|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
پنجشنبه 29 آذر1386 :: 9:15 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
بس پرسیدن کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میخوام یه هفته نامه بزنم بگم که کجا بودم و چه میکردم و ..... بماند یادگار !!!!!!! شنبه : 24/9/86 صبح مثل این کارمندای نمونه و مرتب و منظم با لباسای اتوکرده و تمیز و ادکن زده تشریف بردیم اداره ، و از اوونجایی که دهن روزه تشریف داشتیم "ریا نباشه " آبدارچی گرامی به دلیل میل نکردن چایی فرمودن اعتصاب دارین ؟! اداره که تهطیل شد آمدم خونه و رفتم تو کرسی (تا خرخره) و خوافیدم تا خود افطار که هیچ تا نیم ساعت بعد ِ اون ، که مامی اوومدن و ما رو از خواب ناز بیدار کردن ناهار چلو مرغ داشتیم ولی من افطاری نون و پنیر و شیر خوردم و اوونا رو گذاشتم واسه سحری (کی حال داره سحری درست کنه !!!) هنوز سفره افطار برچیده نشده بود که پدر گرامی تشریف فرما شدن با یه عالمه گوشت مرغ و شیر و به قولی دردسر ! تا واسه بابا ناهار ! آوردن که بخوره ، مامان ترتیب شیرها رو دادن و برای درست کردن ماست آماده اشون کردن و دوتایی نشستن باهم دیگه مشغول خورد کردن گوشتا شدن که عمو جان آمدن به احوال پرسی بابا ، منم از فرصت استفاده کرده فلنگ رو بستم و رفتم بیرون واسه خرید ضروریات ....سه تا مغازه رفتم و یه دوری هم با ماشین پدر جان در خیابان بزرگ رحیم آباد زدیم و یه سرو گوشی به آب دادیم و اوومدم خونه . اه که این سریال ساعت شنی تکراری بود و بد رقم حال منو گرفت (فکر کنید منی که اصلا TVتماشا نمیکنم تا اوون موقع شب بیدار موندم و تازه باید که سریال تکراری نگاه کنم ) . ساعت هنوز 00:00 بامداد نشده بودم که سحری رو خوردم واوومدم تو کرسی ،وقت خواب بود دیگه . یکشنبه 25/9/86 بازم اول مثل بچه آدم تشریف بردیم سرکار ، به نماز جماعت که نرسیدم اما به صورت انفرادی ولی اول وقت "ریا نباشه " نماز خووندم و بعدش هم واسه برنامه افطاری که دعوت شوکو بودم کلی قرار مدار گذاشتیم که کجا و کی و چه طوری و اینکه من چی دوست دارم وچی باید که بگیره برام ! وقتی رسیدم خونه یه تل به باربی زدم که بمون خونه من خودم میام دنبالت بریم بازار ، بعدش هم که یه سری اتفاقات ناخواسته افتاد که نشده دعوت شوکو باشم برای افطاری و اما بالاخره خدا که منو دوست داره و نمیذاره که من گرسنه بمونم ، باربی عسیسم منو بردن یه ساندویچی و یه همبرگر زدیم تو رگ (نوش جانمون و جای شما هم خالی بود ) و از اوونجا رفتیم بازار به خرید یه پالتو شیک . یه مغازه تو پاساژ سادسی بیده که یه پسره خیلی خیلی بی تربیت و بی جنبه توش بود و دیگه من و باربی رو حسابی کلافه کرده بود ، طفلی باربی اسیر شده بود همش این مدل می آورد همش اوون مدل و ..... نشسته بودم رو صندلی که باربی از اتاق پرو بیاد بیرون ، پسره اخمق میگه شما پالتو تونو ازکجا گرفتن ؟ چند گرفتین و.... خوب شد یه زن وشوهره اومدن و بی خیال ما شد و تونستیم بیایم بیرون از مغازه ، به قول باربی اگه تازه یه چی به درد بخور هم داشت ازش نمیخریدم بس بی ادب و پیله بود از باربی که جدا شدم سرو کله شوکو پیدا شد با یه بغل افطاری ، حالا با چه رویی بگم من افطار کردم ....افطاری رو ازش گرفتم و چون موندنی بود گذاشتم واسه فرداش و ازش تشکرات ویژه نمودم . جده خانوم گرامی شب خونه ما بودن و مامان هم داشت کوکو سیب زمینی درست میکرد ، نشستیم یه نصفه شامی خوردم و رفتم بخوابم تا بشه که سحری بیدار شد ... آهام تا یادم نرفته جده یه دعایی به اسم یاسین مغربی آورده بودن که از توش رد بشیم و دعا بکنیم و اینکه دعا رد خور نداره و بی جواب برنمیگردی ....وضو گرفتم و قبل نماز منم کلی دعاو آرزو و...(خصوصی میباشد ) دوشنبه 26/9/86 ساعت 4:20 واسه سحری بیدار شدیم (من و مامی ) من ماهی پلو ناهار دیروز رو خوردم و مامی هم کوکو و نماز خوندیم و لالا اما صبح خواب موندم و یه نیم ساعتی دیر رسیدم اداره ، بازم کارای اداره تا آخر وقت . اوومدم خونه نماز کردم و لباس پوشیدم که برم زیارت آل یاسین مهدیه که اونقده تاکسی دیر اوومد که حتی به آخر دعا هم نرسیدم ، بعدش رفتم در خونه زهره ، بین راه به زهرا رسیدیم و تصمیم بر این شد که بریم پیتزا باران طبقه فوقانی شیرینی فروشی کرمانی ، زهره فلاسک چای آورده بود و خرما ، منم که شیر ی که روز قبل شوکو برام آورده بود آوردم تا با اوون افطار کنم و ثواب باز کردن روزه من نصیب شوکو بشه .(یه موضوعی هست که من به ندرت رفقام با هم سازگار میشن و این شد که به شوکو میگم بیا تو هم خوش میگذره میگه نمیشه خوشم نمیاد به مذاقم جور نیستن . تقصیر من این وسط چیه یه خردادی با همه نوع سازگاری مفید ولی دست اخر کار خودمو میکنم تا پیتزا آماده بشه سه تایی کلی بحث کردیم و حرف زدیم و خوش گذشت . وقتی رسیدم خونه دیدم اهل خونه میخوان برن پرسه قبل عید قربان پسرهمسایه ، فینگیل میگه هرچی میخوای واسه سحریت از قابلمه ناهار بردار که میخوام بقیه اشو بخورم منم که نمیخواستم سه شنبه روزه بگیرم (آخه میدونید یه جورایی بی حال میشم وقتی روزه ام و کمی از کارای اداری عقب می موندم ) گفتم بخور من سحری نمیخوام . سه شنبه 27/9/86 عجب روزی بود ....یه نامه ابطال واسه وزارت خونه تهیه کردم (البته با اجازه صاحب سند ) ، آمدم خونه رفتم به خودم رسیدم و همچین تمیز و خوش بو شدیم ، وای وای فیش تل و همراه اوومده بود ، خونه 51هزار و همراه 10400، حالا من که از حقوق خودم میدم مال بقیه هم بیشتر اومده بود و هم خودشون درآمدی ندارن که ، پس باید که ددی بده و همه منتظر بودیم که ددی بیاد و طوفانی بشه اساس !. ددی امد هیچی نگفت (آرامش قبل طوفان ) ولی فکر کنم یه فکرایی داره و یه آشی براشون پخته با یه وجب روغن ، اگه از 6دی ماه کسی تل خونه رو جواب نداد بدونید که به علت بدهی در حال حاضر امکان برقراری ارتباط امکان پذیر نمی باشد . کارت