تبليغاتX
قله نشین
 
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
 

 

الهی ناتوانم ودر راهم ؛گردنه های سخت در پیش است ورهزن های بسیار درکمین وبار گران بردوش. یا هادی"اهدنا الصراط المستقیم * صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین"

  نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دیشب اصلا نخوابیدم

1-   فریزری که سه سال پیش خریده بودیم چند روزی میشه درجه اش از 5- پائین تر نمیره و بالاخره بابا تصمیم گرفتن که به آقای همسایه بگن بیاد یه نگاهی بهش بندازه و این شد که فهمیدیم گازش خالی شده وباید بره تعمیرگاه ! (جنسای این دوره زمونه رو باش عمرشون از سه سال بیشتر قد نمیده اونوقت انتظار داری یه عشق تو این زمونه عمرش چقده باشه؟؟؟؟؟؟؟؟) و این شد ه که فریزر سالهای خیلی پیش رو دوباره بعد سه سال زدیم توی برق و تا صبح پنکه طفلی روشن بوده و همنفس این فریزر بوده و باهاش درد دل میکرده که خدای نکرده خاموش نشه و عمرشو بده به شما

2-      دیشب کمی تا قسمتی ناخوش احوال بودم (هوا سرد شده سرماخوردگی هم فراوان شایع )

این شد که منی که حتی ساعت تو اتاق ندارم به این دلیل که صدای تیک تاکش آرامش منو بهم میزنه و نه هیچ وسیله صوتی تصویری و نه  هیچ آلاینده صوتی دیگری (از قبیل پرنده و چرنده و آدمیزاده ای که خلوتمو بهم بزنه و تازه همراه هم که روی سایلنت میباشد نیمه شب و ...) دیشب با صدای گفتمان فریزر و پنکه خوابم نبرد که نبرد .

الانم یه کمی تا قسمتی دلم گرفته است :

1-   رفتم سروقت وب لا گ دوستان خانم شراره مامان بردیا هی و هی نوشته بودن دلم چی میخواد و چی می خواد که من یاد آرزوهای برباد رفته ام افتادم و غصه دار شدم

2-      نتایج آزمون استخدامی اداره اعلام شده و من قبول نشدم

3-   یه دوست خوب هم که حداقل وقتی از بی همصحبتی دلم تو اتاق کارم میگره کمی با هم حرف میزنیم این روزا سرش شلوغه و احوال ما رو به سبک وسیاق خودمون (.....) نمیپرسه

4-      از سر صبحی منتظر یه جواب ای میل بودم و......(خورده تو ذوقم )

5-   با مسافر دختر درحد 5 دقیقه صحبت کردم و یادم اومد که چقده سخته از بابا بخوای واسه یه مسافرت دو روزه به مشهد واسه زیارت اجازه بگیری وتازه راضی کردن داداش فسقلی واسه همسفر شدن هم سخته

6-   اقلیما مسیج داده بیا بریم یه چند روزی تهران ، هم آب وهوا عوض کنیم و هم ندا رو ببینیم ، خب خاله جان بیرجند تشریف دارن و ما اولا جا نداریم و ثانیاً دل به سفر به تهران ندارم

7-      ...................

هورا هورا هورا : به دلیل اینکه فعلا اینترنت نداری من حداقل میتونم تو وب لاگم دلتنگی کنم و بهونه گیری کنم و کمی تا قسمتی اخمالو باشم و .......، یقین هم دارم که حالا حالاها نه میخونی و نه می بینی و نمیرسی دعوام کنی .

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاى آن حضرت است به هنگام طلب حاجت از خداى تعالى.

 

 

 

بار خدايا،اى آنكه درگاه تو آخرين مقصد حاجات است و تنها درنزد توست كه به خواستها توان رسيد.اى خداوندى كه در برابرنعمتهايت بهايى نستانى.اى خداوندى كه زلال عطايت را به منت تيره‏نگردانى.اى خداوندى كه همگان به تو بى‏نياز شوند و كس را از توبى‏نيازى نيست.اى خداوندى كه همگان را به تو رغبت است و كس رارخ تافتن از تو ميسر نيست.اى خداوندى كه هر چه خواهندگان از توخواهند،خزاين نعمتت فنا نپذيرد.اى خداوندى كه ناموس حكمتت راهيچ وسيله‏اى و سببى دگرگون نسازد.اى خداوندى كه حاجت‏حاجتمندان از تو منقطع نشود.اى خداوندى كه دعاى دعاكنندگانت به‏رنج نيفكند.به بى‏نيازى از آفريدگانت خود را ستوده‏اى و تو سزاوارى‏كه از آنان بى‏نيازى گزينى.آفريدگانت را به نيازمندى وصف كرده‏اى وآنان را سزاست كه به تو نيازمند باشند.پس هر كه بخواهد نيازمندى‏خويش را به خواهش از درگاه تو رفع كند و گرد بينوايى از چهره خودبيفشاند،حاجت خود از جايى خواسته كه بايدش خواست و به دريافت‏مقصود از راهى رفته است كه بايدش رفت.

خداوندا،هر كس كه حاجت به يكى از بندگان تو برد يا يكى ازبندگانت را سبب روا شدن حاجت خود پندارد،جز حرمان نصيبى‏حاصل نكند و سزاوار است كه تو احسان از او بازگيرى.

بار خدايا،مرا به تو حاجتى است كه كوشش من از دست يافتن به آن‏قاصر آمده بود و راههاى چاره به روى من بسته شده بود.نفس من مراواداشت كه برآوردن آن نياز،از كسى خواهم كه او خود به روا شدن‏حاجت نيازمند توست و براى دست يافتن به خواستهايش از تو بى‏نيازنيست .و اين خود خطايى بود از خطاهاى خطاكاران و لغزشى ازلغزشهاى گنهكاران.سپس به هشدار تو از خواب غفلت بيدار شدم و به‏توفيق تو پس از لغزش بر پاى خاستم و چون به صوابم راه نمودى ديگربه سر در نيامدم و باز گرديدم.گفتم:منزه است پروردگار من،چگونه‏نيازمندى دست نياز به سوى نيازمند ديگر برد و چسان بينوايى به‏بينواى ديگر روى كند؟پس،اى خداوند من،با رغبتى تمام آهنگ توكردم و با اعتماد به تو روى اميد به درگاهت آوردم و دريافتم كه هر چه‏فراوان‏تر از تو خواهم باز هم در برابر توانگريت نا چيز است و بخشش‏را هر چه فزون‏تر خواهم در برابر گشادگى باب عطايت باز هم حقيراست و كرم تو از سؤال هيچ سائلى به تنگنا نمى‏افتد و دست عطاى توفراتر از هر دست ديگر است.

