قله نشین
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف....

دنیا اوونقد ه که ما سخت میگریم سخت نیست
تو این رو یادگرفتی و همیشه بهش عمل میکنی و من هنوز تو یادگرفتنش ، تو هجی کردنش لنگ میزنم !
ولی آخرش که چی یاد خواهم گرفت ، شاید خیلی خیلی بهتر از تو ![]()
سال 86 نه میگم تلخ نه میگم شیرین اما داره تمام میشه و من هنوز در خم همون کوچه بن بست هستم
یادمه 86 با یه عالمه عروسی دوست و آشنا و فامیل اوونم پشت سرهم شروع شد (یعنی همش شادی و خنده و جشن وپایکوبی ) و لی این روزای اخری............
خیلی دلم گرفته ، پاک بهم ریخته به نظرمیام
یه سردرد که دیگه یه ماهه شده رفیق دم به ساعتم !
خسته ام ، نیاز به استراحت طولانی دارم ، بی حوصله ام
وای که عجب 86 پر فراز و نشیب بود ، اووووووووووه یه عالمه ابراز عشق و احساسات و از این حرفا دیگه
به نظر شما چند تا آدم خیز برداشتن که بله رو از من بگیرن و وسط راه جا زدن ؟![]()
من چیزی نمیگم خودتون خوب کلاهتونو قاضی کنید ، نه گله ای نیست ، اوونقده بار دلتنگی هام زیاد شده که از توانم خارجه ، میخوام بذارمش زمین
دیشب باز توتنهایی و خلوت واشک و آهم از خدا یه چی خواستم و با اینکه میدونم حماقته اما خواستمش
آدم باید دوتا گوش دراز داشته باشه که تو سخت ترین و تحت فشارترین شرایط بزرگترین و مهم ترین تصمیم زندگی شو بگیره و من یه چند وقتیه که حس میکنم گوشام ازحد معمول بزرگتر شده ، پس آماده ایم به سلامتی جهت اثبات خریت خودمون
شوکو عسیسم اوومده پیشم بهم دلداری بده و کلی منو سرحال بیاره ، قربونش برم![]()
ولی یه چیزی هست یه حس غریبی که الانه یه هفته میشه پر از انرژی ام یه جور امیدو سرزندگی که با همه این اتفاقات عجیب و غریب که دور و برم داره وووول میخوره من هنوز سرپام ![]()
انگار یه راهی برای خلاصی پیدا شده و من دارم از دورها می بینمش ، یه کم دیگه میرسم به این شاهراه و اوونوقت که من افتادم تو مسیر دیگه قل میخورم قل میخورم و می رسم به هدف ![]()
عید همه گی مبارک و امیدوارم سال خوب و خوش و به شادی و شادکامی![]()
حافظ به ادب باش که وا خواست نباشد گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

دوسه روز پیش ، یعنی صبح روز شنبه مامان و بابا واسه یه سی تی اسکن از ریه بابا رفتن زاهدان ، مامان سرما خورده بود ولی من اصرار کردم که با بابا بره اخه براش خوب بود مسافرت و یه چند روزی حداقلش کار خونه انجام ندادن واسه تغییر رو حیه اش مفیده
البته من دوسه روز قبل اصرار داشتم و هیچ هم خبر از سرماخورده گی پیش رو نداشته بیدم !
