تبليغاتX
قله نشین
درباره وبلاگ

من چله نشين بن ِ چاهم چندی...

غافل ز من اين قافله ها در گذرند

رفتند و دگر مسافر مصر نماند!

يارب!

که اگر نباشد آن واسط فيض

هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نويسندگان

قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
دوشنبه 29 آبان1385 :: 12:31 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

قدیم ندیما گفته بودی من از این شعرا خوشم میاد  "خب آشتی کنونه "

 گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم آزار نکش از پی آزردن من

آن نفسی که با خودی ، یار چو خار آیدت  

وان نفسی که بیخودی، یار چه کار آیدت ؟

آن نفسی که با خودی ، خود تو شکار پشه ای  

وان نفسی که بیخودی ، پیل شکار آیدت

آن نفسی که با خودی ، بسته ابر غصه ای  

وان نفسی که بیخودی ، مه به کنار آیدت

آن نفسی که با خودی ، یار کناره می کند  

وان نفسی که بیخودی ، باده یار آیدت

آن نفسی که با خودی،همچو خزان فسرده ای

وان نفسی که بیخودی،دی چو بهار آیدت

جمله بیقراریت از طلب قرار تست        

طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است  

ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جمله بیمرادیت از طلب مراد تست      

ورنه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی  

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت   "مولانا"



چهارشنبه 24 آبان1385 :: 10:10 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

او رابعه است، او كه شبانه روزي هزار ركعت نماز مي گزارد. روزها همه به روزه است و شب ها بيدار و سر به سجده. او رابعه است وقتي چراغ در خانه ندارد انگشتش را چراغي مي كند و تا صبح دستش روشن است. او همان است كه سجاده بر هوا مي اندازد و به كوه که مي رود، آهوان و نخجيران و گوران به او تقرب مي جويند.

حالا تو مي خواهي به خواستگاري او بروي، به خواستگاري رابعه! هرگز، هرگز، تن نخواهد داد.

كه هزار سال او را گفتند چرا شوهر نكني؟ گفت: سه چيز از شما بپرسم مرا جواب دهيد تا فرمان شما كنم.

اول آن كه در وقت مرگ، ايمان به سلامت خواهم برد، يا نه؟ دوم آن كه در آن وقت كه نامه ها به دست بندگان دهند. نامه ام را به دست راست خواهند داد، يا نه؟ و سوم آن كه در آن ساعت كه جماعتي را از دست راست مي برند و جماعتي را از دست چپ، مرا از كدام سو خواهند برد؟ گفتند: ما نمي دانيم.

گفت:‌ اكنون اين چنين كسي كه اين ماتم در پيش دارد، چگونه پرواي عروس شدن دارد!
اما او به خواستگاري رابعه رفت و رابعه گفت:‌ آري، آري، شوهر مي كنم.
ـ اما، اي واي رابعه! چه مي كني؟ زهد و رياضت چه مي شود؟ گوشه گيري هزار ساله ات؟ دامنت به زندگي مي گيرد و آلوده مي شوي.
رابعه گفت: هزار سال خدا را در حاشيه مي جستم در كنج در خلوت تا اين كه دانستم خدا در ميان است، در ميان زندگي.
ـ رابعه! اما آيا تو نبودي كه مي گفتي: دل آدمي جاي دو معشوق نيست! خدا كه در دلم آمد هيچ كس را راه نخواهم داد؟
ـ گفتم و امروز هم مي گويم.
پس دلم را به دلي ديگر پيوند مي زنم، تا فراخ تر شود و هر دو را جاي او مي كنم، هر دو دل را.
ـ رابعه،‌ رابعه، رابعه! اما زندگي جنگ است، به ميدان مي آيي و مجبور مي شوي با وسوسه بجنگي، با هزار شيطان كه در تن زندگي جاري ست. آن گوشه كه تو بودي، آن خلوت كه تو داشتي،‌ امن بود و توبي آن كه بجنگي و زخم برداري و كشته شوي، پيروز بودي.
رابعه گفت: اما خدا غنيمت است. غنيمتي كه با جنگيدن بايد به دستش بياوري. آن كه نمي جنگد و در كناري مي ماند، سهمي از خدا نمي برد. و هركس بيشتر مبارزه كند، خدايِ بيشتري نصيبش مي شود!
رابعه عروس شد، رابعه رفت و من ديگر رابعه را نديدم، و ديگر نديدم كه سجاده بر هوا بيندازد و با انگشت آتش روشن كند.
اما شايد او رابعه بود، آن زن كه از آن كوچه دست در دست دخترش لبخند زنان مي گذشت. شايد او رابعه بود و داشت خدا را از لا‌به‌لاي زندگي ريزه ريزه به در مي‌كشيد.شايد او رابعه بود...
"عرفان نظرآهاری"



یکشنبه 21 آبان1385 :: 10:8 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

ساعت 6 روز جمعه 19/8/85 – میدان جماران

مسیر : قله

 

گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد

 

هوا پر از ابر بود و بوی بارون می داد . سه تا خانم بودیم و 10-12 تا آقا . که راه افتادیم. کنار چشمه برای آب خوردن وایستادیم ، بند خالی از آب بود و آدمی رو غصه دار اینهمه خشکسالی می کرد.

