تبليغاتX
قله نشین
 
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
 

دوشنبه 24/اردی بهشت /86

ساعت 4:30 دقیقه میدان جماران ، من و بیشتر بچه های تیم !

تا بند دره همه با ماشین آمدن ، پای بند چند حرکت کششی و آماده کردن عضلات و اسه یه صعود که نچندان سخت اما خب افزایش ارتفاع 1000 تائی داشتیم که . همه ستونی ، پشت سر تیم خراسان جنوبی به عنوان میزبان و راه بلد راه افتادن : ایلام ، اصفهان .......خوزستان ، خراسان رضوی ....، سمنان ، فارس ، .....کرمان ، یزد.

رفتیم و رفتیم و رفتیم ... هر تیمی واسه اینکه شاد باشه و تنظیم نفس بکنه واسه خودش به زبان محلی خودش شعر می خوند ؛ خوزستانی ها : دختر بختیاری.....

بچه های ما بیشتر یار دبستانی رو میخوندن چون همه بلد بودن و یه چی جالب : بیرجندی ا ُم هو هو به آب می گُم او او به شب می گم شو شو به تب می گم تو تو .........

بند دره ، روستای میریک ، گدار زرد : پیچ و خم بالارفتن ، سخت ، زیبا ، گرما "خیلی طول کشید همیشه ما 45 دقیقه ای می رفتیم اما ایندفعه واسه اینکه همه هم پا و هماهنگ بیان بیشتر از یک ساعت و نیم " .

اگه اشتباه نکرده باشم آقای جواد مولانی مجری یکی از مسابقات شبکه سه سیما هم با ما بود و جلو گروه راه می رفت و ادعا می کرد قهرمان کسیه که اول از همه برسه "دو هزار بده آش به همین خیال باش" .

وای کمپ ، از پشت کمپ جاده زده بودن و من اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که یه ماشین کمک دار پیدا کنم و مامان رو که زانو هاش درد میکنه بیارم اینجا.

بچه های کوهنورد شهر ، شب قبل آمده بودن ویه عالمه چادر زده بودن خب کمپ کوچیک بود و همه اونجا جا نمی شدن و تازه سایه درخت گردو لب چشمه روستای  جوزان کفاف یه تیم حدوداً 300 نفره رو نمی داد .

بعد خوردن صبحانه واسه رفتن به قله خودمونو آماده کردیم . تا یه جاهائی بالا رفتیم ، که یهو بی سیم به صدا در اومد و گفتن آقا میرزا تیم بیارین پائین ، برمی گردیم و .......... ما که می دونستیم اینچا قله نیست اعتراض کردیم ؛ گفتن ساکت شین به همه تیمها گفتیم اینجا قله است

هر تیمی واسه خودش یه عالمه عکس و فیلم گرفتن و ما گاهی افتخار عکس گرفتن به تیمای دیگه می دادیم و می گفتیم بیاین با ماعکس بگیرین دیگه از این موقعیتها نصیبتون نمی شه که با بچه های خراسان جنوبی اونم بچه های پیوند سبز عکس بگیرین "اعتماد به نفس رو حال می کنین"

از اینکه این دفعه هم نه واسه خاطر بارون و برف ؛  بلکن سیاست های مدیریتی نتونستم به قله برسم نارحت بودم ؛ mp3تو گوشم بود و من یواش یواش آخر همه می آمدم پائین .

مسیر برگشت دره دزگ بود ، آلبالو ها نرسیده بود و من و فهیمه واسه اواخرخرداد ماه نقشه کشیدیم تا با تیم شوکت خانوم اینا یه پاتکی به باغای آلبالوی روستاهای دزگ بالا و پائین بزنیم.

بند دره ، انجام صعود و فرود از دیواره بند به طور نمایشی .

نماز جماعت و سوار ماشینا شدن و رفتن به باغ شوکت واسه ناهار.

من از گروه جدا شدم ، خونه نزدیک بود و ترجیح دادم بیام خونه به سرو وضعم برسم ، واسه برنامه اختتامیه آماده بشم و استراحتی هم بکنم .

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی اهل خرداد

  نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

یکشنبه 23/اردی بهشت /86

صبح بعد نماز (واسه اینکه من یه 8-7 دقیقه ای  به محل قرار دیر رسیده بودم ) مجبور شدم تهنائی برم پیاده روی . بعدشم واسه اهل خونه که داشتن خودشون واسه رفتن به محل کار آماده می کردن نون بربری داغ گرفتم و هِلک و هِلک آمدم خونه .

با اینکه مرخصی بودم ولی خب یه نامه داشتم که باید 25 اردی بهشت می فرستادم وزارتخونه و دلم میخواست به موقع تحویل بدم و حوصله غُر غُر رئیس و نداشتم که این سه روز تفریح حوالی شهر من بهم زهر بشه ، در نتیجه رفتم اداره و مشغول جمع و جور کردن آمار شدم (من اصلا ً هم کارشناس آمار نیستم ولی اینکار پای منه "عدالتو می بینین ! پولشو یکی دیگه می گیره کارشو من باید بکنم  " .  

خلاصه اونروز واسه بچه های همایش هلال احمر برنامه مسابقات طناب کشی در نظر گرفته شده بود و رفتن به بازار جهت  خرید سوغاتی شهر من : زرشک ، زعفران مثقالی 15000تومان ، کشک رشته ای ، عناب و شیرینی های مخصوص این استان : زنجبیلی "خدائیش این یکی خاص اینجاست آخه کی دیده شیرینی که اسمش باخودشه ش ی ر ی ن ی تیز باشه ولی خوشمزه است ها " ، نخودی "به زبان خودمون : نَخوتی " ، نان چرخی و ...

