تبليغاتX
قله نشین
درباره وبلاگ

من چله نشين بن ِ چاهم چندی...

غافل ز من اين قافله ها در گذرند

رفتند و دگر مسافر مصر نماند!

يارب!

که اگر نباشد آن واسط فيض

هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نويسندگان

قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
سه شنبه 21 آذر1385 :: 8:13 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

 

حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه .

و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود

از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد..

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود..

هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای  و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستدو هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.

تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شودو هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رودپروازش ده تا پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی .

زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هرگامش ترنم خوش لحظه ها جاری است. "نانسی سیمس"



دوشنبه 6 آذر1385 :: 3:15 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

میان ما مگر چند رود گل آلود پر گریه می گذرد

که از این دامنه تا آن دامنه که تویی

هیچ پلی از خواب پروانه نمی بینم ....!

تا حالا رد پای خدا رو جلو روتون دیدین ، مثل یک نشونه که راهو نشونتون میده ؟!

 

" ساعت 14:10 دقیقه است ، توی اداره ام ، یه روز ابری و کاملاً گرفته ، خسته نیستم اما یه جور بی حوصله ام ، اینترنت هم که باز واسه یه مدتی قطعه !

 

 

دچار یه حس عجیبی ام ، انگار قراره تا آخر همین هفته یه اتفاق عجیب بیفته ،یه اتفاق باور نکردنی . حس می کنم همین روزا قراره یه مهمون عزیز داشته باشم ، اتاقم بهم ریخته است هنوز هیچ فکری واسه دکوراسیونش نکردم ! یه پام به رفتنه یه پا به نرفتن ، یه هفته ای می شه اینطوری ام . کمی از دست خودم عصبانی ام ،کمی خرسند از این بد آیند ! نه که ترسی داشته باشم ،یا ته دلم غصه باشه نه اما همش می گم بعدش چی ؟ اینهمه نشستی  (یارب  یارب )کردی حالا که مرغ آمین از بالا سرت رد شده حالا که خدا دستشو تو کیسه اجابتش فرو برده و سهم تو رو بیرون آورده حالا چرا اینهمه متعجب نگاش می کنی ، تردید دیگه واسه چی ؟ ......

یادمه خودم دیروز _شنبه _ بعد ِ نماز صبح وقتی داشتم نماز حاجت می خوندم بهش گفتم خدایا بخواه که شب جمعه قبل کمیل نماز شکر بخونم .

دلم یه طوریه ، شایدم این حسم واسه این ِ که اگه این دفعه هم آرزویی که صبح شنبه راهی اون بالا کردمش بایگانی بشه ، اگه این دفعه هم ..... نمی دونم ولی قراره یه اتفاق بیفته ."

حالا رد پای روشن خدا هست و من باز گیجم ، (دلم پر از روشنیه )، می گه از این طرف باید بیای تا به من برسی ، میگه امید ، توکل ، .......... اینهمه واست علامت گذاشتم که گم نشی ، اما به جاده خاکی زدی هی بغض کردی ، هی گفتی نمی تونم، نمی شه، گم شدم!!! .حالا همین رد پا رو بگیر به مقصد می رسی !

                                                                     عمر غصه هاتون کوتاه - آبی اهل خرداد