|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
چهارشنبه 28 شهریور1386 :: 12:9 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
گزارش لحظه به لحظه ختم قرآن مون (جهت همکاری و اطلاع اینجا کلیک کنید ) ممنون قله نشین
همسفر بند كفشاشو بست و كوله اشو رو پشتش جابجا کرد و نگاهی به آسمون آبی و صاف اواخر شهریور ماه انداخت و گفت باید رفت ،موندن دیگه جایز نیست ! گفت باید بری که موندنت عین پوسیدنه ! گفت آب دیدی می مونه و جاری نیست بد بو میشه ؟ گفت وقتی به بن بست میرسی باید رها کنی و بری تا شیرینی گذشته ها همیشه ته دلت بمونه و کرم نزنه ! همسفرگفت عجب بیراهه ای ! عجب ! اینهمه سنگلاخ ، اینهمه پیچ و خم ! اینهمه سختی ! آفتاب سوزان و باد و بوران ! به کجا چنین شتابان ! همسفر اشک چشماشو پاک کرد و گفت برو برو برووووووووووووووووووووووووووو به پشت سرش نگاه کرد نه صدایی که نفس نفس زنان بگه صبر کن تا برسم ، نه لبخندی و نه امیدی ...... همین که مطمئن شد همه اهل سفر خوبن و صبور و پر یقین به راهشون ادامه میدن ، عمیق نفسی کشید و باز نهیب زد که : بروووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ***************************************************** همسفر خسته و تشنه روی قطعه سنگی نشسته بود ، عطر گلی خود رو مشامش رو نوازش کرد ، برگشت نگاهی انداخت لبخندی زد و به نوازش دستی به گلبرگهای گل کشید ... برووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو *****************************************************
دستی به شونه همسفر خورد ، سر بلند کرد و زیبایی یی دید ، لبخند زد و سلامی کرد ، " چیه همسفر تنها هستی و بی همراه ! " سری جنباند فقط .... " من راهی ام کمک خواستی صدام بزن ..... " ***************************************************** شب شده بود و آسمون پر از ستاره ، کتاب خدا رو گشود و دید نوشته : وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ "پروردگارتان فرمود مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم" بغض کرد و گفت چی شده که یارب یاربم به عرشت نمیرسه ؟! یاد مناجات جمعه شباش افتاد : الهم الغفر لی الذنوب التی تحبس الدعا !!!!! یا عجبا ! چه دعای غریبی ! دونه های اشک بود که جاری شدن . ***************************************************** البته اگه میلی به زنده بودن داشته باشه ! ***************************************************** الهی و ربی من لی غیرُ ک دوشنبه 26 شهریور1386 :: 7:49 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
برد پنج شنبه ۱۵/۹/۶/۸۶ استقلال تهران ۳ - شیرین فراز کرمانشاه ۱ آرش برهانی روانخواه سان جان باخت جمعه ۲۳/۶/۸۶ استقلال تهران ۱- سایپا۲ آرش برهانی تساوی پنج شنبه ۳۰/۶/۸۶ : استقلال تهران ۱- برق شیراز۱ مجتبی جباری تساوی جمعه ۵/۶/۸۶ :استقلال تهران ۱- صباباطری۱ امید روانخواه باخت یک شنبه ۱۵/۷/۸۶ : استقلال تهران ۱- فولاد مبارکه سپاهان اصفهان ۲ پیروز قربانی پنجشنبه 22 شهریور1386 :: 11:4 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
خُـنک آن قمار بازی که بباخت هر چی می داشت بنماندش هیچ الا هوس قمار دیگر سلام همسفر ای گرامی خب جدول هم به سلامتی کامل شد و به یمن برکت گردش زمین ! ماه مبارک رمضان هم حلول کردن و از امروز سفر شروع می شود . ü توی این سی روز هر وقتی که فرصت شد و دلتون هوایی سفر به ملکوت خدا کرد ، بشینید و چند صفحه ای از قرآن رو بخووونید ü هیچ ترتیب خاصی جهت خووندن وجود نداره ، فقط باید اون اجزائی که تقبل کردین خووندنشو ؛ توی این سی روز بخوونید ü لزومی نیست که منتظر بموونید که ختم اول تمام بشه ، تا ختم بعدی شروع بشه ،هرکسی مسئول سهم خودش از این همسفری هستش ü لطفا و خواهشاً هر کی هر جزئی رو بخوونه ، به من خبر بده تا من جلو اسمش یه تیک خوشکل بذارم (البته تیک از نوع قله نشین ) ü از همه اینجانب "همسفر نازک نارنجی تون " التماس دعا داره
به دوستان بگو ماه رمضان رو به پنج قسمت مساوی تقسیم کنن و اولین جزئی که باید بخونن تو شش روز اول و دومییش رو تو شش روز بعدی و به این ترتیب ادامه بدن تا ما بدونیم که تو شش روز اول یه ختم قرآن داشتیم و تو شش روز دوم دومین ختم قرآن رو و الی آخر.....هر کسی هم کمتر از پنج جزء برداشته ببینه توی تقسیم بندی تو شش روز چندم قرار میگیره و همون موقع قرآنش رو ختم کنه...