|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
یکشنبه 27 بهمن1387 :: :: نويسنده : ترگل
همایش کوهنوردی _ استان قم
ساعت 6:30 حرکت کردیم به سمت روستای فردو ، تا برسیم من یه چرتی تو ماشین زدم و دوستان همه صبحانه تخم مرغ آپز خوردن و منم گشنه گی کشیدم جلوی تیم در حال حرکت بودم و گهگاهی به پشت سر نگاهی میکردم ، یه دختر کوچولو ِ اهل ارومیه بود که با من هم صحبت شده بود هی جلومو نگاه میکردم میدیدم تیم در حال حرکته ، من کم آورده بودم ، فشارم افت کرده بود و چشام سیاهی می رفت ، دست آخر هم به خاطر تغییر مسیر پام رفت روی جایی که برفش دست نخورده بود و فرو رفتم ، جوب آب بود و خیس شدم !!! وقتی همه نشسته بودن منم از فرط خسته گی نشستم بدون توجه به اینکه این برفا آبدار هستن و .... جاتون خالی دوتا شلوار و مانتو م خیس خیس شد وقتی باز اعلام حرکت دادن ، من به دلیل اینکه هنوز چائی مو نخورده بودم از تیم عقب افتادم ، و هرچه بالاتر میرفتیم بیشتر حالم خراب میشد و تلو تلو میخوردم ، عین آدمایی که چرتشون گرفته هی میخوابیدم و هی بیدار میشدم ، آدمایی که پشت سرم بودن همش مواظب من بودن که زمین نخوردم ، همه از من جلو میزدن و من شدم آخرین نفر !!!! به طور کاملا تعجب انگیزی من کم آورده بودم و باید برمیگشتم ، شرایط جسمانی من تحمل اون فشار رو نداشت و من با حالت تهوع ناشی از ضعف و سرگیجه ناشی از افت فشار و یه جسم کم تحمل به خاطر ترک فعالیتهای کوهنوردی توی این دو ساله و....... و میشه گفت از همه مهمتر اینکه تمام دوستام رفته بودن و سراغی از من نگرفته بودن و این فشار عاطفی هم مزید بر علت ، من یواش یواش برگشتم پائین و کمی دراز کشیدم ، بعدش رفتم پیش بچه های تیم خراسان رضوی ، سرمو گذاشتم رو کوله وخوابیدم ، اما سرما نمیذاشت بخوابم ، پا شدم به طور کاملا حرفه ای لباسامو عوض کردم و دوباره خوابیدم حالم که بهتر شد به اتفاق بروبچ به سمت پائین حرکت کردم مانتومو انداخته بودم رو کوله که خشک بشه ، تا باز گیر بازار نباشه ، نگن دختره چادر نمی پوشه هیچ ، بلوز شلوار هم شده !!!! من زودتر از همه تیم خودمون رسیده بودم پائین ، با رادیو موبایل بازی استقلال – پیروزی رو پیگیری میکردم ، جاتون خالی ناهار چلو مرغ با ماست و نوشابه بود توی خوابگاه شبانه روزی در بخش کهک مستقر بودیم دستشویی هاش فقط آب داغ داشت ، تازه لوله هاش هم ناقص بود و اینکه سلف نبود باید میرفتیم تو نماز خونه ناهار میخوردیم منم با اون کفشا و لباسا ی گلی ترجیح دادم تو حیاط تو اون سرما ناهار بخورم و منتظر تیم شدم دست آخر هم اینقده غر زدم به جون راننده و سرپرست که خودم از خودم واین کارام بدم اومد و عصبانی شدم به مراسم اختتامیه هم نرسیدم ، اخه دنبال یه دختر از تیم قم بودم که باتوم منو امانت گرفته بود هنوز اذون مغرب نداده بودن که حرکت کردیم به سمت بیرجند تمام راه راننده می رووند و ما هم در ماشین مشغول حرف و گفتمان بودیم از شام هم خبری نبود بهانه سرپرست این بود که جایی باز نیست تا چیزی بخوریم وتو مسیر رستوران بین راهی نیست و..... ماست و چیپس و پفک شدن شام اون شب یه لحظه تو ماشین هدفون تو گوشم بود که یهو اشکام سرازیر شد : دلم میخواست که دل سوز ُم تو باشی لیلا خانوم ، چراغ و شبها پیه سوز ُم تو باشی لیلا خانوم ...... ساعت 5 صبح هم بیرجند بودم تو خونه تو کرسی و تدی هم تو بغلم بود... شنبه 26 بهمن1387 :: :: نويسنده : ترگل
