|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
یکشنبه 31 شهریور1387 :: 9:50 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز بيستم: خداوندا در این روز درهای بهشتها را به روي من بگشا ودرهاي آتش دوزخ را ببند مرا توفيق تلاوت قرآن عطا فرما ، ای فروز آورنده وقار وسکينه بر دلهاي اهل ايمان.
بابای هیراد در سرزمین خاتون قصه از اونجایی شروع شد که من رفته بودم لب چشمه آب بیارم ، یهو عکسمو تو آب چشمه دیدم و هویجور که داشتم قربون صدقه ریخت وقیافه ام می رفتم یکی یه کله گنده دیدم ، جیغ زدم وکشیدم کنار ، دیدم آخی یه اسب ناز ناز ی ، سفید و رشید و خوش اندام و صد البته ، صد البته با یه سوار خیلی خیلی زیبا.....
اولش که همه اش شرم وحیا بود و البته زیر چشمی نگاه وتماشا هی من نگاه میکردم هی اوون نگاه میکرد هی من ریز ریز میخندیدم ، هی اون به ظاهر با اسبش حرف میزد ...... *** یاد اون روز بخیر عجب روز طولانی و پر هیجانی بود ، تازه اشم اصلا دلم نمیخواست که تمام بشه ... اوون روز من در اطراف چشمه در حال لی لی کنان بودن بودیم و گل چیدن عجب فرصتی ، گریه از خودمان سردادیم و آبغوره گرفتیم و .... بابای هیراد اومد بالای سرما و گفت بانو چی شده؟ ما را گفتندی تعجب کردندی که بانو دیگر که می باشد؟! گفتیم که ما خاتون می باشیم اِ اِ اِ پس خاتون قصه شما می باشید خاتون قصه نه خاتون جنگل خب خاتون چه شده است شما را که گریه می نمائید؟ پام اووف شده ، سیب میخوام !!!!!!! "چه ربطی داره بماند بابای هیراد هم که سوار بر اسب شدندی و پیتکو پیتکو رفت و از باغ همسایه یه دونه سیب دزدیدندی *** خب دیگه وقت برگشتن بود و خداحافظی اسب ایشون هم فکرکنم اندازه یه ماهش آب خورد!! اون روز تا شب که چه عرض کنم تا همین الانش ما هویجور جینگیل مستونمان می باشد و به به.... آخ که دلم چقده واسه اوون روز تنگه...
شنبه 30 شهریور1387 :: 8:55 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز نوزدهم: خدایا در این روز بهره مرا از برکاتش وافر گردان وراهم را به سوي خيراتش سهل وآسان ساز واز حسنات مقبول آن مرا محروم مسازای راهنمای به سوي دين حق وحقيقت آشکار. خبر از احوال چهارشنبه : قرار بود با دوست جون برم پیش دکتر پوست که چون مهمونی خونه داداشش دعوت بود و میخواست بره کمک حالشون قرارمون افتاد شنبه "امروز" منم رفتم خونه خوافیدم باز بیدار شدم با مامی رفتیم پرسه پدر بزرگ دخمل همسایه ( آخی طفلی دخمل همسایه جلسه اشون 15 شعبان امسال بوده که به خاطر فوت بابای من انداخته بودن بعد عید فطر ، حالا هم که بابا بزرگش فوت کرد ، طفلی همش عروسیش به خاطر فوت کسی عقب می افته از اونجا اومدیم خونه تا بساط افطاری رو بچینیم آخه آبجی خانوم و شوهرش هم خونه ما بودن جینگیل صدا کرد که آهای بی همنورد بدو بیا فیلم نگاه کنیم منم گفتم میخوام نماز بخونم ! بعدنماز رفتم تو اتاق داداشا به تماشای فیلم "سالاد زندگی ، با بازی لیلا حاتمی ، خسرو شکیبایی و محمد رضا شریفی نیا " به دستور من مامی برای من افطاری ماست خیار درست کرده بود، جاتون خالی خوردم و کیف کردم بعد افطار هم که دیگه باز بساط عبادت و خواب به پا بود "آبجی خانوم بود ظرفای افطاری رو میشوره ما هم مثل همیشه میزنیم به در تنبلی پنج شنبه : یه روز شلوغ کاری بود مثل چهار شنبه و سه شنبه و من وقت سر خاروندن هم نداشتم و یه عکس از آرشیو خاطرات من و بابای هیراد انداختم تو وب که دوستان بی نصیب از حضور ما نباشن که به یمن رفاقت جدیمان با خانوم هدیه سرکارمان با حراست سازمان اووفتاده عصری هم رفتیم قبرستون و افطار هم جاتون خالی من کره مربا خوردم و باقی هم هر چی دلشون خواست بعدش من و مامی رفتیم خونه مادر بزرگ تا بعد از سریال "حسرت"
کلی ذوق از خودمان در کردیم خصوصا جلوی فینگیل که مدعی بود مثل خــر این بازی رو هم باخت میدیم !!!! سحر چلو مرغ داشتیم ، نماز ، قرآن و کمی هم با خدا راز و نیاز نمودیم و لالا کردیم و جاتون خالی تا ساعت 18 بعد از ظهر جمعه. جمعه : نمیدونم ساعت چند بود که جهت قضای حاجت یعنی همون امر واجب یعنی به قولی WC از جام پا شدم بعدش باز خوابیدم تا نزدیکای۱۴ که یه مسیج از شوکو جون آمد یه لنگمان را اپی لیدی کشیدیم که دیدم از موعد گذشته و بایدکه بریم خونه دائی جان افطاری تـِلــِپ بشیم بعد از افطار هم تا ساعت ده اونجا بودیم و خوش گذشت بعدشم اوومدیم جهت بر پای مراسم بزرگ شب احیاء در خلوت خودمان. میگم دیشب چی کارا کردم نه از جنبه ریا بلکن شاید که میسری بشه واسه صعود شما ها ، انشالله که خدا قبول کنه ایام به کام – پنجشنبه 28 شهریور1387 :: 8:40 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز هفدهم: ای خدا مرا در ای روز به اعمال صالحه راهنمايي کن وحاجتها و آرزوهايم را بر آورده ساز اي کسي که نيازمند به شرح وسئوال بندگان نيستي, اي خدايي که ناگفته به حاجات وبه سرائر خلق آگاهي بر محمد و آل اطهار او درود فرست. بریم ببینیم همسفرا کجا ی مقصد هستن "یا علی" اینم بابای هیراد در حال انجام وظیفه
چهارشنبه 27 شهریور1387 :: 8:39 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز شانزدهم: خدايا در اين روز مرا به موافقت " اعمال وافکار" نيکان عالم موفق بدار واز رفاقت اشرار جهان دور گردان و مرا در اين بهشت دارالقرار به رحمتت منزل ده , به حقّ الهّيت ومعبوديت اي خداي عالميان.
