|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست من می خوام اونی باشم که هستم نقاب به صورت زدن و ازسرصبح تا آخر شب نقش یکی ُ بازی کردن که هیچ اصلا شبیه تو نیست تنها خسته گی و عذاب وجدان نیمه شب رو برات به جا می ذاره من نمی خوام اون بیدارگر درونم رو با این نقاب عوض کنم من اون تلنگر درونمو دوست دارم هیشکی نمی تونه اونو ازم بگیره تنها خوبی یی که برام این روزا مونده، تنها یادگار اون وقتائی که من مال خودم بودم مال خودم و راهی که دلم می خواست برم . خیلی چیزاست که مقدسه و من هنوز به اون جا نرسیدم نمی خوام نقش آدمی رو بازی کنم که نیستم .من قد تلاشی که واسه فهمیدن خوبی کردم می تونم خوب باشم نه بیشتر و قد تلاشی که واسه یادنگرفتن بدی کردم می تونم بد نباشم بذار اونا هر چی دلشون می خواد بگن .............. مهم نیست . (من همینم که هستم) آبی اهل خرداد شنبه 20 اسفند1384 :: 6:59 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
" انديشيدن به قلبي كه براي تو نمي تپد و تو در آن جايي نداري ، نگاه كردن به چشم هايي كه در آن منعكس نمي شوي ، منتظر شدن براي آن كه به مهماني تو نمي آيد ، پروراندن مهر كسي كه شايد خود دل در گرو ديگري داشته باشد ، خنديدن براي آن كه براي تو نمي خندد ، ديدن كسي كه تو را نمي بيند ، دل سپردن به كسي كه نمي داني در دلش چه مي گذرد ، ................... آبی اهل خرداد پنجشنبه 18 اسفند1384 :: 4:8 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
به سلامت سفرت خوش ..........................
واسه توئی که رفتی و می دونم به همین زودی بر می گردی این هفته برنامه است اما ما نمی ریم چون آدمی باید گاهی بین خواسته هاش سبک سنگین کنه و یکی رو به اون یکی دیگه ترجیح بده. درسته که اگه نریم کوه دیرتر بیدار می شیم از خواب، اما مگه چقدر تا ساعت 14 ظهر می مونه ؟ اون می خواد بره و ما همش یه کم فرصت داریم و باید از لحظه ها نهایت استفاده رو ببریم . بشینیم واسه دربی با هم کل کل کنیم ، واسه قهرمان این فصل ، بشینم دور هم کمی حرف بزنیم و اشکای دلتنگی ِ بعدِ رفتنشو از هم دیگه پنهون کنیم . هی روزای با هم بودن داره کم کم ، کم می شه ،همه مون بزرگ شدیم ! تو نگاهش این روزا یه دلهره است ،یه جور دلواپسی ، دل کندن سخته هر چند واسه یه مدت کوتاه. سکوت این روزاش .... طفلکی مامان ، چه حالی داره : بار سفر کسی رو بستن که دلت به رفتنش نیست ، دلت نمی خواد ازش دور باشی اصلا به دوریش عادت ندادی خودتو . نگاهش این روزا خیلی بارونیه . می دونیم که رفتنش همش خیلی که طول بکشه دو ماه ِ ، اما عید امسال دور سفره هفت سین مون به یمن تداعی اربعین ِ حسینی و نذر خونوادگی ؛ درسته که شلوغ تر از همیشه است ولی جای اون که خالیه که با حضور بقیه پر نمی شه . همش کمتر از 24 ساعت از حضورش مونده و من نمی خوام که این لحظه ها رو از دست بدیم ، پس این هفته کوه تعطیل. ( جای ما رو خالی هم نکردین مهم نیست!) آبی اهل خرداد الهی که چشمات به راهی بمونه ........... چرا انتظار پشیمونی میاره ؟! خب شاید شما تا حالا اونقده منتظر نبودی؟ انتظار دو صورت شایدم سه صورت داره : منتظران منجی دچار یک انتظار ِ خوبن . و این انتظار شبیه یه راه هدایته ؛ یه ستاره که روشنای تاریکی ِ پیش روست ........ یه عده هم هستن دچار که نه گرفتار یه انتظار بیهوده ان ؛ یه خیالِ عبث ، این آدما یا خودشون تمام می شن یا جاده انتظارشون به انتها می رسه ، گاهی هم به یه دوراهی می رسن و مسیر عوض می کنن . می شه گفت یا سر بالائی رو انتخاب می کنن و اونقده می رن تا از پا بیفتن و یا به سرازیری می خورن و هی قل می خورن و قل می خورن تا ........ . و اما اونائی که منتظرن و راه انتخابی شون یه جورائی درسته . نمی دونم متوجه هستی چی می گم یا نه؟درسته که آدمی مختار ِ که راه رفتنی شو خودش انتخاب کنه اما باید با جهان و نظمش هماهنگ باشی نمی شه بر خلاف مسیر آب شنا کرد ! این آدمان، که می پذیرن شرایط رو و سعی می کنن از حالا به بعد همه چی بر مدار اختیار اونا بچرخه ، صبور ی می کنن و منتظر می مونن اما انتظار پشیمونی میاره........ کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم ( نادر ابراهیمی – انتشارات روزبهان) .............. بخواب هلیا ، دیر است . دود دیدگانت را آزار می دهد . دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد . دیگر هیچ کس از خیابان ِ خالی ِ کنار ِ خانه تو نخواهد گذشت . چشمان ِ تو چه دارد که به شب بگوید ؟ آنها که تا سپیده صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند. ..... هلیا بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت . تو بیدار می نشینی تا انتظار ، پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد ؛ زیرا نفرین ، بی ریاترین پیام آور درماندگی ست. شب اندوه بار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست. ..... بازگشت من به شهر بازگشت من به سوی تو نیست .من یازده سال تشنگی ِ گفتن را به این شهر آورده ام . بارها گفته ام که التماس ، شکوه زندگی را فرو می ریزد . تمنا ؛ بودن را بی رنگ می کند . و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است . ... شهری مرا سنگسار می کرد مردم ِ یک شهر مرا دشنام می دادند. شهری که دوست می داشتم . ...و من ایمان داشتم که تو باز خواهی گشت . ایمان ، نیاز به آزمون را مطرود می داند . اینک انتظار ، فرسایش زندگی ست. باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی. زمین ها گِل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید . هلیا تو همه چیز را خرد و خراب کردی . بیاد داشته باش که یک مرد ، عشق را پاس می دارد، یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد ، آنچه فدا کردنی ست فدا می کند ، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند ؛ اما هرگز به منزلگاه ِ دوست داشتن به گدایی نمی رود............ بخواب هلیا ! دیر است . دیگر هیچ کس نیمه شب بیدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت : بیدار ی هلیا ؟ بلند شو برویم گنجشک بگیریم! امیدوارم متوجه شده باشین چی می گم انسان با هر چی توان داره انتخاب می کنه و فکر می کنه درست انتخاب می کنه و منتظر می مونه تا جواب چشم به راهی هاشو بگیره اما یه روز دو روز یک ماه یک سال دو سال سه سال ............ مگه ما چقده وقت زنده بودن و نفس کشیدن داریم ؟ منظور من پشیمونی از انتظاریه که هر چی سبک سنگین می کنی می بینی جائی نه اشتباه کردی ، نه به بیراهه رفتی ،نه حتی به بهانه نگاه کردن به پشت سر یه لحظه کوچیک غفلت کردی .................. صعود زمستانی به قله شیرکوه یزد - باشگاه کوهنوردی پیوندسبز۵/۱۲/۸۴ دویدیم و دویدیم هیچ جا رامون ندادن گفتن که توی جاده دونده ها زیادن دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن به همه چی رسیدیم به جز خود رسیدن هنوز نمی دونم می ارزید روی حرف خودت وایستی و بگی می خوام برم یا نه !!! ساعت 9:20 دقیقه صبح شنبه است دو ساعته که رسیدیم به بیرجند ، سفر عجیبی بود مثل باقی سفرام نبود یعنی توش از دلتنگی و بی قراری و دلهره هیچ نشونه ای وجود نداشت. چهارشنبه شب ساعت 8 قرارمون در باشگاه بود ، دوباره همون هیاهو و شلوغی ِ قبل سفر ، ماشینای دو طرف خیابون