همایش کوهنوردی _ استان قم
ظهر دوشنبه دو دلی من واسه رفتن به اوجش رسیده بود ، نمیخواستم برم اصلا حسش نبود ولی وقتی تل زدم و گفتم نمیام و گفتن باید زودتر میگفتی الان دیگه اسمت رد شده و ما روت حساب کردیم و.......... دیگه بی خیال حس تردیدم شدم و با هماهنگی با رئیس و معاون اداره ماموریت گرفتم و آماده رفتن شدم یادش بخیر جنگل نوردی ،چقده خوب بود همچین حس قشنگی داشتم ، احساس پرواز دلنشینی اما این سفر.... "یه پست مفصل لازم داره " ظهر روز دوشنبه از اداره رفتم هلال احمر واسه هماهنگی حرکت و باقی برنامه سفر یه قمقمه دادن که مال من نقره ای بود و با یکی از بچه ها عوض کردم و مثل همیشه آبی شدم مشغول چیدن کوله و مرتب کردن خودم شدم و .............. ظهر روز سه شنبه 22 بهمن ماه 1387 با کلی وسایل و کوله سوار ماشین شدم و فینگیل منو رسوند هلال احمر توی یه ماشین فسقلی " نی نی بوس " شدیم به صورت " د ِ کـُـفته " یا همون mp3 و آماده حرکت شدیم ، من عقب ماشین نشستم چون به نظر خودم بهترین مکان بود "زرنگم دیگه رفتیم طبس زیارت فکر کنم برادر امام رضا (ع) بودن ایشون ، بعدش شب هم خوابگاه هلال احمر "خور بیابانک " خوابیدیم ، صبح هم حرکت به سمت مقصد ظهر به کاشان رسیدیم ، رفتیم رستوران "شاندیز" ناهار جاتون خالی جوجه کباب مخصوص شاندیز خوردیم با دوغ و بدون ماست و سالاد البته ناگفته نماند که شام شب قبل سوسیس بود با تخم مرغ و منم سفارش ماست دادم چون اصلا از این غذاهای مزخرف "فراورده های گوشتی ..." خوشمان نمی آید صبحانه هم نون سنگک گرفتیم ولی جایی وای نایستادیم جهت خوردن صبحانه این شد که نزیکای ساعت 11 من باقیمانده ظرف ماست رو گذاشتم رو پام وشروع کردم به خوردن و بقیه هم اومدن و خوردن تا جلوی ضعفشونو بگیرن مثلا گفته بودن هیچی با خودتون نیارین هلال احمر همه چی رو تقبل میکنه "جالبه" بعد ناهار با کلی اصرار رفتیم "باغ فین کاشان" که چون برای اولین بار بود میرفتم برام هم تازه گی داشت هم خیلی زیبا بود کمی از فراق " باغ شازده ماهان " در اومدم ( قابل توجه همه دوستان که تنها عمارت تاریخی مورد پسند اینجانب همون باغ شازده ماهان _ کرمان می باشد ) دمدمای غروب رسیدیم قم. بین راه یه جایی واستادیم که لباس فرم هلال احمر رو بپوشیم ، یه خانومه تو نماز خونه بود گفت شنیدم بیرجند به شهر مذهبی توی خوابگاه نزدیک جمکران اتراق کردیم ، همون وردی یه عده دانش آموز نخبه تشریف داشتن و مشغول تماشای ما بودن و متلک شون رو پروندن که کو چادر هاتون !!!!!!!! موقع پذیرش هم به خاطر همراه نداشتن کارت بیمه ورزشی کلی مواخذه پس دادیم تا بالاخره یه اتاق به ما دادن و البته پذیرایی هم کردن با کلوچه و آبمیوه منم یه گوشه دنج واسه خودم تصرف کردم و