دوشنبه : ازاداره که اومدم مامانی میگه عصر میای بریم قبرستون ؟ منم گفتم اگه کسی نبود شما رو برسونه بله میام ولی اگه فینگیل هست که من میخوام برم پیاده روی ، بعدشم رفتم خوافیدم و خواب موندم و به پیاده روی هم نرسیدم!!! بعد افطار سریال بزنگاه رو نگاه کردم بعدشم تلپ شدم تو اتاقم تا آخر شب کتاب رازهایی درباره زندگی رو کمی مطالعه نموندیم و کلی هم فکر مثبت به مغزمون القا کردیم "به به" جاتون خالی به علت ابتلاء به مرض " شبه وبا" و مراجعه و نیاز مبرم و مداوم به WC هر دوسه ساعت یه بار اینکاره ایم !!! اصلا هم مهم نیست ساعت دو نصف شب می باشد و وقت خواب می باشد و ما هم خوابیم و باید که ازتو رختخواب پا به شیم واینهمه پله رو بریم بالا ، اینا اصلا مهم نیست ، تنها تنها مهم اینه که هر چه سریعتر باید به WC رسید و بس بعد سحر هم طبق معمول همیشه نماز ، قرآن باز لا لا سه شنبه : آهام یادم رفته بود بگم روز 25 شهریور ماه من کمی تا قسمتی کرفس جهت طبخ خورش کرفس خردیده بودم "هولا هولا" صبح که از خونه میخواستم برم بیرون به مامی سپردم که بشوره تا من که از اداره برگشتم خورد کنمش جاتون خالی چه روز پر دردسری داشتم 110 نامه حدودا باید می فرستادم که تازه اشم 110 پیوست داشت ، حالا اول صبح پیوستاش رو کپی کردم ، خود نامه ها هم که تایپیست محترم پرینت گرفته بود همین جور که در حال منگنه کردن بودم یهو دیدم از سر نو تکرار شد منو میگی داشتم آتیش می گرفتم یه عالمه کار دارم اینم قوز بالا قوز تایپیست رو صدا کردم که بیا کمک خرابکاری های خودتو خودت درست کن اونم عصبانی که تو داری از روی بخار معده حرف میزنی تو خودت دوبار فرستادی یا اینکه اینا با هم فرق داره حالا هر چی من میگم اصلا گوشش بدهکار نیست که نیست دست آخر قبول کرد که اشتباه شده ، نه که اوون اشتباه کرده ، انداخت گردن اونیکی تایپیست که احتمالا وسط کار پرینتر رو خاموش کرده اوونم دوباره از سر نوع پرینت گرفته !!! خلاص شدم و بردمش رو میز رئیس گذاشتم ولی چشمتون روز بد نبینه !!! آهام تازه من یه صفر تو شماره نامه اشتباه زده بودم و لاک به دست هم بودم امروز صبح رئیس اومده و گفته نصف این نامه ها نیاز به پیوست نداره وتازه نامه اش هم باید عوض بشه !!!! از صبح درگیر اوونم که یه دونه نامه از وزارت متبوع آمده و به ما اخطار داده که تاخیر کردین دوماه یالله جواب نامه رو بدین !!! حالا منو بگو نامه ام آماده بوده ها فقط یه گیر کوچیک داشته که باید کارشناس مربوطه تهیه میکرد دیگه من که نامه رو تحویل دادم رفت دیروز بعد خورد کردن کرفسها ماشین رو برداشتم و رفتم اولش آرایشگاه تا شاهکاری که صبح 25 زده بودم رو درست کنم و ابرویی که ناخواسته دمش قیچی شده بود رو کمی راست و ریست کنه ! بعدش رفتم دنبال ساراجوون از اونجا رفتیم اول نون گرفتیم ، بعد رفتیم نمایشگاه علوم قرانی و نرم افزارهای مربوطه بعدشم که افطار شد بعد افطار هم به اتفاق اقلیما رفتیم خونه فیروزه قشنگه به به چه دخمل نازمنگولانه ای ، خدا واسه مامان و باباش نگه داردش ، خیلی خیلی زیبا بود بعدشم که اومدم خونه و دیگه لالا راستی ما تو مهمونی های سه نفره مون همیشه بحث سر اینه که چطور یه خانوم میتونه زندگی شو نگه داره وتا تهش شوهره رو عاشق داشته باشه و .... اقلیما هم مثل من هنوز بابای نی نی رو پیدا نکرده و همیشه هم که این فیروزه و شوهرش در تدارک عروس کردن ما هستن اما نمیتونن همین چند وقت پیش آقای تازه پدر شده میخواستن یکی از دوستاشونو قالب من کنن که طفلی تصادف کرد و جان به جان آفرین تقدیم کرد "لابد این بهتره از این بووده که جان به بی همنورد تقدیم بکنه بسه دیگه برم که کار دارم..."۱۱:۵۰" ایام به کام – ارادتمند شما بی همنورد سه شنبه 26 شهریور1387 :: 9:7 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز پانزدهم : خدایا در این روز طاعت بندگان خاشع وخاضع نصیب من گردان و شرح صدر مردان فروتن خدا ترس را به من عطا فرما ، به حق امان بخشی خود ای ایمنی دلهای ترسان .
