تبليغاتX
قله نشین
درباره وبلاگ

من چله نشين بن ِ چاهم چندی...

غافل ز من اين قافله ها در گذرند

رفتند و دگر مسافر مصر نماند!

يارب!

که اگر نباشد آن واسط فيض

هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نويسندگان

قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
دوشنبه 31 تیر1387 :: 9:30 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

امروز و همین الان قد همه دنیا دلم گرفته

احساس کنده شدن از چیزی رو دارم و بد جور دلم براش تنگ شده

خیلی خیلی دلم تنگه و نمیدونم چرا

.................................................................

جناب والی /سرکار علیه : ارکیده

میشه شما یه آدرسی نشوونی چیزی بدید ما بدونیم که کی می باشید

گفته باشم دوبار بهت لطف کردم و کامنت هاتو تایید کردم و لی دیگه از این خبرا نیست

میشه خواهش کنم هویتتو رو کنی ؟

 

عرض کنم خدمتتون که سرکار علیه قله نشین ظهر روز جمعه ساعت 11به وقت ایران از خواب ناز بلند شدن و راهی آشپز خونه (به قول پترس په په خونه ) شدن

مثل فرفره که با باد میچرخه منم بر طبق دستورات ذهن گرام هویجور میچرخیدم و می چرخیدم

کمی زرشک به کمک مامی نازم پاک کردیم(یعنی آشغالاشو گرفتیم ) بعد من 5عدد گردو هم مغز کردم و ریختم تو مخلوط کن، سه عدد تخم مرغ مقادیری ادویه و مقادیر زیادی تره وجعفری و بادوم تره و ریحون و یه فلفل دلمه گنده

آی همه اینا با هم مخلوط شدن مث پودر

بعدشم که ریختیم تو تابه و پخت

دوتا تلفن کردم و یه تلفن هم داشتم و ماشین رو برداشتم و رفتم دنبال دوست جونا و رفتیم مسجد توحید جهت انجام اعمال ام داوود

بعد اذون نماز جماعت برگزار شد و بعدش هم صد تا سوره حمد ، صد تا سوره توحید و ده تا هم آیه الکرسی

بعدشم که یه عالمه قرآن خوندیم : ختم انعام ، سوره اسراء، سوره کهف ، سوره لقمان و......

بعدشم که دعای ام داوود و کلی حاجت والتماس دعا

اذوون و نماز جماعت و مراسم مهم روزه بازکنی دوستان توسط من

کلی واسه خودم ثواب جمع کردم (مثل قحطی زده ها افتادیم به جون کوکو سبزی ها)

وقتی داشتن قران میخوندن این سه سوره اخر قران رو همه جمعیت با هم در حال زمزمه کردن بودن ، یه فضای عجیبی بود اوونجا ، یهو دلم قیلی ویلی شد اشک تو چشام حلقه زد

یاد بابام افتادم گریه  کردم"خدا رحمتش کنه"

جای همه گی خالی ، فقط ای کاش به همه مراسم اعتکاف میر سیدم

 

جوونم براتون بگه که بی همنورد گرامی در اثر خوردن زیاد اونشب همه اش دل درد بودن

ناهار ظهر شنبه قورمه سبزی داشتیم و نمیشد ازش گذشت ، بعد خوردن ناهار هم طبق عادت همیشه اینجانب میوه میل نمودم اوونم گلابی

عصری که منتظر تلفن شوکو بودم و به دلیل شلوغی و کارداشتن نتونست به من تل بزنه همچین وقتی دراز کشیده بودم سر دلم می سوخت (منظور همون ابتدای معده می باشد) اولش فکر کردم به خاطر بدقولی شوکو هستش که کمی عصبی شدم (آخه من خیلی روی قول و قرار ها حساس می باشم خصوصا وقتی طرف بدقولی میکنه و تازه فرصت هم نمیکنه یه خبری بده "آخه قرارمون 16:05- 16  بود و الان ساعت 16:25 بود و هیچ خبری هم نبود که نبود)

سعی کردم زیاد خودمو حساس نگیرم وبی خیال باشم اخه اصلا حال نمیکردم ناراحتی معده هم به سرگیجه ها و کم خونی اینجانب اضافه بشه

رفتیم قبرستون دیدن بابا

بعدشم با آبجی رفتیم بازار ، آخه میخواست واسه مراسم عروسی دوست صمیمیش پارچه بخره ، منم که اهل پوشیدن لباس مجلسی تو مجالس غریبه نیستم (البته از نوع عریانش) واسه همین یه مانتو آبی نفتی جدید خریدم و حالشو می بریم بعدنها

اوومدیم خونه و هنوز از شوکو خبری نبود که نبود(تصمیم گرفته بودم زیاد سخت نگیرم)

ساعت حدود 21:45بهش تل زدم دوبار و کماکان اینجانب پشت خطی ایشون بودیم ، یه 2مین بعد خودش تل زد و گفت خونه پدر بزرگ شب نشینی هستیم برگردم بهت تلفن میکنم و صد البته گله نمودن که چرا گوشیت خاموشه !

