|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
شنبه 26 آبان1386 :: 12:35 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
عاشقانه آنکه ميگويد دوستات ميدارم ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود هزار کاکُلي شاد در چشمان ِ توست هزار قناری خاموش
عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود آنکه ميگويد دوستات ميدارم ای کاش عشق را هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست در تمنای من. عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود جمعه 11 آبان1386 :: 2:56 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
به پترس میگم به دوستات بگو و منم به دوستام میگم ، می شیم یه جمع شلوغ به اتفاق برو بچ خودمون "اهل خونه " میریم بیرون یه جمعه دور هم خوش باشیم و بخندیم و شادمانه بگذرووونیم . گفت دوستای من نمیان !!!!!!! اما هماهنگی با اهل خونه چشم . منم به آبجی خانوم و شووورش و جینگل گفتم ، " با فینگیل در حالت استند بای می باشیم !!!" . به زهرا تل زدم گفت حالم گرفته است و حس کوه ندارم میخوام برم استخر تنی به آب بزنم و آرووم تر بشم . به زهره تل زدم گفت که جمعه اسباب کشی داریم و قراره که بریم تو خونه خودمون از این به بعد . به اقلیما گفتم میگه دلم خیلی گرفته است و حوصله ندارم و از دست خودم دلخورم و ......... به فهیمه گفتم گفت بابای مینا فوت کرده اگه یه روز زودتر خبر میدادی من همه برنامه های طول هفته رو وعده جمعه نمیدادم و می رسیدم که بیام به فاطی هم که فهیمه خانوم بد اطلاع رسانی کرده بودن و اوونم به هوای اینکه یه کوهنوردی سخت در پیش داریم نیامد . عصر سه شنبه رفته بودم یه وسیله جانبی برا موبایلم بگیرم ، به مهندس تعارف زدم که جمعه میخوایم بریم خارج شهر میای؟ گفت آره میام . عصر 5شنبه از خونه آمدم بیرون و کلی خرید واسه جمعه نمودیم "همه اهل خونه دعوت من بودن آخه " به بابا میگم این مرغا رو اگه میشه هم تیکه کنید و هم تو آب لیمو پیاز بخوابونید "آخه ددی متخصص تو این کاره و میدونه چقده نمک و فلفل و زعفرون و پیاز لازم می باشد " و از هم مهمتر این که ددی به هنگام خورد کردن گوشت دستشو نمی بره !!!!!!!!! با یه تاخیر 20دقیقه ای به خاطر کم باد بودن لاستیک ماشین عمو و بسته بودن آپاراتچی ها حول و حوش محل به دلیل جمعه بودن ! راه افتادیم . به سبب پیله بودن اینجانب ، بالاخره موفق شدم ماشین رو واسه جمعه از بابا ok بکنیم و خوشبحال و ذوق زده رفتیم دنبال آبجی خانوم که به به ؛ به به ؛ یادمان رفت زیرانداز برداریم . پترس میگه بریم بند عمرشاه که پیاده روی کمتری باشه و بتونیم بیشتر به شکم برسیم و تفریح کنیم نه که راه بریم و خسته بشیم . " من میدونم همش تقصیر پیشی بوده که مخ زده " تا جایی که ماشین می رفت ، با ماشین رفتیم و فقط ِ فقط قد 10دقیقه پیاده روی نمودیم و پس از اتراق نمودن به این نتیجه رسیدیم که یه صبح تا ظهر نمیشه که بدون زیرانداز بود و این شد که جینگیل و پترس و مهندس رفتن زیرانداز بیارن و به توصیه پترس که سه لیدی قرار نیست اینجا تنها بمونن ، پسر شجاع موند پیش ما . پیشی آتیش روشن کرد و من از دورو بر چوب خشک جمع کردم و آبجی هم کمک کرد و پسر شجاع هم داشت برای من فال ورق میگرفت . به به چه چای دلچسبی بودش در جوار دوستان . 4آبان سالگرد عقد آبجی و پسر شجاع می باشد و آبجی یه کیک شکلاتی درست کرده بود که همه شو جمع 7 نفره مون نوش جان نمودن هرکی قد شکمش و پترس البته یه شکم اضافه هم داشت که نامرئی بودش . پنج تا گوشی مموری خور اوونجابودش که کل انداخته بودیم در مورد گزیده بودن آهنگای توش و صدای اسپیکر ش ....