دوشنبه 25 شهریور1387 :: 10:30 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز چهاردهم خدایا در این روز مرا به لغزشهایم مؤاخذه مفرما وعذر خبط وخطایم بپذیر ومرا هدف تیرها وآفتهای عالم قرار مده به حق عزت وجلالت ای عزت بخش اهل اسلام . امروز دوشنبه ۲۵ شهریور ماه ۱۳۸۷ می باشد ۲۵ شهریور یه روز خیلی خیلی مهم می باشد و توش کلی اتفاقای عجیب و قریب افتاده است ۱* آغاز یه رفاقت جدید ودوست داشتنی وموندگار ۲* امروز سومین سالگرد ازدواج پسرعمو و خانوم نازنینش می باشد ۳* امروز تفلد دوست جونم "جودی عزیز" می باشد من امروز باید که کلی کادو بدم و بدم و بدم اگه بشه امشب باید یه سر برم خونه پسر عمو اگه بشه امروز باید به جودی تل بزنم اگه بشه باید که دفتر رفاقتمو نو کنم . چون یک سال گذشت و یک عمر خاطره به جا گذاشت
دیروزعصر ازاداره که اومدم طبق معمول همیشه خوافیدم بهدش پیاده تا اوون پائینا رفتم و لنگان لنگان و افتان و خیزان درحال بازگشت بودم به خونه که نزدیکیهای در پارک "رستوران امیر" اولش یه دوست قدیمی رو دیدم و از دیدارشون خوش به حال شدم یه زوج که واسه بهم رسیدن خیلی خیلی تلاش کردن بعدش فینگیل بوق زد و منم پریدم تو ماشین و رفتیم یک کیلو بستنی مغز دار و خامه دار از مغازه "چمن" گرفتیم و افطار جاتون خالی بستنی خوردیم و بستنی خوردیم بعد افطار هم که من باز خوابیدم و ساعت ۱۱:۲۰ تازه از جام بلند شدم و به شستن ظرفای سحری و افطاری مشغول شدم بعدش بازم خواب با این تفاسیر من هنوز کمبود خواب دارم . آخه خوابم همش بریده بریده است . نمیشه بشه که از ته دل سیر بخوابم بی نفس کش یکشنبه 24 شهریور1387 :: 8:43 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز سیزدهم خدایا در این روز مرا از پلیدی وکثافات هوای نفس وگناهان پاک ساز وبر حوادث خیر وشر وقضا ، قدرت صبر وتحمل عطا کن وبر تقوی وپرهیزگاری ومصاحبت نیکوکاران عالم موفق دار ، به یاری خود ای مایه شادی واطمینان خاطر مسکینان .
شنبه : از اداره که اوومدم خونه همچین بدنم لمس بود و بی حال بودم که با اجازه از مامان رفتم خوابیدم و به آبجی هم گفتم منو ساعت سه و نیم بیدار کن ، که البته بازم من بیدار نشدم تا راس ساعت 5 بعدازظهر سالاد مهمونی امشب با من بود بعدشم که دیگه کم کم افطار میشد و چیدن سفره و باقی کارا که البته طفلی آبجی خانوم بیشتر زحمتا رو کشیدن ،چون من اصلا حال خودمو نمی فهمیدم ناگفته نماند که دیروزش من همه جا رو جارو زده بودم و دیگه نیاز به این یکی کار نبود بعد رفتن مهمونا فقط تونستم نماز و قرآن و مرتب کردن اتاق خودم و بعدشم که خواب سحر هم ساعت 4:40 بیدار شدم و تند تند یه چی خوردم که نزدیک اذوون بود صبح هم خواب موندم و اجبارا آژانس گرفتم الانم اداره ام و هنوزم خسته و خواب آلوده میزنم اینم بگم که من دیگه این هفته نمیرم کوه ، آخه دهن روزه خیلی سخته تو این گرما ، آدم تلف میشه ،مگه مجبورم همینجا از رفعت خانوم معذرت خواهی میکنم و شرمنده که نمیتونم در مراسم افطاری شما شرکت کنم ، ببخشید. عطیه جوونم بالاخره اعلام حضور کردن و من ازنگرانی احوال ایشون و عقب موندنشون در اومدم نگران ختم نبودم اصلا چون دوتا از دوستان تقبل کرده بودن که به جای ایشون بخوونن از سما عزیزم هم معذرت میخوام که افتادن تو زحمت . ببخشید که انگار قسمت نیست شما بیشتر بخونی نازنین سادات عزیزم من از همسفرایی که با حرفام باعث دلخوری شون شدم (آوامین عزیز شنبه 23 شهریور1387 :: 8:53 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز دوازدهم خدایا در این روز مرا به زیور ستر وعفت نفس بیارای وبه جامه قناعت وکفاف بپوشان وبه کار عدل وانصاف بدار واز هر چه ترسانم مرا ایمن ساز به نگهبانی خود ای نگهدار وعصمت بخش خدا ترسان عالم . اگه کسی خواست بدونه همسفرا کجای مسیرن میتونه به پنج شنبه : اداره که هنوز نیامده تمام شده اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت ها!!! تا رسیدم خونه فقط لباس عوض کردم و پریدم تو رختخواب و دیگه تا ساعت 16:30هیچی نفهمیدم به خیال خودم خوابیدم آخه شب به یه مهمونی دعوت بودم نمیخواستم اوونجا بی حال و بی رمق باشم ولی حیف که دوست جونی که منو به این مهمونی دعوت کرده بود خودش سرما خورده بود و بی حال بود و بیشتر وقت من به پرستاری از اوون گذشت "انشالله هر چه زودتر خوب بشی رفیق" با مامان اینا رفتیم قبرستون دیدن بابا چند شبی هست خوابای خوب و دلنشین می بینم ،خواب آدمایی که دوسشون دارم یا دوسشون داشتم و اتفاقای جالب و مکانهای بسیار بسیار قشنگ شب قبلش خواب یه آکواریوم می دیدم و اقلیما تو خوابم بود و همسایه اش و کمی تا قسمتی شلوغ بود دیدم حلزونهایی که از جنگل آورده بودم رو دادم به همسایه اقلیما که بریزه تو آکواریومش حالا منی که یه سال و نیم میشه اصلا این همسایه گرام رو ندیدم حالا اومده بود به خوابم!!!!! ووووووووووووووووای غروبی تو قبرستون وقتی دیگه کم کم همه رفته بودن..... کسی که بهمن امسال میشه 9 سال حضورش مثل سایه فقط "سایه فقط" تو زندگیم بوده و بس دوباره خودشو مثل قدیما حسود و سربه هوا نشوون داد جالب بود برام این دیدار تنها نگاه بود وتبسم میان ما تنها نگاه بود و تبسم ..... همسایه کوچه اوونوری مون هم هفت سال پیش همسرش رو از دست داده طفلی سرگذشت غم انگیزی داره ، تو ماشین نشسته بودبا ما ویه ریز از سرگذشتش میگفت و همش هم همسایه جان همسایه جان میکرد : جوون بوده همسر اولش فوت میکنه و یه دختر پسر ازش میونه که اونا رو به یتیمی بزرگ میکنه و کارگری میکرده خونه این و اوون ، دوباره شوهر میکنه و یه دختر و دو پسر هم از این شوهرش داشته که هفت سال پیش این شوهرش هم تصادف میکنه و میمیره و تازه خودش هم مقصر بوده و نه تنها دیه ای واسه اشون بعد مرگ نمیمونه که تازه مجبور میشن پول قرض کنن و اسه پلاتین تو پای کسی که شوهره باهاش تصادف کرده.... دختر اولش هم شوهرش فوت میکنه و دو دختر از شوهره میمونه این دخترش هم شوهرش یه روز کار داره یه روز کار نداره و زندگیشون به سختی میگذره پسر اولی هم که چون با دخترعموش ازدواج