هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند .... |
بعدن نوشت :
۱- هی خانوووم مژگان عزیز
؛ عشق وعاشقی که از ماگذشته یه چی میگی واسه خودت هوی جوووووووووور
گاهی چموش ترین روح های دنیا هم، چنان گیر میکنند در خَم اشک و لبخندی؛ که وا می روند و پا سست می کنند و زانو می زنند و مات می مانند.
پس چه حرفی می ماند برای زدن من؟
نه چموشم آنقدر! نه می شود از اشک تو گذشت! نه بیخیال لبخندت شد!
خودت نمی دانی که نمیشود!
من که تمام این مدت یک بغض نارس خفته نشسته کنارم، میفهمم!
این بغض سنگینتر از تاوان خیالهایم است! شک نباید کرده باشم در ریشه ای که عمیقتر از فهم من دوانیده شده.

شدیدا ً حس حماقت دارم ، شدیداً !![]()
احساس میکنم دارم وسط یه دریا همینجور مثل یه قایق قوطه میخورم و هی آب میخورم واز من هی یه تیکه کنده میشه و من دارم تموم میشم تا یکی به ساحل برسه !![]()
همین که به ساحل رسید ، پا بذاره رو سرم و بپره رو خشکی و من با یه موج برم ته ته آب
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
![]()
غلط کردم ، این دیگه چی بازی یی بود که من شروع کردم ؟![]()
حماقت محض !
حس سوءاستفاده شدن دارم ، حس بد یه نردبون که پا میذارن روش تا برن بالا ![]()
یاد اوون شعر سیاوش :
تو یه تاک قد کشیده پا گرفتی روی سینه ام واسه پا گرفتن تو عمریه که من زمینم
راز قد کشیدنت رو عمریه دارم می بینم داری میرسی به خورشید ولی من بازم همینم
..............................................................................................................
*به تو که خودت میدونی !
به خدا هیچ منظورم تو نیستی باز مسیج نزنی این پست مال من بود
گفته باشم

من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آئینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملا مت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه بدر بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند که برو دل به هوای دگری ده
هنوز شیرینی ش زیر دندونامه
و دلم نیومد که تهریف نکنم واسه شما :
به پیشی تل زدم که با بهی زودتر بیان خونه ما که یه کار واجبی با بهی دارم ، اوونا هم قرار شد که ساعت یک بیان خونه ما و ساعت حدود سه بعد ازظهر جمعه 16 رمضان 86 پترس بیاد دنبالمون وبریم واسه افطاری کمپ جوزان ، دعوت آقا میرزا و بانو . ![]()
ساعت نزدیک دو شده بودش وهنوزپیشی نیومده بود ! اینقذه به همراهش تک انداختم تا بالاخره تشریف آوردن خانوما !.
الان حدود سه سالی میشه من و پیشی میریم با هم کوه و اکثراً هم پیشی میگه صبحانه من میارم ، و همیشه هم من بهش تاکید میکنم که پیشی جوونم من پنیر خامه ای دوست ندارم و اوون همیشه یادش میره .
ازش پرسیدم افطاری چی آوردی؟ میگه من دوتا پنیر خامه ای برداشتم !!!!!!!! . بهش میگم مگه من ..... ای خداااااااااااااااا![]()
مسئله قابل غصه ای نبود ، سوار ماشین که شدیم به پترس میگم یه سوپری وایستا تا من هم قاقالی لی بگیرم هم یه افطاری برای خودم بگیرم که خواهر گرامی تون بس خوش حواس میباشند بازم پنیر خامه ای اورده و من نمیتونم دهن روزه اینهمه راه تا کمپ برم و اوونجا هم که گرسنه بموونم .
بنده خدا یه سوپری واستاد من رفتم پائین و پرسیدم که ماست موسیر دارین ؟ خب نداشتن
پیشی میگه که ببین بی همنورد ما یه سوپر دیگه میریم اگه داشت که شانس تو نداشت دیگه ما میخوایم بریم کوه تو هم دیگه باید گرسنه بمونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
بعد دوتایی کل انداختیم که اولا راننده تو نیستی و ثانیا تو تکلیف واسه رانند ه تعیین نمیکنی و ثالثا خب من تو ماشین مهمون به حساب می امدم و رابعا حالا ببین که پترس به حرف کی گوش میکنه .
آمدم پائین و هنوز وارد مغازه نشده بودم تصمیم گرفتم که هرچی داشته باشه بخرم تا باعث کل کل بیشتر نشم ، خب دخمل عمو زیادی حساس میباشد
و نمیخواستم دلخور بشه ،گفتم اگه حتی چیزی نداشت زیاد گیر نمیدم و همون پنیر خامه ای رو به اجبار میخورم دیگه .![]()
خوشبختانه ماست موسیر داشت و یه چیپس فلفلی و یه کچاب گرفتم و یه دونه چی توز موتور سوار هم پترس برداشت و رفتیم به سمت بند دره.
از صدا سیما هم آمده بودن و این آقای بی تربیت خانوم ضایع کن "به دلایل امنیتی حذف می شود
" هم بودش ، اینا فیلمشونو همون اول گدار زرد برداشتن و زحمت تا بالا اومدن هم به خودشون ندادن .
نزدیکای کمپ بودیم که به اتفاق آرا قرار شد توی آفتاب و در پناه یه بلندی یه گوشه ای بشینیم ، چون هنوز تا افطار کمی مونده بودش ، استراحت کنیم و کمی در جمع کوچک خانواده گی گفتمان بکنیم و یه چند تا عکس هم با همراه پیشی گرفتیم "که خانوم خوش حواس معلوم نیست تو کدوم پوشه توی کام ریخته و من هنوز موفق نشدم ببینمش !"![]()
نیم ساعتی تا افطار مونده بودش یه دل ضعفه عجیبی داشتم ، معده ام همچین می سوخت ، سردم شده بود و می لرزیدم ، پترس میگه روزه تو باز کن خدا ازت قبول میکنه !!!!!!! میگم خسته نباشید تا افطار همش کمتر از 40 دقیقه مونده حرفا میزنی پسمل عمو!![]()
یه سفره توی کمپ انداخته بودن و یکی کنار چشمه جوزان ، جمع چهار نفره ما به اتفاق دوستان شرکت کننده در ماجرای تصادف ف ف ف ف من البته منهای اعظم جوون که دیگه رفته بودش مشهد سر سفره کنار چشمه نشستیم و سعی کردیم در آرامش افطاری بخوریم.
