هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند .... |
از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست
آری قمر امشب به خدا تا سحر اینجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئید
چشمت ندود این همه یک شب قمر اینجاست
آری قمر آن قمری خوشخوان طبیعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اینجاست
شمعی که به سویش من جانسوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اینجاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
یک دسته چو من عاشق بی پا و سر اینجاست
هر ناله که داری بکن ای عاشق شیدا
جائی که کند ناله عاشق اثر اینجاست
مهمان عزیزی که پی دیدن رویش
همسایه همه سرکشد از بام و در اینجاست
ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش
آی بیخبر آخر چه نشستی خبر اینجاست
ای عاشق روی قمر ای ایرج ناکام
برخیز که باز آن بت بیداد گر اینجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
بازآمده چون فتنه دور قمر اینجاست
ای کاش سحر ناید و خورشید نزاید
کامشب قمر این جا قمر این جا قمر اینجاست
استاد شهریار![]()
فریاد زدیم که چرخ گردون لیلی تو نداده ای به مجنون
فریاد برآمد آنکه خاموش کم داد اگر نگیرد افزون
بانو می دونست امشب آخرین شب حضور شازده کنارشه ، می دونست دیگه بعد از این هیچ وقت نمیشه که مثل گذشته ها آغوش شازده فقط مال اون باشه وبس
بانو سهم خودشو از زندگی می دونست به تقدیر خدا راضی بود و سکوت کرد تا بلکه روزی روزگاری دست بی رحم تقدیر به عسل مهر و محبت خدا آغشته بشه و اونا رو سر راه هم قرار بده و در کنار هم
بانو میدونست دیگه نه تابستون اون و شازده خواهند رفت لب چشمه و توی نهر شنا خواهند کرد و نه دیگه شازده ای خواهد بود که به ماهی ها لگد بزنه که چرا بانوی ِ منو بوسیدی!!!
بانو میدونست که دیگه این زمستون که بیاد باید خودش آتیش کنج رو روشن کنه و با جوجو ی باقیمانده از خاطرات با هم بودن کنار شومینه بشینه و رو صندلی تاب بخوره و تاب بخوره و...... به تنهایی آواز بخونه برای خودش
دنیا دیگه واسه بانو از فرداشب یه رنگ دیگه است
رنگ تنهایی و تنهایی و تنهایی
بانو باید که به دنبال مسیر تازه باشه اما نه امشب و نه الان
پس بانو نشست و فکر کرد ، اولش کلی با شازده کل کل کرد و دعواش کرد "به این امید که شازده راحتتر فراموشش کنه "
بعدش دید دل کندن از شازده براش خیلی سخته ، بهش sms زد و گفت نمیتونم و راحت نیست برام دل کندن
بعدشم گفت پاشو بیا کنج امشب زودتر میخوایم دوتایی شام آخر رو بخوریم
شازده گفت جوجو رو جایی نفرست میخوام یه امشب دخترم کنارم باشه و براش لالایی بخووونم
بانو گفت چشم شازده چشم
تا شازده از سر کار برگرده ، بانو کنج رو مرتب کرد، همه چیز رو گذاشت سر جاش ، دوش گرفت ، عطر زد ، لباس نو پوشید
جوجو رو تمیز و مرتب کرد به موهاش کلیپس صورتی زد ، یه بلوز سفید و یه سارافون صورتی و یه جفت کفش سفید
شام هم که ازقبل درست کرده بود:شوید پلو با ماهی ، سالاد ماکارونی ، دلستر و دوغ و رانی هلو به اضافه دسر و آجیل و کیک و میوه
سبد میوه ی روی میز پر بود از میوه هایی که شازده دوست داشت : لیمو ، آناناس ، موز ، کیوی ، آلبالو ، توت فرنگی ،.....
یه پرتقال تو دست گرفت و بو کرد و گفت دیگه هیچ وقت کسی نخواهد بود که به من بگه پرتقال من !!!!