کرده عموهه به جای اینکه هوای زن داداشه رو داشته باشه همش تو زندگی دامادش دخالت میکنه ونمیذاره که پسره کمک خرج مادره باشه این دوتا پسر هم که کی کوچیک بود و اون یکی بی کار خلاصه تا رسیدیم خوونه مغز ما رو حسابی ترید کرده بود افطاری خوردیم ولی هنوز صدای همسایه تو مغزم صوت میکشید بعد افطار هم من چند جایی تل زدم و واسه برنامه کوه هماهنگ کردم و همون مهمونی و پرستاری به جای دیدار دوست و خوش گذرانی جمعه : بعد سحر باز خوافیدیم تا لنگ ظهر ، بیدار که شدم دیدم مامان خونه نیست دیگه منم شروع کردم به فعالیت ، کمی کوکو سبزی درست کردم واسه افطار ، کوله مو چیدم و اتاق داداشا رو گرد گیری کردم و جارو زدم ، راه رو، هال ، اتاق پذیرایی و آشپزخونه و اتاق انباری رو گردگیری کردم و جارو زدم دیگه مامانی به دادم رسید و ظرفا رو شست ، منم رفتم حیاط کوچیکه رو شستم به جینگیل گفتم ما رو برسون تا لب بند اوونم بالاخره قفول کرد (مرسی) با سارا و ارکیده و پسرعمه و خودم سوار ماشین شدیم ، جودی هم پائین بند دره منتظرمون بود با دوستاش یه گروه نه نفره بودیم که زدیم به راه ، و به سختی مسیر طی میکردیم یه آقایی هم بین راه به ما ملحق شد و الحق که کمک حال گروه بود " وظیفه انسانیش حکم میکرد که این گروه که تقریباً تو این گدار زرد "به قول زنده یاد بابایی گدار مهر بخش" کم آورده بودن و نفس نفس میزدن دهن روزه رو به مقصد "کمپ" برسوونه وقتی رسیدیم از گروه پیوند سبز هیچ اثر و نشانی نبود که نبود خب رفتیم تو کمپ به به سفره چیده : پنیر و نون و تخم مرغ آبپز افطاری دعوت بروبچ گروه فراز بودیم " لبنیاتی سپیده واوون سوسیس کالباسی کنارش " افطار نشده بود که گروه پیوند سبز هم سررسیدن ، شلوغ پلوغ شد اساسی دوسه تا از همکارام هم امدن یه اقایی از هلند جهت احداث تصفیه خانه آب در شهر ما هم اوومده بود "مایکل از هلند" چه بلبشویی بووود هنوز صدای هوووو تو کله امه واسه اینکه صدا به صدا برسه همه داد میزدن ، توعمرم اینقده داد نزده بودم وقتی رسیدیم پائین ازخودم خجالت میکشیدم ، با اینکه به خودم قول داده بودم کمی مهربون تر باشم و کمی با آرامش و متانت گفتمان کنم باز زیر قولم زده بودم و همپای جمعیت داد و بیداد کرده بودم افطار خوبی بود ،ولی کاش من کمی بهتر بودم آهام یه دونه دیگه از خوابام : یه شب خواب میدم یکی از همکارا به من میگه خانوم بی همنورد میشه واسه من چای بریزین ، منم قبول کردم تازه دستور داد پررنگ هم بریزم بازم من به حرف کردم " از من بعیده ولله" بعدش دیروز تو کمپ این ورم سارا جون که همکارم هم هست نشسته بود ، اوون طرف هم پسر عمه ام ، مایکل که اوومد کنار سعید ، یه همکار داریم "ویلبر" که خیلی ادعای زبانش میشه اوومد کنار سعید نشست که بتونه به راحتی با مایکل گفتمان کنه ، افطار شده بود و یهو "ویلبر" گفت خانوم بی همنورد من چائی میخوام !!!! منم چون عادت ندارم افطار چائی بخورم چائی مو دادم بهش ، تا خوابم تعبیر بشه اولین گروهی که به سمت شهر حرکت کردن من و گروهمون هم با اوونا اومدیم پائین سارا دست وپاهاش شل شده بود و همش میخورد زمین "طفلی فک کنم تمام بدنش کبود شده " به چشمه بالای بند که رسیدیم ور داشتم به سارا و "ویلبر" میگم آدم باید چقده جنم داشته باشه و میخشو خوب بکوبه که الان سه ماهه از فوتش میگذره و هنوز حرفش توگوشم مونده و حرفش خریدار داره "خدا بیامروز بابام دوست نداشت که من شب تو کوه باشم ، افطار میذاشت برم کوه اما دلش میخواست هر چه سریعتر بعد افطار بیایم خونه " ویلبر میگه شما خیلی با موضوع راحت کنار اوومدین ، هر کس دیگه ای جای شما بود به این راحتی کنار نمیامد ، من مثل شما قوی نیستم.... " پست بعدی این سخن ویلبر به نقد گذاشته میشود از طرف بی همنورد الان مجالش نیست " ایام به کام – پنجشنبه 21 شهریور1387 :: 8:54 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز دهم خداوندا مرا در این روز از آنان که در تمام امور بر تو توکل کنند ونزد تو فوز وسعادت یابند واز مقربان درگاه تو باشند قرار ده ، به حق احسانت ای منتهای آرزوی طالبان . دوست جوونا من یه قانونی هست تو کوه پیمایی که همیشه نفر جلویی مسئول شکاف افتادن در صف هست چون بایدکه طوری گام برداره که عقبیش بهش برسه و عقبی اگه می بینه جلویش دیر گام بر میداره کمک حالش باشه بهم سر بزنید و ببیند اوضاع دوستان چه جوری هاست منتظرم دلم میخوادبه موقع و همه با هم به قله برسیم
سه شنبه : اوونقده تلخ و بی روح بود که هیچ دلم نمیخواد در موردش بگم الان ، بذارین تلخیش بایه شیرینی دلچسب خنثی بشه میگم شرمنده مریم جوون ، اما تو برام درد دل کن که خیلی خیلی مشتاقم ، میدونم که با گفتنش ارووم میشی چهارشنبه : صبح طبق معمول تا اخر وقت اداره بودم و مشغول کار و تلاش و .... ظرفای سحر و افطار دیشبش هم که مونده بود هنوز!!! رو شستم و بعدش بادمجونایی که مامانی پوست گرفته بود رو سرخ کردم و فیلم "دایره زنگی " رو دیدم ، ای بدک نبود بعدش هم پیاده تا کلوپ سحر رفتم تا فیلم رو پس بدم و دیگه هم فیلم نگرفتم چون حوصله نداشتم ، گفتم بقیه فیلما باشه واسه بعدن خونه رسیدم دوباره فقط مانتو عوض کردم همه سور وسات افطارمونو برداشتیم ورفتیم خونه مادر بزرگ جاتون خالی حسابی چسبید: سوپ که محتوی رشته فرنگی هم بود و مخصوص من طبخ شده بود کتلت از نوع آماده اش نون محلی و پنیر محلی و خرمای درجه یک و گردوی مغز شده و ماست محلی چکیده و چای اونقده خوردیم که همه در حال ترکیدن بودیم اساسی تازه بساط میوه هم به راه بود : انگور و گلابی و موز و هندونه و خربزه که دیگه کسی جا نداشت این دوقلم میوه رو بخوره بعدشم اومدیم خونه من نماز خوندم قرآن خوندم و حدیث شریف کساء و برقا خاموش خوابیدم تا سحر ایام به کام – چهارشنبه 20 شهریور1387 :: 8:46 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز نهم : ای خدا مرا نصیبی کامل از رحمت واسطه خود عطا فرما و به ادله و براهین روشن خود هدایت فرما و پیشانی مرا بگیر و به سوی رضا وخشنودی که جامع هر نعمت است سوق ده ، به حق دوستی ومحبتت ای آرزوی مشتاقان .