رفتم به طرف کمپ که یکی از بروبچ پیوند سبز منو دیدش و گفت دوستان امشب که دیگه خورشید غروب نمیکنه آخه ما امروز دوتا خورشید داریم
"وای که این بشر چه زبونی میریزه !!!! "
بعدش خانوم آقا میرزا کلی تحویل گرفت که چه عجب ! گمشده پیدا شده !!!
خلاصه همه دوستان چون یه مدت خیلی خیلی زیادی میشد من کوه نرفته بودم از دیدار من ذوق مرگ شدنو خوشبحالشون بود و کلی احوال پرسی و بوس و دست و لبخند.![]()
سهم سوپ خودم ، پیشی ، بهی و پترس رو دادم به پترس که ببره پائین و واسه خودم یه دونه فرنی سفارشی هم از مامان هدیه گرفتم و واسه باقی دوستان هم سوپ گرفتیم و آمدیم نشستیم سرسفره .
وای جاتون خالی عجب سفره ای بود ، رنگ و وارنگ و پرو پیمون ، همه چی بود ،هرچی اراده کنید : از مربای پوست پسته گرفته تا کتلت و چیپس و ماست موسیر و چوب شور کنجدی وسبزی و ........
خلاصه عجب افطاری داشتیم ما اونشب و عجب سوپ خوشمزه ای ، دست بانی این برنامه درد نکنه و خدا ازش قفول کنه و انشاالله سال دیگه و سالهای بعدش هم بریم و بخوریم و دورهم جمع بشیم .![]()
بعد افطار هم که طبق معمول جناب پیمان خان با دف شون دم گرفتن و دوستان هم آوازشونو سر دادن و ما هم که طبق معمول از جمع جدا کنار آتیش مشغول گرمایش بودیم .![]()
مسیر برگشت دره دزگ بود به دلیل احتمال خطر کمتر و سقوط خیلی خیلی کمتر !.
دوتا نی نی 5ساله داشتیم که وقتی چراغهای روشن شهر رو از بلندی مشاهده کردن ذوق زده گفتن مامان مامان تهران !!!!!!!!!!!!!!!![]()
وقتی رسیدیم خونه دیگه جواهری در قصر تمام شده بودش "فدای خوشی امشبمون " ، پترس واسه مون بستنی گرفت و دیگه عیش اون شب کامل شد " قابل توجه همسفران گرامی اینجانب مــــــِع تاد به بستنی در هر ورژنی و در هر اندازه ای می باشیم "![]()
عجب شبی بودش ها ،خیلی خیلی خوش گذشت دست همه اونایی که درشادی و شنگولی ما دست اندر کار بودن درد نکنه و مو تو شک کریم .![]()
آبی اهل خرداد![]()
سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی .......
ساعت به وقت اینجا 8شبه ، خونه ساکت و آروم و خالی از هیاهوی بچه هاست "یعنی که فقط ِ فقط مامان و بابا هستن " البته من تو خونه ام و بقول مامان از همه بچه ترم ! خب راست میگن از نظر اوونا من از وقتی که خواهرم بدنیا اوومد یعنی دقیقاً وقتی من دوسال و نه ماهم بودش ، شدم بزرگ یعنی اوونا اسم منو گذاشتن بزرگ البته فقط بزرگی واسه من یعنی اینکه باید مراعات کوچیک ترا رو بکنم ، همیشه گذشت از من باشه ، همیشه تو هر جر وبحثی من کوتاه بیام ، همیشه من از حق مسلم خودم بگذرم به خاطر اوونا ، همیشه من باید مراقب باشم ، من حق اینکه بچه گی کنم حتی وقتی هنوز خودم خیلی خیلی کوچیم رو ندارم ، همیشه ....... " و این میشه که هروقتی بنده بنا به اقتضای اتفاق افتاده از کوره در می رم و می افتم سر دنده لج بازی ، مامان خانوم همه انگشت طعن و سرزنششون به طرف بنده نشونه گرفته میشه و هر تلافی یی از طرف من میشه یه عمل بچه گانه در حالی که این اول اوونا هستن که شروع میکنن و من مقابل به مثل کردم فقط ! ولی خب راست میگن دیگه من گنده ام و باید گذشت کنم و اوونا طفلی ها اشکالی نداره که اشتباه کنن !"کوچیکشون الانه 18 سالش تموم شده و اگه به قد و هیکل هم بخوایم حساب کنیم من بند انگشتی خونه ام و اوونا ماشاالله بزنم به تخته یکی از یکی رشید تر و قوی تر " تازه اینجا رو هم در نظر باید گرفت که هیچ وقت کسی نگفته ساکت باش ، کوتاه بیا ، مراعات کن اوون خواهر بزرگتره ، احترامش واجبه ، حرمت کوچیک بزرگی پس چی میشه !!!!!!!!!!!
از خرید به اتفاق خواهرم و شووور گرامی شون برگشتیم و خوشحال و شنگول اوومدم توی آشپزخوونه تا یه چای در جوار مامان و بابا بخوریم و مامانم که از اتفاق غروب روز عید هنوز دلش پر بود و باید دیگه گله شو می کرد که باز تو بچه گی کردی و چرا تلافی کردی باید تو میگذشتی و در عفو لذتی هست که در انتقام نیست ....... همین که خواست شروع کنه منم که هیچ این روزا طاقت این حرفا رو ندارم گفتم یه گوشم در ِ و یکی دروازه ، بقول اوون ضرب المثل که میگه یاسین به گوش خر خووندن !!!!!!!! بی خیال شین لطفا ً
بابا هم که بنده خدا بی خبر بودش همین جور هاج واج منو نگاه میکرد که دختر جان چی داری میگی ؟!؟!؟!.....
گفتم به ما نیوومده تو خلوت این دو قناری خودمونو قاطی کنیم بهتره بیام این ور و این شد که آمدیم روی صندلی آبی رنگ اتاق داداشا نشستیم و صفحه کلید رو گذاشتم جلوم و شروع کردم به تایپ کردن .
