تبليغاتX
قله نشین
درباره وبلاگ

من چله نشين بن ِ چاهم چندی...

غافل ز من اين قافله ها در گذرند

رفتند و دگر مسافر مصر نماند!

يارب!

که اگر نباشد آن واسط فيض

هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نويسندگان

قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
شنبه 31 فروردین1387 :: 9:46 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

دلبرکم چیزی بگو  به من که از گریه پـــُرم

 

صبح شنبه است ومن کمی تا قسمتی احساس تهنایی میکنم !

یه نظریه هست که می گن سال رو هر جور شروع کنی همون جور ادامه پیدا میکنه ، و من حالا هر چقده خرافی به این مسئله اعتقاد دارم

یادمه سال 86 که شروع شد ته ته دلم یه حسرت بود ، یه حسرت خیلی خیلی بزرگ ، حسرتی که هنوز که هنوزه وقتی یادش می افتم دلم کباب میشه

کلا سال 86 برای من پر از حسرت بود از همون اولش و تو هر فصلی یه حسرت بزرگ داشته بیدم که نگو و نپرس

از بهارش گرفته تا تابستون و آمدن نتایج آزمون استخدامی اداره و فوق لیسانس و ...، از پائیز و تصادف و مرگ دو تا از دوستای داداشم تا زمستون و مریضی بابا

شب جمعه بروبچ رو به پیتزا – ساندویچ " کاج " مهمان کردیم و با یه تیر دو نشان زدیم : 1- چون حوصله نداشتم مشهد واسشون سوغاتی بگیرم ، 2- سر سال ماه نو بالاخره باید که هم نمک شد ، بهدش اومدم خونه رفتم اتاقم از رادیو موبایلم دعای کمیل رو گوش کردم ووووووووووووووای جاتون خالی بعد از مدتها یه دعای از ته دل ، یه عالمه گریه خالصانه و یه عالمه خواهش

* گفتم خدایا شادی رو برگردون ، همون شادی گذشته ها وآرامشی که هر چند ما یاد نگرفتیم شاکر باشیم

* گفتم میخوام شادشون کنم ، به خاطر اوونا نه به خاطر من و طاعت اندک و گناه زیادم

* گفتم اینجا نیاز به معجزه تودارم ، قول قول که سخت نگیرم

* گفتم اینجا تو باغ گلهای تو ، یه علف هرزه روئیده که زیر سایه این گلا گم شده ، گفتم باغبون میخوام به ساق پای تو بپیچم و قد بکشم

جاتون خالی خیلی خیلی چسبید

اوووووووه که هنوز نرفته دلم تنگ شده ، خدا به خیر کنه

داشتم میگفتم حالا من سال 87  رو با سفر و دوری شروع کردم ، همش هم که یه چی میشه و یه نبودن ودوری اتفاق می افته ، چه شود عزیزی .....


 

ثمین خانوم جان الانه رئیس بزرگتر تشریف آوردن و یه فرمت دادن به من که طبق این و بر اساس این مسافت ها باید که به مراجعین کوپن بنزین داده شود و خانوم مهندس شما خودت مسئول می باشی ، پس حواست جمع باشه یا لیست تهیه کن و یادداشت کن و آمار دستت باشه .

دیدی من مسئول دادن بنزین به ملت دور و بر خودم (ارباب رجوعین اتاقمون ، البته شهرستان بیرجند ) می باشم

اینم یه درد سر تازه

عمر انتظارتون کوتاه _ آبی  ِ اهل  ِ خرداد



پنجشنبه 29 فروردین1387 :: 11:0 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

 

نیستیم ، نبودیم ، مشهد بودیم ، حالا هستیم ، اینترنت قطعه و نمیشه که آپ کرد!!!!!!!!!

ساعت به وقت اداری کمی تا قسمتی مونده به 8 میباشد ، کارتابل بنده بعد یه هفته نبودن پر از نامه های جورواجور می باشد ، رئیس گرامی فرمودن تل بزن به یه سری ارباب رجوع بیرجندی تا بیان سهمیه بنزینشونو بگیرن ، بعدش از اتاق رفت بیرون وگفت صبر کن تا من بیام بهت بگم به کیا تل بزن وشماره هم بهت بدم که دنبالشون نگردی ، والان من یه ربعی میشه نشستم و منتظرم

آهام داشتم میگفتم صبح شنبه به اتفاق مامان وبابا و عمو رفتیم مشهد ، ساعت 9:2 از پمپ بنزین پاسداران استارت زدیم و حرکت به سمت مشهد رضا (به به )

تا گناباد که بابا خودش رانندگی میکرد و وووووووووووووووای چه سرعتی ، شانس اوردیم پلیس جریمه نکرد چون هم بیشتر اوقات سرعت بابا غیر مجاز بیده و هم اینکه یه عالمه بابا توی گردنه سمن شاهی سبقت غیر مجاز میداشته باشند وتازه اشم به حرف هیشکی گوش نمیکرد که میگفت تو علائم رانندگی رو بلد نیستی واینجا سبقت مجازه !!!