وسایلم رو چیدم ، اولین کاری هم که کردم مانتو شلوارم رو شستم چون فکر میکردم لازمم میشه کی خنده و رقص و.... تا بالاخره رفتیم واسه شام حالا نگو سوپ تو برنامه نبود ولی خب من میخواستم واونقده اصرار کردم که گارسونه به من یه کاسه سوپ داد شام مرغ بود با نوشابه که منم رفتم نوشابه روعوض کردم و دوغ گرفتم !!! بعد شام رفتیم جمکران زیارت فردا صبحش صبحانه خامه عسلی میدادن و شیر ، منو میگی دیگه داشتم از بی پنیری افسرده میشدم ولی چاره ای نبود که نبود ساعت 7:30 تا 9:15 کلاس جهت یابی و آشنایی با خطرات کوهستان داشتیم ، بعدش پذیرایی : کلوچه و آبمیوه باز دوباره یه کلاس دیگه در مورد سرمازدگی و آفتاب زدگی و...... بعدش آماده شدیم بریم مدرسه امیرالمومنین دیدار با آیت الله مکارم شیرازی چادر دادن بهمون که اونجا بپوشیم و من از سرما تمام مسیر چادر سرم بود!!!! خب به دلیل مشغله کاری جناب آیت الله مکارم شیرازی تشریف نیاودن و همه به حالت خیط موقع اقامه نماز جماعت من و زردک زدیم بیرون و رفتیم زیارت حضرت معصومه (س) و تازه سوغاتی هم خریدیم وقتی داشتیم بر میگشتیم چادر هامونو در آوردیم به دلیل اینکه دستمون پر از وسایل بود و نمیتونستیم خودمونو جمع و جور کنیم ناهار جوجه کباب بود بدون ماست و سالاد و سوپ و البته دوغ میدادن "چه عجب" بعد ناهار من که رفتم حموم و بچه هم گرفتن خوابیدن و کلاس رو دودر کردیم و بی خیال عصری هم رفتیم دیدار از مراحل ساخت ضریح امام حسین (ع) و بعد هم دیدار ازخانه امام خمینی (ر) موقع سوار ماشین شدن حراست هلال احمر قم اومده به بچه های ما گفته دوتا از خانومای شما تو خیابون موقع برگشتن از دیدار با آیت الله مکارم شیرازی چادرهاشونو در آوردن !!! " یکی نیست به اینا بگه تو خیابون هر کی اختیار خودشو داره موقع نماز جماعت کل تیم رفتن زیارت حضرت معصومه (س) زیارت تو مسیر رفتن به محل حرم سرپرست گفتش که چادر بپوش ، گفتم اینجا برنامه اختیاریه و لزومی نداره ، گفت همه جا باید بپوشی ! منم گفتم که باید موقع حرکت میگفتی ، تا منم نمی آمدم به این سفر !!!! دیگه دهنش بسته شد و هیچی نگفت که نگفت دم در حرم این خادم حرم میگه خانوم چادرتو بپوش ، گفتم بخوام برم توی حرم چادر سرم میکنم ، اینجا خیابونه به خودم ربط داره ، آقاهه گفت نخیرم میخوایم قانون بذاریم که حوالی حرم هم چادر باید بپوشین !!!! رفتیم شام کوبیده بود با سس و دوغ و بعدش هم کلاس "مهدویت " بود که بسیار بسیار جالب بود و ما خوشمان آمد و کلی سرحال شدیم و چیزهای تازه یاد گرفتیم با رادیو موبایلم دعای کمیل گوش کردم و بعدشم کوله رو چیدیم و آماده برنامه صعود فردا شدیم چشمتون روز بد نبینه ، صبحانه فردا رو هم آوردن : واه واه ، تخم مرغ آبپز و نون و پنیر پروده کاله !!! دیگه داشتم دیوانه میشدم ، ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا صبح ساعت 5:18 از فشار wc از خواب پا شدم و بعد نماز کوله بدوش و ساک بدست رفتیم سمت ماشین توی ماشین همه صبحانه خوردن الا من ! ، آخه من پنیر ساده میخواستم و دیگر هیچ کوله به دوش حرکت کردیم به سمت