|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
دوشنبه 28 اسفند1385 :: 1:10 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
باورهاي عاميانه رفتارها و گفتارهاي هنگام سال تحويل و روز نوروز، به باور عاميانه، مي تواند اثري خوب يا بد براي تمام روزهاي سال داشته باشد. برخي از اين باورها را در کتابهاي تاريخي نيز مي يابـيم، و بسياري ديگر باورهاي شفاهي است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسيده است : - کسي که در هنگام سال تحويل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود. - موقع سال تحويل از اندوه و غم فرار کنيد، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد. - روز نوروز دوا نخوريد بد يمن است. - هر کس در بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، شکر بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند. - هر کس بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردي شفا يايد. - کساني که مرده اند، سالي يکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر مي گردد. پس بايد خانه را تميز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوي خوش کرد. - کسي که روز نوروز گريه کند، تا پايان سال اندوه او را رها نمي کند. - روز نوروز بايد يک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نيستـند. - اگر قصد مسافرت داريد پـيش از سيزده سفر نکنيد. روز چهاردهم سفر کردن خير است. - روز سيزده کار کردن نحس است. مصطفی مستور/ برای خواهرانم
مادرم ميگويد وقتي فردا شب براي بردن عروس آمدند من بروم توي زيرزمين. ميگويد شگون ندارد با آن كلهي گندهام راه بيفتم دنبال عروس. مادرم راست میگوید. خودم از نرگس خانم شنیدم که به مادرم میگفت من نباید شب عروسی توی دست و پایشان باشم. روي بام خوابيدهايم و آسمان آن قدر سياه است كه انگار ستارهها ده برابر شدهاند. اين آخرين شبي است كه منيژ خانهي ما ميخوابد. منيژ ميگويد قول ميدهد شبهاي جمعه من را ببرد امامزاده داود زيارت. باد خنكي از سمت رودخانه ميآيد و موهاي منيژ را ميريزد توي صورتم. منيژ چيزهاي ديگري هم ميگويد اما من به حرفهاش گوش نميدهم. نميخواهم گوش بدهم. صورتم را برميگردانم و از لابهلاي موهاش به چراغهاي رنگي توي حياط نگاه ميكنم. بعضي چراغها خاموشاند. يعني حباب شان شکسته است. چراغها انگار آدمهایی که دارشان بزنند، از سیم برق آویزاناند. منيژ ميگويد اگر پسر خوبي باشم فردا شب همهي ستارههاش را ميدهد به من. اين را كه ميگويد نگاهم ميكند و ميخندد. من چند تار مويش را ميگذارم توي دهانم واز لاي موهاش زل ميزنم به ستارهها. ستارهها انگار نورشان كم ميشود و بعد زياد ميشود و باز كم ميشود. توي تاريكي منيژ دست ميكشد روي كلهام، روي گوش هام، روي چشم هام و من بی خودی، مثل آن وقتها که منیژه با من قهر میکرد، بغض میکنم تا چشمهام خیس مي شوند، تا ستارهها انگار غرق میشوند توی آب. سه شب بعد که منیژ میآید خانهمان همین که در را باز میکنم و چشمم به موهاش میافتد، پاهام بیخودی مثل بالهای مگس شروع میکنند به لرزیدن. گوشهام داغ میشوند و سرم گیج میرود. می خواهم بگویم «موهات چی شدند، منیژ؟» اما زبانم نمیچرخد. توی دل فحش میدهم به زبانم و کلهام و گوشهام. منيژ ه کلهام را میبوسد و گوشهام را ناز میکند و میرود سراغ مادرم. حتما کار آن داماد پدرسگ است. برمیگردم توی حیاط و مینشینم لب حوض. صدای حرفها و خندهی منیژ و مادرم را از توی اتاق ميشنوم اما نميخواهم گوش بدهم. زل می زنم به عکس خودم که توی حوض افتاده و بعد دستهام را میگذارم روی کلهام و فشار میدهم. فشار میدهم و فشار میدهم و فشار میدهم تا کلهام از درد میخواهد بترکد. بعد یکهو چشمم میافتد به چند نقطه ی پرنور توی حوض. به چند ستاره که انگار رفتهاند ته حوض شنا کنند اما بعد غرق شدهاند و مردهاند و دیگر نمی توانند از جاشان تکان بخورند. .......... واسه بقیه اش باید خود کتابو داشته باشین تنها بازماندهي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟" صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم." وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است. پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند. آتش اميد / پريسا بهرامي |
||