خدائیش خیلی تعطیلات مزخرفی بود ،خیلی ! سوای عید دیدنی خونه مادر بزرگ ، و ناهار ظهر عید که به دستور من کشک بادمجون بود و خیلی خیلی چسبید " اگه اخم و تلخی حرف بابا سر سفره رو بخوام ندیده بگیرم (یه عادتی دارم یعنی تقصیر من نیست تن صدام یه جوریه ، لحن کلامم یه طوریه که انگاری مثلا وقتی دارم حرف میزنم دعوا میکنم ولی به خدا من چه جوری بگم که دارم فقط یه صحبت معمولی و عادی رو میکنم و بس ) "
کلا همچین این تعطیلات بهم نچسبید ، یعنی 5 شنبه که رئیس گرامی و معاونت محترم بنده رو به خاطر کم کاریه یکی دیگه محاکمه کردن ! بعدشم که دوتا دعوای نصفه نیمه اما در حد نیم وجب قدم زیادی سنگین تو خوونه داشتم ، دلم هم که از یه چی دیگه پر بود ، تازه از همه مهم تر عید شده بود ، سی روز سر سفره خدا نشسته بودم و سی روز یارب یارب کردم ولی .......... طبق معمول از شربت مخصوص خودش به من نداد ! خداست دیگه هر کار دلش بخواد میکنه .
یه وقتایی میشه که همچین کارا به هم پیچ میخوره و بد بیاری پشت سر هم میاد که نگوووووووو
ولی خوبی من اینه که سریع و در طرفه العینی خودمو با شرایط هماهنگ میکنم و بعدش یواش یواش اوضاع رو به نفع خودم پیش میبرم و همیشه میشه حرف من ، کسی نمیتونه اگه من یه تصمیمی بگیرم عوض کنه ،
اه که دلم میخواد این استقلالی ها رو خفه کنم ، بابا یه گل میزنین بچسبین به دروازه مراقب باشین دیگه ، طفلی این وحید گناه نداره ، گل بارون شد بنده خدا تو این فصل "های محمود فکری کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
* میدونی هنوزم همون حس احمق بودن رو دارم
* مثل یه دیوار کوتاه میمونم که همه میتونن دست بذارن رو شونه ام و خودشونو بالا بکشن ! همه جا
* دیروز سر یه شوخی آخر وقتی خانوم همکار برداشت هر چی از دهنش در اوومد به من گفت "تو نمی فهمی ! " "تو شعور نداری ! " "حرف دهنتو بفهم ! " ( بهش گفتم تو چرا اینقذه قیافه ات بهم ریخته است ؟ عین بچه کلاس اولی ها شده بود خدائیش مقعنه اش رفته بود عقب هر تار موهای رنگ کرده اش یه سازی میزد ! ، هنوز میخواستم واسش معقنه اشو درست کنم و بگم شلخته نباش "خوب شد نگفتم ! " ورداشت میکنه خانوم .... من حوصله ندارم با من حرف نزن ! تازه من خوش خیال رو باش وقتی تو سرویس به همراهم زنگ زد گفتم فهمیده با من بد صحبت کرده زنگ زده معذرت خواهی که از یه جای دیگه دلم پر بودش ببخشید !!! برداشت تو تلفن به من میگه تو مثل اینکه نمی فهمی ؟ هر چی از دهنت در میاد میگی ! منم بلدم مثل تو تیپ بزنم بیام اداره !!!! منم طفلی گفتم ببخشید من اشتباه کردم من نفهمم من بی شعورم شما که می فهمی بهتره درست صحبت کنی و ببخشید معذرت میخوام از این به بعد مراعات میکنم که چی از دهنم درمیاد و چی میگم .![]()
* حالا باز بگو چی شده ؟ تقصر خودمه ، بقول شوکو بس خوبم همه میتونن سوء استفاده کنن دیگه .
* دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دائماً یکسان نماند حال دوران غم مخور
عمر غصه هاتون کوتاه _
آبی ِ اهل ِ خرداد

من هشتمین آن هفت نفرم.....
سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...
اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست!سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید. سقوط و مسخ را.با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.چرا نیاموخته اید ، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید. شاید این دیگیری سگ باشد اما حقیقت را گاهی از زبان سگ نیز می توان شنید!سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت ...
عجب تعطیلاتی ! عجب غروب عیدی ! عجب............
خیلی دلم گرفته ، از دست خودم ، از لجاجتی که نمیدونم از اینهمه ارثیه فامیلی این یکی باید به من میرسید و این یکی باید سهم من میشد !
خدایا شکرت ، همینم که دادی باز غنیمته !
میدونم نیم ساعت پیش این من بودم که کفر میگفتم میدونم نیم ساعت پیش این من بودم که به خودم که بنده تو ام داشتم بد و بیراه میگفتم اما.........
آره دیگه از طاقت من گذشته ، دیگه نمیتونم ، دیگه بسه .......
شاید این آخرین امتحان باشه ! شایدم ته خط
نمیدوم خسته ام فقط خسته
دلم گرفته خیلی گرفته خیلی ................
خدایا ببین یه فرصت کوچولو بهم ندی یه نفس کش ساده ، منم پرت شدم پائین ، میدونم اتفاقی نمی افته فقط یکی به شمار جهنمی های تو اضافه میشه همین !
اینهمه بنی آدم رفتن ته ته جهنم چی شد ؟! خم به ابروی بهشتی های تو نیامد که ، اما تو چی ؟ تو که دلت گرفت ، تو که دلت سوخت ، تو که ناراحن شدی ، تو که غصه خوردی ، آخه تو مهربونی دلت میخواد همه بنده هات بیان بهشت ، بیان خوان گسترده تو رو ببینن ، تو که خوبی
به خداوندی خودت اینجا دیگه ته خط ِ انگار ، دیگه از طاقت من گذشته ، بسه ، تورو خدا بسه ..........
دیگه نمیتونم ، دیگه خسته شدم ، طاقتم ته کشیده ، آخه تا کی میخوای امتحان کنی ، تا کجا .........
میبینی که هر روز یه قدم به جهنم وعده داده شده نزدیک تر میشم ، هر روز نزدیک و نزدیک تر .....
نمیدونم چرا فریاد یارب یارب من به عرش تو نمیرسه ، نمیدونم چرا نمیشنوی ، آخه ای خداااااااااااااامنم هستم ، منم دلم میخواد بیام بهشت ، منم دلم شربتی از اینهمه نوشیدنی تو میخواد ...