از هر طرف یه صدایی می آمد. پترس یه عادتی داره که روی یه آهنگی کلید میکنه و تا مدتها دیگه باید همش اوونو بشنویم ، تازه خوش صدا هم می باشن و بیشتر خودشون زمزمه میکنن ...همش به پیشی میگفت یه آهنگ خوبی بذار که ترنج باشه ! "گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست نآیی " چهار تا آقای جمع مشغول بازی شدن و پیشی هم در حال درست کردن اجاق ناهار ظهر " که البته کسی از اون استفاده نکرد و یه اجاق دیگه به راه کردن " و آبجی هم نشسته بود کنار شوورش و منم سرمو گذاشته بودم رو پای آبجی و یه نمه استراحت قرار بود بکنم ، اما همین که تصمیم بر این شد که چیپس و پفک و ماست موسیر بزنیم تو رگ از جا بلند شدم که از غافله عقب نمووونم دیگه . پیشی سرما خورده بود و طبق عادت همیشه گیش از جمع فاصله گرفته بودو همش غمگولانه بود ، دلم میخواست خفه اش کنم ، هی سربه سرش گذاشتم و هی شوخی و شیطنت اما از رو نمیرفت غبار غم حوالیش و این شد که کارمون به دعوا کشید و دست آخر از هم دلخور شدیم ! پترس و مهندس مشغول درست کردن زغال واسه کباب شدن و جینگیل و پسرشجاع هم مرغا رو با دستای زیادی تمیزشون به سیخ میکشیدن و آبجی هم کمکشون میکرد و پیشی هم تو کار فش فش و دستمال کاغذی بودش و منم دور و بر آتیش پرسه میزدم و نظر میدادم . خب پترس همش به من میگفت رئیس ! پس حق داشتم ریاست کنم دیگه . یه بشقاب و دوتا نون دستم بود و هر چی می پخت میدادن که بذارم لای نونا که داغ بمونه تا همه پخته بشه . از اوونجایی که من IQ در حد زیاد می باشیم دیشب دوغ ها رو گذاشته بودم توی فریزز و ووووو هر کی هر قلپ که میخورد دندوناش هم تیلیک تیلیک میکرد ... بعد ناهار یه آتیشی به راه کردیم که همین جور زبانه میکشید و تماشایی شده بود ، دور آتیش نشستیم و یه عالمه عکس گرفتیم و فیلم گرفتیم و شوخی و خنده و شلوغ بازاری بود واسه خودش. 14:30 بود که دیگه یا الله کردیم و اوومدیم که بیایم خوونه ، پترس و جینگیل کل گذاشتن با هم ، جهت به رخ کشیدن دست فرمون ....واااااااااااای یه لحظه گفتم رفتیم تو بلوار "خدا رحم کرد" هنوز گیج اوون صحنه بودم که جینگیل یه دستی کشید و ماشین 180درجه چرخید و نزدیک بودش سرم بره تو شیشه و دیگه بی همنورد بـــــــــــــــــــــــــــــــی بی همنورد . حالا چند کلوز آپ از یه جمعه به یاد ماندنی : * یه آقاهه اوومدش سر چشمه نمیدونم چی کار داشت یه چیزایی میگفت که پترس از جا پاشد و رفت گفت پدر جان هنوز وقت ناهار نیست برو بعدن بیا ، و ای چشمتون روز بد نبینه یکی اوون گفت که من عضو شورا هستم زنگ میزنم پلیس بیاد و ببینه اینجا چه خبره و پترس هم که برو بگو ببینم چی میشه منو نترسون ....... * آقای مهندس جهت آروم کردن اوضاع رفت که دست آقاهه روبگیره و بگه بی خیال شه و بره واسه خودش ، حالا پترس همش یه چی میگفت اوون آقاهه بیشتر تر عصبانی میشد ، دست آخر گفت به خاطر گل روی این "آقای مهندس " چیزی نمیگم ، مهندس هم که خوشش آمده بود از حرف آقاهه هی منت میذاشت که به خاطر من بی خیال شد و رفت . * یه صحنه مهندس رفته بودش تو حس و به آتیش نگاه میکرد که پترس میگه غم فراغ خانووم اوومده به سراغش ، نگاه کنید ، اوونم فقط و به عادت همیشه گی لبخند زد و هیچی نگفت. * پیشی در این صحنه گفت از صبح که هر و کر داشتین حالا ..... مهندس گفت وقتی تو جمع هستی باید که با اووونا هماهنگ باشی ، پیشی هم که دوهزاریش صاف بود گرفت که تیکه به مناسبت غمگولانه بودنش از صبح بوده است. اما چه فایده که نرود میخ آهنین در سنگ ، این پیشی خانوم ما تا آخرش غمناک میزد "ولی خدائیش یه ذره اش به خاطر سرما خورده گیش بود من می دوونم " * مسابقه بخور بخور بود سر سفره ، چهار کیلو گوشت گرفته بودیم که هفت نفر آدم خوردن و تازه فک کنم سیر هم نشدن . به به چه کم خوراک می باشیم ما. *یه جمع هفت نفره که خیلی خیلی شاد بودن و همش شوخی و شوخی و شوخی ، هر چی خواستن به هم تیکه انداختن و هر چی دلشون خواست به هم گفتن و هیشکی از هیشکی به دل نگرفت و به منم اوون روز خیلی خوش گذشت انگار یه روزی بودش که شاید دیگه تکرار نشه . * Mr30000000000000000000000000000000000000000000000000000000000 آبی ِ اهل ِ خرداد یکشنبه 6 آبان1386 :: 6:47 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
