تبليغاتX
قله نشین
درباره وبلاگ

من چله نشين بن ِ چاهم چندی...

غافل ز من اين قافله ها در گذرند

رفتند و دگر مسافر مصر نماند!

يارب!

که اگر نباشد آن واسط فيض

هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نويسندگان

قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
شنبه 30 دی1385 :: 12:53 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       


سه شنبه 26 دی1385 :: 9:46 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

 

 هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

  پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود....

سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.

 پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.


خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛

 و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد."عرفان نظر آهاری" 



جمعه 22 دی1385 :: 11:38 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

ایدل اندر بندزلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش

 

سلام

به خدا نه از تنبلی بود و نه بی خیالی ............این روزا سرم اینقده شلوغ بود که نگو یهوئی یه عالمه مهمون آمدن منو گرفتار خودشون کردن

مهمونائی که فقط فقط به مهمونی من اومده بودن می خواستن خلوت منو بهم بریزن که البته موفق هم شدن !

خب حالا که رفتن و منم اصلا دلتنگشون نیستم (می خوام دیگه نبینمشون)

قصه این سفر که گفتنی نیست و این همسفرا هم همچینین(منظورم مهمونای این چندوقته است)

الان هم من هستم ، خوبم ، خوشحال و پر انرژی چون فهمیدم دوباره دارم آزمایش می شم و قرار نیست که من همیشه رفوزه باشم که !

اونوقتا به خیال خودم هر روز فرمت می شدم اما الان که تازه فرمت شدم می فهمم که اونوقتا فقط Resetمعمولی بوده و بس . خب واسه همینم هی دوباره قاط می زدم ، اما بعد رفتن مهمونا و استراحتی کوتاهی که به خودم دادم ، بعد کلی فکر و کلنجار و .......فهمیدم فرمت کردن یه چیز دیگه است (شاید اینبار هم اشتباه کرده باشم ) ولی خب فعلا که خوبم تا ببینیم بعداً چی پیش میاد .

دارم به یک صعود فکر می کنم به یک سفر ناممکن به یک قله که از وسط راه ته دلم یهو خالی شد و  به برگشتن و یک بار دیگه رفتن رسیدم ، به قله ای که شاید دیگه اصلا دلم نخواد فتحش کنم ، شایدم یه وقتی ، یه جائی ..... نمی دونم .

ولی من یک کوهنوردم ، و از همون اول قصه می دونستم که بی همنورد هم خواهم بود چون پای رفتن من فقط ِ فقط مال خودمه نمی شه از یکی دیگه ،یه جور دیگه انتظار همنوردی واسه قله ای رو داشت که خودم هنوز به صعود و بر فراز ایستادنش مشکوکم ، وقتی تو راه ُ نمی دونی وقتی مسیر بکر ودست نخورده است اول باید امتحان کرد.  این عاقلانه است که نخوای تنها باشی اما حماقت ِ که به کسی تکیه کنی .

راستشو بگم این روزا درگیر اینم که آدمی اختیار داره یا اینکه همه سرنوشتش قبل تولد نوشته شده و اون فقط یک بازیگره .اینکه اگه اختیاری هست چقدر  و تا کجا ..... دیروز دنبال کتابی می گشتم که جواب سوالمو پیدا کنم اما وقتی به امام جماعت اداره گفتم (البته تقصیر خودم بود که منظورمو نامفهونم بیان کردم بنده خدا فکر کرد من شک کردم به وجود خدا ) بهم گفت اگه عنوان کتاب رو بگین من حتما ً واستون میارم . حالا اگه جواب سوالم گرفتم براتون می گم .

شما چی می دونین این آدمی تا کجا اختیار داره ؟ چقده می تونه تو سرنوشت خودش دخیل باشه ؟ و اصلا این حکمت خداوندی چیه ؟ (من فقط می دونم یعنی باور کردم هیچ اتفاقی تصادفی نیست و همه چی زنجیر وار بهم مربوطه ).

