|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
یکشنبه 31 اردیبهشت1385 :: 4:32 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
فریاد که آن ساقی شکر لب شیرین دانست که مخمورم و جامی نفرستاد همیشه عادت داشتم به مناسبت تولدم یه شعر خوب واسه خودم توی دفترم بنویسم اما از اون جائی که امسال مثل پارسال ها نیست و خیلی چیزها جای خودش نیست منم ..... بی خیال حوصله که کردم کتابامو ورق می زنم حرفی، کلامی،.... واسه دل خودم پیدا می کنم و تو دفتری که خیلی وقته توش هیچی ننوشتم واسه این یکی از قشنگترین روزای سال که بیشتر منتظر هدیه خدام می نویسم . اگرم پیدا نشد من که دست به قلمم خوبه از همین حوالی احوال خودم می نویسم تا یادم نره یک سال دیگه بزرگتر شدم و یک سال دیگه گذشت بی اونکه .... عمر غصه هاتون کوتاه – آبی اهل خرداد
ابر بارنده ببار
ماه تابنده بتاب آخر اي پرده نشين، از پي پرده بر آي پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 :: 8:33 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
هلیای من! آیا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند ؟ آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفریند ؟ پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سر آغازی به نام (ما) در اندیشه هایت پر نمی گرفتند کجا رفتند ؟ هلیا مگر نمی گفتی که (ما) با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست ؟ که روزی افسانه وش خواهیم مرد ، در کنار هم – و افسوس بماند برای دیگران ؟ هلیا آن شب های زمستان را یادت می آید که در اتاق تو می نشستیم کنار آتش و از پر کردن لحظه های آینده با شادی ، سخن می گفتیم و به پرده ها، به گلدان ها و تصاویری که باید روی دیوارها می نشستند فکر می کردیم ؟ هلیا ! من اینجا زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت. زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت. ادامه دارد........(.نادر ابراهیمی – باردیگر شهری که دوست می دارم) عمر غصه هاتون کوتاه- آبی اهل خرداد وقتی از خواب پریدم ، دنیا آنقدر به من نزدیک شده بود که انگار اشیاء به چشمهایم خیره شده بودند و انگار در آرزوی دورها ، فقط خواستم دنیا را از نزدیک ببینم: حرف های زیر چتر را ، ماه و پرسه ی برف را ، عشق و انسان را ، و تو را که خیره به این دنیا زندگی می کنی. و انگار دلم خواست با هم زیر چتری جمع شویم که من هنوز آن را باز نکرده ام.(هیوا مسیح). خوب شد اونجا قحطی کاغذ بود و گرنه باز من می نشستم و این دفعه از خود خودش ، از نامهربونیاهاش ، از اینهمه فراموشکاریش گله می کردم و خاطر ِ ......نه خاطر نازنین خودمو خط خطی میکردم!!!!!!!!!!!! یه سفر 4 روزه به پایتخت ایران زمین به بهانه نمایشگاه کتاب ، یه سفر تنهای ِ تنهائی ! واسه امتحان خودم که آیا می تونم و اثبات اینکه خانوما می تونن و می شه که برن ماموریت!!!!!!!!! آخرش اینهمه فمنیست بازیهای من کار دستم می ده !.سفر خوبی بود یه فرصت تازه و بکر بود واسه تجربه های تازه : که به مهربونی بی منظور آدما دل نبندم ؛ همون حرف خودم بعضی ها واسه فرار از اینهمه عشق که دلشونو قلنبه کرده با بقیه مهربونن و این یه ذره رو واسه همه دارن !!!!!!!!! سر ریز پیمانه محبت شون مال یکیه که درسته اگه دوره اما خیالش که همین نزدیکیهاست !. ؛ تو شلوغی و همهمه تهران هم یه دوست خوب می شه پیدا کرد که شرمنده لطفش بشی و تا ابد از خوبی مردم تهران بگی. و دیدار یه دوست که چند سال پیش کمتر از نیم ساعت دیدیش و اون با اون نثر خوبش همیشه مثل یه خواهر ، یه راهنما هوای سوالای بی جواب ِ دلتو داشته. دوشنبه 11 اردیبهشت1385 :: 8:37 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
سه روز پس از بازگشت هلیای من ! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش. من خوب آگاهم که زندگی ، یکسر، صحنه بازی ست؛ اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است. مرا به بازی ِ کوچک شکست خوردگی مکشان! به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان ،پشیمانی بیافریند. به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود. به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند. به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد. و به روزهایی که هزار نفرین ، حتی لحظه یی را برنمی گرداند. تو امروز بر فرازی ایستاده یی که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی. - در آن لحظه یی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی ، - در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند، - د ر آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برار فریادهای دیگران احساس می کنی، - در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن ، اختتام ِ تمام ِ اندیشه ها و رویاهاست ، - درتمام لحظه هایی که تو می دانی ، می شناسی و خواهی شناخت ، به یاد داشته باش که روزها و لحظه ها هیچگاه بازنمی گردند. به زمان بیندیش و شبیخون ِ ظالمانه ی زمان. صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته یی برسانم . بیدار شو هلیا ! بیدار شو و سلام ساده ی ماهی گیران را بی جواب مگذار ! من لبریز از گفتنم نه از نوشتن. باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی. دیگر تکرار نخواهد شد. نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می دارم جمعه 8 اردیبهشت1385 :: 8:53 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
هلیای من ! زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران ِ بستگی . هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. لحظه یی ست اندوه بار و توان فرسا. باری گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات می کند. من - ایمان دارم که عشق ، تنها تعلق است . عشق وابستگی ست. انحلال کامل فردیت است در جمع. عشق ، مجموع تخیلاتِ یک بیمار نیست. آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست. زندگی ، تنهایی را نفی می کند، و عشق، بارورترین ِ تمام ِ میوه های زندگی ست. بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز، از میان لحظه هی سلطه ی دیگران بگذرانی . اینجا را غباری گرفته است. یاد تو هر لحظه با من است ؛ اما یاد انسان را بیمار می کند. روزِ بد تنهایی ، مرگِ بی دلیل را به خاطر من می آورد. مرگ روزهای خوب را به من بازگرد هلیای من! مگذار که خالی ِ روزها و سنگینی ِ شب ها در اعماق ِ من جایی از یاد نرفتنی باز کند. ما برای فروریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم. در ما دمیددند که طغیان گر و شورش آفرین باشیم . به یاد بیاور که در این لحظه ها نیاز من به به تو نیاز من به تمای ذرات زندگی ست. هلیا به من بازگرد! نادر ابراهیمی - باردیگر شهری که دوست می دارم پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 :: 5:56 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد (بار دیگر شهری که دوست می دارم – نادر ابراهیمی) من که از درون دیوارهای مشبک ، شب را دیده ام ومن که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ِ ستم کوبیده ام من که به فرسایش واژه خو کرده ام و من – باز آفریننده ی اندوه هرگز ستایشگر ِ یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد زیرا نه من ماندنی هستم نه تو ، هلیا! آنچه ماندنی ست ورای من و توست. امیدوارم دل نوشته های نادر ابراهیمی بتونه یه گوشه دیگه از ذهن همیشه جویای انسان در مکاشفه واژه ها رو ، روشن بکنه . منتظر نظرات خوبتون هستم . عمر غصه هاتون کوتاه – آبی ِ اهل ِ خرداد جمعه 2/اردی بهشت /84 ساعت 5:30 – فلکه بیدخت نوع برنامه و مسیر :سنگ نوردی – کوهنوردی؛ آبشارهای چهارده، آبشارهای عشاق خدایا! ما را از آنان قرار ده که دلهای غمگین شان با دیدار تو شاد می شود و غنچه های درهم و درد آلود زندگیشان با آفتاب روی تو گشاده. آنان که پیشانی شان سجده گاه عظمت توست و چشمان شان بی خواب خدمت تو و اشکهایشان روان خشیت تو و قلبهایشان متعلق محبت تو . جمعه سخت و طاقت فرسایی بود ، نه بد بود نه اونقده خوب که پر از حرف واسش باشی . بعد دو ماه پناه بردن به دامان طبیعت شهر می تونست اونقده لبریزت بکنه که هر چی تلخی هست از یاد ببری اما انگار همه چی دست به دست هم دادن که از پا در بیارن منو ولی وقتی خدا باهات هست غم وتلخی بازنده است . قهرمانی استقلال مثل یه آب خنک ، مثل یه نشونه ، می دونم چی میخوام بگم اما گفتنش ............در کل از همون نیم روز جمعه تا به این غروب دو شنبه عالم و آدم با هم دست به یکی کردن حالی ازم بگیرن ولی من حالم خوبه اشکامو واسه شوق ِعیدی به انتظارنشسته دارم ذخیره می کنم و هنوز انرژی مثبتمو کسی نتونسته رو سرم خراب کنه.! طبیعت کوهستانی و یه کم خشن آبشارها بازم یادم آور بی همنوردی من بود، اما هم صحبتای خوبی داشتم گاهی سکوت راهو پر می کردن .اگه خیلی اتفاقا رو منها کنیم با شهد شیرین قهرمانی همه چی به خوبی گذرونده شد. (*بچه ها یه وب لاگ زدن خاص باشگاه و پر از حرف کوه ،پس نیازی نیست که من دفتر خاطرات تیم باشم! ) عمر غصه هاتون کوتاه – آبی ِ اهل ِخرداد |
||