خب من اداره بودم و در ضمن اهل مسابقه طناب کشی هم نبودم ؛ منو چی به این زور آزمائی ها ، دستام هم از طناب آسیب می دید "سوسول"

بعد واسه ناهار رفتم باغ شوکت آباد به اتفاق بچه های تیم تا دور هم باشیم "چلو مرغ"

آمدم خونه نماز خوندم به داداشم گفتم منو برسون استخر آخه من سرپرست هستم و می ترسم بدون من بچه ها رو داخل استخر راه ندن ....بابا گفت دو قدم راه خب پیاده برو گفتم چه اجباری هست ، تازه خودم ماشین بر نمی دارم چون می ترسم وسوسه بشم بریم یه دوری بزنیم با بروبچ تو شهر ، دارم لطف می کنم که میگم منو برسونین وقتی رفتم هیشکی نیامده بود و تازه هر کی به هرکی بود و کسی اصلاً نپرسید سرپرست کیه ! تازه اگه کسی میامد می گفت منم جزء بچه های اردوی هلال احمر هستم هیشکی گیر نمی داد. !!!

باز من همه بچه ها رو سر جمع کردم و رفتیم موزه مردم شناسی شهرمون تازه دختر عمو و خانم پسر عمو رو هم بردم . بعدشم که ماجرای معرف حضورتون یو حـــــــــــنا اتفاق افتاد "یه وقت هوس نکنین برین اونجا " .

من ژتون شام بچه ها رو بهشون داده بودم و می دونستم که بعد شام توی باغ شوکت آباد جنگ شبانه و دیدار از قلعه تایخی شهر هم هست .اما نرفتم آمدم خونه و خودم رو واسه برنامه فردا که صعود به قله باقران بود آماده کردم .

:  قرار بود فرداش برنامه مسیر یابی در بیابان و کوه رو من ارائه بدم  و واسه همین زود آمدم خونه تا کمی مطالعه بکنم .

 

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی اهل خرداد

  نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

همایش کشوری کویرنوردی و کوهنوردی به مناسبت بزرگداشت هفته هلال احمر

 

ساعت حدود یازده ظهر روز جمعه 21/2/86 با فهیمه رفتیم تربیت بدنی واسه اینکه ببینم چه خبره ، خب هیچ خبری نبود و فقط تیم چهارمحال و بختیاری آمده بود ... منم که خوراکم اینجور رفاقتا رفتم در اتاقشون در زدم و سلام کردم و خودمو معرفی کردم و خوش آمد گفتم .

بعد اذون مغرب بود که واسه تحویل واسایل و تجهیزات گروه رفتیم به اتفاق بیشتر بچه های تیم به خوابگاه مجتمع هلال احمر در معصومیه . اول من واسه پذیرش مراجعه کردم و اسامی و مشخصات همه بچه های تیم رو گفتم "آقای فیلم بردار شبکه سه هم اونجا بود و از من و بچه ها فیلم گرفت " بعدش من وسایل رو بین بچه ها تقسیم کردم و سهم اونائی که نیامده بودن رو گذاشتم توی ماشین "206" و ویژژژژژژژژژژژژژ آمدیم خونه .

بعد تماشای سریال خیلی خیلی جالب یانگوم فهمیه آمد دنبالم و رفتیم خوابگاه واسه خواب .

تقریبا ً همه بچه ها بودن (به جز 5-4 نفری ) داخل نماز خونه مجتمع واسه تمام بچه ها ی خراسان جنوبی رختخواب پهن کرده بودن تا همه گی با هم همون جا بخوابن .

وای یه عالمه خانوم با اخلاقهای متفاوت از شهرهای استان خراسان جنوبی : نهبندان ، فردوس ، بشرویه، بیرجند و قاین.

یکی چراغا رو خاموش می کرد میگفت بخوابین ، یکی روشن می کرد می گفت همین یکشبه توی عمرمون که همه دور هم هستیم ....

من و فهمیم پهلوی هم بودیم ، کولرها روشن بود و بدجور سرد بود هوا دونفری یه پتوی اضافه از یه جائی (خدامی دونه مال کی بود) کش رفتیم و روی اون پتوی های تک نفره انداختیم و من سرمو بردم زیر پتو (سردم بود خب ) . اصلاً خوابم نمی برد ! به ساعت موبایل نگاه کردم 2:45 دقیقه . وای خدا اینا چرا نمی خوابن ، ما فردا یه برنامه سنگین داریم ..... این حرفاشون کی تمام می شه خدا می دونه ! .

ساعت هنوز چهار نشده بود که پا شدم وضو گرفتم بعد نماز کوله از دیشب آماده رو برداشتم بعد اینکه کل بچه ها رفتن منم به دلیل جا موندن کلاهم برگشتم و یه نگاهی به نماز خونه انداختم دیدم وای یکی کوله دوستشون جا گذاشته ! یکی هم باتون شو ..... !