عمر غصه هاتون کوتاه_ آبی ِ اهل ِ خرداد



یکشنبه 10 دی1385 :: 11:28 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

هله ، نومید نباشی که ترا یار برانَد

گرت امروز براند نه که فردات بخوانَد؟

در اگر بر تو ببندد ، مرو وُ صبر کن آنجا

ز پسِ صبر ، ترا ، او به سرِ صدر نشاند

وَ اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببُرد

نهلدکُشته خود را ، کشد آنگاه کشاند؟

چو دم میش نماند ، ز دم خود کندش پُر

تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند !

به مثل گفتم این را وَ اگر نه کرم او

نکُشد هیچ کسی را وُ ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را وُ دلی را نرماند

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

هله خاموش ، که بی گفت ، ازاین مَی همگان را

بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند



پنجشنبه 7 دی1385 :: 1:12 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست قومی حواله به تقدیر می کنند

سلام

هی گله می کنن چرا وب لاگ رو آپ نمی کنی ؟؟!! (خب خیلی خوبه که هستن اونائی که  بخونن !)

ایندفعه به خدا کار داشتم نه اینکه دلم آپ نباشه ، سرم خیلی شلوغه به هیچ کارم نمی رسم (حالا چرا فکر می کنن از بی کاری..... بماند)

تصمیم گرفتم گاهی از روزمره گی ها بگم از اینهمه فکر درهم و شلوغ که مثل استانبولی پلو ذهن آدمی رو آشفته می کنه ...........

خب امسال ما شب چله کاملا بی مزه ای داشتیم ! ( فقط یه جواب به SMSبود که بازم خدا رو شکر همین که جواب دادن خودش خیلی ِ !!!) . اما قرار نیست من خودم که به فکر خودم نباشم : چله می تونه با ادامه یک چله نیشینی و خلوت خودت با خدا "کمیل" بگذره ، تفال به دیوان خواجه .............. خوب بود

مثلا قراره من واسه فوق بخونم اما انگار نه انگار که اصلا دو ماه دیگه مونده ..........

............................................................................................"دوست ندارم در این مورد چیزی بگم "

آدمی وقتی می خواد پیله تنهائی شو پاره کنه سختشه اینهمه تازگی رو یهوئی تو خودش جا بده واسه همینم کمی سردرگم و کلافه و ............."به زور ازم قول گرفتن درست بشم "

هفته پیش که رفته بودم ماموریت واسط معدن چشمامو بستم تو اون سکوت عظیم هدفمو جلو چشمم آوردم ، دو نفر که یکی کمک بود واسه رسیدن ، یکی هم مانع .... چشمامو که باز کردم یه حس خوبی داشتم .

و این هفته ................................."نمی گم "

خلاصه اینکه من به یه نتیجه ای رسیدم : هر چی قوی تر باشی روزگار بیشتر از بازی با تو خوشش میاد هی تو رو به مبارزه دعوت می کنه هی می خواد شکستت بده و اگه ببازی اون بی خیالت می شه و تو می مونی با ته مونده انرژی بعد ِ باخت ، اما اگه قوی نباشی پا شو می ذاره روی مچ دستت که به خاک افتاده و رد می شه وتو بی انرژی ............

حالا که منو به مبارزه دعوت کرده منم از همه اونچه که می تونه نقاط ضعف منو تقویت کنه تو اون لحظه های زمین خوردن کمک می گیرم و به راه خودم ادامه می دم ، من راه خودم ،اون آزمون خودش یه جائی ازهم دور خواهیم شد............!!! .

راستی برو بچ تیم رفتن واسه صعود به هزار کرمان - منم نرفتم

راستی شنبه روز عرفه است التماس دعا

یک شنبه عیده ،عیدتون مبارک (جلو جلو ...........)

عمر غصه هاتون کوتاه _آبی اهل خرداد



جمعه 1 دی1385 :: 6:13 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

حکایت حوصله ی مرا از هر که بخواهی می گوید، حواست به عبور هفته های بی حصار باشد که آنسوتر از سلام ، سقوط در کمین است..