اونوقت بود که تازه حواسم رو جمع موبایلم کردم و فهمیدم به علت بدهی قطعش کردن (ای خدااااااا)

قبل اینکه بیام اتاقم احساس کردم که معده ام بهم ریخته است (همون پوده به زبان بیرجندی) کمی عرق نعناع نوش جان نمودیم و منتظر شفا یافتن شدیم

صبحی ساعت 5بود یهو از فشار WC از خواب بیدار شدیم ، بدو بدو ....

آهام دیگه قله نشین مسمـــــــوم میشود

صبح هم که درگیر پرداخت قبض موبایل و وصل کردنش و باقی کارای بانکی شدیم تا 9

تو اداره هم یه بار WCلازم شدیم و یه بار هم دیگه سر روده هایمان را گول مالیدیم و وعده خونه دادیم بهش

ظهر ناهار واسه من ماست خیار پر  ِ سبزی درست کرده بودن ، منم که از رو نرفتم وهمه اشو نوش جان کردم (درحد همون که میگن مثل خوردم)

عصر قرار بود قبل رفتن به باشگاه یه سر برم پیش شوکو و همو ببینیم

ساعت 15:50بود سرمو بلندکردم دیدم نمیتونم ازجام تکون بخورم همچین معده ام سنگینه که نگو

به شوکو مسیج زدم که نمیشه که من بیام پیشت تو اگه کاری داری منتظر من نباش ، قرارمون باشه یه وقت دیگه

مامان اومد میگه بیا بریم قبرستون ، گفتم نمیشه اونجا که WC نداره و من نمیدونم که باید چی کار کنم !

موندم خونه و خوابیدم تا ساعت 19

الان بهترم خیلی بهتر ولی کماکان دلتنگ و افسرده می باشیم (التماس دعا)

یا من اسمه دوا و ذکره شفاء _ آبی  ِ اهل ِ خرداد



شنبه 29 تیر1387 :: 8:57 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       
همه اشو" اینجا "میشه دید

 

 

دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات" زنا"یش با تو برابر !

می تواند فقط  یک همسر داشته باشد وتو در آن واحد مجاز به داشتن ۴ همسری!

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است

ولی تو هرلحظه که بخواهی به لطف قانونگذار بی هیچ اجازه ای ازدواج میکنی !

در محبسی به نام بکارت زندانیست اما تو ...

او کتک میخورد ، اما تو محاکمه نمی شوی !

او می زاید ، تو برای کودکش نام انتخاب میکنی !

او می زاید و می پرورد اما اختیار کودکش با توست !

او درد میکشد ولی تو نگرانی که نوزاد دختر نباشد !!!

او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی !

او مادر میشود اما همه جا می پرسند نام پدر ؟!!!

و هرروز و هرلحظه

او متولد میشود ، عاشق میشود ، مادر میشود ، پیر میشود و می پژمرد و میمیرد

و قرنهاست درین مملکت که او عشق میکارد وصد افسوس که کینه درو میکند !!!



پنجشنبه 27 تیر1387 :: 10:1 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

سلام دوست جوونا

 

 

1-     روز پدر و مرد بر همه آقایون و باباهای دنیا  مبارک

2-     عید بزرگ 13 رجب بر همه مسلمونای ایرانی مبارک

3-   خوشبحال اوونایی که توفیق داشتن امسال برن اعتکاف ، من که این آرزو ته دلم موند ، هرچند هرسال میمونه ........قابل نیستیم دیگه

4-   دلم واسه بابام تنگ شده و از امروز میخوام گه گاهی که می نویسم از خاطره هاش بگم و از با هم بودنهامون وجر وبحث های همیشه گی ِ این پدر و دختر

 

میدونید آدما هرچه نسبت به رفتارها و کردارهای همدیگه بی تفاوت تر باشن بحث و جدل و دلخوری هم کمتر بینشون پیش میاد ، و هر چه بیشتر به هم علاقه مند و وابسته باشند درگیری ها هم بیشتر!!!

حالا این حکایت من  و بابا بود همیشه با هم بحث میکردیم به قول مامان میگفت به بابا که از خودت مگر یکی لج بازتر ازخودت به وجود بیاد ، این دختر لنگه خودته لج باز و یه دنده و .....

البته بابام اصلا شلخته نبود ها ، همه چیش تمیز و مرتب بود ولی بالعکس یکی میخواد بیاد تو اتاق من ببینه چه خبره "شتر با بارش گم میشه "

4-5 سال پیش یادمه دقیقا مصادف با مراسم 13 رجب و روز پدر من و آبجی در اردوی ورزشی المپیاد ورزشی بانوان دانشگاه پیام  نور بودیم  ، وقتی تلفنی بامامان صحبت میکردم به من هشدار داد که یادت باشه به بابات تبریک بگی که یه جورایی دلخور شده که یادش نبودی این روز !!!