آخه مگه من بد میگم ، مگه من چیزی خواستم که ضرر واسه کسی بود ، مگه خواستم از سهم بنده هات بزنی به من بدی ؟ مگه من گفتم واسه من معجزه کنی ؟
یه خواهش کوچولو ، همین ، هشت سال ِ دارم التماست میکنم ، هشت ساله دارم میگم یارب ِ یارب ِ یارب..........
یه بار نشد یکی از اوون فرشته هاتو بفرستی پائین بگی برو ببین این چی میگه ،هشت ساله در خونه منو از پاشته در آورده با یه خواسته !
هر روز پیغام فرستادی اگه از پس این امتحان بر اوومدی ، اگه از پس اوون امتحان بر اومدی ...
ای خدا ....
حالم خوب نیست ، صبح تا شب کارم شده دیدن نعمتهای تو و حسرت بی نصیب موندن من ، میدونی چند وقته به من سر نزدی ؟ میدونی چند وقته نیامدی ناخونده مهمون من بشی ؟ میدونی...........
یه شعره هست میگه خبرت هست که از من خبرت نیست .....
دلم گرفته خیلی گرفته کاش یه گوشه ای بود میرفتم گم و گور میشدم دیگه خودمم تو آینه نمیدیدم ، از خودم ، همین خود ِ لجباز یه دنده بدم اووووووومده
دلم برات تنگ شده کجایی پس ، مگه تو نگفتی بنده من یه بار بگه یارب بر میگردم ببینم چی میخواد ! حالا من اینهمه سال دارم میگم یارب ِ یارب ِ یارب .......
چرا همش به خواسته من لبخند می زنی میگی هنوز وقتش نرسیده ، پس این وقت کی میرسه ؟
اول صبح اوومدم گفتی هنوز نه ، بین روز اوومدم گفتی وقتش نیست ، ظهر اومدم ، عصر اومدم ، غروب اومدم ، شب اوومدم گفتی نه ! نیمه شب اوومدم بازم گفتی نه ! گریه کردم ، التماس کردم بازم گفتی نه !!!!
دخیل بستم گفتی نه ، بی خیال شدم گفتی نه !!!
ای خدا ای خدا ای خدا ای خدا ای خدا ..............
هله نومید نباشی که تورا یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
سلام همسفرای گلم من خوبم خدا رو شکر شما هم امیدوارم که خوب باشین وشاد و سرحال .به روایتی دو روز دیگه تا انتهای سفر مونده ، منم فقط سوره سجده مونده که میخواستم تو اداره بخوونم تا یکی از قرانای اداره از زنجیر دربیاد حداقل ، اما نشد یعنی این هفته از همون اولش رئیس و معاون بهم گیر میدادن به خاطر کم کاری مسئول محترم آمار که کارشو انجام نمیده و همه بار مسئولیتش گردن من افتاده " بقول شوکو از خوبی زیادیه " و اینکه کام من رمش جواب کرده و یهو وسط کار میره تو کما و تا بیاد بالا و از سرنو گرم بشه ساعت اداری تمام شده . امشب دیگه میخوونم .
اینم صله رحم من که اگر چه دیر اما به موقع رسیدم خدا رو شکر :
1- نازنین عزیز که ما آخرش نفهمیدیم اسم خودش نازنین و اسم دخمل فاطمه یا باالعکس ، سفر بخیر خانومی ممنونم از این همسفری
2- شرور لج در آر عسیس گل منگولی که با هم آشنا هم در آمدیم و ...... ممنون از ایده خوبت و خیلی خیلی ممنون از همکاری های بعدی
3- مامان محمود از سرزمین فراعنه ببخشید که خیلی فخته نیامدم و سر نزدم به خدانرسیدم اینقذه سرم شلوغ بیده که نگو ، امشب هم که اوومدم سلام و احوال پرسی یی بکنم وب لاگت هنگ کرد و نشد .
4- بنده خدای مهندس کامپیوتر که گفته اسمم رو بذار قزمیت که فینگیل تون گیر نده بهت ، اوضاع روبه راه هست خانوم دانشجو ؟
5- فیروزه خانوم گل که قبول زحمت کردن و پیغام و پسغام ما رو به شرور خانوم رسوندن ، ممنون عزیزم
6- عزیز مهربون فیروزه میگم قدر خانومی گلتو بدون ، یه جواهر داری واسه خودت یه یانگوم ایرونی
7- یاسی خانوم راحت طلب که این ماه رمضونی رفته استراحت کنه ، حتما شنیدی که خواب روزه دار هم عبادته "قبول باشه " ، راستی بیا و از عشقولانه ات با آقای مسعود بگو که مــُردیم این چند وقته حسودی نکردیم .
8- ثمین خانوم گل ، خانوم دکتر ، نیامدی بیرجند همین جور ما چشم به راه میباشیم
9- نهال خانوم و همسر آینده امیدوارم ماه رمضونی فرصت داشتین دوتایی مشکلات رو از سر راه بردارین و به سلامتی ما یه شیرینی اینترنتی بخوریم؟
10- شمسی خانوم احوال عباس آقا چه طوریا میباشد؟ میگما دفعه های بعدی هم همسفر ما میشین؟ خوش گذشت ها .
11- میهوش خانوم ، عروس خانوووووووووم میبارکه ایشاالله به شرور بگو از طرف من یه ماچ آبدار از لپت بکنه قبل اینکه آقای داماد همه شو بخوره
12- هلن همسفر قدیمی من ، دخملی خوبه ؟ ممنونم عزیز ، این داستان مارمولکت خیلی خوشکل بود خیلی .
13- ریحانه خانوم چندی وقتی میشه از شما خبری نیست به سلامتی کجا تشریف دارین شما ؟
14- سورنا همسفر کرجی من خوبی؟ میگم زمین شناسی هم عجب رشته پر از بازار کاریه نه ؟
15- سیندخت خانوم کدبانو ماه رمضونی اینقده درگیر مهمونی رفتن ومهمونی دادن بودی که یادت رفت احوال منو بپرسی ! قبول باشه
16- مامان پویان در سرزمین مو زردا "بقول ما بور تـــِنگ ها " میشه شما بگی اوونورا چه میکنی و چه جوریا رفتی اوونجا ؟
17- نرجس خانوم تهدید کن که استعفا میدم ! به سلامتی آشتی کردین ؟ ممنون از همسفری ، ایشاالله سفرای بعدی درخدمت باشیم
18- آقای پینوکیوئه هدیه دور انداز ، سفر به سلامتی باشه ! تند تند بار خودتو به قله رسوندی و رفتی پی سفر خودت ؟ میگما آدرس جدید بده بیایم سر بزنیم "البته اگه دوست داشتی "
19- خودمم که دیگه معرف حضور میباشیم از همه تون تشکر میکنم به خاطر این همراهی
20- مسافر کوچولوها ی عزیز ، کم پیدا ! دلم تنگ شده زودی بیا و بنویس ببینم اوضاع در چه حالی هست .
