|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
"ساناز می گفت هرکی واسه خودش یه یواشکی داره شایدم هزار تا" خب معلومه همه واسه خودشون یه یواشکی که کمه یه عالمه یواشکی دارن من دارم تو هم داری ( به من هم نمی گی ) ، همه دارن . این که چیز غریبی نیست . وقتی بی طرف و یه جوری خنثی با زندگی آدما قاطی بشی وقتی سکوت کنی و بی حضور اما تیز ! تو خلوت خودت همه تیکه تیکه های پازل رو کنار هم بچینی اونوقته که می تونی ببینی همه یواشکی دارن و ...............
اما اینا از عذاب وجدان آدم کم نمی کنه بلکه فقط یه جور پای رفتنه . من هم مثل ساناز عاشق یواشکی ام . خیلی باحاله یه چیزی داشته باشی که فقط فقط مال خودته باشه. کسی هم ازش خبر نداشته باشه . اینقده هیجان انگیزه که نگو . اما هیجانش بیشتر از ترس لو رفتنشه به خدا دروغ نمی گم . حتی می شه یواشکی یه طوری که هیشکی نفهمه نیمه شبا پاشی و نماز شب بخونی ( یه یواشکی خوب ِ خوب بین تو و خدای تو ) نتیجه اخلاقی می گیریم که آدمای خوبم یواشکی دارن واسه خودشون ، واین یواشکی تنها مال آدم بدا نیست که یا مال بچه شیطونا. عمر غصه هاتون کوتاه ـ دوشنبه 10 مهر1385 :: :: نويسنده : ترگل
زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است .این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟ زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند. قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی. تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی . و زلیخا از قصه بیرون رفت . *** می گفت اسمم آیدا است دلواپس هیچی نیستم ................ منم بی همنوردم ، الان هم با اینکه .........آره دلواپس هیچی نیستم ، قراره برنده باشم ، قراره نبازم ! پس منم دلشوره هیچ اتفاقی رو ندارم ، دل ناگرون هیچ بد آیندی نیستم و قراره برنده این بازی باشم . خب درسته که هیچ کدوم از مهره های این بازی به نفع من حرکت نمی کنن ، درسته که من تنها و تنها شروع کردم اما قراره با کمک خدا همون که همه این سالها "هوالهادی" من بوده برم و برم .(آخی یه قاصدک روبرومه : گل قاصد کی به تو گفته زمن یاد کنی ................ ) من نه شانسی واسه برنده شدن می بینم نه میتونم رو شوخی های تقدیر حساب باز کنم ، خدا هست کمکم می کنه خودش گفت بیا وسط گود ، خودش این راهو نشونم داد " مگه این من نبودم که همه وقت فریاد زدم هو الهادی من باش راهنمای من ِ کم کرده راه " "مگه این خودش نبود که با اینهمه نشونه به من مسیر نشون داد جلودار اشتباهی شیرین شد" خب پس خدایا من هستم تا ته خط، تو هم قول بده مثل همیشه همراهی من بکنی تا برنده شدن. می گفت همیشه بدترین شرایط ر و در نظر بگیر تا اگه یه وقت یه جائی زمین خوردی نشکنی .......... - حتی این خیال زشتو نمی خوام من برنده می شم :مهم اینه که تا ته بازی باشی ، مهم به خط پایان رسیدن ِ ، مهم اینه که جا نزنی ، نشکنی و اونچه از یک سفر ( آره سفر .......... بقول داریوش، شاه ایران زمین : مطمئن باش من در آبهای کم عمق غرق نخواهم شد. |
||