|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
چهارشنبه 30 خرداد1386 :: 7:17 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
روزي روزگاري یه خري افتاد توي يه چاه و شروع کرد به عرعر کردن که منو در بيارين ..يالا کشاورزي که صاحب اين خر عرعرو بود.. خيلي سعي کرد که يه کاري بکنه ..ولي نشد که نشد!!!. خره رفته بود ته چاه و در نمي يومد ..عرعرش هم قطع نميشد .......خر بي ادب نفهم آقا کشاورزه با خودش فکر کرد که خوب ..اين چاهه رو خيلي وقته که ميخوام پٍُرش کنم ..خره هم که پيره و ارزش اين که بخوام..بيارم بيرون و دوا درمونش کنم نداره پس بيخيال خر... کشاورزه از همه همسايه هاش خواست که بيان و بهش کمک کنن ..اونام هر کدوم يه بيل آوردن و شروع کردن خاک ريختن تو چاه...خره که فهميده بود چه بلايي داره به سرش مياد.شروع کردعرعرهاي جانسوز سر دادن.. پس از يه مدت کوتاهي يهو ساکت شد جوري که همه تعجب کردند.. ولي بازم چند تا بيل ديگه خاک ريختن و ديدن نخير صدا از ديوار در مياد ولي از آقا(يا خانوم) خره نه... کشاورزه يه نيگاهي تو چاه کرد ببينه چي شده که هيچ خبري از عر عره خره نيست که ديد ..عجب خر پُر آي _کيويئی هر چي کشاورز و همسايه هاش..خا ک مي ريختن تو چاه ..خره خودشو تکون ميداده و مي رفته روشون مي ايستاده....و هي يه پله بالا ميومده تا اين که رسيد به سر گاه و يه جفتکي زد و خندون شروع کرد يورتمه رفتن...به اين ميگن خر... اين هم از نتيجه اخلاقي داستان: زندگي هر روز ممکنه خيلي مشکلات براي شما به همراه داشته باشه مث همون بيل هاي خاک ..مصائب از همه طرف رو سرتون هوار بشه ..ولي اين که بتونين پيروز از تو چاه مشکلات در بياين . باید سعي کنين که مشکلاتُ از رو دوشتون بر دارين و يه قدم و پله بياين بالاتر. ما ميتونيم از عميق ترين چاه هاي زندگي هم به سلامت خارج بشيم به شرطي که از هر مشکلي يه تجربه و نردبون بسازيم براي پيشرفت و شکوفايي.. هر کدوم از مسائل زندگي ميتونه به مثابه يه پله و وسيله اي براي رسيدن به هدف نهايي ما باشه..فقط نا اميد نشو و از تلاش دست بر ندار .. خودتو بتکون و يه پله برو بالاتر بامدادن که تفاوت نکند لیل و ناهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار هی میگه ازم تشکر کن ، هی میگفت تو که هنوز تشکر نکردی ، آخرش هم قاط زد که اگه امشب نری و وب لاگ رو آپ نکنی و تشکر نکنی از کوه خبری نیست (مرغ منم که یه پا داره و هیچ محل ندادم ) هی به تاخیر میانداختم تا به وقتش و سر یه فرصت مناسب الان فرصتش رسیده.... صبح جمعه 25/خرداد /86 من و خانم پسر عمو و پسر عمو قرار بود بریم دزگ آلبالو دزدی (حالا نمیخواد 110خبر کنین ) ساعت 4 با صدای اذون همراهم از خواب پاشدم و نماز خوندم و لباس پوشیدم و کوله نیمه آماده رو جمع وجور کردم و از خونه زدم بیرون قرار بود من صبحانه بیارم خب پس نونش هم با من بود (درسته که سفارش نونو به پسر عمو کرده بودم) رفتم در نون وائی و چهار تا نون تازه و گرم گرفتم و هِلک هِلک آمدم در خونه عمو دختر عمو هم مثل فهیمه و دوستاش امتحانا رو سپر تنبلیش کرده بود از اونجائی که بنده راه بلد بودم و خیلی هم جلودار قابل اعتمادی هستم ؛ راهو اشتباهی رفتیم . ولی جاتون خالی انگار خدائی بود این راه گم کردن انگار خدا میخواست جائی از بهشت خودشو به ما نشون بده و قدرتشو تواون هوای تازه و طبیعت بکر به ما نشون بده دوباره و دوباره و دوباره........ زحمت چای آتیشی پای پسر عمو بود و جمع کردن هیزم (چوبای نازک که اون دور و بر ریخته شده بود) هم با من و خانم پسر عمو یهو پام سر خورد و یه پام رفت تو جوی آب :خیـــــــــــــــــس می شویم (پسر عمو به من خندید) بعدشم که زدیم به باغ آلبالو و یه خانومه آمد دعوامون کرد و طفلی این پسر عمو رو انداختیم جلو تا با این خانومه حرف بزنه و دست آخر خانومه گفت برین بیرون نمیخواد عکس بگیرین رفتیم لب بند دره ، رفتیم تو آبا تا زانو و این پسر عمو هی و هی نق میزد که غرق میشین ،خطرداره و......ما هم بهش میخندیدیم و میگفتیم به جای اینهمه نق بیا یه عکس دبش بگیر حالشو ببریم. اینم از جمعه خوب وقشنگ و بیاد ماندنی من ، مثل همون جمعه 25شهریور 85 که با همین گروه تکراری (با کمی تغییرات و شلوغ تر ) سپری شد ولی خیلی قشنگ انگار اصلا غصه اونورا نبید مرسی مرسی مرسی مر30000000000000000000000000000000000 (خیالت راحت شد اینم یه عالمه تشکر ؛ تازه نه بی بهونه و هویجوری ، بلکن کاملا ً با دلیل )
راستی آقای پسر عمو تولدت مبارک ، انشاءالله خوش وخرم باشی و به اونچه که اینروزا عزمتو جزم کردی تا بهش برسی ، به اون قله ای که قول دادی تا سال دیگه بزنیش برسی و پولدار بشی . اینم جواب SMSکه خواستی و هی اصرار داشتی زودتر جوابشُ بدم : ببین وقتی آدمی به هدفش یقین داشته باشه نباید جا بزنه ، اگه به کارت یقین داشته باشی و خدا رو هم به کمک بگیری به هدفت میرسی . اونائی که تلاش نمیکنن یا یقین ندارن و یا اینکه ایمان ، آدمائی که قوی نیستن همیشه جا میزنن و از بین راه برمیگردن ضمناً مراقب همه سیگنالهای منفی که وقتی آدمی پا به جاده میذاره سروکله اشون پیدا میشه باش. به جاده زده بودن ویه سفر دیگه شروع شده بود رفتن ورفتن ورفتن......... همسفر باید لباس عوض میکرد ، اونائی که پشت سر همسفر راهی این سفر بودن صبوری کردن تا اون با خیال راحت لباس عوض کنه همسفر برگشت و گفت از اینجا به بعد مسیر برفیه و باید گتر بپوشی ، همین الان گتراتو بپوش همسفر با شرمنده گی گفت اُه یادم رفته بیارم ، اینقده گرم گفت و گو بودیم که یادم رفت بذارم تو کوله همسفر هراسون شد ، اما آتیش این عشق بیشتر ازطاقت همسفر بود وقتی همسفر گفت یادت رفته ، حواست کجا بوده ، وقتی کوله شو گذاشت زمین تا گتر اضافی داخل کوله رو به همسفرش بده ، وقتی داشت خودش گتر همسفر رو پاش میکرد ، هیچ اصلا به فکرش نرسید آتیش این دل ناگرونی زیادیه و همسفر داره میسوزه زدن به جاده همسفر برگشت دید همسفرش خسته و پر از بغض میاد بالا همسفر فهمید زیادی ....زیادی... بغض کرد و هیچ نگفت دیگه یه جایی همسفر پاش لغزید و سرش رفت تو برفا پشت سری های یکی یکی جلو میزدن و میرفتن و همسفر هنوز سرتو برفا داشت ..... هسمفر سرشو بلند کرد ، از سرما و اشک صورتش سرخ شده بود و شونه هاش تکون میخورد از این هق هق همسفر کوله همسفرشو برداشت و گفت بیا این گوشه بشینیم و نفسی تازه کنیم یه نوشیدنی داغ از کوله اش آورد بیرون و تو لیوان خودش واسش ریخت (ازش بخار میامد بیرون) همسفر به این بخار خیره شده بود و از گرمای لیوان دستاشو گرم میکرد همسفر شونه های همسفرشو بغل کرد و محکم فشارمیداد و نوازش میکرد همسفر سرشو تو بغل همسفرش قایم کرده بود و هق هق .....