هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند .... |
31 خردادماه 1360 سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران؛ فرمانده جنگهای نامنظم در دفاع مقدس، دانشمندی فرزانه، معلمی فداکار، عارفی مبارز و سردار رشيد سپاه اسلام.

گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران:
"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام.
عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است.
منبع: سایت صدا و سیما
آبی اهل خرداد
جمعه 26/3/85- ساعت 4:45 میدان جماران
مقصد : کمپ جوزان
مسیر رفت : گدار زرد ، برگشت : دزگ
آری می شود،
می شود با خیال ِ تو
تمام ِ جاده های ِ جهان را پیمود.
حدود 10 تا خانوم بودیم که تازه سرپرست تیم هم خانوم بود!
ساعت حدود 5 صبح از پائین بند دره پیاده روی روشروع کردیم تا حدود 6:30 دقیقه که آروم و پیوسته پس از طی مسیر به کمپ رسیدیم . کمپ خلوت بود و از شلوغی همیشه جمع خبری نبود ، بر و بچ پیوند سبز رفته بودن کرمان ( لاله زار) ، از آتیش دو کوهنورد سحر خیزتر از ما که مشغول خوردن صبحانه بودن و خیلی سریع حوالی چشمه کمپ رو واسه غرق ما خانوما خالی کردن استفاده کردیم برای درست کردن چای آتیشی ، یه سفره رنگین پر از خوردنی های خوب و یه جمع دوستانه. ساعت حدود 8 از مسیر پشتی کمپ به طرف روستای دزگ و بقول یکی از بچه ها ماسوله خودمون !
حرکت کردیم . این دفعه انگار مسیر نا آشنا بود : آخه درختا سبز بودن و شاداب و از خواب زمستونی و سرما خبری نبود . کل مسیر روستاهای دزگ بالا و دزگ پائین پر بود از درختای میوه خصوصاً آلبالو ( خیلی خوشمزه بود) و مزرعه های زرد رنگ از خوشه های گندم که بعضا ً درو شده بودن و دسته دسته رو زمین به چشم می خوردن. و هنوز ساعت 11 نشده بود خونه بودم.
خلاصه اینکه جمعه خیلی خوبی بود ، به من که خیلی خوش گذشت ، امیدوارم شما هم نه تنها جمعه خوبی بلکه هفته خوبی داشته باشین.![]()
عمر قصه هاتون کوتاه – آبی اهل خرداد
هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد، آشفتگی اش کمتر است
زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره کمترین تکان را دارد
چند کلمه از زبون ننه عروس!
*با پول ميتواني کتابخانه اي مجهز داشته باشي ولي استعداد ومعلومات را هرگز
*با پول ميتواني همسري زيبا داشته باشي اما عشق واقعي را هرگز
*با پول ميتواني زيباترين تختخواب را داشته باشي اما خواب راحت را هرگز
*و با پول ميتواني مقام داشته باشي اما احترام را هرگز .
"ضرب المثل چيني"
عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی اهل خرداد
وقتی که دلتنگ می شم و همراه تنهائی می رم
داغ دلم تازه می شه . زمزمه های موندم ......

یه جاهائی که عجیب دلتنگ می شی، دوست داری تنها باشی دوست داری هیچکس کنارت نباشه،دلت می خواد از جمع وهیاهو بکنی وبری.............
تنها بری،تنها سفر کنی،تنها برسی، تنها بشینی،تنها گریه کنی، تنها حرف بزنی
دلت می خواد توی صحرائی ، دشتی،جنگلی...جائی تنهات بذارن تا تنهائی کامل را حس کنی گاهی اوقات هیچ میلی به دیدن یک عده آدمی ندارم!
عمر غصه هاتون کوتاه - آبی اهل خرداد