یه جور عجیب بهمون نگاه می کردن ! ساعت 20:30 بعد از رد شدن از زیر قرآن راه افتادیم . یه اتوبوس با 32 نفر آدم 7 تا خانوم باقی همه آقا ( یه گروه سه نفره از قاین ، گروه فراز ، پزشک تیم _اورژانس 115_ و .........) همه چی حکایت از یک گروه منسجم و یک صعود فنی می کرد . ساعت 7:30 صبح یزد بودیم و 9:30 روستای بالاده ( قطعه ای از بهشت که خدا به ایران زمین هدیه کرده _ هرچند ما از این هدیه های آسمونی فراوون داریم_ ) بعد از بستن کوله ها و پوشیدن لباس مناسب و آشنایی مختصر با معلم و 5 تا دانش آموز مدرسه روستا راه افتادیم . چهره روستا پوشیده از برف شب قبل بود ، درختای بی برگی که تن پوش سفید داشتن و خواب بهار می دیدن ، خواب رویش ( خوش بحالشون که خوابشون پُرِ تعبیرِ) . ستونی و منظم تیم در حرکت بود ، منمMP3player تو گوشم بود و می خوند : این روزا سنگین ِ سرت طول و درازه سفرت هوای مارو نداری شلوغ شده دور وبرت برات شدم مثل همه يه سايه مجسمه از جون دنيا چي ميخواي كجاي دنيا مبهمه ........... رسیدیم به دره نجیب یه دره با شیب زیاد و طولانی ، اونم پر از برف . اگه خیلی هامون حواسمون مشغول جون خودمون بود فقط، اما بزرگترای تیم ، فنی ترها باید علاوه بر خودشون هوای باقی تیم رو هم می داشتن ، عباس آقا که جلو دار باشه خستگی کمتر به سراغت میاد ، هر از چند گاهی صدای نجوای ِ بلند گروه صبا به گوش میامد . دره که تموم شد بازم یه مسیر هنوز مونده بود که هر چند شیب خیلی خیلی کمی داشت اما خسته گی ناشی از صعود دره نجیب نای رفتن برامون نذاشته بود . خاصه اینکه کمپ از دور پیدا بود و هر چی می رفتیم نمی رسیدیم ( کمپ شده بود یه سراب!!!) . هراس برگشتن از این دامنه که انتهاش سقوط ار دره بود آزارم می داد. ساعت حوالی17 بعد از ظهر رسیدیم کمپ .دو تا کمپ یکی کوچیک تر که ما خانوما و یه تعداد از آقایون تیم داخل اون خوابیدیم و کمپ بزرگتر هم اشغال جوون ترهای تیم بود . وقت خوابیدن یه گروه حدود 10 نفره از تهران آمده بودن که بچه ها چادر هاشونو دادن به اونا ، تا حالا که توی کمپ جا نیست از سرما یخ نزنن .( ای ول) ساعت حدود 21 شب بود آمدم از کمپ بیرون. آسمون پر از ستاره بود ، ستاره ها این بالا خیلی بهم نزدیک بودن یاد شعری افتادم که تو کتاب مریم حیدرزاده خونده بودم : هر ستاره شبی ست که از تو دورم آسمان چه پر ستاره است... یه فضای کمتر از دو متر 7 تا خانوم کنار هم ، شب سختی بود اما خواب راحتی داشتیم تماشای طلوع خورشید از این بالا قشنگه ( البته اگه گرمای کیسه خواب رو به لذت تماشا ترجیح ندی !) ساعت 7 صبح راه افتادیم قرار شد وقت برگشتن صبحانه بخوریم ، آفتاب بالای سرمون و برف زیر پاهامون ، شب؛ قبل از خوابیدن کفشامو با پیک نیک سفری کمی خشک کرده بودم و توش روزنامه گذاشته بودم و داخل کیسه نایلون توی کیسه خوابم تا یخ نزنه اما هنوز 10 متر راه نرفته بودیم که احساس کردم علاوه بر یخ زدن انگشتای پام جلوی کفشام مثل چوب سفت شده ، گاهی انگشتامو حرکت می دادم تا خون جریان داشته باشه و یخ نزنن. حوالی قله یه جا برای استراحت نشسته بودیم که تازه اونوقت من تونستم با کمی فکر نه آزمایش و خطا راه تعويض آلبوم MP3playr رو پیدا کنم ! حالا یکی دیگه می خوند و از ته دل من می خوند : شهر من من به تو می اندیشم و نه به تنهائی خویش از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تورا می خوانم و به شوق فردا که تو را می بینم.................. قبل ازقله بچه ها حلقه صعود تشکیل دادن و شعر ای ایران ای مرز پر گهر رو می خوندن من عقب تراز همه می رفتم و با این MP3player درگير بودم باطریش یخ زده بود . ساعت 10 قله بودیم.