هوا چون بهاری بود ، آلاچیق رو تر و تمیز کرد و چند شاخه گل گذاشت تو گلدون روی میز و ظرف میوه و کیک و شربت آب پرتقال رو هم گذاشت اوون کنارش
صدای در اومد ، بانو دوان دوان رفت پشت در ، باز هم مثل همیشه شازده بایه بغل پر آمده بود خونه ....
خریدها رو گذاشت روی اُپن و برگشت سمت شازده
به جوجو ی بغل شازده نگاه کرد و به دسته گل توی دستاش
به لبخند و ذوق جوجو و غصه ی پیش رو نگاه کرد و .....
به شازده کمک کرد لباس عوض کنه ، گفت آب گرمه میتونی بری یه دوش بگیری خسته گیت در بره عسیسی
بعدش جوجو رو که بابا بابا میکرد از بغلش گرفت و رفت تو آشپزخونه
صدای بانو بانو گفتن شازده رو که شنید دلش هُرری ریخت پایین ، این اخرین دفعه بود که شاید .....
جانم من این جام عزیزم
بیا دیگه داری چی کار میکنی ، حوله منو کجا گذاشتی ، لباسام کو
خندید و گفت تو سبد هستش نگاه بکن من دستم بنده نمیتونم بیام بدم بهت
میدونست منظور شازده ازاین سوال چیه اما خودشو به اون راه زد ، نمیخواست دیگه چیزی بینشون باشه ، نه بوسه ای نه عاشقانه ای
شازده اخم کرد ، به دل گرفت زیر لب لب غرغر کرد و گفت نیگاه این شب آخری بانو اصلا فرصت غنیمت نمیدونه
لباس پوشید اومد تو هال دید کسی نیست ، رفت تو حیاط دید خانومی و جوجو مشغول اند ، نزدیک شد از پشت کمر بانو رو گرفت و بوسه ای به موهای بافته اش زد و گفت میخوام بازش کنم اینجوری دوست ندارم ، دلم میخواد رو شونه ات ریخته باشه
بانو جوجو رو گذاشت رو صندلی و نشست پشت به شازده ، شازده مشغول شد و بانو اشک ریخت
شازده دست کشید به صورت بانو و گفت گریه چرا ؟
بعدش با صدای بلند خندید و گفت چه سوال احمقانه ای پرسیدم
موهای بانو رو بوسید و سکوت کرد
مراسم کیک خوری و شوخی و شیطنت به راه شد و این وسط جوجو از بغل باباش پایین نیامد که نیامد ،حتی دیگه بهانه ی جوجو بیا یه چی خوشمزه بدم بخوری هم کارساز نبود ، حتی تمایل پدر واسه قاپیدن اون از دهن جوجو هم عمل نمیکرد
انگار جوجو هم با اون دل کوچیک و کودکانه اش حس کرده بود خبرایی تو کنج هست
بانو گفت بهتر نیست کمی جدی حرف بزنیم چ
شازده گفت بهتر نیست کمی مهربونتر باشیم و این فضای سنگین رو سبک بکنیم
- نمیشه ، یعنی نمیخوام ، خواهش میکنم نذار دوباره ...
* اما من دلم میخوادخاطره امون خوش باشه نمیخوام با چشم گریون از هم خداحافظی کنیم
- من از تو میخوام این لطف رو در حقم بکنی
* منم میخوام تو این لطف رو در حقم بکنی
- اما من امشب آمادگی هیچی رو ندارم ، امشب فقط یه آغوش میخوام و یه گوش واسه شنیدن و لبی برای گفتن
* منم امشب خیلی چیزا میخوام
- اما این تو هستی که داری میری و منصفانه اینه که به میل من رفتار کنی
* منصفانه !!!! ok
جوجو رو بغل کرد و با بغض گفت در خدمتم بانو
بانو هم گفت شام بخوریم یا بریم تو چمن های نزدیک برکه بازی کنیم
* بازی؟ رقص و آواز و.....
