|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
چهارشنبه 29 آبان1387 :: 7:30 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
صبح سرد سه شنبه است خیلی سرد تراز اونچه فکر کنید اولش فکر میکردم این بینی بسته و این چشمای سوزنده به خاطر گریه های نیمه شب و بغض و .... اما عطسه های صبح تا به الان ، چشمایی که بدون بغض گلو اشک میریزن ... همه حاکی از شروع یه سرما خورده گی می باشد دیروز عصر وقتی همه اهل خونه رفتن قبرستون من موندم وتنهائی های خودم ! لباس پوشیدم و پیاده تا باشگاه رفتم و همه اش فکر کردم به همه چی به همه این بغضی که اینهمه ساله دارم با خودم یدک میکشم به همه این حرف نگفته ای که یه روزی یه جایی باید که این بغض رو بشکنم و حرف دلم رو بزنم ....... یعنی دلم خواهد اوومد گله بکنم یعنی من میتونم بگم که تو ، که تو با اوون دروغی که به من گفتی اینهمه ساله یه بغض تلخ و سنگین رو همسفر وهمراه و همخونه ی من کردی؟ نمیدونم!!! ولی بی صبرانه منتظر روزی هستم که بتونم حرفم رو بزنم بگم بد کردی ، بگم خیلی خیلی ..... بگذریم شنبه نشسته بودم و داشتم به کارام میرسیدم که یهو آنت میگه نامه رو ببین !!! به نیم ساعت نکشید که دیدم اداره شد صحرای کربلا رئیس منو و کارشناس مسئول قسمتونو با هر کدوم جدا دعوا کرد و ته ته قضیه هم مربوط به من میشد.... این من بودم که باید اطلاعات داشته رو جمع بندی میکردم " که این کار رو کرده بودم " این من بودم که باید اطلاعات نداشته رو حسب دستور رئیس سازمان "سلیقه " و این من هستم که باید حواسم جمع باشه و ماه آینده از آمار به دست آورده شده کم بکنم ای خداااااااااااااااااااااااااااااا خلاصه اینکه من تا ساعت 17 بعداظهر توی اداره بودم ساعت 15:30 به خانوم کوچولو تل زدم که واسه من تو قابلمه غذا بذار و بده دست جینگیل تا همین جور که میره دانشگاه بیاره در اداره ، تازه دستور دادم لباس و کفش باشگاه هنوز 16 نشده بود که جینگیل تل زد که بیا دم اداره امانتی هاتو بگیر " بوس * پ. ن : نوشته شده در دیروز سه شنبه 28/آبان/ 87 ، که باز به دلیل جلسات پی در پی پیرامون اتفاقای افتاده احضار شدم و نیمه تموم موند حرفام .... دوشنبه 27 آبان1387 :: 1:15 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
قسمت سوم : از اداره که اومدم خونه رفتم بعد ناهار تو کرسی ، هنوز گرم نشده بودم که مامان امد میگه جینگیل کلاس داره پاشو بریم قبرستون ، منم مثل یه دختر خوف اول کمی ناز کردم و بهانه گرفتم و دیدم که طفلی مامان مستاصل می باشد و باید که من بروم دیگر بعد از قبرستون هم با خانوم کوچولو رفتیم خونه عمو ، دوتا شیر هم گرفته بودم تا ببرم اونجا زن عمو کلی تشکر کرد که خیلی لازم داشتن و تو صف واستادن وبهشون نرسیده واینکه دختر عمو کوشولوئه مریض بوده و... ................................. شنبه : یه نامه از وزارت خوونه آوار شد رو سر من طفلکی و کلی حرف و حدیث شنیدم و ....... یا کریم ُ یا رب _ آبی ِ اهل ِ خرداد یکشنبه 26 آبان1387 :: 12:26 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
قسمت دوم : من همیشه تو زندگیم یه رویه واحد داشتم ، شاید از نظر خیلی ها این خصوصیات بدی باشه ، ولی انعطاف پذیر هستم و نظر بقیه رو هم گوش میکنم و میشنوم ، اما وقتی حرفی از دهنم در میاد ومیگم دیگه سر حرفم هستم و تمام تلاشم رو میکنم که سرقولم باشم وبد قولی نکنم و هیچ هم تلاش نمیکنم دلیل بیارم و طرفی رو که بهش قول دادم توجیه کنم و اینم بگم که چون خودم توجیه نمیشم سعی در توجیه کسی ندارم به هیچ وجه !!! فکرکنم شنبه بود که بابونه گفت الهام میخواد بره ماموریت و من شبا تنها میشم ، منم گفتم خب اینکه اشکال نداره آخر شب میام دنبالت و میای خونه ما بخوابی که دیگه تنها نباشی گفت خب تو بیا خونه ما ، منم گفتم نه مامانم راضی میشه من بیام خونه کسی بخوابم و نه خودم میل دارم که شب جایی غیر از خونه پدری بخوابم دیگه حرفی بینمون رد و بد نشد و قرار بر این بود که اوون بیاد شبا بخوابه یکشنبه شب تو جلسه شام خورشیدخانم گفت مامان وبابا قراره فردا صبح برسن بیرجند و من باید که صبح خونه باشم ، امشب نمیام ، منم چیزی نگفتم ، خودش گفت فرداشب نه پس فردا شب میام خونه اتون ، منم گفتم قفوله فردا شب که دوشنبه شب بود من عصر بعد از افطار کردن رفتم باشگاه ، بعدش