بار خدايا،بر محمد و خاندانش درود بفرست و با من از كرم و عدل‏خود آن كن كه فضل تو را در خور است نه استحقاق مرا.من نخستين‏كسى نيستم كه سزاوار منع و طرد بودن و اكنون به تو رغبت يافت و تو به‏عطاى خود او را نواختى.من نخستين كسى نيستم كه مستوجب حرمان‏از درگاه تو بود و دست طلب به سوى تو دراز كرد و تو نوميدش نساختى.

بار خدايا،بر محمد و خاندانش درود بفرست و دعاى مرا اجابت كن‏و به ندايم پاسخ گوى و به زاريهاى من رحمت آور و آوازم را بشنو.مرا ازخود نوميد مكن،رشته پيوندم را با خود مگسل و در اين نياز كه اكنون‏مراست،يا هر نياز ديگر،به درگاه ديگرم مران.ياريم نماى كه مطلبم‏برآيد و حاجتم روا شود و به خواسته‏ام برسم،پيش از آنكه اين مكان راترك گويم بدان سان كه سختيها را بر من آسان سازى و در هر كار آنچه‏را خير من در آن نهفته است مقدر دارى.

بر محمد و خاندان او درود بفرست،درودى پيوسته و دم افزون و بى انقطاع و ابدى.و اين درود را ياور من ساز و وسيله برآمدن حاجتم‏گردان،كه تو فراخ نعمت و بخشنده‏اى.

اى پروردگار من،حاجت من اين است...(حاجت خود ياد كن وسر به سجده بگذار و بگوى)فضل تو آسوده خاطرم گردانيد و احسان‏تو مرا به سوى تو راه نمود،تو را به تو و به محمد و آل محمد(ص) سوگند مى‏دهم كه مرا نوميد باز نگردانى.

نيايش سيزدهم / صحيفه سجادیه http://hawzah.net/Per/K/Sahi/Sahi.htm

  نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

استقلال تهران 3 استقلال اهواز 1

امیر حسین صادقی

آرش برهاني

ميثم منيعي

  نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

امروز، بشریت...

سید مهدی شجاعی مجموعه داستان سانتاماریا (نیستان)

 

صبح آمد و بی‌مقدمه گفت: « امروز بشریت خسته است».

گفتم: «خب، بله، چه طور؟»

گفت: «راستش دیشب را نخوابیدم».

گفتم: «خب، این بشریت بی همه چیز می تواند از الان تا شب کپه مرگش را بگذارد تا دیگر خسته نباشد».

خمیازه‌ای کشید، مشت‌هایش را به سینه‌اش کوفت و گفت: « د ِ همین دیگر، اگر می تونستم که مساله‌ای نبود».

 از اینکه بخواهد دوباره دستم بیاندازد، هراس داشتم؛ ولی احساس می‌کردم این بار استثنائا حرفی گفتنی دارد که برای بیانش دنبال بهانه می‌گردد. خودم را مشغول ورق زدن جزوه درسی‌ام کردم و پرسیدم: «چه طور نخوابیدی؟ کار و بارت که زیاد نیست!».

کلیدی از جیبش در آورد، در گوش راستش چرخاند، کثیفی‌اش را با دست‌هایش سترد و گفت: «کار که نه، راستش دیشب زنم مرد، تا صبح علاف کفن و دفن بودم، نشد بخوابم».

گفتم: «فرید! این حرفها رو نزن، شوخی‌اش هم خوب نیست».

گفت:‌ «جدی‌اش که خیلی بدتر است. آدم را حسابی متاثر می‌کند. ولی حیف شد، زن خوبی بود، من حتی دیشب دو سه بار نزدیک بود از ناراحتی گریه‌ام بگیرد».

گفتم: «یعنی نگرفت؟»

گفت: «خودم را نگه داشتم».

گفتم: «حالا این حرف‌ها که شوخی است، ولی اگر خدای نکرده، زبانم لال، همسرت فوت بکند تو گریه نمی‌کنی؟»

تمسخرآمیز خندید و گفت: «عجب آدمی هستی تو. خدا کرده و زنم هم مرده؛ دیشب مرده». و بعد هم کاغذی از جیبش در آورد و نشانم داد: «این هم جواز دفنش.»

 یاد منیژه خانم پیرزن خل همسایه‌مان افتادم، حدود دو سال‌و‌نیم پیش یک روز صبح جلویم را گرفت و گفت: «شوهرم مردها!» و غش غش از ته دل خندید.

ولی فرید دیوانه نبود، گفتم: «فرید! تو را به خدا اگر قضیه جدیست بگو!»

شکم برآمده‌اش را با خش‌خشی خاراند و گفت: «قضیه جدی است. متاسفانه عین واقعیت است. آدم سر جان دیگران که با کسی شوخی نمی‌کند».

گفتم: «پس چرا تو الان اینجا هستی؟».

گفت: «راستش زرنگی کردم، صبح اول وقت هنوز آفتاب نزده بود، همه کارها را ردیف کردم.»

گفتم: «پس چرا این قدر عادی هستی؟ خونسردی!»

گفت: «خودکشی که نمی‌توانم بکنم! ولی ناراحت تا بخواهی هستم. راستش صبح حتی صبحانه هم نتوانستم بخورم، یعنی فرصت نشد، الان اگر چیزی باشد بدم نمی‌آید چند لقمه‌ای...»