- نه کمی فعالیت جهت آب شدن چربیهای اضافی !
* چشم عزیزی
- ممنونم
بازی که تمام شد هر دو خیس عرق بودن ، شازده پیشنهاد داد که بریم یه دوش بگیریم بوی عرق اذیتمون میکنه
بانو گفت باشه بعدن ، غذا از دهن می افته
شازده فهمید امشب بانو هیچ حوصله نداره و میخواد که راننده غمگین و دلتنگ کنج باشه و از کمکش میخواد که فقط پشت سرش بیاد بی بهانه و اعتراض
موقع خوردن شام سکوت بود و سکوت
جوجو بعد خوردن شام وقتی شازده مشغول تماشای tv بود رو پاهاش خوابش برد
بانو کنار آتیش نشسته بود فکر میکرد ، نگاهش به آتیش بود و ذهنش جایی درگیر
بلند شد رفت کنار بانو ، بغلش کرد و گفت چته !؟
* خب معلومه چته پرسیدن داره ، من بی تقصیرم و از این رفتن ناگزیر
- منکه چیزی نگفتم ، منکه گله ای ندارم ، به قول شاعر به سلامت سفرت خوش
* پس چرا اینهمه تلخی
- تلخ نیستم ، گرفته ام
بانو می دونست جوجو فرشته ای بود که خدا واسه گرمای کنجشون فرستاده بود ، و همین که آتیش این کنج خاموش بشه ، جوجو هم میره پیش خدا
بلند شد یه پتو کشید روی دخترش و بوسه ای به گونه اش زد و گفت خداحافظ فرشته ی کوچک من ، دلم برات تنگ میشه ، واسه جیغ زدنت ، بهانه گیری هات ،واسه مامان گفتنت ، واسه....
بغض گلوش ترکید و های های گریه کرد
شازده بلند شد اومد سمت بانو بغلش کرد و گفت عزیزی گریه نکن دلم میگیره
بانو سکوت کرد
نشست رو صندلی و هی تاب خورد تاب خورد و تاب خورد و نگاهش به آتیش خیره موند تا همه آتیش تمام شد و خاکسترش موند و سپیده سر زد
سر که برگردوند دید شازده چمدون به دست داره براش دست تکون میده
به جای خالی جوجو نگاه کرد
به آتیش خاموش کنج
و به پنجره ی باز و آسمون آبی و بی نهایتی که پیش رو داشت از این بعد
هرگزنخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

1- امروز چهارمین روزی هست که پیاده روی میکنم ، ازخونه تا اداره ، حدود 50دقیقه میشه
یه سرازیری دلچسب و طولانی ، اگر که ماشینها بگذارند
2- یه جدول دریافت کالری برای خودم تنظیم کردم که از امروز قراره ثبت بشه مقدار کالری ورودی به معده مبارک
یک لیوان شیر 110 کالری
کیک یزدی متوسط 160 کالری
4 تا عناب 40 کالری
یه ساندویچ نون سنگگک و ماست 250 کالری
تا الان شده 620 کالری دریافتی "6 تا عناب دیگه تا ظهر خواهم خورد"
میزان کالری مورد نیاز بدن اینجانب در حالت استراحت 1950 کالری می باشد
خب پس من تا شب فقط مجاز به استفاده ی 1330 کالری می باشم
ناهار
ماست
میوه
عصرانه
شام
البته برای اینکه ادم لاغر بشه باید میزان کالری دریافتی شو کم بکنه ، اما من فعلا شرایط استراحت رو برا خودم در نظر گرفتم و سعی کردم سوخت کالری ها رو با ورزش جهت کاهش وزن در نظر بگیرم