دیروز یکی از مزخرفترین روزای عمرم بود میگم براتون حالا جدول رو ببینید :
سه شنبه 19 شهریور1387 :: 8:42 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
خداوندا در این روز مرا ترحم به یتیمان و اطعام به گرسنگان و افشاء و انتشار سلام در مسلمانان و مصاحبت نیکان نصیب فرما ، به حق انعامت ای پناه آرزومندان عالم .
همسفرایی که استراحتگاه (کمپ) اول رسیدن میان و خبر میدن شما چطور؟ یه سر ی به کامنت دونی بزنید می بینید
دوشنبه 18 شهریور1387 :: 8:48 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز هفتم : خدایا مرا در این روز به روزه و اقامه نماز یاری کن و از لغزشها و گناهان دور ساز وذکر دائم که تمام روز به یاد تو باشم نصیبم فرما ، به حق توفیق بخشی خود ای رهنمای گمراهان عالم .
فعلا میرم دکتر بعدن یعنی فردا همه ماجرا رو می نویسم شاد باشیددوستان راستی من دو صفحه دیگه مونده که یه جز رو تمام کنم (ختم دوم جز ۸) شما کجائین ؟ امروز هفتم ماه مبارک هست و باید که ختم اولمون تمام میشد ولی هنوز هیچ خبری مخابره نشده از طرف همسفرا فکر کنم داریم کند پیش میریم ؟ نظر شما ها چی می باشد؟ یکشنبه 17 شهریور1387 :: 8:42 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز ششم : خدایا مرا در این روز به واسطه ارتکاب عصیانت خوار مساز وبه ضرب تازیانه قهرت کیفر مکن و از موجبات خشم و غضبت دور گردان ، به حق احسان ونعمتهای بیشمار تو به خلق ای منتهای آرزوی مشتاقان .
امروز اگه فرصت بشه میخوام از سفرم به گرگان بگم : عصرسه شنبه 5/شهریور ماه /1387 حرکت به سمت گرگان و عصر شنبه 9/ شهریور ماه /1387 هم بیرجند بودم، واسه همایش جنگل نوردی هلال احمر رفته بودم جای همه خالی ، خیلی سفرعالی یی بود . فقط دعا کنید فرصت کنم اونوقت همه اشو تعریف میکنم : از سیر تا پیاز
دیروز که شنبه بود همچین اداره سوت و کور بود ، یکی رفته ماموریت "آلیس" اونیکی هم مرخصی گرفت آخر وقت "آنت" و من موندم تنهای تنها ضعف روزه هم که مستولی کمی تا قسمتی کارهایمان را آبدیت کردیم نماز جماعت اداره طوری برگذار میشه که راننده سرویس مون هم به ما میرسه توی سرویس باز من زرنگ بازی در آوردم و یه دونه شیر تونستم کاسبی کنم جهت طبخ شیر برنج رسیدم خونه به کمک مامانی شیربرنج واسه افطار درست کردیم داداشی هم خودش واسه خودش و اونیکی داداشی افطاری درست کرد همسایه هم دوتا نون روغنی و داغ واسه مون آورد از نون وائیش داشتم میگفتم : رفتم فیلم اتوبوس شب رو نگاه کردم عجب فیلمی بود آخرش کلی گریه ام گرفت یهو دلم یه جوری شد با خودم گفتم عجب آدمایی پیدا میشن که سر چه چیزای کوچیکی شیرینی زندگی شونو تلخ میکنن اگه اونا جای این دختره باشن که دیگه تا آخر عمر چشمش به شریک زندگیش نمی افته اونوقت شاید که قدر بدوونن بعد اتمام فیلم ظرفای سحری رو شستم ، مامانی در حال گوش دادن به قرآن از طریق رادیو بود و فینگیل هم smsبازی میکرد کمی پاسور با کامپیوتر بازی نمودیم و گوگوش هم گوش نمودیم بعدشم رفتم اتاق خودمو جارو زدم و لباس پوشیدم و به به پیاده روی از خونه تا کلوپ سحر پیاده رفتم و دوتا فیلم تازه گرفتم : "مجنون لیلی " و " کلاهی برای باران " باز تا خونه پیاده اوومدم دم دمای افطار بود ، سفره رو آماده کردیم و اذوون و مراسم قشنگ روزه باز کنی (بخور بخور) راستی من یه عادتی از بچه گی هام دارم که ازمامانم یاد گرفتم : قبل باز کردن روزه ام اولین دعایی که میکنم یه فاتحه است که واسه اهل قبور میخونم . شما هم این کار رو بکنید بعد افطار من یه راست رفتم اتاقم و خوابیدم تا ساعت نه که عمه جون اومدن و بیدار شدم ظرفای افطار رو شستم و باز رفتم خوافیدم هنوزم احساس میکنم که کمبود خواب دارم آخه در مجموع دیروز همه اش با احتساب از سحر تا الان 7-6 ساعت فقط خوافیدم وبس عمر غصه هاتون کوتاه – ارادتمند شما بی همنورد شنبه 16 شهریور1387 :: 9:0 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز پنجم : خدایا مرا در این روز از توبه و استغفار کنندگان قرار ده و از بندگان صالح و مطیع خود مقرر فرما و هم در این روز مرا از دوستان مقرب درگاه خود قرار ده ، به حق لطف و رأفتت ای مهربانترین مهربانان عالم .