درسته که بهش تبریک گفتم ولی همین که اردو تمام شد و برگشتیم خونه من رفتم و تمام کتاب فروشی های شهر رو زیر و رو کردم تا بالاخره یه دیوان اشعار خیام گیر آوردم و دادم به بابا جوونم.

پارسال هم که من واسه بابا یه پیراهن خریدم و با مامان هم رفتم بازار تا اوونم واسه بابا یه قواره کت و شلوار بگیره (البته انتخاب خودم بود) و من میخواستم یه ساعت مچی هم واسه بابا بگیرم که مامان گفت نمیخواد الان باشه سال دیگه یه خوبشو براش میگیریم از اون گروون قیمتا ...

بابا پیراهنشو نپوشید با اینکه من خیلی تو انتخابش دقت کرده بودم تا با سلیقه بابام جور باشه و اندازه اش هم باشه ولی نپوشید و همین چند ماه پیش جینگیل ورداشت تنش کرد!

بماند که واسه اوون قواره چه ذوقی داشتم " دلم میخواست من ازدواج کنم وبابا اوونو تو مراسم عروسی من بپوشه و من شادی رو به تمام معنا به مامان و بابام با ازدواجم هدیه بدم ، کاری که نکردم و اوون ارزو به دل مونده "

همه اوونایی که تو این امر مقصر بودن رو نمیبخشم (درسته که ادما حق دارن واسه زندگیشون خودشون تصمیم بگیرن ولی حق ندارن یه عده رو امیدوار کنن و وعده بدن و بعد زیرش بزنن به سادگی و بی دلیل....)

بگذریم

هر وقت سیاوش قمیشی میذارم که گوش کنم یا از گوشه کنارا صدای رضا صادقی میاد یاد بابا می افتم که با اینکه تو خط آهنگ و ترانه و خواننده نبود ولی چه خوب صداشونو تشخیص میداد و دستگاه رو خاموش میکرد و میگفت ازاین ناله های خوشم نمیاد .

درخت انجیر حیاط همسایه که یه شاخه اش تو خونه ماست امسال از سرمای بی سابقه خشک شد و تازه داره از نو ریشه می دوونه و برگ کرده ، یادش بخیر هر روز ظهر بابا میرفت یه عالمه انجیر می چید و می آورد میذاشت تو کاسه میشست و همون اول سهم منو چون از همه شکمو تر بودم در بحث میوه جات به من میداد بقیه اشو هم میذاشت تو یخچال و اولتیماتوم میداد که قله نشین وای به حالت اگه بیدار شم ببینم هیچی نذاشتی اینا دیگه سهم بقیه و منه ؛ تو سهمتو خوردی (حالا من ِ شکمو و دودره باز در امر میوه نصفشو پاتک میزدم و طفلی بابا سهمش اینقده کم میشد البته خدارو شکرباقی اهل خونه زیاد نمیخوردن درنتیجه به بابا قدی که سیر بشه و به دلش نباشه میموند )

 


و اما امسال روز پدر :

عصر روز سه شنبه من و مامان و جینگیل و فینگیل رفتیم قبرستون ، آبجی و شوهرش هم گل به دست اوومدن سر خاک بابا

عمه ها و عمو و پیشی و گربه چکمه پوش هم بودش

با عمه جونم به این نتیجه رسیدیم که امشب بریم خونه عمو

آخه بابام روز تولد حضرت علی (ع) به دنیا اومده و واسه همین هم اسمشون علی می باشد و هرسال همه فامیل میامدن خونه ما به شیرینی خورون ، حالا امسال که بابام نیستن و جاشون خالیه بهتر دیدیم که بریم خونه عمو همه به پاس  تشکر از اینهمه زحمت که تو این 9-8 ماه کشیدن و هم به تبریک و هم به پی پرسه

آبجی وشوهرش رفتن که واسه پدرشوهر هدیه بخرن ، من و پیشی هم رفتیم واسه عمو جانم با هماهنگی مامان  یه پیراهن خوشکل بخیریم و البته یه جفت جوراب

بعدشم که رفتیم خونه عمو

 

منم هدیه رو دادم به داداشم که بده به عمو از طرف همه امون ، هرچند که قابل نداشت ولی به پاس زحماتشون.

ولی ووووووووووووای از دست این مامان بزرگم که هیچ اصلا از این کاراش خوشم نمیاد ولی نمیشه به یه زن 80-70 ساله گیرداد و درستش کرد!!!

درسته که این هدیه از طرف همه امون بود و همه با هم به این نتیجه رسیده بودیم و تازه هزینه اش هم از پول گاوصندوق بابا بودش که کلیدش دست منه .