3- شروع کردم به درس خوندن ، به طور کج دار و مریز ، تاالان فقط به کتابا ناخونک زدم ، اما یه برنامه چیدم که از امشب شروع میشه و قراره تا آخر هفته 150صفحه از کتاب مدیریت استراتژیک و یه درس از زبان تخصصی رو بخونم " انشالله"
4- جدول ذکر گفتن و صدا زدن خدا هم طراحی شده ، هفته پیش که ذکر "یا وهاب" بود زیادخوب پیش نرفت و این هفته ذکر "یا باسط" هست و صبح که 5 دور تسبیح از 14 دور رو تو مسیر پیاده روی گفتم
5- امروز میخوام نامه های کمیسیون رو اقدام بکنم تا خلاص بشم "اگر خدا یاری بنماید"
یه ساعت زودتر پاس گرفتم و از اداره زدم بیرون ، خوشحال بودم و احساس خوش آیندی داشتم
ناهار خورش کرفس داشتیم و از اینکه این موهبت نصیبم شده سریعتر برسم خونه و به ناهار گرم و سفره پر از آدم و کانون گرم خانواده برسم شاکر بودم
ده قدم از اداره اونور تر تاکسی اومد بوق زد سوار شدم گفتم ابوذر
دو دقیقه هم نمیشد رسیده بودم ابوذر که یه تاکسی اومد و سوار شدم به سمت منزل
کلید رو که چرخوندم توی قفل در هنوز سرحال وکیفول بودم
به یه بغل کتاب ویه سررسید تازه "88" رفتم تو آشپزخونه ، همه سر سفره بودن و مادر بزرگ هم نشسته بود
لبخند میزدم
گفتم مامان بکش غذا من اومدم
لباس عوض کردم و نسشتم سر سفره ، بخور بخور
بعدش مامان از خدا خواسته گفت بشین پرده ها رو اتو کن ، به موقع اومدی خونه !!!
چیزی نگفتم به جز اینکه من مگه کـُـز ِت می باشم آیا ؟؟؟
دوتا پرده و 9 تا دستمال پشتی رو اتو زدم و بعدش کمی عکس تو کامپیوتر بود که خانوم کوچولو نشون دادم
عمو آمد ، قرار بود پسر عموی ِ دختر عمه بابا بیاد خونه امون واسه عرض تسلیت قبل سال تحویل
چشمام وا نمیشد ، احساس رخوت عجیبی داشتم
اومدم تو کرسی و چشمام گرم شد ، که یهو یه مسیج اومد ، یه گله از یه نامهربون همسر که نمیدونست با این رفتار بی پرده وبی ملاحظه اش داره یه گوهر قیمتی رو از دست میده ، کاری از دستم بر نمی آمد به جز همراهی وهمزبانی جهت فرو کش کردن خشم .....
نفهمیدم کی خوابم برد اما خواب خوبی بود همچین راحت شدم
چون با پیش زمینه خوابم برده بود ، خواب میدیدم نامهربان همسر به مهربان همسر خیانت کرده و دروغ گفته و ...... ، چون میخواستم شرح جریان آشنایی و ماجرا بدم دنبال راه حلی بودم واسه دستی زدن به نامهربان همسر....
صدای فینگیل که میگفت بیا بالا تلفن باهات کار داره منو از خواب پروند و جریان نیمه کاره موند!!!
نارنجی
بود که انگاری فیلش یاد هندوستان کرده و تل زده بود گفتمان
منم دعوتش کردم بیاد خونه امو " اَتــِـشونی "
پسر شجاع و خانوم کوچولو و مادر بزرگ که رفتن ، نارنجی رسید خونه ما
منم واسه مهمونم چایی و شیرینی آوردم و آجیل
شام هم سیب زمینی سرخ کردم و سوسیس با کلی ادویه و رب
جاتون خالی خوشمزه شده بود
بعد خوردن میوه و گفتمان و......
ساعت 22:15 سوار ماشین شدیم به سمت خونه نارنجی

نارنجی رو که پیاده کردم ، هر چی تل زدم به شوکو جواب نداد !!!