به تمیز کاری خودم وخونه پرداختم ، کرسی گذاشتم و همه جا رو گرد گیری کردم و برق انداختم ، چون اصلا صلاح نبود که مهمون بیاد شب بمونه و سرما بخوره تا صبح ، باید که شبی که خونه ماست خاطره خوبی براش بمونه اگر که گفتم آخر شب میام دنبالت واسه این بود که نگه من نمیخوام واسه شام مزاحم بشم و ... خلاصه عصر سه شنبه من ساعت 16:30 با جودی قرار داشتم نبش مدرس 33 ، از اونجا پیاده رفتیم تا دیاموند ، به صرف هات چاکلت و ذرت مکزیکی دعوت بودم "ممنون جودی عزیزم " ، کلا زمانهایی که با جودی هستم اوقات خوبی هست ، به گفتمان و بحث میگذره ، بدون کنکاش در امور شخصی و فقط اگر کسی بخواد حرف میزنه وگرنه فضولی بی فضولی بعدش رفتم یه " گوش گرم کن " گرفتم و "یه جفت جوراب حوله ای " ، قبلش هم دوتا شمع تزئینی گرفته بودم نبش مدرس 13 از هم جدا شدیم ، جودی رفت خونه داداشش تا شب بره پارک ورزش ، و من هم چون شب مهمون داشتم "بابونه منم رفتم آرایشگاه جهت پاره ای امور مربوطه از اونجا یه سره تاکسی گرفتم و سه سوته اومدم خونه ، تا کرسی رو بزنم تو برق و کتلی رو بذارم رو چراغ تا اوضاع گرم ومتبوع جهت ورود مهمان گرامی بشود تلفن زنگ خورد ، بابونه میگه چند از دوستای همشهریم امدن واسه شام خونه امون ، اینا که برن من میام ، گفتم باشه ساعت 21:35 تل زد که ببین اینا الان رفتن واین موقع شب که دیگه بیام چی کار ، میگیرم میخوابم ، من که نمیترسم منم دیگه چیزی نگفتم ، خودش گفت فردا شب میام ، ولی تو فردا ظهر ناهار بیا خونه ما ، و تازه اولتیماتوم هم داد که چون ناهار دیر اماده میشه حق غر زدن نداری فردا چهارشنبه بود و من کلاس یوگا داشتم ، اما به روی بابونه نیاوردم تا یه وقت با خودش فکر نکنه قصد تلافی دارم که چون اوون بد قولی کرده منم بگم نمیام خونه اتون ...! بعد از وقت اداری رفتم خونه اشون ، تا ناهار گرم بشه و سفره چیده بشه شد ساعت 15:30 (ووووووووووای بابونه جوونم دستت درد نکنه عجب چلو مرغی شده بود ، خوشمزه و دلچسب و عجب سفره ای چیده بودی رنگین و پر ملات مامانم ولی یهو بابونه گفت نمیشه و من نمیام ، چون فرداش باید برم فردوس و عروسی دختر همسایه امون دعوتم و کلی کار دارم و باید وسایلم رو بچینم منو میگی حسابی عصبانی شده بودم از اینهمه بدقولی و امروز وفردا کردن حسابی لجم گرفته بود خب یکی نیست بگه اگه نمیخوای بیای از همون اول و به طور قاطع یه دلیل بیار و منو قانع کن و بگو نمیام ، نه اینکه هی امروز و فردا میکنی و هی یه چی میگی که من فعلا بی خیال بشم و بعد باز منو سر کار بذاری ، حسابی حس به سـُـخره گرفته شدن داشتم و اینکه کسی داره منو بازی میده منم بهم برخورد از خونه زدم بیرون و گفتم خودت بشین فکراتو بکن من دیگه هیچ نظری ندارم که بدم و تکلیف تعیین نمیکنم سوار تاکسی شدم و اول رفتم کلوپ سحر فیلم "زنها فرشته اند " رو تحویل دادم واز اونجا اومدم باشگاه ، در باشگاه تل زدم ببینم میاد یا نه که گوشیش خاموش بود !!! تو باشگاه به موکتهای سبزش خیره شده بودم و حسابی حس گریه کردن داشتم ، تمام اتفاقای تلخ این یه سال و نیم و اینکه تو همین باشگاه بودم که ...... بگذریم بعد از باشگاه در خونه به بابونه تل زدم اول که مثل این چند شب گفت نمیام ، منم گفتم من در هر حال منتظرت هستم ، اگر که نمیخواستی بیای باید از اول میگفتی نه که من هر شب تدارک ببینم و تو بگی من نمیام ، هی امروز و فردا خانم به من گفت که خیلی خودخواهی جالبه که سه شب بود که دلیل میاورد ونمیامد و امشبم تازه من متهم ردیف اول بودم و ایشون هم مثل تمام دوستای بنده بی تقصیر و مظلوم و حق به جانب بودند خدایا عدالتت رو شاکرم قرار شد ساعت 20:30 بیاد که نیامد ، ساعت 21 بود سولی عسیسم تل زد و کلی احوال پرسی و درد دل و ابراز دلتنگی و افسرده گی و ............ و منم مثل یه دوست خوف یا یه خواهر خوف کلی دلداریش دادم و بهش امید دادم و گفتم چه کار باید بکنه و.... سولی جونم دکترا قفول شده بود وحالا دیگه باید بهش بگم دکتر سولی (قربووووو ساعت 21:30 بابونه تل زد که من خونه اتون رو یاد نمیگیرم پلاکش چنده ؟! ، گفتم میام دم در نشستیم تو کرسی ، چائی و کیک و عناب ، شام سوپ و گوشت داغ و کلی حرف و صحبت و لالا از دعوای عصر بحثی به میون نیامد و ترجیها دیگه تصمیم گرفتم چیزی نگم و قضیه ختم به خیر شد. نمیدونم بقیه می گن اینقده سفید و یا سیاه نبین ، نباش و.... میخوام شما قضاوت کنید : مگه من انعطاف نداشتم اصلا صبح هم که من بعد از نماز چراغ رو روشن کردم که فضای هال گرم بشه و بعدش هم شیر_عسل و کره ومربا و عسل و پنیر و چائی به عنوان صبحانه آوردم پائین و صدای بابونه زدم تو اداره هم خوشی دیشبمون از دماغمون در آمد به خاطر اینکه بابونه خانوم یه آمار تاریخ مصرف گذشته تحویل جناب رئیس داده بود و ایشون هم از نهبندان تماس گرفته ومنو پیج کردن که سریع جواب پس بدم وبرم آمارهامون رو یکی کنم ......... ظلمت ُ نفسی شنبه 25 آبان1387 :: 12:25 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ و بر آن زنده كه نمىميرد توكل كن و به ستايش او تسبيح گوى قسمت اول : یک شنبه هفته پیش یادم میاد نوشتم که دلم گرفته خیلی زیاد ، گفتم دارم میرم خونه بعدن میام توضیح میدم اما دیگه هیچی نگفتم تا به الان نمیدونم بگم یا نگم....... عصر روز شنبه کلاس یوگا به دلیل خراب شدن قفل در تعطیل شد و منم تو اون سرما دلم نمیخواست معطل قفل ساز بشم و ..... ، به " چشمک تل زدم که میام دنبالت بریم بازار، بماند که مامانش از دست اوون و من عصبانی شد وکلی دعوامون کرد و.... ولی ما رفتیم بازار و خردید کردیم ، من دوتا لباس کاموایی خریدم به رنگ صورتی و نارنجی و دوستم هم یه بلوز سبز خرید و صد البته کلی هنوز خرید داشتیم که چون کلاس آمادگی جسمانی داشت شروع میشد باید میرفتیم صبح روز یکشنبه وقتی بروبچ داشتن صبحانه میخوردن تو اداره ؛ من برای کپی گرفتن از چند نسخه بایگانی شده جهت تهیه مشخصات مزایده به بایگانی رفتم و اونجا بحث به غرغر های مامانای محترم کشیده شد بابونه یه حرفی زد که تا ته وجودم آتیش گرفت وهمون جا دلم میخواست بشینم وگریه کنم ولی به روی خودم نیاوردم و هیچ نگفتم ..... همیشه اوونی که دوره عزیزتره بنا به این دلیل که اون زمان اندک دیدار ها به دعوا و جر و بحث نمیگذره بلکن به عاشقانه ها ومهر ومحبت ختم می شه وبس به این قضیه ایمان دارم در حالی که همه اطرافیانم اینو از حساسیت و زودرنجی بیش از حد من میدوونن در حالی که من اینجوری فکر نمیکنم و شک هم ندارم که درست فکر میکنم از همون بچه گی من بودم به عنوان نوه بزرگ مادر بزرگم واینکه بیشتر با اوونا بودم به خاطر شرایط کاری مامان وبابا و مدرسه دوران دبستان و.... الان اگه یه هفته من دو هفته بشه و به مادر بزرگ سر نزنم و تلفن نکنم واحوال نپرسم ، کلی گله و شکایت و ..... ، در حالی که داداشای من سال به سال "اونوقتی که بابا زنده بود " به مادر بزرگ سر نمیزدن و تازه اشم همیشه اوونا "منظورم جینگیل می باشد" عزیز تر بودن و بهتر بودن و آدم بده من بودم !!! پسرا صبح که مامان بلند میشه وناهار درست میکنه خوابن ، ظهر که مامان میاد و ناهار رو گرم میکنه جلو تلوزیون منتظر آماده شدن ناهار هستن وتازه دو قورت ونیم شون هم بالا ست !!! ظهر که من میام از اداره ، ناهار من روی گاز ه و سرد هم شده !!! ، حق گله هم ندارم که یقینا جواب میگیرم : تو الان به سنی رسیدی که باید خودت یه خانواده رو بچرخونی دیگه انتظار این چیزا رو نداشته باش ، همین که ناهارت پخته هست باید کلی هم تشکر کنی عصر که من میرم باشگاه صداشون در میاد که توی خونه نیستی وهمه کارا رو ما باید انجام بدیم و انگار نه انگار ، مثل مهمون میاد ومثل مهمون میره !!!! داداشا بعد ناهار استراحت میکنن وعصر بعد خوردن چایی لباس می پوشن و میرن گردش و بعدش هم شب میان و سفره پهن میشه و شام میخورن ولــــی وای به اوون روزی که من بگم مامان نمیشه سوپ درست کنی ، شیربرنج درست کنی ؟ باز همون جواب تکراری ، خیلی پر رو هستی خودت باید برای بقیه هم درست کنی نه که انتظار داشته باشی که من درست کنم برات !!! تمام هفته منتظری که مثلا فلان شب بشه که فلان سریال داره و تو ببینی ، اونوقت بقیه که تمام هفته کنترل تلوزیون در اختیار اووناست میان و میزنن فلان شبکه که فلان تیم خارجی بازی داره و ..... و اینجاست که اگه صدای تو در بیاد ، بیا ببین چه اتفاقی می افته : دختره اوونقده سال سنشه ببین مثل بچه ها لج بازی میکنه وبه تلوزیون بسته است و...... آبجی خانوم هم از این قضیه مستثنا نیستن الحمدالله ! ، تمام طول هفته با شوهر گرامیشون در حال گشت وگذار می باشند و روز در میون افتخار میدن میان ناهار خونه پدری ، بهترین غذا همون روز طبخ میشه ، بهترین قسمت محتوی قابلمه ها به اونا میرسه ، بهترین جای سفره برای اووناست و ........... من به همه اینا عادت کردم ، مدتهاست که تنهایی ناهار میخورم و صبحانه رو وقتی میخورم که تقریبا همه خوابن و مامان مشغول تدارک ناهار ظهره و شام هم یا نمیخورم یا داغ داغ میخورم و کلا هم شام من با اهل خونه متفاوته "معمولا نون و پنیر و ماست ..." ولی دلم از جایی میسوزه که به دلیل حضور بیشتر توی خونه انتظار بیشتری هم از من دارن و به دلیل حضور بیشتر توی خونه درگیری هام با اعضای خونه بیشتره ، و به دلیل حضور بیشتر توی خونه زمان خروج ونبودنم بیشتر به چشم میاد ...... و اما بابونه : یه روز که قورمه سبزی داشتیم ناهار خونه ما دعوت بود، همه سرسفره بودن و اونم آمد نشست و خورد ورفتیم توی اتاق من و از اوونجا هم اوون رفت کلاس زبان ومن هم باشگاه روی هم رفته به سه ساعت هم نکشید خونه ما بودنش و برخوردش با اهل خونه هم به یه ساعت نکشید حالا وقتی من در حال گله هستم ودرد دل ؛ خانوم بر میداره میگه خب واقعیتش اینه که آبجی خانوم از تو خیلی با محبت تره !!!! خیلی دلم اووون روز شکست ، اخه بی معرفت مگه من تا به حال چقده به تو بی محبتی کردم !! چقده سنگ انداختم جلو پات ، چقده نارفیقی کردم که تو سر سفره ناهار تو همو ن نیم ساعت فهمیدی اوون با محبته ومن نامهربون و تلخ و ...... مشکل همین جاست اینکه من همیشه آدم بده قصه هستم وبقیه از من مهربون تر و با وفا تر و فهمیده تره و با محبت تر هستند اینقده اون روز دلم شکست که نگو و نپرس دیگه طاقت اداره موندن نداشتم ، مرخصی گرفتم و اوومدم خونه، به خانوم کوچولو گفته بودم که به اوضاع اتاق من رسیده گی کنه که شب مهمون دارم وقتی رفتم پائین دیدم هیچی دست نخورده و همه جا کماکان بهم ریخته و شلوغ پلوغه !!! یاد حرف دیشب مامان افتادم که میگفت خب واسه خودت اینهمه خرید کردی واسه خواهرت هم یه چیزی میخریدی !!! ، دلم میخواست همون جا به مامان بگم وقتی خانوم کوچولو که از صبح تو خونه است یه تقاضای ساده منو اینجوری رد میکنه انتظار داری من چه جوری محبت کنم..... بعد از ناهار اولش رفتیم داداشی رو رسوندیم در دانشگاه ، از اونجا رفتیم بازار و مامانی کلی خرید داشت و من و خواهرم هم اظهار نظر می نمودیم و البته خانوم کوچولو یه پارچه شلواری خرید که من بدوزم براش (من قفول کردم که بدوزم ) از اونجا رفتیم در یه گل فروشی من شاخه های گل رو انتخاب کردم و به خانوم کوچولو گفتم ماشین جای بدی پارکه و مامانی هم تنهاست ، تو واستا که درست بشه دسته گل و من هم میرم پیش مامانی از اونجا هم اومدیم خونه و من نماز خوندم و لباس پوشیدم و به بابونه تل زدم که بیا سرکوچه که بریم سروناز یه همکاری دارم به اسم خورشید خانوم که به دلیل فوت داداشش نتونست مراسم عروسی بگیره و فقط رفتن دبی 4-3 روز و یه جلسه شام هم گرفتن و دیگه مستقل شدن همون روز ظهر که بچه ها توی اداره در حال تصمیم برای خردید ربع سکه بودن من گفتم چون عصر میخوام با مامان برم خرید میتونم ربع سکه هم بخرم و اوونا هم دیگه از خدا خواسته به من سپردن مسئولیت رو بعد از شام و خداحافظی و آرزوی خوشبختی ، بابونه و من اوومدیم به سمت خونه ، چیزی بهش نگفتم اما دلم خیلی از دستش گرفته بود آدما گاهی اوقات حرفایی میزنن که روی دلم آدم میمونه ، مثل یه زخم کاری یادم میاد صبح همون روز شوکو به من گفت تو همیشه از محبت زیاد انگشت تو چشمم میکنی همون موقع که این حرف رو زد من گریه کردم خیلی وقته از خیلی از دوستا م بریدم ، چون واقعیت امر اینه که محبت زیادی من باعث شده که در همه اوونا توقع ایجاد بشه و همش شکل وظیفه بشه و اصلا اصلا هم مهم نیست که این وسط منم نیاز به محبت دارم وباید کسی به من هم توجه کنه اینکه نیاز های من ندیده گرفته میشه الهی و ربی من لی غیرک _ آبی ِ اهل ِ خرداد دوشنبه 20 آبان1387 :: 9:59 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
یکشنبه 19 آبان1387 :: 11:16 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
امروز به وسعت تمام آسمون شهرم که صبح ابریه وظهر آفتابی و عصر ابری و شب ستاره باروووون
دلم گرفته دارم میرم خونه فردا حتما توضیح میدم البته اگه کسی پیدا بشه نگران حال ما باشه
وینسنت پیل میگه: هنگامی که خدا انسان را اندازه میگیرد متر را دور قلبش میگذارد نه دور سرش.