مثلا اگر یه دوستی فقط یک جزء رو برداشته و توی قسمت پنجم قرار گرفته حتما جزء مربوط به خودش رو توی شش روزآخر یعنی شش روز پنجم ماه رمضان بخونه من جلو اسم همه آدرس وب شون رو هم گذاشتم تا تو این سی روز هی بهم سر بزنید و صله رحم از نوع اینترنتی رو هم خوب ِ خوب به جا بیارید و تازه اشم مهم تر ازهمه دوستای خوبی واسه هم بشین ، همون جوری که تک تک ِ تون دوست عزیز من هستین و همسفر خاص من . پنجشنبه 22 شهریور1386 :: 11:4 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد. دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم. سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند. و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود. عرفان نظرآهاری ****************************************************************************** از لطف و احوال پرسی همه دوستای گلم ،همسفرای خووبم ممنونم الحمدالله ، شکر خدا امروز بهترم ، خیلی بهترم ، فقط میمونه صدای عجیب غریب سینه مبارک که معلوم نیست چی توش گیر کرده هی خر خر میکنه ! امروزم هنوز ماه رمضون نیامده که ، درنتیجه به علت خوردن کمپسول آموکسی کلاو مجبوریم غینیمت بدونیم این غیبت و عدم رویت ماه رو و..... خب بازم من دم افطاری از همه تون التماس دعا دارم. "راستی از فردا سفرمون شروع میشود " شاد باشید و التماس دعا. سه شنبه 20 شهریور1386 :: 9:0 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
سلام به همه همسفرا و دوستای گلم اولاً از اوونجایی که هنوز سرما خورده گی اینجانب خوب نشده است و نمیتوانیم فردا رو روزه بگیریم لطفا خواهشمند می باشیم که منو هم دعا کنید و کلی سفارشمو پیش خدا بکنید ثانیاً واسه اینکه متفاوت باشیم اینجوری جواب کامنت های شما عزیزان رو دادیم مژگان : بابا شوور کن برو دیگه.. به جای اینکه اون ایراد بگیره از قد تو و جوابش منفی باشه.. تو از قد خودت ایراد می گیری و جواب منفی می دی؟ این دیگه چجورشه...شوور کن برو از دستت یه نفسی بکشیم... 1- مگه من شاخ میزنم به تو 2- خوشمان نیامد فیروزه :سلام ... یعنی هنوز بهتر نشدی؟! ... ببین دوست جون نگفته بودم بهت که سورپرایز بشی ... اون آقاهه رو من فرستاده بودم (دماغ پینوکیوووووووو) 1- خوبه من همه شرايط رو برات شرح دادم فکر کنم تو هم در اثر رفاقت با شرور کمی IQ ت عیب ور داشته 2- خانم پینوکیو بدو برو یه فرشته مهلبون پیدا کن که مماختو درست کنه ضایع نشی جلو مردم مریم : بابا چقدر کار مفید انجام دادی دوست جون مریضم... امیدوارم زودتر خوب بشی عزیزم...راستی بابا مبارکه... خب بعله رو بگو دیگه.... 1- كار مفيد ! 2- به هر کی که نمیشه بلـــــــــــه گفت آخه آوامین : سلام چقدر خوشحال شدم کامنتتونو دیدم...فکر می کردم دیگه نمیاد.اخه نوشته بودین یکشنبه من دیروز منتظر بودم...ممنون که اومدین و به درخواستم توجه کردین... من جدولی ندیدم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 1- ببخشيد که بد قولی شد و نرسیدم که یکشنبه بیام ، سرما خورده گی حوصله برام نذاشته بود و گرنه زودتر میامدم وخبر میدادم 2- اینم جدول ثمین : سلام به قله نشین عزیز ونازنین ... خانومی توروخدا بیشتر استراحت کن تا زودی خوب بشی ... من ازت خیلی عصبانیم که اصلا استراحت نمیکنی 1- شوكو و پترس و مامان هم همین داد رودارن که دختر جان بشین استراحت کن کمی لطفا 2- دوخط نوشته در مورد خودمون فقط محض شادی خاطر شما بود ثمین جوونم 3- اگه دلی باشه که گیر باشه ! 4- انتهای خیابان مدرس --------- : سلام امیدوارم هرچه زود تر رفع کسالت بشه و این همه دوستان نگران از نگرانی در بیان چه دوستای با وفایی.... 1- وفا داری وفاداری میاره 2- هر کسی مسئول انتخابی هستش که میکنه ، نمیشه که نشناخته قبول کرد ! فردا همه اوونایی که توی جشن شادی میکنن میرن و من میمونم و پشیمونی انتخاب شتابزده ! باید عاقلانه عمل کرد 3- .............................. ریواسی : خب دختر جان، سرماخوردگی بدون استراحت عمرا خوب شه!!!!! -قال دکتر ریواس- سرکار هم اگه میری، بدو بدو نکن؛ دیگه پیاده تو باد گز نکن که. 1- قال كل دکتران : استراحت باعث خوبی میشود 2- اگه جناب روسای کوچک و بزرگ بذارن نمیدویم پیشی : سلام خانومی..........................من یه سوال برام پیش اومده...........اونم اینه که تو چه جوری این همه کار می کنی و خسته نمیشی.اون وقت من هیچ کاری نمی کنم و همیشه خستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 1- خانومي نه و دخمل عمووو جوووووون 2- رخوت و خونه نشینی همیشه کسالت و خسته گی میاره 3- همیشه کار کردن و مشغله به معنی نشاط وسرزنده گی نیست گاهی فقط راهی برای رهایی از رنج ِ ...... بگذریم ................................................................................................................................... دوباره سلام اول بگم رفتم و لباس خریدم واسه همه خانوما رنگ سوسنی و واسه خودم که لیبرو ی نازمنگولی میباشم خاکستری دوم بریم جواب باقی کامنت ها رو بدیم آرزو : سلام خدا بد نده .من نبودم چی شده ؟ میگم من گناه دارم.برای من جا نگه نداشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 1- اتفاق خاصی نیافتاده فقت ما سرما خورده ایم 2- من خانومی تا دیروز صبر کردم و چند دفعه هم اوومد وب شما اما خبری ازت نبود" تقصیر من نبیده " سیندخت : آخی سرما خوردی؟ نازی...آفرین که با اینکه مریضی از زیر کار در نمیری!خوب شی الهی زود گلم... 3- مرسي و ممنون از دعای خیرت 4- چقده هم که من کار میکنم ، میگما خوبه بیان بشینین پای درد دل رئیسمون قدر سلامتی تونو بدونید _ دوشنبه 19 شهریور1386 :: 11:0 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