رفتیم نهبندان ، دهسلم ، بعد خوردن صبحانه (نون وپنیر پروده و گردو ) ، گرفتن سهمیه آب بچه ها و تغذیه ویژه کویرنوردی راه افتادیم

راستی دو تا از بچه های تیم زنجان واسه یه امر واجب با من آمدن و من اونا رو بردم با اجازه یه خانم مسن (صاحبخونه ) داخل یکی از خونه های دهسلم ، و این دو تا همسفر زنجانی ما ازمهمان نوازی دهسلمی ها متعجب شدن .

من و فهیمه هی دویدیمو دویدیم تا که به تیم خراسان جنوبی  که اول همه راه می رفت رسیدیم ساعت 11 شروع حرکت بود و 12:40 هم اتمام برنامه کویر نوردی . درسته که زیاد نبود اما خیلی سخت بود تو گرمای حدود 40 درجه ، دقیقاً سر ظهری اونم پای پیاده .....

بعد یه استراحت کوتاه راه افتادیم و آمدیم مسجدحضرت ابوالفضل (ع) واسه ناهار ، نماز و یه گفتگوی کوتاه از طرف سرپرست این برنامه بزرگ ( آقای محمد حسن لاری "آقا میرزا")

* هر کی دلش می خواد به اندازه 15 دقیقه می تونه بره زیارت مزار آقا سید علی " وضو نداشتم و این می تونست یک وسوسه شیطون باشه واسه داخل نشدن " به فهیمه گفتم یعنی آقا سید نمی گه تا اینجا آمدی نکردی بیای داخل حرم یه سری به ما بزنی یه زیارتی بکنی ؟!

رفتم داخل دور ضریح حرکت کردم و یه عالمه حرف زدم " همه آدما آرزوهای نگفته زیاد دارن "

بچه های شهر قاین و استان خوزستان همسفرای تیم ما در اتوبوس بودن  و هر دو گروه تقریباً ساکت و کم حرف و بچه های تیم ما شیطون وشلوغ و پر سرو صدا.

صدای اذون مغرب  از تو گلدسته های حسینه گازاری ها می آمد که به آقای راننده گفتیم ما در استادیوم آزادی (اعتماد به نفس حال می کنین ، اسم استادیوم ما که انگشت کوچه مجموعه بزرگ آزادی تهران حساب می شه هم آزادیه ) پیاده می شیم .

با فهیمه یه تاکسی تلفنی گرفتیم و خونه .

استراحت ، استراحت ، استراحت .

خوش گذشت .

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی اهل خرداد

  نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود

 

                                                               

دیروز عصر وقتی از اداره آمدم بیرون و راهی خونه شدم "یه مسیری رو مجبورم پیاده برم" هوا اونقده خوب بود که بهت یه انرژی مثبت می داد یه حضور خوشکل قشنگ و دلخواه ... حس می کردم هیچی تلخی و بدی تو دنیا وجودنداره و من مثل یه کودک پاک و دلشاد دارم خوشحال و خندان اونم پا برهنه تو چمنها با کلی بادکنک می دوم و می دوم و زمین میخورم و پا می شم و باز دوباره ........

گوشام یهوئی پر از صدای خنده های خودم شد

                                                            

من یک هفته ای می شه شرمنده دوستام هستم چون قرآن 30 جزء داره و یه عده ای بهشون نرسیده که بخوان با ما همسفر بشن

حالا سه  راه وجود داره :

1-     ما یه ختم قرآن دیگه راه بندازیم و ازخجالت همه در بیایم

2-     با ما بیان و همسفر بشن و هر جزئی که خواستن بخونن (هدف خوندن قرآن باشه و نه ختم )

3-  کمی این دوستان صبر کنن چون من هنوز  OKقطعی از خیلیها به دلیل عدم دسترسی به وب لاگ و صفحه نظراتشون و یا عدم ارائه آدرس نگرفتم

می شه راهنمائیم کنید؟؟؟

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است . (امام حسین (ع))

 

سلام بروبچ من اووووووووووووووووووووومدم از سفر "قول ِ قول که بگم کجا رفتم و چه خبرا بود"

ولی از همه مهمتر این ماجرائیه که می گم خوب گوش کنید یه وقتی اگه سالی،ماهی گذرتون به بیرجند اوفتاد یه وقت خدای ِ نکرده ........."حوصله کنید می گم "

عصر یکشنبه من ، دختر عمو و خانم پسر عمو رفتیم موزه مردم شناسی شهر عزیزمون "وای خیلی خوکشل بود کلی کیفولی شدم "

بعدش طی یک تصمیم قاطع سه نفری به این نتیجه رسیدیم که با اینکه هر سه تامون یادمون رفته از خونه پول برداریم (البته خانم پسر عمو همون دم در خونه یادش اومد ولی من منصرفش کردم از برگشتن و پول برداشتن ) .؛ بریم بستنی بخوریم اونم کجا ؟ یوحــــــــــــــــــنا 

خب آخه توی خیابون رحیم آباد فقط اون فالوده بستنی داره و مغازه اش هم حداقل واسه ما سه تا صندلی خالی داره که بشینیم و حرف بزنیم و بخورم.

از اونجائی که در مورخ 13/2/86  با دختر عمو رفته بودیم کتاب فروشی آقای چاجی و یه کتاب از مصطفی مستور به اسم چند روایت معتبر خریده بودیم و دختر عمو حساب کرده بود . منم یه هزاری سبز به دختر عمو دادم و گفتم ببین این تسویه حساب قرض من با شما ، حالا بریم دعوت تو بستنی ....

