|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
دوشنبه 29 مهر1387 :: 10:13 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
چهارشنبه 24 مهر1387 :: 9:25 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
آرزویم
دوشنبه 22 مهر1387 :: 10:20 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
وقتی یه ارباب رجوع پیله میاد و تمام وقت تو رو میگیره حسابی لجت در میاد ، ده دقیقه این اتاق خلوت شد و ما گفتیم که ای ول قربون خدا برم .... که یهو یکی سر رسید و الان درست از ساعت 8:39 دقیقه تا به الان که 10 میباشد اینجا بست نشته و تکون نمیخوره همش ورراجی میکنه دیگه داره کفرم بالا میزنه اییییییییییییییییییییییییش
نمیدونم چه جوری بگم ، نه حس خوبی دار م نه حس بدی ، یعنی حداقل شرایط از خنثی به کمی بهتر میزنه منم خوبم خدا رو شکر یه چیزی فهمیدم بدنم به این بیسکویت های کرم دار بد رقم حساسیت نشون میده ، خوردن همانا و جوش زدن همانا خب در نتیجه نمیخوریم از این به بعد از صبح شنبه که خوش خوشان تشریف آوردم اداره تا به الان اوضاع همین جور فقط در جریانه یه موقعی دلم میگیره ، غصه دار میشم یه موقعهایی هم میخندم فقط میتونم بگم هوس هوای تازه کردم ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من سخت معتقدم که آدمای هر محله ای باید که با آدمای همون محل ازدواج کنن ، همون طوری که آدمای یه فامیل بیشتر شبیه همن ، یا آدمای یه شهر خصوصیتهای خاص خودشونو دارن ، آدمای یه محل هم همین طورند و بس با اینکه گاهی استثنا وجود میداشته باشد اما کماکان سر حرفم هستم مهم نیست تو کدوم دانشگاه درس میخونده باشی ، مهم نیست محل کارت کجا باشه ، مهم نیست دوستات کیا باشن کماکان محیط حرف اول رو میزنه و بس یه دوستی داشتم خیلی خوشکل بود شبیه "الناز شاکرنژاد – بازیگر فیلم مجنون لیلی " بود ، دختر خوب و دوست داشتنی یی بود ، البته بگم کمی خنگ بود ولی خیلی خوب بود و این حقش نبود که الان داره باهاش گذران میکنه یه دوستی داشت که قرار بود با هم ازدواج کنن ، پسره نمیدونم چرا حاضر نمیشد بیاد خاستگاری و فعلا به همون دوستی تلفنی و گفتمان های صدتا یه غاز رضایت میداد خب دختر هم از طرف خانواده جهت هر چه سریعتر ازدواج کردن تحت فشار بود خودشم دلش میخواست ازدواج کنه لیسانس گرفته بود ، دنبال کار بود و به قو ل معروف وقت شوهر کردنش بود دیگه یه بنده خدایی از محله های پائین شهر اومدن خاستگاریش ، اونم خب قبول کرد، جدی میگم طرف هم قیافه داشت ، هم تیپ هم کار هم در حال درس خوندن بود و.... عقد کردن و درست سر مراسم عقد وقتی دوست دوستم دوربین در میاره تا عکس بگیره جناب داماد قاطی میکنه و دوربین رو میگیره و فیلماشو در میاره!!!!! پسره دست و دلبازی بود هم خوب خرید کرده بود هم شب چله ای خوب اورده بود و تقریبا به تمام مراسم مربوط به دوران عقد عمل کرده بود شب عروسی مادر داماد میگه باید بمونیم تا کار تمام بشه !!!! خاله عروس هم میمونه اونجا تا همه چی به خیری و خوشی برگذار بشه حالا با اینکه دختر رو بعد از عقد برده بودن دکتر و گواهی دوشیزه بودن گرفته بودن ولی کماکان اینا کوتاه نمیامدن که نمی آمدن بعد عروسی اوایل که زندگی خوب بود کم کم اون روی سکه هم خودشو نشون داد من خوشم نمیاد بری سرکار .... وقتی هم که خانوم علت این دیر اومدنها رو می پرسند ایشون دست بلند میکنه روی خانوم هی قهر و آشتی اوونم با یه پسر طفل معصوم که به دنیا آورده بودن تا از همون بچه گی که شیر بغض و تلخکامی مادر رو میخوره با غصه و رنج ودرد آشنا بشه شوهرش بچه رو میبره خونه مادرش و میگه اگه نیای منم بچه اتو بهت نمیدم مادر بی قراری میکرده ، بچه هم بی قراری این میشه که مادر تسلیم میشه و بر میگرده سرخونه زندگیش و یه شبی یه کتک حسابی میخوره اونم کجا در کوچه جلوی مامور !!!! آقای داماد معتاد دختر طفلی تا یک قدمی طلاق پیش میره و باز به خاطر شرایط حاکم و اینکه زن مطلقه بی کار هیچ پناهی نداره باز تن به همون زندگی نکبتی میده ، البته شوهر قول میده بهتر بشه که انگار اوضاع بر وفق مراده الان دوستم امتحان میده ، فنی حرفه ای استخدام میشه ، از تهران براش حکم میزنن که بره فلان شهرستان تابعه خودشو معرفی کنه بعد از تعطیلات نوروز ، وقتی میره میگن خانوم اشتباه کردین و جای شما کس دیگه ای معرفی شده واسم شما اصلا در نیامده تو آزمون و..... پیگیری ها هم نتیجه نمیده گفتم که دوستم آدم ساده ایه ، درسته که پدر مادر زرنگی داره و لی نه اونقد که بتونن حقشو بگیرن الانم شوهرش هپاتیت داره اوونم از نوع خفنش و کلا کبدش داغونه ......................