صبح یکشنبه با صدای موسیقی متن کارتون بابا لنگ دراز از خواب ناز تو اتاق نشسته بودم و داشتم با این دوتا دست n تا کار انجام میدادم : دستمال کاغذی به دست ، با تلفن هم که حرف میزدم و با صفحه کلید هم که کشتی میگرفتیم که یهو یه آقاهه اوومد تو اتاق و خیلی خیلی مشکوک بود ! به شوکو میگم گوشی دستت باشه و بحث رو تا همین جا نگه دار تا یه سرو گوشی آب بدم و ببینم چه خبرا می باشد ! آی دلم میخواست از آقای یوگی بپرسم این آقاهه کی بیده ! اما باید مراقب بود نمیخواستم کسی رو حساس کنم . بعدشم که دیگه آمدیم خونه و ساعت اداری هم تمام شد و خیلی هم که کار کردیم و خدمت به خلق نمودیم "خدائیش من یکشنبه مرخصی پزشکی داشتم و فقط به خاطر کار ورزش بانوان سازمان گفتم یه کمی بخوابم بعد پاشم برم واسه قرعه کشی مسابقات والیبال بانوان اداره جات که خب جاتون خالی از اونجایی که معمولا رفاقت تاثیرگذار میباشد اینجانب در اثر رفاقت با شرورجوون به جای تنظیم ساعت همراه برای 15:40 ، روی 13:40 تنظیم نموده بودم و خب خواب موندیم دیگه نفهمیدم چطوریا خودمو حاضر کردم وبه جلسه رسوندم که طفلیها منتظر من بودن تا بیام. بعدش پیاده تا خونه گز کردیم و در اثر مجاورت باد سوزنده از جنوب شهر به پیشانی مبارک باز سرماخورده گی عووود نمودن و نالان و درد کشان "ناشی از آمپول یک میلیون و دویست " رفتیم سراغ تل و پیشی خونه نبود و پترس آمار قبول شدگان کنکور امسال رو در حول و حوش ؛ به بنده ابلاغ نمودن و کلی هم مورد سرزنش قرار گرفتیم که با اینهمه فعالیتی که انجام دادی امروز ؛ انتظار داری خوب بشی؟؟؟؟؟؟ هنوز دائی جان و خانواده گرامی نشسته بودن که من ظرفشویی روبا شستن ظروف خالی کردم و رفتم که بخوابم . ..................................................................................................... رفته بودم واسه خرید لباس ورزشی هماهنگ کنم که وقتی اومدم تو اتاق دیدم ای ول کسی نیست منم از آقای یوگی خواستم که لطفا بدون مسخره بازی بگه فامیل اوون آقاهه ی دیروزی چی بیده ! اونم بنده خدا یه کمی به مخش فشار آورد و گفت که آقای .... منم که دوهزاریم حسابی راست میباشد فهمیدیم که ایشون همو شونی هستن که دارن این روزا همه جا سرک میکشن و ا ز بنده تحقیقات به عمل می آورند حالا یکی نیست بهش بگه بنده خدا اول ببین اصلا من میخوام بعدش اینهمه زحمت اضافی به خودت بده خب تقصیر من چی بیده که قدم اینقده کوتاه میباشدو این خواهرگرامی وشوهر عزیزشون و داداشای محترم سهم بنده رو خوردن و من کوتاه موندم و اوونا قد کشیدن " آخی من " و حالا که ما قدمان کوتاه میباشد واز اونجایی که نباید جوز "همون برگردان زوج میباشد " ناشاخول "همون نامتناسب میباشد " باشند من از همین الان اعلام میدارم که جوابمان منفی میباشد.
خب حالا باز بگو اینقده غر نزن به زمین و زمان گیر نده ، آخه هی به خدا میگم گرهی باز بکن تا نفسی تازه کنم اونوقت باز یه دونه سنگ دیگه هم میندازه زیر پای اینجانب لنگ و ما هم که هی کلافه تر میشویم. ..................................................................................................... با همین حال زار و پریشان تشریف بردیم خانه ورزش و کارت بیمه ورزشی خانومای گرامی رو صادر نمودیم و از اونجایی که مغازه لوازم ورزشی کاوه بسته بودش و آقای غنی هم تازه ازمسافرت آمده بودن و در خواب ناز تشریف داشتن دست از پا درازتر بدون لباس برگشتیم اداره . من برم ببینم که میشه واسه چند جلسه تمرین قبل مسابقات جام رمضان واسه خانوما سالن ورزشی کرایه کنم یا نه . شاد باشید و همای سعادت بر فراز آسمون آبی دلتون در پرواز باشد. عمر غصه هاتون کوتاه _