بعد گرفتن عکس با پارچه ای که روش نوشته شده بود بعد از ملی شدن صنعت نفت امروز انرژی هسته ای حق مسلم ماست . برگشتیم پائین . هوا آفتابی بود اما برف میامد ! ابرا زیر پامون بودن ، فکر کن چه حسیه بالای ابرا راه رفتن . روی این برفای پا نخورده آدم دلش می خواست ......... بی خیال همه حرفا که آخه گفتنی نیست . نمی دونم ترس از افتادن بود یا اشکال از کف کفشم بود یه خستگی که همش زمین میخوردم . ساعت ده دقیقه مونده به 13 کمپ بودیم . صبحانه خوریم !!!!!!!! و راه افتادیم به سمت اتوبوس ، برف دامنه در اثر عبور تیم تهران و آفتاب باز شده بود و مسیر گِلی کمتر ترس داشت ، دره نجیب با اونهمه برف پائین آمدن ازش مشکل بود ، نشستیم و سر خوردیم ، بلند می شدیم کمی تغییر مسیر می دادیم و دوباره سر می خوردیم . سرسره بازی با اون شیب چه کیفی همراه با دلهره داشت. نمی دونم حوصله شون سر رفته بود، یا هوس کرده بودن ،یا دل ناگرون ما شده بودن این راننده ها که تا پای کوه آمده بودن . 17:30 پائین بودم ، لباس عوض کردیم . رفتم توی مسجد نماز کردم و حرکت کردیم. ساعت 21:30 یزد بودیم .رفتیم امام زاده نماز کردیم ، شام خوریم و باز حرکت. ساعت سه بامداد از تشنه گی یا سعادت بود بیدار شدم ، به بیرون نگاه کردم طبس بودیم درست روبروی امام زاده ، من اونجا رو خیلی دوست دارم ،کیفولی شدم از این بیداری ِ به موقع. ساعت 7:20 بیرجند بودیم ، الان هم اداره ام و واسه تک تک آدمائی که می بینم باید توضیح بدم صورتم از سرما سوخته و قرمزه ، شیرکوه بودیم و ......... نکات گفتنی : 1- خدا باهامونه همیشه ، سربه سری ما نمی کنه. 2- جای خیلی ها تو این سفر خالی بود . 3- انرژی هسته ای حق مسلم ماست . 4- این بچه ها دارن بزرگ می شن و شیطنت و بچه گی شون داره کم کم ،کم می شه . 5- MP3player خوبه ، خصوصا ً وقتی آهنگائی که می خوای داشته باشه ،از بی همنوردی تو کمتر می کنه . 6- تلفن همراه داشتن اصلا خوب نیست ، خصوصاً وقتی همش زنگ می زنه و با دوروبری ها کار دارن . 7- ............................................................................................ شنبه 6 اسفند1384 :: 5:29 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش ميشدي اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدي آره پروانه شدم تا پرام سوخته بشه تا آتيش دل تو به دلم دوخته بشه كه بسوزه پرو بالم كه راحت بشه خيالم }عشق با ناراستی شاد نمی شود اما باراستی به شعف می آید. این عنصر را صداقت می نامم. کسی که عشق ورزیدن را می شناسد ، راستی را به اندازه هم نوعش دوست می دارد. با راستی شاد می شود . با ذهنی پاک ، فروتن ، و به دور از پیش داور و ناسازگاری راستی را می جوید ، و در پایان از آن چه می یابد ، شاد می شود. از صداقتی سخن نمی گویم که همسایه را تحقیر می کند، و نه از صداقتی که از اشتباهات دیگران سود بجوید تا به همگان نشان دهد چه قدر نیک است . عشق ِ راستین به رخ کشیدن ضعف دیگران به آن ها نیست ، بلکه پذیرفتن همه چیز است ، شادی از دیدن این است که همه چیز بهتر از آنی است که دیگران می گویند. منبع: عطیه برتر : پائولو کوئیلو چهارشنبه 3 اسفند1384 :: 10:17 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
نیست در این شهر نگاری که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد
اصلا چرا باید منتظر باشن ؟ کی و کجا لیاقت اینو پیدا کردین که کسی چشم به راه اومدنتون بمونه؟ کی میشینه چشم به در و دل ناگرون تا برگردین؟ وقتی می رین سفر دلتنگ اون چیزائی که به امان خدا می ذارین می شین؟ می شه که پا به رفتن داشته باشین و دل به موندن؟
|
||