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی صاعقهای فرود آمد و همه را کشت. اما مرد نفهمید دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش میرفت. پیاده روی دراز بود، تپه بلند بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط، چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: - روزبخیر - روزبخیر - اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟ - اینجا بهشت است. - چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم. - میتوانی وارد شوی و هر چقدر میخواهی آب بنوشی. - اسب و سگم هم تشنهاند. - واقعاً متأسفم ورود جانوران به اینجا ممنوع است. مرد ناامید شد. چون خیلی تشنه بود. اما حاضر نبود آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راه خود ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند به مزرعهای رسیدند. راه ورود به مزرعه دروازه قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی که در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود خوابیده بود. مسافر گفت: روز بخیر. مرد با سرش جواب داد. مسافر: ما خیلی تشنهایم. من، اسب و سگم. مرد با دست به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. میتوانید هرچقدر که میخواهید آب بنوشید. مسافر ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند. مسافر پرسید: میخواهم بدانم نام اینجا چشیت؟ - بهشت. - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر خیران ماند. - باید جلوی دیگران را بگیریند تا از نام شما استفاده نکنند. این اطلاعات غلط میتواند باعث سردرگمی زیادی شود. - کاملاً برعکس. در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام کسانیکه حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند.
متولدين خرداد : امروز، روزیست که همه به صحبت های شما گوش خواهند داد. و خبر خوب دیگر اینکه شما در عشق و کار بسیار موفق خواهید بود. خصوصا در عشق امروز برای شما روز استثنائی خواهد بود. امروز شما سزاوار شادی هستید. این شادی بر شما مبارک.
امروز یه صبح خوبه ، نمی دونم چرا ولی حس عجیبی دارم ، نه اتفاق خاصی افتاده نه هم فکر میکنم قراره بیفته الان به نظر شما باید که از دیروز بگم یا از امروز؟ دیروز یکشنبه 12/8/87 هوا بسیار بسیار سرد می باشد وما هم بسیار بسیار سرمایی ، سریال مدرسه موشها یادتون هست ، اوون موشه بود سرمایی بود من اوونم هـَپچو هـَپچو اداره رفتم اما هوا سرد بود ، بفرما سرما آبدارچی محترم سازمان هی چائی می آورد و ما یه بار البته به ایشون گوشزد نمودیم که روزه می باشیم ولی کسی نشنید انگار !!! تمام طول روز به رتق و فتق امور ارباب رجوعها گذشت وانجام کمی تا قسمتی کارهای عقب مونده طبق آخرین آمار کارتابل ما 55 نامه داره ، التبه صبح 60تا بود که 5تا اقدام شد و مابقی هنوز مونده است !!! اداره که تمام شد با یک عدد پاکت شیر یارانه ای راهی خانه شدیم ، کمی گفتمان در جمع خانواده پیرامون دخالت خانواده ها در زندگی زوجهای جوان و عواقب خیلی خیلی بد آن و اینکه وقتی کسی تو زندگیش دچار مشکلی میشه اصلا نباید از خانواده راهنمایی بگیره چون خانواده به خاطر دلسوزی واسه فرزند ممکنه اشتباه بکنه ... ساعت 16از خونه زدم بیرون یه تاکسی اومد گفتم شهدا ترمز نگرفت !! یه تاکسی اومد گفتم شهدا به نشانه جا نداریم سر افکنده شد !! یه پرایده اوومد گفتم شهدا ترمز گرفت "هورا" در بانک کشاورزی پیاده شدم ،200 دادم به راننده گفت که من مسیرم بوده و مسافر کشی نمیکنم "هورا" اومدم توی بانک ، هیشکی نبود قسمت اعتبارات به جز جودی عزیز و نشستیم اوون کاراشو انجام داد ومنم کمی پر حرفی و ابراز وجود اوونم حرف زد منم شنیدم قبل بیرون امدن من یه پازل به عنوان هدیه تولد بهش دادم و اونم کلی خوشحال شد "من همیشه در گرفتن هدیه مناسب شهره خاص و عام می باشم " بهدش پیاده اومدیم تا ساندویچ سرد صدف * یه آشنای قدیمی رو در بانک کشاورزی موقع اذون دیدم که نمیدونم خجالت کشید یا نخواست یا هر دلیل دیگه ای !!! با اینکه میدونم از پشت عینک داشت مسیر لبهای منو می دید که با تردید دارم سلام میکنم اما جوابی نداد وبه سرعت برق وباد رفت سوار پژو 405 شد ، یاد ایامی که در گلشن دوامی داشتیم در میان لاله و گل آشیانی داشتیم.... اول قرار بود بریم دیاموند ولی رفتیم صدف وای که نمیدونید من چقده این لیونرهای صدف رو دوست دارم ، اگه یه روزی برم بگه شده 30هزار تومن هم باز میگم اشکالی نداره ، اخه این بار گفت شده 1400 کمی گفتمان و قرار برنامه هفته آینده و..... و من تاکسی گرفتم اومدم خونه ، چون قرار بود بریم مهمونی خونه یکی از دوستای قدیمی بابا ی خدابیامرزم و اما امروز صبح دوشنبه 13/آبان / 1387 روز دانش آموز مبارک باد به همه دانش آموزان عزیز بعد از نماز خوافیدم تا ساعت 7 ، بعدش زود تند