اونوقت مادر بزرگ ورداشت به عمو میگه که هر سال واسه باباش هدیه میخریده امسال چون بابا نبوده به نیابت به شما که عمو بودین داده

ووووووووووووووووووووای داشتم گر میگرفتم از این کاراشون

کلا از این حلوا حلوا کردن پسرا متنفرم ، همش لجم میگیره ، اخه وقتی خدا تو قرآنش میگه سیاه وسفید و هر قوم وفرقه ای فرق نمیکنه مهم تقوا ست که شما رو از هم واسه من متمایزمیکنه ، من نمی فهمم این ملت چرا هنوز درجه ارجحیت ادما ها رو جنسیتشون میدوونن

 

 

خدایا به من توفیق اینو بده که یه روزی مادر بشم و اوون زمان توفیق اینو بده که هیچ وقت بین بچه هام فقط به خاطر جنسیتشون فرق قائل نشم. (آمین رب العالمین )

 

شادی هاتون مستدام _آبی  ِ اهل  ِ خرداد



دوشنبه 24 تیر1387 :: 12:48 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

 

امروز 24تیرماه87 هست و 22 روز از درگذشت ناگهانی پدرگرامی میگذرد

هر روز که میگذره بیشتر نبودش احساس میشه

اگه روزای اول دلمونو حواله میدادیم که رفته سفر ، رفته روستا ، امروز میاد فردا میاد .....

اما الان دیگه داره باورم میشه اصلا نمیاد

آخ که چقدر دلم براش تنگه شده

دیروز وقتی از اداره اومدم خونه همه خواب بودن : مامان خواب ، جینگیل خواب ، فینگیل هم مشغول بیرون رفتن !

جای یه نفرخالی بود یکی که کنار سفره نشسته باشه و با یه لیوان آب کنارش  و نگاه خیره به نامعلومها !

وقتی از فرصت بدست اومده استفاده کردم ورفتم تواتاق پشت کام تا دوسه تا فیلم رو که تو فلش شوکو بود بریزم رو هارد و دوتا فیلم هم براش بریزم تا معامله پای آ پای به درستی انجام بشه

وقتی وسط کار از خسته گی کندی سرعت کام بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ......

دیگه حتی دوشکی که برای خودش اونجا گذاشته بود و اوون پشتی واون بالشت کوچیک سفری من .... اونا نبود و از همه مهمتر خودش نبود با یه ظرف میوه خاص همون فصل شسته و اماده خوردن

یهو دلم گرفت

 

* صبحی غزل تلفن کرد وگفت وب لاگتو خوندم و دیگه طاقت نیاوردم گفتم همین الان باید که بهش تلفن کنم ! زنگ زد کلی معذرت خواهی ! در حالی که من اصلا معذرت خواهی مدنظرم نبود

بیشتر دلم تنگ شده بود واسه دوست جونام

گفت بعد تموم شدن 40عموی مهدی آقا باز دختر عموش فوت کرده و تازه مادر بزرگ خود غزل هم که سکته مغزی کرده وتوبیمارستانه ، خانواده ها ترجیح دادن حالا که کارا داره اینجوری پیچ میخوره سریعتر قضیه رو جمع وجور کنن و یه عقد ساکت و ساده عصر 5شنبه تو خونه اشون اتفاق افتاده

مبارکککککککککککککککککککککککه

میبینم که یه دست لباس و یه کادو و یه شام و یه شیرینی و یه بستنی مخصوص افتادیم (هوووووووووووووورا)

 

* دیشب نه پری شب راضیه تلفن کرد که قرار شده با فاطمه بیایم خونه اتون ! ازاونجایی که من تو مهمونی به سر میبردم و تازه کمی هم دلخور و شاکی بودم و درضمن برای حرف زدن احساس راحتی نمیکردم این شد که گفتمانمان کوتاه بود و سرد

این تخصیر من نبیده ، حس و حال گرم کردن مجلس تلفنی رو نداشتم و تازه انتظار داشتم که خود راضیه چرخاننده باشه ، بلاخره یکی رو میخوام که منو از این حال و هوا دربیاره ……

 

* راستی یه چی مهم :یکی ازتفریحات دلچسب ما در خانه عصرای پنج شنبه دک کردن دوست جونای بابا و مجبورکردن بابا به بیرون رفتن و بستنی خریدن و ماشین سواری در سطح شهر علی الخصوص رحیم آباد می بوده است !