خانم پسر عمو گفت بچه ها بیاین این 1500 تومن مونو بریم مغازه جام جم و فیلم بگیریم بریم خونه نگاه کنیم ولی ما دوتا گفتیم نخیر فقط بستنی و تازه تو هم حق نداری بری 500 تومن خودتو فیلم بگیری

رفتیم یوحــــــــــــــــــنا من سفارش یه فالوده بستنی بدون آب لیمو ِ بزرگ ، یه بستنی ظرفی بزرگ و یه طالبی بستنی کوچیک دادم ، نشستیم و منتظر

وای آوردن

یه قاشق خوردم دیدم  به به اینکه پر از آب لیموئه ، رفتم به خانومه که سفارشمونو گرفته بود گفتم ، اونم به صاحب مغازه گفت : (دیالوگ )

-          باید اول می گفتین ، الان دیگه دهن زدین نمی شه عوض کرد

-           (تعجب )

-          من اشتباه کردم ، یادم رفته به شما بگم ، این خانوم همون اول به من گفته بودن

-          نمی شه الان ، همینو بخورین ، فالوده با آب لیمو خوشمزه است.

-          آقا من پول می دم بیام همونی که دلم می خواد رو بخورم ، نه اینکه یه چیزی رو با اکراه و زوری بخورم

-          همینه که هست ، اصلا ما فالوده هامونو از اول توش آب لیمو می ریزیم

...........................................

بعد دختر عمو گفت بهتره که به نشانه اعتراض ما هم بستنی نخوریم و بذاریم بریم

- (من) : دستتون درد نکنه همینطوری مشتری نگه می دارین؟ یه بستنی 500 تومنی ارزش ناراحت کردن ِ  مشتری رو نداره

آمدیم بیرون و تصمیم گرفتیم یوحنا رو به خاطر اینکه 1250 تومن از پولامونو حروم کرده و ما هم که بی نصیب ، خراب کنیم حسابی

:  هی داشیم سه تائی میگفتیم دیگه یوحنا نمی ریم ، یوحنا نمی ریم ، ما یوحنا نمی ریم

بعد نزیکائی مغازه خاتون سه تا آقا پسر سوسول که از در مغازه یوحــــــنا جلومون بودن و ظاهراً از حرفای تکراریه ما خسته شده بودن ، برگشتن رو به ما :

-          (آقا) بسه دیگه ، خیل ِ خوب

-          (آقا) ما فهمیدیم شما رفتین یوحنا  

-          (آقا) تازه بستنیش هم خوب نبوده

-          دختر عمو : دوست داریم حرف بزنیم

-          (آقا) خب آخه یه حرفی رو هی دارین تکرار میکنین

-          (آقا) از یه خانم با شخصیت بعیده که تو خیابون اینقده بلند بلند حرف بزنه

-          (خانم پسر عمو) : هه هه هه 

از عابر بانک صادرات 2000 تومن پول برداشتم و رفتیم نظیف دعوت من ، بستنی قیفی خوردیم . بعدش هم آمدیم خونه .اینم از ماجرای ما سه نفر .

نتیجه اخلاقی : دیگه یوحنا نمــــــــــــــــــــــــــــی ریم ، اصلاً

یه فکر بکر: من دختر عمو و خانم پسر عمو رو می خوام واسه اینکه به خاطر من اعتراض کردن و از خیر بستنی خودن در یوحــــــــــــــــــنا گذشتن ، به یک فالوده بستنی دعوت می کنم اونم یه جای شیک تر و باکلاس تر.

عمر غصه هاتون کوتاه_ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد خطی ننوشت و سلامی نفرستاد

صد پیک فرستادم و آن شاه سوران پیکی ندوانید و کلامی نفرستاد

 

خب اصلا باورم نمی شه یکی از پست های وب لاگ من 36 نظر (منهای نظرات تکراری که حذف کردم) داشته باشه

وای ی ی ی ی ی ی ی ی

خیلی خوشحالم کردین همگی

مرسی مرسی مرسی

خوب هنوز 30 تا همسفرم کامل نشدن تازه اونائی که گفتن میایم هم بعضیهاشونو  نتونستم به وب یا صفحه نظراتشون وارد بشم و Okقطعی بگیرم ، ضمناً  محض احتیاط رزرو هم میخوام ، دوتا جزء هم مونده 9 و17

اما خب فرض بر این می گیریم که همه میان بریم سفر و کامل می شه 30 همسفرمون

پس : از همین شب جمعه وقتی تو خلوت اتاقتون تهنای تهنا شدین ، کمی تمرکز کنید و به اینکه تو این سفر چی لازم دارین فکر کنین و کوله تونو کم کم بچینین درسته که هنوز خیلی مونده تا آغاز سفر

اما سختی های چیدن کوله و راه و مشغله های اون وقت ؛ می تونه آدمی رو از رفتن منصرف کنه "خدا نکنه "

دلم میخواد از توشه  سفرتون واسم بگین .....

و محض دل فیشوی عزیزم این آدرس ای میل من واسه دوستان وب لاگیه منه www.habbeye_angour60@yahoo.com

عمر غصه هاتون کوتاه باد _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

 

سلام دوستای گلم

امیدوارم همگی خوب و خوش و سرحال باشین در صبح دو شنبه 17/اردی بهشت /86.