پایان خدمت جینگیل حتمنی شیرینی داره دیگه ؟! رفتیم پیتزا صدف تو خیابون معلم و عشق و صفا (من و جینگیل و فینگیل و خانوم کوچولو و پسرشجاع ). البته ناگفته نماند که به پیشی هم گفتیم بیاد ولی گفت میخوام برم خونه دائیم و نمیام ... چهارشنبه 28/9/86 ساعت 6:23 با کلی زور و زحمت از تو کرسی اوومدم بیرون و هول هولکی وضو گرفتم و نماز صبح خوندم و دیگه کم کم لباس پوشیدم و آماده شدم که همکاران گرامی بیان دنبالم و بریم ماموریت . ساعت 14:42 رسیدم خونه : سلام ، من ناهار نمیخورم ، سویچ ماشین رو برداشتم ، بابا من میرم استخر .... وای جاتون خالی عجب چسبید حدود 2:30 اوونجا بودم ، این سونا بخار خیلی باحاله ،جکوزی هم اونی که آبش داغه خوشمان میآید ....اوونقده اونجا مونده بودیم که روم به دیفال حالم بد شدو و... رسیدم خونه خواستم نماز بخوونم که گفتن برو دنبال جینگیل اداره است ، بیارش که قراره بریم خونه اوون یکی دوستش پرسه قبل عید قربان شب قراره بود واسه آبجی خانوم شب چله ای بیارن و مهمون هم داشتیم ، مامان میگه قربون دخترای قدیم که کمک حال ماماناشون بودن و همه کارای خونه رو میکردن ، منم حاضر جواب گفتم واسه من که نمیخوان شب چله ای بیارن واسه اونی که میخوان بیارن بگو بیاد کمکت کنه ، چرا خونه نیست همین یه شب حالا اگه ده دقیقه دور از شوهر جان باشه اتفاقی نمی افته .... ووووووووووووووووای اینقذه پسته خوردم که قیافه ام چند روز دیگه دیدنی خواهد بود . پنج شنبه 29/9/86 سحر به اتفاق مامی بیدار شدیم من نون و پنیر و شیر خوردم مامی هم استانبولی پلو ، نماز و باز لالا تا ساعت 7 که دیگه باید آماده می شدم واسه اداره . الانم اداره ام و یه فرصت کوچولو دست داد که اینا رو تایپ بنمایم قراره امروز بریم به اتفاق دوسه تا از دوستان به مراسم پر فیض دعای عرفه در مصلی شهر بیرجند (التماس دعا ) . فردا هم که عید بزرگ قربان میباشد و شوهر عمه گرامی میخواد گوسفند قربونی بکنه و این میشه که فردا شب مثل سال قبل ما خونه عمه خانوم دعوت گوشت داغ می باشیم و خب چون شب چله هم هست بساطی به پاست در خانه عمه خانوم ، همه دور هم صفا یی خواهد داشت واسه خودش. دیگه باید برم به کارام برسم . شاد باشید و خدانگهدار همه گی. راستی تفال به دیوان خواجه شب چله یادتون نره سیلام رفقا
اول توجه توجه توجه حلول ماه مبارک ذی الحجه مبارک میباشد یه دوست به اسم شهرزاد قصه گو که تصمیم گرفته هزار ویک شب قصه بگه (البته یه خط در میون منم یه چند وقتیه که می بینم نه خیر بی همنورد عسیس تبرت تیز که نکردی ، هیچ ! از کند هم کند تر شده ، خیلی وقته از سفرم به سمت ملکوت الهی عقب موندم حالا بحث اینجاست که اگه مثل یه موج سینوسی باشی خیلی خیلی بدتره از حالتی که حالا ده پله بری بالا دو پله بیای پائین ، حتی بدتر از اینه که دو پله بری بالا ده پله بیای پائین ، در هر دوی این حالات بالاخره یه اتفاقی تو زندگیت افتاده و دچار روزمره گی نیستی که ... اما