یه روزی یکی شد کارگر و اون یکی دیگه اوستا بنا ، قرار شد یه دیوار بسازن بلند و رفیع و محکم و آجرا رو یه طوری بچینین و یه فرمی بهش بدن که انگاری روی دیوار نوشتن اعتماد اسم دیوار هم همین بود و قصد ساختنش اگر نه این؛ اما ................. قرار بود یه دیوار باشه که بشه بهش تکیه کرد و از عظمتش هراس داشت و هیچ وقت شک نداشت و شک نکرد و ..... کارگر مصالح میخواست و اوستا بنا هم میدونست که راست میگه ، تهیه کرد و کارگر خوشحال و خوشبحال دونه دونه آجرا رو روی هم میچید و شادمانه به ، به عرش رسیدنش نگاه میکردو لذت میبرد و میخندید و زمزمه میکرد : کيستي که من / اينگونه /بهاعتماد / نام ِ خود را / با تو ميگويم / کليد ِ خانهام را / در دستات ميگذارم /نان ِ شاديهايام را با تو قسمت ميکنم / به کنارت مينشينم و / بر زانوي ِ تو / اينچنين آرام / به خواب ميروم؟ / کيستي که من / اين گونه بهجد در ديار ِ روياهاي ِ خويش / با تو درنگ ميکنم؟ تا اینکه یه روزی؛ یه لحظه اوستا بنا آمد و به ناگاه و به خشم ناشی از یه اتفاق خارج از هدف این دو ؛ با کلنگ افتاد به جون دیوار و شکست و خورد کرد و فرو ریخت ..... کارگر نگاه کرد و هق هق ، هق هق ، هق هق اوستا هم حال و روز خوشی نداشت بهتراز کارگر اما ......اما همه خشمشو تو بازوهاش ریخته بود و میکوبید به دیوار با کلنگ و فاتحانه دست آخر به ویرانه ای که ساخته بود نگاه میکرد ..... اوستا رفت و کارگر نشست بر فراز قله ای از ویرانه های به جا مانده و به افق دور دست خیره شد شونه بالا انداخت گفت قسمت همین بوده تا بوده همین بوده : یکی ساخت و یکی ویران کرد ، فرقی نمیکنه مهم اینه که یه کاری کرده باشی مثبت و منفی بودن مثل زشت وزیبا بودن یه امر نسبیه ، یه جایی مفید و یه جایی مضر.... باد اومد و همه رویاهای کارگر و باخودش برد و اون هیچ نگفت و هیچ آرزویی رو دیگه به باد نسپرد که برسونه اون دورها ، به کسی که به ظاهر ته اون افق دور نشسته و کارگردان همه این ماجراهاست ..... نفسی تازه کرد و خاکی از لباساش تکوند و گفت : اگه بشه با همین تیکه خورده آجرا دوباره این دیوار رو بنا میکنم ، هر چند ترک خورده و متزلزل و پرهراس دوباره ریختن ، اما میشه که گاهی تکیه کرد، گفت تا خدا هست و تن سالم هست و نفسی میاد رو دو پاهات می ایستی و به دیوار تنت تکیه میدی و گاه ِ رفع خسته گی به این دیوار تکیه میدی اما نه رها و بی قید ، بلکن با محکم کردن جای پا . گاهی اوستا بنا میامد و به هوای تماشای ویرانه ای که بنا کرده و وقتی میدید دوباره آجرا چیده میشن و کارگر خسته گی ناپذیره ! باز به یاری کلنگ و دست و پا فرو میریخت و کارگر خوشنود حضور اوستا لبخند میزد و در پی رفتن اون دوباره کار از سر میگرفت . میگفت این بار که میخوام آجر بچینم ، ملات رو خالص تر میگیرم و طوری که خوبتر بچسبه و آجرا دونه دونه نشن گاه شکستن و تا تکیه گاهم محکم تر به نظر برسه . قصه ویرانی و آبادی این دو هی و هی تکرار میشد تا کجا کدوم یکی کم بیاره .......... عمر غصه هاتون کوتاه _ جمعه 16 شهریور1386 :: 9:38 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
سید مهدی شجاعی مجموعه داستان سانتاماریا (نیستان)
...... هیجانزده گفت: «پس چرا نشستهای؟» گفتم: «قبل از این که بنشینم صحبت کردهام. همان وقت که تو گفتی.» گفت: «پس حدس من درست بود، داشتم به گوشهایم شک میکردم. در آشپزخانه که بودی، حرف از خواستگاری و اینها شنیدم، پس مطرح کردی؟ خب؟ خب؟ برای کی قرار گذاشتی؟» گفتم: «همین الان.» ذوق زده گفت: «پس تو هم رسیدهای به اینجا که برای هر کاری نباید آنقدر لفت و لعاب داد.» گفتم: «هرکس با تو راه برود به اینجا میرسد.» صدای خندهاش اتاق را پر کرد. گفت: «فکر کردم هیچکس به زبر و زرنگی خودم پیدا نمیشود.» گفتم: «به ندرت.» گفت: «خودت هم باید باشی.» گفتم: «من فقط میآیم برای معارفه، بقیهاش با خودت، نه ریش سفیدم، نه تجربه اینجور کارها را دارم، در ضمن منتظر یک تلفن هم هستم، این است که زیاد نمیتوانم آنجا معطل شوم.» گفت: «باشد، همینقدر هم غنیمت است.» و راه افتادیم. در طول راه دوباره با خودش مرور کرد: «جمعه خوب است، ساعت شش تا هشت، نه، به شام میکشد، ساعت پنج تا هفت، خانه خود طرف.» گفتم: «شاید نپسندی؟» گفت: «این چه حرفی است؟ لقمهای را که تو برایم بگیری...» من زنگ زدم، بعد از چند دقیقهای در باز شد و اولین چیزی که از منیژه خانم به چشممان آمد، ماتیک قرمز تند بود و موهای طلایی کم پشت که با دو شانه قرمز تزیین شده بود و بعد پیراهن قرمز بلند و دمپایی سفید صدفی. با همه صورتش، با همه اندامش میخندید و چشم و ابرو میآمد. هر دو مبهوت ماندیم، تعجب فرید شاید از این شکل و شمایل بود و تعجب من از اینکه چه طور در این مدت کوتاه توانسته بود به این تغییر و تحولات دست بزند. ما فقط گفتیم: «سلام!» و منیژه خانم گفت:« علیک سلام. قربون شما، خوش آمدید، لطف فرمودید، متشکرم، خواهش می کنم، حالتون چه طوره؟ بفرمایید!» وارد شدیم و احساس کردم که آرام آرام بهت و حیرت در چهره فرید دارد جای خود را به خرسندی و رضایت میدهد. همچنانکه تا رسیدن به اتاق آشکارا تلاش میکرد که در تعارفات از منیژه خانم عقب نماند. «خیلی متشکرم، خیلی ممنون، شما چه طورید؟ مرحمت زیاد، خواهش میکنم، تمنا میکنم. در آستانه در زیر گوشم گفت: «عجب مادر سرزنده و مهربانی دارد!» گفتم: «تازه کجایش را دیدهای!» سبیلهایش از خنده رضایت آمیز پهنتر شد و گفت: «جداً؟!» گفتم: «باور بفرمایید.» وقتی نشستیم، من سر صحبت را باز کردم و گفتم: «بشریت امروز، بشریت بیغیرتی است.» منیژه خانم سر تکان داد و فرید هم بیآنکه حتی حرفم را شنیده باشد، گفت: «بله، همینطور است.» و من ادامه دادم: «هنوز یکی را زیر خاک نکرده ...» فرید دندانهایش و دستم را فشرد، یعنی که خفقان بگیر. و من ساکت شدم و فرید قدری راجع به حال و هوا و روزگار صحبت کرد تا اینکه منیژه خانم با عذرخواهی گرم و صمیمی برای آوردن چای از اتاق بیرون رفت. فرید سقلمهای به من زد و گفت: «عجب آدم بیاتیکتی هستی تو!» گفتم: «ببخشید منظوری نداشتم» و بعد آرام در گوشم گفت: «ما که با مادرش حرف نداریم، چرا خود دختر خانم زودتر نمیآید کار را تمام کنیم.» گفتم: «من که به شما گفته بودم، دختر خانم نیست.» گفت: «خب، همان خانم، تو هم که چه قدر ملا لغتی شده ای!» گفتم: «تا اینجایش به نظر تو چهطور است؟» گفت: «عالی، راستش من همیشه دوست داشتم با یک خانواده شیک و با اتیکت ازدواج کنم، وقتی مادر به این سن اینقدر مهربان و مؤدب و با اتیکت باشد، تکلیف دختر معلوم است.» گفتم: «بعله، خب، واقعاً.» گفت: «حالا به نظر تو مادرش هم با ما زندگی میکند؟» گفتم: «اینها را دیگر خوت بپرس، من باید بروم.» به محض آمدن منیژه خانم، من بلند شدم برای رفتن؛ ولی پیش از خداحافظی طوری که منیژه خانم هم بشنود گفتم: «اگر خواستی برای جمعه قرار بگذار!» و فرید شادمانه گفت: «حتماً حتماً.» و من عذرخواهی و خداحافظی کردم و در آمدم ولی به خانه نرفتم. تجسم قیافه و عصبانیت و کلافگی فرید بعد از چند دقیقه، سبب میشد که من هرچه زودتر از اطراف خانه دور شوم و تا عصر به خانه بر نگردم. عصر، وقتی به خانه برگشتم، پیش از آنکه در را باز کنم، یکی از بچههای همسایه که شاگرد مدرسهام هم بود، مرا دید و گفت: «آقا! نزدیکیهای ظهر یک نفر آمده بود با شما کار داشت، خیلی هم ناراحت بود، از گوشه پیشانیش خون میآمد و پشت لباسش هم پاره بود. با عصبانیت در خانه شما را میزد، اما شما نبودید. هی محکمتر میزد، من به او گفتم که آقا اگر هم خواب بود تا حالا بیدار شده بود، پس حتماً در خانه نیست، و رفتم برایش دستمال کاغذی آوردم تا خون پیشانیش را پاک کند، سنجاق قفلی هم خواست، به او دادم.» او هم کاغذی از جیبش درآورد، یادداشتی نوشت و از زیر در انداخت توی خانه شما. گفتم: «پیغامی، چیزی به شما نداد؟» گفت: «نه، حتی از من تشکر هم نکرد.» از پسر همسایه تشکر و عذرخواهی کردم و سریع وارد خانه شدم. یادداشت درست در کنار در بود. با خطی درشت، مرتعش و خشمگین نوشته بود: «تو احساس نداری! تو عاطفه نداری! تو پدر مادر هم نداری! تو هیچ چیز نداری! تو احساس و عاطفه مردم را به بازی میگیری! دیگر نه من، نه تو.» و امضا کرده بود: «فرید» و کمی پایینتر با خطی ریز نوشته بود: «امروز پدر بشریت درآمد!» خب تمام شد دیگه پنجشنبه 15 شهریور1386 :: 9:1 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
الهی اگر تقسیم شود به من بیش از این که دادی نمیرسد
دستمال کاغذی به اشک گفت : قطره قطرهات طلاست اشك گفت: سه شنبه 13 شهریور1386 :: 9:22 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
سید مهدی شجاعی مجموعه داستان سانتاماریا (نیستان) با سلام و عرض پوزش و عذر خواهی به خاطر پخش قسمت دوم داستان بشریت و اینکه دیر شد دیگه ! حالا به بزرگی و زمان انتظار خوودتون ببخشید ، اینم قسمت دوم داستان
**** اینم قسمت اول داستان ***
برگشتم و مشغول خرد کردن پیاز شدم. منیژه خانم همسایه هم داشت در آشپزخانه پخت و پز میکرد؛ سرش را از پنجره درآورد و با آن صدای دخترانهاش که هرکس او را نمیدید به اشتباه میافتاد داد زد: «آقا جواد پیاز ندارین؟» گفتم: «چرا.» و دو تا پیاز برایش پرت کردم که هر دوتا را در هوا گرفت. آشپزخانهشان دومتری با آشپزخانهی ما فاصله داشت؛ همیشه پنجرهاش را باز میگذاشت و زبالههایش را هم از بالا به داخل حیاطخلوت طبقه پایین میریخت و در مقابل اعتراض دیگران و به خصوص طبقه اولیها میگفت: «وا! همهاش تقصیر این کلفتمان است. همین روزها جوابش میکنم و یک مستخدم حرف شنو میآورم.» باز صدای فرید آمد: «جواد! این محمود باورش نمیشود، بیا تو بگو.» محمود هم حق داشت، به خاطر اینکه بیش از خونسردی فعلی فرید، سابقه خرابش آدم را به شک میانداخت. یکبار کلی از بچهها را با زن و بچه برای شام دعوت کرده بود و وقتی بچهها با یال و کوپال و اهل و عیال به آنجا رسیده بودند، با در بسته روبرو شده بودند: «به علت تغییر مکان، کسی در منزل