خدایا وقتی این چیزا رو می بینم به همین نداشته ها هم میگم شکرت ، شکرت ، شکرت..... عمرغصه هاتون کوتاه –بی همنورد شنبه 20 مهر1387 :: 11:18 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
چون میخوام حسن نیتم رو نشون بدم عین گفته جناب " ویلبر" رو اینجا میارم ، وگرنه ....... rasti tu weblogetun ham benevisid ke kami ta andaki khashen mibashid meghdari ham ghorghoru va khaili ham mehraban
شنبه : اولین روز هفته بود بعد از تموم شدن ماه مبارک رمضان ، تصمیم گرفته بودم بعد از ظهر برم باشگاه ، هم یه سر و گوشی آب بدم ، هم کفشامو بیارم هم اینکه ساعت کلاسا رو بپرسم ساعت سه رسیدم خونه ، ناهار خوردم رفتم تو اتاق دراز کشیدم چشمامو بستم تا ساعت 4 بشه ولی وقتی باز کردم ساعت 30/5 بعد ازظهر بود و خورشید غروب کرده بود رفتم بالا پیش مامان و بی خیال همه چی شدم !!! یک شنبه : با اقلیما قرار بود بریم یاد ایام کودکی من بکنیم در سرزمین پدری همون کوچه پس کوچه های بچه گی و شیطنت و سادگی همون مدرسه " دبستان تــــــکتــــــم" خیلی از خونه ها خراب شده بود ، خیلی ازدرهای چوبی عوض شده بودن ، خیلی از آدما مرده بودن ...... قول نمیدم ولی شاید همه اشو مفصل گفتم دوشنبه : روزه گرفته بودم ، قرار بود با بابونه همون سارای جدول ختم قرآن ، بریم اول گالری "برند" حراجی زده بود خرید کنیم ، بعدش هم بریم "صدف" ساندویچ سر بخوریم قرارمون ساعت 4 چهارراه محلاتی ، خیابون معلم بود خانوم سرخوش یه مسیج میزنه که مشکلی پیش اومده 4:20 بیا حالا مسیج نرسیده و اینجانب سر ساعت اونجا توظل آفتاب منتظر ، هرچی تل میزنم به همراهش جواب نمیده ، تلفن خونه هم که همیشه خدا مشغوله ، ای خدا چرا این دختر نمیاد بالاخره جواب داد کمی دعواش کردم گفت الان میام منم بدجنسی کردم هیچی نگفتم که "برند" بسته است بعدشم پیاده اومدم به سمت پائین که از "پاپیروس " واسه فاطمه جون کمی لوازم التحریر فانتزی بگیرم بچه ام به درس علاقه مند بشه یه بار "اوشین" تل زد عمداً جواب ندادم دوباره که تل زد دیگه دلم نیامد بهش گفتم بیاپائین تر نزدیکی های طوس هستم ، بعدشم که در مغازه خانوم راستین کلی با هم بحث کردیم و من حسابی عصبانی بودم ، خب اشتباه کرده بود 25 دقیقه تاخیر چیزی نبود که قابل بخشش باشه اونم دهن روزه ، حداقلش باید دعوا که میکردم !!! بعدش رفتیم سوار اتوبوس شدیم تا وسطای معلم ، بعدش کمی گشت و گذار نمودیم و باز سوار تاکسی شدیم اومدیم ابوذر از اونجا رفتیم صدف ساندویچ سرد لیونر سفارش دادیم و گاز زدیم ، و البته ایشون قبل اینکه من روزه امو باز کنم از م قول گرفت که بخشیدمش ، منم دل رحم بعدش رفتیم سیاوش من واسه کلاس یوگا ثبت نام کردم و یه دست لباس سفید مخصوص هم خریدم 14هزار تومن ، کلاس هم که طبق تعرفه تربیت بدنی روزدر میون ، روزای زوج ساعت 3:30 تا 5 . نه هزار تومن بود بعدش دیگه جینگیل تل زد که زودی بیا که میخوایم بریم خونه عمه بابا رفتیم کمی مامان با ایشون خرده حساب داشتن و کمی هم درد دل و یاد گذشته های حضور پدر مرحوم کردن و بعدشم اومدیم خونه سه شنبه : به دلیل غرغر های مامان از این بیرون رفتنها تو خونه موندم ببینم چی کار دارن با من !!! همه اشو هم خوابیدم و اصلا هم محل هیش کی نذاشتم فکر کنم همین شب بود که فیلم بی مزه و بی خود " مصائب دوشیزه " رو دیدیم با مامان کسی میدونه پرستاران پخش شد یا نه؟ آخه تا دیروقت جناب رئیس جمهور محترم مصاحبه تلوزیونی داشتن چهارشنبه : از اداره که اومدم سریع ماشین رو برداشتم شوت گاز رفتم کلاس یوگا که ای بدک نبود البته فعالیت ورزشی خاصی نداشت ولی آرامش توی کلاس و صدای بسیار بسیار کم موسیقی و اینکه خیلی هم موزیک ملایم بود منو سرزنده کرده بود از اونجا هم رفتم آرایشگاه ، ولی به خاطر دوسه تا جوش کوچیک اما ملتهب ترسیدم به صورتم دست بزنم بعدشم اومدم خونه که سرکوچه مامی رو دیدم و با هم رفتیم نونوایی دائی بابا اومدن خونه امون شب نشینی شوکو تل زد و کمی با من حرف زد و ازاین استرس من کم کرد ،خدا خیرش بده و گفت که مسافرش قراره تو هفته آینده بیاد "چشمش روشن " پنج شنبه : صبحی دوتا ساندویچ نون پنیر درست کردم واسه خودم و بابونه جوونم وقت اداری هم که طبق معمول به کارهای جاری گذشت و البته من درکارتابلم 69 نامه سرگردون دارم که اگه کنترل این حساب کتابها و جیب مبارک خزانه بذاره من به اونا هم میرسم بعدش هم که هنوز استراحت کرده نکرده سوار ماشین شدیم به سمت قبرستون ، سرراه جینگیل رو دم دانشگاه پیاده کردیم تا غروب اونجا بودیم اومدیم یه بستنی زدیم تورگ ، مامی گفت فکر و ذکر این دختر بستنی هستش !!! بعدشم که خونه تماشای فیلم بسیار زیبای "4 انگشتی" و گوش کردن به دعای کمیل ، نماز و قرآن و خواب جمعه : بعد از نماز صبح به هر زحمتی بود دوباره خوابیدم باز ساعت 8:15 بیدار شدم باز خوابیدم تا بالاخره ساعت 10:30دیگه مثل ادم از جام بلند شدم پتومو بردم تو حیاط ، پاچه های شلوارمو تا زدم و شروع کردم به شستنش بعدشم که کمی به خودمون رسیدیم هر چی هم مامان غر زد ما به جون خریدیم و هیچ دم نزدیم "البته این کمی دروغ می باشد" خاله مامانم اومده بود دیدن خواهرزاده اش ناهار به خاطر من عدسی داشتیم "قربون مامان خوش قولم برم " به به چی بود جاتون خالی عصری هم با خانوم کوچولو "آبجی خانوم" رفتیم خونه یه دوست قدیمی که 18 مهر تولدش بوده و چون تنها کسی که به جز شوهرش بهش تفلد رو تبریک گفته من بودم برام از کیکش گذاشته بود و خب رفتیم بخوریم دیگه از اونجا به دعوت پدرشوهر خواهرم رفتیم پارک "خانواده" و دعوت آش بودیم و سالاد اولویه جای همه گی خالی شب خوبی بود به من که خوش گذشت تعطیلات شما چه طور بود عمرغصه هاتون کوتاه –
هر کی تونست حدس بزنه انیجا من به چی فکرمیکنم جایزه داره :
شنبه 13 مهر1387 :: 10:10 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
چند وقته تو واکنش های بدنیم دقیق شدم ، به جوشای صورتم حساس شدم ، آخه اصلا تا به حال نبوده و از آواخر اسفند سال 85 شروع شده و دیگه هم تمام نمیشه خیلی بهشون فکر کردم کمی هول ورم داشت که نکنه مریضم و خودم خبر ندارم نکنه این یه واکنش هست که بدنم درمقابل یه بیماری نشون میده همه این یک سال و نیم رو مرور کردم جوشای من درست بعد از سفرم از اصفهان شروع شد وقتی من تو مسیر سفر تا دلتون بخوادپسته خوردم ، ولی الان دیگه نمیخورم اما بازم جوش دارم !!! جوشای من از زمانی شروع شد که من اشتباه خیلی گذشته هامو تکرار کردم قولی که بخودم داده بودم و به خدای خودم ، خب اوونم همیشه گی نیست و خیلی خیلی با خودم کنار اومدم جوشای من از زمانی شروع شد که حس کردم اینهمه دویدم ودویدم تا به قله برسم اما یه جایی برگشتم و دیدم مسیر رو اشتباه اومدم و قله پشت سرمه و من فقط این مدت ازش دور شدم من از تلاش و ادامه باز نموندم و فقط قله رو عوض کردم هدف رو عوض کردم و با تمام قوا به مسیر تازه متمرکز کردم حواسم رو ولی باز هم زمین خوردم نه به خاطر اشتباه من .........بگذریم خدا تقاص دل شکسته منو از اونی که مسببش بود حتما میگیره لجاجت مسیری که من فقط میخواستم بگذرم و نمونم و اصراری که به موندگاری من داشت و تلاش من برای خلاصی از این یک جا موندن .................... از هر ضربه روزگار که جون سالم به در می بردم و جا خالی میدادم ضربه ای دیگه ای فرود میآمد تصادف وحشتناک داداشم و دوستان ، فوت دوتا از دوستاش شکستن بابام تو این ماجرا ، گریه هاش ...... شبی که من و دختر عمو بعد اون بارون نادر و زیبای پائیزی تو خونه مادر بزرگ گذران وقت میکردیم و همه بهانه من از اونجا رفتن نزدیک شدن به هم بود ولی اون فقط مسیج بازی کرد و من و مادر بزرگ رو ندید و خوابیدیم و تلفن فردا ظهر مامان که بابات دیشب حالش بهم خورده بردنش بیمارستان لرزیدن دل من از اینکه پدر بزرگ تو همین سن و سال در اثر سکته قلبی فوت کرده و بابا الان تو ccu هست ... ادامه دار شدن روند مریضی بابا ، بهم ریختن و شلوغی اوضاع خونه