 

جمعه 24/9/85

ساعت 6 صبح میدان جماران

مقصد قله باغران

 

خب ساعت 5:20 بیدار شدم ، (...............) نماز خوندم ، صبحانه نخورده ، با کوله آماده از دیشب راهی شدم .صبح خوبی بود آسمون صاف و روز نه چندان سرد و یه برنامه خیلی خوب (قله).

ساعت 7:15 دقیقه به چشمه بند دره رسیدیم ، گروه کوهنوردی مهر هم به ما پیوستن  ، هر کی تشنه بود آب خورد ، هر کی بطریش خالی بود پر از آب کرد و راه افتادیم . من جلو همه راه می رفتم و تازه مسیر هم زدم ( گدار زرد ، صبحانه کمپ ، قله ) اما آقا میرزا مسیر رو عوض کرد و گــِله هم کرد که چرا ازم واسه مسیر سوال نکردی ،می دونستم که وقتی از دره دزگ می ریم قله به سنگ نوردی میخوریم ، کوهها پر از برف بود دست به سنگ شدن یعنی تحمل سرما (دستامون گناه داشت ! ) آبشار مهر روبرومون و یه ارتفاع با شیب تقریبا 90 درجه ( به خدا غلو کم کردم ) مسیر حرکت تیم ، خیلی ها بودن اولین بارشون بود میامدن کوه ، مسیر سختی بود ، خلاصه با کلی نذر نیاز و کمک و سر خوردن و جیغ و دلهره تیم به بالا رسید به سلامت ! . لباسام خیس شده بود و ما هنوز به علم چه فقط رسیده بودیم و تا قله یک ساعتی راه بود ، می دونستم بالای قله باد میاد ، من پاهام ُ لازم داشتم و جائی واسه تعویض لباس نبود ، به دختر عموم گفتم میخوای بری قله ؟ وقتی گفت نه منم که دنبال بهونه ، به همین مقدار کوهنوردی قناعت کردمو راهی کمپ شدیم ساعت 13:50 دقیقه بود تا کمپ 2 ساعتی راه ، تا زانو توی برف بودیم و هی زمین می خوردم و هی پا می شدم ! بعد عوض کردن لباسامون و خشک کردنش کنار آتیش ، ساعت 16  ناهار !!!!!!! خوردیم . و حوالی ساعت 17 وقتی اون عده قلیل که رفته بودن قله سررسیدن ما عازم بند دره شدیم ، سرپرست گروه مهر می گفت گدار زرد یخ زده است ، هوا تاریک شده و نباید ریسک کرد . از دره دزگ آمدیم پائین ( درسته که دیرتر می رسیدیم اما اطمینانی تر بود ) . دیگه هوا حسابی تاریک شده بود ، می دونستم اهل خونه کلی نگران شدن و من وقتی رسیدم باید یه عالمه سوال رو جواب بدم ، و اینکه همه لذت ( که بیشتر ترس و دلهره بود) امروز حروم این بازخواست می شه .............

خلاصه : درسته کوه نوردی قشنگه ، اما وقتی واسه تفریح و ورزش و لذت می ری کوه نباید ریسک کنی ، من تا حالا اینطوری کوهنوردی نکرده بودم و اصلا خوب نبود ! با اینکه یک هفته می گذره هنوز زانوم کبوده !

 به قول یکی اینم یه تجربه است ( آره اما دیگه به تکرارش نمی ارزه ) ،

الان غروب جمعه 1/10/85 ِ و امروز من کوه نرفتم ، تست واسه قله هزار کرمان بود ، می خواستن برن قله قوچ ، ولی من نرفتم و فکر می کنم اگه برنامه های تیم از این به بعد بخواد اینطوری باشه من دیگه با اونا نرم و به کوهپیمائی ساده و بی نگرانی با اهل خونه و دوستان اکتفا کنم .

                                                                       عمر غصه هاتون کوتاه - آبی اهل خرداد