پنج شنبه خیلی خوفه آخه ساعت 8:30 میایم و 12 هم می ریم خونه ، یعنی همش سه ساعت و نیم اداره می باشیم وبس حالا جاتون خالی من تو همین یه ذره وقت کلی کار مفید انجام دادم و خیلی خوش بحالم می باشد که به راننده سرویس اداره سفارش کرده بودم که واسم یه دونه شیر بیاره تا من برسم تو سرویس شیرهای یارانه ای همه اش دو در می شود توسط آقایونا منم لجم گرفت که اول صبح من سفارش بکنم و اینا بیان و هر کدوم دوتا سه تا بردارن و به من هیچی نرسه !! گفتم این مردا مرد که نیستن هیچ نامردن یکی از همکارا بهش برخورد و گفت خانوم بی همنورد بفرما یه دونه از شما من یکی کافیه واسم منم از خدا خواسته سریع قاپیدم و پولشم نقد دادم ، " تعارف آمد نیامد داره " خونه که رسیدم مامانی و جینگیل میخواستن برن پنج شنبه بازار ، منم سفارش انگور سیاه نمودم ظرفا رو شستم و واسه افطاری ماکارونی درست نمودم فینگیل هم اتاقا و هال و آشپزخونه رو جارو زد کمی استراحت کردم و بعدش رفتیم قبرستون تا قبل افطار بعد از افطار هم اینجانب طبق معمول خوابیدیم تا ساعت 22 که هر چی این شبکه اوون شبکه زدم از دعای کمیل خبری نبود که نبود باز خوابیدم تا سحر جمعه : بعد از خوردن سحری نماز و قرآن و لالا تا ساعت حدود هشت صبح که از فشار سرفه بیدار شدیم و راهی دستشویی باز خوابیدم تا ساعت یک و نیم باز بیدار شدم باز خوابیدم باز بیدار شدم باز خوابیدم نماز ظهر و عصر رو که خوندم ، هال طبقه خودمو جارو زدم و کمی وسایل پخش و پلا ی سفر رو جمع و جور کردم و رفتم که لباسامو بشورم اذون میدادن و من هنوز مشغول آبکشی بودم !!! افطاری مامان "قلور" درست کرده بود و آبجی اینا هم خونه ما بودن با یه دیس شوله زرد منم که به خاطر سرماخورده گی کمی دچار حالت تهوع می باشیم زیاد نشد که افطاری بخوریم و گرسنه از سرسفره پاشدیم یوسف پیامبر که شروع شد اومدم بالا و دولیوان چای ویه لیوان شیر عسل میل نمودم و کمی هم انگور و بی خیال که کماکان گرسنه می باشیم به دلیل کپل شدن کمی رعایت رژیم غذایی مان را می نمائیم " آخه ماه رمضان مخصوص پلوار شدن می باشد " قرآن و بعدشم لالا تا سحر سحر هم که سحری خورشت قیمه داشتیم "دست مامانی درد نکنه قرآن خوندم "مخصوص همسفری" و بعدش خوافیدم تا ساعت 7:45 یه مقعنه داشتم واسه اتو زدن و خدا خیری بده این اتوشویی رو که مانتو شلوار ما رو طوری اتو زده بود که مجبور شدیم خودمان دوباره اتو بزنیم الانم اداره می باشم و یه همکارمان که در ماموریت به سر می برند "آلیس در سرزمین عجایب" اونیکی همکار هم در حال خوندن مطلبی پیرامون حجاب می باشد " آنت " منم اینا رو تایپ کردم و باید که برم به کارام برسم ، روز خوش " کـــزت " روز بخیر همسفر پنجشنبه 14 شهریور1387 :: 8:58 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز سوم خدایا در این روز مرا هوش و بیداری در کار ِِ اطاعتت نصیب فرما واز سفاهت وجهالت وکارهای باطل دور گردان واز هر چیزی که در این روز نازل می فرمایی مرا نصیب بخش به حق جود وکرمت ای بخشنده ترین بخشندگان .
دیروز از اداره که برگشتم حسابی به خاطر سرماخورده گی بی حال و حوصله بودم ولی به روی خودم نیاوردم رفتم کام رو روشن کردم و فیلم "هم خانه " رو دیدم ، خیلی خیلی مزخرف و بایه سوژه بی نمک و معمولی بعدشم که رفتم اتاقم کمی استراحت کردم بازاوومدم پیش مامانی و نذاشتم اون ظرف بشوره و خودم ظرفا روشستم ودور و بر رو مرتب کرم بعدشم که دیگه افطار شده بود بعد افطار در حال تماشای سریال بزنگاه بودم که خوابم برد و اگه شوکو به گوشیم ساعت 00:28 دقیقه بامداد زنگ نمیزد عمرا که از خواب پا میشدم تا خود سحر ولی دیگه باید قرآن میخووندم و تازه حدیث کساء هم سحر هم که به این دلیل که اینجانب بی همنورد خوش حواس تلوزیون رو از برق کشیده بودم به خاطر سشوار کشیدن موهام ، در نتیجه تنظیمات ساعت بیدارش خاموش شده بود و این شد که ما سحر واسه خوردن سحری همش و همش 20 مین فرصت داشتیم و بس حالا مامانی جلیز و ویلیز میکرد و ما سه تا عین خیالمون نبود مثل بچه های خوب و بی نق نق قورمه سبزی مونو خوردیم و سفره رو هم جمع نمودیم و خلاص بعد اذون هم که قرآن خوندم تا از همسفری با دوست جوونام عقب نمونم بعدشم که خواب الانم اداره می باشیم روز بخیر دوستان – چهارشنبه 13 شهریور1387 :: 8:49 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز دوم : خدایا مرا در این روز به رضا و خشنودیت نزدیک ساز و از خشم وغضبت دور ساز وبرای قرائت قرآنت موفق گردان به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان عالم .