با اینکه از بعد ازدواج آبجی خانوم تقریبا قضیه کنسل شده است و ما هم که خودمان دست به فرمان برده ایم و از خود راننده گی و ویراژژژژژژژژژ بازی در می آوریم

حالا میخوام دوباره این برنامه رو راه بندازم اگه داداشا اومدن که فی بها اگه نیامدن من و مامان حتما این راه رو ادامه میدیم (به به)

 

* یه گله مهم دیگه هم مونده : سرکار علیه پیشی خانوم فراموشکار فکر کنم این روزا منو فراموش کرده در بست به جای اینکه یادش بره من پنیر خامه ای دوست ندارم کلا منو فراموش کرده تا دیگه بابت فراموشکاریهاش مورد شماتت قرار نگیره !!!

هی دخمل عمو ! من یه وب لاگ دارم که هنوز توش مینویسم و دلم میخواد که تو توش کامنت بذاری ! معلوم هست کجای؟

نمیگی یه زنگی به دختر عمو بزنم بهش پیشنهاد یه گردش بدم به ساندویچ مینی دعوتش کنم (خودم پولشو میدم !!!) ، کمی حال و هوا عوض بشود ….

 

بسه دیگه اذون میدن وقت عبادت فرا رسیده می باشد (التماس دعا)

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی  ِ اهل  ِ خرداد



یکشنبه 23 تیر1387 :: 12:20 بعد از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

ندا جون :"  من خودم احساس می کنم دوستا هرچی نزدیک تر باشن ، این جور مواقع سخت تره براشون که بخوان حتی یه کلمه حرف بزنن . آخه احساس می کنن وظیفه و مسئولیتشون سنگین تره و اینه که نمی خوان معمولی باشن . ولی به نظرشون میاد که معمولیه رفتارشون و نمی تونه اونجور که می خوان و باید و شاید ، کاری بکنن .اینه که یه جورایی تو خودشون میرن و نمی تونن حرفی بزنن ، کاری بکنن ، ... "

ندا جونم قصه اینجوری که شما فکر میکنی نیست گله من اصلا ربطی به شرایط حال حاضر نداره بیشتر یه گله کلی بود از دوستان گرامی که الانه داره واقعیت بودنشو نشون میده

من دوستامو خوب میشناسم و اینکه  چقده خوبن و اینکه هر وقتی و هرجایی که ازشون کمک بخوام دریغ نمیکنن

بحث سر رفتار و تعریفهای ذهنشونه ! کلا دوستای من عادت ندارن به احوال پرسی و حضور ، بیشتراین منم که احوالشونو می پرسم و برنامه دیدار میریزم و.....

شایدم من بد عادتشون کردم

و مثل همون حکم واجب کفایی !!! وقتی من تلفن میکنم واحوال می پرسم یعنی اینکه از حال هم با خبر میشویم دیگر نیازی به احوال پرسی مجدد نیست

در واقع دوستای من یاد نگرفتن بازدیدشونو پس بدن

و منم هر چند وقت یه بار لج میکنم و تا مدتها با هیچ کدومشون تماس نمیگیرم و این میشه که فاصله ها روز به روز بیشتر و بیشتر میشه

بالاخره هر کسی یه جایی دیگه حاضر نیست از خودش و توانائی هاش مایه بذاره

هر رفاقتی یه مدت زمان مشخصی داره

من این دوستامو که ازشون گله کردم به راحتی بدست نیاوردم که به راحتی بخوام از دست بدم ، گله من از سر غیظ نیست بلکن از سر مهر وعلاقه است

ولی ترجیها میخوام یه مدت دوری رو تجربه کنم و خدا رو شکر دور و برم خلوت نیست که بخوام احساس تنهایی و نیاز به حضورشونو داشته باشم

همه شون به نوعی درگیری و مشغله دارن

فاطمه : روز به روز شکمش داره قلمبه تر میشه و حالش وخیم تر و خب مشغول تدارک اوومدن نی نی می باشد و صد البته اگه من وقت داشتم و موقعیتشو داشتم حتما از حضور و کمک من بهره میگرفت ولی حالا با توجه به شرایط پیش اومده بهتر میبینه که با بقیه تقسیم کار بکنه و اصلا هم اشکال نداره که من هم دلم میخواد کسی احوالمو بپرسه و حتی با یه رفتار معمولی و دیدار و برخوردهای همیشه گی حواسم از موضوع پیش اومده پرت بشه !!!

راضیه : خب تازه از سفر اومده کلی مهمون و مهمونی و دیدار و سوغاتی و حرف وحدیث و.....سرماخورده گی حال حاضر هم بهش اضافه شده البته ، و اینم اصلا مهم نیست که من میشه گفت نزدیکترین دوستش هستم و هنوز گله سفر مشهد و جازدنشو و یادش رفتن تولدمو و نگفتن اینکه عازم سفر هست رو بهش نکردم که حالا هم اینجوری ..........،اشکالی اصلا نداره که تلفن نمیکنه در حالی که واسه این یکی کار وقت داره ، همیشه من زنگ میزدم بیا بریم بیرون هوا بخوریم ، بستنی بخوریم ، دور بزنیم ، قدم بزنیم ، حالا که من زنگ نمی زنم لابد نیاز ندارم به بیرون رفتن ، لابد سرم اونقده شلوغ هست که فرصت نمیکنم ، یه  چی هم بدهکار شدیم

