|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
شنبه 28 اردیبهشت1387 :: 11:59 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
تو سهم من از این زندگی نیستی تو قسمت من ازاین دنیا نیستی ................................................................................... " هی بنده مگه من باید چند بار یه چی رو به تو بگم که متوجه بشی ، آخه من از دست تو بنده نافرمان و ناسپاس و بازیگوش و لجباز چی کار باید که بکنم ؟ " الان چند سال هست که من میگم میخوام و خدا میگه نمیشه هر دوخسته شدیم از دست این ماجرا ای خدااااااااااااااااااااااااا امروز شنبه است و من حسابی دلم گرفته اصلا ادم خرافاتی یی نیستم ولی به یه سری چیزا اعتقاد دارم خنده داره ولی اعتقاد دارم دیگه: 1- به وقتی کبوترا پرواز میکنن و من بهشون نگاه میکنم احساس میکنم مرغ آمین هستن وآرزومو راهی میکنم به امید اجابت 2- وقتی به نماز می ایستم و چادر نمازم رو چپه سرم کردم ، حس میکنم تو این دعای دست حاجت روا میشم 3- شنبه شروع هفته رو هر جور شروع کنم تا ته هفته به همین منوال میگذره 4- ............................ خلاصه اینکه دلم امروز گرفته بد هم گرفته کاش اوضاع یه جور دیگه بود کاش شرایط یه جور دیگه پیش میرفت ، کاش اینهمه ای کاش و حسرت به دل نبودم ..... دیروز از دست مامانم دلم گرفت میدونم که منظوری نداشت میدونم که دلش فقط به خاطر من کمی نگرانه ، میدونم که آینده وسرنوشت من براش مهمه ولی............... هیشکی نمیدونه من واسه رسیدن به خواسته هام چقده تلاش کردم ، دلم هم نمیخواد کسی بدوونه ، چون دونستنش بیشتر باعث میشه اطرافیان تمسخر کنن و به حماقتم بخندن در حالی که من با توجه به درجه عقل و دانسته هام تلاش کردم و همه جوانب رو سنجیدم و فقط یه جا اشتباه کردم که اوون موقع و بسته به شرایط زمانی اوون موقع من کاملا درست عمل کردم ولی الان و با این شرایط و این موقعیت حس میکنم کاش ..... بگذریم : بالاخره روز ی ما هم به دلخواه خود زندگی خواهیم کرد
مامانی نازم من الان درسته که با این شرایط و اوضاع شاید زیاد راضی نباشم اما چون خواست خداست ، چون نتیجه و تاثیر مستقیم اعمال خودمه و چون شاید سرنوشت من همینه سعی کردم و تلاش میکنم که با شرایط سازگاری ایجاد کنم و خوشحال باشم و به خدا بگم شکرت مامانی نازم میدونی من اولین چیزی که شب جمعه وقت دعای کمیل جایی که رسیدم به استجب لی دعائی چی گفتم و چی ازش خواستم : شادی و خنده تو و بابا پس خواهش میکنم اینقده به من تیکه و طعنه و کنایه وصله نزنید . بارم سنگینه نمی تونم ؛ یه روزی زیر بار این بغض کمرم خم میشه میترسم کم بیارم اوونوقت شاید بیشتر از این از دست این دخترتون دلشکسته بشین پس به همین راضی باشین اووضاع درست میشه از من قول که همه تلاشمو بکنم به خواسته هاتون برسید آبی ِ اهل ِ خرداد _ بالاخره روز ی ما هم به دلخواه خود زندگی خواهیم کرد دچار کسالت عجیبی هستم یه حس نه خوب نه خراب بهم ریخته نه اما شاداب هم نه ! زندگی در جریانه و منم فعلا که مطابق جهت حرکت آب دارم شنا می کنم یعنی