رفت و آمد اطرافیان مهمون داری خسته گی بیش از حد مامان از این شرایط فرار من از تنهایی که دورمو گرفته بود تو خونه شکافی که بین من و اهل خونه بوده و هست و هیچ وقت هم پر نمیشه درگیری های ذهنی خودم با خودم و اینکه نمیتونم تحت هیچ شرایطی خودمو راضی کنم که همه چی تمام شده و من فقط باید زندگی کنم و شاد باشم و فراموش کنم .... مسافرت های پی در پی مامان و بابا جهت معالجه بابا فوت ناگهانی بابا طوری که من به خداحافظیش هم نرسیدم شلوغی و برو بیا تو خونه در هم برهم بودن و هر کی هر کی شدن اوضاع و اینکه من اصلا جلو بقیه اشک نریختم تا کسی بغلم کنه و آرومم کنه..... یه سال و نیمه هیچ آرامشی نداشتم ، درونم کاملا آشوب بوده و من فقط خواستم ادامه بدم و از پا نیفتم گریه های شبانه من رو کسی ندیده و به احتمال زیادنخواهددید و نخواهد فهیمد شاید این جوشها به خاطر روند افزایش وزن من هستش ؟ شایدم این افزایش وزن علی رغم ورزش مرتب من به خاطر همین استرس های جانبیه شاید این ریزش موها که این مدت خیلی هم زیاد شده به خاطر فشار عصبی یی باشه که دارم تحمل میکنم شایدم به خاطر کم خونی باشه چی کار کنم قرص های آهن به من نمیسازه و دچار مشکل مزاجی میشم تازه گی ها به همه این مشکلات مشکل معده هم اضافه شده خیلی سریع چیزایی که خوردم پس میزنه و در ناحیه مری و دهانه معده ام احساس سوزش میکنم به خدا خیلی تلاش میکنم آرام باشم و به هیچ چیز فکر نکنم و مثبت باشم اما نمیشه هر لحظه یه آشوبی به پا میشه نه من می تونم لال بشم و هیچ نگم !!! ........................................................................................................ پنج شنبه : مثل یه کارمند نمونه و وظیفه شناس تشریف آوردیم اداره ، و تازه اشم مورد توبیخ رئیس گرامی هم قرار گرفتیم که خیلی کارامو عقب انداختم و دیر کار میکنم !!!! ناهار خورش کرفس داشتیم میخوام شما قضاوت کنید : تو گرمای تابستون دهن روزه پای پیاده بری کرفس بخری بشوری خورد کنی بعد مامانی بپزه اونوقت بقیه بخورن و به تو فقط لوبیاهاش برسه نباید غر بزنم نباید نق بزنم نباید به کارشون خورده بگیرم؟ تازه اشم درجواب به آدم بگن کرفساش کم بوده !!!! چه حالی میشی شما و از همه مهمتر اینکه تازه تو رو مدیون خودشون کردن و برات خورش کرفس درست کردن جناب جینگیل فرمودن هرجا میرین ساعت 17:30 خونه باشین ! این یعنی اینکه من ماشین بردارم و مامان اینا رو ببرم قبرستون کمی استراحت کردم و بعدشم که رفتیم قبرستون و از اونجا هم رفتیم رحیم آباد چون من قصد کرده بودم بستنی بخورم وتحت هیچ شرایطی هم از تصمیمم کوتاه نمی آمدم بعدشم درنون وایی رفتیم تا مامانی نون بگیره ، بعد هم خونه اونم ساعت ۱۸:۳۰ . وقتی اومدیم جینگیل درحال نماز خوندن بود و بی حرف و گله ماشین رو ورداشت و رفت به کارش برسه فیروزه تل زد کمی گفتمان کردیم به صورت طولانی (30دقیقه) بعدشم نماز ودعای کمیل و لالا جمعه : به خاطر من و به دستور من !!! ناهار کشک بادمجون داشتیم جای همه گی خالی خیلی خیلی چسبید بازی استقلال عزیزم و پیروزی مفت خور رو روهم کمی تماشا کردم حیف شد که نشد ببریم و روی این جینگیل که تا دقیقه 87 جیک نمیزد رو کم کنیم (ایییییییییییش) از این روزانه ها نوشتن خسته شدم ولی برای تمرکز اعصاب من خیلی خوبه ، کمی آروم میشم عمرغصه هاتون کوتاه –بی همنورد
دوست جونای گلم به دلیل شلوغی خطها زمان فرستادن SMS رو می نویسم: 20:24حکیمه :کم کم غروب ماه خدا دیده می شد./ صد حیف ازاین بساط که برچیده میشود / دراین بهار رحمت و غفران و مغفرت / خوشبخت آنکسی که بخشیده می شود . التماس دعا 22:05 شوکو : عید شما مبارک نماز روزه ها قبول 22:16 طلوع : رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران می مانند. روزه هاتون قبول عیدتون مبارک 23:39 آلیس در سرزمین عجایب : عید آمد و عید آمد / آن وقت سعید آمد/ برخیز و به میدان شو/ کان عید پدید آمد / عید شما مبارک 22:23 بامزی: عید سعید فطر مبارک باد 8:09 اعظم : هلال شوال لبخند خدا به روزه داران است عیدتان مبارک 10:54 مهسا : خدایا ما را چون علفها متواضع کن ، چون قطره ها لطیف ساز و چون درختان شکیبا .... عید فطر مبارک. 