تبليغاتX
قله نشین
 
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
 

بی عشق

بوته سوخته ای به تیپای باد است زندگی !

 

می خوام همه چی ُ کنار هم بذارم و ...........عشق باید بهت صبوری یاد بده ، باید بزرگت کنه ، باید راهتو هموار کنه ، باید شادی و لبخند بهت هدیه بده ، حتی اگه تو هیاهوی روزگار خدا رو گم کردی باید راه رسیدن به خدا رو بهت نشون بده .

با اینهمه باید قدرت خطر کردن داشته باشی "اگه بخوای عشق تو هم جزء افسانه های موندگار نقل قول مادر بزرگای بعد از این بشه" باید بتونی مثل یه سد، مثل یه کوه بایستی و تا ته خط جا نزنی.

عشق حتی باید اونقده ذره ذره وجودتو پر کرده باشه که اگه معشوق نبود ، که اگه یه روز گذاشت و رفت شیرینی این صعود واسه دوباره برخاستن و واسه یه فتح دوباره دلتُ غلغلک بده " قله ها همیشه هستن باور کن می شه اگه رفت با همسفرتازه سفر کنی "

قرار نیست یکی شاهزاده ای با اسب سپید باشه ، یکی خاتون آفتاب ندیده و پر از بغض و اشک ! قرارم نیست تا اسب شازده جاده خوش  آب و علف تری دید راهشو کج کنه ، و تو هم خاتون قصه باشی و به هر نخواسته ای بله بگی : این یعنی عشق یک سر نیست و یه اتفاق دو نفره است.

تازه نباید منتظر بشینی تا روزگار سر راهت یه لنگ کفش بذاره و تو به دنبال جفت این لنگ کفش خاتون ِ تو  پیدا کنی ؛ بالاخره اگه درای قصر قفلای بزرگ دارن و بلندن و ناعبور ، پرده ها که آهنین نیستن می شه رفت کنار پنجره خاتون ! می شه  بزرگی دل آدما رو از اون بالا دید و لبخنند زد و دلبری کرد.

خدا اگه دل داده تا تو سینه تالاپ تولوپ کنه چشم هم داده ، عقل و گوش هم داده تازه حس ششم هم داده ؛ نشه و نیاد روزی که برگردی و ببینی که همه این راهی که دویدی تا مقصد ، هدف پشت سرت بوده و تو هی وهی ازش دور و دور و دورتر شدی.

و آخر اینکه همیشه همه دلشون و نگاهشون به دنبال و گرفتار کسیه که اون خیالش تو آسمون یکی دیگه پر پر می زنه کاش یکی مون جرات برگشتن و قصه رو بر عکس دنبال کردن داشت.

هی .........!

میان ما مگر چند رود گل آلود پر گریه می گذرد

که از این دامنه تا آن دامنه که تویی

هیچ پلی از خواب ِ پروانه نمی بینم ...!

عمر غصه هاتون کوتاه ـ آبی اهل خرداد

  نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

باغ آئينه

چراغي به دستم، چراغي در برابرم:/من به جنگ سياهي مي روم.

 گهواره هاي خستگي / از كشاكش رفت و آمدها /باز ايستاده اند،

و خورشيدي از اعماق / كهكشان هاي خاكستر شده را/روشن مي كند.

فريادهاي عاصي آذرخش هنگامي كه تگرگ/در بطن بي قرار ابر/نطفه مي بندد.

و درد خاموش وار تاك هنگامي كه غوره خرد/در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.

فرياد من همه گريز از درد بود/چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي /نوميدوار طلب مي كرده ام.

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي/تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي./در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.

جرياني جدي/در فاصله دو مرگ/در تهي ميان دو تنهائي -/[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،/نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است/من برمي خيزم!

 چراغي در دست/چراغي در دلم./زنگار روحم را صيقل مي زنم/آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم/تا از تو/ابديتي بسازم.

" زنده ياد احمد شاملو"

  نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

  حالا

که میان آدمیانی از جنس ِ مدارا

_که تو باشی_

راهم دادند

شاعرانه ترین اوقات زیستنم را

پیشکش خواهم کرد

 

ساعت ده صبح جمعه است ، جمعه از اون روزاست که همه دچار یک کسالت ِ عجیبن ! خب بعد از یک هفته تلاش و زحمت ............ منم هنوز با اینکه دیشب خوب خوابیدم و یک هفته پر از لطف و مهربونی ِ خدا داشتم ولی احساس خسته گی می کنم ! شایدم هنوز گیج اون سفرم سفر تا حوالی عرش کبریائی ، یادمه دوشنبه دچاره یک دلشوره عجیب بودم هی می ترسیدم حالا که همه مقدمات سفر مهیاست حالا که من آماده ام واسه رفتن واسه تا اون سفر کردن ، خودش بگه نیا یعنی قلم مصلحت ، قلم عذاب و یا هم  قلم مهربونیهاشو برداره و یه خط بکشه یه خط که از اینجا به بعد جای گام برداشتن تو نیست !!!!!!!!!!!!!!!!. اما نه مهربونتر از اون حرفاست که بخواد سربه سری بنده دست خالی اما امیدوار ِ خودش بذاره .