خسته ام خسته از خلاف جهت شنا کردن ، حوصله آواز ابو عطا قورباغه رو ندارم شاید !!!!!! یه وقتایی یه آدمایی هستن که میگن دوست دارم خیلی مسخره است گفتن این حرفشون میشینم به حرفشون میخندم ، به این دوست دارم گفتن هایی که قد یه تلنگر کووچیک هم دووم نداره ، آره من خندیدم و باور نکردم و خوشحالم که باور نکردم ، شک نکن من هیچ وقت به این دوست دارم گفتن ایمان نداشتم می پرسی چرا ؟! یه روزی خیلی شایدم کمی دورتر یکی دیگه از یه دنیای دیگه اوومد و گفت دوست دارم خیلی هم ادعای دوست دارم گفتنش میشد خیلی به گفته اش یقین داشت ، حتی تصمیم گرفت به من هم ثابت کنه اما اشتباه کرد ! مثل اینه که یکی بگه من تو دلم میگم دوست دارم وتوبخوای که بلند بگه و اوون به خیال خودش اگه بلند بگه دیگه همه چی تمامه و تو باورت میشه غافل از اینکه شب دراز است وقلندر بیدار..... من تصمیم گرفتم که باور کنم ولی در دوقدمی این باور بود که شکست ، یخ شکست و من فرو رفتم ، من نه باور م فرو رفت و غرق شد و من نجات پیدا کردم خیس شدم سرما خوردم بهم ریختم عطسه کردم سرفه کردم از شدت درد اشکام اوومد پائین ، ولی خوب شدم دکتر سر رسید به شیرینی خوردن یه شکلات ! آرووم شدم نرم شدم رها شدم و خوابیدم یعنی بعد مدتها یه جای گرم و نرم و مطبوع یافتم که بند کفشهامو باز کنم و دراز بکشم و به آسمون خیره بشم چشم به ستاره ها از زیبائی ها لذت ببرم باز تو رسیدی و فریاد زدی دوست دارم ، چه مضحک بود بهت گفتم از ت خواستم ولی باور نکردی که دلی این وسط نیست که بخوام پیش کش کنم شاید م هست من نخواستم بدم (اینم هست) حالا فکر میکنی برنده شدی ، خب شدی دیگه ولی من بازنده نشدم که اینجوری لبخند میزنی ، من به چیزی که میخوام میرسم و همه تلاشمو واسه رسیدن به نقطه ای که میخوام میکنم تو این شک نداشته باش تو هم به راحتی مسیر عوض کردی چون به نظر من از اول مسیرتو اشتباه انتخاب کرده بودی من اوون قله ای نبوده ام که تو قصد صعود از اوونو داشته باشی حالا این قله صعب العبور یا راحت العبور ولی مسئله اینجاست که من اوون قله نبودم اینم بدون که نه تو نه اوونی که کمی قبل از تو و نه حتی اینایی که الان حضور دارن این حوالی هیچ کدوم اوون قله ای نیستن که من قصد فتحش بکنم ! من چشم انداز نگاهم قله نیست بلکن به دنبال همسفری هستم که دست در دست تا ملکوت خدا برم و اخرش یافت میشود شک نکن کـــُــز ِ ت دوشنبه 23 اردیبهشت1387 :: 12:14 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
یا بفرما به سرایم یا بفرما به سر آیم غرضم وصل تو باشد چه بیایی چه بیایم سلام سلام سلام من اوووووووووومدم از مشهد وای جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت خیلی زیاد یه سفر به یادماندنی و محشر شما هم مثل من دیر میرسید؟ بگذریم امروز دوشنبه می باشد و من خوشحال می باشم 1-یکی از اوونایی که خیلی خیلی دوسش میدارم داره داماد میشه (اوه فکربد نکنید فعلا چون قضیه سکرت می باشد نمی تونم توضیح بدم فقط در همین حد بگم که یه آشنای خانوادگی که ارتباطمون بیشتر از نسب فامیلی و خونی هستش ) آخیش خلاص شدم 2- خدا رو شکر فعلا اوضاع روبه راه می باشد (الحمد الله ) صبح روز جمعه اوومدم از خونه بیرون که بلیط تهیه کنم بعد دیدم به به جینگل جون ماشین رو برده واسه خودش منم حالا اصلا حال اینکه برگردم و صورتمو ضد آفتاب بزنم هویجور با اوون موهای خیس که به زور گیره تو روسری جاشون کرده بودم از خونه زدم بیرون یه تاسکی گرفتم و سریع رفتم در یه تعاونی و یه بلیط گرفتم و واسه سولی جونم هم یه بسته قره قروت و کشک رشته ای زیره ای خریدم واومدم خونه وسایلمو چیدم تو کیف دوشیم ! (سفر یه روزه بوده نه سفر قندهار) رفتم بالا ظرفشویی رو از ظرف خالی کردم به یمن دستان میبارک که شستشو گر بیده اند و ماهی پلو درست کردم و واسه توراه خودم هم کوکو سبزی * دستور آشپزی : مقادیرزیادی تره وجعفری که قبلنها خورد کرده بودم و تو فریزر یخ بسته بیده رو انداختم تو مخلوط کن (تنبل نیستم وقت ندارم !) و بعدش 5تا گردو و یه مشت پر زرشک و تخم مرغ و ادویه جات و روشن میشود خلاصه یه کوکوئی شده بود که نگو و نپرس چرب و چیلی و خوشمزه ساعت یک با جینگیل اوومدیم ترمینال من سوار یه اتوبوس آبی رنگ ناز منگولی شدم و کنار یه خانومه ای نشسته بیدم ، نزدیکیهای مشهد کمی با هم آشنایی دادیم و فهمیدم که اوون هم فوق لیسانس زمین شناسیه و برای یه پروژه تحقیقاتی اوومده بیرجند ولی من بهش نگفتم کجا کار میکنم گفتم یه وقتی گذرش به این طرفا اوفتاد حتما کارشو راه خواهم انداخت ولی فعلا بهتره که تو کار هم دقیق نشیم ! سولی جوون و داداشیش اوومدن دنبالم ورفتم خونه اشون ، شام خوردیم و صحبت و دیدارها تا ساعت نزدیکیهای یک بعدش خوافیدیم و صبح هم با سولی رفتم محل امتحان و بعد امتحان هم من رفتم سازمان مشابه سازمان ما که سولی جون اوونجا کار میکنه رفتیم ناهار خونه سولی ، اوون خوابید و من خودم تنها رفتم بعد ازظهر هم امتحان دادم (ادامه امتحان ) بعدش دیگه سولی اوومد میدون فردوسی و از اوونجا با هم رفتیم حرم شب تولد حضرت زینب بود و حرم شلوغ ووووووووای جاتون خالی به یه نماز جماعت تو حرم امام رضا اوونم شب عید رسیدم و کلی خوشبحالم بوده است بعدش من اوومدم ترمینال و بلیط گرفتم ونشستم ، اقاهه حواس پرت اوومده به جای خانوم نوشته بود اقا و خب هی این شوفرگیج میگفت برو ته اتوبوس صندلی 36 بشین ، منم هویجورچپ چپ نیگاش میکردم واصلا بلند نشدم صبح هم که یه راست تاکسی گرفتم واومدم خونه یه دوساعتی استراحت کردم و بعدش اومدم اداره مشغول خدمت به خلق اینم از سفر به یاد ماندنی من در شهر مشهد اوونم تنهایی ، مرسی سولی جوونم خیلی خیلی زحمت کشیدی و به من خوش گذشت. کـــــُــز ِت به سلامتی و اگه خدا بخواد میریم مشهد من و تنهایی میریم مشهد میریم خونه طلوع عزیزم و حتما حتما خیلی خیلی بهمون خوش میگذره حرم و امتحان و گردش و تفریح به به * ثمین جوون N مرتبه من پیغام گذاشتم و خواستم که یه چی بگی ، یادت باشه که این دفعه دیگه من یه جایی واسه دیدار تعیین کردم اما از تو خبری نشد ، سلامتی باشه این غیبت چند روزه. قلب تو كبوتر است **** ***** **** *** **** عرفان نظرآهاری پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 :: 8:24 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