14:51 دخمل عمه : عیدتان مبارک 16:23 مریم : شکوفا شدن زیباترین غنچه های فطرتدل پاکت/ در روز خدا عطراگین سینه ی آسمانی تان باد، تا همیشه عطر حضور خداوند همراهت 18:27 رازیانه : الهم تقبل صیامنا و قیامنا و صلاتنا و قراءتنا القرآن العظیم ،/ اللهم انصر المسلمین فی کل مکان : عید سعید فطر بر شما و خانواده محترمتان مبارک. 19:00 غزل : در این بهار رحمت و غفران و مغفرت خوشبخت آنکسی است که بخشیده میشود . عید سعید فطر بر شما مبارک یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان مارا بس عیـــــــــــــــــــــــــــد پنجشنبه 11 مهر1387 :: 9:44 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
پنج شنبه : روزخوبی بود اما خب کمی حسرت به دلمان گذاشت که این اواخر جا موندیم از قافله !!! بعد از اداره من نرفتم قبرستون چون همچین حال و روز خوشی نداشتم موندم خونه استراحت ، دمدمای افطار بیدار شدم و با خودم میگفتم خوبه اینا افطار کردن منو بیدارنکردن ، نگو هنوز افطار نشده بوده و خانواده گرامی هنوز از قبرستون تشریف نیاورده بودن پنج شنبه ها اوون حوالی به دلیل اینکه پنج شنبه بازار هم هست عجیب ترافیکی می باشد و خب این میشه که مسیر 10دقیقه ای حدودا نیم ساعت طول میکشه تا برسن خونه بعد افطار هم که نخود نخود هر که رود خانه خود قرآن و دعا کمیل و...... جمعه : سفر من هم به پایان رسید و 4جز قرآنی که قرار بود بخونم رو تمام کردم "خدا قبول کنه " تا ساعت ده خواب بودم بعدش بیدار شدم یه چادر که شب قبل برش زده بودم رو دوختم و بعدم اتو کردم پائینشو ، تا کردم و گذاشتم بالای کمد فیلم "گیلانه " رو نگاه کردم و باز هم در استراحت ویژه تعطیلات بودیم برای خودمان رفتیم خونه عمه بزرگه جهت انجام حساب کتاب های پدر مرحوم بعدشم تماشای سریالهای آب لمبو تی وی شنبه : قرار کرده بودم صبح پیاده برم اداره که خواب موندم ، بالاخره این هیراد هم واسه خودش کسی هست دیگه شبا اینقده بهانه میگیره و بد خوابی میکنه که ما صبح خواب می مونیم !!!! حدود ساعت11 رفتم کمی کارهای بانکی داشته بیدم که انجام دادم ، سبزی و انگو ر خریدم تو اداره موندم آخر وقت تا نامه های کمیسیون ماه قبل رو که تازه شماره خورده بود رو انجام بدم بعدش یه دونه شیر خریدم و اومدم خونه سبزی ها رو پاک کردم و لباس پوشیدم به نیت پیاده روی اومدم از خونه بیرون ، دیر شده بود کمی از مسیر رو با اتوبوس امدم و یه عالمه بی ادبی از راننده اتوبوس دیدم (ایییییییییییش) بعدشم رفتم حلیم خریدم و سوار تاکسی شدم اومدم خونه جاتون خالی عجب حلیمی بود مزه اش تا آخر عمرم زیر دندونام میمونه آهام بعد افطار ما کمی بخور گلاب صورت مبارک را دادیم و بازی استقلال محبوبمان رادیدیم دوتا گل که زدن و خیالمان راحت شد رفتیم اتاقمان چون اونجا موندن و بازی تماشا کردن یعنی حرص وجوش الکی خوردن بازی که تمام شد تازه از شوکو تلفنی پرسیدم چند چند شدن بعدن رفتم بالا یه قران بود که فکر کنم قبل عید دست گرفته بودم وهمش پیچ میخورد و نمیشد که تمام بشه که به سلامتی امشب تمام شد و ما خوش خوشانمان شده بود یک شنبه : سحر آبگوشت داشتیم هر چی سعی کردم خودمو به خواب بزنم تا قــِســِر در برم از خوردنش دست اخر مامان بیدارم کرد و کمی خوردیم و تمام روز را گرسنه بیدیم قرار بود که با مامان برم فروشگاه واسه خرید بن های ویژه ماه مبارک ،که دیدم مامان خوابه منم خوابیدم تا بیدار بشه ، اوونم باز بیدار شده دیده من خوابم دیگه بیدارم نکرده!!!! افطاری آبجی اینا خونه امون بودن کوکوسبزی داشتیم ، سوپ و بادمجون بعد افطار هم من کلی واسه خودم باز سریال های آبکی نگاه کردم : بزنگاه و داداشی و حسرت که این یکی بدک نبود یه خورده 10دقیقه از فوتبال آث – اینتر رو هم دیدم ، پائولو