تبليغاتX
قله نشین
 
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
 

سلام و صبح برفی _ آفتابی همه دوستای گلم بخیر و شادی

ساعت دقیقاً 8:23 دقیقه صبح روز 26 دی ماه 1387 می باشد

یعنی امروز تولد کسی هست آیا؟

آخ جووووووووون چائی آوردن ، من دوتا میخورم

دیشب یه خواب طولانی دیدم که بقول آلیس یه سریال  به حساب میاد

توش دوبار کفشام گم شد ، یه بار کفشای کوهم که خانوم کفش دار نماز خونه گذاشته بود تو زیرزمینی  و من به کسی سپردم بره بیاره واسم ؛ دفعه دوم لنگ کفش راحتیم که میام اداره رو از توی جوب آب در آوردم

بقیه خوابم هم خیلی بانمک و بامزه بود ولی دیگه حس تعریف کردنشو ندارم .

 

جوووووونم براتون بگه که پری روز صبح که از خونه اومدم بیرون هوا نه آفتابی بود نه ابری ، یه گرگ و میش بامزه بود که اصلا کسی حال دو ساعت بعدش رو نمیدونست ، مشغول تهیه آمار وزارت خونه بودم ، ریختنش رو سی دی و لیبل زدن واسش و......

که یهو آقای رازیانه میگه کزت ببین چه برفی میاد

باورم نمیشد ، گوله گوله از آسمون برف میامد ، همه جا سفید پوش شده بود

شاید بگم 4ساعت برف میامد

همه ذوق زده شده بودیم ، حیف که در حیاط اداره رو بسته بودن ونمیشد بری برف بازی .

عصری با جودی قرار پارک توحید گذاشتیم رفتیم برف بازی ، چشمک  هم آمد ، بابونه خواب مونده بود  و نیامد

بعدش با جودی رفتیم نظیف  هویچ بستنی خوردیم " دوتا آدم کله خر می باشیم ما "

ا زجودی که جدا شدم اومدم خونه ، با اتوبوس سیلو

یه لیوان شیر عسل خوردم که مبادا سرما بخورم .

قبل اومدن جودی به شوکو تل زدم که نمیای برف بازی ؟ گفت کجا ؟ گفتم پارک توحید ، گفت با کی هستی ؟ گفتم جودی و همکارا هم قرار شده بیان

گفت نه ولش ، حسش نیست که بیام

گفتم کجا می ری الان پس ؟ گفت باید برم کمی کار دارم !!!

گفت خوشبحال این مردمی که میگی تو پارکن و مشغول برف بازی و آدم برفی درست کردن

گفتم خب تو هم بیا

گفت نمیشه ، کار دارم

خداجوونم کمک شوکو بکن که گره زندگی شو که خودشون دوتایی با سکوت و غرورشون کور کردن هر چه سریعتر با گذشت و مهربونی و مصلحت اندیشی باز بشه "آمین "

 

دیروز و امروز آفتاب خوبی بوده اما هنوز یه عالمه برف تو کوچه ها هست و سرسره بازی هم به راهه، دلم میخواد فردا برم کوه ، اما این هفته اصلاً استراحت نداشتم و نمیخوام که جمعه رو از دست بدم ، ضمناً حس میکنم دوباره باز دارم سرما میخورم و بهتر می بینم که با دستای خودم میزبانی ِ ویروس سرما خورده گی رو به عهده نگیرم

پس کوه نمیرویم .

 

چند شب پیش فیلم " کما " رو دیدم نگین قدیمیه و مال عهد بوق ، خودم میدونم ، قبلاً هم دیدمش اما یادم رفته بود و ضمناً دوست داشتم دوباره ببینمش ، حتی یه روز نشستم فیلم " زیرپوست شهر" رو دوباره نگاه کردم ، تازه فیلم "انعکاس" رو هم دوبار در عرض یه هفته نگاه کردم و برام تداعی فیلم " چشمان کاملاً بسته " رو داشت و اینکه فیلم " زن دوم " رو هم دیدم که شاید بگم دو سه روز اخلاقم مثل سگ بود (بلا نسبت سگ)

نمیدونم چرا این فیلم اینهمه روی من تاثیر گذاشته بود، از نظر من اینجوری از خود گذشته گی ها مسخره است ، یعنی چی آدم خودشو فدای کس دیگه ای بکنه ، هر کی باید که زندگی خودشو بکنه ، دلش واسه کسی نسوزه ، اینجور از خود گذشته گی ها دقیقاً حکم سیبی رو داره که از پشت یه کامیون پر از سبدهای میوه می افته وسط جاده ، و تو به این دلیل که گناه  ِ و شاید صاحبش راضی نباشه برش نمیداری و ماشین بعدی میاد و از روش رد میشه و له میشه و حیف و میل میشه

کتایون مادر رویا بود و بهرام پدر رویا، وقتی اون دوتا دل ناگرون بچه اشون نیستن چرا تو باید یه بچه دیگه ای رو از نعمت داشتن پدر محروم کنی و سر  ِ دل و تن خودت بلا و غصه بیاری که یکی دیگه تو ناز نعمت بزرگ بشه

هر کسی سهم خودشو از این زندگی می بره نه بیشتر نه کمتر .