سریع صبحانه خوردم و ناهار امروز رو گذاشتم تو کیفم و بدو بدو به سمت سرویس تو سرویس یه دونه همکار داریم که من از بدو ورودش به سازمان باهاش مشکل فنی داشتم و کلهم از این نگاههاش و رفتارهاش خوشم نمیاد ، اینم بگم که بنده خدا اصلا اصلا کاری به من نداره و صراحتا اعلام نموده که من خیال میکنم شما وجودنداری و کاری به کار شما ندارم ولی نمیدونم دست خودم نیست مشکل فنی دارم باهاش به اسم "ادیسون" که دوست صمیمی سازمانی جناب "ویلبر" می باشند تا وارد سرویس شدم و دیدم "بابونه " تو صندلی روبروی این نشسته منم راهم رو کج کردم و رفتم صندلی عقب نشستم و به "بابونه " اشاره کردم بیا عقب ، یه عالمه باهم در مورد مسائل حاشیه ای و شیرین صحبت کردیم وکلی هم خندیدیم و خوش به حال بود بعدش هم که الان من دوتا چائی خوردم و گرم شدم و "آلیس" رفته بایگانی صبحانه بخوره با خانومای دیگه و "آنت " هم مرخصی تشریف دارن و من تو اتاق تهنا می باشم و کماکان سردم می باشد 20دقیقه پیش "بابونه " آمد تو اتاق وکمی با هم حرف زدیم و روایت های جالبی داشت که کمی ما قند در دلمان آب نمودیم و به قول معروف "دوهزار بده آش به همون خیال باش..." امروز روز خوبی به نظر میاد و اوون بالا طالع من هم همینو میگه فعلا موبایلم زنگ می خوره.... .............. یکشنبه 12 آبان1387 :: 11:16 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
بچه که بودم همیشه حس میکردم تو این شعر یه رازی هست که گفته نشده . بارها وبارها میخوندمش تا بفهمم توش چه خبره ولی نمیفهمیدم اخرشم به این نتیجه رسیدم که یه جاهایی ازاین شعر حذف شده ملاحظه بفرمائید از همان کودکی خانم مارپل بوده ایم
باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
شنبه 11 آبان1387 :: 7:12 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس وین چمن سایه آن سرو روان مارا بس
بیـــــرجند نگو شمال بگو از قربستون که برگشتیم من رفتم مانتومو از خیاطی بگیرم ، بعدش آبجی خانوم رو دم در خونه پدرشوهرش پیاده کردیم ، شوور آبجی که سربازی تشریف بردن "جاشون هم حسابی خالیه"، اما این آبجی خانوم فکر کنم میره اونجا تو خلوت اتاق شوورش کمی تا قسمتی گریه زاری می نماید و آبغوره میگیرد ، چون حسابی جلو ما افه میاد که من اصلا دلتنگ نیستم و چه معنی میده خب همش 75 روزه بعدش میاد.... بعدش بالاخره مففق شدم دائی جان رو پیدا بکنم و با مامانی بریم خونه اشون دائی میگفت شما زلف * ندارین متوجه نمیشید من که کچلم می فهمم دم غروبی چند چـــُـکله **بارون رو سرم ریخت که یه وقتی که مشغول خوردن عناب بودیم و شیرینی وچای ، پسمل دائی که خیلی هم مدرکشون بالا می باشد لیسانس ریاضی و فوق لیسانس مهندسی صنایع و تازه کلی هم ریش و پشم میداشته باشند واصلا هم باکسی دوست نمیشوند و همیشه هم در خانه می باشند و تازه اشم متولد تیر ماه 1360 می باشند و همش یه ماهی از ما کوچیکتر می باشند اومد و میگه داره بارون میاد عمو جان هم زنگ زدن خونه دائی که داره بارووون میاد !!!! بهدش که از اونجا اومدیم به سمت خونه دیدیم بهله چه بارونی ، چه عشقی ، چه صفایی تا صبح از این پنجره ای که توی سرویس باز بود بوی بارون می پیچید تو اتاقم وکلی هوای بارونی تنفس مینمودیم فرداش که هنوز آفتاب در نیومده بود با دلینگ دلینگ موبایلمان جهت ادای فریضه نماز بلند شدم ، اما بهدش خوافیدم تا ساعت 11 "صبح بگم یا ظهر ؟!" بلند که شدم دیدم به به آفتاب در اومده صبحانه خوردم و با آبجی خانوم قرار شد تا یه مکانی تشریف ببریم "شما بگیرید دیگه که رفتیم آرایشگاه " بهدش همین که خواستیم بیام خونه دیدیم بارون گرفته اونم به قول دوست بابونه از نوع "شلاقی"ش ناهار جای همه گی کشک داشتیم با کدو ، منم واسه سوپ کمی گندم پاک کردم و گذاشتم جووونه بزنه عصری به بابونه یه نیم چه قولی داده بودم که برم پیشش ، همینکه جینگیل ماشین رو به دستور من آورد رفتم خونه اشون حالا من هی بهش تلفن میکنم که خانوم اگه نون میخوای تو این بارون نونوایی ها خلوته برات بگیرم ، ولی اصلا ایشون جواب نمیدادن که نمیدادن منم حسابی عصبانی شده بودم که من بهش گفتم 16:30 میام خونه اشون ، نیگاه گذاشته رفته یه خبری هم نداده .... وقتی بالاخره تو اوون همه ساختمان زنگ در خونه اشون رو پیدا کردم فهمیدم خانوم خواب تشریف داشتن و گوشی هم سایلنت تا فوتبال استقلال 2 – ذوب آهن 0 تمام شد ، جینگیل "تک" زد که بدو بیا که میخوام بیرون ماشین رو لازم دارم هنوز همچنان باران می آمد خب جمعه مخصوص نظافت و تمیز کاری می باشد منم کلی لباس نشسته از هفته قبل داشتم که به این دلیل که هفته پیش و اون دوروز تهطیلی رو در روستای "فریز" به سر می بردیم دیگه خیلی رو هم تلنبار شده بود.... مشغول شدیم جای همه گی خالی بازم کماکان باران می آمد مامان وآبجی مشغول جمع جور کردن لباسایی شدن که سالها ما کنار گذاشته بودیم