لباس عوض کردم ، کرسی رو زدم تو برق و نشستم سر درس و مشق
قرآن خوندم و کمی جویای احوالات شوکو شدم و ساعت فکر کنم 1:10 دقیقه بامداد بود که دیدم دیگه نمیتونم مطالعه بکنم و خلاصه برداری
این شد که چراغ رو خاموش کردم و به خودم شب بخیر گفتم و خوابیدم![]()
صبح ساعت 6:5بود که گوشیم زنگ میخورد ، پاشدم یه ساندویچ درست کردم واسه خودم ، سلانه سلانه حرکت کردم به سمت اداره
پیاده تا اداره اومدم و این 50دقیقه پیاده روی منو کیفول کرد
توی مسیر 5 سری کامل با تسیبح ذکر "یا وهاب" گفتم
حین انجام کارای اداره بودم که یادم اومد ای داد بی دود دیشب یادم رفته "حدیث کساء" بخونم ، این دومین شبی هست که یادم میره (خدا منو ببخشه که باز بدقولی شد)
آلیس مرخصی هستش ، گفته سرما خوردم شدید ایشالله که خوب بشه زودتر و سریال لاست رو برام بیاره تا منم از گردونه تماشاگران عقب نیفتم
دلم هوس کرده یه چیزی ، هر کی گفت چه چیزی !!!!
* نارنجی = بابونه
لحظه هاتون آبی و آفتابی
در رو به روی هر واقعیتی که خیال تو رو از من بگیرد، میبندم.

دیشب وقتی داشت زلیخا رو نشون میداد من اشک ریختم ، نه اون وقتی که داشت با خدا حرف میزد نه !
بلکه اونوقتی که داشت در مورد یوسف حرف میزد
نمیدونم یه جور حس تبانی با خودم و زلیخا پیدا کرده بودم
جایی که داشت از انتظار میگفت
جایی که از امید به آینده حرف میزد
حتی جایی که داشت با خدا حرف میزد و از خدا میخواست
گریه کردم
دلم برای زلیخا سوخت
بهش حسودی کردم
آخر قصه زلیخا بر عکس آخر قصه لیلی ومجنون خیلی خوشه
آخر قصه من چی میشه؟
به قول شاعر : یکی میگفت اگه آخرش نشه
حتی این خیال زشتو نمیخوام
ساروی کیجا نوشته بود 10% عوامل غیر طبیعی باعث اتفاقای روزمره میشن و 90% خودمون باعث مشکلاتمون میشیم "من اینجوری برداشت کردم"
یه مدتی هست حس عجیبی دارم
سریال همسران ناامید یه جور انقلاب درونی در من ایجاد کرده
به خاطر خوندن کتابای متنوع کمتر فیلمها مورد توجه خاص من قرار میگیرند اما این سریال .............
کاملا منو متفکرانه کرده
احساس میکنم دچار روزمره گی شدم و نیاز به تحول دارم
احساس میکنم نه میرسم نه بر میگردم
حس عجیبیه
نیاز به تحول هست و باید که ایجاد بشه
مدتیه شرو ع شده اما هنوز کند حرکت میکنه
ولی هنوز بعد گذشت 16 ساعت از پخش سریال دچار حس سردرگمی هستم برای زلیخا
بهش حسودی میکنم خیلی زیاد
آبی ِ اهل ِ خرداد_
عمر انتظارتون کوتاه

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند . نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست .
بعد واتسون را بيدار کرد و گفت : " نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
" واتسون گفت :" ميليون ها ستاره مي بينم".
هلمز گفت: " چه نتيجه اي مي گيري؟ ".
واتسون گفت : " از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم .
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت : " واتسون ! تو احمقي بيش نيستي ! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند.![]()

بهترین کار واسه اینکه یه وقت روم به دیوار گوش شیطون کر:
- تحقیر نشی
- متهم نشی
- خورد نشی
- کوچیک نشی
- انگشت نما نشی
- .......