هق هق..... همسفر نوازش میکرد و زمزمه : وقتی تو گریه میکنی ثانیه شعله ور میشه گــُر میگیره بال نسیم گلخونه خاکستر میشه وقتی تو گریه میکنی ترانه ها غم تر میشن شمعدونیا میترسن و آیینه ها کمتر میشن وقتی تو گریه میکنی ابرای دلنازک شب آّبی میشن برای تو ستاره ها میسوزن و مثل یه دسته رازقی پرپر میشن به پای تو وقتی تو گریه میکنی غمگین میشن قناری ها بد میشه خوندن براشون پروانه ها دلگیرمیشن نقش و نگار میریزه از رنگین کمون پَـراشون وقتی تو گریه میکنی وقتی تو گریه میکنی وقتی تو گریه میکنی وقتی تو گریه میکنی شک میکنم به بودنم پُر میشم از خالی شدن گم میشه چیزی ازتنم اسبر بی وزنی میشم رها شده تو یک قفس ، کلافه میشم از خودم خسته میشم از همه کس وقتی تو گریه میکنی وقتی تو گریه میکنی وقتی تو گریه میکنی ................................................................... همسفر گفت بریم ، من خوبم همسفرگفت بریم همسفر کوله همسفرشو با کوله خودش یکی کرد و گفت من میارمش همسفر لباس تنشو درآورد و انداخت رو شونه های همسفرش همسفر گفت سرده ، برف میاد من لباسم مناسبه ، با همینا تا کمپ میرسم همسفرگفت من لباس اضافه دارم هسمفرگفت پس اونو بده به من ، این باشه مال خودت همسفرگفت این از گرمای تن من گرمه و نیازی نیست تو یه عالمه انرژی صرف گرم کردنش بکنی همسفر لبخند زد و مشغول اندازه کردن آستینای لباس تازه شد . همسفر یه گوله برفی درست کرد و همسفر رو صدا زد و بوووووووووووومب چهره همسفر غرق شادی شد و خوش حال از این بخشش حیف که راه تا قله زیاد بود و دیر میجنبیدن به تاریکی میخوردن و به کمپ نمیرسیدن و گرنه اونقده میموند تا هرچی همسفرش دلتنگی داره میون گوله های برفی ازدلش بیرون بره و باز زدن به جاده چشمون به قله بود و هر دو مطمئن وغرق یقین که باید برن تا به قله برسن . عمر غصه هاتون کوتاه –
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی وقتی کوله تو میچینی و میزنی به راه و میگی بیا همسفر باشیم بی اونکه به داشته های تو کوله بیندیشی اینجوری میشه دیگه.... یه عده بودن که با هم زدن به جاده رفتن و رفتن و به پای کوه رسیدن ، همه به صف شدن ، شماره کردن خودشونو ، قبلش گرم کردن و با یه یا علی شروع کردن از پای کوه با نگاهی به ورای ابرها و امید ی برای رسیدن به قله . معلوم نیست شایدم معلومه اما دعوا شد دو همسفر که از دو جنس متفاوت بودن از دو روزگار غریبه با هم ، که شیطنت سرنوشت کنار هم قرارشون داد و همسفرشون کرد .......... خیال میکرد داره حرف قشنگی میزنه همه روز گذشته به حرفش فکر کرده بود کلی سبک سنگنش کرده بود وتازه وقت مطرح کردنش گفت که سوال میکنم اما خوب فکر کن و جواب بده همسفر همیشه گله کرده بود که شمشیر می کشی اونم یهو ئی ، زخم می زنی گاهی کاری همسفر انگاری اونروز پر از بهونه بود دلش تنگ بود همسفر بهش گفت چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهائی ! بعدشم خودش به جاش جواب داد : و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد ! همسفر جواب نداد ولی هنوز وهنوز دلش گرفته بود ، غصه دار بود ، دلتنگ بود ، کلافه بود اما هیچ نمی گفت همسفرگفت اگه یه روزی آمدمو گفتم ا ُه دیدی شمشیرمو جا گذاشتم ، اونوقت تو دراین فرصت به غنمیت شمرده چی از من میپرسی و یا چی به من میگی ؟ همسفر خیال میکرد تو این یه چند وقت همسفری شاید جائی به خطا رفته وهمسفر دلش گرفته اما از ترس شمشیرش حرفی نزده ، همسفر خیال میکرد شاید ته دل همسفرش حرفی مونده باشه که دلش بخواد بگه اما از شمشیرش میترسه ، همسفر میخواست به خودش و همسفرش یه فرصت بده تا شادی کنن تا شیطنت کنن تا بقول شاعر گفتگوی میان راه از تماشای باران که بهتر است از مسیر کم کنن از خسته گی مسیر بعد یه چی این همسفرگفت یه چی اون همسفر ............................................... یهو همسفر ایست داد و گفت ببین همسفر من دیگه حاضر به ادامه نیستم بهتره همینجا تمومش کنیم ، نمی خوام همه خوشی های تا به حال خراب این لحظه بشه ، نگو که سکوت کن ، نگو که بخند ، نگو که صبوری کن ،من خسته ام دیگه حاضر به ادامه نیستم همسفر دید اگه درنگ کنه این ابر نابارون ِ تیره وسرخ آسمون آبی رنگ تا قله شونو خط خطی و تار میکنه گفت واستا ، می خوای برگردی ؟ منم باهات میام ! دوباره کوله میچینیم ! شاید یه چیزی رو فراموش کردیم همسفر گفت نه من نیستم ، تو منو پرت کردی پائین حالا میخوای که من بازم به این سفر ادامه بدم ؟! همسفرگفت بیا اینجا بشینیم . ( لبه یه پرتگاه که فقط یه جا واسه یه نفر بود ) گفت بیا این جای خوب مال تو ، منم همین جا می ایستم ، شاید افتادم پائین اما مهم نیست تو بشین استراحت کن نفسی تازه کن بیا از قمقمه من آب بخور من آب نمیخوام من جای خوب نمی خوام همسفر دست رد به نوازش همسفر زد اما همسفر فقط لبخند زد و سکوت کرد نفسی عمیق کشید و گفت : دستاتو به من بده ، چرا داری میلرزی ، چیزی نشده که ، اینهمه آشفته گی مال چیه ، غصه های ناشی از کدوم درد نهفته است ..... واسم حرف بزن ، سکوتو بشکن همسفر فقط وفقط نوازش میکرد و میشنید هر به ناگاه گفته میشد ، اما همسفر فقط نوازش میکرد ، خشم همسفرشو با لبخندش ، با نگاهش پاک میکرد و هیچ نمیگفت ..... اما جدال بالا گرفته بود همسفر نمی تونست از گرمای دستاش به قلب یخ زده همسفرش تزریق کنه ، نمی تونست آرامش بهش بده ، انگاری اونم تو کوله اش چیزائی رو جا گذاشته بود گفت میخوای برگردیم پائین از نو شروع کنیم ؟ گفت داد بزن ببین همه از ما جلو زدن من و تو اینجا تنهای تنها هستیم ، هیشکی صدامونو نمی شنو فه ، ملاحظه نکن داد بزن من همون همسفری که وقت خشم چشماشو می بست و یه نفس حرف میزد و فریاد میزد تاخالی بشه رو بیشتر ازاین همسفری که ملاحظه میکنه وتو خودش میریزه و هیچ نمی گه دوست دارم من همون همسفر ِ یه لحظه پیشتر از دعوامونو میخوام همسفر گفت من به چه ساز تو برقصم ؟ فریاد میزنم میگی می ترسم ! سکوت میکنم و کوتاه میام میگی اینجوری نمی خوامت ! ای خدا ااااااااااااااااااااااااااااااا همسفر فریاد زد و فریادش به آسمون رسید همسفر خندید و تو خودش شکست همسفر فکر کرد ، دید جای بدی کم آوردن هر لحظه ممکنه پرت بشن پائین ، گفت اینجا باید کارگاه زد و از طناب کمک گرفت ! گفت دیگه حرف زدن هیچ فایده نداره ، بهتره برای هم شعر بخونیم : اما همسفر گفت من حرفی واسه گفتن ندارم (هنوز دلش پر از بهونه بود) هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم یا حتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم تو پاک وساده مثل خواب حتی با بوسه می شکنی شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی حتی با اینکه هچکسی مثل من عاشق تو نیست پیش تو آینه چشمام حقیره لایق تو نیست همسفر سکوت کرد و انگاری آروم تر شده بود ، حالا اونم لبخند زد و گفت : باید پارو نزد واداد باید دل رو به دریا داد خودش می بردت هر جا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همون جاست .... همسفر گفت : حالا بیا از قمقمه من آب بخور ، دهنی هست اما ...... بخور همسفر برگشت و گفت حالا نوبت منه که نوازش کنم ، دستاتو به من بده ، دستامو فشار بده ........ همسفر خندید و ابرا همه رفتن و دوباره فضا پر شد از سیگنالهای مثبت همسفر گفت بریم ؟ همسفر گفت آره خسته گی م در رفته بریم ....................................................................... و هنوز تا قله راهها مونده و ما هنوز در خم اولین کوچه ایم . عمر غصه هاتو کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد جمعه 11 خرداد1386 :: 9:18 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
چترت را کنار ایستگاهی در مـــِـه فراموش کن خیس و خسته به خانه بیا نمی خواهم شاعر باشی ، باران باش ! همین برای هفت پُشت ِ روییدن ِ گُل کافی ست ، چه سرخ ، چه سبز، و چه غنچه ! به خدا منم گناه دارم دوست دارم هوای تازه بخورم ،پارک برم ، بوی بارون وقت خواب واسم لالائی بگه ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ا تو که زبون اینا رو می فهمی یه چی بهشون بگو آخه من چی کار باید بکنم نمی خوام آزارشون بدم ، نمی خوام اذیتشون کنم ، اما به خداوندی خودت قسم خیلی پیله ان ، هرچی من هیچی نمی گم بیشتر هی دور و برو وول میخورن خب منم مجبور می شم کاری که نباید بکنم رو بکنم آخی اینهمه خدا خلق کرد و هر روز هم صدقه سر خوان گسترده اش ؛ هی زیاد و زیاد تر می شن ... خب برن سراغ یکی دیگه ! هر کدوومو از سر رات بر می داری باز یکی دیگه پیداش میشه فکر کنم تصمیم گرفتن تو یکی از مجامع نیم روزشون (خیر سرشون شبا فعالیتشون شروع میشه ) ( اگه من اینهمه علاقه و نوازش و درکنار من بودن و بیاد من بودنشونو نخوام چه باید بکنم ؟ کدوم عهد نامه رو باید امضاء بکنم کاش پولکی بودن ! یه پولی میدادی از خیرت اینهمه عشقولانه به تو میگذشتن. ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش ) ها میگفتم فکر کنم توی یکی از این گرد ِهم آئیهاشون تصمیم گرفتن یه حالی اساس به من بدن ، عقلشون هم که نمی رسه ، شایدم دیدن زیادی به جمعیتشون ضرر رسوندم گفتن کیس مناسبیه واسه انتقام ، دادگاهشون هم حکم داده تلافی رو سر من یکی به جای همه در بیارن دیشب با یه جمع خیلی صمیمی رفته بودیم پارک ، جاتون خالی بعد خوردن یه لیوان دوغ و مقادیری چیپس و پفیلا ، قرار کردیم قبل ِ خوردن پفک کمی تا قسمتی دور هم حرف بزنیم و از گفتمان بهره ای ببریم ، بعد یهو یکی شون سر و کله اش پیدا شد و اومد کنار دستم شروع کرد به نوازش کردن اولش اصلا خیال نمیکردم که اون باشه ، تا دیدمش جیغم هوا رفت : زشت ، سیاه ِ دوست نداشتنی بارون باریدن گرفته بود و کلی همه جا حالی به هولی شده بود... در ِ مشرف به حیاط ُ آمدم باز کنم که هوا بیاد تو خونه که دیدم یکشون با اون هیکل حنائی کنار کفشمه و داره سلام عرض میکنه و هی از خودش غمزه میریزه بعد خوابیدم ساعت هنوز شش بامداد نشده بود که دیدم یکی دیگه باز سروکله اش پیدا شده ، تو ی کوچه ای که 30 خانوار زندگی میکنه و هر خونه ای 6-5 نفری توش هست ، همه رو گذاشته و پریده یهو رو صورت من و مشغول .........