و نمی پوشیدم ، یه چند تا مانتو شلوار واسه بچه های یه خوابگاه توی یه روستا ، کمی هم لباس از جینگیل و فینگیل وخدا بیامرز بابایی که ببریم بدیم توانبخشی و کمی هم لباس گرم نو که کسی استفاده نمیکرد جهت تعارف واسه اونایی که تو روستا برامون زحمت میکشن و کاری رو بدون مزد انجام میدن یهو دیدیم یکی دستشو گذاشته رو زنگ و ول کن نیست ، من هول ورم داشت که تو این بارون و با این لاستیکای صاف و اوون رانندگی مزخرف و ادعای دست فرمون داشتن ، جناب جینگیل زدن ماشین رو درب وداغون کردن ، وقتی رفتم دم در میگم چته میگه بیا در رو بگیر که ماشین رو بزنم تو خونه ، چون حسابی وشلاقی داشت باروون میامد خیالم راحت شد ، یه نگاهی به ماشین توی پارکینگ کردم دیدم نه سالمه بعدشم که دیگه سریال "یوسف پیامبر" رو نیگاه کردیم و من کماکان دلم برای "زلیخا " سوخت باز هم باران می آمد خوافیدیم و صبح بلند شدیم نماز بخوونیم که دیدم هوا خیلی سرد میزنه صبحانه و تمام طول کوچه رو دویدن به منظور رسیدن به سرویس و الان بارون میاد حسابی..... بیـــــرجند نگو شمال بگوووووووووووو همه روزهایتان به طراوت و بخشنده گی باران_
پنجشنبه 9 آبان1387 :: 8:48 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
1- صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوقه نگفت
2- عاشق شو ارنه روزی کار جهان سراید ... ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
3- آنکس که نداد و بداند که نداند لنگان خرک خویش به مقصد برساند آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد الدهر بماند
4- شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی غپ غپ خورد گه دانه دانه
صبح ابری 5شنبه است ، یه روز خوب خدا به هزار و یک دلیل گفتنی ونگفتنی : صبح واسه نماز بیدار شدم با صدای زنگ موبایلم تازه اشم دوست جون عسیسم شوکو رو هم از خواف ناز بیدار کردم ، چه معنی میده تا لنگ ظهر تو رختخواب باشه بعدش سه سوته سوار ماشین شدم رفتم نون گرم و تازه تافتون بگیرم واسه خودم و اهل خانه ی هنوز در خواب !!! بعدش اومدم خونه صبحانه خوردم البته بیشتر تنها بودم سر سفره ،چون مامانی هم که بیدار شده بود مشغول درست کردن ناهار ظهر بود و همش در گرد وچرخ بود نون و پنیر و کره و مربا آلبالو بعدش هم بدو بدو مثل همیشه تو کوچه تا به سرویس برسیم ، نگو سرویس این روزا تصمیم گرفته دیرتر بیاد و ما هم بی خبر ، هویجور چشم انتظار و پشیمان احوال که دیدی خانوم خوشکله از سرویس جا موندی !!! یهواز اون دورها یه آبی سورمه ای دیده میشه با پلاک زرد ، یه مینی بوس که الان 4سالی میشه "حدودا" سرویس اداره است (هــــــــــــــــــــــورا الانم که تو اداره هستم و مشغول یخ زدن (ووووووووووووووووووووووووووووووووووووی)
و اما جریان اشعار بالا : 1- یه اتفاق بامزه قدیمی تو سرویس افتادم "فعالا بی خیال ، فضولی موقوف" 2- جدی جدی دروغ نمیگم 3- یه پست کامل قرار هست قله نشین بنویسد " علی الحساب اینو داشته باشید "، به امید بیداری زود هنگام در صبح جمعه 4- یادتونه یه پست داشتم به این عنوان آرزویم دیگه فهلا پر حرفی بس می باشد خانوم قله نشین
فقط اینو بگم من یه دوست یه دوست با صدای دلنشین که یه غروب موقع اذون به من تل زد و من به خاطر چیدمان سفره افطار اجبارا تل رو زودی قطع کردم و همش 10دقیقه شاید باهم حرف نزدیم خدایا بهترین آرزوهای ممکن رو واسه این دوست مهلبونم از تو میخوام کلی حرف قلمبه سلمبه تو کله من می باشد ایام به کام ، عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی می باشیم وهی و هی میبریم اوونم با تعداد گلهای بالا رودها در جاری شدن
تا شکر گزار باشیم
یکی نمیشه بیاد کمک من ، اصلا نمیتونم قالب انتخاب کنم ای خدددددددا یه قالب میخوام بازمینه خاکستری یا آبی یا کرمی بسیار بسیار بی حال بدون جنگولک بازی و نقش ونگار شلوغ پلوغ یه چی میخوام ساده اما خیلی به دل نشین کمک میخوااااااااااااااااااااام خدایا تو قلب مرا میخری؟ دلم راسپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا وآنجا وهر روز برای دلم مشتری آمد ورفت و هی این وآن سرسری آمد و رفت * ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد دلم ، قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد * یکی گفت : چرا این اتاق پراز دود وآه است یکی گفت : چه دیوارهایش سیاه است ! * یکی گفت : چرا نوراینجا کم است و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش فقط از غم وغصه وماتم است! * و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم : خدایا تو قلب مرا می خری؟ * و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم : ببخشید ، دیگر برای شما جانداریم از این پس به جز او کسی را نداریم عرفان نظرآهاری16/8/85 - روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس چهارشنبه 1 آبان1387 :: 9:31 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
