|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
مصطفی مستور/ برای خواهرانم ديروز عصر منيژه با دفتر مشقاش محكم زد توي سر عيدي خپل. عيدي به من گفته بود منگل و منيژ هم محكم زد توي سرش و گفت منگل خودش است و آن گربهي زشت دُم بريدهاش. گربهي عيدي از روز اول دم نداشت. يعني دمش خيلي كوتاه بود. هيچ كس نمي داند كي دمش را بريده اما عيدي ميگويد كار غلام سگي است. من كه چيزي نميدانم. يعني من هيچ چيز نميدانم. من فقط بلدم نان يا يخ بخرم. يعني پولها را ميدهم به عباسآقا و او هم نانها را ميگذارد توي دستم اما من براي اين كه دستهام نسوزند آنها را ميگذارم روي سرم. تا برسم خانه كلهام آتش ميگيرد. بس كه نانها داغاند. يخ را هم وقتي ميخرم ميگذارم توي سرم اما تا برسم خانه نصفش آب شده و پيراهنم خيس خيس مي شود. به جز اينها من هيچ كاري بلد نيستم. حتي بلد نيستم ستاره هايم را بشمارم. ستاره هايم را هميشه منيژ مي شمرد. من حتي نميدانم منگل يعني چه. اما لابد حرف خوبي نيست. عيدي ميگويد چون گوشهام و كلهام بزرگ است چيزي نميدانم. به همين خاطر است كه بعضي وقت ها ميروم جلو آينه ميايستم و زل ميزنم به كلهام، به گوشهام، به موهام. گاهي چشم هام را ميبندم و دستهام را از دو طرف به كلهام فشار ميدهم و فشار ميدهم و فشار ميدهم تا از درد نزديك است جيغ بزنم اما نميزنم. هزار بار اين كار را كردهام تا كلهام كوچكتر شود. نميشود. توي آفتاب حياط دراز كشيدهام و زل زدهام به چراغهاي رنگي بالاي سرم. آبي، سرخ، سبز، زرد. جيبهاي شلوارم را پُر از سنگ كردهام. مادرم توي آشپزخانه دارد ظرف ميشويد. منيژ توي مهتابي جلو آينه نشسته و دارد ابروهاش را كوتاه ميكند. براي آن پدرسگ. زير لب آوازي ميخواند كه من آن را خوب نميشنوم. بس كه گنجشك ها سر و صدا ميكنند. از اين جا كه من نگاه ميكنم موهاي منيژ توي نوري كه از آينهي توي دستش ميتابد به آنها برق ميزند. چند گربه توي آفتاب باغچه كنار من خوابيدهاند. هزارتا گنجشك هم لابهلاي شاخههاي درخت كُنار جيك جيك ميكنند اما من هرچه نگاه ميكنم حتي يكي از آنها را هم نميتوانم ببينم. هميشه فكرميكنم چهطور گربهها ميتوانند توي اين سروصدا بخوابند؟ دست ميكنم توي جيبم و يكي از سنگها را بيرون ميآورم. از سروصداي گنجشكها دارم ديوانه ميشوم. نور خورشيد صاف افتاده است توي چشمهام و به همين خاطر وقتي سنگ را پرت ميكنم به سمت يكي از چراغها و حباب سرخ آن خرد ميشود نميتوانم شكستنش را ببينم. يكي از گربهها با صداي شكستن چراغ از خواب ميپرد و ميرود لاي بوته هاي ياس. گنجشكها هم فقط براي لحظهاي ساكت ميشوند اما باز شروع ميكنند به جيغ كشيدن. چند سنگ ديگر هم از جيبم بيرون ميآورم و اين بار آنها را پرت ميكنم سمت حباب هاي زرد، سبز، آبي، نارنجي. منيژ جيغ ميزند: « ديوونه شدي، خره؟» ....... پنجشنبه 26 بهمن1385 :: 9:53 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
از خونه که زدم به قصد اداره بیرون حس خوبی داشتم بارون قشنگی دیشب تا صبح باریده بود و زمین خیس این طراوت بود ، آسمون صاف و آبی ، بوی بارون و تازگی ، شوق اومدن بهار و تمام شدن این زمستونی که .............. اما الان اصلاً خوب نیستم ، فکر می کنم به بازی گرفته شده بودم و حالا.... ای خدا من اینو صبح توی دعای دست نمازم ازت نخواسته بودم ، تو گریه های دیشبم ، تو یارب یارب امروز وقت زیارت عاشورا ،آخه من کلید اجابتو تو دستم دیدم ، سنگینی شو حس کردم ." چرا هر چی حس خوبه به القا می کنی عکسشو بهم نشون میدی ، چرا ....." دلم می خواد این دندون کرم خورده رو خودم بکنم ، حالا که کسی به یاری من نمی فرستی ، حالا که من بی همنورد سرنوشتم نوشته شده و تغییر ناپذیر، "ای اراده دیروزین کجائی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" درد این دندون داره بد جور روحمو آزار می ده باید بکنم و بندازم دور ، باید رها بشم ، باید ....آخه با دندونی که نمی تونی غذا بخوری ، شکلات بخوری ، دونه های خوشکل و آبدار انگور رو گاز بگیری ، هی یدک کشیدن و دردُ همسفرکردن که چی ؟! . ......... گفتم اتمام حجت کرده باشم ، گفتم شاید دلش هنوز همراه باشه ، شاید خودش هم از دست این کرمائی که این روزا توش بیتوته کردن دلخور و ناراضی باشه ، گفتم واسه خاطر گاز زدن و اجازه دادن واسه چیشیدن طعم اینهمه خوشمزه ها اول تشکر کنم پس به سلامت سفرت خوش ............................... عمرغصه هاتون کوتاه_
دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم به من که آخرینه آواره های عاشقم چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی غزل بشن گلایه ها نه هق هق دلواپسی نذار که از سکوت تو پَر پَر بشن ترانه ها دوباره من بمونم و خاکستر پروانه ها چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره چیزی بگو اما نگو قصه ما بسر رسید نگو که خورشیدک من چادر شب به سر کشید سه شنبه 17 بهمن1385 :: 11:26 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
اگر بهانه تو باشی جوانه خواهم زد
ساعت 10:50 دقیقه نیم روز 17بهمن ماه هستش ! و دیروز که روز مهمی هم واسه من بود و یک خاطره 8ساله شد 16 بهمن ماه بود. روز عجیبی بود پر از حرف و بحث و..................."نگفتنی ها رو تو مغازه هیچ عطاری نمیتونی پیدا کنی " ساعت 10 دقیقه بامداد دیروز باز..........، قرار بود این دوشنبه روزه بگیرم ، بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه اما از شانس من آتیش زیر قابلمه غذا خاموش شده بود و من مجبور شدم عدس پلو بی نمکی که دست پخت خودم بود رو سرد بخورم . صبح هم که یهوئی از خواب پریدم و نزدیک بود نمازم قضا بشه. تمام روز هم نمی دونم کسالت بیدار خوابی شب گذشته بود یا بی حالی روزه و یا اینکه ..........خلاصه حسابی دمق و بی حوصله و هیچ اصلاً کا ر نکردم . خب چون قرار بود ناهار نخورم و تازه عذاب وجدان کاری باعث شد تو اداره بمونم و کارتابل شلوغمو سر و سامان بدم. ساعت 16:40از اداره زدم بیرون و بعد از اینکه خبر برنامه کوهنوردی این هفته ویژه بانوان خراسان جنوبی رو از آقا میرزا گرفتم تا خونه پیاده گز کردم و همه حواسم هم به موضوعی بود که باید فراموشم بشه ، یعنی به نفعمه که دیگه به این مسئله فکر نکنم آخه آبی که از جوب گذشته که دیگه بر نمی گرده . نونوائی خلوت بود دو تا نون تافتون خریدم و در حالی که داشتم دستامو از حرارت نون داغ گرم می کردم در حال راز ونیاز با خدا بودم بهش گفتم : اون نعمتایی که دادی تا مشغول دنیا بشم و از تو دور و به جهنم نزدیک ازم بگیر ، اون نعمتایی که واسه خورده اندک طاعت من دادی رو به موازات افزایش این طاعت افزون کن "یعنی توفیق بده تلاشمو زیاد کنم " و اون نعمتایی که از خوان پر نعمت خودت و به واسطه لطف و کرم خودت دادی دو چندان خونه که رسیدم اذون داده بودن ، همه خواب بودن و من مشغول تدارک افطاری برا خودم شدم. افطاری که خوردم بعد نمازباز مثل زلزله آوار شدم رو سر مامان و بابا و اونا رو از خواب بیدار کردم ، چای خوردیم کمی مجله جشن کتاب خوندم و رفتم تو اتاق خودم و خوابیدم حوالی ساعت 21 بود که این موبایل صداش در آمد و یکی از رفقای دوران دانشجوئی smsداد یه جک ِ وای.... باز خوابیدم و ساعت 23:23 دقیقه پا شدم و تا نزدیکای یک بامداد امروز بیدار بودم. عمر غصه هاتون کوتاه _ مصطفی مستور/ برای خواهرانم