جای خوبی بود حیف شد که شما ها نبودین . سه شب و سه روز دل بکنی از هر چه رنگ و قشنگی هست تو دنیا، از آسمون پر ستاره و از هیاهوی شهر . بیای قاطی همهمه و یا رب یا رب یه عالمه دل دردمند و محتاج ، اصلا بی اعتقاد و بی نیاز  ! اونجا جو میگیره تو رو ، اصلا حرفی هم که نداشته باشی موج جمعیت تو رو با خودش می بره تو هم می شی یکی از اونهمه که هر افطار سرسفره مهربونی های خدا ، خوان گسترده نعمتهایی که تازه اصلا سیر ! به ناخونک که می ارزه .

غروب سومین روز نزدیک بود و آخرای مراسم اعتکاف سر رو سجاده گذاشته بود صدای ناله های همه تا آسمون پل ساخته بود و راه رسیدن من ِ دست خالی هم هموارتر شده بود : " گفتم آرزوهای آبی مو لای همین جانماز قرمز جا می ذارم به امید اینکه دوباره که این حوالی پیدام شد ازش عطر اجابت می یومده باشه " .

 خلاصه اینکه جای همه خالی ، همه چی خوب بود همون طور که انتظار می رفت. مگه می شه آدمی مهمون خدا باشه و اون وقت بدرقه دست خالی راهی ت بکنه ؟؟!! . نه نمی شه.

عمر غصه هاتون کوتاه ـ  آبی اهل خرداد

  نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

آن كه به تو مايه جان مي دهد هر چه طلب مي كني آن مي دهد

 

*خيلي دلم مي خواست يه توضيحي در مورد مطلب قبلي ميدادم ( باشه واسه بعد سفر)

 

ديشب .............. خدا خيلي دوسم داره كه اونقده از دنيا و نعمتاش بهم نداده كه مشغول بشم ووووووووووو.... . هر روز با يه اتفاق عجيب كه مي تونه منو از پا در بياره (البته اين از ضعف خودم ناشي مي شه)به مهموني شلوغي ِ دلم مياد و من با يه توفيق اجباري فرياد "يا رب يا رب "م به آسمون مي ره .من خيلي وقته به يقين هو الستار بودن ِ خدا رسيدم واي از اون روزي كه پرده ها بيفته وآدمي رسوا بشه..........

تقويم اختراع ِ خوبيه كه با ورق زدنش خيلي چيزا يادت مياد : پارسال مثل ديروز حوالي ساعت 15 ما ( گروه پيوند سبز) بر فراز قله 4850 متري علم كوه سرود اي ايران اي مرز پرگهر رو زمزمه كرديم . يه سفر با كلي تجربه ، و مثل هميشه يه سفر تنهائي با  خيال دوست. هنوز يادم نرفته كه نزديكيهاي قله ديگه همه انرژي م تمام شده بود و با اون رنگ سفيد و فشار پائين مثل يه مرده افتان و خيزان تا به قله رفتم ولي شوق رسيدن به قله براي يه مدت كوتاه هم كه شده خسته گي و ازم گرفت تا برفراز دومين بام ايران لبخند بزنم .

فتح ِ يه اوج يه چيزه ، سختي رسيدن به اون يه چيز . جا نزدن يه سر ماجراست و راهي شدن و تصميم گرفتن و بار سفر بستن نيم بيشتر ماجرا.

اين بار هم قراره تنها برم سفر ، سفر توشه مي خواد ، سوغات به همراه داره و يه هدف : قراره يه نامه به دست كسي برسه كه مي تونه گره از كار دل آدمي باز كنه.......

برگشتم بيشتر توضيح مي دم.

 

  نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

این بار هم که

تاول پاهایم خشک شود

دوباره عاشقت می شوم

دوباره راه می افتم

دوباره

گم می شوم

 

تو دنياي به اين بزرگي با اينهمه آدمي ؛ يكي هست فقط يكي كه هميشه تو مات كه كمه ، كيش شبيخون زدناش مي شي . اصلا يهوي از يه جايي با يه اتفاقي كه باورت نمي شه ، پيداش مي شه تو فقط بايد به نشانه تسليم دستاتو ببري بالا و سرتو به زمين بدوزي :

امشب وقتي داشتم طول كوچه تا خونه رو طي مي كردم يه بغض همه و جودمو گرفته بود انگار خدا با خنجر مصلحتش ! سر يه زخم كهنه رو طي ِ يه اتفاق باز كرده بود و چك چك يه چرك كهنه بيرون مي ريخت و اين آتيش حسادت بود كه نمك پاش اين زخم بود.

يه كم عقب تر:

هم صحبتي يه كودك 5 ساله كه دو سال پيش 4 روز و 3 شب با حرفاش با  لجاجت  و بهونه هاش منو تو اتوبوس سرگرم كرده بود، و اين غروب دوشنبه توي كوچه اي كه سالها با حسرت تا به انتهاش چشم دوختم و باز هم خدا و يه نشونه ديگه .