قله " فـُردو" خوبه که نگفتن تو کوه هم باید چادر بپوشین دیگه الان شاید کسی ندونه ولی خدائیش دارم از عصبانیت می میرم نمیدونم از جونم چی میخواد همه آینده منو خراب کرده همه چی تقصیر اون بود این جا موندن این نرسیدن اه بازم اومده و ............... دلم میخواد خفه اش کنم دلم میخواد سربه تنش نباشه نمیتونم دست خودم نیست تحمل این شرایط برام غیر ممکنه اسمش که به گوشم میخوره ، دود از کله ام بلند میشه مدتها بود دیگه ازش خبری نبود شایدم بوده و چون میدونستی ازش متنفرم به من چیزی نمیگفتی ای خدا نمیخوام چرا باز این دوباره سرو کله اش پیدا شده یه عالمه ازگریه های شبانه ی من این جا موندن و نرسیدن همه اش تقصیر اونه باز دوباره اومدی که آتیش حسادت منو فوت بکنی اومدی که که هیزم بریزی توش دیدی که داره خاموش میشه ، دیدی همه اش خاکستر شده انگار آرامش نیومده به من اما کور خوندی ، هم تو هم همه ی اون شاه مهره هایی که میخوان من به هدفم نرسم حتی اگه شده قد ِ یه ثانیه ، قد ِ چشم بر هم زدنی من بالاخره بر بلندای این قله می ایستم ، نه تنهایی وووووووووووای از اون تصویر زجر آور وای از اون صحنه ای که .............. نه من تنهایی نمیرم ، بدون تو نمیرم ، با هم میریم ، دست در دست هم من بلندی ِ بی تو نمیخوام من تنهایی نمیرم با هم میریم با هم خدایا کمکم کن به خداوندی خودت قسم من هنوز گریه های اون نیمه شب واون التماس و اون قطره هایی که گوشه چشمام قل میخوردن ، اون یارب یارب ها یادمه اون نماز شبی که چهلمین بود خواهش میکنم چرا بعضی ها به خودشون اجازه میدندن جرعه ی آبی رو بنوشن که سهم اونا نیست .......................................
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش نمیدونم چرا ولی یادم رفته بود به همین راحتی!!! شانزده بهمن ماه 1378 ، و یه اتفاق بکر و هنوز که هنوزه دست نخورده الان که در اتاق باز شد و یه یکی که با یکی کار داشت سرک کشید تو اتاق این دل من بود که هـُـری ریخت پایین نمیدونم !!! شاید فقط یه حس شباهت شاید .......... سرت سبز و دلت شاد عزیز راستی دیدین دیروز استقلال چی کار کرد : سه شنبه 15 بهمن1387 :: :: نويسنده : ترگل
یادمه به خودم قول داده بودم حتما ً حتما ً آذر ماه برم سفر ، خب برنامه سفر رو هم ریختم و مقدماتش رو هم فراهم کردم و کوله رو چیدم و تدارک مرخصی و...... که یه مشکل کوچیک پیش اومد و دم رفتن منصرف شدم "حس کردم وقت واسه رفتن به شیرکوه زیاد هست اما زمان زیادی ندارم که به فکر سلامتی جسمم باشم " دی ماه هم که تلاش کردم اما جور نمیشد یه بار خواستیم با هایدی بریم کیش که به دلیل کنسل شدن سفر آلیس منصرف شدیم ، باز دوباره فرداش قرار شد با بابونه بریم که اینبار هم به دلیل جانداشتن لیست پرواز ، برنامه لغو شد خب اخرش تصمیم گرفتیم اول هفته بریم مشهد ، که نمیدونم چه اتفاقی افتاد که هایدی گفت باشه آخرای هفته این شد که بالاخره من صبح روز دوشنبه به قلی گل قرمزی تلفن کردم که سر رات برو دفتر تعاونی 16 سر فلکه ابوذر و واسم دوتا بلیط اسکانیا امشب ساعت ده به مشهد