تبليغاتX
قله نشین
 
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
 

 

پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته‌نظريست
گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصه شوقش به زباني گويد
چون نكو مي‌نگرم، حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتارانست
ورنه از روز ازل، دام يكي، دانه يكيست
ره هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريه نيمه شب و خنده مستانه يكيست
گر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش، دل شمع و پر پروانه يكيست
گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد
بي‌وفايي و وفاداري جانانه يكيست

  نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 7:17 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

فرشته دهانش مزه عشق گرفت

   شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.
دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.

خاک و پر
فرشته دست شاعر را گرفت تا راه های آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را به او معرفی کند.شب که هر دو به خانه برگشتند، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر.
******
فرشته سر به هوا بود
فرشته سر به هوا بود و مدام بین آسمان و زمین پرسه می زد. صبح ها که خدا فرشته ها را حاضر و غایب می کرد، فرشته نبود و شاعر به جایش حاضر می گفت.و شب ها که خدا به خلوت شاعران سر می زد، شاعر نبود و فرشته به جای او حاضر می گفت.
خدا هیچ وقت اما به روی آن دو نیاورد.خدا تنها به سر به هوایی شاعر و فرشته می خندید.
******
فرشته در دفتر شعر
فرشته بازیگوش بود، از بهشت بیرون آمد و گم شد. شاعر او را پیدا کرد و توی دفتر شعرش برای او بهشتی ساخت.
فرشته همان جا ماند و دیگر به بهشت خودش برنگشت.خدا هم برای بردنش اصرار نکرد.
تنها یک روز خدا به شاعر گفت: مهم این نیست که بهشت در آسمان باشد یا زمین و مهم این نیست که من بسازمش یا تو.
مهم آن است که بهشتی باشد و دستی که آن را بسازد.


عرفان نظرآهاری

  نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

الهی آزمودم تا شکم دایر است دل بایر است دل ِ دایرم عطا بفرما!

 

 

ليله الرغائب

روز 5 شنبه اول ماه رجب (فردا ۲۸/تیر/۸۶)را روزه میداری و چون شب جمعه داخل شود مابین نماز مغرب و عشاء 12 (دوازده) رکعت نماز میگذاری ، هر دو رکعت به یک سلام ختم میشود و در هر رکعت از آن یک حمد ، سه مرتبه سوره قدر و دوازده مرتبه سوره توحید را میخوانی.

چون فارغ از نماز شدی هفتاد مرتبه میگویی : اَلهمَّ صَل ِ عَلی مُحمد ٍ النَبی ِ الاُمِی ِ (خدایا درود فرست بر محمد(ص) پیامبر امی و بر خاندانش )

سپس به سجده میروی و هفتاد مرتبه میگویی : سُبوحٌ قُدوسٌ رَبُ المَلائِکه ِ و َ الروح ِ (بسیار پاک و منزه است پروردگار فرشتگان و روح الامین )

پس باز به سجده میروی و هفتاد مرتبه میگویی : رَب ِ اغفــِرلی و ارحَم وَ تَجاوَز عَمّا تَعلَم اِنـَک َ  اَنتَ العَلیُ الاَعظَم (پروردگارا بیامرز و مهربانی فرما و بگذر از آنچه میدانی ، البته تو بلند مرتبه و بزرگی )

دو مرتبه به سجده میروی و هفتاد مرتبه میگویی : سُبوحٌ قُدوسٌ رَبُ المَلائِکه ِ و َ الروح ِ (بسیار پاک و منزه است پروردگار فرشتگان و روح الامین )

سپس حاجت خود را میطلبی انشاءالله که بر آورده شود .

بی همنورد هم التماس دعا داره .

  نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

به راستی که انسان را در رنج آفریدیم(سوره بلد )

 

 

1- امروز غروب من و پیشی و پترس رفتیم بیرون ، رفتیم ماشین سواری ، فالوده بستنی خوردیم و طبق معمول چیپس و دوغ (ریحان) گرفتیم و رفتیم پارک نشستیم و اول فالوده بستنی ، بعد من ماجرای یه حماقت رو تعریف کردم (عشق کور یه دختر ساده لوح به استاد گرامیش ، که این آقای استاد قد یه ناز نگاه این دختر ارزش نداره چه رسد به تملک اون ، خب وقتی تو جامعه همچین استادای رذلی میباشد دیگه از دانشجوی دست پرورده این استاتید چه گله ؟! ) ، بعدشم که خوردن چیپس و دوغ (اَه اَه چه دوغ مزخرفی ، روش نوشته بود بدون گاز ولی از بس که گاز داشت اصلا نمیشد بخوریم ) البته بگم که آقای فروشنده خوشمزه گی دوغ رو تضمین کرده بود و این شد که وقتی من و پیشی مشغول تاب بازی بودیم ، پترس قهرمان هم تشریف بردن و دوغ رو عوض کردن و دوغ گاش گرفتن.

