هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند .... |
من خوبم زنده ام وسرحال![]()
امروز هم با یه همکار خیلی خیلی ملوس .یکی مثل من متولد خرداد.با پنج سال تفاوت.ولی عینا اول خرداد. که مسئول امور محاسبه حقوق ما می باشند وحسابی باید که هواشو داشته باشم![]()
رفتیم کوه
جای همه دوستان خالی
هیچم به بقیه همکارا نگفتیم چون اصلا حوصله منت کشی نداشتم![]()
من بگم فلانی میای اوون بگه نه نمیام![]()
بگم فلانی میای اون بگه نمیشه![]()
بگم فلانی میای بگه آره میام بعد دوساعت بعد مسیج بده که نمیشه کار دارم![]()
بگم فلانی میای بگه نه ما با خانواده میریم بیرون![]()
بگم...........![]()
خلاصه اینکه فقط دیروز به همین همکار عسیسم "هایدی" گفتم فردا منتظرتم اوونم شب تل زد و گفت ساعت چند و کجا
صبح هم با هم رفتیم و حرف زدیم و خیلی خوش گذشت
فردا مینوسیم چی به چی بود
راستی آقای رازیانه قول داده تا سرور جدید راه اندازی بشه روزی نیم ساعت اینترنت رو وصل بکنه![]()
پس هورا هورا ما دوباره به عرصه بر میگردیم![]()
صبح ابریه دوشنبه 11 آذر ماه 1387 می باشد و من بسیار بسیار گرفته وغمگولانه میزنم
اینو چهر ه ام داد میزند اما .....
همین چند دقیقه پیش آقای رازیانه میگه چی شده ؟ پنچری ؟ کی به گربه ی شما گفته کــُـتی ؟!
منم فقط سرمو انداختم پائین و بغضم رو فرو خوردم "چاره ی دیگه ای نداشتم ، چون ترسیدم برداشت بد بکنند"
دو سه روزی میشه باز هوای ِ دل من ابری و گرفته است ، یه جورایی زندگی برام سخت شده
دیشب داشتم قرآن میخوندم ، "سوره هود " به یه آیه برخوردم : كسانى كه زندگى دنيا و زيور آن را بخواهند [جزاى] كارهايشان را در آنجا به طور كامل به آنان مىدهيم و به آنان در آنجا كم داده نخواهد شد (15)
یهو ، ناخودآگاه اشکام سرازیر شد ، کلی با خدا درد دل کردم ، کلی بهش گفتم من خسته شدم ، از این ادامه دادن ، از این نقاب ، از این چهره
گفتم دیگه نمیخوام قوی باشم ، نمیخوام محکم باشم
آخه...
هیچ کدوم از این مردم دور وبر من نمیدوونن که یه آدم قوی و محکم ، یه آدمی که زخمای ِ پی در پی زمونه نتونسته اوونو از ادامه دادن باز بداره ؛ هم نیاز به یه آغوش داره که توش پناه ببره و آرامش بگیره
هیچ کدوم این آدما نمیدونن که این آدم هم دوست داره کسی نوازشش کنه ، ببوسدش ، بهش محبت کنه ، کاراشو انجام بده ، براش حرف بزنه ، براش شعر بخونه ..............
این آدما فقط فهمیدن این آدم قوی هست و نمیشکنه ، گفتم من شکستم ، من بهم ریختم ، من کم آوردم !!!!