نیست، لطفاً در نزنید.» و همه کنف شده، شرمسار از زن و بچه و دست از پا درازتر برگشته بودند. و بعد که بچه ها به او پرخاش کرده بودند، گفته بود: «ببخشید! خیلی بد شد، ولی در عرض آن دو سه روز، یک خانهی ارزانتر گیرم آمد و سریع اسبابکشی کردم، فرصت نشد که بهتان زنگ بزنم، دفعه بعد حتماً...» و من جواب داده بودم« من یکی به گور پدرم میخندم اگر دفعه بعد با طناب تو به چاه بروم.» و حالا معلوم نبود این هم مثل دفعات قبل، برنامه است یا اینکه جدی است، ولی شواهد، مساله را جدی نشان میداد. گوشی را گرفتم و به محمود گفتم: «ظاهراً که جدی به نظر میرسد؛ من هم جواز دفنش را دیدم، هم تلفن زدنش را برای آگهی مجلس ترحیم. حالا اگر تو باور نمیکنی، تا فردا صبر کن، اگر آگهی در روزنامه چاپ شده بود که بیا، اگر نه که هیچ.» محمود اصرار میکرد که: «اگر تو اطمینان بدهی من میآیم.» گفتم: «اطمینان؟ من بعد از مجلس ختم هم نمیتوانم مطمئن شوم که کاسهای زیر نیمکاسهی فرید نباشد.» و بعد پشت گردنم احساس سوزش کردم از پس گردنی فرید، که به شوخی زده بود. گوشی را از دستم گرفت، به من نگاه کرد و به محمود گفت: «حالا دیگه ما اینقدر بیاعتبار شدیم؟» و نفهمیدم محمود به او چه گفت که فرید دندانهایش را سایید و جواب داد: «باشه، صبر کن زنت بمیره، اگه من در مجلس ختم شرکت کردم، فاتحه هم برایت نمی خوانم» و گوشی را گذاشت و به من گفت: «عجب گیری کردیمها! برای مجلس ختم هم باید به زور قول بگیریم.» و شماره مسعود و بهرام و رامین را خواست که بهش دادم و به آشپزخانه برگشتم. صدای پیاز داغ نمیگذاشت که حرفها را بشنوم ولی وقتی املت را آماده کردم و پیش رویش گذاشتم، گفت: «زدم، علاوه بر آن سه تا، به سیروس هم زدم. مسعود نبود، وقتی به زنش گفتم بیا ببین چه آبغورهای میگرفت، عجب مردم فیلمندها! زن من مرده، زن یکی دیگر داره گریه میکنه.» بعد از دو سه لقمهای که با اشتها و ولع خورد، گفت: «یک فکری باید کرد. بشریت امروز تنهاست.» با این که یک ساعت هم نمیگذشت، باز رو دست خوردم، به راستی فکر کردم که حرف اساسی برای گفتن دارد، با جدیت و تعجب پرسیدم: «یعنی چه؟!» لقمه را به زحمت در دهانش جا داد. گفت: «یعنی چه ندارد! از دیشب تا حالا من تنها هستم، یعنی بدون زن دارم زندگی می کنم.» و از «دیشب» را طوری کشیده ادا کرد که انگار ده سال تمام سپری شده است. و ادامه داد: «آدم بدون زن که نمیتواند زندگی کند، حالا تو یک قدری دیوانهای و خودت را علاف درس و دانشگاه کردهای بماند، ولی من وقتی فکر میکنم که از امشب چه کسی برایم غذا درست کند، رختهایم را بشوید، خانهام را آب و جارو کند و خیلی چیزهای دیگر... میبینم که واقعاً بدون زن نمیشود زندگی کرد. من یقین دارم که اگر پدر و مادرت شهرستان نبودند و دخل و خرجت جور میآمد تا حالا یکی دو جین زن گرفته بودی.» نان را چند بار ته ماهیتابه مالید، آخرین لقمه را در دهانش گذاشت، روغن چکیده از آن را با انگشت برداشت، لیسید و گفت: «اگر میشد در همین یکی دو روز یک زن خوب پیدا کرد...» کلافه حرفش را بریدم و گفتم: «صبر کن حداقل آب کفن آن یکی خشک بشود.» خونسرد به ساعتش نگاه کرد و گفت: «ساعت نزدیک یازده است، تا حالا حتماً خشک شده، آنهم با آفتاب داغ قبرستان.» در حالی که دندانهایش را با چوب کبریتی که از روی فرش پیدا کرده بود، خلال میکرد، گفت: «چای باید داشته باشی، نه؟» گفتم: «آره.» و رفتم به سمت آشپزخانه. با اینکه میدانست صدایش را میشنوم، تقریباً با فریاد گفت: «تا بر میگردی فکرکن ببین کسی به نظرت میرسه برای ازدواج با ما.» و بعد از مکث کوتاهی، بلندتر ادامه داد: «پنجشنبه که ختم است، هیچ. اگر بشود برای جمعه یک مراسم مختصری بگیریم و کار را تمام کنیم بد نیست.» تا چای گرم شود، دوباره چشمم افتاد به منیژهخانم که طبق معمول جلوی آینه شکستهی آشپزخانه ایستاده بود و داشت آرایش میکرد. حدوداً پنجاه، شصت ساله بود و لاغر و نحیف و مردنی. خانهاش از شوهرش به ارث رسیده بود و بچههایش هم به خاطر جنونش تنهایش گذاشته بودند و فقط هر از چند گاهی به او سری میزدند و چیزی برایش میآوردند. مستمری مختصر شوهر مرحومش را صرف خرید لوازم آرایش و سیگار میکرد و اغلب برای نان شبش معطل میماند. لباسهای عجیب و غریب میپوشید، هر روز موهایش را یک رنگ میکرد، آرایش غلیظ میکرد و در مقابل سؤالهای همه پاسخ میداد: «امروز و فردا قرار است یک خواستگار برایم بیاید و مرا ببرد.» وقتی مرا در آشپزخانه دید، کرم پودر در دست به جلوی پنجره آمد و گفت: «سیگار نداری؟ کلفتم رفته سیگار بخره هنوز نیامده.» گفتم: «صبر کن!» و از فرید دو نخ سیگار گرفتم و به آشپزخانهاش انداختم، نگاهی به سیگارها انداخت و گفت: «عصری پسِت میدهم، جاش خارجی میدهم.» گفتم: «نمیخواهم.» چای را آوردم، فرید داشت جلوی آینه موهای فرفریاش را شانه میزد، سبیلهایش را هم که شانه زد، نشست و گفت: «خب، کسی را فکر کردی برای ازدواج با ما؟» گفتم: «هست، ولی ازدواج را نمیشود مثل بقیه کارها مفت و مجانی تمام کرد، با این سنگینی مهریه ها...» حرفم را قطع کرد و گفت: «فکرش را هم نکن، راستش یک کار جدیدی دست و پا کردهام که مهریه میلیونی را هم راحت قورت میدهد، ولی حالا نمیگویم، بعد که تمام شد خودت میفهمی.» این حرفش باورکردنی بود؛ با اینکه هیچ وقت کار ثابت و درستی نداشت، درآمدش از همه بروبچههای دیگر بیشتر بود. درست دو سال پیش، خودم شاهد بودم که خانه اجارهایاش را با پنج نفر، جدا جدا قولنامه کرد، از هر کدام صدهزارتومان بیعانه گرفت و قرار گذاشت که سه ماه بعد خانه را تحویل دهد. با پانصدهزار تومان در مدت سه ماه، بیش از صدهزار تومان کاسبی کرد، پولها را به صاحبانش باز گرداند و با یک عذرخواهی از همه خریداران، سر و ته قضیه را هم آورد. تازه منشا اصلی این کار ابداً نیاز و احتیاج نبود، به قول خودش: «فقط کم کردن روی رفقا.» در یک جلسه دوستانه گفته بود: «من اگر اراده کنم، ماهی چهلهزار تومان را راحت میتوانم در بیاورم ولی حوصلهاش را ندارم.» و بعد که بچهها مسخرهاش کرده بودند، گفته بود: «درست سه ماه دیگه نشانتان میدهم.» گفتم: «اگر از نظر روحی آمادگی داری، از لحاظ مالی هم مشکلی نداری، خب...» گفت: «پس سراغ داری؟» گفتم: «یک خانمی هست در همسایگی خودمان...» طاقت نیاورد، باز حرفم را قطع کرد و گفت: «خب، شرایطش؟» گفتم: «البته دختر نیست، قبلاً یک بار ازدواج کرده، اما تا بخواهی سر زنده است، من خودم هیچ وقت او را بدون آرایش ندیده ام، در ضمن از خودش هم خانه دارد، تو را از شر اجارهنشینی خلاص میکند.» مهدی شجاعی یکی که ادعاش میشد شطرنج خوب بازی میکنه و فقط این لحظه و جلو پاشو نمی بینه و آینده رو هم در نظر میگیره ، از یه حرکت شیطنت بار زمونه رو دست خورده و با یه حرکت ناشیانه کیش شده و چشماشو بسته و میگه راهی نیست و تمام شد و باید مهره ها رو جمع کرد و این حریف رو نمیشه شکست داد بهتره که به حریف کوچیک تر که میشه شکستش داد و طعم شیرین بُرد رو چشید ، گوشه چشمی داشت و بهتره که برم سراغ اون . دلم میخواست بهش بگم که یه روش هست واسه رفع کیش اونم روش بر ره ای ! یعنی لنگ دمپائی رو برداری و بکوفونی تو میدون بازی و بگی کیش و مات من برنده می باشم اما از شوخی گذشته ، بهتره که بدونیم هر کسی واسه برنده شدن یه راهی داره و یه روشی ، آینده نگری خوبه اما این پا و اون پا کردن و هی گفتن و منتظر موندن که فردا روز بهتری است و فرصت های بهتری بدست میاد خب شاید اصلا فردایی نباشه و این اعتماد تو به بهترین اومدن اشتباه باشه و یهویی یه آوار ، یه اتفاق ..... درسته که عجله کار شیطونه اما دقیقا عین همین مسئله هست که در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست از این ضد و نقیض ها تو زندگی زیاده باید بتونی در لحظه بهترین تصمیم رو بگیری ، باید اونقده بازی خوب بلد باشی که حریف نتونه در هیچ حالتی کیش بکنه ؛ که تو مجبور باشی واسه رفع کیش وقت صرف کنی تازه وقتی آدم کیش میشه هزار راه واسه رفع اون هست که آخرین راه همون روش برره ای میباشد در ضمن : Bقبول داری که هر چی حریف قدر تر باشه ، کیف بازی بیشتره ؟ Bقبول داری که امروز اگه باختی فردا فرصتی هست واسه بردن؟ Bقبول داری بازنده واقعی اونیه که به عقب بر میگرده و به دور بعدی فکر نمیکنه و بازی بعدی؟ Bقبول داری حریفی که از اول بدونی میتونی شکستش بدی ، حریفی نیست که قابلیت اینو داشته باشه که تو به مبارزه فرابخونیش؟ ..................................................................... عمر غصه هاتون کوتاه _ شنبه 10 شهریور1386 :: 7:33 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
پنج شنبه ۱/شهریور/۸۶ : استقلال تهران ۱- ملوان بندرانزلی ۲ جمعه ۹/شهریور/۸۶ : استقلال تهران ۱ - مس کرمان ۱ ------------------------------------------------------------------------- نمیدونم چرا تا وقتی دور دوره برده همه مدعی ان که تیم ما برد وتیم ماگل کاشت و تیم ما حریف رو سوراخ سوراخ کرد اما تا طفلی یه گاف میده و یکی دوتا امتیاز از دست میده و اوضاع ابری میشه . اونوقت دیگه این تیم منه و باید من جواب گو باشم در هر حال چه برنده چه بازنده من که سالهاست استقلالی ام و تا همیشه هم استقلای میمونم در ضمن واسه تداوم استقلالی بودنم یه دلیل کاملا نامربوط دارم که حوصله کنم یه روزی میگم چهارشنبه 7 شهریور1386 :: 9:53 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