 پدرش که مرده بود همه ریسه شدیم خانه‌شان، برای عرض تسلیت و دلداری و همدردی و طبعاً با قیافه‌های محزون و غم‌زده. او بالای مجلس نشسته بود و برای رفقا که می‌آمدند و می‌رفتند سر تکان می‌داد. سر شام ما به حسب وظیفه کار کردیم و او بی‌آنکه از سر جایش تکان بخورد، دو پرس غذا را تمام ‌و کمال خورد و بعد مقابل نگاه متعجب بچه‌ها گفت: «آدم اعصابش که به هم می‌ریزد بیشتر غذا می‌خورد.»

گفتم: «گفتم پس چرا آدم‌های داغ‌دیده روز به روز لاغرتر می‌شوند؟»

گفت: «به خاطر اینکه جذب نمی‌شود، مصیبت نمی‌گذارد که جذب شود.»

گفتم: «الان یک چیزی برایت درست می‌کنم.»

و بعد یادم آمد: « راستی کس و کار زنت چی؟ خبرشان کرده‌ای؟»

گفت: «کس و کار که به آن صورت نداشت؛ فقط خاله پیری دارد در شیراز، که مانده‌ام چه‌طور به او خبر بدهم، البته اگر او هم تا حالا نمرده باشد.»

 گفتم: «مرگ و میر مسأله ساده‌ایست، نه؟»

گفت: «راستش تا وقتی مربوط به دیگران باشد، بله ولی برای خود آدم نه، مردن کار سختی است.»

گفتم: «خب، اصلاً چه طور شد که خانمت یک مرتبه... این طور شد؟»

گفت: «سر زا رفت، دیشب قرار بود بزاد ولی نزایید، مرد.»

گفتم: «بچه چی؟»

گفت: «او هم همینطور، طفلکی! من که خیلی ناراحت شدم، تو چی؟»

گفتم: «ناراحت؟ من که هنوز باور نمی‌کنم.»

گفت: «عجب آدمی هستی تو! چه‌طور حرف به این سادگی را نمی‌توانی باور کنی؟»

 و بعد جوراب‌هایش را در آورد، روی صندلی راحتی لم داد و گفت:« مرا باش که اصلاً تو را برای دیدار و درد‌دل انتخاب کردم، گفتم که پیش یکی بروم که مجرد باشد. هضم این جور مسایل برای دوستان زن‌دار زیاد ساده نیست، همه که صبوری و استقامت من را ندارند. البته این واقعاً حسن تصادفی بود که زنم دقیقاً همان شبی بمیرد که تو روز بعدش خانه باشی!»

گفتم:« خب، حالا می‌خواهی چه کار کنی؟»

گفت:« اگر تو زحمتت باشد، من خودم می‌توانم یک چیزی برای خوردن درست کنم.»

و بعد بلند شد به سمت آشپزخانه برود، بلند شدم و او را نشاندم و گفتم: «نه، خوب نیست تو با این حال و روز کار کنی. بنشین! من خودم یه چیزی درست می‌کنم.»

 و او هم از خداخواسته خود را در مقابل تلفن یله کرد و گفت: «باشه، پس من تلفن‌هایم را می‌زنم.»

هنوز گوجه فرنگی‌ها را برای املت کامل خرد نکرده بودم که او آگهی ترحیم را تمام و کمال به روزنامه داده بود. صدایش را از آشپزخانه می‌شنیدم، با همان دست‌های آلوده، آمدم بیرون و پرسیدم: «پس مجلس ختم را برای پنجشنبه گذاشتی؟»

شماره‌ای را که می‌گرفت، نیمه‌کاره قطع کرد تا پاسخ مرا بدهد: «آره، پنجشنبه را خودم تعطیلم و می‌توانم شرکت کنم. برای بقیه هم فکر می کنم مناسب باشد. وقتی آگهی، صبح فردا یعنی چهارشنبه در روزنامه چاپ شود، هر کس که بخواهد می‌تواند برای پنجشنبه بعدازظهر، شرکت کند.»

گفتم: «ممکن است خیلی‌ها روزنامه را نخوانند، رفقا را چه‌طور خبر می‌کنی؟»

دوباره گوشی را برداشت و در حالی که شماره می‌گرفت، گفت: «یک چندتایی را من الان تلفن می‌زنم، یک چندتایی رو هم تو زنگ بزن، بهشان هم بگو که بقیه را خبر کنند.»

 گفت: «شب هفت برگزار نمی‌کنیم. سه چهار روز دیگه یه آگهی می‌دهم که هزینه شب هفت را مصرف امور خیریه می‌کنیم، خیلی بشود پانصد تومان.»

گفتم: «هزینه شب هفت؛ پانصد تومان؟!»

گفت: «نه جونم! هزینه آگهی، آگهی که برای آدم الزام نمی‌آورد.»

به آشپزخانه برگشتم تا کار املت را تمام کنم. اولین تلفن به محل کار محمود بود، تا داخلی‌اش وصل شود فریاد کشید: «داری املت درست می‌کنی؟»

گفتم: «آره، دوست نداری؟» و تا دم اتاق آمدم.

گفت: «چرا، می‌خواستم بگویم پیاز یادت نرود، با پیاز درست کن.»

گفتم: «قربون تو آدم عزادار.»

کمی دلخور جواب داد: «پیاز که به عزا و عروسی کاری نداره. دهانم که بو نمی‌گیره، تازه، حالا کو تا پنجشنبه؟!»

..................................

  نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

به شانه ام زدي تا تنهاييم را تکانده باشي به چه دل خوش کرده اي؟ تکاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟؟؟؟؟

 

یادتونه گفته بودم قراره دوشنبه بریم خونه یه زوج جوان دور هم جمع بشیم ؟ " مسافرکوچولوها هم واسم دعا کردن که ایشالله سالهای بعد خونه ی شما و همسفر گرامی "

خب دیروز عصر من به اتفاق اقلیما رفتیم خونه اشک ، وقتی رسیدیم فقط حنا خانوم تشریف آورده بودن و کلی نشستیم و حرف زدیم و منتظر تا بقیه از راه برسند ، حنا خانوم یه تلفن داشت که انتخابات کانون هنرمندان بود و رفت که در انتخابات شرکت کنه ، که سرو کله *** پیدا شد و کلی منت گذاشتیم که معلوم هست رفتی تاکسی بسازی یا بگیری یک ساعت و نیم هست از وقتی که گفتی معطل تاکسی ام گذشته ! میشد بری قاین تو این مدت !!! اول اقلیما رفت نماز بخونه (بچه مثبت نماز اول وقت میخونه دیگه ) بعدش من رفتم نماز خوندم که در همین حین خانوم زیتون و همسر گرامی "آقای مزمز" تشریف آوردن به اتفاق آقای تازه فامیل عوض کرده ، و همسر خانم اشک "مرد عنکبوتی".

بعدش خانم مدیر مسئول و همسر گرامی تشریف آوردن و دست آخر هم آقای *** شیرینی به دست اومدن . بعد از مختصر پذیرایی (همون پذیرایی قبل شام : شربت و شیرینی و آجیل و چای) ، آقایون رو دک کردیم در طارمی و خودمون خانوما تهنا شدیم و دیگه جاتون خالی ترکوندیم بس شوخی و خنده و شیطنت و به بهانه مبینا کوچولو عروسک پرت کردن به طرف هم .

تا یادم نرفته بگم خانوم*** به ما وعده داده بودن که بعد ِ شام قراره همه رو سوپرایز کنند و ما هرچه داخل کیف طرف رو گشتیم هیچ آثاری از سوپرایز نیافتیم و از حس ششم خانومانـــَمون استفاده نموده و یه برچسب بهش زدیم اساس و هر چی هم پرسید به چه نتیجه ای رسیدین کسی چیزی نگفت و قرار شد حالا که اون مارو تو خماری گذاشته ما هم تلافی کنیم .

در همین اثنا خانوم پیام تلفن کردن که تشریف نمی آرن و یکی دیگه از بچه هم (آقای جوان ناکام "تخصیر خودشه میخواست زودتر تر اقدام کنه ") هم سروکله اش پیدا شد.

خانم زیتون و اشک مشغول درست کردن سالاد شدن و ما هم  کماکان شیطنت و گاهی هم به TVيه نگاهی می انداختیم که داشت طفلی فیلم عروسی صاحبخونه رو نشون میداد.

سفره پهن شد ، من ماکارونی رو توی دیسها ریختم و ته دیک به دست اومدم سر سفره  . بعدش واسه دور و بریها تازه غذا هم کشیدم و به قول اقلیما تو که ساقی شدی لطفا اون پارچ دوغ رو هم بده .

سفره که جمع شد به خانوم *** گفتیم حالا وقت سوپرایز می باشد و ایشون هی اصرار داشت که ( از طرف صاحبخونه ) : به خدا راضی به شستن ظرفا نیستم ، خودم فردا میشورم و........ از این حرفا دیگه (بقول ما تعارف فنودی ! البته گویا به ذکر می باشد که صاحبخونه فنودی هم بودن دیگه )

ما هم تصمیم گرفتیم بریم توی طارمی تا از هوای آزاد استفاده بکنیم و گفتمان دسته جمعی باشه( طفلی ازواج جوان دلتنگ میشن خب )

جمع بروبچ اشراق جمع بود و جای خیلی ها هم خالی : یه زوج جوان دیگه (آقای بیا و خانوم) و یه آقای دیگه "اسکاج" و یه زوج جوان دیگه " آقای حسن و بانو "و یه زوج دیگه " آقای چی توز و بانو "و باقی که گاهاً به طور متفرقه و در طی چاپ یه شماره میامدن و بعدش دیگه میرفتن !

خانم اشک آلبوم سالهایی که گذشته بود رو آوردن و به عکسای بچه ها  کلی خندیدیم و تازه خودم هم قابل خنده بودم چون من 59 کیلویی اون زمانا 76 کیلو بودم ها

و ............................................

فکر کنم وقت گفتم اوون خبر مهم رسیده (هفته پیش قولشو داده بودم )

خانم *** از جاش بلند شد و به آقای ناکام فرمودن که پاشو بیا اینجا و اونم ترسید که شاید به خاطر حرفای پراکنده ای که داشتیم میزدیم ؛ به خانم *** برخورده و میخواد گوشمالی بده (البته به شوخی " اصولا همه گی مسلمان میباشیم و محرم و نامحرم سرمان میشود") بعد وقتی دید انکار میکنه به خانم اشک گفت تو بیا جای قبلی من بشین و همسرگرامی هم بیادجای قبلی تو و آقای ناکام هم جای اوون ......

و این شدکه خانم *** رفتن و نشستن گـُـرده آقای *** و ماهم که از قبل پیش بینی کرده بودیم ذوق زده شدیم و دست زدیم همه گی .

و حالا شرح ماجرا (البته این وسط کلی مسخره بازی شد و تیکه و کنایه پروندیم و....)

ظاهر امر چون خانم *** دانشجوی لیسانس زبان انگلیسی در دانشگاه زاهدان میباشند(ایشون از هم دانشگاهی با ما بودن یه سه سالی میشه انصراف داده اند) و آقای *** هم که دانشجوی فوق لیسانس مدیریت همون دانشگاه هستن (همون قضیه غربت و همشهری و...) به این خانم چند برگ واسه ترجمه میدن که خانم*** هم سهل انگاری می نمایند و از 10 برگ دو برگه رو ترجمه میکنند واز اون جایی که آقا میل داده بوده که براش بفرسته (در ظاهر امر) خانم هم با خودش میگه چه پرتوقع تازه نمیاد دستی تحویل بگیره براش باید میل هم بزنم .