گفتم اوونچیزی که من ازت میخوام نه ناصواب ِ و نه خطا، یه خواسته ، یه التماس درست و حسابی 
گفتم فقط میخوام کمی از این مسیر رو هموار کنی تا ادامه قله به تو رسیدن کمتر گناه کنم و کمتر به بیراهه بزنم
گفتم این مردم نمیدونن که این آدم گاهی اینقده گریه میکنه که سیل جاری میشه
این آدم گاهی اینقده هق هق میزنه که صداش بسته میشه، چشماش میسوزه
این آدم گاهی از زیادی ِ بغض گلوش ، وقتایی که خدا به مهمونی تنهائی هاش میاد ، به جای پذیرایی و خنده و مهمون داری فقط میره تو بغل خدا و گریه میکنه ، دامن مهربونی های خدا از دونه های اشکش خیس میشه 
گفتم مصلحتت هر چه هست فقط کمی بجنب که دیگه صبر منم سر اوومده ، دیگه نمیتونم ادامه بدم و دارم از درون از هم می پاشم
"خودش میدونه چی میخوام "
صبحی که از خواب پا شدم شدیداً سرم درد میکرد ، دلم نیمخواست برم اداره ، ولی یه عالمه کار عقب مونده داشتم ، یه عالمه نامه که باید انجام بدم "شاید برم تهران ماموریت با بابونه "
الان هم که اداره ام از سر صبحی نُـه تا نامه انجام دادم و هنوز دوتا دم دستمه که باید غلط گیری بکنم و یه کمیسیون که باید اقدام بشه "حاوی 11 آیتم "
یه عالمه جا باید زنگ بزنم بگم که واسه تکمیل مدارکتون کپی کارت ملی پشت و روی خودتونو بیارین
یه چک واسه اطمینان از شماره خوردن نامه های کمیسیون قبلی هم هست
تازه اگه فرصت بشه باید کمیسیون جدید رو هم جمع و جور کنم
فردا هم که مشاور وزیر در امور بانوان میاد اینجا ، یه جلسه داریم و یه عالمه بازدید
سرم حسابی شلوغه
سرما خوردم ، گیج میزنم و شدیداً دلتنگ میباشم
خدایا بارون رحمتت رو ببارون که بی شک تنها و تنها و تنها پناه این دل بی پناه تو هستی و بس
دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود![]()
عجب صبح جمعه ی آفتابی و دلنشینی
روز چهارشنبه آخر وقت اداری اینترنت اداره واسه نیم ساعتی وصل شد و منم یهوئی یه پست کوتاه و چند خطی نوشتم و حضورمو و زنده بودنمو به عرض رسوندم
آخر وقت به معاونت محترم میگم یه وارد کردن کد ملی – پستی مونده که انشالله فردا اول وقت فرم اطلاعات سامانه رو تحویل میدم ، ایشون هم گفتن خب عصر تشریف بیارید ، منم گفتم واسه یه کد ملی نمیشه بعدازظهر رو اومد اداره "اصلا چه معنی میده یه کد ملی که بیشتر نبود"
خلاصه قول دادم قبل اومدن ایشون به اداره "فردا صبح" فرم رو تکمیل کنم و بهشون تحویل بدم
میخواستم برم کلاس یوگا اما همچین حال و حوصله نداشتم "عرض میکنم خدمتتون که چه دوشنبه – سه شنبه ی شلوغ پلوغی داشتم "
گرفتم تو کرسی خوافیدم تا ساعت 17:12 دقیقه که تلفن زنگ خورد و طلوع عسیسم بود که میگفت میخوام بیام بیرجند دیدن تو و انجام کمی کار اداری
منم سریع تند بساط اومدنشو مهیا کردم و منتظرش شدم
عصر چهارشنبه طبق معمول همیشه رفتم باشگاه ، از اونجا به اتفاق لاله و خواهر شوهرش و شوهرش اومدیم سر فلکه تمنای باران ، از ماشینشون پیاده شدم و اونا رفتن ومنم یواش یواش رفتم در خونه عمه خانوم
عمه خانوم یه دونه گوسفند واسه پدرو مادرشوهرش قربانی کرده بودن و یه دونه هم واسه خودشون که مکه رفته بودن دوسه سال پیش
واسه همین قرار شده بود شب روز بعدش "چهارشنبه شب" همه خونشون دعوت ( گوشت داغ ) باشیم
منم که شب غذای سنگین معده ام قفول نمیکنه زیاد نخوردم
از راه که رسیدم دو لیوان چائی خوردم ، یه ذره شام "بقیه گوشتا رو دادم جینگیل و فینگیل" ، سه تا نارنگی و یه دونه لیوان چای دیگه
وقتی رسیدیم خونه ، نمازم دیگه قضا شده بود منم تنبلی رو کنار گذاشتم و وضو گرفتم و نماز خوندم و قرآن خوندم و کمی هم با طلوع و شو کو مسیج بازی نمودم و ساعت رو کوک کردم که قبل رسیدن طلوع بیدار بشم و برم ترمینال دنبالش
خب شما خودتون قضاوت کنید یه آدمی به اسم "کزت" یه بطری کوچیک آب معدنی و سه لیوان چائی و سه تا نارنگی بخوره ، اونوقت تا صبح چی به روزش میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت 5:35 طلوع مسیج زد که تو تاکسی هستم و دارم میام خونه اتون
منم سریع چراغ رو روشن کردم و کتری رو گذاشتم روش تا هوای خونه گرم بشه
وقتی طلوع آمد من نماز خوندم و کمی هم گفتمان کردیم و بعدش بساط صبحانه رو چیدم و بهدش هم سوار ماشین شدیم ورفتیم اداره ما
فرم رو تکمیل کردم و برگه مرخصی مو نوشتم و قول دادم عصر شنبه بعد وقت اداری بمونم و دوفرم سامانه رو تکمیل کنم و تحویل بدم "عجب بساطی هست این سامانه ، روزی یه دونه باید تحویل بدیم !!!"