منم خوبم "مهم نیست که گاهی یکی ، یا چیزی میاد و می گه میخوام  ناراحن بکنمت ولی من نمی ذارم حداقل اینروزا نمی ذارم .... "

روز جمعه  به نصحیت یه دوست خیلی خوب که گفته بود حرفای دلتو تو وب بذار، تا ما هم بی نصیب نمونیم"نه اینکه نویسنده قابلی هستم" ، دفتر خاطرات  خیلی دورهامو "تابستون 82 " ورقی زدم و خوندمش ، تا ببینم چیزی پیدا میشه واسه گذاشتن تو وب لاگ ، یه جائی نوشته بودم "هر کی هر جا هست یه آرزو بکنه آخه خبر آوردن قراره اجابت بشه " وحید جلیلوند-رادیو جوان .

یهو دلمو هوای آرزوی اونوقتا مو) )کرد درسته که هنوزهم تا جوابمو از خدا نگیرم دست بردار اون آرزو نمی شم ، از خودم خجالت کشیدم...

..............................................."سانسور شد"

من الان کجای قصه  هستم ، یهو دلم تنگ شد واسه  و خودش ()آمد نشست کنارم ، برام حرف زد.....آخِی تو() هنوزم مثل همیشه حسودی و من کیفولی از این حسادتت.

خب اما غرض از مزاحمت:

جونم براتون بگه امروز دقیقاً به تقویم قمری 19/ربیع الثانی ِ/1428 هستش و تا 13 رجب خیلی که نه اما مونده هنوز 2ماه و 12-10 روز.

هی نشستم و فکر کردم و فکر کردم و....دیدم : من ، تو ،....هیشکی اینروزا به فکر خودش نیست "منظورم اون خود ِ خوبی که روز اولی که مثل یه فرشته کوچولو پا گذاشتیم رو زمین خاکی و پاک بودیم و بی دغل " .

دیدم اِنقده سرگرم شدیم ....،وشدیم  یکی مثل همینها که قبلنا یه فرشته بودن مثل یه کم کمترقبلن ما....

خلاصه دیدم وقتش رسیده که یه تکونی به بالهای خوکشِلــــِمون بدیم تا خاکش اون ور تر بره و بشه یه نموره حداقل بپریم.

می خوام یه ختم قرآن اینترنتی راه بندازم که سهم هرکدوممون در ایام اعتکاف (13،14،15 رجب مصادف با 6،7،8 مرداد ماه ) یک  جزء باشه و تو این سه روز بخونیمش.

حالا از همین الان فراخوان می دم "لطفاً زودتر اقدام کنید تا بهتون برسه "

1-     نازنین فاطمه  http://niniemaman.blogspot.com/

۲- یاس   http://www.atre-yasmn.persianblog.com/

۳- همسر یاسی جون

4-     شراره مامان بردیا  http://mamanighashang.blogfa.com/

۵-     احسان  http://e_h_s_a_n_63.persianblog.com/

6-     مژده  http://sevendays.blogfa.com/

7-     اقلیما

۸- ثمین http://begooy.persianblog.com/

9-     خانم شهرزاد shery2_b2005@yahoo.com

10- آقای پیشو همسر خانم فیشو

1۱-     فیشو  http://my_paradise.persianblog.com/

۱۲-     پرند نیلگون  http://www.parnian7.persianblog.com/

13- علی باقری http://www.irkut.ir/profiles.php?pro=62373

۱۴- سمن http://doostaneh.persianblog.com/

15- رز سفید   http://www.white_rose.persianblog.com/

۱۶- مامان خانم غنچه  

17- میلاد جغتائی joghataee.milad@gmail.com

18- متین http://mmatin.blogfa.com/

19- قله نشین

20- هادی هادی http://www.irkut.ir/profiles.php?pro=18985 

21- غنچه  http://mysweetlife.blogfa.com/

22- همسر غنچه

23- آرزو  http://ninikochulu.persianblog.com/

24- چشمه نشین

25- همسر چشمه نشین

26- ریواس  http://www.never-off.blogsky.com/

27- مریم  http://www.maryamkazemi80.persianblog.com/

28-      هلن عزیز  http://www.helen1.persianblog.com/

۲۹- دریا پری http://sanjaghofli.blogfa.com/

۳۰- صورتی http://katiusha.blogfa.com/

 

 

می گم اگه دلتون می خواد بیشتر بخونین ، بگین می ذارم تو لیست رزرو .اگه شد حتماً ، اما فعلاً نفری یه دونه جزء.

"پنج شنبه به پنج شنبه هم گزارش این فراخوان داده میشه "

عمر غصه هاتون كوتاه _ آبي ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.


خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .

           
خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريق نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.

و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.  "عرفان نظرآهاری "

  نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

عشق را ای کاش زبان سخن بود....

 

 

 

چقده سخته صبح هنوز آفتاب نزده از خونه ، پر از خسته گی ،پر از دلتنگی بزنی بیرون ، به امید اینکه بعد  ِ یه پیاده روی دلچسب و تنفس  هوای ِ خوب بهاری ، بتونی یه روز ِ بی خسته  گی و پر نشاط رو شروع کنی ولی همون اول یا علی آغاز کار به در بسته ای رو برو بشی .....

 

هیچ وقت نخواستم جای خدا باشم (نعوذ بالله.) خب کارش خیلی سخته . داشتن یه دل خیلی خیلی گنده "بیرون از تصور من" که توش همه تلخی های بنده هاشو می بینه ، همه بی معرفتی های بنده ها رو می بینه اما به رو خودش نمیاره ، استوار و پا برجا "خب خالق کوهها اونه" به کار خودش ادامه میده ، همون اول صبحی بی توجه به گناه ِ دیشب ِ هزاران بنده بی حیا دستشو می کنه تو کوله اش کلی هدیه میاره بیرون ....