قضیه این موج سینوسی و این دو پله بالا دوپله پائین و هویجور ادامه دار یعنی که درجا بزنی ، حالا دوی درجا تو باشگاه حداقلش باعث کاهش وزن و خوش اندام شدن میشه که منم واسه خودم یه عالمه تصمیمات عجیب غریب گرفتم که نگو و نپرس ،الانم هم تو دوران ریاضت می باشم ، سخته روزتو با یه دونه مغز بادوم (من باب مثال گفتم ، خودتون بگیرین دیگه ) سر کنی ، گاهی میشه که یواشکی میری سروقت یخچال و ناخونک می زنی دیگه ، خاصه اینکه ناخونک زدن عادت از بچه گی تا حالات باشه . اما خدائیش دوسه روزی میشه که پیشرفت کردم ، (طفلی شوکو نیست بگه بیاین از دل من بپرسین !!! دیشب به زهرا و زهره تل زدم اگه بشه به فروغ و پیشی هم خبر میدم که دوشنبه بروبچ بیاین روزه بگیریم و قبل افطار بریم مهدیه زیارت ال یاسین و واسه افطار هم بریم یه جایی دور همی افطار کنیم . "عجب افطاری بشود ها " یه سوال ؟ : شما هم مثل من خوددرگیری دارین ؟ تو بررسی نامه اعمالتون ؟ تو نحوه عبادتتون ؟ تو روزمره گی هاتون ؟ تو تکالیف واجبتون ؟ تو حلال و حرووم ؟.... کاش مثل قدیما هنوز قبح خیلی کارا جلوم از بین نرفته بود ! کاش ...... هر کی راهی بلده تا به سمت ملکوت یه قدم نزدیکتر شد به منم بگه ، از این مدل تقلبها رسوندن خدا قبول میکنه و تازه یه اجری برا شما در نظر هم میگیره ها ،نگی نگفتی ... آبی اهل خرداد_ پنجشنبه 15 آذر1386 :: 9:9 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
امام صادق (ع) فرمود: كسي كه نمازهاي واجب را در اول وقت ادا كند و حدود آنها را حفظ نمايد، فرشته اي آن را سپيد و پاكيزه به آسمان بَرَد. نماز (به نمازگزار) گويد: «خدا تو را نگاه دارد، همان گونه كه مرا نگاه داشتي؛ مرا به ملكي بزرگوار سپردي.» و كسي كه نمازها را بي سبب به تأخير اندازد و حدود آنها را حفظ نكند، فرشته نماز او را سياه و تاريك به آسمان برد در حالي كه نماز با صداي بلند به نمازگزار گويد: «مرا ضايع كردي، خداي تو را ضايع كند آنچنان كه مرا ضايع كردي.» آداب الصلوه ص 3 در روايتي آمده است: اگر ميل داري با خدا صحبت كني، نماز بخوان و اگر ميل داري خداوند با تو صحبت كند، قرآن بخوان. جلوه هاي رباني ص130 «حذيفه» مي گويد: هر گاه براي رسول خدا (ص) كاري سخت پيش مي آمد، آن حضرت مشغول نماز مي شد و آن كار بر وي آسان مي گشت. كشف الاسرار ج1 ص170 امام حسن عسكري (ع) فرمود: زماني كه بنده به طرف جايگاه نمازش مي رود تا نماز بخواند، خداي عز و جل به ملائكه اش مي فرمايد: «آيا بندة مرا نمي بينيد كه چگونه از همة خلايق بريده و بسوي من آمده است، در حالي كه به رحمت و جود و رأفت من اميدوار است؟ شما را شاهد مي گيرم كه رحمت و كرامت خود را مخصوص او گردانم.» جامع احاديث الشيعه ج4 ص 22 پيامبر اكرم (ص) فرمود: جبرئيل آنقدر مرا به نماز شب سفارش كرد تا اين كه گمان كردم، نيكان امتم شب را نمي خوابند؛ مگر اندكي از آن. كنزالمعال ج7 ص 790 دوشنبه 12 آذر1386 :: 9:54 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دی شب هوای خیلی خیلی سرد بود ، یعنی مشهد برف اوومده سرماش اینجا اوومده !!! همیشه همین طور بوده ، خب اوونوقتا اونا مرکز استان بودن دلمونو اینجوری راضی میکردیم که مرکزی گفتن و شهرستانی گفتن ، ولی الان چی ! حالا دیگه ما مرکز شدیم چرا سهمیه برف و بارونمون بازم میره اوونجا و سرما و خشکی هوا میاد اینجا ! بی خیال ساعت نه و سی و سه دقیقه روز دوشنبه است ، هوا ابری و گرفته ، منم که سرما خورده و مریض احوال .... تازه ریا نباشه دهن روزه هم تشریف داریم ! یه هفته ای میشه که همچین آسمون دلم سر یه ماجرایی که میتونستم اصلا خودمو درگیرش نکنم ابری شده و اگه از ترس گوشمالی ها شوکو نبود یه چشمم اشک می بود ویکی خون ! اوضاع اداره هم ای بد نیست ، کارام طبق معمول روی هم تلنباره و من گاهی مجبورم بعداز وقت اداری بمونم و کارامو به روز کنم . دیشب از تب خوابم نمیبرد ، یه سیب و نارنگی و یه لیوان آب و یه بسته قرص سرماخوردگی بزرگسالان بالا سرم بود تنها بودم ، زیر کرسی ، از همه این شبا بیشتر احساس تنهایی میکردم ، دلم بدجور گرفته بود دلم میخواست بشینم پای سجاده واینقده الهی العفو بگم که مرحمتی بکنه و گشایشی بشه ، پرونده اعمالم خیلی سنگین شده ،ازخودم شرمنده ام اوونوقت از خدا ..... فکر کن چه روزگاری دارم یادمه بهش میگفتم که مگه نمیتونی ؟ می تونی ، هر کاری از تو بر میاد ، توانایی هر کاری رو داری ....یعنی تو این هشت سال یه بار اوون بنده های خاص تو که به درگاهت راه یافتن ، توی این هشت سال یه بار فرشته هات ازت نپرسیدن که این بنده چی میخواد اینهمه اصرار و از تو اینهمه انکار ؟! چه دلی داری تو ، چه بزرگ ............. شاید اسمشو کفر بذارین ، عصیان بذارین اما بقول معروف اوونی که زبان سرکشی داد خودش بساط توبه هم مهیا میکنه تازه اشم من بنده هیچ راه گریزی از تقدیر نوشته شده اون ندارم ، به ناچار اگر که دلخواهم نباشه باید که تن بدم ، پس زبون داده که حرف بزنی ، اشک داده که خالی بشی ته ته این سرکشی دامن پر مهر خودشه و دست نوازش خودش.... یادم نی کی خوابم برد ، اما به جز همون سه – چهار قطره که آبدار و روون از گونه هام جاری شدن رو بالش دیگه گریه نکردم ، خوابم برد خواب میدیدم رفتیم خارج شهر یه باغ خیلی سرسبز و پر از درخت ، یه جوب آب وسطش هست ، کفشام پاهامو میزنه ، میگفتم بابا بیاد باهاش برم یه جفت دمپای بگیرم دنبال آب قابل شرب میگشتیم ،یکی گفت اون بالا ، ابتدای باغ یه چشمه هست که آبش خوردنیه بعدش دیدم یکی میخواد که منو ببینه ! یعنی کی میتونه باشه ؟ ......................................................................................................... حالا هر کی (فکرت جای خراف نره صبح شده بود ، باید که پا میشدی ............... آبی اهل خرداد _ جمعه 9 آذر1386 :: 11:4 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