هر اتفاقی که می افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای است
برای آن که خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست
چهارده روز پس از بازگشت
هلیا!
من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه یی بیافرینم؛
باور کن !
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده
من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم .
آن لحظه یی که تورا به نام می نامیدم.
من برای گریستن نبود که خواندم.
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.
دوست داشتن را چون ساده ترین جامه ی کامل ِ عید ِ کودکان می شناختم .
هلیا !
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز
رجعتی باید هلیای من !
(نادر ابراهیمی – باردیگر شهری که دوست می دارم)
عمر غصه هاتون کوتاه- آبی ِ اهل ِخرداد
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن
خیس و خسته به خانه بیا
نمی خواهم شاعر باشی، باران باش!
همین برای هفت پشت روییدن ِ گل کافی است،
چه سرخ ،چه سبز، چه غنچه!
این روزا یه فکر عجیب تو سرمه ! میخوام برم یه جائی که : نه بار سفر باید ببندی، نه نیازی به پای سفر هست ،این بار باید دل به سفر ببندی ، باید بذاری و بری! توشه نمی خواد خودش می ده ( همون که گفت بیا) دنیا و نعمتهای خدا همیشه از اونجائی که قابل لمس ِ بیشتر باورت می شه؛ اما مقصد سفر دور ِ و سخت ! ته را ه دیده نمی شه ، برف هست ،بارون هست ، سرما هست ، گرما هست، خستگی ،دلتنگی ، گریه ، تنهائی .....................
اما این جا اگه بی گدار به آب بزنی ، اگه بی توشه ، اگه بی همنورد، حتی اگه پای پیاده !می شه رفت خودش پا می ده ،خودش توشه خودش .................. مهم این دل آدمی ِ که از اینجا رها بشه. و همه سختی راه همینه : گذاشتن همه اونچه دلبستگی میاره و تعلق !.
واسه تا ملکوت رفتن نیاز به چیدن کوله نیست ، توشه واسه چی ، سبک سنگین کردن لازم نیست می خوای بری جایی که خوب ِ و از این خوبی بهتر پیدا نمی شه پس فقط یه یا علی می خواد . همین.
خداوند همیشه به عیادت مان می آید، اما اکثرا ما خانه نیستیم!![]()
![]()
حقیقتش هنوز نمی دانم ناچاری یا دچار. اگر ناچاری که هیچ ، اما اگر دچاری.....
من صدای گام های مصمم شمس را از لابه لای حضور زرد ِ انتظار مولانا شنیدم. کافی بود چترت را به کناری بگذاری آن وقت ، تر نشدن آسان بود. راستی آنها که زیر باران چتر به دست می گیرند تا کی می خواهند از سرنوشت بگریزند ؟
گاهی اشک بهترین مضراب برای ِ نواختن شرجی ترین سمفونی ِ دنیاست. تالار شیشه ای قلب های سفاف غرق سمفونی های نانوشته ایست که کسی تا به حال حتی پیش درآمد آنها را هم کشف نکرده است، هیچ کس از خود نمی پرسد بارن که گاهی از سرِ وجد و سماع به رویِ پنجره هایِ آلوده به عادت غوغا می کند نخستین اثر خود را به چه کسی تقدیم کرده است.

من از سفر هیچ نمی دانم هر وقت می گویند سفر، بی اختیار یاد تو می افتم ، حس می کنم بوی هجرت می آید : «شرط اول قدم آن است که مجنون باشی» .حالا مسافر ِمن آیا این توشه برای آغاز سفرت کافیست؟
من اینگونه ام : که باسبدی از جنس تجربه در جنگل زندگی گام می نهد و تمشک های شوق و حسرت را با خارهای تیزش می چیند تا مبادا کسانی که دوستشان دارد پس از او به هوای چیدن تمشک گرفتارِ خارهای تیزِ تقدیر شوند، برای آنکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست، تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست. میان فراق و اشتیاق باید یکی را برگزید.
مدهوش آن نیست که مشغول جام و سرگرم باده است، مدهوش آنست که از شام تا سحر برای باختن ِ هستی خویش به بهای نگاهی آماده است، پس او که بی باده آماده است ، دلداده است.
قرارِ ما هر کجای دنیا که باران شدیدتر بود، هر جا که هیچکس نشانی اش را نمی دانست ، شاید هم یادش نمی ماند، هر کجا نسیم به پایان می رسید و طوفان منتظرِ اجازه تولد بود، قرار ما تمام جزیره های ناشناخته ، نرسیده به هیچ ،زیر آلاچیق های آرزو جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند، نزدیک ِ خدا ،آسمان هفتم در همسایگی ملکوت، اوج الهام و فراموشی ، هر کجا که مطمئن می شوی دیگر بی دغدغه تو برای منی و من برای تو .........
«نامه هایی که پاره کردم – مریم حیدرزاده»
گر ز آزدن من هست غرض مردن من مردم آزار مکش از پی آزدن من
عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

خوابيدي بدون لالائي وقصه بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني توي خواب گلاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه
ديگه بيدار نمي شي با نگروني يا با ترديد كه بري يا كه بموني
...................................................................................
رفتي و آدمكا رو جا گذاشتي قانون جنگل و زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني تو ، تو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود به جاي ديگه اونجا كه خدا واست لالائي مي گه
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره توي دنيائي كه آدمك نداره
زهراي عزيزم خدا صبوري و عادت و واسه اين روزا داده ، منو هم شريك غصه هات بدون.![]()
![]()
![]()
آبي اهل خرداد.
.........
ایمان من به تو ایمان من به خاک است .
ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران نهفته است.
تو چون دست های من ، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون تمام یادها از من جدا نخواهی شد.
هلیا به من باز گرد!
سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.

بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه ی تو من دریاچه یی نخواهم بود ، آسمان دائم ادریبهشت خواهم بود.
هلیا ! حیث غریب ِ دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت ِ صدای ِ باران بر سفال ها سخن می گوید.
و بس _ که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار ِ قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم .
هلیا
هلیا
هلیا...
(نادر ابراهیمی – باردیگر شهری که دوست می دارم)
عمر غصه هاتون کوتاه- آبی ِ اهل ِخرداد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|