ساعت حدود 8:30 به روستای دلجو با یک خانوار جمعیت رسیدیم قبل از ما یک گروه بزرگ کوهنوردی (یادم رفت بپرسم کی بودن!) اونجا رسیده بودن و مشغول خوردن صبحانه بودن . بارون گرفته بود و نم نم می بارید. با محمود (داداشم) نشستیم و صبحانه خوردیم .

قرار بود بریم قله اما هوا هر لحظه بارونی تر می شد و سرد تر ، باد میامد و ما که هیچ پیش بینی همچین هوایی رو نداشتیم.فقط تا علم چه رفتیم و بی خیال قله . همه لباسامون خیس شده بود ؛شده بودیم یه موش آب کشیده واقعی !!!

جا تون خالی هوا عالی ، سرد، تا حالا تو این دو سال اینطوری کوهنوردی نکرده بودم زیر بارون.

واسه ناهار رسیدیم کمپ ، بعد ناهار هم از مسیر گدار زرد آمدیم پائین .منم اولین آشنائی که دیدم بس که خسته بودم سوار ماشینش شدم و 14:10 خونه بودیم.

-          مسیر بند تا روستای دزگ پر بود از برگای زرد پائیزی (خیلی رویائی بود) و با بارون نم نم ....(جات خالی)

-          عجب سیبی بود ( خوردنی های دزدکی همیشه یه مزه دیگه ای داره)

-     من تنهائی هم می تونم بزنم به جاده و طی مسیر کنم هدف این بود که یک روز خوب در کنار من داشته باشین و بهتون خوش بگذره(واسه آدمای بدقول)

-     وقتی داشتم به بالا رفتن فکر می کردم به خودم گفتم اگه می خوای هیچ وقت تموم نشی نذار کسی فتحت کنه چون بالای قله که می رسی این توئی که از قله هم بلند تری.

-          .................................(گفتنی نیست)

-          اون بالا تو ارتفاع موبایلم زنگ خورد...............



سه شنبه 16 آبان1385 :: 12:44 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.

هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم...
آي‌ .......، بلند شو دستم‌ را بگير كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم
.
عرفان نظر آهاری

 



پنجشنبه 11 آبان1385 :: 11:49 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنانکه هستی


چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی


نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی تو و هدیتی فرستی


دل دردمند مارا که اسیر تست یارا

بوصال مرهمی نه چو به انتظار خستی


نه عجب که قلب دشمن شکنی بروز هیجا

تو که قلب دوستان را بمفارقت شکستی


برو ای فقیه دانا بخدای بخش مارا

تو وزهد وپارسایی من و عاشقی ومستی


دل هوشمند باید که بدلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آنکه خودپرستی


چو زمام بخت و د ولت نه بدست جهد باشد

چکنند اگر زبونی نکنند و زیر دستی


گله از فراق و یاران و جفای روزگاران

نه طریق تست سعدی سر خویش گیر و رستی "سعدی"


دوشنبه 1 آبان1385 :: 3:12 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها که گذر کرد و گذر نکرد خوابی

 

نیمه شب عجیبیه مثلا بیدار موندم که درس بخونم آخه فردا امتحان Excelدارم .

می شه واسه فرار از اینهمه هجم نگرانی همه رو حذف کرد خودت باشی و خودت

اصلا می شه فراموش کرد کی هست و کی باید باشه و نیست . می شه تنها به جاده زد و رفت ولی....وقتی آدمی با خودش تنها می شه وقتی به انتهای جاده می رسه وقتی میشینی و سبک سنگین می کنی که در طول این سفر .... این تنهائی عظیم چه گذشته ، اونوقته که یه بغض قدیمی سر باز می کنه و تازه یادت میاد همه راه با اینکه می خواستی همه چی رو حذف کنی اما خیال این حذف باهات بوده و درسته که تا انتها رسیدی اما بی شوق رسیدن !!!

پس هیشکی و هیچ اتفاقی قرار نیست Deletبشه بلکن قراره باهاشون باشی و از کنارشون آروم و بی دغدغه بگذری (خودت گفتی سعی کن باهاشون کنار بیای)

اول اینکه ذهنت آشفته است خودت و همه زمزمه هات به فریادت نمی رسن ،حتی ذکر "یا رب "هم با اینکه آرامش داره اما .... بگرد و تو این راه یه هم صحبت پیدا کن .

همون اول راه حس تملک رو فراموش کن و فقط و فقط علاقه و عشق باشد و بس.

حس تملک یعنی تلاش کنی به صندوقچه داشته هات چیزی اضافه کنی و بعد بری به سراغ دلبستگی تازه !!!!

بعضی دلبستگی ها هستن مثل بعضی از همسفرها تا ته خط باهات میان ، یعنی اول تو و اون دو خط موازی هستین که با هم به جاده زدین و هی رفتین و رفتین بعد یه وقتی تو انتهای ناپیدای افق یک نقطه شدین.

بعضی دلبستگی ها هم هستن که وسط راه یا تمومن یا مسیر عوض می کنن. مهم این ِ تو چی نصیبت شده ، لبریز شوق از لحظه های رفته ای و پر از انرژی واسه ادامه یا نه همش بر می گردی و به پشت سر نگاه می کنی و دلت می خواد فریاد بزنی ، چنگ بندازی و نذاری دورتر از این بره !!!.

بعضی وقتا هم هست همیشه دو خط موازی می مونن (علاقه بدون حس تملک) !

 

عمر غصه هاتون کوتاه- آبی اهل خرداد