و بعد که میل باز میشه میبینه که اوه اوه یه چیزای دیگه ای توی میل هست و دل آقا حسابی گیر کرده پیش خانم و این شده که .............(مبارکه دیگه )

ü آقای *** میگن که اولین باری که خانم *** رو تو سالن دانشگاه خودمون دیدن با دوستشون بودن و آوازه خانم رو هم شنیده بودن که محل نمیذاره و تحویل نمیگیره و وقتی دوستشون سلام میکنن خانم همون طور سر بالا و بی محل بودن که ایشون بر میداره با خودش میگه اون کدوم خاک برسر یه که بیاد تو رو بگیره

خب دیگه معادله حل شد و خاک بر سر هم پیدا شد

به سلامتی خانم *** با آقای *** در آینده خیلی خیلی زود قراره رسما ً همسفر دائمی بشن .

عمر انتظارتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

سه شنبه ۱۶/مردادماه/۸۶ :

نمیدونم  چی شده ولی داره ناامیدی میاد سراغم  شایدم به قول اون شعر معروف : عدو شود سبب خیر 

شاید این ناامیدی به نفعم باشه ، اینکه من دارم در میزنم و اون در باز نمیشه شاید میگه برو سراغ یه در دیگه شاید میگه این در باز نمی شه واست ؛ یعنی قرار نیست این در باز بشه

داره میگه بنده من دور  این خونه چرخی بزن درای دیگه ای هم هست چرا اصرار به باز کردن دری که نمیخوام برات بازش کنم ، میکنی .....

دلی که غیب نمای است و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

به خط و خال گدایان مده خزینه دل به دست شاهوشی ده که محترم دارد

ساعت 10 بود از اداره زدم بیرون که یه کمی از اون کارای عقب مونده رو انجام بدم (دیروزم دوتا و نصفی شو انجام دادم ) خب اولش رفتم عکاسی که فیلمای دوربینمو ظاهر کنم ، بعدش در یه کفاشی یه مکثی کردم و کیفمو دادم زیپشو تعمیر کنن ، بعد رفتم داروخونه یه بسته قرص آهن گرفتم و بعدش بانک رفتم که حقوق سه ماهمو بذارم به حساب پس انداز و بعدشم که پیاده تا اداره اوومدم ، همکارگرامی فرموده بودن 12 اینجا باشی که من میخوام برم بیرون (11:30 اومدم اداره ، حرف گوش کنم دیگه ) و الان که ساعت 13 میباشد ایشون هنوز که هنوزه تو اداره تشریف دارن و دارن با همراه به ارباب رجوع خدمات ارائه میکنند ! از روزی که سوخت سهمیه بندی شده تلفنای اداره و همراه های همکاران گرامی هی و هی زنگ میخوره و کسی رغبت نمیکنه بیاد به حاشیه شهر که ساختمان محل کار مونه ! البته من خیلی خوشبحالمه چون اتاقمون خلوتر شده و سرو صدا کمترتر .

اُ ه اُ ه از اداره که آمدم بیرون یه ارباب رجوعی با خانومش منو دیدن و گفتن بفرما سوار بشین تا یه جایی میرسونمتون ، منم گفتم تا ابوذر با شما میام و مزاحم میشم و همین که نشستم و ماشین راه اوفتاد یادم اومد که بَه بَه موبایلمو تو کـِشو جا گذاشتم (بی خیال)  اما خدائیش همه راه به این فکر میکردم که اگه همش زنگ بخوره (آخه سابقه داره تا میذارم و از اتاق میام بیرون زنگ میخوره) ؛  از اونجائی که واسه یه دوسه نفری صدای زنگش فرق میکنه میترسیدم مثلا رئیس بیاد تو اتاق و مشغول حرف زدن و سین جیم همکارا باشه یهو زنگ بخوره و بخونه ....... (هر چند این وقت روز بعیده ) ؛ بقولی : کسی ما رو تحویل نمیگیره یا همون که میگن هیشکی منو دووست نداره

از میدان ابوذر تا میدون سوم مدرس رو پیاده رفتم و باز برگشتم و همه مسیر مشغول تفکر بودم و خیلی هم خوشبحالم بود که این وقت روز تو خیابون پیداش نیست ببینه که کمی اخمالو تشریف دارم (هر چند من دست به بهونه ام خوبه ! میگفتم آفتاب میزنه تو صورتم مجبورم واسه اینکه جلومو خوب ببینم کمی چشمامو ببندم و اگه میگفت عینک آفتابی که داری اونوقت من ِ حاضر جواب میگفتم حوصله داری ها ، گیر دادی ها ...)

فکر میکردم چطور میشه از این مخمصه بیرون اومد ، چطور میشه خلاص شد و تمام . به خدا میگفتم : " من که دستم از زمین و زمان کوتاهه خودت میدونی چی به صلاحمه چی به صلاحم نیست ، میگفتم من که کاری از دستم بر نمیاد اگه بخوای میشه اگه نخوای نه .جایی رو هم ندارم و کسی رو هم ندارم که بخوام بهش متوسل بشم ، عقلم هم نمیرسه دیگه که چه بکنم این گره باز بشه . اگه باز شد و تو مثل همیشه   لطف کردی که شکر نعمتت واجب ، نشد هم خب نشده دیگه . بازم این توئی که خدائی و این منم که بنده ."

بعد ناهار به مامان میگم من قراره عصر برم باشگاه و از اونجا هم برم یه جایی و بعدشم برم با راضیه یه جایی ، برادر گرامی (فسقلی) میگه چنو خبرو نیه ! پر رو شدی تو هیجا نمیری ......

اما یه کمی که استراحت کردم بهتردیدم که به جای باشگاه به کارای عقب مونده برسم و این شد که آمد یواش یواش از پله ها بالا و رفتم اتو رو روشن کردم و پنج دونه مانتو و یه مقنعه و دوتا شلوار و یه روسری رو اتو کردم و از اونجایی که نیاز به دقت و توجه زیادی هست خب یک ساعتی طول کشید ، بعدشم رفتم نماز خوندم و لباس پوشیدم و قبل رفتن ظرفای ناهار رو هم شستم  و از خونه زدم بیرون .

یه چیزی این روزا یه خبرایی هست که هفته دیگه میگم .......