اینه که:
خفه بشی ![]()
از امشب(۱۲/۱۲/۸۷) 40 شب حدیث شریف کساء ، هر کی دوست داره همسفر بشه بسم الله![]()

يك مشت دانه گندم، توي پارچهاي نمناك خيس خوردند؛ جوانه زدند و سبز شدند. كمي كه بالا آمدند، دورشان را روباني قرمز گرفت و همسايه سكه و سيب شدند.بشقاب سبزه آبروي سفره هفتسين بود.دانههاي گندم خوشحال بودند و خيالشان پر بود از رقص گندمزارهاي طلايي. آنها به پايان قصه فكر ميكردند؛ به قرص ناني در سفره و اشتياق دستي كه آن را ميچيند. نان شدن بزرگترين آرزوي هر دانه گندم است.
بشقاب سبزه آبروي سفره هفتسين بود.دانههاي گندم خوشحال بودند و خيالشان پر بود از رقص گندمزارهاي طلايي. آنها به پايان قصه فكر ميكردند؛ به قرص ناني در سفره و اشتياق دستي كه آن را ميچيند. نان شدن بزرگترين آرزوي هر دانه گندم است.
اما برگهاي تقويم تند و تند ورق خورد و سيزدهمين برگ پايان دانههاي گندم بود.روبان قرمز پاره شد و دستي دانههاي گندم را از مزرعه كوچكشان جدا كرد. روياي نان و گندم تكهتكه شد.
و اين آخر قصه بود.دانهها دلخور بودند، از قصهاي كه خدا برايشان نوشته بود.
پس به خدا گفتند: اين قصهاي نبود كه دوستش داشتيم، اين قصه ناتمام است و نان ندارد
خدا گفت: قصه شما كوتاه بود، اما ناتمام نبود. قصه شما، قصه جوانه زدن بود و روييدن. قصه سبزي، قصهاي كه براي فهميدنش عمري بايد زيست.قصه شما، قصه زندگي بود و كوتاهياش، رسالتتان گفتن همين بود.
خدا گفت: قصه شما اگرچه نان نداشت، اما زيبا بود، به زيبايي نان
.عرفان نظر آهاری
امروز تفلد آبجی جوووووووووونم هستش
تفلد تفلد تفلدت مبارک دختر مهلبون
الهی همیشه و همه وقت پسل شجاع دورت بگرده
(خواهر زن بازی بیده)
الهی صد سال زنده باشی
الهی منو زودی خاله بکنی
الهی خوشبخت بشی
با اینکه میدونم وب لاگ منو نمیخونی هیش وخت، اما وظیفه ام بود که تفلدت رو تبریک بگم ![]()
صبح بخیر مریم جون - هدیه جون- پری جون
" من شرمنده ام اما اگه کامنت های وب لاگ منو نگاه کنید انگار دیگه کسی با من دوست نیست و فقط مخاطب نوشته های من همین سه نفرن!!!!"