21- شوکو ی عسیسم ممنون واسه خاطر همراهیت تو این ماه مبارک ، اوونقده کنار من بودی وحضور داشتی که من به راحتی تونستم بار یه غصه رو واسه همیشه از دلم بردارم . مرسی
22- باربی خانوم ، آماده باش که بعد ماه رمضونی جدی جدی بریم باشگاه و یه دوسه کیلوئی کم بشیم
23- غنچه خانوم کارمند وزارت..... "هنو نگفتی به من " ، سفر بخیر
24- مریم خانوم پائیزی که خیلی منو نگران کرد و این شرور خوشکل به دادم رسید و گرنه دق میکردم ، خوش گذشته سفر به شما ؟
25- پرند نیلگون نازنینم که مثل یه خواهر بزرگتر بازم کنارم بودی ، مرسی و ببخشید که جواب سوالتو دیر دادم.
26- مریم جوونم خوبی خانومی ؟ رئیس شدن مبارک باشه ، شیرینی اینترنتی بده حداقل.
27- آوامین گلم ، به خدا خانومی منظوری نداشتم اگه گفتم پستایی که مینویسی طولانیه "ببخشید " ، خوشحال شدم از همسفری بازم افتخار حضور بده.
28- رزسفید خوبم سفر چه طوریا بودش ؟ راضی بودی؟
29- متین خانوم خوش قول که این دفعه به موقع قبل منفجر شدن من اوومد و خبر ختمشو داد ، دیگه آنلاین نیستی ؟ کم پیدا ؟
30- تارا ستاره کمیاب ! خیلی خوشحال شدم که با هم دوست شدیم مراقب آقای همسر باش ، سلام هم برسون
31- اقلیما جوونم ببخشید که من سه شنبه خواب موندم و نشد بیام بریم بیرون خرید ،ممنون از قبول همسفری
32- آرزو خانوم چه عجب شما دوتا عکس از دخملی زدین ، من اینقذه این صبا رو دوس می دارم که نگو "ایشاالله هیراد خودم ،نیای بگی بیا دخمل منو بگیر واسه پسرت که از این خبرا نیست "
33- نردبان 2 عزیز ، که بالاخره رضایت دادن بگن خانوم تشریف دارن بازم بیا و با ما همسفر شو نازنین.
بازم ممنونم از همه تون همه این سی و دو نفری که تو این ماه رمضونی با من هم قدم شدن و هم گام بودیم تا قله . شاد باشید و مستدام تا سفر بعدی خدانگهدار .
آبی ِ اهل ِ خرداد
_ عمر انتظارتون کوتاه باد
پنج شنبه ۱۵/۹/۶/۸۶ استقلال تهران ۳ - شیرین فراز کرمانشاه ۱
آرش برهانی - روانخواه - سان جان

باخت![]()
جمعه ۲۳/۶/۸۶ استقلال تهران ۱- سایپا۲
آرش برهانی
تساوی![]()
پنج شنبه ۳۰/۶/۸۶ : استقلال تهران ۱- برق شیراز۱
مجتبی جباری
تساوی![]()
جمعه ۵/۶/۸۶ :استقلال تهران ۱- صباباطری۱
امید روانخواه
باخت ![]()
یک شنبه ۱۵/۷/۸۶ : استقلال تهران ۱- فولاد مبارکه سپاهان اصفهان ۲
پیروز قربانی
دعاي روز بيست وششم:
اي خدا در اين روز سعيم را در راه طاعتت بپذير وجزاي خير عطا فرما وگناهم را در اين روز ببخش و عملم را مقبول وعيبم را مستور گردان, اي بهترين شنواي صداي خلق.
سحر با صدای زنگ همراه از خواب پاشدم امان ازدست شوکو ! بابا بذار بخوابم سه دقیقه هم خودش سه دقیقه است ، پا شدم و تکش رو جواب دادم و بعدش رفتم سر سفره ، هنوز همه خواب بودن و طبق معمول طفلی مامان بیدار بود و مشغول تدارک سحری .
بعد اذون وضو گرفتم و نماز خووندم و گفتم من که خوابم نمیبره تا یه ساعتی بهتره که کمی قرآن بخوونم ، سوره احزاب رو خووندم و بعدش خوابیدم تا ساعت 7:10 ، از خونه زدم بیرون و حدود 8 دقیقه معطل سرویس اداره شدم تا اوومد.
با بسم الله بسم الله کام رو روشن کردم و مشغول کار شدم ولی یهو وسط کار هنگ کرد و من همیجوری مات مونده بودم که آخه دختر جان تو که وضعیت کام تو میبینی فایلهای ضروری تو بریز تو پوشه اشتراکی ؛ تا بتونی وقتی این کام دردونه شما میره تو کما از هارد سرور استفاده کنی .
رفتم اتاق سرور و نشستم پشت کام و کمی به کارتابل مبارک سروسامانی دادیم ، همکار گرامی آمدن که از اداره بهزیستی اوومدن دنبال نامه اشون " وای یهو انگاری منو برق گرفته باشه ، ای خدا همه آمار و اطلاعات من توی کام خودمه چی کار کنم حالا ، آمدم بالا که بهشون بگم برن فردا بیان ، یه فکر به ذهنم رسید گفتم اشکال نداره دست نویس بهتون تحویل بدم ؟ اوونا هم گفتن خوانا باشه عیبی نیست ، منم رفتم با کلی دعا والتماس کام رو دوباره روشن کردم که بعد یه ذره منت کشی بالا اوومدن بالاخره و منم نامه رو اقدام کردم و نشستم پشت کام خودم و مشغول کارام شدم " تکریم ارباب رجوع رو حال کردین ![]()
مسئول انفورماتیک سازمان میگه من آمار میخوام "ساعت 11:30"در نتیجه چون ایشون میخواست تا قبل ازاتمام وقت اداری " "12:30نامه رو به وزرات متبوعه فاکس کنن گفتم که میمونم نمیرم نماز و کار شما رو انجام میدم با دقت
، البته بگم که کلی هم منت گذاشتم که هر چه سریعتر یه رم 512 ddr برام گیر بیارین که کارام لنگ میمونه و صدای همه در میاد .