سیلام رفقا الان یه هفته است یعنی از عصر روز یکشنبه من هویجور می رم کلاس تراش کانیهای قیمتی و نیمه قیمتی ، کلاس خوبه و چیزای خوف خوف یاد میدن یه نگین انگشتری هم واسه بابای هیراد تراش دادم اینقده قشنگه یه قلب خیلی ناز هم واسه آبجی هیراد (قربوونش برم ) امسش هم ترنج می باشد صبح ساعت 5واسه نماز بلند میشم باز دوباره میخوابم ، باز 6 بیدار میشم یه لیوان شیرو دوسه لقمه نون و پنیرو یه نارنگی بهدش ساعت 6:25 از خونه میام بیرون سوار اتوبوس میشم ، بیست متری دوم پیاده میشم میریم پارک خانواده اونجا من و چهار تا از همکارا کمی نرمش میکنیم و از هوای آزاد استفاده میکنیم اداره هنوز نیم ساعت مونده که تمام بشه ، راننده محترم منو می بره فنی حرفه ای تا ساعت ۱۸:30 خیلی خیلی شانس بیارم و ماشین گیرم بکنه ساعت 19 می رسم خونه حساب کنید از شش صبح تا ساعت هفت بعد از ظهر می شه 13 ساعت مشغول کار و تلاش خونه میرسم ناهار میخورم ! کمی استراحت و گفتمان و چائی و TV و نماز و قرآن و ......میشه ساعت 24 یا بقول وحید جلیل وند ساعت صفر بامداد. اینقده این چند روزه برنامه ام فشرده بوده که حتی فرصت نکردم احوال دوستامو بپرسم دلم واسه اقلیما جوون خیلی تنگ شده الان 10 روزه هیچ خبری ازش ندارم چند بار به فیروزه تل زدم تو خونه تشریف نداشتن (مامانی گردش کن ) حتی فرصت نمیکنم از خسته گی دوسه تا مسیج خوشحال به شوکو بدم ببینم در چه حاله ای ووووووووای ازاین برنامه های پشت سر هم ، تازه فکر کنید مهمون بیاد خونه اتون یا اینکه بخوای مهمونی برین (میشه قوز بالا قوز)
* عصر چهارشنبه من همین که کلاس تمام شد با یکی از بروبچ کوه سریع اوومدم خونه (مرسی مرضیه جون ) ، تند لباس عوض کردم ویه کرمی و صابونی و عطری و دوسه لقمه ناهار و یه دونه نارنگی و بابا مامان خدانگهدار با زهره جان رفتم خرید خونه نوعی واسه دختر خاله شوهرش ، (اووخی ....) بستنی قیفی خریدیم تو رحیم اباد خوردیم (اعتماد به نفس رو حال میکنید بعدشم که بابا اینا اوومدن دنبالم رفتیم خونه مادر بزرگ تا ساعت 11شب الانم دیگه وقت خواب می باشد 00:29 شب خوش راستی یه سوال خیلی خیلی مهم : اگه من بخوام یه ست کامل آرایشی بخرم ، از جدیدترین چیزایی که اوومده به نظرتون چی باید بگیرم تا ست کامل بشه و چه مارکی ازهمه بهتر و معروف تر وبه روزتره
گفتا من آن ترنجم که اندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی ، لیکن به دست نآیی گفتا تو از کجایی ، که آشفته می نمایی گفتم من آن غریبی از شهر آشنایی گفتا سر چه داری گز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدایی گفتا به دلبرایی ما را چگونه دیدی گفتم چو خرمنی گل در بزم دلبربایی گفتم که بوی زلفت گمرا ه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اووت رهبر آید گفتم که نوش لعلت مارا به آرزو کشت گفتا تو بنده گی کن ، کو بنده پرور آید شنبه 7 اردیبهشت1387 :: 11:14 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
