قله نشین
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف....
نچ
هميشه،
همين هميشه بوده وُ
هميشه،
همين هميشه خواهد بود.
هيچ اتفاقی نيفتاده
هيچ هنوزی نبوده.
هيچ رازی رخ نداده است.
نه دليلی برای دويدن
نه علامت ِ عريانی که آمدن،
آمدن ِ آدمی را چه سلامی
آمدن ِ آدمی را چه عليکی؟
*
من نمیدانم اين واژههای برهنه
از کجا
به اين کرانهی بیبشر آمدهاند.
سوال میکنم
آيا ميان ِ از هر چه مرگ وُ
از هر چه حضور،
راهی برای گريختن از آن پرسشِ پردهپوش
پيدا نيست؟
ناتوانتر از تکلم ِ اين حيرت ِ عتيق
تنها منم
که پرده پرده به میفروش ِ هزارهی شيراز پناه میبرم.
*
ديگر نه سال و ماهی که چند وُ
نه چراغ و چارهای که راه.
*
هی هنوزِ هميشه!
به من چه که اين چراغ شکسته وُ
اين جهان ِ خسته ... که بیجواب.

هورا هورا ما دوباره باز میگردیم به خووونه خودمون
وای که اصلا اصلا مستاجر بوودن فاز نمیده وهمچین ادمی حس بدی داره ، فکر کن رو بالش یکی دیگه سر بذاری ، پتوی یکی دیگه رو رو خودت بکشی ، تو فضای یکی دیگه نفس بکشی و..............
یه چند وقتی میخواستم که نباشم ، یعنی حس میکردم به یه فضایی احتیاج دارم که وقتی مینویسم کسی توش سرک نکشه ، از وول خوردن ادما تو دنیای خودم خیلی متنفرم شدیدا
دقیقا این سومین مرتبه است که میرم یه گوشه دنج جل و پلاسمو پهن میکنم و فقط واسه خودم بنویسم بی هراس خوندن فامیل و دوست و آشنا و همکار و.....
بعدش این مدت نبودن من حمل بر مشکوک بودن و متحول شدن و ..... شد که به قول زهرا بهتره که شفاف سازی میکرده باشی تا کسی نتونه حرفی غیر از واقعیتی که هست بزنه
من تو این یه ماهه که از غیبتم میگذره کمی خواستم از دنیای واقعی ادما دور بشم ، یه دنیای فانتزی که متعلق به خودم بود رو برای خودم طراحی کردم و خیلی چیزا یادگرفتم ، اوونقدر که انگار تجربه ای چند ساله کسب کرده باشم...
* اصلا هم مهم نیست که چقده تیکه وکنایه و طعنه شنیدم ، چون من خودم به خودم اطمینان دارم و تا جایی که خدا پشت و پناهم باشه و ایمانم یاریم کنه اشتباه نخواهم کرد.
* مهم نیست زندگی تا چه حد از ما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما به دوستی احتیاج داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
* من دیگه هیچ جایی تا اطلاع ثانوی نمیرم ،خواهش میکنم اگه کسی فکر میکنه دست نوشته های من خطاب به اوونه و دلخور میشه بهتره که علامت ضرب در سمت راست مانیتورشو بزنه و به خودش زحمت خوندن خزعبلات منو نده
آبی ِ اهل ِ خرداد _ عمر غصه هاتون کوتاه

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد.
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد. حالم را به هم می زد.دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خرند.
از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت ها کنار بساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود .دور از چشم شیطان! آن را توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یه بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان جا بی اختیار به سجاده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.
| Design By : Night Melody |