خلاصه مامان و بابا رفتن و من و داداشا موندیم ، ظهر روز شنبه که ماکارونی خوردیم و شام هم جینگیل سوسیس سرخ کرد و با فینگیل خوردن
با خودم قرار کردم ساعت 5:30بیدار بشم و نماز بخونم و برنج درست کنم واسه ناهار ،اما جاتون خالی ساعت 6:40یهو پریدم از خواب تند تند برنج رو شستم و گذاشتم کته بشه و بعدشم به فینگل پول دادم که یه تن ماهی بگیره واسه ناهار
جاتون خالی عدس پلو با تن ماهی داشتیم ناهار
شام هم که فینگل نیامد شب اصلا خونه و جینگیل هم نیمرو خورد ، منم نون و پنیر و گوجه فرنگی
اما واسه ناهار ظهر روز دوشنبه از شب قبلش من مرغ رو گذاشتم بپزه و برنج رو هم شستم و گذاشتم کمی خیس بخوره
صبح بلند شدم و آبکش کردم و ترتیب مرغها رو هم دادم به سلامتی و تشریف بردیم اداره
به فینگل میگم برو خیار شور بگیر که همبرگر سرخ کنیم و شام باشه این ، میگه من حوصله ندارم به جینگل تل بزن بگو سر راش بخر بیاره
منم تصمیم گرفتم که کوکو سبزی درست کنم ، تاحالا درست نکرده بودم ، وای همین که مایع کوکو رو ریختم تو تابه یهو وا رفت ترسیدم نکنه یه فوت استادی داشته و من نمیدونستم ! کم کم همینکه تخم مرغا پخت دیدم مایع خودشو گرفت و شد مثل همونایی که مامان درست میکنه
تازه جینگل هم خوشش امده بود و گفت خوشمزه است (آخه خودم کوکو پیازچه دوست ندارم و نتونستم مزه اش کنم )
ساعت نه بود که به بابا تل زدم کجایین گفت چهارراه غفاری ، سماور رو روشن کن و جامونم بندازین که هردو سرما خورده و مریض احوال میایم و تازه بخاری رو هم روشن کنید و بزنید روی دور تند که گرم بشه خونه .....
- عصر روز شنبه هر چی این فینگل و جینگیل خواستن منو دک کنن که برو بیرون یه هوایی بخور ، من اصلا گوش نکردم و تو خوونه بیدم و واسه خودم دوتا فیلم نگاه کردم : کیت و لئو پل و حکم
- عصر روز یکشنبه جینگیل داشت فوتبال پیروزی – پاس نگاه میکرد و من به هوای باشگاه از خونه اوومدم بیرون طبق معمول هر روزه ، ولی وقتی رفتم باشگاه دیدم هیشکی نیامده و فکر کنم بروبچ به مناسبت خونه تکونی و خرید عید تعطیل کردن ! در نتیجه به اقلیما تل زدم که من دم در خونه اتونم و در رو باز کن ، با هم از خونه اقلیما تا خونه ما پیاده رفتیم و حرف زدیم و بعدش من لباس عوض کردم و باز رفتیم خیابون معلم (هویجور پیاده ) تا نبش معلم 15 و از اوونجا باز اوومدیم به طرف خیابون مدرس و هویجور حرف میزدیم (به به ) ، بهدش رفتیم نظیف دوتا هویج بستنی سفارش دادم و بازنشستیم و حرف زدیم و خوردیم ، بعدشم دیگه اقلیما مجله گرفت و اومدم خوونه .
- عصر روز دوشنبه هم که قرار بود با عمه جون بریم استخر که چون بلیط استخر ویژه آقایون بید من دیگه نرفتم (عمه گفت بیا بریم ، ولی چون اگه میرفتم عمه پول منو حساب میکردم ملاحظه کردم و گفتم نه نمیام ) و نشستم فیلم نصف مال من نصف مال تو رو نگاه کردم و جارو کردم و ظرفای ناهار روشستم و شام درست کردم .
ساعت 9:30 هم مامان و بابا اوومدن و من همه چی رو تحویل اونا دادم و بعد تماشای سریال یک مشت پر عقاب رو نگاه کردم و خواب

رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم...چه دنیای رو به زوالی دارم...
مجنونمو دلزده از لیلیا..خیلی دلم گرفته از خیلیا...
نمونده از جوونیام نشونی...پیر شدم پیر تو ای جوونی......
بازی ترانه ها خیلی جالب بید یه جایی دیدم و از اینکه کسی ما رو دعوت نکرده کمی دلخور می باشیم ولی خب ما که خدای اعتماد به نفس می باشیم
، پس خودمان خودمان را دعوت می نماییم و بزن بریم به سرعت برق و باد ............