رفتیم دانشگاه پیام نور ، استاد بدقول به دلیل کاری که پیش اومده بود با دوساعت تاخیر تشریف آوردن و فقط فقط هم دو دقیقه با طلوع کار داشتن وبس !!!
از اونجا رفتیم اول واسه طلوع بلیط گرفتیم برای ساعت 10:30 شب ، از اونجا رفتیم روسری ِ دانشجو یه شال سبز خوشکل من واسه طلوع برای تفلدش خریدم و بعدش رفتیم پوشاکو لباساشو دیدیم "بس چاق شدم 64:30 حتی سایز XXL هم اندازه ام نبود"
بعدش رفتیم دست آفرین و طلوع واسه من یه لیوان بزرگ خرید و یه استکان سفالی و یه کاسه سفالی
بعدش هم داشتیم می رفتیم لوازم آرایشی که واسه سمیه کادوی تفلد بخیریم که جینگیل تل زد که بیا ماشین رو لازم دارم و ما هم فقط یه چیپس پیاز جعفری خریدیم و گاز رو گرفتیم و اومدیم خونه
خانوم کوچولو به اتفاق مامانی جونم ناهار چلو مرغ درست کرده بودن و یه سفره رنگین چیده بودن و کلی رفیق منو تحویل گرفتن "دستشون درد نکنه "
بعد ناهار هم میوه خوردیم و بعدش رفتیم قبرستون دیدن بابایی
از اونجا هم اومدیم خونه که نماز بخونیم وچای بخوریم و طلوع وسایلشو ببنده و بریم بیرون خرید و شام هم بریم ساندویچ سرد صدف و بعدش هم ترمینال و خداحافظی
که بابای طلوع به دائی ش خبر اومدنشو داده بود و دائی جانشون اومدن در خونه دنبالش و کل برنامه های غروبانه ی ما تهطیل شد
اما در کل روز خیلی خیلی خوفی بود و به من که خیلی خوش گذشت و به طلوع عزیزم هم امیدوارم که خوش گذشته باشه
هر کی دلش دریایی شد واسه طلوع من دعا کنه که اینجا کارش درست بشه و بیاد پیش خودم و منم یه رفیق خیلی خیلی خوف داشته باشم در کنار دوستای دیگه ای که دارم
الانم خیلی سرحال می باشم و کلی هم صبحانه خورده ام و تازه هوا آفتابی می باشد و باید برم کمک مامانی و خونه رو تمیز و گل منگلی بکنیم "ایشالله "
بچه ها امروز رفتن کوه ، یعنی دیشب رفتن کوه و من قرار بود صبح برم که چون تنها بودم صبح هم نتونستم برم و بهانه آوردم که حالم خوف نیست ، البته زیاد حالم بد نبود اما حس کوه رفتن نداشتم اونم تنهایی
شاید بعد از ظهر با مامان ِ اََلفی رفتیم استخر و اگه بشه جودی و بابونه رو هم راضی بکنیم اونا رو هم می بریم ، تنی به آب بزنیم و حال و هوایی عوض بکنیم
ایام به کام ، جمعه ی خوفی داشته باشین و خدانگه دار![]()
۱- اینترنت اداره قطع شده چون سرور داره خفه میشه![]()
۲- کامپیوتر خونه سوزیده چون ویروس داشته![]()
۳- سیم کارت من هم هوتو تو شد برای اینکه من میخواستم بهش کد بدم که قفل بشه صفحه کلید گوشیم اما بدبختانه خود سیم کارتم سوخت![]()
خواهر من معذرت میخوام میدونم که این روزا همش تک میزنی و نمیتونی من پیدا کنی آخه متاسفانه من گوشی ندارم
راستی من حتی شماره همراه تورو هم به دلیل نامعلومی از گوشیم پاک شده دوباره برام شماره تو بذار تا با گوشی مامان بهت مسیج بدم تا بتونی با من درتماس باشی
قربووووووووووون همه دوستای گلم که میان و احوال من طلفکی رو می پرسند
راستی پری جووون ما هنوز اینترنت نداریم الان هم نمیدونم چی شده یهو وصل شده منم اومدم یه چی بگم که نگفته نباشم
عید همه مبارک![]()
دلتنگ می باشیم "سازمانی"![]()
دوباره ماه آذر اوووووومد دوباره کلی خاطره ها ورق خورده میشود :
یادش بخیر آذر 1383 که تازه اینجا استان شده بود و کلی اداره پر از برو بیا شده بود
هر روز یه نیروی تازه ، هر روز یه اتفاق تازه تر
من و آنت و کاشیرو بودیم و چند تا همکار دیگه
یهو پیکور اومد به عنوان راننده ، که چند روز بعدش شد مسئول سانترال و طی یه شاهکار تاریخی شد مسئول دبیرخونه
بعدش انریکو