دیدم کام قاطی نیست و حالش خوبه موندم اداره "بعد وقت اداری "
که آمار خودمو تکمیل کنم که فردا کسی نتونه به من گیر بده که یه نامه با اولویت بالا واست فرستادیم چرا دیر کردی در جواب دادن ،حالا فردا میرم نامه رو به اون یکی همکار ارجاع میدم تا باقی کاراشو اون انجام بده و من از شرش خلاص بشم البته بگم که من اصلا زیر آب زن نیستم به خدا ، دوروز قبل بهش جریان گفته بودم و تازه جدولشو هم خودم براش آماده کرده بودم و اوونم قول داده که مثلا دیروز عصر قبل افطار بیاد اداره و انجام بده اما تنبل خان نیومده و خب به من چه ؟! مگه من مسئول آمارم برن یقه مسئول آمار سازمان رو بگیرن تازه خیلی هم بهشون لطف میکنم . میدوین دیروز رئیس در جواب اینکه من گفتم نامه های آمار رو اولولیت دادم گفت شما بهتره که از طرف خودتون تصمیم نگیرید !!!!! اینم دستت درد نکنه من بودش دیگه.![]()
از اوون جایی که قول دادم دخمل خوب و شاد و سرحالی باشم ، سربزنگاه رفیق مبارک سر رسیدن و نذاشتن که دونه های اشک ما از ده تا بیشتر بشه و فرمودن که من تل رو قطع میکنم ده دقیقه دیگه من با یه چهره متحول میخوام گفتمان کنم ! امان از دست رفیق ناباب .![]()
از اداره اومدم بیرون و تقریباً حال گرفته ما رو به بهبودی بود ، دیدم در بانک صادرات بازه گفتم برم چک مو پاس کنم میگه شبکه خرابه منم یه ذره غرغر کردم که این چه وضعیه هر وقت من اوومدم میگین نمیشه ،خرابه ! میگه بد موقع اوومدین مایم دیگه عص بانی شدیم
و گفتیم به شوخی که هر وقت دربانک باز باشه یعنی که وقتشه که شما کار مشتری رو راه بندازین اول وقت و آخر وقت نداره "یادم رفت بهش بگم مگه صف نونواییه که اول وقت خمیرهنوز ترش نشده و آخر وقت هم که خمیرترشه و نونش خراب ؟!"
قرارشده بود که پیاده بیام وکمی فکر کنم و تمرکز بگیرم که دیدم در میوه فروشی بازه و کرفس و شلیل و کاهو داره و اوونا هم به من چشمک میزنن که بی همنورد خانوم بیا منو بخر ،منم پولا تو جیبم سنگینی میکرد و رفتم خریدمشون و خیلی کاملا ً خوش شانس سوار اتوبوس سیلو شدیم و در خونه پیاده گردیدیم و رفتیم کمی هم برای خودم و خودش قاقالی لی خریدیم و اوومدیم خونه دیگه .![]()
اولش یه دوسه تیکه لباس شستم و بعدش نماز خووندم و پاچه های شلوارمو هم که عین بچه دبستانی ها خاکی کرده بودم ُ پارچه نمناک کشیدم و کفشامو هم تمیز کردم و آمدم بالا ترتیب خورد کردن کرفسا رودادم تا سحری مامانی برامون خورش کرفس درست کنه " جای همه تو خالی می باشد و دلتون هم بسوزه که ما سحری خورش کرفس داریم وشما ندارین "![]()
بعد افطار هم هنوز سفر پهن بود که من پریدم سر کام و کمی اینترنت و چک آف و آف گذاشتن و قراره به دستور ثمین جوونم وب لاگمو آپ کنم .
التماس دعا_
آبی ِاهل ِخرداد
دعاي روز بيست ودوم:
خداوندا در اين روز درهاي فضل وکرمت را به روي من بگشا و برمن برکاتت را نازل فرما وبر موجبات رضا وخشنوديت موفقم بدار ودر وسط بهشتهايت مرا مسکن ده, اي پذيرنده دعالي پريشانان.
سلامٌ علیک همسفران گرامی و دردونه ![]()
امروز 22 ماه رمضونه ها خیلی ها از قافله عقب موندن و خیلی ها هم که جلو جلو رفتن و الانه تو قله ان وهی برامون دست تکون میدن و دل مونو میسوزوونن که بــــــــــــعله ما قله ایم و شما هنو نرسیدین.![]()
* یه خواهشی دارم اگه کسی از مریم پائیزی خبری داره و میدونه که چه میکنه و کجاست لطفا بهش سر بزنه و ازش هم احوالشو بپرسه و هم خبر ختم قرآنمونو بگیره و به ما منتقل کنه که دلمان براش هم تنگه و هم نگران ختم قرآنمون هستیم .![]()
شاد باشید و این شب قدر که به روایتی شب قدر اصلی همین امشبه التماس دعا دارم.![]()
آبی اهل خرداد
|
1 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
2 |
ü |
فیروزه |
فیروزه |
ü |
ü | |
|
3 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
4 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
5 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
6 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
7 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
8 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
9 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
10 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
11 |
ü |
فیروزه |
فیروزه |
فیروزه |
فیروزه | |
|
12 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
13 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
14 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
15 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
16 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
17 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
18 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
19 |
- |
- |
ü |
ü |
ü | |
|
20 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
21 |
ü |
ü |
ü |
- |
- | |
|
22 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
23 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
24 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
25 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
26 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
27 |
- |
ü |
ü |
ü |
- | |
|
28 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
29 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
30 |
ü |
ü |
ü |
ü |
ü | |
|
31 |
ü |
- |
- |
- |
- | |
|
32 |
ü |
ü |
- |
ü |
ü | |
|
33 |
- |
- |
- |
- |
ü |

دعای روز پانزدهم :
خدایا در این روز طاعت بندگان خاشع وخاضع نصیب من گردان و شرح صدر مردان فروتن خدا ترس را به من عطا فرما ، به حق امان بخشی خود ای ایمنی دلهای ترسان .