بعد مدتها بروبچ گاهنامه اشراق دور هم جمع شدن و یاد گذشته ها و دوران دانشجویی کردیم . اونم کجا ؟ چایخانه سنتی بیرجند سیتی (فکر بد نکنید فقط چای خوردیم و شیرینی )واقع در عمارت تاریخی باغ اکبریه . البته همه نیامده بودن ولی خب جالب بود و من طبق قولی که داده بودم بعضی ملاحظه ها رو کنار گذاشتم و با بچه کمی تا قسمتی خوش و بش کردیم . و تازه قرار شد که دوشنبه هفته دیگه بریم خونه یه زوج جوان از این جمع تلپ بشیم .شام ماکارونی .

از اونجا تا خونه با فهیمه و پیام (ایشون خانووم میباشند وسخت هم یقین دارند که پیام اسم خانومه ) تا خونه پیاده آمدیم و بستنی هم خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم .

اول توصیف فضا : تلوزیون ساعت 21 خاموش شد که خدای نکرده بابا نیاد بگه بزن شبکه 2 فیلم سینمایی نگاه کنیم . بعد من رفتم نماز خوندم و ساعت دقیقا 22 اومدم توی هال؛  آقای داداش (کمی از فسقلی بزرگتر) دراز کشیده بود و کنترل تلوزیون هم کنارش بود و من یهویی و طی یه حرکت زیرکانه کنترل رو در اختیار گرفتم و زدم شبکه یک

-          کی بی تو اجازه داد دست بزنی

-          پرستاران داره

-          به درک ؛ هر چی میخواد داشته باشه( کاملاً اخمالو)

-          (تو چشماش زل زدم ): این چه طرز حرف زدن با منه

طفلی بی خیال شد و رفت تو آشپزخونه و آب طالبی درست کرد و لیوان به دست آمد پیش من : بیا و اینجا من اصلا از حرکتم خجل نشدم و تا آخر سریال رو تماشا کردم و بعدش اون دوباره زد شبکه 3 ! نمیدونم چی میخواست تماشا کنه.

میخوابیم . تا الان من از بیست نمره ۹.۵ شدم و خب تا یکشنبه هنوز وقت هست ها

تا یادم نرفته بگم : sms  داشتم که وب لاگتو خوندم داری دچار روزمره گی میشی ! ، منم در جواب و در راستای حاضر جوابی فرمودم که مراقب باش که انتقاد برادر ناتنی توهین میباشد . و الانم میگم که روزمره گی ها یک روز از عمر آدمی رو میسازند بهتره که با دقت خونده بشه و هر کی به سهم خودش تجربه کسب کنه. گاهی میشه که از یه جاده ساده  و معمولی به یه باغ شبیه بهشت میری سبز و پر گل.

عمر انتظارتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

 بامداد جمعه ؛ یک ساعتی بلکن بیشترتر با هم حرف زدیم و ازم قول گرفت که درست بشم که عوض بشم که این ابرای تیره نابارور رو از آسمون این دل آبی که فقط سهم من نیست و به خیلی ها که دوسم دارن هم تعلق داره بردارم و دور کنم و بشم همووونی که قبلنا بودم ، همون ِ قبل این همه اتفاقای عجیب و غریب و پی در پی ....

بشم هموونی که با این دو تا دست به ظاهر کو چیک و ظریف میتونه به فتح قله هایی دست پیدا کنه که قدرتی و توان بدنی  بیشتری میخواد .

هی حرف زدیم و حرف زدیم و اوون مثل این هزار روز گذشته باز ازم قول گرفت ، و منم باز قول دادم تا باز کجا باشه که من بدقول بشم و اووون باز عصبانی بشه و باز یه دعوای دیگه ای سر بگیره ....

گفتم دارم تو یه ماجرای هی و هی درجا میزنم و باید این قله رو بزنم ، دارم تلاش میکنم واسم دعا کن یه چند گره تو کارام هست که باید وا بشه واسه همینم نیاز به پارتی بازی خدا دارم .

الانم صبح یکشنبه 14مرداد ماه 86 میباشد و من توی اداره و مشغول انجام خدمت به خلق هستم و چه خدمتی !!!!!!!!!! هی و هی واسم نامه ابطال و اخطار و ...  ارجاع میدن و من به جای خدمت سنگ اندازی میکنم در برابر بی قانونی ارباب رجوع گرامی .

صبح که با عرض شرمنده گی و تاسف ؛ نه که واسه نماز خواب بموونم نه بلکن از سر تنبلی ، صدای اذوون همراه بلند شد  و منم خاموش کردم و بیدار نشستم سر جام و اوونقده معطل کردم که هوا روشن شد و نمازم قضا شد .

بعدش بلند شدم و وضو گرفتم و نماز قضا خووندم و ذکر یا محیل (ای چاره ساز) رو گفتم و بعدشم که قرآن رو باز کردم و از آیه 32تا 40 سوره نور رو خووندم و

- با خودم قرار کردم که تا صبح شنبه به مدت هفت روز این قسمت از سوره نور رو بخوونم و بخوونم...

- بعدش نشستم و کارای روزانه های هفته مو لیست کردم

- و بعدشم کارای عقب موونده و باید که  انجام بدم رو لیست کردم و قرار شده که نصف این کارا رو اگه انجام بدم خودمو عصر یکشنبه به یه بستنی دایتی شکلاتی 300 تومنی دعوت کنم (چه دست و دلباز) و اگر همه شو انجام بدم یک کیلو شلیل و یک کیلو انگور میشه جایزه بنده یه اضافه بستنی دایتی (بقول یه همسفر دختر شیکموووووووو)

و اما تصمیمات واسه وب لاگ

1- یک شنبه یه دست نوشته توپ از خانم عرفان نظر آهاری که بد رقم منو اسیر دلنوشته هاش کرده و گاها شعرای ناب شاعران ایران زمین و شایدم خودم از خودم حرف کشف کردم معلووووووووم نیست

2- سه شنبه هم یه ماجرای خوکشل از بی همنورد

3- پنج شنبه هم یه قسمت از یه داستان کوتاه

4- اگه جمعه وقتی پیدا کردم وحسی بود و .....؛ اگه کوه رفتم و خسته نبودم و...یه چیزی مینویسم دیگه

خب اینم از برنامه ریزی های من

میگفت بار دیگه که دیدمت اگه لبخند رو لبات نبود و اگه الکی و به زور میخندیدی و اگه شاد نبودی و شاد نپوشیده بودی و بی حال و بی انرژی و دور از جمع دیدمت وای به حالت

بهش گفتم خدا تو قرآنش کمی از وحشت و عذاب جهنم رو توصیف کرده تو هم لااقل یه ذره از جهنمی که در برابر بد قولی میخوای واسم درست کنی بگو شاید بترسم و خوش قول بشم ؛ میگفت نه باید یهوئی باشه سوپرایز بشی ؛ خدا به دادم برسه .