تو پارک به جودی میگم دوستای من همیشه تاخیر در محل قرار دارن ، گفت تو خودت دلت میخواد که دوستای بد قول داشته باشی ، اگر که تو دلت اینو نخواد اینجوری نمیشه ، گفت من اینجا هستم چون تو میخوای

گفتم خب تو خوبی هایی داری که آدمای دیگه شاید نداشته باشن واسه همینم علی رغم بد قولی هات باز هم باهات دوستم و از دوستی با تو لذت می برم ، گفت در هر حال آدمی به چیزی که میخواد میرسه !!!!"می خووووووووام"

 

من یه جور همزیستی ، هم اندیشی یا .... نمیدونم چی اسمشو بذارم با فیلم "زن دوم " ایجاد کردم که تا مدتها منو بهم ریخته داشت و شاید بگم فیلم " انعکاس " تونست کمی حال منو روبه راه کنه ، البته فیلم "حس پنهان " رو هم دیدم و هر چند که جالب نبود اما واقعیت داشت ..... وقتی آدم به فکر زندگیش نباشه ، حقشه که کسی بیاد و این زندگی رو ازش بگیره ، چون خود آدم دو دستی زندگیشو با این مدل رفتارها و اعتقادها تقدیم کس دیگه ای میکنه .

دیروز به آلیس میگم هوس دیدن یه فیلم هندی کردم ، خندید ، براش توضیح دادم که یه فیلم هندی بدون دعوا و کشت و کشتار و بروسلی بازی ، با کلی رقص و آواز و عشقولانه

گفت به به

گفتم همه فیلمای هندی آخرش به خیری و خوشی تمام میشه  و هیچ کس ناراضی نمیمونه تهش.

راستی کسی همچین فیلمی سراغ نداره؟

اگه آقای رازیانه اینترنت رو وصل کنه حتما این پست رو میذارم تو وب ، شرمنده ام که مدتهاست هیچ خبری از من نیست و فرصت کامنت گذاشتن ندارم " هم سرم شلوغه تو اداره ، هم اینترنت قطعه "

 

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی  ِ اهل  ِ خرداد

  نوشته شده در  شنبه 28 دی1387ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

سلام دوستای خوبم

ایام به کام باشد انشالله

الان خب اینترت وصل هست و من کمی اوومدم احوال پرسی

به خدا وب لاگ همه رو میخونم اما شرمنده که تا میخوام کامنت بذارم اینترنت دیگه قطع شده است و ما دستمان کوتاه می باشد

امروز تولد جناب ویلبر می باشد خب تولدتان مبارک مهندس انشالله همیشه سربلند وهمیشه موفق باشید در همه مراحل زندگی تون

مریم عسیسم الان واست تک میزنم به گوش باش یه مسیج هم میزنم دلم برات تنگ شده خیلی زیاد

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.

  نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

سحرم دولت بیدار به بالین آمد / گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

قدحی در کش و ................؟؟؟؟؟ / تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

 

یه نیم روز ابری _ آفتابی هستش و من الان تو اتاق تنهام(۳/۱۰/۸۷)

اینترنت کماکان قطع می باشد و من هم کماکان در خماری می باشم

هر چند اینقده تو این دوماه خماری کشیدم که حتی وقتایی که اینترنت وصل هم میشه دیگه اوون میل و رغبت گذشته ها نیست

فکر کنم ترک کردم !!!!

یه ضرب المثل خیلی خیلی "بی ادبی " هست در مورد ناز کردن ؛که صلاح نمیدونم اینجا بنویسمش ولی سخت بهش اعتقاد دارم

بماند که توی این مدت چی گذشته و چه خبر شده

اصل قضیه اینجاست که من همیشه تو رابطه هام تا حدی که در توانم باشه و عقلم بهم اجازه میده جلو میرم ، تا جایی که بتونم رشته های یه رفاقت رو محکم کنم و یه دوستی پایدار و مثمر به جا بذارم

اما گاهی اوقات وسط راه می برم و می کشم کنار ، چون حس میکنم داره از این حس نوع طلبی و صبوری و محبتم سوء استفاده میشه

من اگه با کسی دوست باشم و دوسـِـش داشته باشم ، به هر دلیلی که تو رابطه ام وقفه بیفته ، خیلی سریع و در اولین فرصت دوستم رو به مناظره فرا می خونم تا اگه من جایی اشتباه کرده باشم با معذرت خواهی و جبران مافات بتونم دومرتبه آب رفته رو به جوب برگردونم

اما تو این رفاقت تازه یا اشتباه کردم ، یا هم نیاز به فرصت اینچنینی هست

به قول اقلیما که یه روزی میگفت : من با هر کی دوست میشم یه وقتی توی اوون دوران رفاقت پیش میاد که طرفم متنفر میشم

یادم میاد اوون روز دقیقا مدرس 16 رو رد کرده بودیم و حوالی پیتزا کنتاکی بودیم که ازش پرسیدم ، از من هم ؟!