غزل : من هزار بار گفتم از مسیج فرستادن و از طریق مسیج خبرگرفتن از حال دوستان نزدیک درحالی که همش دوسه کوچه با هم فاصله داریم خیلی خیلی بدم میاد ، شما فرض کن یه کوچه بالاتر از محل سکونتمون محل کار غزل خانومه ، و چند کوچه پائین تر هم خونه اشون و اگه بخوایم با فاصله های تهران حساب کنیم غزل میشه همسایه دیوار به دیوارمون !!

مسیج زده که مادر بزرگم سکته کرده همش در رفت و امد مشهد هستیم (خدا سریعتر شفا بده ایشون رو و این دغدغه اشون رفع بشه انشالله ) و اینکه یه چی میخواد بگه به من !؟ خب غزل خانوم مبارکه؛  انشالله جلسه اتون بعد مراسم 40بابا باشه که بتونم بیام و تبریک بگم و هدیه امو تقدیم کنم ، چون خیلی منتظر این روز بودم ، همیشه من زنگ می زدم دلداری میدادم ، امید میدادم و حرف میزدم و فضا رو عوض میکردم حالا هم که به خودی خودش فضا عوض شده دیگه احساس نیازی به حضور من نمیکنی پس لزومی هم نیست که من تل بزنم، مهم هم نیست که من این وسط انتظار دارم کسی تلفن کنه و من دقایقی باهاش حرف بزنم و حواسم پرت بشه

 

میدونی ندا جون بحث این نیست که من نیاز به مرهم دارم و چون دوستان گرام دوای دردم دستشون نیست پس نمیتونن حالا که کاری بکنن باید که و بهتره که خودشون کنار بکشن

من به زندگی عادی برگشتم با یه جای خالی خیـــــــــــــــلی بزرگ  ولی تصمیم گرفتم زندگی کنم و این چند مدت که فرصت نفس کشیدن دارم ، قدر بابامو که ندونستم و اخرین گله اش همیشه تو ذهنم میمونه ! پس قدر باقی اهل خونه رو بدونم

من به زندگی عادی برگشتم و از دوستام انتظار حضور دارم و هیچ کدوم نیستن ، چرا ؟ به این دلیل که من سوگوارم و نمیتونم پابه پای اونا شادی کنم ، پابه پای اونا گام بردام ، پابه پای اونا ...................

من نیاز به همدردی کسی ندارم و لزومی هم نمی بینم کسی با من همدردی کنه چون این درد رو تا نداشته باشی نمیتونی حسش کنی ، این درد هدیه خدا به منه و شاید درجواب کرده های من پس نمیخوام و نباید که انتظار داشته باشم کسی دیگه بارم رو به دوش بکشه

بی خیال به قول طلوع که همیشه به من میگفت دریا تو که دور و برت شلوغه این دوست نباشه اون دوست ....

واقعاهم بی خیال : با اینا زمستون سر میکنم

"اینم میدونم که هیچ کدومشون وب لاگ منو نمیخوونن ، شایدم بخوونن ولی این روزا نمیخوونن چون به خیالشون من حال و حوصله وب نویسی ندارم ، حالا اگه تو خواستی میتونی به راضیه خبر بدی یه سر به وب من بزنه "

گاهی با خودم میگم دختر خیلی پوست کلفتی ، همه این همه بی قراری میکنن تو عین خیالت نیست بابا نداری ، که یه دیوار محکم واستوار پشتت خراب شده ....

من فقط دلم میخواد زندگی کنم ، زندگی

در واقع میخوام ادامه بدم خیلی وقته گفتم هر چه پیش آید خوش آید ، وقتی همه تلاشهام واسه به دست اوردن چیزایی که میخوام نتیجه عکس میده و وقتی خدا خودش تصمیم میگیره که چی به صلاح منه وچی نیست ، وقتی سالهاست فقط یه چی ازش خواستم و اوون مدام دست رد به سینه من زده ، وقتی حتی من نوع و کیفت خواسته امو هم حذف کرد وفقط گفتم سیرم کن همین ! چه طعمی و چه بویی و چه نوعی چه اهمیتی داره فقط سیرم کن .... ولی با این وجود بیجواب موندم

دیگه چرا همش خودم رو درگیر بکنم فقط ادامه میدم خدا خودش صلاح بنده اشو بهتر میدونه ، اگه گفته بابا نداشته باشی لابد حکمتی بوده ، اگه میگه من این نیازتو بی جواب میذارم لابد خودش میدونه چی به چیه ......

حتی اگه همه اینا عذابی باشه در جواب بدی های من بازم خدا رو شکر که اونقده قابل بودم که عذابم کنه تو همین دنیا و حواله به آخرت نده......