وای حسابی دیگه عصبانی شدم و افتادم به جونش تا خورد زدم ، تلافی دوتای دیشبی ر و هم سر این طفلی در آوردم . تا روح بی گناهشون بره پیش رئیس قبیله و بگه که فلانی بازم زورش از ما بیشتر بود و ما نتونستیم کاری از پیش ببریم ای خدا به این احمقها بگو : درسته که میتونن قد لحظه ای خشم منو برانگیزن و ناراحن بکنن منو اما دست آخر این جون عزیز خودشونو که تموم میشه و اول با جارو نوازش می شن ، بعدش میرن تو خاک انداز و دست آخر سطل زباله. (خلاصه من دیشب و بامداد همچین دلچسبی نداشتم و تازه الان هم اصلا دچاره عذاب وجدان نیستم با این سه فقره قتل جانانه که حسابی هم خنک شدم ." ای ســـــــــوســـــــکای ابله " عمر غصه هاتو کوتاه _ چهارشنبه 9 خرداد1386 :: 11:56 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
1- اگـر قـرار بـاشه كاري خراب بشه و درست پيش نره، حتما خراب مي شـه آن هـم در نامناسبترين زمان! 2- لبخند بزنيد فردا همه چيز بدتر و وخيمتر خواهد شد. 3- احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن! 4- هرگاه جسم بـا ارزشي از دست شما به زمين مي افتد به غير قابل دسترس ترين مكان ميرود (حلقه برليان يا داخل سطل زباله مي افتد و يا در چاه فاضلاب)! 5- شما هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش! 6- زماني كه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملا بي عيب و درست كار خواهد كرد! 7- اگر چيزي را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازي احمق باهوش تري پيدا مي شود و کارت را خراب مي کند 8- احتمال آنكه كاري را كه انجام ميدهيد ديگران ببـينند نـسب مسـتقيم دارد با ميزان احمقانه بودن كار شما! 9- سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد! 10- هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را روي آن خواهد گذاشت! 11- هرگاه چيـزي را دور بياندازيد به محض آنكه ديگر به آن دسترسي نداشته باشيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد! و اما سرنوشت خود آقاي مورفي : يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم مي شه. اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشين ها با سرعت مورچه مي رفتن. آقاي مورفي هم مي زنه بقل که بقيه رو با تاکسي بره. همينجوري ريلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي اومده تپٌي مي زنه بهش و مي ميره.اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده . حالا فکر کن !!!!.... با يه لباس سفيد کنار يه بزرگراه شلوغ واستاده باشي. بعد يه گاگولي در جهت مخالف بياد بهت بزنه و بميري . احتمالا موقع جون دادن اين جمله ي معروفش روي لبش بوده : "اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه" دوشنبه 7 خرداد1386 :: 8:44 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
ساعت 19 ، سالن آمفی تئاتر دانشگاه صنعت و معدن جاتون خالی اینقده شلوغ بود که ما مجبور شدیم به جرم میزبان بودن ومهمان نوازی سرپا بایستیم تا مهمانان گرامی با خاطره شیرین شهر ما رو ترک کنن. ساعت حوالی 22 رفتیم واسه شام آخر "واقعاً شام آخر بود" باغ شوکت آباد : چلوکباب سلطانی. خداحافظی ، گرفتن شماره تلفن و آدرس از دوستای تازه و قول آمدن و آرزوی دیدار دوباره. به همه تیمها یه لوح یادبود ، گواهی شرکت در همایش ، و نماد کویر : شتر و فرش دستباف روی یه قاب چوبی ، و یه جعبه شیرینی و کمی زرشک به عنوان سوغات دادن که ما هم بی نصیب نبودیم ، البته نماد کویر رفت تو آرشیو سازمان جمعیت هلال احمر خراسان جنوبی و ما حتی از نزدیک ندیدیمش . و سی دی عکسها و فیلم 6 ساعته این برنامه سه روزه .