الانه دقیقا ً 24 ساعت از ماجرای ما میگذرد و با کمال آرامش میتونم درمورد این موضوع حرف بزنم :
آخرای شب سه شنبه بودش که من همچین به سرم زد که دفترتلفن همراهمو باز کنم و به اوونایی که صمیمی تریم و میشه اذیتشون کرد تک بندازم و از خواب ناز بیدارشون کنم و یه کمی شیطنت کنیم همین جور که تک مینداختیم رسیدم به اسم زهره خانوم و هوس کردم برا اونم تک بندازم خیلی وقت بود ازش خبری نبود .....
صبح اول وقت تو اداره دیدم که همراهم زنگ میخوره و زهره بودش وقتی دید دارم یه جورایی سر بالا جواب میدم فهمید واسه صحبت کردن معذوریت دارم و گفت بعدن تل میزنم و قرار شد که اگه بتونه با همه هماهنگ کنه بعدافطار بریم بیرون و همو ببینیم .
تا ساعت 15:10 توی اداره بودم و کمی کارای عقب مونده رو انجام دادم وبعدش از در اداره تا ایستگاه اتوبوس بیست متری دوم مدرس پیاده گز کردیم و اونجا دیگه اتوبوس سیلو اومد و ما هم که خوشبحال سوار شدیم . خونه که رسیدم رفتم خوابیدم اینقذه عمیق که اصلا دلم نمیخواست دم افطاری این آبجی گرامی بیاد و بیدارمون کنه ! همچین تند تند افطاری خوردم : جیگر و قلور و باز آمدم که بخوابم یهو دیدم همراهم باز زنگ میخوره زهره بودش میگفت ساعت 19:30 پیتزا طوس با هر کی هم که تونستی هماهنگ کن ، به اقلیما تل زدم خونه نبود و به زهرا تل زدم و قرار شد که بیاد در خونه و از اونجا ماشین بابا رو برداریم و بریم اونجا .
من ، زهرا ، زهره ، مریم و اعظم هر کی یه نوشیدنی سفارش داد اصلا هم خوشمزه نبود ! وبه ما نچسبید و از اونجا که اومدیم بیرون به پیشنهاد زهره رفتیم رحیم آباد یه دوری بزنیم و حال و هوایی عوض کنیم ، همه سوار ماشین ما شدن و زدیم به خیابون ، همایون شجریان هم میخوووند برا خودش ؛ چون ما مشغول حرف زدن های خودمون بودیم ، هنوز به فلکه سوم نرسیده بودیم یه ماشین پژو پارس سفید جلومون بود گفتم من از این ماشینا خوشم میاد ، بروبچ تعجب کردن و من گفتم خب یعنی از ماشینای سفید و همچین دراز خوشم میاد و اینم به خاطر اینه که من از دوو ریسر خوشم میاد ! نزدیکای آیس پک همچین اوومدم میلی متری رد کنم یهو دیدم زهره گفت آخ آینه ! پیاده شدم ودیدم به به دست فرمون رو ای ول زده بودم آینه بغل یه دوو ریسر مشکی رو برداشته بودم ! و البته آقاهه حرفی نداشت به خانومه میگه بریم ولی خانومه میگه نه شما خسارت بدین ما هم میگذریم "نه تورو خداهنوزم شکایت داشته باشین !؟ " آمدم به بابا تل بزنم و ازش راهنمایی بخوام که شوهر یکی از همکارا رو دیدم و اون آمد واسطه شد و قرار شد آقاهه بره آینه بخره و به شوهر همکار خبر بده واون با من هماهنگ کنه ؛ دستش درد نکنه به دادم رسید "خیلی خیلی ممنونم مهدی آقا ، انشاءالله تو عروسی تون که اگه خدا بخواد بعد ماه رمضونیه بتونم جبران کنم " .
بعدش که ما هم اصلا خیالمون نبود با کلی اعتماد به نفس رفتیم توی خود بیست متری پارک کردیم و یه دوری توی رحیم آباد زدیم و من و زهرا هی و هی با هم حرف زدیم و مریم و اعظم و زهره هم با هم راه میرفتن و مشغول بودن . وقتی رسیدم خونه هم اول ازهمه به بابا ماجرا رو گفتم و اونم هیچی نگفت و فقط کمی راهنمایی کرد که وقتی همچین اتفاقایی می افته باید چی کار کنیم .
از خونسردی بابا تو مواقعی که نیاز به راهنمائی هاش دارم خیلی خوشم میاد ، اصلا آتیشی نمیشه و دعوا نمیکنه و با آرامش منو نصحیت میکنه و راهنمایی میکنه و خدائیش تا حالا خیلی هوامو توی همه موارد داشته و خب تصادف هم نکرده بودیم که کردیم ! و نصحیت های اینجوری هم نشنیده بودیم که شنیدیم .
بابایی خیلی خیلی ازت ممنونم . دوســـــِــت داررررررررررم
"خودشیرینی و حال میکنید "،" کم کمش 25هزارتومن پیاده شدیم دیشب ،خودم میدم میخواستم حواسمو جمع میکردم "
* مهم نوشت :
1- وای خیلی خوشحالم داره ختم قرآنمون خوب پیش میره ، مرسی از همه گی و همراهی همتون
2- من هیچ خبری از مریم پائیزی ندارم و تصمیم هم گرفته یه مدتی نیاد نت و خب اگه کسی ازهمسفرا دوست نزدیکشه لطف کنه و خبر ختم قرآنمون رو ازش بگیره .
3- پینوکیو هم زده وب لاگشو حذف کرده ولی خیلی ازش ممنونم که اول خبر طی ِ سفرشو داده و بعدش گذاشته رفته " سفر به خیر همسفر "
4- بعد افطار حدود 30دقیقه با اقلیما صحبت میکردیم و الانه خیلی خوشبحالمه چون دلم خیلی براش تنگ شده بود
5- دعا کنید که جمعه افطاری جایی دعوت نباشیم آخه قراره بریم افطار کمپ وووووووووووای شب کوه خیلی صفا داره.
شب خوش _
آبی ِ اهل ِ خرداد
دعای روز دوازدهم
خدایا در این روز مرا به زیور ستر وعفت نفس بیارای وبه جامه قناعت وکفاف بپوشان وبه کار عدل وانصاف بدار واز هر چه ترسانم مرا ایمن ساز به نگهبانی خود ای نگهدار وعصمت بخش خدا ترسان عالم .
