هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند .... |

دیشب یعقوب میگفت که ما خاندان نبوت را رنج بسیار رسیده است
پس یا ما که اینهمه درد و فراق داریم اهل نبوتیم و یا اینکه فقط اهل نبوت را رنج نمی باشد
صبح اول هفته است با اینکه همون ساعتی که گوشیم زنگ خورد بیدار شدم ، با اینکه نمیخواستم تنبلی کنم اما سپیده سر زده بود و نماز دیگه قضا شده بود !
یه لیوان شیر با عسل و یه ساندویچ پنیر صبحانه ی کامیلیه
راستی خانوم نارنجی مرسی که آتش بس اعلام کردی و نذاشتی خانومای اداره انگشت نما بشن "صبح که میخواستم سوار سرویس بشم رفت اون طرف تر تا منم کنارش بشینم و شک بقیه به قهر ما باطل بشه "
دوتا گل گذاشتی تو گلدون ، اومدی بالا سر من ، بوسه زدی به گونه هام ، صدام کردی خانومی پاشو سپیده سر زده خواب دیگه بسه ، پرده ها رو کشیدی کنار ، خمیازه ای کشیدم ، لبخندی زدی ، فریادی از گلو بر آوردم که آه باز صبح شد و باز .....
درسته که قصه ی به آرزو نشسته ی منه اما به قول کسی که آدمی به اونچیزی که میخواد می رسه و من اصلاح میکنم آدمی به اونچه میخواد میرسه و گاهاً به چیزی میرسه که نمیخواد اما راه رسیدن به اون رو پیموده
کسی میدونه چرا من از تسو در سریال افسانه جومونگ و سعید در سریال لاست خوشم میاد
تو بازار مشهد که بودیم من همش به سمت مانتوهایی به رنگ طوسی تا خاکستری می رفتم وانتخابشون میکردم ، طلوع گفت میدونی رنگ تو خاکستریه ؟
یه دونه از برگای کاکتوسم امروز افتاد ، و دومی شو قبل اینکه پژمرده بشه خودم کندم !
راستی اینم بگم که همه تلاشم رو میکنم تا اسماعیلم رو به قربانگاه ببرم ، شاید که خدا دوباره به من بازش بگردوونه
هفته ی خوبی داشته باشید![]()

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست ....
امروز صبح تو مسیر اومدن به اداره صحنه ای دیدم که داغ دلم تازه شد
اینجا ، این قسمت از زندگی من تنها جایی هست که من تن به خواسته خدا ندادم و نپذیرفتم سرنوشتم رو و باگذشت سالها ، هنوز هم که هنوز داغ این حسرت رو دلم تازه گی داره
وای....
رو کردم به خدا بهش گفتم فکر نمیکردم با اینهمه خدایی و مهربونی وبزرگی سربه سری بنده ی حقیر سراپا گناهت بکنی و جواب بدی مو با عذاب بدی
بهش گفتم اگه روز قیامت برای ریز و درشت گناهام بازخواست بشم ، ولی جواب این سوال رو هم از تو میخوام ، چرا ؟
تو که میدونستی نمیتونم فراموش کنم، تو که میدونستی نمیتونم تاب بیارم
تو که گریه ها مو دیدی ، تو که یارب یارب م رو شنیدی
تو که...
سریال یوسف یادم اومد و حرفی که پیک حق گفت :اسماعیلهاتو فربانی کن تا دوباره به تو بازشون گردونیم
ولی من اگه این خیال رو از خودم دور کنم دیگه چیزی دستمو نمیگیره دیگه هیچی ندارم هیچ...
یاد اعتکاف افتادم ، یاد گریه ی آخر دعا ، توش نوشته اگه قد کله مگسی هم اشک از چشمان شما جاری بشه حاجت روا میشین ......
یاد آخرین دعای دست نماز شب چهلمین شب اوون چله نشینی
نمیگم به کدامین گناه که به طرف که نگاه میکنم آثار گناه نمایانه
فقط میگم با بزرگی وبخشنده گیت جور در نمیاد
با همه اونجوری با ما اینجوری؟
تو این یه قلم با خدا به تفاهم نمیرسیم ، نمیدونم هدفش چیه
هر چی که هست من و این بارگناه یقیناً بنده برگزیده ی خدا نیستم که بخواد با این بی جواب گذاشتن ها بدی هامو بشوره و منو خالص کنه
هر چی که هست یقیناً اونقدا نیستم که منو فقط برای خودش بخواد وعشق ها رو از من دور کنه تا تنها برای اون باشم
هر وقت میگم فلان چیز رو میخوام یهو برام میفرستی هر چی میخواد باشه هر چقدر غیر ممکن
الا این یه دونه.....
نمیتونم بپذیرمش و گرنه اینو هم مثل همه تلخی ها ی پیش اومده میذاشتم به حساب سرنوشتم و از کنارش به آرامی رد میشدم
اما شرمنده که نمیتونم ، خودت یه کاریش بکن ، تو که بلدی ،تو که خزانه ات پره ، فقط میدونم که نمیخوا ی و گرنه تا به الان جواب یارب یارب م رو گرفته بودم
راستی واسه دیشب ممنون ، عجب خوابی بود ، پر آدمای متفاوت ، فقط این وسط من ثابت بودم ، کاش این رویا ، کاش این هراس آغشته به لذت اجابت .رنگ واقعیت بگیره
خیلی خواب باحالی بود ، هنوز تو کفش هستم
مرسی خداجون عجب حالی دادی دیشب و امروز صبح
این یه دونه مسیج صبحگاهی رو هم میذارم به حساب خطایی که نباید انجام میدادم
قربون تو برم که هر اشتباهی کردم سریعاً عذابم کردی نذاشتی کوله بارم سنگین تر از اینا بشه
تو همه جا وهمه وقت با من خوب بودی ، فقط جوای یه "یارب" منو ندادی که با عرض شرمنده گی نمیتونم ازش بگذرم و تا آخر عمرم واسه خاطر اجابتش پنجه به در قصر پادشاهی تو خواهم کوبید![]()
......................