وووووووووای الان یه ارباب رجوع که به سازمان محترم  ازش  بدهکارمیباشد وضمانتنامه شو دادیم ضبط بکنن آمده داره داد و بیداد میکنه و هر چی از دهنش در میاد میگه و تازه خدا عمرش بده مراعات من ُ میکنه که بعضی حرفای بد بد نمیگه و قاط زده میگه میرم آبروی سازمانتونو میبرم و میرم استانداری و اونجا هم قشقرق به راه میندازم و خودمو هم آتیش میزنم .....

من برم به کارام برسم تا خدا چی بخواد و از سر تقصیرات من ِ بنده به خطا رفته و مُصر بر اشتباه و گناه بگذره .

التماس دعا.9:30 یکشنبه .

عمر انتظارتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

خدا سلام رساند و گفت ....

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

 

 

 

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.


من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.


تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

http://www.nooronar.com _ عرفان نظرآهاری

 

  نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

فیشو اعتراف  میکند :

سلام به خدا یه عالمه شرمنده ام. ما هنوز تموم نکردیم. میدونم خیلی کار بدیه. میدونم که خیلی بدقول شدم. میدونم که الان همه ازم شاکی ان که ثوابشون رو خراب کردن. اما به خدا قصد ما این نبود. البته من بیشتر مقصرم تا پیشو ... واقعن نمیدونم چه جوری عذرخواهی کنم البته هردومون نصف اون جزئ خودمون رو خوندیم همون روز دوشنبه اما بقیه روزا به هیچ وجه فرصت نداشتیم. واقعن معذرت میخوام. به امید خدا سعی میکنیم طی امروز و فردا بقیه رو هم بخونیم که تموم بشه ولی بازم معذرت میخوام که نتونستیم سر قرار تمومش کنیم. میدونم با معذرت خواهی درست نمیشه اما کار دیگه ای نمیتونم بکنم

 

سلام  خوشکل خانوم

ببین عزیزم میتونستی بدی یکی دیگه بخونه که سرش خلوت بوده ، میتونستی با دور و بریها قسمت کنیش

در هر حال دم دستم نیستی وگرنه حسابی دعوات میکردم (دعوا به مدل خودم که دیگه نگو و نپرس وقتی یکی به من بدقولی میکنه حسابی .........)

الانم از دست من و باقی کاری بر نمیاد لطفا زودتر تمامش کنید و خبرشو هم بدید همین

خوش باشی و سر حال همیشه

التماس دعا

 

سلام خانوم سر شلوغ و کمی تا قسمتی بد قول

نميتونم بگم اکشال نداره چون اين برنامه من تنها نبوده يه سفر ۳۰ نفره بودش که شما و همسر گرامی هم بودين و غير من يه عده ديگه هم بودن نميدونم اونا چه نظری دارن

مثل اين ميمونه که بری قله و پرچم واسه ثبت يه فتح نبرده باشی

يا رفته باشی قله و دوربين واسه عکس يادگاری

هر چندخدا کنه به همين جا ختم بشه نه که بشه بری قله و بين راه آب وآذوقه ببينی يادت رفته

در هر حال واسه اونی که کوله برميداره بره قله رسيدن به قله مهمه

غصه نخور ميخوام ازهمه که ببخشن

اتفاقی افتاده اما ميشه نديده گرفت

قله نشین

من از سهم خودم بخشيدم چووون جدی جدی شايد نشده و سرتون شلوغ بوده
مهم در طول سفر يافتن دوستای خوب و دست آوردهای خوبتره

 

فیشو میگه :

روزتون به خیر


بازم متاسفم به خاطر این دیر کرد.
اون دو جز’ رو خوندیم و تموم شد.
بازم از همه معذرت میخوام که ثوابشون اونطوری که میخواستن نشد.
امیدوارم سالهای بعد و در برنامه های بعد کسی مثل من توی جمعتون پیدا نشه که برنامه اتون رو به هم بریزه. خدانگهدار همه گی

 

پرند نیلگون

سلام
من فکر می کنم اصلا اشکالی نداره . چون نیت هم در کنار عمل هست دیگه . به نظرم باید به فیشو بگیم بازم توی این برنامه ها شرکت کنه تا خاطره خوشی براش باقی بمونه.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

صد بار اگر توبه شکستی باز آ.....

 

حوالی آتیش شبانه رقص و پایکوبی به راه بود و جماعتی مشغول هلهله و کــِل کشیدن بودن و صدای دست و آواز وساز از دورتر ها هم حتی بگوش میرسید

-          امشب تمام عاشقا با هم میخونن یک صدا ....

دو همسفر بین راه به یه نقطه مشترک همسفری رسیده بودن و قرار شده بود پیمانی امضاء بشه و با هم بودنشون ثبت بشه و همه شاد بودن و مسرور این اتفاق ، تو ی راه رسیدن به قله همیشه و همیشه تا بوده از این اتفاقات شیرین می اُفتاده و همه به شیرینی و شربتی کام شیرین میکردن و به تبریکی و هدیه ای دو همسفر رو شادان ....

