|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
چهارشنبه 29 فروردین1386 :: 11:46 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
جلال آل احمد
خوب من چه ميتوانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبليام بود، كه طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه ميكرد؟ خوب منهم ميبايست زندگي ميكردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم ميداد چه ميكردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري بفكرش نميرسيد، نه جائي را بلد بودم، نه راه و چارهاي ميدانستم. نه اينكه جائي را بلد نبودم. ميدانستم ميشود بچه را بشيرخوارگاه گذاشت يا بخراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول ميكردند؟ از كجا ميتوانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچهام نگذارند؟ از كجا؟ نميخواستم باين صورتها تمام شود. همان روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آنچه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايهها تعريف كردم؛ نميدانم كدام يكيشان گفتند «خوب، زن، ميخواستي بچهات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش دارالايتام و…» نميدانم ديگر كجاها را گفت. ولي همانوقت مادرم باو گفت كه «خيال ميكني راش ميدادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم بفكر اينكار افتاده بودم، اما آنزن همسايهمان وقتي اينرا گفت، باز دلم هري ريخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكي اين كارو كرده بودم.» ولي من كه سررشته نداشتم. منكه اطمينان نداشتم راهم بدهند. آنوقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آنزن مثل اينكه يكدنيا غصه روي دلم ريخت. همه شيرين زبانيهاي بچهام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم. و جلوي همه در و همسايهها زار زار گريه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت «گريه هم ميكنه! خجالت نميكشه…» باز هم مادرم بدادم رسيد. خيلي دلداريم داد. خوب راست هم ميگفت، من كه اول جوانيم است چرا براي يك بچه اينقدر غصه بخورم؟ آنهم وقتي شوهرم مرا با بچه قبول نميكند. حالا خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه تا و چهار تا بزايم. درست است كه بچه اولم بود و نميبايد اينكار را ميكردم؛ ولي خوب، حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه ديگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار ميكرد. راست هم ميگفت نميخواست پس افتاده يك نرخر ديگر را سر سفرهاش ببيند. خود من هم وقتي كلاهم را قاضي ميكردم باو حق ميدادم. خود من آيا حاضر بودم بچههاي شوهرم را مثل بچههاي خودم دوست داشته باشم؟ و آنها را سر بار زندگي خودم ندانم؟ آنها را سر سفره شوهرم زيادي ندانم؟ خوب او هم همينطور.............. شنبه 18 فروردین1386 :: 11:9 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
ساعت 3 صبح چهارشنبه از خواب بیدار شدم و آمدم بالا تا سفره هفت سین رو بچینم با دست پر از پله ها یواش یواش ..... بعد تحویل سال و گفتن تبریک ،هر کی کمی قرآن خوند و وقتی نوبت من شد چشمامو بستم و با کی تمرکز باز کردم آیه سوم سوره یاسین "......" بابا عیدی داد وای 50000 ...................................................................................................................... کلی عید دیدنی ، و شب هم که همه آمدن خونه ما ! ۸۶/۱/۲عروسی یکی از دوستان خیلی قدیمی و خانوادگی بود که من قرار بود عکس بگیرم و نتونستم به دامادی یکی از همکار برم حتی قد گفتن یه تبریک کوچولو . ۸۶/۱/۳هم باز من عکاس مراسم پاتختی مریم جون بودم ، و باز عید دیدنی شبانه . ۸۶/۱/۴ سفر به زادگاه پدر بزرگ و مادر بزرگ که حالا سالهاست رفتن پیش خدا و باز عید دیدنی . ۸۶/۱/۵ اداره . کارمندیه دیگه. ۸۶/۱/۶ اداره ، بازار ، و دامادی یه همکار قدیمی "الهی تا ته یک زندگی ِ مشترک که من معتقدم با هم بودن ته نداره خوشبخت و خوش اقبال و موفق باشن " ۸۶/۱/۷ اداره ، عید دیدنی ...................................................................................... ۸۶/۱/۱۲ ساعت 6:30جماران ،7:30 حرکت به سمت بند دره ، حوالی 9:30 یه جا واسه نشستن پیدا کردیم و خوردن صبحانه : تخم مرغ آب پز ، تن ماهی،کیک تولد......، درست کردن آتیش با چوبائی که خیس بارون این چند وقته است خیلی سخته اما شدنیه و چای ، ناهار "جوجه کباب" ساعت 18:30 رسیدیم خونه . "بند دره پر از آب بود و آب سرریز می کرد یه آبشار که من چند سالی می شد ندیده بودم. و این همه رو سر ذوق آورده بود ، هوا که گرمتر شده بود حوالی ساعت 10 مردم آمده بودن واسه تفریح ...........وای که من چقده خوشحالم ، دوستای خواهرم و شوهرش مشغول بازی و شوخی و تعریف بودن و من کنار آتیش با خودم و خیال ..... تنها ، نه که ناراحت بلکن فقط امیدوار و خوشحال. جاتون خالی خوش گذشت ." ۸۶/۱/۱۳ بند عمر شاه به اتفاق یکی از عمه ها و خانواده شوهر خواهرم ، عمواینا هم قرار بود بیان که نیامدن ، عصر شوکت آباد : چای ، شیرینی ، آجیل ...... ۸۶/۱/۱۴ اداره. اینم از تعطیلات من که بیشترش توی اداره و عید دیدنی و ......گذشت. و خوب بود خیلی خوب. عمرغصه هاتون کوتاه باد یکشنبه 5 فروردین1386 :: 1:38 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
عید آمد و عید آمد نوروز پدید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا سلام عید همگی «می دونم هیشکی به وب من سر نمی زنه اما اگه حال منو کسی بخواد خوبم خدا رو شکر می گذره زندگی .اتفاق تازه ای نه رخ داده « اما قراره ..........هی فکر ناجور نکن : یکی قراره بره سروقت زندگی خودش زندگی یی که باید بره .همین ! و از اونجائی که منم دعوتم دیروز تو ماشین همایون شجریان می گفت : تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق تنهائی عقب ماشین بودم مامان و بابا جلو بودن و باقی اهل خونه هم نیامدن با ما به زادگاه پدر بزرگا. داشتم به اینکه چطور می شه آدمی اینهمه عاشق باشه بی هیچ شکایتی و عشق طوری تو وجودش تزریق بشه که خودش حل بشه و فقط عشق بمونه فکر می کردم یعنی می شه ؟؟؟؟؟؟ ۱- اصلا نیست ۲- یک طرفه است ۳- همه عشقا پولکی ۴- یکی مانع می شه ۵-.............. ولش موز ای تو ماشین دارن بهم چشمک می زنن به به چه خوشمزه است حتی بی خیال جوش می گم هر کی این روزای عیدی به شکرنه رخت نو طبیعت رخت عروسی «دامادی» تنش کرد امیدوارم زندگیش پر از شیرینی و طراوت و خوشی باشه تا آخرش «ته نداره زندگی آبی اهل خرداد - |
||