* انگاري ذهنم مثل يه كلاف بهم ريخته شده كه اول و آخر ماجرا رو نمي تونه پيدا كنه .

باز هم عقب تر :

تو باشگاه حين تمرين زل زده بودم به آينه و مي گفتم من آدم ناشكري ام هيچ دردي ندارم و مدام ذهنم ُ درگير ماجراهايي مي كنم كه مي تونن اصلا نباشن !!! وقتي خوب به دور و برم نگاه مي كنم مي بينم تنم سالم حوالي احوالم پر از آرامش آبم به راه نونم به راه نه غمي نه دردي دستمال چرا !!!!(لابد از شكم سيري)

* همش مي ترسيدم يكي آوار بشه رو سرم و اين سقف سكوت و اعتماد من فروبريزه اما واقعيت اينه كه اين خودمم كه با سوزن ِ ! نفي خودم دارم همه صلابت وجودمو به زانو در ميارم.

" خدايا بهم فرصت بده با اينكه سخت معتقدم اين حضوره كه تداوم عشق رو ميسر مي كنه _ بر خلاف مامان كه مي گه دوري و دوستي_ بهم توانايي بده كه رها بشم كه آزاد از هر تكلفي ، از هر حس مالكانه اي تا به تو پراز كنم "

و باز هم عقب تر :

طفلكي من ! ظهري توي سرويس يكي از همكارا ميگفت چون همراه نداشتي ومن اواخر شب اول رجب يادم اومده كه شب آرزوها در پيش و نمي تونستم خبرت كنم ، كلي به يادت بودم و برات دعا  كردم كه به آرزوت برسي يه جور چشمام پر ِ اشك شده بود . اشكي كه حسرت باهاش بود. حيف  كه من هنوز باور نكردم كه مي شه اون اتفاق به آرزو نشسته بيفته . چون اونوقتا كه پر از يقين بودم به اين بن بست فعلي رسيدم . نه ديگه از توان من زمزمه شدن ِ يك نشدني خارج ِ.

* بعضي وقتا خودش كاسه صبرمو خالي مي كنه ، ظرف اميدمو پر مي كنه كه نشكنم ، كه جا نزنم ، كه تموم نشم. يه وقتايي هم مثل امشب كه يك ساعتي از بغض ديرينه مي گذره آتيش حسادت منو شعله ورتر مي كنه كه يادم نره من قراره بجنگم و نذارم كسي برنده  بازي يي باشه كه از اولش من بودم و نبرد فقط يه سرگرمي دو نفره بود واسه طي كردن ميسير ، نه يه رقابت كه بايد حتماً برنده داشته باشه.

 

                                                                                                                 عمر غصه هاتون کوتاه ـ آبی اهل خرداد

 

  نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

سنگ گور

 

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر !

بر من مَنِگر، تاب نگاه تو ندارم

بر من مَنِگر، زان که به جز تلخی اندوه

در خاطر ازآن چشم سیاه تو ندارم

 

ای رفته ز دل! - راست بگو - بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

،گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم، او مرده و من سایۀ اویم

 

 من او نیم، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده، از عشق، شرر داشت

او در همه جا، با همه کس، در همه احوال

سودای تو را - ای بت پر مهر! - به سر داشت

 

من او نیم، این دیدۀ من گنگ و خموش است

در دیدۀ او آن همه گفتار نهان بود؛

وان عشق غم آلود، در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

 

من او نیم، آری، لب من - این لب بیرنگ

دیری است که با خنده یی از عشق تو نشکفت؛

اما به لب او، همه دم، خندۀ جان بخش

.مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

  

.بر من مَنِگر، تاب نگاه تو ندارم

!آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

.چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

 

 من گور ویم،  گور ویم، بر تن گرمش

.افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و، در سینۀ من این دل بی مهر

سنگی است که من بر سر آن گور نهادم.

 "از سیمین بهبهانی"

 عمر غصه هاتون کوتاه ـ آبی اهل خرداد

  نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

  در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود.خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم. آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل،هم صفت است و هم موصوف.احتياجی به حرف اضافه ندارد.متمم نمی خواهد.هيچ قيدی هم ندارد.آن يک کلمه خودش همه چيز است.  و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.آن يک کلمه غذای روح من است،بی او گرسنه خواهم ماند.خانه من است،بی او آواره خواهم شد.بی او بی کس می شوم،غريب و تنها.اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد،آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.
من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم.آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند.اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.به نسيم می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.
اين کلمه،اين کلمه عزيز و دوست داشتنی،حرف رمز من با همه چيز است. اما به آدم ها که می گويم ......اما تو فرق می کنی.تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهايي ،تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.پس من آن رمز را به تو خواهم گفت.آن کلمه کوچک اسم بزرگ خداوند است
."عرفان نظرآهاري"

عمر غصه هاتون کوتاه ـ آبی اهل خرداد

  نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
NS20.OURIRAN.NET NS21.OURIRAN.NET