هنري ون دايك

  نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

خدايا ! به من نوايي بده كه مرا به اوج بينوايي برساند.
خدايا! دلي ده كه مرا به دلي محتاج نگرداند.
و چشمي ده كه در انتظار عبث نماند.
خدايا! زباني ده كه جز نام تو نامي بر زبان نياورد.
و بار خدايا ! به من ذهني ده كه فقط و فقط به ياد تو باشد.
و در آخر .............

جمعه 7/ بهمن ماه /84

ساعت 7 صبح میدان جماران

مقصد : چشمه چغرات

من و یه کوله و یه هوای ابری  که ِ می چسبید واسه  دلتنگی ! اما اصلا دلتنگ نبودم کلی هم خوشبحالم بود ، هوا ابری بود ، گرم بود و از آفتاب هم خبری نبود گاهی یه نم نم بارون می گرفت به  برنامه این هفته مون یه صفای دیگه ای می داد. .قرار نیست دیگه جای کسی رو خالی بکنم هر کی دلش می خواد جاش خالی نباشه خوب بیاد . 

بیشتر خانم بودیم !  سرپرستمون این هفته آقای زرافکن بود یکی مثل آقا میرزا که عمریه با کوههای شهر رفیقه .کسی که چله تابستون نوک قله با آب سرد به استقبالت میاد و تو سرمای زمستون با وعده  آب جوش تا قله امیدوار می برتت بالا .

آقا میرزا به اتفاق آقایون نرفته به الوند ( 5 تا از بچه های باشگاه رفتن صعود سراسری الوند ، اما به علت بدی آب و هوا صعود  لغو شده !) دیشب رفتن قله ، شب ُ تو کمپ خوابیدن و درست وقتی  همش شاید کمتر از 15 متر به چشمه چغرات مونده بود به ما رسیدن ؛ همراه با چای داغ . صبحانه خوردیم و دوباره از همون دره دزگ که بالا آمده بودیم برگشتیم .

  فکر می کردی تو دامنه ارتقاعات البرز داری تو  جاده باریکه های روستاهای شمال طی مسیر می کنی ( می ارزه یه روز از خواب خوش صبح جمعه بزنید و نه تنها ! بیاین تا بالا ها و  قدر خوبیهای شهرتونو بدونین) . خلاصه اینکه اونقده مسیر زیبا بود که در وصف قلم من نمی گنجه . تازه شنیدن کی بود مانند دیدن.

با آرزوی جمعه های خوب واسه همه گی.

  نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

من عشق را خانه ای می خواستم

هم نه برای خویش

که درماندگان این دیار ِ  آواره بسیارند.

 

امروز عصر مثل گذشته های یه کم دور  از خونه زدم بیرون ،درسته که هوا سرد بود اما نه اونقدر که نشه پیاده روی کنی !

پر زمزمه بودم : نه دیگه پا می شم این بار خالی  از هر شک و تردید می رم اون بالا ها مغرور تا بشینم جای خورشید تن به سایه ها نمی دم بسه هر چی تلخی دیدم ................ پر از حرف پر از فکر، صدای اذون بود و هوای پاک و لبریز از مهربونی شهرم ! راه می رفتم و فکر می کردم حرفای نگفتنی زیادی به ذهنم می آمد،  چقدر خوبه آدم همیشه گره ِ طناب پاره یه رفاقت و از نو بزنه ، چقدر خوبه آدم تلاش کنه کسی فراموش نشه  حتی اونایی که خودشون هم دلشون می خواد فراموش بشن ، یاد استدلالی افتادم که به اعتراض مامان واسه باز گذاشتن تمام درایی که تو خونه هست و من سرو کار دارم باهاش ( کمد و اتاق و کابینت و حیاط و راهرو و .........) افتادم : اونقده در بسته به روی خودم دیدم که دلم نمی خواد درا بسته باشن !!!!!!! چقدر خوبه آدمی به رفتن به جاری شدن فکر کنه به نموندن حتی به نبودن !

 

درسته که مسیر کوتاه بود تا رسیدن به مقصد اما اون اتفاق ... یه تلنگر بود به لحظه های پیش رو : یه تصادف ، یه ماشین که مچاله شده بود، با خودم گفتم می تونست ماشین یکی از بهترینهای زندگی من باشه یکی از اونایی که دل بسته محبتوشون هستی ! گفتم رسیدم خونه تلفنو بر می دارم به همه اونایی که فراموشم کردن زنگ می زنم ، یه کاغذ سفید که پر می شه از درددل و حرفای  خوب حتی یه احوال پرسی ساده واسه دوستایی که خیلی وقته به نامه های من جواب نمی دن ! سر راه یه کارت اینترنت بخرم و واسه اونایی که می شناسم و یه زمانی حالا یه جایی حتی قده یه جمله، خوبی یادم دادن میل می زنم،  خوبه آدم تو کل کل قهر و آشتی ِ یه رفاقت کم بیاره !

 به حرف ندا رسیدم که می گفت :  انرژی های مثبت آدم هیچ وقت گم نمی شن و تو فضا جارین تا یه وقت دیگه یه جای دیگه ...........

با اینکه نمی دونستم کی قراره باز همه این انرژی آوار بشه روی سرم  می رفتم و می رفتم ، هر چند وقتی رسیدم به مقصد بانک بسته بود و من باز دست خالی برگشتم.!

 

 به خدا می شه تو کم هوا ترین لحظه های زندگی نفس کشید حتی بی همنورد!

  نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

  

هميشه هاي مرا نازنين تو خط پايان باش

جمعه 30/10/84

ساعت 7 صبح جماران

نوع برنامه : حوض غلام كش   -  پيوستن به كوهپيمائي عمومي ويژه هواي پاك

 

اين جمعه درسته كه هوا زياد سرد نبود اما برف چند روز پيش هنوز دامنه هاي رشته كوه باقران رو پوشونده بود و آفتاب هم از پس اينهمه سرما برنيامده بود.

مثل هميشه يه تيم بوديم پر از هياهو و جيغ و ترس و هراس سقوط و  هيجان و شوق صعود !

آقا ميرزا واسه اينكه  چيزي ياد گرفته باشيم و لزوم داشتن كرامپون رو حس كنيم از يه دامنه باشيب تند ما رو برد بالا ، خب كسي كرامپون نداشت كه ! زمين هم اونقده يخ زده بود كه برف كوبي كه هيچ از باتوم و كلنگ هم كاري ساخته نبود  درنتيجه با يه طناب آمديم بالا!

وقتي رسيديم پائين لب چشمه شلوغ بود بعدخوردن صبحانه مراسم قرعه كشي انجام شد البته قبلش آقا ميرزا يه كمي در مورد ورزش كوهنوردي صحبت كردن.

آخري هم تيم ما به سمت زمين مسطح بالا چشمه پناه برد واسه آموزش وسايل مورد نياز يه كوهنورد كه بايد داخل كوله باشه (  مرورو يادآوري اعضاء قديمي و همچنين به خاطر همنورد هاي تازه ) .

جمعه هاتون قشنگ و آفتابي

  نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
NS20.OURIRAN.NET NS21.OURIRAN.NET