با سفر تازه چطورین منم از امروز سحر سفرمو شروع کردم با خوندن سه صفحه از جزء 8 ، تصمیم گرفتم سحری سه صفحه بخوونم تا انشالله تا آخر ماه مبارک در کنار دوستان باشم و یه وقتی خدای نکرده زودتر به اون بالانرسم یا هم نیفتم اوون ته دره شما چه میکنید ؟ روزگار بروفق مراد می باشد شکر خدا؟ دیروز از اداره که اومدم خونه تصمیم داشتم واسه افطار ماکارونی درست کنم که دیدم مامانی داره سوپ می پزه و گفت ماکارونی باشه واسه بهدن منم گفتم پس کاری با من اگه نداری برم بیرون با دوستم ، اونم گفت اکشال نداره دختر جان بعدش رفتم به اقلیما تل زدم و هماهنگ کردیم واسه ساعت 5:30 که بریم رحیم آباد کمی خرید و گفتمان اولش رفتیم واسه فیروزه جون که تازه مامان شده سه تا عروسک خریدیم یکی پسمل و دوتا دخمل تا انشالله کوثر خانوم دارای یه آبجی ویه داداشی بشن در سالهای بعد (بگین انشالله) بعدش یه پازل برا خودم خریدم یه تابلو نقاشی 7000 تومن بعدش رفتیم کلوپ سحر دوتا فیلم کرایه کردم " اتوبوس شب ، ؟؟؟؟؟یادم نیست!!!" بعدش اومدیم اقلیما یه کره خوری خرید و از عابر بانک پول برداشت و بعدش هم رفتیم نون جو خریدیم و یه تابلو واسه اتاق اقلیما خریدیم و بعدش رفتیم لوازم تحریر من دوتا کارت تبریک گرفتم و اقلیما هم یه جامدادی دیگه دستام جا نداشت همین که اتوبوس اومد دویدم سوار شدم و امدم خونه سر راه خواستم نون بگیرم که نون وایی گفت نون نمیرسه و تمام شده همشیره تو کوچه یه حالت تهوع عجیبی بهم دست داده بود بعد افطار هم رفتم خونه یکی از همکارا واسه تبریک تولد دخترش غزل کوچوولو بعدشم که اومدم تواتاق خودم اول حدیث کساء و بعدش قران و بعدش هم یه عالمه گریه آخ اگه نیمه شبی شوکو به دادم نرسیده بود شاید تو دریای اشکای خودم از فرت تنهایی غرق میشدم... بی همنورد سه شنبه 12 شهریور1387 :: 9:45 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعای روز اول : خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو » هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران .
*** صبح اولین روز ماه مبارک رمضان هست و در اولین صبح ماه مبارک بنده خواب موندم و دیر رسیدم اداره به دو دلیل : 1- شوکو عسیسم دیشب سحری مسیج زده که ساعت الان 4 می باشد و ساعتت رو بکش عقب 2- چون میخواستم تا اداره پیاده بیام و همراه رو واسه ساعت 7 کوک کرده بودم و وقتی بیدار شدم دیدم اصلا حس و حالش نیست و تازه تشنه هم میشویم دهن روزه ! بی خیال میشویم و پتو رو کشیدم رو سرم و خوابیدم مامانی ساعت 8:30 اومد میگه بی همنورد نمیخوای بری اداره مگه ، هنوز خوابی ؟! زود تند سریع بلند شدم و خودمو حاضر کردم و هر چی تل زدم تاکسی تلفنی مشغول میزد در نتیجه رفتم سر کوچه و یه تاکسی در بست گرفتم و اومدم اداره ، بعدش شوکو مسیج زد که بی انصاف خودت میری اداره چرا به من خبر نمیدی و بیدارم نمیکنی و منم در جواب گفتم که سرمو گول مالیدی و من مجبور شدم تاکسی دربست بگیرم یالله 600 تومنم رو بده و بعدشم تل زدم و بهش گفتم که تقصیر خودته من هر چی دیشب تک میزنم گوشیت رو سایلنت می باشد و چون رد نمیدی منم دیگه اومدم و به تو هم خبر ندادم چشمام بد جور می سوزه آخه دیشب خیلی خیلی گریه کردم دیشب یه حس تلخی اومده بود سراغم که باور نکردنیه اینقده گریه کردم گریه کردم که نگو و نپرس دیشب رفتیم شب نشینی خونه عمو جان ، وقتی دختر عمو و خانومای پسر عموها و پسر عمو تشریف آوردن از سینما " همیشه پای یک زن در میان است " کمی جو شلوغ پلوغ شد منم که از دست دخمل عمو بد رقم دلخور بودم چون به طور خصوصی یه چی رو بهش گفته بودم و اوون به طرز کاملا احمقانه ای در ملاء عام اعلامش کرده بود ( البته من هنوز اصل ماجرا رو هم نمیدونم ولی هر چی که هست خودش باید قبل اینکه من پیش داوری و قضاوت کنم به خودش زحمت میداد و ماجرا رو تعریف میکرد که نکرده و درنتیجه تمام اتهامها متوجه پیشی خانوم می باشد تا اطلاع ثانوی) در نتیجه دیشب لام تا کام با هاشون حرف نزدم و کماکان خودمو حق به جانب می بینم و می دونم بعدش هم که اوومدیم خونه قرآن خوندم و کلی گریه کردم دیشب با خدا حرف زدم ، با هام حرف زد: گفت تو باید که صبور باشی باید که امیدوار باشی منم بهش گفتم که الان سالهاست به هر روشی که شده و بوده در خونه اتو زدم ولی تو در رو باز نکردی خب منم بنده ام یه طاقتی دارم یه صبری یه جاهایی هست که کم اوردم و نمی کشم گفتم خسته ام رحم کن ، من فقط یه دستی میخوام که بلندم کنه دیگه جوون جنگیدن و بلند شدن و ادامه دادن ندارم نفهمیدم چی شد که حواسم پرت شد ، هیراد رو بغل کردم و با هم دوتایی خوابیدیم.... آبی ِ اهل ِ خرداد _ سه شنبه 5 شهریور1387 :: 8:21 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
و كسانى كه كفر ورزيدند كارهايشان چون سرابى در زمينى هموار است كه تشنه آن را آبى مىپندارد تا چون بدان رسد آن را چيزى نيابد و خدا را نزد خويش يابد و حسابش را تمام به او دهد و خدا زودشمار است (39) يا [كارهايشان] مانند تاريكيهايى است كه در دريايى ژرف است كه موجى آن را مىپوشاند [و] روى آن موجى [ديگر] است [و] بالاى آن ابرى است تاريكيهايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است هر گاه [غرقه] دستش را بيرون آورد به زحمت آن را مىبيند و خدا به هر كس نورى نداده باشد او را هيچ نورى نخواهد بود (40) "سوره نور"