یه سال پیش تو شهریور ماه بود (آواخرش) یه روز عصر زن پسرخاله مادربزرگ و دخترش(ث) اوومده بودن خونه ما مهمونی زنونه عصرگاهی ، آبجی خانوم با (ث) یه کاری داشت رفته بودن تو آشپزخونه ، منم یادم نی چی کار میکردم ولی تو اتاق پذیرایی بودم و حوصله این دوتا رو نداشتم ! دوسه شب قبلتر واسه آبجی خانوم خاستگار اوومده بودش (همین پسر شجاع که الانه داماد ما می باشند ) تا (ث) رفت تو آشپزخونه ودسته گل رو دید پرسید هام ! چه خبره ؟ منم گفتم به من مربوط نمیشه ، برا من خبری نیست ! وخب اوونم دوهزاریش راست گرفت دیگه . ازخونه ما که آمده بودن بیرون ، (ث) به مامانش جریان رو میگه و اوونم گوشی تل رو برمیداره و میگه ما فکر میکردیم اول قراره دختر بزرگتون روشوهر بدین و بعد کوچیکه واسه همین چیزی نگفتیم ما دختر تون رو واسه پسرمون درنظر داشتیم و پسرمون از دخترشما خیلی خیلی خوشش میاد و ..............(از این اراجیف دیگه ) بعدش باز عمه خانوم این آقا پسر زنگ میزنه خونه ما و میگه که تو این دوره زمونه دخترا از عقد در میان و بایکی دیگه ازدواج میکنن والان که اتفاقی نیافتاده و فقط یه خاستگاری ساده بوده و شما هم که هنوز قول وقراری نذاشتین و ........بهتره که بی خیال اونا بشین و دخترتونو بدین به برادر زاده من ! خلاصه اینکه قضیه کش دارشد و از طرف اونا هرچی دلشون خواست گفتن ! و ما هم طبق معمول و به عادت بزرگ خانوادگی مون (ا ِ هم یه ماه و نیم دیگه یعنی دوسه روز از عید فطر که گذشته بود مصادف با 4آبان ماه 85 آبجی خانوم و پسرشجاج ازدواج نمودن . قابل ذکر می باشد که مادر بزرگ من به دلیل هم سن و سال بودن با خاله اشون ، تونسته بودن که بابای این اقای (ی ) رو در شیر سهمیه بابای من شریک کنن و به نوعی بابای آقای (ی ) عمو ما حساب میشوند . الان بعد از یک سال و چند ماه از اوون ماجرا ما دو شب پیش رفتیم خونه اوونا مهمونی . یعنی تو ماه رمضون بابا گفت که بهتره که دیگه قضیه دلخوری تمام بشه و مهمونی هامون از سر گرفته بشه . آخه میدونین ما وقتی می ریم روستا این عموی رضاعی میاد دیدن ما اوونجا و یا اینکه تو مهمونی ها و مجالس مشترک خانوادگی همه با هم حرف میزنن و به قولی خودشونو به کوچه علی چپ میزنن که نه انگار چیزی بوده و اونا گنده تر از دهنشون حرف زدن . تقصیر خودشون بوده اینقده واسطه جهت به هم خوردن خاستگاری و جواب رد دادن آبجی ما فرستاده بودن که تمام فامیل از جریان با خبر شده بود، ما که چیزی نگفته بودیم ...... اما مامان گفت که لازم نیست ما بریم اوونجا ، که چی بشه بریم خونه اشون ، از خودشون باور میکنن و.... بعد یه ماه پیش داداش من (جینگیل) در یک اقدام تاسف برانگیز تصادف میکنن تو جاده خوسف – کرمان (اونایی که میدون جاده خیلی خیلی مرگباری می باشد این جاده ) و دوتا از دوستاشون تو این سانحه دلخراش از بین میرن و میمونه راننده و داداش من ، باتوجه به اینکه راننده کمر بند نداشته بیده و مقصر این ماجرا هم بوده هم از نظر روحی هم جسمی هم مالی آسیب زیادی می بینه ، ولی خدا رو شکر (هزار هزار مرتبه شکر ) داداش من فقط کتفش میشکنه و از نظر روحی ....