1- جمله ی شش کلمه ای از جملات گهر بار خودمان 2- پنج آرزوی محال قله نشین صف تمام شد ، شیر تمام شد جوونم براتون بگه که شنبه هفته پیش که دوست جوونام خونه مون عصرونه مهمون بودن ، من این فینگیل خان رو فرستادیم ساعت 4 عصر که برو از مغازه سر کوچه شیر بگیر ، گفت من توی صف وای نمی ایستم ! گفتم خب برو بگیر هر جور که راحتی ، یه سه چیتوز موتور سوار هم بگیر که دوستام میان دور هم بخوریم خلاصه اینکه من حیاط رو شستم و ظرفای میوه و شیرینی رو پر کردم و لباس پوشیدم و منتظر دوستان بیدم که فینگیل اوومد دست خالی و بدون شیر ! و نطق نمودن که صفت تمام شد شیر تمام شد !!!!!!!! حالا شما حساب کنید یکی بره یه ساعت اوون حوالی بمونه و نتونه یه دونه شیر بگیره ! آهام اوون روز من خیلی به فینگیل منت گذاشتم که یه شیر عرضه نداشتی بگیری و....... فرداش گفتم برو شیر بگیر گفت تو خیالت نباشه اوونقده امروز برات شیر بیارم که ندونی باهاش چی کار کنی ! شب شده بود و هنوز نیامده بود خونه ، بهش تل زدم پاشو بیا ساعت10شده میخوایم شام بخوریم کجایی معلوم هست ؟ شیر هم که نگرفتی اوومد خونه و گفت من دیگه شیر نمیخرم و دیگه هم جلوی من این کلمه رو تکرار نکن :شیر و اما دیروز هم جناب فینگیل پیرو خزعبلاتی که زن کلفت به دنیا اوومده و زن باید شتل بخوره (کتک بخوره و زن من هر چی بگم باید بگه چشم و...... فرمودن که من جز شرایط عقد نامه ام می نویسم که زنم حق نداره به من بگه برو شیر بخر!!!!!! حالا انگار دختر مردم اوومده دنبالش که تازه براش شرط هم میذاره ! خلاصه اینکه فینگیل ما جک می باشند اساس ، چشم نخوره یه روزی شاید بشه امیر مهدی ژوله برم امروز براش اسفند دود کنم که مباد ا شما اینا رو میخوونید چشم بخوره داداشم
بازی بعدی هم باشه باید کمی تا قسمتی فکر بکنم بهدن می نویسم ثمین جوون چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 :: 8:18 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
با اینکه قدیما گفتن کاری رو از پیش نخووونید و به خودتون هی وعده های خوش به حال ندین اما خب من الان خوشحالم دوست جوووووووونم قراره بیاد بیرجند و من قراره بالاخره ببینمش خیلی خوشحالم هورا هورا به قول نی نی هولا هولا هولا هولا از همین الان من خیر مقدم میگم حضور دوست جوونم رو به شهر کاجها قول میدم همون یه ذره که سهم من از دیدارت میشه بهت خوش بگذره و بسته به اینکه تو چه روزی بیای و چقده قرار باشه به من برسه تو رو اینجا با خیلی چیزا آشنا میکنم
یه چی بگم حالتو جا بیاد اساس صبح ساعت 7:04 از تو رختخواب پا شدم و تند تند لباس پوشیدم و از اونجایی که جورابم رو دیشب تو هال جا گذاشته بودم و عجله هم داشتم سریع کفشامو سرپام کردم و دویدم به سمت صبحانه چشمتون روز بد نبینه یه سووووووووووسک پشت کفش من خوافیده بود که با تکون کفش شروع کرد به دویدن * ببخشید جناب سوسک که شما رو از خواب صبحگاهی بیدار کردیم (شرمنده می باشیم اساس) * ببخشید که وقت نداشتم وگرنه یه لنگ دمپایی حواله ملاج گرام میکردم که دیگه هوس نکنید در حومه محل زندگی من تردد کنید