ذره تا مهــر نبیند به ثریــا نرسد صبح که آمدیم اداره شبکه قطع بود وامکان هیچ فعالیتی نداشتیم ، ما هم که ملت وابسته !!!! اگه شبکه نباشه و سیستم راه نیفته انگار نه انگار کار دیگه ای هم میشه کرد!! باهمکارم سر یه موضوعی بحث کردیم میگفت : 1- بهترین کار اینکه یه دختر 18سالگی ازدواج کنه ، زمانی که هنوز سطح توقعات پائینه و به قول بچه ها گفتنی هـِـر رو از بــِـر تشخیص نمیده 2- میگه مشکلاتی که یه زن مطلقه تواین جامعه داره یه دختر مجرد تو خونه پدرش نداره 3- میگه اگه بتونی در مقابل همه فشارها ایستادگی کنی و تا آخر عمرت ازدواج نکنی بهترین راه کاره گفتم : 1- پدر و مادری که دخترشونو وقتی خیلی بچه است عروس میکنن در حقش ظلم میکنن ، چون از همون بچه گی میندازنش وسط گود مشکلات زندگی دونفره 2- بهترین راه آزادی تو جامعه ما اینه که ازدواج بکنی و بعد جدا بشی "یه ازدواج سوری و یه جدایی توافقی" 3- رویای شیرین همه دخترای دم بخت همون شاهزاده سوار براسب ِ نمیدونم حرف من درسته یا حرف اوون ولی با توجه به فشارهایی که از طرف خانواده ها بر فرزندان اعمال میشه بهترین راه ازدواج و طلاقه واسه چشیدن طعم واقعی آزادی وبه دلخواه زندگی کردن تو جامعه ای که یه دختر اگه صد ساله هم بشه باز برای بیرون رفتن و هوا خوردن و خالی شدن و آب وهوا عوض کردن باید از پدر و مادرش اجازه بگیره "تازه شانس بیاره که برادر بزرگترنداشته باشه" ، ازدواج وطلاق بهترین راهه حتی خود اون دختر بچه 5ساله ای که رویای ازدواج با یکی از همبازیهاشو داره ، رویای بغل کردن نی نی ئی که بهش بگه مامان ، رویای مهمونی دادن وچائی ریختن و ............ ، حالا به جایی رسیده که فکر میکنه باید برای گرفتن کمترین ومسلم ترین حقش دست به دامان حیله بشه ازدواج صوری ، طلاق توافقی اینجا خانومه که باید به آقا مهریه بده ......................................................... مرد ، مرد، مرد تو با بانوی ایرانی چه کردی که از تو فقط یه دیو ساخته بی حتی ذره ای پرتو مهربونی وعطوفت چرا باید بانوی ایرانی دائما از تو بترسه چرا باید تمام برنامه های شخصی شو براساس حضورتو ودلخواه تو بچینه چرا آزادی اینهمه دور و دست نیافتنیه مرد..... هنوز زهر تلخی حرف مردم هایی تو دلمه ، حرفایی که باعث شد بی همنورد 55 کیلویی برای همیشه کوله سفرشو به میخ دیوار اتاقش آویزون کنه وفکر صعود به قلل دوست داشتنی ایران زمینش رو از کله بیرون کنه و بشه الان 65 کیلو بشم یه بانو ی کپل مپل و باب دل مرد ایرانی مرد ایرانیی که حالا دیگه واسه با من بودن ناز میکنه و این منم که باید ناز بخرم !!!! عجب زمونه ای شده خواهر !!! شده کسی تا به حال بگه خب بانو امروز که طلاق گرفتی مبارکت باشه خب فردا چه کاره ای ؟ امروز که طلاق گرفتی ، خسته و بی پناه به اتاق دوران مجردیت داخل میشی و فردا که شال و کلاه کردی از خونه بری بیرون همه فقط مسیر نگاهتو می بینن تا بگن آره دلش اینجا بود فکرش ...... کسی نگفت بانو اینها همه حق توئه ، ازش استفاده کن کسی نگفته که بانوی ایرانی حقشه که بغلش کنن ، ببوسننش ، براش گل بخرن ، هدیه بخرن ، به سینما دعوتش کنن ، شام بره بیرون بخوره و مسافرت وتفریح لازم داره اینکه حقشه براش جشن تولد بگیرن ، وقتی بچه اش دنیا میاد به جای پرسیدن از جنسیت بچه ، احوالش رو بپرسن به خاطر رنجی که تحمل کرده طفلکی بانوی ایرانی همکارم میگفت تو دختری هستی که تا ازدواج نکنی فکرت همین جوریه ، وقتی ازدواج کردی تازه میفهمی اصل قضیه چیه و تو چه کاره هستی این وسط شایدم راست میگفت !!! شوکو میگه تا اعتماد نکنی زندگی نمیشه کرد ، میگه مردم بی کار نیستن و وقت ندارن بشنین واسه تو بد بخوان منم گفتم آره وقتی تو همه اصل کاری های زندگی تو داری خوش بینی در مورد جزئیات کار ساداییه وقتی تو میدونی یه همسر داری که هروقت دلتنگی میتونی سر بذاری رو شونه اش و همه استرس هاتو در سایه مهر اون بیرون بریزی ، دیگه میشه مشکلات اجاره خونه ، قسط و وام و تازه کار بودن معلم امسال بچه ات کار ساده ایه واسه هر زندگی یی یه نسخه جداگانه باید بپیچی دکتر آدما عین هم نیستن ، مثل هم فکر نمیکنن
میدونم که کار بیهوده ایه ایستادن جلو همه این افکار منفی و مزخرف جامعه ، ولی من در حد رسیدن به قله آرزوهای خودم این کار رو میکنم حالا ببینید قله نشین 55 کیلو میشه تا صبح عید قله نشین تو آذر ماه میره سفر اگه همسفری پیدا کنه قله نشین تا اومدن بابای هیراد به هیچ موجود دراز و عصر حجری و بی نمازی واسه زندگی مشترک " بــله " نمیگه قله نشین پاک قاطی پاتی می باشد امروز صبح ، چون 59 تا نامه که باید اقدام بشه تو کارتابلشه و به همون اندازه هم نامه در انتظارش قله نشین هنگ کرده ، نیاز به یه مهندس خبره می باشد .... عمر غصه هاتون کوتاه_آبی ِ |
||