سلام ٌ علیکم و رحمه الله
خب من خوبم و می بینم که همه به لطف الهی مشغول پیمودن مسیر سفر میباشید و خیلی هم که همه خوشبحالتون هست و هی و هی منو دعا میکنید "ممنونم دوستان
"
یه کمی به صورت تیتر واره حرفهای درگوشی خودمان را برای همسفران گل و گلاب بگم وبرم
1- خیلی خیلی مُــتشکریم از دعای خیرتون![]()
2- من اسباب کشی نکردم رفقا ، خواستم یه مدتی برم یه جایی مثل یه دیر ،یه گوشه خلوت تا کمی فکرهای یواشکی مان را بکنیم.![]()
3- قرار نبودش که آدرس اوونجا رو کسی بدونه ! اگه قرار بودش که کسی بفهمه که نمی رفتم "من پارتی بازی ندارم به یکی بگم به یکی نگم همه همسفرین ناسلامتی "![]()
4- شب فکر کنم ششم ماه مبارک بودش که بعد اینکه اونیکی خونه رو آب و جارو کردم و کلی وقت صرفش کردم یهویی یه فکری به سرم زد و رفتم قسمت مدیریت و روی قسمت حذف وب لاگ کلیک کردیم و خلاص .![]()
5- من اصلا ً اصلا ً هم با منظور حرف نزدم همسفر ! بلکن شما به قولی ما بیرجندیا : خیلی از خو د ِ خودیک تشریف دارین ![]()
6- دلمان برای ساعتهای طولانی کار اداری تنگ میباشد که اوونقده وقت داشتیم که به کارای متفرقه هم بپردازیم .![]()
7- تکلیف شوکو و باربی و اقلیما با من ، شما برین یه چی به شراره و باقی همسفرا بگین که بجنبن و ختم اولمونو تمام کنیم حداقل.![]()
8- یکی بیاد یه غذای تازه بگه می خوام واسه افطاری اهل خونه رو سوپرایز کنم .![]()
بازم التماس دعا _
آبی اهل خرداد
دعای روز یازدهم
خداوندا در این روز احسان و نیکویی را محبوب من وفسق ومعاصی را ناپسند من قرار ده ودر این روز خشم وآتش قهرت را به من حرام گردان به یاری خود ای فریاد رس فریاد رسان .
سلام سلام سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
به همه همسفرای گل و گلاب و خوشکل و ناز و مهربون و احوال پرس و محترم و گرامی "دوتا قربون صدقه آخری قابل توجه آقایونی که همسفر شدن ، چون نخواستیم لوس به نظر بیائیم ! " سلامی از سر صدق و صفا عرض می نمائیم .
من خوبم خیلی خوب و خوشحالم که دوباره برگشتم سر خونه زندگیم .
راستش یه چند وقتی قبل ماه رمضونی بنا به دلایلی احساس میکردم که این قله نشین یه جورایی جای نا امنی شده ! به شوکو گفتم که اسباب کشی باید کرد و باید یه مدتی حداقل رفت و یه جای دیگه و یه خونه دیگه . " یه عده داشتن فضولی میکردن و تو زندگی خصوصی ما سرک میکشیدن !" " واه واه چه کار خیلی خیلی بدی ها "
شوکو میگه خب آبجی گلی برو به منم آدرستو نده و اونجا همچین با خودت و روزمره گی ها و خاطراتت یه مسابقه مچ اندازی راه بنداز و ببین برنده میدون کیه؟
" میدونین که خراسان جنوبی قهرمان اول کشوری مسابقات مچ اندازی شده و مربی شون شده مربی تیم ملی و یه عالمه از بازیکنای تیم ملی مچ اندازی هم که هم استانی ها گرامی خودمان می باشند " "مفتخریم "
6-5 روز اول اونجا بودم و جای خوبی بود و آب و هوا هم بدک نبود ، بعدش یه چی مثل وسوسه ! هی میگفت بیا ببین اونور چه خبره ! البته تخصیر شوکو هم بودش وسط تمرکز بنده یهو پریده میگه یه فکر بکر دارم آبجی گلی !
من بنده خدا هم که هاج وواج مونده بودم البته تصمیم خیلی بکری گرفته بود و کلی یه هفته ای متحول شد خودش و منو هم که به تلاش و تکاپو واداشت .
جونم براتون بگه که همسفر بار سفر بست و زد به جاده که بره یه مدتی دوراز نظرها به خودش و آینده خودش فکر کنه و نذاره دیگه هیچ پالس منفی و غصه و دلتنگی و قصر ویران شده آرزویی اونو از هدفش باز بداره ، اما اینقده برگشت و به پشت سر نگاه کرد و اینقده دل نگرون گذشته و دلبسته گی هاش شد که چشم باز کرد و دید ده روز از ماه مبارک گذشته و قدم از قدم برنداشته !
البته بگم که این نبودن خیلی چیزا برام داشت :
1- خیلی از دوستامو بهترتر شناختم ، اونایی که هی و هی اوومدن واحوالم رو پرسیدن و گفتن خوب شدی ؟ سرما خورده گیت بهتر شده ؟ کجایی ؟
2- همسفرای بی معرفتمو هم شناختم که یا علی گفتن و بار سفر بستن و با ما راهی شدن اما دریغ از یه سلام وعلیک ساده صبحگاهی ِ بین راهی !
3- فهمیدم اوونقده هنوز تو خودم جنم می بینم که فراموش کنم و گذشته هامو پشت سر جا بذارم و بی دلتنگی برم به راه خودم
4- با اینکه زیاد از راه اصلی دور نشدم و زیاده به جاده خاکی خوش آب و هوا نزدیم اما الانه کلی تغییر و تحول تو خودم میبینم و این منو خرسند می کنه .
5- فهمیدم که در هیچ شرایطی میلی به حذف خاطره ای از روزمره گی هام ندارم و تلخی و شیرینی رو با هم پذیرفتم
6- من از خونه خودم بیرون نمیرم هرکی دیدن من و دست نوشته هام آزارش میده میتونه جل و پلاسشو جمع کنه بره واسه خودش
7- بعضی خاطره ها و اتفاقای گذشته ته دل آدمو وقتی به یاد میاری قلقلک میده اما یقناً باعث نمیشه که به شیرینی تازه تعارف شده ناخونک نزنی و مزمزه اش نکنی.
خب اینو داشته باشین تا باقی اتفاقات این ده روزه رو بنگارم .
وقت افطاری از نقلای اجابتتون به منم بدین دهنمو شیرین کنم _
آبی ِ اهل ِ خرداد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|