بگیر از اداره که اومدم خونه بعد ناهار خودن رفتم به جمع وجور کردن وسایل سفرو آماده ساختن خودم دم غروبی هایدی تماس گرفت که برنامه رو بندازیم فردا !!!! منم ماشین رو برداشتم و رفتم که بلیط رو واسه فردا صبح بگیرم و این یکی برنامه رو هم کنسل کنم. فردا صبح شد ، نماز خوندم و لباس پوشیدم و بعد خداحافظی با مامان و از زیر قرآن رد شدن سوار ماشین آژانس شدم و رفتم به سمت ترمینال ، توی مسیر هایدی رو هم سوار کردیم یه ولوو درب و داغون و قراضه به راننده گی دوتا حاج آقای گرد و قلمبه و یه شاگرد شوفر نهایتاً 16 ساله عجب اتوبوسی ، تازه اشم نصفش که خالی بود و این یعنی تمام مسیر تا مشهد توقف برای سوار و پیاده نمودن مسافران بین راهی از قاین رد شده بودیم که بعد n بار تاکید به شاگرد شوفر بالاخره یه دونه فیلم گذاشت از موسسه جوانه پویا ، اونم چه فیلمی ، از شوالیه های دیار انگلند ! تازه این مسافرای ته اتوبوس مشغول کل کل با هم بودن سر شماره صندلی و .............. یه خانومه سوار شده بود که یه بزغاله با خودش میخواست بیاره مشهد سه تا دختره هم گناباد سوار شدن که در نوع خودش نوبر بودن ، صدای 3 MPپلی یر موبایلشونو بلند کرده بودن و سه نفره اونم صندلی های 1و2و3 اتوبوس مشغول گوش کردن بودن با هم ، اولش یه آهنگ د ِ لی د ِ لی و بعدشم که زیارت عاشورا و بعدشم تاکی به تمانای وصال تو یگانه ...... یکی شون با اینکه چادر سرش بود ولی پاچه های شلوارش اومده بود بالا و همچین ساقه پای تیغ زده اش تو ذوق میزد که نگو ، پفک و تخمه و چیپس میخوردن و راننده ها رو هم تعارف میزدن !!! من و هایدی هم هد فون تو گوشمون بود و در حال گوش دادن به قصه معروف "خاله سوکه سیا سوخته اوقور بخیرکجا میری .... به تربت که رسیدیم مسافر صندلی 2و3 پیاده شدن و یه آقایی اومد نشست رو صندلی شماره 3 که چشماش اصلا و ابدا از خودش نبود که نبود و همش طرف ما رو تماشا میکرد منم کفری شدم و یه چشم غره ای رفتم که نگو و نپرس ، اونم حساب دستش اومد و دیگه برنگشت طرف ما ، اما همش سرش طرف این دختره صندلی 1 بود !!! بس پوست تخمه و خورده ریزه های ناهار ریخته بود رو مانتوم بلند شدم که بتکونم که دیدم به به این خانومه جلویی "همون دختر صندلی شماره یک " مشغول تماشای یه فیلم "پورنو نرسیده به ترمینال مشهد هم دوتایی پیاده شدن ....! توی ترمینال چشمک تل زد که کجائین و ما هم رفتیم وضو گرفتیم و سه تایی سوار ماشین زن داداش هایدی شدیم و رفتیم خونه اونا واسه پختن شام رفتیم ازخونه بیرون و کمی تو خیابون راهنمایی دور زدیم و دست آخر پیاز و ماست و پنیر و نون خریدیم و منم یه بطری عرق کاسنی گرفتم "آخه تو مسیر خیلی ناپرهیزی کرده بودم و از ترس جوش زدن مجبور بودم " من شام درست کردم : سریال جومونگ رو نگاه کردیم ، بعدش رفتیم فیلم گذاشتیم که ببینیم ، اما خب چون سلیقه ها فرق میکنه و تازه سه تا خانوم توی یه خونه تنها فقط بلدن حرف بزنن و بخورن و انگار نه انگار بعد نماز ، صبحانه خوردیم و رفتیم بیرون به سمت حرم امام رضا (ع) ، جای همه گی خالی ، چه روز شلوغی بود "انگار