و اون گفت دوران تنفر و پشت پا زدن به رفاقت با تو تمام شده

یادش بخیر 8/8/80 هر دو مون به یمن همسفرایی که بودن با کس  ِ دیگه رو به بودن با ما ترجیح میدادن ، من و اقلیما با هم همسفر شدیم و کنار هم رو صندلی های یه اتوبوس نشستیم ، یه دختر آروم و تو دار در برابر یه دختر شیطون و بی ملاحظه

سفری که با یه اتفاق عجیب شروع شد و سه شنبه های موندی یی رو در طی یه ترم تحصیلی برام رقم زد" یاد باد آن روزگاران یاد باد"

خودم میدونم که گاهی رفتارهای تندی دارم و خیلی ناشکیبی به خرج میدم و زود از کوره در میرم ، خودم میدونم که گاهی زبان تند وتلخم باعث آزردن طرف مقابلم میشه

اما به شخصه خصوصیات خیلی خیلی خوبی دارم که جووون میده برای رقم زدن یه رفاقت مفید و مثمر ثمر

این روزا توی این رفاقت تازه ام یه وقفه افتاده ، یه سلام وعلیک صبح گاهی و لبخند های گذارا به وقت دیدار تو محیط کار و یه خداحافظی زیر لبی

نیازی به تلاش برای برگشتن به روزهای گذشته نمی بینم ،چون حس کردم طرف مقابلم از اینکه من نازش رو بخرم و منتش رو بکشم و اوون هی برام ناز و ادا در بیاره لذت می بره

چون حس کردم طرف مقابلم دچار این توهم شده که خیلی شخصیت جذابی هستش واسه اطرافیانش ، و اینکه همه سر  ِ رفاقت با اوون رقابت دارن با هم !!!

من ترجیح میدم سکوت کنم ، هر چی پیش بیاد بد نیست

 

* این روزها عجیب به یه دوست نیاز دارم که با هم شال وکلاه کنیم و تو این سرمای عجیب شهر کاجها خیابون گردی کنیم و حرفهای نامربوط بزنیم

* این روز ها عجیب دلم برای شوکو و حضور مداومش تو زندگیم تنگ شده ، "سفر بخیر همسفر"

*  این روزها خیلی بیشتر از گذشته ها هوس حضور بابام رو میکنم تا باز با هم لج بازی کنیم و به سر و کله هم بزنیم و کلی خوش باشیم

* این روزها حتی دلم واسه رانندگی وحشتناک پسر شجاع هم تنگ شده ، واسه کل کل های ظهرهای پنج شنبه مون سرسفره ناهار

* این روزها گاهی هوس میکنم که ای کاش هوا گرم بود و من از خونه تنهایی میزدم بیرون ویه عالمه پیاده روی میکردم و با خودم حرف میزدم ، شایدم هنس فری رو میذاشتم تو گوشم و می شنیدم : عسل بانو هنوزم پیش مایی اگر چه دست تو توو دست من نیست ، هنوزم با توام تا آخرین شعر نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست

* این روزا دلم یه حضور آنلاین میخواد تا کمی چت بکنیم و دمی از این فکر و خیالهای بی سرانجام رها بشم

 

1- هوس یه رفاقت تازه کردم ، و همین روزاست که بساط دوستی با کسی رو بچینم ، البته با این فاکتور که از من بزرگتر باشه ، چون همیشه رفاقتم با بزرگتر از خودم پایدارتر بوده

2- هوس یه کوه کردم و یه همنورد که فقط با من باشه و خوش تعریف "جودی عسیسم میای این هفته بریم کوه ؟"

3-دلم رنگ و بوی تازه میخواد ، یعنی میشه ؟!

اوه اوه اینقده کار دارم که نگو و نپرسید ، باید برم ببینم چی کار میشه کرد و چه میشه اینا رو جمع و جور کرد ، آخه مامان وبابای غزل امروز از مکه میان وباید که برم مسجد

بای بای دوستان

عمر غصه هاتون کوتاه _ آبی  ِ اهل  ِ خرداد

  نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
NS20.OURIRAN.NET NS21.OURIRAN.NET