منم امروز فیض بردم : نماز خوندم ، با تسبیحی که یکی از بنده های برگزیده اش به من هدیه داده ذکر یا وهاب "بخشنده بدون انتظار" گفتم ، و از خونه زدم بیرون ، واسه تنفس هوای خوب بهاری شهر یادگارهای تلخ و شیرین من .

 

خب قرار نیست که همه چی همون طوری پیش بره که ما انتظار می کشیم ، بلکن همه چی همون طوری رقم می خوره که حکمت خداوندی اون اقتضا می کنه.

آخ خوش بحال خدا ، چه دل گنده ای داره .....منم یه جرعه از اون همه بزرگی می خوام که توش همه تلخی های روزگار رو حل کنی ُ ، بشه ادامه بدی . عجب صعود سختیه این زندگی ، هی می ری بالا کلی تلاش می کنی یه گیره پیدا می کنی دستتو میگیری خودتو می کشی بالا بعد یهو یه سهل انگاری ، یه ناامیدی کوچولو ، یه کم طاقتی ، یه خار ، یه پالس منفی که تو باید بی توجه به اون بالا می رفتی ، یه یا علی می گفتی و چشماتو می بستی و می کشیدی خودتو بالا ............اما امان از بی صبری و بی حوصله گی و کم اعتمادی آدمی به مهربونی خدا ! بووووووووووووووووووووووووومب  می افتی پائین . هی آدمی ، هی آدمی ، هی آدمی ......

 

دنیات چقده کوچیکه ، چقده کم طاقتی ، طفلکی آدمی با این دل نازک ! واسه همینه که خدا همیشه هوای بنده هاشو داره ، می دونه دل کوچیکش طاقت هیچ خار زمونه ای نداره !

ولی عجب قله ای ِ این زندگی ، این تا ملکوت رفتن ، هر از چند گاهی من به لطف مهربونیای خدا به طناب حمایت خدا پاندول می شم ،گاهی هم اونقده بد می شم که خدا یه نموره طنابو شل می کنه می رم تا اون پائینا ...بعضی وقتا هم خودم بی احتیاطی  میکنم ، کم صبری می کنم و بووووووووووومب می افتم پائین وای که باز  باید همون مسیر هزار بار امتحان شده رو بری بالا و باز ....

دلم واسه یه معجزه خدا تنگ شده ، یه مسیر پلکانی که بی دغدغه افتادن وسر خوردن و ....کمی از این سختی مسیر رو کم کنه و بالاتر برم

 

ای خدا، میدونم که تو هر نفسم هستی ولی من معجزه ای دیگرگونه می خوام : مثل شب که روزی است به رنگی دیگر گونه .

عمر غصه هاتون کوتاه _آبی  ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
جلال آل احمد

............ بچه َكم را ماچ كردم. آخرين ماچي بود كه از صورتش برميداشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشين ميادش.» باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌هاي كوچكش را به عجله برميداشت و من دو سه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد. آنطرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهي بمن انداخت. من دامن‌هاي چادرم را زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه مي‌افتادم. همچه كه بچه‌ام چرخيد و بطرف من نگاه كرد، من سر جايم خشكم زد. درست است كه نمي‌خواستم بفهمد من دارم در ميروم ولي براي اين نبود كه سر جايم خشكم زد. مثل يك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دستهايم همانطور زير بغلهايم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكاو ميكردم و شوهرم از در رسيد. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پائين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم،‌ بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود كه به تخمه كدوئي برسد. كار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آنطرف خيابان رسيده بود. از همانوقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرين باري كه بچه ام را نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه ميكردم. درست مثل يك بچه تازه پا وشيرين مردم باو نگاه ميكردم. درست همانطور كه از نگاه كردن به بچه مردم ميشود حظ كرد، ازديدن او حظ كردم. و به عجله لاي جمعيت پياده‌رو پيچيدم. ولي يك دفعه بوحشت افتادم. نزديك بود قدمم خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسي زاغ سياه مرا چوب زده باشد. ازين خيال موهاي تنم راست ايستاد و من تندتر كردم. دو تا كوچه پائين‌تر، خيال داشتم توي پسكوچه‌ها بيندازم و فرار كنم. بزحمت خودم را بدم كوچه رسانده بودم كه يكهو، يك تاكسي پشت سرم توي خيابان ترمز كرد. مثال اينكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهايم لرزيد. خيال ميكردم پاسبان سر چهارراه كه مرا مي‌پائيده توي تاكسي پريده و حالا پشت سرم پياده شده و الان است كه مچ دستم را بگيرد. نميدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم. و وارفتم. مسافرهاي تاكسي پولشان را هم داده بودند و داشتند ميرفتند. من نفس راحتي كشيدم و فكر ديگري بسرم زد. بي‌اينكه بفهمم و يا چشمم جائي را ببيند پريدم توي تاكسي و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. و چادر من لاي درتاكسي مانده بود. وقتي تاكسي دور شد و من اطمينان پيدا كردم،‌ در را آهسته باز كردم. چادرم را ازلاي آن بيرون كشيدم و از نو در را بستم. به پشتي صندلي تكيه دادم و نفس راحتي كشيدم. و شب بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم دربياورم.!؟!؟!؟!؟!؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.