سه شنبه 3 اردیبهشت1387 :: 9:38 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
عصر روز شنبه مورخ 31/1/87 یه عالمه از دوستان دوران دبیرستان- دانشگاه خونه ما جمع شده بودن ، دوتا شون مامان شده بودن (یعنی نی نی ها توراه بودن) و یه دونه هم در تدارک بود داشت کلی سوال و جواب از اون دوتا میکرد ببینه چه جوریاست اوضاع واحوال ، که میتونه بدون شوهرش (میخواد بره سربازی) نی نی رو دنیا بیاره اولین نفری که اوومد غزل جون بود ، دوست دوران راهنمایی من (سال دوم راهنمایی) کارمند سازمان اقتصاد و دارایی و خیلی خیلی مضطرب بود (بعدن قرار شده برام تعریف کنه ) واسش دعا کنید . راستی برام یه سررسید شیک هم آورده بود (مسیسی) دومین نفری که اوومد هایدی عسیس بیدن کارمند محترم استانداری خراسان جنوبی (که چون کلاس داشت مجبور شد زودی مهمونی رو ترک کنه و به مراسم پفک خورون و میوه خورون ما نرسید) اشک عزیز اوومد (همون که در تدارک مامان شدنه )، کارمند محترم سازمان آموزش و پرورش اقلیما یار جونی تشریف آوردن (دوست دوران دانشجویی تا به الان)، کارشناس آموزش دانشگاه بیرجند فیروزه جوونم اوومد که مامان هم میشه اوایل شهریور ماه (دوست دوران دبیرستان من ) ، استاد گرامی گرافیک و نقاشی حنا خانوم (خانوم آقای دکتر) تشریف آوردن ، مادر گرامی آقا ماه مرداد؛ نقاش خوش قلم مو اووووووو اگه بدونین چه بلبشویی بود تو خونه ما، حدود یه ساعتی که این دوتا خانوم در مورد مرارتهایی که تا به حال در راه مادر شدن کشیده بودن گفتن که یهو بحث عوض شد و رسید به ما دخترا ... یعنی صدای اقلیما و غزل در اوومد که بس می باشد نوبت ما دخترا است همش از شوهراتون میگین و بچه اتون ، بسه دیگه هایدی میگه من پیگیر اوضاع و احوالت از طریق وب لاگت هستم ، مشهد بودی ؟ خوش گذشت ؟ و اشک گفتش که من مثل کزت از بیت المال برای امور شخصی استفاده نمی کنم به همین جهت مدتهاست که وب لاگم رو آپدیت نکردم !!!! منم به رگ غیرتم برخورد که یعنی چی ؟ حالا اگه یکی دوتا پست هر از چند گاهی تو اداره نوشته میشه دلیل بر این نیست که من از هزینه های سازمان جهت امور شخصی استفاده میکنم و یا اینکه سرم خلوت می باشد !!! و این شد که همین گاهی نوشتن تو اداره هم به خونه منتقل شد و قرار بر این شد که تو خونه بنویسم و با همین فلش که شوکو عزیزم _ که جاش اوون روز خیلی خیلی خالی بود به دلیل مسافرتی که براش پیش اوومده بود _ برام هدیه آورده به اداره منتقل کنم و فقط زحمت آپدیت شدن به اینترنت اداره داده بشه ! اوونم تا زمانی که اینترنت خونه به راه بشه ( فینگیل جوون بجنب کام رو راه بنداز دیگه ) البته بگم یه دوستا دوست دیگه هم بیدن که تشریف نیاوردن مژی عزیز که اوونم در حال مامان شدنه ، کارمند محترم سازمان بازرگانی استان ، از دست این ایرانسل ها که اصلا تمام روز خراب بود نشد که رفیق گرام رو یافت بکنیم ، در اداره هم که به روایت سانترال اوونجا رویت نشده بیدن ! مدیر مسئول عزیز ، خانوم معلم کوشا درامر سواد آموزی به بی سوادان این مرز و بوم که در روستای