مالدینی عزیزم رو دیدم که 40سالش شده بود و یاد گذشته هام کردم که چقده این رو من دوست داشتم ، اون چشمای آبی و اوون وقار و.... و خیلی تازه خوشحال شدم که "جیان لوکا زامبروتا "بازیکن محبوب حال حاضر ما در آث میلان بازی میکنن و یه دیداری تازه شد دوشنبه : سحر استانبولی پلو داشتیم جاتون خالی باز خوافیدیم تا صبح که اومدم اداره ، بعد از اداره هم هر چی به سارا میگم بیا بریم با هم بازار میگه نخیر میخوام برم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم ، نیامد منم به اقلیما زنگ زدم با هم رفتیم ، خیلی هم خوشحال شدم که آرایشگره بدقولی کرده بود و سارا خانوم برنامه هاش بهم ریخته بود حالا باید با موهای "پخوله" بره عروسی سوسن خانووووم یه پارچه مانتو شلوار مشکی خریدم و یه پارچه زیر شلواری با آلبالوهای خوشمزه ای که روش بود افطاری کوکو سیب زمینی داشتیم بعد افطار هم عمه جوونم امد دیدنمون بعدشم دیگه خوافیدیم به این دلیل که جناب جینگیل میخواستن نود نگاه کنن و ما نشد که سریال حسرت ببینیم "امان از این مردای زور گو و خود رای و خودخواه و همه چی مال خود کن و اختیار دارشم گو " چهارشنبه به احتمال زیاد عید مبارک و سعید فطر میباشد و اگه این بابای هیراد پیداش بود من امشب باید که جشن میگرفتم و یه افطاری مفصل درست میکردم و تازه اشم اوون به من عیدی میداد و کلی بوس و ..... شما که بابای ِ نی نی دارین هوای ایام خوشتونو داشته باشین همسفرا **** سه شنبه : اول صبحی اوومدم این مطالب بالا رو تایپ کردم توی زمانهای استراحت ، همین که تصمیم گرفتم بذارم تو وب اینترنت قطع شد و دیگه هم وصل نشد "شرمنده " از اداره که رسیدم خونه یه سره جوگیر شدم و نشستم پای چرخ خیاطی و تا شلوار رو ندوختم بلند نشدم ، خیلی ناز شد شاید عسکشو انداختم اینجا بعدش با مامانی رفتیم خرید شیرینی و میوه تا ربنای افطار هویجور بیرون بودیم شب هم که عمو جان و خانوانده گرامی امدن بعدشم عید شد من یه عالمه مسیج دریافت کردم که به ترتیب می ذارمشون اینجا آخه نمیدونم چی کار شده بود که اصلا من نمیتونستم مسیج واسه کسی بفرستم همین جا از همه اشون ممنون و مرسی وعید شما هم مبارک دوست جونا خوافیدم تا صبح چهار شنبه : صبح هم که دعوای اول صبحی و دم عیدی با مامانی رفتیم بس که من خواف آلو ام اونم عصبانی شده بود اونا رفتن قبرستون منم موندم خونه صبحانه خوردم و باآرامش لباس پوشیدم و رفتم دیدن بابا فقط هم عمه جونم امده بود و مادر بزرگ حالا مامان اینهمه سیر سیر میزد چرا الله اعلم ؟!!!! ناهار آبجی اینا خونه ما بودن ، بعدناهار هم که باز خوابیدیم تا غروبی شب هم که به تماشای سریالهای بی مزه تی وی گذشت و کمی هم وقت گذرانی و تفکر
عمرغصه هاتون کوتاه سه شنبه 9 مهر1387 :: 9:49 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز بيست ونهم: خدايا در اين روز مرا سراپا به رحمت خود در پوشان وهم توقيق وحفظ از گناهان روزي فرما ودلم را از تاريکيهاي مشکوک واوهام پاک دار اي مهربان بر بندگان مومنت . ۱* جلوجلو عید مبارک ۲* این افطار آخری التماس دعای مخصوص داشته بیدم ۳*ببخشید که اگه تعطیل بشه به دلیل اینکه به طرز کاملا عجیبی دوتا کارت اینترنت من گم شده و خیلی هم گشتم اما پیدا نشده پس ایام تعطیلات اینترنت بی اینترنت دوشنبه 8 مهر1387 :: 9:43 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز بيست وهشتم: اي خدا دراين روز به اعمال نافله ومستحبات مرا بهره وافرا عطا فرما وبه حاضر و آماده ساختن مسائل درحقم کرم فرما و وسيله مرابين وسايل واسباب به سوي حضرتت نزديک ساز اي خدايي که سماجت والحاح بندگان ترا (از کار لطف وبخشش) باز نخواهد داشت. یکشنبه 7 مهر1387 :: 9:56 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز بيست وهفتم: خداوندا در اين روز فضيلت ليلة القدر را نصيب من گردان وتمام امور وکارهاي مشکل را آسان کن وعذرهايم را بپذير و وگناهم را محو ونابود ساز اي روف ومهربان در حق صالحان.