او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد.

 او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ِماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ِستاره‌ها. 

از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.


نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.


آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.


نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.


سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ِ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ِ  ماه.عرفان‌ نظرآهاري

  نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

فریاد زدیم که چرخ گردون لیلی  تو نداده ای به مجنون فریاد برآمد آنکه خاموش کم داد اگر نگیرد افزون

 

خب دو مدل ترس وجود داره : 1- جدی 2- شوخی

 

من از چی می ترسم ؟؟:

 

1-  باز کردن لوله آب خونه ، هتل ، اداره ، شرکت .......خلاصه هر جائی که واسه اولین بار وارد می شم ، همش این توهم باهامه که تا لوله رو باز کنم آب با سرعت بیاد بیرون ،ضامن بیفته ،قل بخوره و قل بخوره بیفته توی چاه .............آب همه جا رو بگیره و من ضایع بشم

 

2-  روشن کردن وسایل برقی ِ کسی یا جائی که قبلا روشن نکردم ، خصوصاً تلوزیون و کامپیوتر ، می ترسم تا کلید پاور رو می زنم اونقده برق بره توش که همه سیمهای داخلش بزنن بیرون ، مثل موهای آدمی که برق می گیردش "عین کارتونای برنامه کودک"

 

3-  بالا رفتن از نردبون (خیر سرم سنگ نوردی هم کار می کنم ،خدائیش از پاندول شدن به طناب حمایت هم وحشتناک تره ، من هنوز بعد 20 سال که تو این خونه زندگی می کنیم هنوز پشت بام خونمونو ندیدم ، آخه فکر میکنم وقتی وسطای نردبون باشم به عقب بیاد و من پخش زمین بشم

 

4-     از رئیسمون هم می ترسم .............................."نگفتنی"

 

5-     از اون ملخای سبز که تو فیلم هاچ زنبور عسل بود و می خواست مورچه ها رو بخوره هم می ترسم

 

6-  همیشه فکر می کنم تمام این سوسکائی که با دمپائی کشتم وقتی مُــردم به جای موریانه ،مورچه ،کرم و.....میان و بدنمو می خورن  . الان بگم که  از سوسک نمی ترسم چون اونقده این سوسکای ناقلا تو لباسای من رفتن و راه رفتنشون حس کردم که دیگه ترس معنا نداره بلکن چندشم میاد ، خدائیش اگه تو هر خونه ای یه دونه سوسک باشه میاد تو لباس من .

وای ی ی ی ی ی ی ی ی یه روز صبح داشتم نماز می خوندم دستام کنارم بود یه قلمبه ای زیر دستم حس کردم ، فهمیدم که یه دونه سوسک ناقلاست دستمو گذاشتم روی پام محکم گرفتم تا راه نره بعد نماز رو تمام کردم آروم چادرمو درآوردم ، با دمپائی زدم تو کله اش و مرد

 