محل خدمت تشریف داشتن و خب البته ایشون بنا به دلیل بزرگتر بیدن و شتاب در کارداشتن و اینکه تنبل تشریف ندارن و صد البته زود به مقصد رسیدن بابای مبینا یه دوسال پیش مامان شده اند و ازهمه مهمتر عروس خانومی که به زودی میشن عروس خانوم که در شهریور 86 جریان آشنایی و ... رو توضیح دادم به دلیل در زاهدان تشریف داشتن و مشغول تحصیل و یادگیری زبان انگلیسی بودن نتونستن که تشریف بیارن نکته برداری : 1- مهمونی جای همگی خالی بیده ، خیلی خوش گذشت 2- برم بگم جای سوکت فلش منو راه بندازن که از این به بعدباید نوشته هامو از خونه به اداره منتقل کنم و دیگه تو اداره مثل این دوسه پست گذشته ننویسم تا سوء تفاهم ها برطرف بشود 3- من کمی تا قسمتی از دست بابای هیراد عصبانی می باشم و دلخور 4- مژی و حنا و فیروزه عزیزم مامان شدنتون مبارک ان شاالله به سلامتی به دنیا بیان و منم به طور توفیقی خاله بشوم 5- غزل عزیزم که خیلی مضطرب بودی امیدوارم به مراد دلت برسی و همون بشه که تو میخوای 6- همیشه وقتی دوستان میان خونه ما مهمونی یه غروب بارونی و پر برکت تو شهر داریم ! 7- خدایا به خاطر این شادی که نصیب من کردی _شادی نوعی نیایش است _ ازت ممنونم ، ممنون که باز خودت یه تقلب دیگه رسوندی تا توشه آخرتم کمی پرو پیمون تر بشه (ای ول خدا جوووووون ) واسم کامنت گذاشتی که : " میخوای بگی سال 86 پر نعمت نبوده ؟!! ببین عزیز بحث سر عدم شکر و سپاس گذاری من نیست ، من نمیگم اوونچه که داشتم بد ِ و من یه چی دیگه میخوام و شکر نمیکنم به خاطر اینا (البته بنده همیشه تو شکر نعمت خدای خودش کم میاره ببین وقتی به یه مهمونی دعوت میشی و صاحبخونه یه سفره برات میچینه انواع و اقسام غذاها و نوشیدنی ها و میوه و شیرینی و آجیل و..... خب اگه این مهمون بگه من به همین نون وپنیر وسبزی راضی ام و بس و چرا اینهمه زحمت کشیدین و هیچ به اوونا نگاه نکنه چی میشه؟ آهام صاحب خونه دلخور میشه ومیگه ارزشت همین قدره ! تو که نمیبینی اینهمه زحمت و تلاش منو پس همون بهتر که از این به بعد برات بی زحمت یه سفره محقر بچینم و نو ن و پنیر و سبزی و آب بذارم ، تو که بیشتر از اینا نمیخوری و نمیخوای !!!! اصلا بعضی جاها نباید که قانع بود . بحث من اینه که خدا یه کیسه داره که توش پر از خواستنی هاست ، به به بر اساس اوونچه که من میخوام و بر اساس اوونچه که کرمش هست و بر اساس طاعت و فرمانبرداری ما به ما روزی میده خب منم میخوام که از همه اونچه اوون تدارک دیده استفاده کنم ، خب منم مثل بقیه مهمون این سفره ام چرا باید من دستم فقط به نون و پنیر وسبزیش برسه و یکی دیگه بالاترها به چلو مرغ؟ خب پس باید که خودم حرکتی بزنم تا اوونجایی که به من مربوطه پس باید بخوام تا بده باید تلاش کنم ، بخوام و شکر همین رو هم که داده به جا بیارم بحث ناشکری نیست من نمیخوام طبعم گدا و قانع بار بیاد چرا سر سفره صاحب خونه ای که ریخت و پاش میکنه واسه مهمونش .قناعت بکنیم ؟ چرا نخوایم ، چرا التماس نکنیم ، چرا ضجه نزیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس :
عمر انتظارتون کوتاه |
||