* (.................................................)"سانسور" چون تلخی ها بهتره که بایگانی نشن و به باد سپرده بشن. * به من که خیلی خوش گذشت جای همه اونائی که دلشون خواست بیان و باشن ولی نتونستن خالی خالی. * وقتی می ری سفر بهتر اونه که از طبیعت استفاده کنی به نداها و آواهای اونجا گوش کنی من معتقدم دور هم بودن وخندیدن و شیطنت رو می شه تو خونه و تو هر جمعی داشت بلکن این طبیعت و زیبائی هاشه که نمی شه آورد به شهر . * ضمناً بهتره که یاد بگیریم هرکی هر طور خوشه اگر که سعی می کنه آزارش به کسی نرسه ، همون طور به حال خودش رهاش کنیم . * ورژن بالای اعتماد به نفس : اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد عمر غصه هاتون کوتاه _ جمعه 4 خرداد1386 :: 1:27 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
صداي ساز تو ميآيد
من شدم ني و تو شدي نيزن، مرا گذاشتي روي لبهايت و دميدي . نفست كه توي تنم ريخت، هوا پر شد از موسيقي دوست.فرشتهها به رقص آمدند و زمين دور خودش چرخيد. نواختن من، جشن ملكوت بود و پايكوبي هستي.دم تو آتش بود و نواي ني، عشق. من شدم ني و تو شدي نيزن . اما فراموشم شد كه ني اگر خالي نباشد، ني نيست. پر شدم. ديگر براي تو جايي نمانده بود. مرا گذاشتي روي لبهايت و باز هم دميدي؛ اما ديگر صدايي نيامد. فرشتهها گريستند و شيطان دور نيات رقصيد.اين روزها نسيم از سمت بهشت ميوزد. اين روزها هواي بوي تو را دارد. اين روزها صداي ساز تو ميآيد. و من دوباره به ياد ميآورم كه من ني بودم و تو نيزن. آه، آي يگانهاي نيزن! اين ني دلتنگ دم توست. دلتنگ نواختنت. ني كوچكت را بنواز. عرفان نظرآهاري پنجشنبه 3 خرداد1386 :: 8:11 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
سلام
هورا هورا هورا هورا میلان قهرمان شد میلان قهرمان شد میلان قهرمان شد عجب بامداد پنج شنبه شیرینی بود ۳/ خرداد/۸۶ آ.ث میلان ۲ ـ لیورپول ۱
سه شنبه 1 خرداد1386 :: 8:22 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
هیچ پروانه ای پریروز پیله گی خویش را به یاد نمی آورد هورا هورا ما متولد می شویم
صبح قشنگ سه شنبه اول خرداد ماه 1386 هست و مقارن با سالروز تولد خواهر عزیز دردونه امام حسین (ع) حضرت زینب (س) اگه هر آدمی در سالروز تولدش حق داشته باشه هفت آرزوی آبی داشته باشه و خدا هم قول بده هر هفتاشو اجابت کنه ؛ اینطور می شه که : · خدایا به من توفیق بده که بتونم امسال از منتظران واقعی باشم (آرزوی دزدی) · مامان گلم روزت مبارک ، تو بهترین پرستار دنیا هستی (البته با کمک بابام ) عمرتون پردوام و لحظه هاتون سرشار شادیهای من · دوست دارم پولدار بشی اما نه اون طوری که بقیه حسرت زندگیتو بخورن و چشمت بزنن · خدایا آرامش شهرمو با یه زلزله دلخراش بهم نزنی یه بار · می شه امسال من یه عالمه پول حروم کادوی عروسی دوستام بکنم ؟؟؟ · وای یه سفر دلنشین اونم با پای پیاده اونم سواحل دریای خزر ؛ اگه پا برهنه تو جنگلا باشه که دیگه محشر می شه · کاش بدونم از کدوم جاده میای تا بشینم سر رات به انتظار دو تا دستامو واست دروازه کنم روی شونه ات نفسی تازه کنم .... عمر غصه هاتون کوتاه _ |
||