كلهكدو گفت شرط ميبندم نميتواني اين قصه را بنويسي و وسط هاي قصه گريهات نگيرد. من گفتم شرط ميبندم تو نميتواني اين قصه را بشنوي و آخرسر نخندي. من شرطم را باختم.مثل هميشه. كلهكدو اما، شرطش را برد. مثل هميشه. ظهر يكي از اين مگسهاي گندهي سبز رنگ را كشتم. هي مينشست روي دماغم، روي سرم، روي چشمهام. كشتمش و بعد سنجاق سر موهاي آبجي منيژه را كردم توي شكمش. منيژه گفت: «قاتل! آدمكش!» داشت موهاش را شانه ميزد كه اين را گفت. موهاي منيژ تا پشت زانوهاش بلندند. بلند و صاف و نرم و طلايي. يعني نه خيلي طلايي، كمي طلايي. وقتي ميخواهد موهاش را شانه بزند مينشيند و آنها را مياندازد روي دامنش و بعد شانهشان ميزند؛ انگار دارد گربهي عيدي خپل را روي زانوهاش ناز ميكند. منيژه هيچ وقت نميگذارد من موهاش را شانه بزنم. ميگويد دستهاي من كثيف است. ميگويد بروم موهاي خودم را شانه كنم، اما من مو ندارم. يعني موهام هميشه كوتاه است. خيلي كوتاه. باز گفت: « چرا كشتيش؟ آدمكش! » ميخواستم بگويم: « آخه هي ميرفت تو چش و چالم. تازه، مگس كه آدم نيست.» اما نگفتم. هزار سال طول مي كشيد تا اين چيزها را بگويم. شب ها من پيش آبجي منيژه مي خوابم. روي بام. منيژه هفتاد و پنج تا ستاره دارد. من چهل و دوتا. تا يك ستاره ی جديد پيدا ميكنيم آبجي زود آن را برميدارد براي خودش. منيژه همهي ستارههاي گُنده و پرنور را برداشته است براي خودش. شبها وقتي ميخواهيم بخوابيم من توي تاريكي يواشكي موهاش را ميگذارم توي دهانم. منيژه دوست ندارد با زبانم با موهاش بازي كنم. اگر بفهمد موهاش را گذاشتهام توي دهانم مي زند توي كلهام و تا سه روز با من حرف نميزند. تازه، بعد از سه روز ميگويد تا دوتا از ستارههايم را به او ندهم آشتي نميكند. براي همين است كه روز به روز ستاره هاي من كمتر ميشوند و ستاره هاي منيژ زيادتر. دست خودم نيست، من موهاي منيژ را بيش تر از هر چيزي توي اين دنيا دوست دارم. يعني اول موهاي منيژ را دوست دارم، بعد مادرم را، بعد . . . نه، اول مادرم را دوست دارم، بعد موهاي منيژ، بعد خود منيژ بعد ستارهها. بعضي وقت ها چند تا گل ياس از توي باغچه مي چيند و مي گذارد لاي موهاش. يك بار گفتمش: « منيژ، كاش من ياس بودم. خوش به حال ياسها.» .... "ادامه دارد" شنبه 7 بهمن1385 :: 11:43 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
عین شین قاف
حرف كه ميزني من از هراس طوفان زل ميزنم به ميز به زيرسيگاري به خودكار تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند كه ميزني من زل ميزنم به دستهات به ساعت مچي طلاييات به آستين پيراهن ات تا فرو نروم در زمين. ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي در كلمهاي انگار در عین در شين درقاف در نقطهها.
تو این سایت دیدمش : http://www.mostafamastoor.com/poems.htm گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
در روزگار قديم مردي صوفي به نام محمد در دهي كوچك زندگي مي كرد و هميشه شاد و خوشحال بود. هرگز كسي اين مرد را غمگين و ناراحت نديده بود. او هميشه در حال خنديدن بود و اصلاً تبديل به خنده شده بود. حتي هنگامي كه اين مرد پير شده بود و در بستر مرگ قرار گرفت نيز در حال خنديدن بود. ناگهان يكي از شاگردان اين صوفي از او سؤال كرد: شما واقعاً باعث شگفتي ما شده ايد حتي حالا كه ديگر در حال مردن هستيد به چه دليلي مي خنديد؟ در مردن چه چيز خنده داري وجود دارد؟ همه ما غمگين هستيم و فكر مي كنيم لااقل در اين لحظات آخر شما هم بايد غمگين و ناراحت باشيد. محمد پير گفت: خيلي ساده است، روزگاري من هم مثل شما بودم تا اين كه هفده سالم شد به نزد استاد رفتم. استاد من پيرمردي بسيار شاد و خوش رو بود كه وقتي براي اولين بار خدمتش رسيدم زير درختي نشسته بود. بدون هيچ دليلي از ته دل مي خنديد. هيچ كس در اطراف او نبود و هيچ اتفاق خنده داري هم نيافتاده بود. ولي او همينطور در حال خنديدن بود. من از او سؤال كردم: چه اتفاقي براي شما رخ داده كه همينطور در حال خنديدن هستيد؟ او در پاسخ به من گفت: من هم زماني طولاني به اندازه تو بيچاره و غمگين بودم. ناگهان روزي متوجه شدم كه اين غم و اندوه انتخاب خود من است. سپس ادامه داد: از آن روز به بعد صبح هنگام قبل از بيدار شدن از خواب از خودم سؤال مي كنم: محمد يك روز ديگر شروع شده است. امروز دوست داري سرور و شادي را انتخاب كني يا غم و بدبختي را. خيلي جالب است چون هر روز تصميم مي گيرم شادي و سرور را انتخاب كنم.(اين يك سرقت ادبی از یک وب لاگ دیگه است ، خب خوشم آمد نوشتمش |
||