آمد ، همسایه و هم دانشگاهی و یه آشنا که خیلی قابل احترام بود ، یه پیراهن سبز لجنی تنش بود و وقتی من وارد سازمان شدم داشت با گوری انگوری صحبت میکرد
سلام کرد ، لبخند زد و من رفتم تو اتاقم ، دوباره که همدیگه رو دیدیم بالا ، اوون مشغول درست کردن سیستم رئیس بزرگ می تی کمون بود و گفت شما هم اینجا مشغول هستین ؟!
کم کم شلوغ تر شد ، این آمد و اوون آمد و ما شدیم یه سازمان بزرگ و پر جمعیت
با همه قرارداد امضاء کردن و اسمشون واسه لیست بیمه و حقوق و غیره ... به وزارت متبوع حواله شد و من موندم تف سر بالا تو این سازمان
نمیدونم کی داشت تو کار من سوسه میرفت و هنوزم نفهمیدم اما اونچه که میدونم اینه که هر کی یا هر کسانی که بودن بالاخره مزد این خوشخدمتی شونو میگیرن و شاید هم گرفتن تا به الان![]()
بماند که من یه سال و نیم تمام بی مزد ومواجب کار کردم و از وقتم و اعصابم زدم و موندم تا بالاخره رئیس بزرگ ِ الان " همون که این چند وقته کلی دعوام کرده ولی من به قد سر سوزنی به دل نگرفتم ، چون برام قابل احترامه همیشه
" اومد و قرارداد من امضاء شد و من شدم کارشناس تو این سازمان و حقوق بگیر
لــُپ کلام دلم برای خیلی از اوون روزهای گذشته تنگ شده :
واسه وقتایی که با خاله ریزه میرفتیم تو اتاق انریکو و کلی آمار و اطلاعات وارد سایت میکردیم
واسه وقتایی که انریکو صدام میزد بیا اتاق خلوته ، میتونی آنلاین بشی و آف و ای میلهاتو چک کنی
از اوون روز تا به الان آدمهای زیادی تو این سازمان رفتن واومدن ، آدمایی که بعضی هاشون خاطره های شیرینی برام به جا گذاشتن و بعضی ها هم هنوز تلخی حضورشون ذهنم رو آزار میده
دلم واسه ف َ ف َ تنگ شده که میامد بیخ گوشم وز وز میکرد ، همش باید آدم مواظب حرف زدنش بود که یه وقتی به آقا برنخوره ، چه همه طفلی واسه ثبت قرارداد من زحمت کشید و حرف و حدیث شنید ، تازه گی ها بابا شده یه دخمل خوشمل و دوست داشتنی به اسم "رویا " ، آخ که چقده دلم میخواد ببینم این کوچولوی دوست داشتنی رو ، چون شبیه هر کدوم شده باشه خوشکله
گاهی دلم هوس حضور سپاستین میکنه که بیاد تو اتاقمون با هم در مورد استقلال و بازیهاش صحبت کنیم ![]()
دلم واسه سلام صبح بخیرهای پر شور و سرزنده الستر تنگ شده وقتی میامد و میگفت " سینیوریتا"
دلم برای کل کل کردنهامون سر صبحانه با قلقلی تنگ شده ، آخ که این پسمل شکمو همه صبحانه های من و آنت رو به زور میگرفت و یه لقمه می کرد انگار نه انگار که ما گرسنه می باشیم ، یاد کرانچی هایی که میخوردیم بخیر
دلم واسه خبرهای دست اول و بکر پیتر تنگ شده ، همین چند روز پیش سوار ماشینش شدم ، منو رسوند در خونه و کلی یاد گذشته ها کردیم
دلم حتی هوس کرده یه صبح بشینم تو اتاق قبلی مون و یوگی و ریگو و بامزی غیبت کنند و من هی بگم بسه ، ساکت شید ، به کارتون برسین ![]()
دلم میخواد یه بار دیگه روزای گذشته تکرار بشه و ویلبر باشه ومن برم بالا و بیسکویت ساقه طلایی از رو میزشون بردارم و تن تن و ویلبر نق بزنن و بعدش من دیگه هرچی هم تعارف کنن برندارم ! ویلبر عکس به من نشون بده و تن تن بگه تو آخر سر ِ ما رو به باد میدی و ویلبر بگه خب خانوم کـُزت دوست من می باشد واشکال نداره من بهشون نشون بدم![]()
دلم حتی واسه وقتایی که کلید اتاق سرور دست من بود و من خیال راحت می رفتم تو اتاق و هر چی دلم میخواست تو اوون خلوت ِ اتاق گرم ، حتی تو روزای گرم تابستونی می نشستم و کلی ای میل چک میکردم و اصلا هم آقای رازیانه به من گیر نمی داد و تازه همه پسورد های سیستم ها در اختیار من بود و همیشه هم من مورد اعتمادش بودم.