2- خب اینجا ما وظیفه داریم که از آقای مغازه دار تشکر بنمائیم (آدرس : خیابان معلم ، نرسیده به چراغ قرمز قنادی طوس ، لبنیاتی نمیدونم !!!!!) آخه با توجه به سابقه اعتراض ما به یوحنا در پی ماجرای فالوده بستنی بدون آبلیمو (مراجعه شود به آرشیو وب لاگ در اردیبهشت ماه ) این آقای فروشنده خیلی خیلی مهربانانه و منطقی با اعتراض پترس برخورد نموده اند و این می شود که ما دوباره هم مثل دو دفعه قبل تر از امروز هم به اونجا جهت خرید آذوقه تفریحمان مراجعه نمائیم و تازه در وب لاگ اینجانب هم تشکر شود.

3- بقول پیرمرد (وب لاگ رازیانه ) فاصله بین برخواستن و برخاستن فقط وفقط یک واو میباشد (بدون شرح)

4- کشتن یک سوسک دقیقاً 35 دقیقه قبل از اذون صبح اول رجب و نیت روزه چه حکمی داره ؟؟؟

5- بی همنورد همچنان به مسیر رفتنش تا قله ادامه میده بی وقفه

6- خدای بی همنورد بزرگ میباشد خیلی بزرگ

7- بی همنورد در هیچ حالتی امید خود را از دست نمیدهد

8- ساعت 23:33 دقیقه میباشد و من هنوز قرآن نخوندم و صدای بابا هم در اومده که دختر جان برو بخواب و اینجانب خسته می باشم و تشنه خیلی هم تشنه

شب خوش

آبی ِ اهل ِ خرداد _ عمر انتظارتون کوتاه

  نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

 

وقتی با عمو میریم کوه ، چای آتیشی با آتیشی که عمو درست میکنه یه صفایی داره (آخه نه خودت مجبوری هیزم و چوب خشک جمع کنی (تنبل) ، نه زحمت به پا کردن آتیش با توئه (مبتدی) ، میری روی زیر انداز میشنی با خیال راحت با دختر عمو گفتمان میکنی و ..................چای دم میشه دیگه )

همیشه یه حس عجیبی به آتیش داشتم ، به آتیشی که زبونه می کشه و میره بالا و بالا و بالاتر و این اون مطلوب نیست باید صبوری کنی تا شعله ها خاموش بشن و تنها خاکستری بمونه برجا ...

غافل ازاین که زیر این خاکستر یه آتیش گرم هست که هم میشه چای دم کرد هم میشه جوجه کباب درست کرد هم اگر هوا سرد باشه و تو گرما میخواسته باشی میشه که دستاتو بی هراس سوختن ببری بالای این آتیش و گرم بشی و گرم بشی و شادمانه به گفتگو بپردازی....

من همیشه دلم میخواسته اینجوری باشم ، شاید م چون هستم این مدل آتیش رو دوست دارم (آتیش زیر خاکستر) !

ظاهر امر هیچ رد پایی از این شعله های سرکش و خیره کننده و چشم نواز نیست اما در باطن وقتی از کنارش رد میشی میبینی میشه که گرم شد میشه که سوخت میشه که ........

 

یواشکی : (البته ناگفته نماند یه خاطره هم همیشه گوشه ذهنم از آتیش هست که مادر بزرگ مادریم (خدا رحمت کنه) واسه گرمای کرسی همیشه غروبی  ؛ یه آتیشی تو اجاق روشن میکرد و دود میشد و مادر بزرگ هی وهی سرفه میکرد و بعدش یه ظرف گنده پُر از آتیش می آورد میذاشت تو گودالی که زیر کرسی بود و وووووووووووووووووای چه گرمایی داشت اون )

 

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی ِ اهل  ِ خرداد

  نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار

 

 

ساعت 16:07دقیقه عصر پنج شنبه است ، یه جواریی دلم واسه آغوش گرم خدا تنگ شده ، خیلی هم زیاد ،

« ای خدا میدونم پشت در ی ، میدونم داری صدامو میشنوی ، میدونم داری اشکامو میبنی ، میدونم هر وقت خوابم میبره میای بغلم میکنی ، اما من الان دلم میخواد باشی ،  میخوام بغلم کنی ، میخوام نوازشم کنی ای خدااااااااااا

چرا من ریاضی نخوندم و تمرین نکردم وقت امتحان ، اومدی منو تودرس فیزیک رفوزه کردی آخه چرا ؟؟؟؟؟

همین که ازت غافل میشم یه جوری ضربه میزنی و .......