سیلام قبل از شروع وراجی : دخمل عمو جوون ، پیشی خانوم ، حالت خوبه ؟ سرما خورده گیت بهتر شده ؟ البته دوتا SMS داشتم ازت ، فک کنم خوف شدی ، خدارو شکر . * امروز به وقت بیرجند ، شهر خوشمل ما ساعت 19:16 دقیقه می باشد و غروب یک شنبه هم می باشد . ساعت 4:59َ بودش که همراه گرامی شروع کردن به زنگ خوردن ! وقت نماز صبح بود ، پاشدم اول قبل از بیرون اوومدن از رختخواب به اوونایی که وظیفه بیدار کردنشون به عهده من بود کمی تا قسمتی میس کال دادیم و بعدشم خودم نماز خوندم "ریا نباشه یه وقتی * تو اداره هم که به مناسب دومین سفر ریاست محترم جمهور به شهر ما ، آنچنان بلبشوویی هست که نگو و نپرس ، کلاً این روزا تمام اداره های استان مشغول تدارک این سفر هستن . منم سرم ای شلوغه دیگه ، خب آچار فرانسه می باشیم و کتک خورمونم که ملس * یه لیست از مدعوین بودن که قرار بود با آدرسشون من تحویل معاونت بدم "مسئول آمار می باشیم دیگه !!!!! " هفته پیش آماده اش کردم و اینا هم فرستادن استانداری ، بعدش یه فرمت خاص اومد که باید اینجوری با این اطلاعات تحویل ما بشه "نام پدر ،ش.ش، تاریخ تولد " ، رئیس اومد گذاشت که اینا رو وارد این کاغذا بکن ! منم ملا بنویس نشستم به کوری چشم خودم نوشتمش ، بعد امروز معاونت اوومدن که این اطلاعات جدید هم وارد این فرمها به صورت تایپ شده تحویل من بدین ! منم که دیگه داشتم بس گفته بودم چشم خفه میشدم گفتم که ما تایپ کنیم ؟!؟! مهندس تاپیستها دارن اوون پائین لی لی بازی میکنن خودشون تایپ کنن ، معاونت هم فرمودن من میگم شما باید تایپ کنید ، منم پاچه خوار ! گفتم شما میگین چشم تایپ میکنم اما کار من نیست . * یه نامه آمار هست که هر سه ماه باید به وزارت متبوعه ارسال بشه ، نامه بعد از شماره خوردن رفته زیر دست رئیس سازمان از اوونجا معاونت و ازاونجا به رئیس بخش مربوطه و از اونجا هم مستقیم اوومده تو کارتابل من و منم سه ماه اول رو ارسال کردم وبایگانی کردمش ! حالا معاونت ظهری تل زده که جناب رئیس کوچیکه " کارشناس مسئول قسمت ما " چرا این نامه رو واسه سه ماهه دوم اقدام نکردین !!!!!!! بنده خدا هم از همه جا بی خبر مونده بود انگشت به دهن که چی بگه و چی شده . اولا که نامه اصلا به اون ارجاع نخورده و مستقیم بدون رعایت سلسله مراتب به من ارجاع خورده ! ثانیاً مگه ما مسئول آمار می باشیم یه بار لطف میکنی دیگه همیشه وظیفه ات میدوونن ! * هروقت فرصت کنم بازیهای استقلال تو لیگ برتر رو میذارم تو وب که بدونم کی چندتا گل زده و نتیجه های تیم محبوب چه جوریا ست و این شد که پست امروز صبحمون کاملاً شخصی و به دردخودم بخور بودش ، رفته بودم مرخصی ساعتی که برم بانک و پول بریزم به حساب وقتی اوومدم دیدم یکی با نام مستعار رهگذر کامنت گذاشته که پس منظور ریواسی تو بودی ؟! گفتم برم ببینم چه خبره و چی به چیه ، دیدم به به یه روزی که هفته پیش مثل امروز می باشد من حالم همچین گرفته بوده و دلم هوای یه پست واپسگرا از هدف کرده بوده و رفتم یه شعر خیلی خیلی ناز از بیلبیلک ایشون به عاریت برداشته و تو وب گذاشتم و یادم رفته که بنویسم این از وب ریواسی خانوم می باشد و این موجبات تکدر خاطر ایشون شده ، از همین جا من معذذذذذذذذذذذذذذذذذذذرت * دلم میخواست یه عالمه از جمعه خوشملمون در جوار داداشی و آبجی و شوورش و دخمل عمو و پترس و همکار اسبق بگم که نشد ، منتظر بمونین میگم حالا . آبی اهل خرداد یکشنبه 6 آبان1386 :: 8:3 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