چهارشنبه ها روز زیارتی امام رضا (ع) هست و چون روز گرمی بود همه مشهدی ها هم گوله گوله می آمدن زیارت ، من دوربین رو طبق عادت همیشه که می بردم گذاشتم تو کیفم و هر چی خواستم سر این خانومه روگول بمالم نشد که نشد ، منو فرستاد که برم تحویل بدم ولی کور خونده بود به من میگن مغز متفکر و کاربلد ! جاسازیش کردم تو لباسم و رفتم تو و تازه به ریش نداشته خانومه هم خندیدیم "بد اخلاق" بعد زیارت بالاخره طلوع عزیزیم رو دیدیم وکمی رفتیم تو بازار مرکزی توی خیابون شهداء دور زدیم تا وقت ناهار شد که طلوع رفتم خونه اشون و ما هم سوار اتوبوس شدیم و احمد آباد پیاده شدیم و بعدش باز سوار ماشین زن داداش هایدی "مونس خانم" شدیم و رفتیم رستوران پسران کریم که خوراک ماهیچه بخوریم ولی انگار دیر رسیدیم و تمام شده بود ، دوباره برگشتیم احمد آباد و رفتیم رستوران احسان و شیشلیک خوردیم بعد ناهار رفتیم نزدیکای ترمینال دنبال داداش هایدی که اونم انگار دوری آبجی خانوم رو تاب نیاورده بود و پاشده بود آمده بود مشهد ، بعدش هم اومدیم خونه ، نماز و کمی استراحت و چایی که دیدیم بارون گرفت منم دیدم که امشب با حضور یه دونه آقای مجرد توی یه خونه ای که صاحبخونه هم نیست و تازه مونس هم که میخواست بره خونه مامانش و تنها موندن من با یه خواهر و برادر به صلاح نیست ، به طلوع تل زدم که بپا دارم میام خونه شما شب بمونم تا میدون فردوسی با مونس رفتیم و از اونجا هم با چشمک تاکسی گرفتیم رفتیم خیابون مهدی ، چشمک پسر عموش اومد دنبالش و رفتن خونه عموی مرحومش که فردا چهلمش بود و منم پیاده رفتم تا رسیدم به خونه طلوع اونجا هم جای شما خالی خیلی خوش گذشت و کلی حرف زدیم و طلوع لازانیا درست کرد و یه سفره مجلل چید و من و طلوع و خواهر بزرگترش نشستیم سرسفره و بخور بخور من البته کمی سرما خورده بودم و بی حال میزدم و یه چرت 10 دقیقه ای تا وقتی که طلوع سفره رو بچینه منو حسابی سرحال آورد صبح بعدنماز دوباره خوابیدیم تا ساعت 8 ، که هایدی تل زد و برنامه رفتن به الماس شرق رو کنسل کرد و گفت میخوام برم یه تولیدی تو خیابون دیالمه 3 که مانتو بخرم واسه اداره و گفت شما هم بیاین سینما آفریقا، ما هم لباس پوشیدیم و تو کوچه بهش تل زدم که خیابون راهنمایی یه طرفه است و اگه ما بخوایم پیاده بیایم دیر میشه درنتیجه تو بیا نزدیکای دادگستری تو خیابون جنت و از اونجا بریم به خریدامون برسیم هایدی واسه خودش خرید میکرد و منم تماشا میکردم که پالتویی که من سر زمستون 70 خریدم اینجا آخر فصل به 35 حراج کردن بعدش طلوع گفت بیا بریم ناهار خونه ما که من گفتم نمیشه و بی خیال شو و تو بیا بریم با ما باش که گفت نه نمیشه نمیتونم و خداحافظی کرد و رفت من وهایدی هم رفتیم خیابون راهنمایی که نزدیک خونه هم بود و یه پیتزا فروشی ناهار سفارش دادیم و با اینکه هم بی نمک بود هم کم فلفل اما خب چسبید چون مدتها بود پیتزا نخورده بودم بدجور هوس کرده بودم بعدش هم اومدیم خونه که نماز بخونیم و وسایل رو بذاریم بریم حرم لباس پوشیدیم دم غروبی به سمت حرم حرکت کردیم که چون وقت نماز مغرب بود