خیلی خوبی خیلی ، مرسی که این یکی آرزومو (خدایا هیچ وقت هیچ وقت منو اونقده غرق اجابت آرزوهام نکن که تو فراموشم بشی) همیشه برآورده میکنی و هوامو داری

خدایا امشب کمیل هست و منم و فریاد یارب یارب

خدایا امشب منم همون بنده خطا کار و ناسپاس تو ، اگه امشب مثل خیلی از این وقتا که کمیل میخونم اشکام نیامد پائین ، صفای همین اشکایی که ......الان دارم میریزم رو ضمانتامه کمیل امشبم بکن

دلم برات تنگ شده

ای خدا کی پس اون کلید رو می ذاری تو دستم تا این یکی در رو بازکنم

من امتحان تازه میخوام ، دیگه بهت ثابت شده که نه ریاضی م خوبه ، نه فیزیک و نه انشاء و نه املاء و نه...........

اصلا من اینقده تنبل تشریف دارم که همش امیدم به همین تقلبهاییه که خودت میرسونی

ای خدا من امتحان تازه میخوام ، راه تازه ...............

اللهم الغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا ، اللهم الغفر لی الذنوب التی تنزل البلا......

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

                                   

همسفر کوله اشو برداشت و گفت یا لطیف یالطیف یا لطیف ...........

یه نگاهی به عقب کرد دید همسفرش پر از بغض یه گوشه ای نشسته

رو به آسمون کرد و گفت خدایا من با بغضم کنار میام ، هوای بغض و اشک همسفرمو داشته باش ، غصه رو از حوالی احوالش دور کن و پای رفتنشو به همون مسیری که خیر هست و مقدر توئه قوی کن و با صلابت

بعدشم سرشو انداخت پائین و با گریه بغضشو فرو خورد و با خودش زمزمه کرد:

 

یعنی جواب اینهمه علاقه آیا

همین تو دور و من دور و

گریه هامان که بی گفت و گو...

 

(انگاری دوراهی رسیدن تا ملکوت خدا نمایان شده بود ، انگاری باید جدا میشدن ،انگاری دیگه مسیر یکی نبود ، انگاری باید گذاشت و گذشت ورفت...)

همسفر لبخند زد و خوند :

 

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت

 

و گفت خدانگهدار.

و همسفر گفت به امید دیدار تو قله .

عمر غصه هات کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 8:3 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟

.خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

 

 

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را

*** مـــــــــــــــــادر***

صدا کني .(روزنه . کام)

  نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

ما را سريست با تو که گر خلق روزگاردشمن شوند و سر برود هم برآن سريم

 

همسفر یه عالمه لقمه گرفت و گذاشت تو کوله همسفرش و گفت در پناه حق

همسفر کوله رو پشتش روجابه جا کرد و گفت میرم این مسیر رو یه نگاهی بندازم و برمیگردم که با هم بریم

همسفر دل ناگرون بود و هی خدا خدا میکرد

همسفر دلش پر از امید بود و منتظر موند

همسفر دیگه کم کم کفاشاشو می پوشه و میزنه به جاده

یه قله سخت رو برو هست که باید هر چه سریعتر زده بشه

پس یا علی گفتیم و ......................................................

به امید دیدار

به امید دیدار

آبی اهل خرداد ـ عمر غصه هاتون کوتاه

  نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

"هیچ کس"، معشوق توست

   عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.


او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.


و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

 

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.


خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.


عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

 
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.


و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.


عرفان نظرآهاری

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

 

شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم زدستت

بکجا رود کبوتر که اسیرباز باشد

زمحبتت نخواهم که نظر کنم برویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

بکرشمه عنایت نظری بسوی ما کن

که دعای دردمندان زسر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که زخویشتن بپوشم

بکدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آنرا که تو در خیال باشی

تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم

که ثنا وحمد گوئیم و جفا و ناز باشد

دگرش چو باز بینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگفتی بوفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد 

 

  نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
NS20.OURIRAN.NET NS21.OURIRAN.NET