خلاصه از گناباد قرار شد در مسیری موسوم به ریگ عمرانی (نی دونم درستش چیه ) من نشستم وقرار بود تا تربت من راننده باشم و خب کمی رانندگی در جاده وبا سرعت بالا و دنده 5 هم یاد بگیرم ، وای جاتون خالی چه کیفی داشت سبقت بگیری یهو یه ماشین ازجلو بیاد ، بامزه بود و ازهمه بانمک تر اوونجایی بودش که جناب پدر گرامی میفرمودن دنده رو بزن 5 سرعت رو زیاد کن ! حالا من 120-110 می رفتم ها ولی خب

بعد تربت حیدریه عمو پرسید میشینی هنوزم ؟ منم گفتم بعله که می شینم !

ووووووووووووای نمیدونین چه کیفی میداره تو تونل رانندگی کردن ، چه صفایی داره اووه چه بوق ماشینی چه هم چراغ اوونجا هست

من که خیلی خیلی صفا کرده بیدم

بعدش رسیدیم مشهد و خب یه راست رفتیم مهمان سرا و دیگه استراحت تا شب

شب رفتیم حرم و زیارت و عشق و صفا

صبح که پاشدیم قرار شد بریم الماس شرق ، حالا من هی بگم صبح تعطیله و هیشکی باورش نمیشد ! اولش رفتیم خیابون دانشگاه و مطب دکتر رو پیدا کردیم وبعدش رفتیم الماس شرق که تعطیل هم بیده و دوسه مغازه ای که باز بود هم بنا به دلیل اینکه من تنها بیدم ورفیق هم سلیقه ای نداشتم داخل نشدیم وفقط تماشا کردیم

اوه اوه جاتون خالی بارون باریدن گرفت

عصر من توخواب و بیداری بودم که مامان وبابا وعمو رفتن دکتر ،البته گفتن تو هم بیا ولی من نماز نخونده بودم و حسش نبودکه از تو رختخواب بیام بیرون!

اوونا که رفتن من به سولی مسیج زدم که عزیز بیا اینجا دیدن من که دلم برات تنگ شده و منم تنهایی نمیتونم بیام اوون سر شهر (بلوار فردوسی – چهارراه بهار....) حالا ما خیابون امام رضا دوسه کوچه مونده به ترمینال بیدیم (اووووووووووو چه همه فاصله )

سولی عزیزم اوومد دیدنم و منو ازتنهایی در اورد تا مامان اینا اوومدن

فرداش چون بارون میومد باز ما در خانه زندانی بودیم تا عصر که دیگه رفتیم حرم و زیارت و رادیولوژی واسه عکس از ریه بابا

بعدش هم یه دوری اطراف کوهسنگی زدیم و اوومدیم خونه

صبح سه شنبه از اونجایی که هوا آفتابی بود با مامان ساعت 9 رفتیم بازار رضا واسه خرید سوغاتی برا داداشا وآبجی وشوورش و منم واسه خودم مانتو شلوار گرفتم ویه پرنسس خوشمل

عصر هم با عمو رفتم جنت که میخواست واسه بروبچ خونه سوغات بگیره که چیزی که پسندش بشه پیدا نکردیم

و ساعت 1۰:30هم حرکت به سمت بیرجند از ترمینال مشهد با عمو

مامان وبابا موندن تا شنبه که باز بابا بره دکتر و تاثیر این دارو ها رو هم دکتر ببینه چه جوریاست

الانم من در بیرجند در شهر زادگاه به سر می برم و صبح بلند شدم برا ناهار کته با خوراک لوبیا درست کردم و خیلی هم ناراحن می باشم که اینترنت قطع می باشد

دونکته جالب توجه :

* در مشهد و در حولی مطب دکتر دانشکده پزشکی بود ومن همش اونجا یاد ثمین میکردم و افسوس میخوردم که چرا هیچ شماره تماسی ازش ندارم تا خبرش کنم بیاد و ببینمش

* در نزدیکی کوهسنگی یه پیتزا فروشی بیده به اسم پیتزا پیتزا و من خیلی یاد مسافر دختر اوفتادم و توشو نگاه کردم گفتم شاید باز بامسافر پسر اینجا باشن

بریم سرکار و تلاش و رزق حلال ، مواظب خودتون باشید و عمر غصه هاتون کوتاه باد.

آبی  ِ اهل ِ خرداد



دوشنبه 19 فروردین1387 :: 1:18 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

 

 

من از باغبونی اوونقدا سرم نمیشه ولی می دونم واسه اینک بخوای تو خونه اتون گل یاس داشته باشی ، باید از یه بوته گل یاس یه شاخه بذاری تو خاک تا کم کم ریشه کنه و مستقل بشه و بعدش بکنی و بیاری بذاری توباغچه خونه خودت تا روز به روز بزرگ و بزرگتر بشه و واست گل بده ، حیاط خونه اتو خوش بو کنه ، بهش طراوت بده ............