ما سیاوش قمیشی را دوست میداریم وهر آهنگش هم یه خاطره است و هزار اتفاق
تاک ؟!
عسل بانو (یاد همسفر سفر کرده بخیر ......)
محبوبه شب ( یه روزی توی کوه ، تو دامنه ارتفاعات باغران ، حوالی بند امر شاه همش اینو زمزمه میکردم...)
میخوام بیام خاستگاری نگو نه نمیشه : ( یاد صعود سبلان که هر جا نفس کم میاوردم میزدم این آهنگ و انگاری دوپینگ کرده باشی ، باز خرامان خرامان تا بالاها میر فتیم ...)
دویدیم و دویدم هیج جا رامون ندادن گفتن که توی جاده دونده ها زیادن : (یاد صعود شیرکوه یزد و MP3 که برام آوردی .....)
خوابیدی بدون لالایی و قصه .....(دانشگاه و باغ ماهان و اردوی انجمن عملی و......)
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم ......(یاد ...همه حرفا که آخه گفتنی نیست )
انگار نه انگار (این آهنگ تو گوشیم هست و هر وقت دلم میگیره و هوس شاد بودن و شنگول بودن به سرم میزنه گوش میکنم ! )
عروس گلم (کنج و شبانه و ......)
چند وقته همش دلم میخواد و هوس زمزمه این شعر رو دارم :
ای مه من ای بت چین ای صنم
لاله رخ و ماه جبین ای صنم
تا به تو دادم دل و دین ای صنم
بر همه کس گشته یقین ای صنم
من زتو دوری نتوانم دیگر
وز تو صبوری نتوانم دیگر
..................................
منم میخوام یه چند تارو دعهوت بکنم : ثمین جوونم ، آوامین خانوم ، سالادی مالزی رفته ، رزسفید عسیس و هلن خانوم
آبی اهل خرداد
– عمر غصه هاتون کوتاه
در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بياي»غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد.
آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»
ساعت 9:20 صبح روز شنبه اول هفته است و منم خوبم خدا رو شکر
دیروز مثل همه هفته های گذشته ما تمرین والیبال داشتیم و مثل همیشه هم خانومای محترمه سازمان تشریف نیاوردند تمرین و فقط فقط من بودم و لاله ، البته یه تیم هم آمده بودن تا از ساعت باشگاه ما استفاده کنند ! (اونا قدر میدونن )
باورتون شاید نشه من به جرات میتونم میگم یکی از حواس پرت ترین بازیهای عمرم رو انجام دادم ، یعنی اصلا حواسم تو زمین نبود می فهمیدم توپ داره به طرفم میاد و میدونستم مثلا حریف میگه حواسش نیست جا بدم یه امتیاز بگیرم ولی انگار نه انگار که باید واکنش نشون بدم !![]()
کمی تا قسمتی تحت تاثیر حرفای همکار گرام قرار گرفته بودیم که گفت دارن از تو همین اتاق برات پاپوش درست میکنن و زیرابتو میزنن و میخوان جلو رئیس سازمان خرابت کنند .............
همیشه از هر چی بدم میامده و کلا تو ذهنم فکرشو هم نمیکردم به سرم اوومده و از همون جا ضربه خوردم !
بگذریم ،من هنوززنده ام و هنوز سرپا هستم و تا هروقت که خدا نفس بده نفس میکشم و به همه اوونایی که میخوان تیشه به ریشه من بزنن زبون درازی میکنم ![]()
![]()
![]()
قربون خودم برم با این اعتماد به نفس
خدائیش من هیچ وقت جلو اینجور مسائل کم نیاوردم و از اوونجایی که سخت معتقدم خدا منو دوست داره یقین میدونم که به قول معروف هیزم کش جاش ته جهنمه ![]()
| Design By : Night Melody |

