|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
جمعه 30 تیر1385 :: 8:37 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
می گویم نمی شود یک شب بخوابی و صبح ِ زود یکی بیاید و بگوید هر چه بود تمام شد به خدا ...!؟
الان ساعت 8:30 دقیقه صبح آفتابی جمعه است و ما قرار بود امروز وووووووووو بیرون از خونه در پناه طبیعت شهرمون باشیم !!!!!!!!!!! فقط قرار بود این اتفاق بیفته .! ! ! خب از اول شروع می کنیم : یادمه دیروز به خودم قول داده بودم برای هماهنگی این برنامه من دیگه با کسی تماس نداشته باشم و بقول دختر عموم منتی کشی ! نکنم . عصر تازه از باشگاه برگشته بودم که تلفن کارم داشت دختر عموم واسه برنامه فردا ازم نظر میخواست قرار شد خودم شب خبر بدم . ساعت حوالی نه شب ساعت حرکت فردا و ناهار فردا و اینکه کی تدارکشو ببینه معلوم شد و همچنین پیشنهاد خانوادگی بیرون رفتن هم از طرف بابای من رد شد ! .ساعت 5 صبح بود از خواب بلند شدم هنوز خواب آلوده بودم و کسل ............بگذریم من کوله رو چیده بودم و ........که تلفن زنگ خورد .دختر عموم بود گفت:" امیر دیشب رفته بیرون و قرار شده 2 ساعت دیگه بیاد و هنوز نیامده ، چیکار کنیم؟! " . بقول محبوبه خانوم اول حرفشو بشنو بعد واکنش نشون بده ، حالا ما هم منتظریم حرفای آدمی که برنامه یک جمعه خوب در جمع خانواده رو به هم زده رو بشنویم. از اونجائی که من به خود ِ خودم خیلی خیلی وقت پیش قول دادم که نذارم این حس خوب ُنسبت به تابستون 85 رو کسی و چیزی خراب کنه ! پس بی خیال می شه روزتو یه طور دیگه رنگ بزنی و اصلا هم به این بدقولی فکر نکنی تازه دعا کنی و از خدا بخوای اتفاق ناگواری نیفتاده باشه و فقط خواب مونده باشن. گاهی اوقت پیش می آید ریگی از دستی سلام ندیده در آب می افتد ما هم عین ِ انتظار ِ چشمه تکان می خوریم، دلهره از دریا به آدمی رسیده است. عمر غصه هاتون کوتاه - نیمه شبی است از هزاره دوم عشق؛ و ما مرشدی نداریم، جز ماه . او هر شب بر منبر آسمان بالا می رود و هزار ستاره مریدش است. ماه مرشد سخن نمی گوید، می تابد؛ و کدام مرشد جز اوست که جای گفتن، بتابد!؟... خاموشی، پند ماه مرشد ماست و نور، نور ذکر اوست. خوابیدن پای صحبت ماه مرشد حرام است. ماه مرشد اما می گوید: خوابتان مباح ترین کار جهان خواهد بود، اگر در آغوش جهان بخوابید. آن گاه بر شما چنان خواهم تابید که خوابتان ، بیداری شود و شب تان، روز.
ماه مرشد می گوید: خدا هر شب شما را در آغوش می گیرد. اما کاش شبی نیز شما او را در آغوش می گرفتید تا آغوشتان گشاده می شد آن قدر که ستارگان به جای آنکه در سینه آسمان بتپند، در سینه شما می تپیدند. دیشب ستاره ای می گفت: اگر به مجلس ماه مرشد آمدید، هدیه، آهی بیاورید. آه شما عطر و عود مجلس ماه مرشد است. عمر قصه هاتون کوتاه- جمعه 16 تیر1385 :: 10:47 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
تو استادی من شاگرد تو خدائی و من بنده تو خوبی و من بد. نیاد اون روزی که من دنبال تو دوان نباشم ! نشه که من خسته بشم و پای رفتنی که خودت دادی و از آمدن به سمت تو باز بدارم . تو می خوای من قوی بشم نه ؟ می خوای من یه بار هم که شده تو امتحان تو نمره بگیرم اونم 20 ! . باشه هر چی تو بگی .گفتن چشم که سخت نیست این عمل کردن ِ که حوصله می خواد.تنها تو می تونی کمکم کنی ، ممنون همه مهربونیات (یا لطیف یالطیف یا لطیف.........)" عمر غصه هاتون کوتاه
من سکوت کردم و ازمن قول گرفت که دیدار دوباره یه جور دیگه اینم به خاطر شما( عمر غصه هاتون کوتاه ـ آبی اهل خرداد جمعه 9 تیر1385 :: 7:36 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
بیست روز پس از بازگشت به چمخانه............
دیگر چه می توانم گفت ؟ دیشب در خواب دیدم که بازگشته یی کوچک چون عروسکی از بلور و پر داشتی ، پر های سبز روشن و هم دفتر ِ سیاهی از مشق های خط خورده داشتی. در خواب باران گرفت ابرها تنها برای تو آسمان شب را تطهیر کرده اند. دیگر نمی توانم گفت ........................... اگر توانستی از کنار جنگل بیا؛ چرا که ماهی گیران خیال می کنند هنوز اینجایی. (نادر ابراهیمی – باردیگر شهری که دوست می دارم) عمر غصه هاتون کوتاه یا لطیف
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟" شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!." شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"
عمر غصه هاتون کوتاه -آبی اهل خرداد |
||