همسفر شادی کرد و دستاشو گرفت روی آتیش و کمی گرم کرد و لبخند زد و لبخند زد و لبخند ، دلش بر خاستنی میخواست و هوای تازه ای

دورترها روشنایی بود تو قلب ِ آسمون زیبا و روشن از ماه نیمه رجب ، بر بلندایی ایستاد و دستاشو به خیالی از هم باز کردووووووو باد میوزید و هر تاز زلفش به سویی می رفت و او بی خیال و رها زمزمه میکرد ...

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم  بی تو من اسیره دست آرزوهای محالم

یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد میشه تو آتیش عشقت گــُر گرفتنو بلد شد

اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش

رفتی و خاطره های تو ...

هی و هی خوند و هی و هی چرخید و چرخید و چرخید تا از نفس افتاد و خوابش برد ، یه نگاه مهربون که همیشه کنارش بوده و نوازش گر قلب آشفته اش؛ آمد و کنارش زانو زد و نوازش کرد و گرم کرد و .....

- بنده من ، من همیشه ِ همیشه با توام بی وقفه (ان الله مع الصابرین)

عمر غصه هاتون کوتاه باد _آبی ِ اهل ِ خرداد

  نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

عاشقانه

 آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر ِ غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود

هزار کاکُلي شاد در چشمان ِ توست

هزار قناری خاموش در گلوی من.

عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود


آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.

عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود

زنده یاد احمد شاملو

سلام همسفرای گرامی

واسه اینکه همه مون مطمئن باشیم از ختم قرآنمون من جلو اسم هر کی که خونده و خبرشو به من داده یه ایموت ( ) میذارم

 

1-     نازنین فاطمه   ۲- یاسی    ۳- همسر یاسی جون    4-     شراره مامان بردیا    ۵- بنده خدا  6-     مژده   7-     اقلیما   ۸- هادی هادی 9-     فاطمه خانوم   10- آقای پیشو همسر خانم فیشو 1۱-     فیشو   ۱۲-     پرند نیلگون    13- قله نشین ۱۴- سمن 15- رز سفید   ۱۶- مامان خانم غنچه      17- میلاد جغتائی 18-  زهرا خانوم   19- قله نشین 20- هادی هادی 21- غنچه  22- همسر غنچه  23- آرزو   24- چشمه نشین 25- همسر چشمه نشین 26- ریواس  27- مریم  28- هلن عزیز  ۲۹- دریا پری  ۳۰- صورتی

 شاد باشید و سر خوش و التماس دعا

  نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار    که خواجه خود روش بنده پروری داند

 

سلام همسفرای گرامی

خوبین به لطف مهربونیهای خدا؟؟ منم اگر کسی احول پرس ما باشه خوبیم .

 الان یه دو سه هفته ای میشه که دارم به همه شما 30نفری که همسفر شدین و قرار کردیم و عزم که تو ایام اعتکاف (شنبه و یک شنبه و دوشنبه همین هفته ای که میاد یعنی  ۶و۷و۸ مرداد ماه )قرآن رو ختم کنیم ،  چه از طریق ای میل و چه از طریق ایرکات و چه از طریق وب لاگ (با توجه به خرابی وب لاگهای پرشین ) خبر میدم ولی یه تعدادی از دوستان هنوز منو بی خبر گذاشتن و من نگرانم نگران که اگه خدای نکرده قرآنمون ناتمام بمونه ............

(اونایی که OK قطعی دادن واسه خوندن . به خاطر قبول همسفری ؛ یه گل خوکشل براشون گذاشتم ، مرسی مرسی مرسی )

شادباشید و التماس دعای مخصوص مخصوص (یعنی همین که دیدین وقت اجابت شما شده یهویی منم به یادتون بیارین و بگین این قله نشین هم به اون 7تا آرزوئی که روز تولدش کرده برسه "رووووو   رو حال میکنید")

 

1-     نازنین فاطمه 

۲- یاس  

۳- همسر یاسی جون

4-     شراره مامان بردیا 

۵-     احسان  بنده خدا تقبل کرده این یه جزء رو بخونه

6-     مژده 

7-     اقلیما

۸- ثمین  هادی هادی

9-     خانم شهرزاد  فاطمه خانوم  

10- آقای پیشو همسر خانم فیشو

1۱-     فیشو 

۱۲-     پرند نیلگون 

13- علی باقری  قله نشین

۱۴- سمن

15- رز سفید  

۱۶- مامان خانم غنچه  

17- میلاد جغتائی

18- متین   زهرا خانوم

19- قله نشین

20- هادی هادی  

21- غنچه 

22- همسر غنچه

23- آرزو  

24- چشمه نشین

25- همسر چشمه نشین

26- ریواس 

27- مریم 

28-      هلن عزیز 

۲۹- دریا پری

۳۰- صورتی  مژگان

عمر غصه هاتون کوتاه باد _آبی ِ اهل ِ خرداد 

  نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

  نمیدونم چرا پست لبخند با اینکه وقتی داشتم بهش واسه نوشتنش فکر میکردم خیلی خوشبحالم  بود و خوشمان آمد اما وقتی نوشتمش اصلا باهاش حال نکردم (البته اولش خوب بود اما وقتی اعتراض دو نفر رو واسه گنگ بودنش شنیدم و مجبور شدم توضیح بدم و بعدشم یکی از راه رسیده و گفت این رو واسه من نوشتی و به من مربوط میشه یه جورایی چندشم شد !

(قابل توجه معترض اولی ) : چرا اصلا نفهمیدی توش چه خبره مگه به این زودیها نحوه نوشتاری من یادت رفتش ؟

(قابل توجه گیج دومی ) : تو در مورد من چی فکر کردی ؟

(قابل توجه پرسنده سومی ) : توش مگه چی بودش که خیال کردی در مورد توئه؟)

یه حسی داشتم و دارم که خوشمان نیامد از این پست ؛ خب منم به این روز در آوردمش  دوباره نقاشی میکنیم همین .

منتظر باشین بر میگردم . خدانگهدار همه گی.

 

آبی ِ اهل ِ خرداد _ عمر انتظارتون کوتاه

  نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
NS20.OURIRAN.NET NS21.OURIRAN.NET