یک شنبه ۲۲/مهر /۸۶ استقلال تهران ۱- پیروزی تهران۱ امید روانخواه جمعه ۲۷/مهر/۸۶ استقلال تهران ۱- پگاه گیلان۰ میثم منیعی جمعه ۴/آبان/۸۶ استقلال تهران ۱- ابومسلم خراسان۱ فرهاد مجیدی سه شنبه 1 آبان1386 :: 9:53 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
میام دورت بگردم میگی گشتن نداره تو میدوونی ، چه کردی که این دل بی قراره سرم با دلبریهات چقده بلا آوردی دل من که نمی رفت به زور اوووومدی بردی یه دل نه صد نه عاشق ولی انگار نه انگار امون از دست این دل امون از دست دلدار سیــــــــــــــــــــــلام من ویومدم نه خوش خبر ، نه بی خبر ! همچین حالم خوبه ، اوضاع هم که اصلا تغییری نکرده ، خب زیاد مهم نمیباشد ، اصلا تغییر بکنه که چی بشه !؟ مگه قرار بوده اتفاقی بیافته ؟ شرور خانووم فکرت جای خوف "بی جنبه می باشیم دیگه شنبه صبحی با خودم عهد کرده بودم که زودی از خواب پاشم نماز که خوندم ، ذکر یا وهاب باشه ذکر این هفته ، بعدش برم سروقت قرآن و همون آیه 32 تا 40 سوره نور ، بعدش یه کم خیالبافی های دخملانه ! بعدش هم یه ساندویچ درست کنیم و حاضر بشیم بریم اداره .... اما چشمتون روز بد نبینه نمیدونم همراه گرامی زنگ نخورد یا اینکه بنده خواب آلو صدای شو قطع کرده بودم و... "خواب موندم دیگه !" دخمل عموووووووو تو که میدونی دیگه چرا خواب موووووووندم آخه طبق معمول هی گفتم من خسته ام ، از صبح دارم تو کوه با یه شیب نه زیاد ملایم راه میرفتم از ساعت 5 تا 13 .... البته تقصیر خودم بود یه خواب موندن ساده که بیش تر نبود ، اما اینقذه پالس منفی واسه فضا فرستادم که دیگه شد شنبه بدشانسی ! راستی نیم روز وقت اداری بود که همکار معرف حضور تل زدن که خانوم .... ازدست من ناراحتی ؟ ببخشید من اون روز اعصابم خورد بود یه چیزی گفتم معذرت میخوام ! منم گفتم ناراحت که شدم اما خب فراموش میکنم ، گفت بچه ها میخوان عصر بیان خونه مون تو هم بیا . فیرپلی دیگه از شنبه که چیزی یادم نمیاد یک شنبه هم باز من پالس منفی فرستادم تو فضا و کمی تا قسمتی اوضاع قاطی بود ، از دست قوانین اداره تعاون عصبانی بودم که یا باید متاهل باشی یا اینکه مجرد بالای سی سال تا اسمت تو لیست اعضاء تعاونی مسکن به سازمان مربوطه رد بشه !!!!!!!! و خب ما که نه بابای هیراد میداشته باشیم و نه هنوز سنمون به سی سال قد میده ، درنتیجه با همه تلاش همکار اسبق "مرسی به خاطر لطفتون " نشد که ما خونه دار بشیم * یکی این وسط پرید و ایراد نطق فرمودن که تو خونه داری ، نمی بینی؟! دوشنبه اما خوب شروع شد ، از اینکه نماز خواب نمونده بودم خیلی خیلی خوشبحالم بود ، کمی کارای تو اداره رو هم جمع و جور کردم و یه حالی به کارتابلم دادم و از سین جین روسای کوچیک و بزرگ در مورد آمار خبری نبود خداروشکر. عصری هم رفتم خونه دختر همسایه و دور هم دوستان زمین شناس جمع شدیم "یه جمع چهار نفره " و خنده و صحبت و منم که از خدا خواسته با دخمل نازش "مهیان جون " کلی بازی کردم ووووووووووووای که چه بچه آرومی بود و سازگار ، قربونش برم من . و اما سه شنبه ! یه نیم ساعتی دیر رسیدم اداره ، گاهی آدم دلش میخواد تا لنگ ظهر تو رختخواب باشه بالاخره بعد ده روز که از ماه رمضون میگذشت امروز عصر رفتم باشگاه و یه ذره ماشین سواری و الانم که خونه ام و منصور داره میخونه : تا گفتی بازی گفتم میبازی با بدو خوبم گفتی میسازی ...... شب بخیر همسفرا _ |
||