(دوتا از صمیمی ترین دوستای آدم جلو چشم آدم جون بدن ، کم نیست ، اونم یکی شون که از وقتی دنیا اوومدن با هم دوست بودن و همسایه بودن ) خلاصه یه ده روزی خونه ما برو بیایی بود هر کی میشنید که دو جوون تو جاده کشته شدن و یکی از چهار سرنشین ماشین جینگیل بوده خب نگران میشد میامد سر میزد واحوال می پرسید و .... این شد که یه شب این عموی رضاعی تشریف آوردن خونه ما به عیادت داداش با یه جعبه شیرینی ، خانومشون به دلیل جمع آوری گل زعفران در این فصل در روستا به سر می بردند. آخر شب بابا به مامان گفت اوونقده نرفتیم که خودشون اوومدن ! مامان هم گفت این طور ی بهتر شد !!!!!!!! ************************* دوسه شب پیش پسر عمه بابا تل زده خونه مون و با بابا هماهنگ کرده بودن که بریم اوونجا ، و منم اون روز عصر خونه اقلیما مهمونی بودم بعد مدتها ! ماشین هم نبرده بودم و وقتی تل زدم که بیاین دنبالم بابا گفت خودت تاکسی بگیر بیا منم بهانه دستم اوومد که پس من مهمونی نمیام منتظر میمونم شوهر فیروزه بیاد دنبالش منم برسونه خونه ! حالا این حرف من یه جنجالی تو خونه به پا کرده بود که نگو و نپرس ! طفلی بابا چهار تا بچه بزرگ کرده و عمرشو تلف اوونا کرده به اضافه یه داماد که دارن ، حالا یه شب میخوان برن مهمونی باید تهنایی برن و هیشکی با هاشون نمیاد ! مامان میگفت اگه بدونی وقتی داداشا گفتن نمیایم بابات داشت سکته میزد ! یهو تل من زنگ خورد کجایی ؟ چهارراه 15 خرداد ، بیا سرکوچه جای سوپر واستا ما اومدیم دنبالت ! دیگه راه فراری نداشتم که نداشتم باید که میرفتم مهمونی ،اوونم کجا خونه عموی رضاعی ! این وسط آبجی خانوم هم به همراه من و فینگیل و احتمالا جینگیل مسیج زده که نرین اونجا و خودتونو کوچیک نکنید و اونا تنهایی اوومدن چرا شما خانوادگی برید و....... تازه اینجا رو داشته باشید : به مامان میگم هر جا میرید حتما باید منم باشم ؟ مامان میگه که تو بابا ت رو بد عادت کردی هر جا میگه بیا میری ، اصلا چه معنی میده بچه همه جا دنبال مامان و باباش باشه ! بیا از خودگذشتگی کن ! ******************************* عجب ماجرایی ، حالا یکی نیست بگه اینا به ما چه مربوطه ، خب همش که نباید حرف مربوط دار بزنم ، 40روزه هیچی نگفتم دلم خواست پر حرفی کنم . آبی اهل خرداد _ نیم روز چهارشنبه ، مسئول محترم امور اداری سازمان محترم بنده رو به اتاقشون فراخووندن و منم رفتم ببینم چه خبر میباشد !!! یه نامه از استانداری اوومده بودش که یه کارشناس ترجیها ً مجرب به کامپیوتر واسه بررسی نامه های شکایات به ریاست جمهوری برای ستاد میخواستن و رئیس محترم سازمان اسم منو رد کرده بودن . صبح روز 5شنبه رفتم هلک هلک استانداری ، دفتر مدیرکل محترم ...... و رئیس دفترشون گفتن شماره همراهتونو بدین خودمون خبرتون