گریه کن گریه قشنگه   گریه سهم دل تنگه گریه کن گریه قشنگه ....



پنجشنبه 20 تیر1387 :: 9:21 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       

 

ساعت صفر عاشقی نیست ، بلکن از صفر نه ساعت و بیست و پنج دقیقه گذشته

حکایت من و دوستام حکایت همین دختر و دریاست

اگه این با دریا قهر کرده و پشت به دریا داره با خاک بازی میکنه منم .....قهر که نه ؛ ولی از همه دوست جونام گله مندم خیلی هم گله مندم

عصر روز یکشنبه 2/4/87 که باباجانم (خدا رحمتش کنه) از این دنیا چشم فروبست به دفتر چه موبایلم نگاه کردم و به طور انتخابی به دوستام زنگ زدم تا اونا به همدیگه خبر بدن

به آقا میرزا گفتم تا بروبچ کوه رو خبر کنه

به راضیه که عازم سفر به سوریه بود مسیج زدم

به شوکو گفتم

به زهرا مسیج زدم

به مریم مسیج زدم

به غزل هم تلفنی گفتم

اما الان که 20تیرماه هست و 18روز میشه که تنها تر از همیشه هستم فقط فقط یه چند تا دوست هستن که هنوز دور وبر من هستن !

دست همه اشون درد نکنه ، ممنون از این همراهی و مرهم گذاری

البته من انتظاری ندارم از هیشکی ، نه خواستم و نه میخوام کسی کلهم زندگی و کاراشو بی خیال بشه و بیاد کنارم

اصلا خودم مدتهاست زندگی عادی مو شروع کردم

خب درسته یکی رفته پیش خدا ولی قرار نیست که من نعمت قشنگ زندگی و زنده بودن و نفس کشیدن رو از خودم دریغ کنم

صبر برمصیبت ثوابش خیلی زیاده

ولی............................

من که هفته ای یه بار به فاطمه تلفن میکردم و احوالشو می پرسیدم و نمیذاشتم با این شکم قلمبه احساس تنهایی و بی خواهری بکنه نباید دلم بخواد حداقل یه تلفن در جواب همون تلفنهای گذشته بکنه و یه احوالی بپرسه؟

من که سعی کردم تو همه وقتایی که غزل پر از استرس هست بهش تلفن کنم و با حرفام وشوخی هام از استرسش کم کنم الان نباید دلم بخواد که به یه اس ام اس و کامنت اکتفا نکنه و حداقل یه بار که تلفن میکرد و باهام حرف بزنه

من که همیشه سعی کردم واسه راضیه علاوه بر یه دوست خوب یه خواهرهم باشم و نذارم احساس تنهایی بکنه نباید دلم بخواد حالا اون موقع سفر بودی و نبودی ولی الان که هستی گاهی یه تلفن بکنی یه احوالی بپرسی

قربون شوکو برم که مثل همیشه بهترین رفیق منه

بازم زهرا که هم تلفن میکنه هم مسیج میزنه

دلم بدجور گرفته دیگه باورم شده که این دوستان اگه من بهشون زنگ نزنم و احوالشونو نپرسم هیچ فرقی نمیکنه که من یا خودشون تو چه شرایطی هستن کلا اعتقادی ندارن که باید تلفن کنن و احوال بپرسن و ببین این دوستشون زنده است یا مرده ......

هر چند مهم نیست؛ دوره زمونه عوض شده لابد جدیداً این مد شده و من تو فاز قدیم موندم و همش در جا میزنم

وقتی ندا از پایتخت تلفن میکنه و مسیج میزنه و کامنت میذاره

وقتی ثمین از مشهد الرضا تلفن میکنه و کامنت میذاره و آف میذاره

من حق دارم از دوستام که اینهمه سال هست باهم رفیقیم انتظار داشته باشم

این حق منه

وقتی عمر رفاقتم با شوکو و زهرا به سه سال هم نمیکشه و البته اونا اینهمه لطف دارن در حقم ، پس حق دارم انتظار داشته باشم از دوستایی که تو هر برنامه و شادی یی همیشه اولین بودن واسه من.

وقتی مریم که بیشتر از دوست بودن نسبت فامیلی مارو بهم نزدیک کرده به شوهرش میگه تو برو خونه من پیش این میمونم و کم و بیش جویای احوالمه ، من حق دارم از دوستایی که بیشتر تحویلشون میگرفتم  انتظار داشته باشم.

وقتی همکاری که عمر همکار بودش با من به دو سال هم نرسیده شب اول مسیج زده ، فرداش اومده تشیع جنازه بابام ، حتی اومده خونه امون واسه عرض تسلیت ، بعدش تلفن کرده و دیشب هم مسیج زده جویای احوال شده ، پس من حق دارم از دوستام گله کنم

نمیدونم !