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
جلال آل احمد

 ...... يادم است آنروز هم مثل روزهاي ديگر هي ازمن سؤال ميكرد. يك اسب پايش توي چاله جوي آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند. خيلي اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم. و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود ديد. وقتي زمينش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشينده، اوخ شده» تا دم ايستگاه ماشين آهسته آهسته ميرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشين‌ها شلوغ بود. و من شايد نيمساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم آمد. بچه‌ام هي ناراحتي مي‌كرد. و من داشتم خسته مي‌شدم. از بس سؤال ميكرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسين كه نيومدس. پس بليم قاقا بخليم» و من باز هم برايش گفتم كه الان خواهد آمد. و گفتم وقتي ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم خريد. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده شديم بچه‌ام باز هم حرف ميزد و هي ميپرسيد. يادم است يك بار پرسيد «مادل تجاميليم؟» من نميدانم چرا يك مرتبه بي‌آنكه بفهمم، گفتم «ميريم پيش بابا» بچه‌ام كمي به صورت من نگاه كرد. بعد پرسيد «مادل، تدوم بابا؟» من ديگرحوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف ميزني اگه حرف بزني برات قاقا نمي‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم ميسوزد. اينجور چيزها بيشتر دل آدم را ميسوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اينطور شكستم؟ از خانه كه بيرون آمديم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصباني نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم. و باهاش خوشرفتاري كنم. ولي چقدر حالا دلم ميسوزد! چرا اينطور ساكتش كردم؟ بچه كم ديگر ساكت شد. و باشاگرد شوفر كه برايش شكلك درمي‌آورد و حرف مي‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل مي‌گذاشتم نه به بچه‌ام كه هي رويش را بمن ميكرد. ميدان شاه گفتم نگهداشت. و وقتي پياده مي‌شديم بچه‌ام هنوز مي‌خنديد. ميدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خيلي بودند. و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتي قدم زدم. شايد نيمساعت شد. اتوبوسها كمتر شدند. آمدم كنار ميدان. ده شاهي از جيبم درآوردم و به بچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه ميكرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نميدانستم چطورحاليش كنم. آنطرف ميدان يك تخم كدوئي داد ميزد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگير. برو قاقا بخر. ببينم بلدي خودت بري بخري» بچه‌ام نگاهي به پول كرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بيا بليم.» من گفتم «نه من اينجا وايسادم تورو مي‌پام. برو ببينم خودت بلدي بخري.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اينكه دودل بود. و نميدانست چطور بايد چيز خريد. تا بحال همچه كاري يادش نداده بودم. بربر نگاهم ميكرد. عجب نگاهي بود! مثل اينكه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلي بد شد. نزديك بود منصرف شوم. بعد كه بچه‌ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتي آن روز عصر كه جلوي در و همسايه‌ها از زور غصه گريه كردم، هيچ اينطور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزديك بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهي بود! بچه‌ام‌ سرگردان مانده بود و مثل اينكه هنوز ميخواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چطور خود را نگهداشتم. يكبار ديگر تخمه كدوئي را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. اين پول را بهش بده،‌ بگو تخمه بده، همين. برو باريكلا» بچه كم تخم كدوئي را نگاه كرد و بعد مثل وقتيكه مي‌خواست بهانه بگيرد و گريه كند گفت «مادل، من تخمه نمي‌خام. تيسميس ميخام.» من داشتم بيچاره ميشدم. اگر بچه‌ام يك خرده ديگر معطل كرده بود، اگر يك خرده گريه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولي بچه‌ام گريه نكرد. عصباني شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «كيشمش هم داره. برو هر چي ميخواي بخر. برو ديگه.» و از روي جوي كنار پياده‌رو بلندش كردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم رابه پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو ديگه دير ميشه.» خيابان خلوت بود. ازوسط خيابان تا آن ته‌ها اتوبوسي و درشگه‌اي پيدا نبود كه بچه‌ام را زير بگيرد. بچه‌ام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تيسميس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهي كيشميش بده.» واو رفت. بچه‌ام وسط خيابان رسيده بود كه يكمرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم. و بياينكه بفهمم چه مي‌كنم، خودم را وسط خيابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توي پياده‌رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق از سر و رويم راه افتاده بود. ونفس نفس ميزدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هيچي جونم. ازوسط خيابون تند رد ميشن. تو يواش ميرفتي نزديك بود بري زير هوتول.» اينرا كه ميگفتم نزديك بود گريه‌ام بيفتد. بچه‌ام همانطور كه توي بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زيمين» ايندفه تند ميلم.» شايد اگر بچهكم اين حرف را نميزد من يادم رفته بود كه براي چه كار آمده‌ام. ولي اين حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشمهايم را پاك نكرده بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده بودم بكنم،‌ افتادم. بياد شوهرم كه مرا غضب خواهد كرد،‌ افتادم. .....

  نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیائید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهائی من

 

سلام همنورد

می دونم این روزا حال و احوال خوشی ندارین اما شرمنده من خبر نداشتم الان هم کاری از دستم بر نمیاد جز ابراز همدردی و اینکه منو هم تو غمتون شریک بدونین.

من واسه پدر گرامیتون فاتحه می خونم و قول می دم شب جمعه ای .........هر چند ایشون نیاز به طلب آمرزش یه بنده خطاکار مثل من رو نداره اما بقول معروف کاچی به از هیچی

خلاصه اینکه هادی آقای کتانچی نه تنها من بلکه تمام تیم کوهنوردی پیوند سبز خراسان جنوبی رو در غمتون شریک بدونین.

با آرزوی همه شادیها بعد این غم .

آبی اهل خرداد.

  نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

جلال آل احمد

او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه يك نره خر ديگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببيند. در همان دو روزي كه بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خيلي صحبت كرديم. يعني نه اينكه خيلي حرف زده باشيم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، ميگي چكنم؟» شوهرم چيزي نگفت. قدري فكر كرد و بعد گفت «من نميدونم چه بكني. هر جور خودت ميدوني بكن. من نميخام پس افتاده يه نره‌خر ديگرو سرسفره خودم ببينم.» راه و چاره‌اي هم جلوي پايم نگذاشت. آنشب پهلوي من هم نيامد. مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگي ما با هم بود. ولي با من قهر كرده بود. خودم ميدانستم كه ميخواهد مرا غضب كن تا كار بچه را زودتر يكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بيرون ميرفت گفت «ظهر كه ميام ديگه نبايس بچه رو ببينم، ها!» و من تكليف خودم را از همان وقت ميدانستم. حالا هر چه فكر ميكنم نميتوانم بفهمم چطور دلم راضي شد! ولي ديگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه‌ام نزديك سه سالش بود. خودش قشنگ راه ميرفت.....

....بديش اين بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. اين خيلي بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بيدار ماندنهاش گذشته بود. و تازه اول راحتي‌اش بود. ولي من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ايستگاه ماشين پا بپايش رفتم. كفشش را هم پايش كرده بودم. لباس خوب‌هايش را هم تنش كرده بودم. يك كت و شلوار آبي كوچولو همان اواخر، شوهر قبلي‌ام برايش خريده بود. وقتي لباسش را تنش ميكردم اين فكر هم بهم هي زد كه «زن، ديگه چرا رخت نوهاشو تنش ميكني؟» ولي دلم راضي نشد. مي‌خواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برايش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم. خيلي خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور كمرم نگهداشته بودم و آهسته آهسته قدم برميداشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش بدهم كه تندتر بيايد. آخرين دفعه‌اي بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم بكوچه ميبردم. دو سه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشين بشيم بعد برات قاقا هم ميخرم»......

  نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
NS20.OURIRAN.NET NS21.OURIRAN.NET