1- نیتهای ریز و درشت شما از این سفر (ختم قرآن) را خریداریم 2- کمی تا قسمتی همسفرا هنوز اعلام آمادگی مجدد یا گفتن اینکه که کوله مون چیدیم وبند کفشمونو بستیم نکردن!!! 3- مراقب خودتون باشید 4- التماس دعا 5- دلم هوای تازه میخواد ۶- مریم جوون که واسم درد دل کردی قربوونت برم اشکالی نداره بازم بیا من سنگ صبورت میشم حرفاتو میشنوم اگه بتونم و قابل باشم باری هم از دوشت بر میدارم
بدرووووووووووووووود
شب پره و شاپرک :سلامتی خانواده ام ( شب پره جونم-شادونه- بابا و مامان گلم و خواهر و برادرم و خانواده شب پره) و همین طور خوشبختی همه جوونها مخصوصا" خاله و دایی شادونه شنبه 2 شهریور1387 :: 9:21 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
سلام دوست جونای نازنینم ، 33 همسفر عزیز و مهلبونم خیلی خیلی خوشحالم از اینکه امسال ماه رمضون باز هم با هم همسفر شدیم (منظورم قدیما بود امروز صبح شنبه است 2 شهریور ماه 1387 و تا 12 شهریور ما ه و حلول ماه مبارک همش ده روز دیگه مونده
تعطیلات خود را چگونه گذراندید :
5شنبه یه مقداری از کارای عقب افتاده امو انجام دادم (جارو کشیدن و تمیز کردن و دسته گل کردن محل زندگیم و تمیز کردن کفشام و دوختن ملحفه واسه بالش زیر سرم مقادیری دخمل حرف گوش کنی شدیم وکلی هم درخدمت مامانی بعدش هم من تاکسی سوار شدم و ووووووووووووویژ اومدم خونه حنا جونم ، آخی نی نی آقای دکتر دنیا اومده بود یه پسمل ملوس و ریزه پیزه که مامانش بهش میگفت وروجک آقای نجار !!! از اونجا به اتفاق ارکیده و خوش خنده خانوم اومدیم رحیم آباد تا من سی دی فیلم " دیشب بابا تو دیدم آیدا " رو بگیرم ولی آقاهه گفت این فیلم اورجینالش نیامده به دستمون و به صورت غیرقانونی تو بازار اومده و منم سی دی هام همش خط داشته بید و دیگه براتون رایت ننمودم بعدش بستنی خریدیم ولیس زنان همین که خوش خنده خانوم که خونه اشون سجاد شهر بیده تاکسی دربست گرفت من گفتم ای خدا میشه یه آشنا ... یهو معاون اداره جلو پام ترمز گرفت و گفت دربست حساب میکنیم !!! با خانومی مهلبونش بود سوار شدیم دیگه (تعارف اومد نیامد داره سر کوچه با ارکیده جون حدود یه ساعت و نیم گفتمان میکردیم و حرفای ته ته دل میگفتیم بعدشم من اومدم خونه هنوز لباس در نیاورده به ثمین جون خانوم تلفن کردم که تفلدشو تبریک بگم به عمه جانمون یه تلفن نموندیم و احوالی پرسیدیم و بعدشم نماز و دعای کمیل و لالا صبح هم به اتفاق مامانی رفتیم قبرستون دیدن بابای بعدش میوه خریدیم و من رفتم در نون وایی چون صف خانوما خلوت بود (فقط یه نفر جلوم بود) ولی جاتون خالی 25 دقیقه واسه ده تا نون تو صف بودیم به این دلیل که جناب شاطر بعدش با مامانی وعمه جان رفتیم مراسم ختم سوم مامان یکی از آشنا ها بعدشم من چون پیشنهاد دادم ناهار کشک بادمجون ، مجبور شدم به دستور مادر خانومی برم بادمجون بخرم یه مقدار ی از تمیز کاری محل سکونتمان مانده بودش بعد ناهار هم خوافیدیم تا ساعت 18 ، نماز خوندم و بعدش لباسامو شستم شب هم که خونه عمه جان شام دعوت بوده ایم جای همه گی خالی تعطیلات خوفی بود و به ما که خوش گذاشت امروز صبح هم زودی از خواب پاشدیم و نماز خوندیم و صبحانه و اتو کردن لباسها و پیاده روی صبحگاهی
نیت همسفرا از سفر : قله نشین : 1- واسه آمرزش بابام و شادی روحش 2- واسه سلامتی سرزنده گی مامان جونم و اینکه خدا لطف بکنه و اونو واسمون نگه داره 3- واسه سلامتی و خوشبختی خودم و خودم 4- واسه آمرزش گناهانم (یا ستار العیوب) 5- واسه اجابت آرزوی به انتظار نشسته (خدایا دلم میخواد یه عده آدمی که دوسم دارن رو دلشاد کنم اگه کمکم کنی و مثل همیشه "هوالهادی " من باشی اون اتفاق که باید می اُفته اگه یه ختم دیگه میداشتیم حتمنی آرزو میکردم الهی بشه که من مامان هیراد بشم
عطیه : دلم میخواد به خدا نزدیکتر بشم اینقدری که دیگه دلم هم نخواد رو حرفش حرف بزنم!
مامان محمود : فکر کنم همه نیت میکنند به خدا نزدیکتر بشن و بعد هم حتما یک چیزی از خدا میخوان. من که سلامتی برای همه و بعد هم یه زایمان راحت میخوام!
شرور جوون :سلامتی کل خانواده من و همسرم وسلامتی و آرامش همسرم و فرزند دردانه ام و خودم دودا : سلام اين هم دلايل من به خدا راست ميگم مستانه : نیت من اول رضای خداست و بعد هم امید آرامش برای نزدیکانم
نازنین فاطمه : اللهم سلم امام زماننا بالقران
شوکو : من این ختم ها رو نیت می کنم :
سما : ظهور اما زمان
نیلوفر : خب تعجیل در ظهور امام زمان و سلامتی ایشون اولین نیتم هست.... Oh Oh : پنجمیشو هم که دیگه اصلا نمیخوای بگی ؟!؟!
مریم انتظار بهار وباران : جزء اول برای خدای مهربونم که لایق و شایسته ی هر چی ستایشه! پازلی : 1- حل شدن مشکلات "تو" و تمام اعضای خانوادش برای مدت حداقل 100 سال ! 2- سلامتی،آرامش، ثروت ، شادی ، صلح برای تمام مردم کره زمین ! 3- طول عمر با عزت برای مامان ، بابا و برادرهام. 4- خوشبختی خودم و تمام دخترها و پسرهای کره زمین ! 5- خدا ازم راضی باشه
بانو :اول از همه سلامتی و طول عمر خونواده دوم حل شدن مشکل شوشو
عروسک مامانی : من هم چند تا نیت دارم 1- سلامتی دختر گلم 2- سلامتی هسرم و موفقیتش در کسب و کار 3- سلامتی پدر و مادرم و تمام اعضای خانواده ام 4- شفای همه ی مریضها 5- شادی روح اموات 6- رضایت خداوند متعال 7- خانه دارشدن بی خانمانها از جمله دو تا خواهرهای عزیزم 8- ظهور آقا امام زمان 9- تشرف یافتن دوباره ی خودم و خانواده ام به مکه ی مکرمه و کربلای معلا 10- خوشبختی الهام جونم در تمام مراحل زندگیش
بی همنورد |
||||