میدونم که درخت یاس خیلی حساسه وباید که هر چند وقت یه بار خاکشو عوض کنی و نذاری کرمای ریشه خوار ، ریشه بوته تو _ که دیگه اینقده تنومند شده که میشه بهش گفت درخت _ رو بخورن وازتو بپوسه یه روزی ببینی یاس تو بی حتی کوچیکترین شکایتی بهار دیگه برگ نکرد و خرداد دیگه گل نداد

میدونم و دیدم که درخت یاس اصلا پائیز اوومده حالیش نیست؛  اوونقده برگاش سبز می مونه تا زمستون برسه و یخ بزنه

میدونم که یاس از پا نمی افته و تا اخرین لحظه ها که هوا مناسب بودن هست پایداری میکنه

باید به یاس فرصت داد که ریشه بکنه ، بعدش ورش داشت برد توباغچه شخصی ،اوونجا هم باید بهش فرصت داد باید گذاشت شاخ وبرگش پا بگیرن ، بعدش همش همش باید که مواظبش باشی قبل بهار شاخه های زایدش رو هرس کنی ، خاکشو هر چند وقت یه بار عوض کنی ، تقویتش کنی .........

همه عشقای دنیا مثل یاس میمونن ، پس مراقب یاس دلتون باشین

آبی اهل خرداد _ عمر انتظارتون کوتاه



چهارشنبه 14 فروردین1387 :: 9:11 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

 

 

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.

اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.

"عرفان نظرآهاری"



دوشنبه 5 فروردین1387 :: 10:46 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول

 

سال 87 شروع شده و من الان تو اداره می باشم

و از اوونجایی که مسئول دفتر رئیس نمی باشد ومن طفلی هم آچار فرانسه (دارم حروووم می شوم ) اینجا این بالا نشستم و گذران اوقات میکنیم

خوشبحال بروبچ اتاق شده که من نیستم و اوونا می تونن هر چی دلشون میخواد بهم بگن (نه که خیلی هم ملاحظه حضور منو میکنن!)

ساعت الان دقیقا 10 و بیست دقیقه می باشد و من حسابی حوصله ام سر رفته می باشد

دلم گرفته نیست اما خیلی خیلی تنگه ( این که پرسیدن نداره جانم معلومه که دیگه واسه کی یا چی تنگه )

خودم میگم زیاد به مغز مبارک فشار وارد نکنید :

-          دلم واسه یه گردش جانانه و پر از گفتمان توی شهر پر از دلتنگی ها و کاجها تنگ می باشد ( حالا چه تنها چه با حضور رفیقی که هم کلام بشود)

-          دلم واسه کنج و شبانه هاشو و همه شیطنتها و خنده و دیوووووووونه گی هاش تنگ شده (بد جور)

-          دلم یه همزبون همراه میخواد که بی دقدقه سر بذارم رو شونه اش و ......(اما این حرف رو هیچ وقت و به هیچ کسی نخواهم گفت)

-          دلم کوه  میخواد سفر میخواد

-          دلم همین الان هوای اتاق خودم و کام خودمو و ... کرده

-          دلم یه خوردنی میخواد اخه گشنمه

-          دلم مسیج میخواد حداقل این مسیج که زدم دلیورت میداد ( کجایی تو اخه ، کاش وقتایی راه افتادی یه خبری به من میدادی دارم از دلشوره و نگرانی پس می افتم )

-          ......

از همون اول اول عید بگم حالش بیشتر می باشد (اوامین جوون ببخشیدکه این پست طولانی میشود ولی شاید دیگه وقت بیکاری یافت نشود غینیمت بدون عزیز)

صبح روز عید موبایل ما دینگ دینگ زنگید و منو واسه نماز صبح بیدار کرد همچین خوشبحالم بود که نگو (نماز صبح خوووندن) بهدش باز خوابیدم و یهو مامی اوومد میگه پاشو دیگه کلی کار داری دختر جان ، مثل همیشه سفره هفت سین چیدنش پای من طفلی هستش (کزت می باشیم ) لباس ترو تمیز و نو نوار و دور هم و ....بابا هم تو حمام تشریف داشتن مثل همیشه سال تحویلهای عمرمون !

بعدش آبجی و شوورش اوومدن وعیدی دادیم وعیدی گرفتیم و به به

راستی من هر سال سر سفره هفت سین واسه خودم هم به دیوان خواجه تفال میزنم وهم قران رو باز میکنم و با سوره ای که میاد کلی حالی به حولی

امسال همین شعر که بالا نوشتم اوومد از دیوان خواجه و سوره هم سوره مبارکه طه بید (به به )

بهدش رفتیم خونه مادر بزرگ ، دم در یهو موبایلمون زنگ خورد ( آخ جوون شوکو ) فقط درحد دو مین سلام و احوال پرسی و تبریک عید

عصر و شب هم که یه عالمه مهمون داشتیم (امسال به دلیل مریضی بابا کوچیک و بزرگ خودشون اوومدن عیددیدنی )

دوسه روز دیگه هم به عید دیدنی و مهمون داری گذشت و تمام شد و الان هم اداره می باشیم (به به )

یه فکر ایی تو سرمان می باشد جهت سال 87 که میگم براتون حالا

آبی اهل خرداد _ ایام به کام