و البته سلام به همه اونایی که می خونن و کامنت نمیذارن
(که کار بسیار بدی میکنن)
من کمک میخوام و نظریه
۱- کسی میدونی که واسه آدمی که صبحا تنبلیش میشه از تو رختخواب بیاد بیرون و نماز صبح بخونه میشه چه تنبیهی در نظر گرفت؟
۲- کسی میدونه واسه کسی که نمیره نماز جماعت اداره و دست آخر تند تند نماز ظهر و عصرش رو میخونه میشه چه تنبهی در نظر گرفت؟
۳-کسی میدونه واسه آدمی که بالاخره تونسته به شیطون غلبه کنه و نماز مغرب و عشاء رو این دوسه شبه سروقت بخونه میشه چه طوری تشویق کرد؟

دیروز صبح با جومونگ "یه پسمل عمه دارم امسال کلاس اول دبیرستان هستش و چه خوب یادمه روزی که دنیا اومده بود گرفتمش تو بغل با چه شوقی (من همش ۱۳سالم بود اون زمان) " رفتیم کوه از در خونه ساعت ۷:۳۰ راه افتادیم ساعت ۹:۴۰ کمپ بودیم
مسیر طولانی بود و نفس گیر و بسیار زیبا
بند دره همچین پر آب بود که بعد اینهمه خشک سالی حس غروری به آدمی دست میداد
چشمه جوزان پر از آب بود و در روستای جوزان صدای شر شر آب شنیدم برای اولین بار
ساعت سه با عمه و دخملاش رفتیم استخر البته همکارا هم اومده بودن سه تا شون
ساعت ۱۹ نشستم جلو کامپیوتر و تا شروع سریال "یوسف پیامبر" چهار قسمت از سریال "همسران ناامید DESPIRATED HOUSEVIWES 
" رو دیدم عجب سریال جالب و جذابی از سایت
ان کیدو
خریداری نموده ایم پیشنهاد میکنم شما هم ببینیدش
خب دیگه سه تا قول به خودم دادم که عملی شد
شدیدا به یک عدد مسیج نیازمندم با مضمون صبح بخیر عزیزی![]()
![]()
از این سوت و کوری کامنت دونیم رنجیده ام ![]()
خوبم خوبم خوبم
اما تو باور نکن
امروز به مرز جنوووووووووووووووووووووووووون رسیدم
اما مهم نیست
دیگه با خودم و همه بدشانسی هام قراره کنار بیام
دیگه تحت هیچ شرایطی نمیخوام به زمونه وا بدم
کی گفته من از "تو " کمترم
کی گفته من نمیتونم برسم به آخر خط
کی گفته حتما باید پیشونی نوشت آدم خوب باشه "اصلا اینهه خرافات واسه چیه ؟!"
به من میگن قله نشین
دوباره شروع میکنم
راستی یه نذری کردم جالب
قرار شده اگه دوباره دور وبر کارای ممنوع گذشته برم ۵۰هزار تومن جیرینگی بدم مجتمع توانبخشی علی اکبر
از اونجایی که پول به جون آدمیزاده بسته است خب معلومه دیگه خطا بی خطا
راستی کلی حرف دارم که به وقتش براتون میگم
نه میخوام تو
رو از دست بدم نه هم میخوام به زور پیش خودم نگهت دارم
به قول یکی که نمیدونم کیه گاماس گاماس
من برنده این بازی ام
کلی کتاب نخونده هست که باید شروع کنم
کی راه نرفته است که باید برم
فردا هم میخوام برم کوه
عصر هم میخوام برم استخر
شب هم میخوام دی وی دی ۴ "زنان ناامید " رو ببینم
اینم از جمعه به یاد ماندنی ما
خیال نکن نباشی بدون تو می میرم گفته بودم عاشقم حرفمو پس میگیرم
* هر کی هر جور راحته میتونه فکر بکنه
تنها خبری که نیست وجود خارجی بابای هیراد هست
باقی فکرا همه آزاده
حتی اگه کسی میخواد فکر کنه با بابای هیراد هم بهم زدم میتونه اینجوری فکر کنه
حالا که خریدین ببرین و بدوزین و بعدش این منم که پاره میکنم نه شما![]()
اونقده ذهنم درگیر هست که نمیتونم بعد ۲۷ سال پاک زیستن "قابل توجه اونایی که بوی فرنددارن
" الان دیگه نمیشه بری دنبال بابای هیراد تو کوچه پس کوچه ها یا چت روم ها بگردی
خودش میاد انشالله![]()
ولی یه ذره اشو حتما تا اخر هفته لو میدم از اینکه چی به روزم اومده "اگه شما هم جای من بودین کم می اوردین "
شاد باشید رفقا ![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|