یاد اون چند روزی که آقای رازیانه رفته بود ماموریت بخیر، یه روزی ویلبر اومد نشست رو صندلی روبروی من ، منم یه مطلب از وب لاگ هلن براش خوندم و اونم گفت برخلاف ظاهر خشن ِتون باطن مهربونی
دارین و منم گفتم که خب آدم مجبور نیست که به همه روی خوش نشون بده ، و اوونم گفت نه آدم باید با همه مهربون باشه ، البته فکر کنم منظورش این بود که میخواست بگه :" آدم باید با همه مهربون باشه ولی با بعضی ها بیشتر مهربون باشه ، نه مثل تو که با همه خشن هستی و با بعضی کمی مهربون !!!"
یه روزی که خیلی اعصابم خورد بود و از هر طرف به خاطر آمار تحت فشار بودم ، آقای جوالدوز هم یه آماری میخواستن ومن دیگه حسابی جوش آوردم و هر چی دق دلی داشتم سر این بنده خدا خالی کردم و بعدش که حالم جا آمد و دیگه فشار ها کم شدن تلفن کردم و کلی معذرت خواهی و ببخشید و شرمنده و... ، البته ایشون چون مثل من اهل و متولد خرداد ماه می باشند اصلا اصلا به دل نگرفتن و زودی معذرت خواهی منو پذیرفتن "ممنون"![]()
دلم برای بالتازار هم تنگ شده ، واسه اوون لیوان آبی که گفت گذاشته هست وردار بخور وگرنه یکی میاد و پاشو بهش میزنه و میریزه و بی نصیب می مونی ، یااوون روزی که من گفتم زندگی مثل یه موج سینوسی میمونه و اون گفت که نخیرم زندگی یه خط راست هست و بس ، یقین اون روز خیلی حالش خراب بود و دلش گرفته بوده از دست کسی که من هیچ وقت ندونستم کیست و هر چه تلاش کردم هم نفهمیدم
دلم برای کل کل هام با کاشیرو و قهر آشتی های من و آنت باهاش هم تنگ شده
دلم گاهی حتی یاد نیش نیش میکنه و اوون چائی هـُف کشیدنش بیخ گوش من ، در حالی که میدونست من بدم میاد
دلم برای خیلی چیزها هم تنگ نمیشه :
واسه کلنجار رفتنهام با میگ میگ سر ارسال و ارائه به موقع آمار
واسه حضور آزار دهنده سفید برفی![]()
واسه تلخی روزهایی که می تی کمون بود و من ندیده گرفته میشدم
واسه وقتایی که بنامی سوهان روح من بود حتی وقتی دیگه می تی کمون نبود
واسه ..............
من اوومدم
یه عالمه حرف یه عالمه اتفاق
راستی من امروز قرار بود برم کوه
به بابونه گفتم بیا گفت نمیام
به جودی گفتم بیا گفت نمیام
به پیشی گفتم بیا گفت نمیام
به خانوم کوچولو گفتم بیا گفت نمیام
حتی به ویلبر گفتم بیا گفت شرمنده من مسافرت هستم !؟؟؟
خب منم کوله امو چیدم وتنهایی میخواستم بزنم به راه وبا بروبچ هیئت برم کوه واسه امادگی برای صعود ۲۶ آذر به "قله شیرکوه یزد"
اما میدونید چی شد؟
صبح خواب موندم دوساعت تاخیر!!!!!