پائیزه و پائیزه برگ درخت میریزه هوا شده کمی سرد روی زمین پر از برگ سلام همسفرای گلم الان هفت روز میشه که پائیز دوست داشتنی "طلوع من" اومده ، من اصلا با پائیز حال نمیکنم ولی وجود داره و خب می پذیرمش آدما خیلی چیزا دوست ندارن ، خیلی چیزا رو نمیخوان داشته باشن ولی هستن و باید که باهاشون سر کنن مثلا من اصلا آبگوشت دوست ندارم ولی دیشب سحر آبگوشت داشتیم و منم الان حسابی گرسنه مه !!! صبح که از خونه بیرون می آمدم همچین هوس کردم به شوکو مسیج بزنم و صبح بخیر بگم ولی نزدم به این دلیل که همیشه وقتی من بهش صبح بخیر میگم اون روز یه ماجرایی پیش میاد که من بهش احتیاج دارم و برعکس همون روز یه اتفاقی براش می افته که اوون نمیتونه حضور داشته باشه امان از پالسهای منفی در فضا الانم برقا قطعه و همراهش هم قطع شده و تا اطلاع ثانوی ما شوکو نداریم "قربونت برم امروز اداره به نسبت خلوته و منم رسیدم کمی نامه های تلنبار شده تو کارتابلمو بررسی کنم . از بحث خارج نشیم بهتره : هفت روزه پائیز اوومده ودرست هفت روزه شایدم بیشتر "نمی دونم " که هوا حسابی اینجا گرم شده وتنها دلیلی که ثابت بکنه پائیز آمده همین تقویم گذر زمان و برگای عناب کف حیاطه که من طفلی همش باید جاروبزنمشون تا نیان تو اتاقم خیلی احساس خسته گی و کسلی میکنم ، بدجور دلم میخواد بگیرم بخوابم و خواب خوش ببینم و کسی صدام نزنه یه جور نیاز به فراقت دارم نیاز به آرامش فکر کن بشینی توی یه تاب و همین جور تاب بخوری ، یه سپیده که هوا خوبه و تو پر از انرژی هستی دلم برای خودم تنگ شده با اینکه این روزا خیلی به خودم رسیدم ، به امر کاهش وزنم ، به پیاده روی های طبق برنامه ام ، به دلم ، به جوشای مزخرف روی صورتم حتی دیشب قرآنی که مدتهابود گره خورده بود نمیتونستم ختمش کنم رو هم تمام کردم ، با کلی آرزوهای قشنگ قشنگ بر بالا ی قله حتی با اینکه این روزا خیلی خیلی بیشتر از قبلنها که بابام حضور داشت به مامانم کمک میکنم حتی با اینکه می مونم اداره و رئیسمو با حضورم از خودم راضی دارم حتی با اینکه دو تا بازی پشت سر هم استقلام عزیزم برده و منو خوشحال کرده حتی با اینکه این روزها بیشتر از گذشته شوکو برام وقت میذاره ولی نمیدونم چه کارم شده بدجورخسته ام و نیاز به سکوت و آرامش دارم برام دعا کنید ، دلم خیلی تنگه چند وقته از دوستام حسابی فاصله گرفتم ، یه جورایی تو جریان فوت بابام ازشون دلگیر شدم بس که منو تنها گذاشتن ، میدونم هر کسی به خودش مشغوله و فرصت نداره اما منم انتظار داشتم که باشن که حداقل همون قدری که قبلن بودن رو باشن ولی نیستن منم دیگه خیلی وقته مگر به قدر ضرورت باهاشون تماس میگیرم و ارتباط دارم دعا کنید طلوع عزیزم درخواست استخدامیش اینجا مورد قبول قرار بگیره ، بیاد اینجا اوونوقت من و اون مثل قدیما با هم باشیم چه روزایی بود ، یاد یواشکی هامون بخیر از پشت پنجره خونه اشون خیابونو تماشا میکردیم ، آدما رو دید میزدیم ، مسخره میکردیم بدجور هوای خرید روزنامه جام جم "ویژه نامه حکیم " به سرم زده کسی میدونه چند شنبه ها نوبتشه ؟ های قله نشین کمی گرفته به نظر میرسی ؟ خیر باشه انشالله عمرانتظارتون کوتاه – شنبه 6 مهر1387 :: 9:47 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز بيست وششم: اي خدا در اين روز سعيم را در راه طاعتت بپذير وجزاي خير عطا فرما وگناهم را در اين روز ببخش و عملم را مقبول وعيبم را مستور گردان, اي بهترين شنواي صداي خلق.
عسکای هیراد و مامانش
پنجشنبه 4 مهر1387 :: 9:54 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز بيست وچهارم: خدايا در اين روز از تو درخواست مي کنم آنچه را که رضاي تو در اوست, وبه تو پناه مي برم از آنچه تو را پسند است, و از تو توفيق مي خواهم که دراين روز به فرمان تو باشم وهيچ نافرماني نکنم, اي عطا بخش سئوال کنندگان.