و حرم هم شلوغ رفتیم تو بازار رضا به خرید و تماشا من یه انگشتر خریدم و یه گردنبند مخصوص ماه تولد ، یه قواره چادر مشکی واسه وقتایی که لازمم میشه و بسته شکلات سنگی داشتیم میرفتیم به سمت حرم که یه مشکل شخصی واسه هایدی پیش اومد "شرمنده چون دلش نمیخواد نمیتونم توضیح بدم " دوباره برگشتیم طرفای خیابون جمهوری و ...... بعدشم چون آقاهه گفت اتوبوسا تا ساعت 5/8 شب کار میکنه در دوقدمی صحن رضوی بودیم که برگشتیم به سمت خونه رفتیم آیس پک خیابون احمد آباد از اونجایی که شکممان پر از هله هوله بود نماز خوندیم وشام نخورده خوابیدیم ، البته هایدی استرس داشت که آیا مسافرش به مقصد میرسه یا نه ، ولی من فقط خسته بودم و سرما خورده و گرفتم خوابیدم تا نماز صبح. صبح به خونه تل زد و مامانش گفت مسافر به مقصد رسیده و الان تو اتاقش تخت گرفته خوابیده ، صبحانه خوردیم و لباس پوشیدیم رفتیم حرم و از اونجا هم به اتفاق چشمک که خودشو به ما رسونده بود سوار اتوبوس شدیم ورفتیم الماس شرق ؛ من اونجا دوتا عروسک سرخ پوستی گرفتم ، بعدشم رفتیم بازار بین المللی ، که بروبچ خرید کردن و من تماشا ، اما خب یه دامن خریدم برا خودم ، یه سارافون ، دو دست چاقو بعدشم تاکسی دربست گرفتیم و اومدیم سه راه راهنمایی ، رفتیم یه رستوران واسه ناهار ، خلوت بود و ساکت وتمیز ، یه رستوران همون اول خیابون راهنمایی سمت چپ تو زیر زمینی ، اسمش الان خاطرم نیست ، چلو کباب بختیاری سفارش دادیم با دوغ و سالاد بعدشم اومدیم خونه واسه نماز و استراحت ، دیگه هم ازخونه بیرون نیامدیم به این دلیل که ساعت 8 بلیط برگشت داشتیم و مشغول بستن ساکهامون شدیم شام هم مونس خانوم واسه مون ماکارونی پیچ پیچی خیلی خیلی خوشمزه درست کرد بعدشم اومدیم ترمینال و سوار یه اسکانیای نارنجی رنگ شدیم و حرکت به سمت بیرجند، یه فیلم بسیار مزخرف به اسم " هدف نهایی " گذاشتن که اصلا به نگاه کردنش نمی ارزید ساعت 4:30 هم رسیدیم به دیار خودمون ، یه تاکسی دربست گرفتیم واومدیم به خونه هامون ، من رفتم یه دوش گرفتم و بعدشم هنوز چشمام گرم خواب نشده بود که باید می آمدم اداره. قصه ما به سر رسید کزت خانوم هم به محل کارش برگشت ، و با قطع شدن اینترنت دائما ً آنلاینش مواجه شد شنبه 12 بهمن1387 :: :: نويسنده : ترگل
اینترنت اداره بالکل قطع شد
در راستای دستور جناب حراست کل چی کارکنم ای خدا..... خیر سرمون میخواستم امروز قضیه سفر سه روزه به مشهد رو براتون بگم حیف مریم جوون بی صبرانه میخوام بدونم جریان چی بوده ؟ عمل چی؟ خدایا کمک خواهر م بکن "آمین"
عاقل به کنار جوی پی ِ پل می گشت دیــــــوانه پابرهنــه از رود گــذشــت
سه شنبه 1 بهمن1387 :: :: نويسنده : ترگل
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست . هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی. دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن. برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای. دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی رابطه دوستی های شما از کدوم نوعه !
|
||