بیدار شدم دیدم ۷:۱۲ دقیقه است
زنگ زدم به سرپرست تیم گفتم کجایی ؟
گفت نصفه های گدار زرد
گفتم پس بی خیال انشالله هفته دیگه "اگه قسمت بشه"
راستی اینجا داره بارون میاد
منم رفتم الان نمایشگاه کتاب
دوتا کتاب خریدم : ۱- " چارواش" ۲- رساله توضیح المسائل آیت الله مکارم شیرازی
ناهار کشک و کدو داریم جای هر کی دوست داره وهوس کرده بسیار بسیار خالی می باشد
بارون میاد ها.....![]()
دوست جونای گلم سلام سلام
اولاً من معذرت
میخوام که یه مدتی حضورم خیلی خیلی کم رنگ خواهد بود به دلیل قطعی اینترنت : یه ویروس "تروژان " اومده خفن همه سازمان رو درگیر کرده و از اونجایی که همیشه بهترین راه حل یه مسئله پاک کردن صورت مسئله است و کابل مودم رو کشیدن و اینجوری خیال همه راحت میشه
همین الان رفتم سرکوچه از سوپر شبانه روزی یه کارت اینترنت 5 ساعته به قیمت 1500 تومان خریداری نمودم و در خدمت شما می باشیم "یه ساعتش دود شد رفت هوا "
قابل توجه اوونایی که میگفتن شما در ناز نعمت هستین عرض کنم خدمتتون که به همین راحتی میشه مشکل رو حل نمود ![]()
ثانیاً خیلی حرف دارم که بزنم از این روزانه ها ولی چه کنم که وقت بسیار تنگ می باشد
من امروز هم "جمعه" اداره بوده ام و بابونه
جونم هم با من بیامده است تا در آنجا تنها نباشم و کمک احوال من بوده است "مممنون"
ثالثاً :
شوکو جونم رفته است مشهد![]()
ثمین جون من اگه سولی بیاد این هفته بیرجند باهاش میام مشهد و امیدوارم این بار دیگه همدیگه رو ببینیم
خواهر تو چطوری ، هومن خوفه ، از باباش چه خبر؟
همین چند ثانیه پیش آهنگ مدرسه موشها رو گوش کردم، ویلبر نوشته بود 15 سال پیش عصرای جمعه !!! ولی من که الان 5/27 سالم می باشد و به نقل از مادر گرامی اون زمان که ما 3 سالمان می بوده است و مامان و بابادر روستای "طارق" مشغول خدمت بوده اند به دلیل علاقه وافر من به این کارتون از اونجا می کوبیدن میامدن بیرجند که من ببینم "عجب حرفم خریدار داشته هااااااااااااااا"
راستی جناب ویلبر من عصر چهارشنبه به شما تلفن کردم که بگم که خانوم لاری میخواد بره مکه مراسم خداحافظی گذاشته تو خونه اشون تشریف بیارین ولی شما انگار خواب بودین وجواب ندادین !!!
رابعاً بروم که هم هوا در این اتاق سرد می باشد ، هم ما سرما خورده ایم ، هم تلفن ما هویجور مشغولی میزند و همین الان است که صدای پشت خطی هایمان در بیاید ، نه اینکه من شماره همراهم همچین رُند می باشد و همه زودی حفظ می نمایند ، تا تلفن خونه مشغول میزنه فرت وفرت به من زنگ میزنند !!!
خامسا ً من امروز کاملا یه کد بانو شده بودم : دیشب حبوبات سوپ رو گذاشتم خیس بخوره ، صبح ظرف شستم بعدش صبحانه خوردم و رفتم اداره ، ازاونجا تخته گاز اومدم خونه : اولش فتیله چراغ رو تمیز کردم بعدش سوپ درست کردم ، بعد سالاد درست کردم ، بعد ناهار هم همه خونه رو گردگیری کردم و جارو زدم ، بهدش ظرفای ناهار رو شستم و بهدش هم فوتبال نگاه کردم
استقلال تهران 0 – فولاد خوزستان 1 ![]()
همچین تو خونه بوی سوپ پیچیده دلم غش رفت ، ما رفتیم به سمت بخور بخور
ایام به کام و روزهاتون بارونی و پر برکت
بای بای![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|