خدا روشکر تا حالا واسه هیچ کدوم از دوستام از این اتفاقای ناگوار نیافته و امیدوارم که نیفته

ولی تو همون مشکلات کوچیک من سعی کردم وظیفه خودم به درستی ادا کنم ، ولی نمیدونم چرا این روزا کسی احوال منو نمی پرسه

بازم گلی به جمال همین دوستان اینترنتی

عمر غصه هاتو کوتاه _آبی ِ اهل  ِ خرداد



شنبه 8 تیر1387 :: 9:14 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       
 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت



چهارشنبه 5 تیر1387 :: 11:4 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       
سلام

ببخشید این چند روز مجبور شدین منو تحمل کنین

متشکر که حاضر شدین در این سفر هم کنار هم باشیم

یه چیز میخوام بگم و دیگه حرفام تمام

اخه بی مناسبت به دیروز نیست.از این طریق روز زن و مادر رو به همه زنان و مادران ایرونی تبریک میگم.

دیروز شنیدم پدر قله نشین ۲ روز قبل فوتش توسط دکترش مطلع مشیه که چند روز دیگه از عمرش باقی نمونده . واسه همین میره به دیدن مادرش و وصیتش رو واسه اوون میکنه .بعد که میره بیمارستان در لحاظات پایانی همرش مادرش صداش میکنه میگه : " مادر جان"

پدر قله نشین هم در پاسخ صدای مادرش میگه : "جان مادر"

و دیگه هیچ . این اخرین کلام پدر قله نشین بوود.

ارزو میکنم در بهترین مکان از دنیای یرزخ باشه و خدا بیامرزدش

خدانگهدار.

قله نشین ببخش که این ۳ مطلب قضولی کردم و از طرف شما به وب اوومدم.



سه شنبه 4 تیر1387 :: 8:26 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       
سلام به همه دوستانی که لطف کردن و ابراز احساسات نمودن

من دوست نویسنده هستم

دیروز از طرف همه شما عزیزان در مراسم خاکسپاری و تشییع پیکر پدر بزرگوار قله نشین بزرگ شرکت کردم

مراسم با شکوه و بزرگی بوود . ادم های زیادی اوومده بودن تا تسلای این خانواده گرامی  باشن

ولی میون همه این ادما جای خالی پدر قله نشین خیلی خالی بود

صحنه های جالب و تکان دهنده ای رخ میداد

از لحظات خداحافظی مادر با پسرش از لحظه خداحافظی همسر با شوهرش از لحظه جدایی فرزند از پدرش

همه بغضشون ترکیده بود

صحنه ای که فرزند بر خاک قبر پدر سجده کرد و خاک قبر پدر را بوسه زد

وااااااااااااااااااااااااای چه غم بزرگی دارن

ولی این وسط قله نشین ما مثه هموون انتظاری که ازش میرفت

سعی میکرد بقیه رو ارووم کنه غم و اندوهش چهره اش رو گرفته ولی در تلاش ارامش مادر و سایر خانواده بوود

همسفرا واسه شادی روح پدر قله نشین دعا کنین.

قله نشین خدا بهت صبر بده.

دوستانی که از احوالات قله نشین خواستن بگم امرووز کمی اروومتر بوود و از همه شما دوستان تشکر کرد اخه من بهش پیام شما دوستان رو رسووندم.



دوشنبه 3 تیر1387 :: 8:25 قبل از ظهر ::  نويسنده : ترگل       
سلام به همه دوستان عزیز قله نشین بزرگ

من یکی از نزدیکترین دوستای نویسنده این وبلاگ هستم . متاسفانه نویسنده این وبلاگ دچار یه غم اندوه و بسیار دردناک شده .

قله نشین بزرگ در روز یکشنبه ۲/۴/۸۷ پدر عزیزش رو که مردی بزرگ بود از دست داده.

از صمیم قلب این ضایعه رو به قله نشین تسلیت میگم و واسه اوون و خانوادش از خدا طلب صبر دارم.

دیروز یه فکر ی به ذهنم رسید و تو اوون شراط تونستم رمز كاربري  اين وبلاگ رو ازش بگيرم تا همه با هم واسه شادي روح پدرش يه چله نشيني راه بندازيم.

از همه شما دوستان ميخوام مثه هميشه كنار همسفرتوون باشين

ميخوام طوري بشه كه وقتي اوون برگرده و وب خودشه ببينه يه تسلاي خاطر واسش بشه

پيشنهاد  من اينه كه ۴۰ ختم سوره انعام و سوره الرحمن رو واسه شادي روح بابابي خوبه قله نشين راه بندازيم.هركي هم تونست تا چهلم واسش ۲روكعت نماز هم بخونه

خبر با شما دوستان

همسفرتوون  رو تنها نذارين.

دوست نويسنده.