یادمه دخملای محل میگفتن اگه یه سیب بخوری و دونه هاش هفت تا باشه بعد دونه هاشو بذاری زیر بالشتت ، شب خواب همسر آینده اتو می بینی دلم نمیامد سیب رو بخورم اما باید میخوردمش ، باید خوابشو میدیدم تا مطمئن میشدم که بابای هیراده باید میخوردم باید میخوردم دیگه کارمان همین بود ، صبحا با دخملا میرفتیم جنگل گل و تمشک می چیدیم بعدش من یواشکی کوزه رو پشتم قایم میکردم و میرفتم لب چشمه اخه هیچ دوست نداشتم این دخترای معشوقه قاپ زن با من بیان من از همه خوشکل تر بودم تواین شک ندارم ولی خب دیگه .... آواز خوانانه میرفتم به سمت چشمه هر روز میرفتم شاهزاده سوار براسب هم هر روز میامد که به اسبش آب بده اینحوری : سلام خاتون اونجا بهم سلام میکردیم و اوون کمک میکرد کوزه منو آب میکرد و کمی هم با هم حرف میزدیم دیگه دیگه بماند چی میگفتیم..... "شایدم بعدن ها گفتم چی میگفتیم
دیروز بعد اداره با مامانی رفتیم خرید سبزی و سیب زمینی ، بعدشم من فیلم "ازدواج صورتی " رو دیدم با فینگیل بعدش با مامان هومن دوست جون تازه ام تلفنی صحبت کردم ، بعدشم افطاری همین که اومدم بگیرم بخوابم عمه خانوم تل زدن که بیا بریم پیاده روی ، جاتون خالی کلی با عمه حرف زدیم وعقده دل گشودیم و از خاطرات بابا جان و مراسم تعزیه اش گفتیم و ... بعدشم من کمی به احوالات آشپزخانه رسیده گی کردم و سریال حسرت و مثل هیچ کس رو هم تماشا کردم و دیگه کم کم با هیراد خوافیدم در آروزی اومدن هر چه سریعتر بابا جونش عمرانتظارتون کوتاه – ارادتمند شما بی همنورد چهارشنبه 3 مهر1387 :: 12:7 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
دعاي روز بيست وسوم: خدايا در اين روز مرا از گناهان پاکيزه گردان و از هر عيب پاک ساز ودلم را در آزمايش رتبه دلهاي اهل تقوي بخش, اي پذيرنده عذر لغزشهاي گناهکاران.
اینم
شنبه : تو خواب ناز بودم که از اداره تل زدن خونه که پاشوبیا سر کار که ساعت اداری تغییر نکرده و هیچ ربطی نداره به ما که دیشب احیا بوده و شما تا صبح بیدار بودین !!! بعد اداره هم خونه تشریف داشتیم و اصلا یادم نمیاد رفته باشم پیاده روی شایدم رفتم !!! آهام شنبه یه روز گند بود یعنی تقصیر خودم بود اینقده بهانه گیری کردم که گند زدم به روزم رفتم دکتر پوست عصری بعدشم که پیاده تا خونه اوومدم ! افطار هم رستوران امیر دعوت پدر شوهر خواهرم اینا بودم جاتون خالی بعد افطار اومدم خونه و رفتم تو رختخواب یه تل به شوکو زدم اونم وقت نداشت داشت می رفت مهمونی خونه خاله اش منم درازکشیدم و زار زار گریه کردم مثل ابر بهاری و کلی هم به خدا گله و زاری و .... یک شنبه : صبح اداره بودم و کلی هم کار سرم ریخته بود و به زحمت وب لاگ آپ کردم و از خودم تازه نبوغ هم به خرج دادم و قصه بابای هیراد رو نوشتم بعدشم رفتم خونه دراز کشیدم خوابیدم تا افطار پیاده روی هم نرفتم شبش هم که احیا بود و تا صبح بیدار بودم دعا و راز و نیاز ساعت نزدیک یک بود که شوکو زنگ زد مسجد بود گفت دلم برات تنگ شده بود تل زدم منم گفتم التماس دعا دوشنبه : تا ساعتای دو بعد از ظهر خواب بودم بعدش بلند شدم کمی به خودم رسیدم و دوتا فیلم نگاه کردم "کولی " و "اقلیما" کولی قشنگ بود و لی اقلیما که مسخره بود ، مردک نامرد واسه افطار ماکارونی درست کردم ، سالاد و دوغ و ... به به چه سفره ای بعد افطار هم اومدم به وب لاگم سر بزنم و آپ کنم که اینترنت وصل نشد که نشد! سه شنبه : بعد از اداره کمی خوابیدم تا شب بتونم حداقل جوشن کبیر بخوونم ، بعدشم رفتم پیاده روی و تحویل فیلم به کلوپ و گرفتن فیلم "آب و آتش" پیاده تا خونه آمدم ، افطاری خونه عموجان دعوت بودیم خوش گذشت جاتون خالی با بقیه از حالت دلخوری اومدم بیرون ، حالا به وقتش از پیشی گله امو میکنم اما پترس کماکان با ما در حالت استند بای می باشد!!! توضیح میدم بعداً بعدشم که مراسم شب احیا در خلوت اتاقمان بر پا بود تا ساعت یک بعدم دیگه خوافیدم و سحر بیدار شدم و سحری و نماز و قرآن چهارشنبه"یه کمش" : صبح رفتم تعویض دفترچه بیمه که جاتون خالی بس شلوغ بید یه ساعت و نیم دیرتر اومدم اداره معاون محترم گفتن دیگه نمی آمدین ! منم گفتم خب شما هم میامدین تامین اجتماعی تا میدیدین چه خبره اونوقت فهمید من از صبح چی کشیدم دیگه هیچی نگفت الانم کمی داشت باز گند زده میشد تو اعصابم که خوشبختانه اوضاع درست شد بحمدالله فعلا که خوب هستیم تا ببینیم چه میشود میخوام برم خونه همه رفتن و فقط من موندم کاری ندارین ، التماس دعا ایام به کام – ارادتمند شما بی همنورد |
||