سلام و صبح نیمه شعبان همه همسفرای گلم مبارک باشه دیروز شرور خانوم یه ای میل زدن و گفتن که ماه رمضون نزدیکه و یه ختم قران بذار .(ای به چشم منم نشستم کلی فکر از خودم در کردم که خب این شد که یه جدول طراحی نمودم و به پنج نیت خوب : 1- قرب الهی 2- فرج هر چه سریعتر امام زمان (ع) 3- آمرزش و صحت و سلامتی پدر و مادر 4- سلامتی و سعادت خودمون 5- رسیدن به قله آرزوهای کم و زیاد اما زیبا و به صلاحمون پنج ختم قرآن راه انداختیم تا توی سی روز ماه رمضون بخونیم ، به امید اینکه خدا قبول کنه . هر جزئی رو خواستین بگین واستون در نظر بگیرم (از هر ختمی یه جزء )
عمر انتظارتون کوتاه _
یاد بگیریم بیشتر از انکه به ساعت خود نگاه کنیم ،همدیگر را ببینیم شاید این اخرین لحظه ی دیدن من و تو باشد شنبه 3 شهریور1386 :: 10:31 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
ای اهل ایمان خدا ترس شوید و بنگرید که چه عملی پیش می فرستید و از خدا بترسید که او به همه کردارتان آگاه است "سوره مبارکه حشر – آیه 18" گفته بودم یه تک ماده همین ! میخوام جامپ بزنم و برم یه کمی بالاتر قرار کردم که یه فرصت کوچیک بده و دستمو بگیره و منو بکشه بالا "آخه خسته شده بودم از این درجا زدن ، از این تقلای بیهوده ، از این تلاش واسه بالا رفتن و هی بیشتر به پائین کشیده شدن " لبخند به لب خوابیدم و گفتم که این دفعه دیگه اجابت میکنه ، این دفعه دیگه من جواب میگیرم اما..... یهو دیدم همه چی عین یه آوار ، یه زلزله ، یه ناگهان........ یه نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و گفت بنده من ، به دور و برت نگاه کردی ؟! چی ها دادم به تو که به خیلی ها ندادم ؟ چی ها رو از تو نگرفتم که از خیلی ها گرفتم ؟ ........... منم هاج و واج نگاش کردم ! آخه من که بهش گفته بودم قدر اونچه تا به حال دادی رو که میدونم و بهش واقفم ! گفته بودم وقتی یه سفره رنگین و پر از خوردنی ها هست اگه دست دراز نکنی و لقمه ای بر نگیری اسراف که کردی هیچ ، زحمت و تلاش صاحب نعمت رو هم ندیده گرفتی ... گفته بودم من یه چی بیشتر میخوام ، نه که چیزی بخوای از اینایی که دارم؛ ازم بگیری .... اما ... اما.... اما.... ظاهر امر مهلت من تموم شده و فرصت من هم به پایان رسیده ! وقت عذاب ِ، اگه قراره نجات پیدا کنم باید خودم ..... باید کوله بچینم و یا علی بگم و برم به جنگ شیطون "لعنت به تو و وسوسه ها " باید برم تا دیرتر از این نشده ، باید برم التماس دعا .
آبی ِ اهل ِ خرداد انت الحی معبودا بس است مرا این عزت که بنده توام و مرا بس است این افتخار که تو پروردگار منی تو چنانی که که دوست دارم ، مرا چنان که دوست داری مولای متقیان علی (ع) پنجشنبه 1 شهریور1386 :: 8:25 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
بر در بسته چو بنشينی بسی عاقبت بگشايد آن در را کسی ساعت به وقت کام من هشت روز اول شهریور ماه 1386 میباشد : 1- خانوم ثمین گلم تفلتت مبارک همسفر ، قرار بود امروز نباشم و زودتر (دیروز) تبریک گفتم اما خدا رو شکر برنامه ماموریت کنسل شد و هستم پس بازم تفلتت مبارک خانومی 2- امروز من ناهار دعوت شدم خونه عموجان ولی از اونجایی که خانواده عمو مسافرت تهران هستن (به مناسبت دامادی پسر خاله پترس) من نمیرم ؛ زشته خب ! من باید پترس و بهی و پسر عمو رو دعوت کنم که ناهار بیان نه اینکه اوونا منو دعوت کنن "یه معذرت خواهی هم بدهکارم به بهی جون : من دیشب همراهم رو تو خونه گذاشته بودم ورفته بودیم مهمونی خونه پدر شوهر خواهرم به اتفاق خانواده گرامی و ساعت 00:09 بامداد تازه رسیدیم خونه و دیگه وقت تماس گرفتن نبود (شرمنده)"در ضمن بدون پیشی صفا نداره که 3- گفته بودی خوب نیست اینقده نازک نارنجی بودن خب ای میل یه ذره دیرتر رسیده که آسمون به زمین نمیاد ! مشکل دیر اومدن ای میل نبودش بلکن من شیرینی میخواستم که ..... 4- دیروز رفتم خونه یکی از همکارا ، تا یه عصری با خانومش و دخملی گلش (نهال کوچولو )گل بگیم و گل بشنفیم و خوب بود جای شما خالی . 5- نیم ساعت پیاده روی دم غروبی اونم از میدان بیدخت تا خونه و از مسیر خیابون محلاتی خیلی به حال و هوای من کمک کرد هرچند تهنا بودم اما صفا داشت . 6- مسافر دختر گله کرده که چرا هی قالب عوض میکنی و چرا اینهمه تیره وتاریک ، ای به چشم اینم یه قالب شاد و گل منگلی . 7- دیشب قبل خواب کلی با خدا کــــــَــل انداختم و التماسش کردم که یه لطفی بکنه "در کنار اینهمه لطفی که داشته " بذاره از تک ماده تو این پایه از ارتباطم باهاش و تو این مرحله از راه من تا ملکوتش استفاده بکنم و بقول ما سنگ نوردا یه جامپ بزنیم دیگه " لبخند به لب و خوشبحال از اجابت خوابیدم ؛ خوش بین باشیم حل میشه همه مشکلات " پر حرفی بس میباشد بریم به کارمون برسیم . عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی ِ اهل ِ خرداد |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||