میکنیم ، منم برگشتم اداره . و اما صبح روز شنبه ،مسئول دفتر سازمان خودمون تل زدن اتاقم و گفتن خانووم .... لطفا سریعاً خودتو برسون فرمانداری . منم رفتم دیگه ، گفتم خب دوسه روزی طول میکشه برمیگردم وباقی کارامو انجام میدم . ولی اما ن از دست این مردم که چه همه درد دل داشتن ، اگه میدیدن چه همه نامه ، چه همه حرف ، چه همه نبوغ !!!!!!!!!!! این شد که من طفلی دو هفته تمام تو ستاد موندم و نه تعطیلی دیدم نه جمعه نه حتی یه فرصت کوچولو واسه سر خاروووندن ! همش نامه باز کن ، نامه بخوون ، ارجاع بده به اداره مربوطه .... 90%یا کمک بلاعوض میخواستن ، یا وام با بهره کم ، یا کار ، یا خوونه بعضی هم فقط ابراز احساسات بود بعضی از رئیس جمهور کامپیوتر میخواستن از همه جالب تر نامه یه پسمل بچه بود که گفته بودش : آقای رئیس جمهور یه ماشین ماکسیما میخوام ، یه خونه چهارطبقه تو خیابون محلاتی ، یه حقوق ماهیانه 160هزار تومنی !!!!! یکی هم بودش که گفته بود : یه سیم کارت ایرانسل با شارژ و گوشی میخوام ************************* البته این دوهفته واسه من خیلی مفید بود چند تا دوست پیدا کردم که یکی از یکی بهتر بود قربون شوکو برم هر روز تل میزد و صبح بخیر میگفت و نمیذاشت زیاد دلتنگ بشم . ************************* فرصت بشه دوسه تا نامه جینگولی عکسشون با موبایل گرفتم میذارم تو وب ببینید جمعه 2 آذر1386 :: 11:29 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
یه صبح شنبه دلپذیر بعد دوهفته کار طاقت فرسا و دوری از دوستان وب لاگی ، همچین ذوق زده درضمن از اوونجایی که کار زیاد سرمان ریخته بودن همکاران گرامی ! خب کارتابل من به دلیل دو هفته غیبت محتوی 71 نامه دارای اقدام شده بود !!!!!!!!!!!! جمعه هم چون همه اهل خونه رفته بودن خارج شهر و من طفلکی تو خونه تنها بیدم ، ناهار واسه شکم مبارک درست ننمودیم چه رسد به حوصله داشتن جهت تایپ شوله قلمکار ذهن سرکار علیه خواستیم متفاوت عمل کنیم واز عرفان خانوووووووم گل و گلاب چیزی ننویسیم این شد که از شاعر عاشقانه های دبیرستانی مون یه شعر خوشمل گذاشتم .......... " عشق را ای کاش زبان سخن بود ..." غافل از اینکه با ارتباط به قالب جدید ممکن می باشد که بعضی دوستان خوشبین نه جانم از این خبرا نیست ، حوصله دارین شما ها هم ! حالا هر وقت بابای هیراد اوومد بی خبر نمیذارمتون ، چه عجله ای دارین شما ها ! و اما جای همه گی خالی خالی ، شب تولد امام رضا (ع) تازه اشم یه پسمل چشم دکمه ای مو ویز ویزی اونجا دیدم بخل یه خانومه بود و واسه مامانیش بی قراری میکرد عین هو بردووای شرور جوووون بود... مینتظر بمونید براتوون از این سه هفته غیبت میگم حالا . الانم باید برم لباس بپوشم که ساعت 12:30 تمرین داریم سالن حجاب ، خانومای سازمان یه تیم والیبال تشکیل دادن و منم شدم مربی و سرپرست و لیبرو و بازیکن و......خلاصه واسه خودمون کسی می باشیم دیگه. مراقب خودتون باشین دوستان. |
||