دیروز تا ساعت 16:15 تو اداره بودم با چشمک و مشغول درست کردن یه پرونده بایکوتی بودیم که هفته پیش موضوعش توی کمیسیون مطرح شده بود و چون بررسی پرونده با من بود موندم اداره تا کمک چشمک بکنم و مرتبش کنیم و الا به من ربطی نداره هر کی باید کار خودشو انجام بده !!!
قرار شد جینگیل بیاد دنبالم که بریم خونه
رسیدم خونه نفهمیدم چطوری خودمو حاضر کردم و همش خدا خدا میکردم که یه جورایی مثل همیشه جودی دیر به سر قرار برسه و من بد قول نشم !
ساعت 17به من زنگ زد که کافه گپ بسته است و ما میریم طوس تو هم بیا اونجا ، گفتم برید ابوذر من ماشین دارم میام سوارتون میکنم که با هم باشیم
چهار راه سیلو رو رد کرده بودم به شوکو تل زدم که ببینم در چه احوال می باشند ، نزدیک بود به خاطر گفتمان با موبایل آقای پلیس مرا جریمه بنمایند!
یهو یه فکر به ذهنم خطور کرد تصمیم گرفتم برم شوکو رو ببینم و اونو هم دعوت کنم به مهمونی ! رفتم پیشش و کلی التماس کردم که تو رو خدا بیا بریم ولی گفت کار دارم و نمیشه
دیدارش منو سر کیف آورد ، خب شاید بگم تنها رفیقیه که من همه حرفامو براش میگم و خیلی کم میشه که نگفته ای بینمون بمونه و فقط مشکل ما ازدواج زود هنگام و همسرگرامیش هست و الا بیشتر از اینا بهم نزدیک میشدیم و با هم در ارتباط بودیم![]()
بالاخره بعد کلی دور زدن با ماشین و تازه یه سری هم به فروشگاه اتکا زدن ، پیتزا طوس باز شد و ما هم رفتیم نشستیم ، من چون ناهار نخورده بودم یه مینی پیتزا با دوغ سفارش دارم و جودی و طیبه هم سالاد و دلستر
تا ساعت 20:23 اونجا نشسته بودیم و بحث میکردیم ، همین که خواستیم از اونجا بیایم بیرون نارنجی رو دیدم و اونم مطمئنم منو دید ، هنوز داشتم آنالیز میکردم که با توجه به تلفن ظهرش آیا باید آشنایی بدم و سلام کنم یا نه که دیدم روشو برگردوند و انگار نه انگار که من اونجام و خودشو مشغول کرد ، منم به الهام سلام کردم و تبریک سال نو گفتم و گذاشتم اومدم بیرون
و تو دلم به خودم و حماقتم خندیدم !![]()
آخه چرا من باید اینقده ساده و مهلبون باشم !![]()
چرا من باید تصور میکردم که تلفن ظهر و گفتن حقیقت و اصل ماجرا یعنی اعلام آشتی کنون !![]()
چرا وقتی دوستای جودی بهش بد قولی کرده بودن من تصمیم گرفتم کمی از سنگینی فضا کم بکنم و با یه تیر دو نشون بزنم.فکر کردم که پیشنهاد بدم بریم دنبال نارنجی "خوب شد فکرم رو براش نگفتم !!"
بعد از اینکه از بچه ها جدا شدم اومدم خونه و یه چایی خوردم و رفتم اتاقم و اونقده چشمام سنگین بود و تنم خسته که خوابم برد تا نماز صبح
اینم از صبح بخیر همکار گرامی :
سلام.زياد صحبت خاصي ندارم علیک سلام منم حرفی ندارم![]()
.فقط
1-يادت باشه تا چيزي با چشمايي كه خدا بهت داده نديدي هيچوقت وارد معركه نشي من نه وارد معرکه شدم نه قضاوت کردم نه حرفی رو از روی یقین گفتم ، اونچیزی که من گفتم با اتفاقی که پیش اومده زمین تا آسمون فرق میکنه و فقط خدا میدونه چون عقل کل هستش
2-اگه دلت واسه دوستت مي تپه خودتو به آب و آتيش بزن تا بفهمي واقعيت چيه نه اين كه ندونسته زير پا شو خالي كني من هم دوستم رو دوست دارم و هم دلم براش می تپه و وقتی به کسی اعتماد کنم خودمو براش به آب و آتیش هم میزنم اما من نخواستم در مورد روابطشون دخالت کنم فقط هشدار دادم تا خودش پیگیر ماجرا بشه و قصد بهم زدن رابطه ای رو هم نداشتم
ضمنا خیلی هم خوب شد این اتفاق افتاد به قول شاعر "عدو شود سبب خیر " با نهایت خوش بینی میشه اینجوری پیش بینی کرد که بهم نزدیک تر بشن و اینکه تلنگر بود از این به بعد طوفان نوح هم نتونه عشقولانه اشون رو تکون بده !
3- شخصيت آدما رو تو نمي سازي كه بخوايي قضاوت كني من فقط نظرم رو گفتم و هر کسی برای زندگیش خودش تصمیم میگیره و میتونه جواب تو به من این باشه "به تو چه
" و من که از خودم حرف در کردم جایی هم واسه همچین جواب تو خالی گذاشتم ، اونقدا که تو تصور میکنی غیر منطقی نیستم ! و كسي رو به كسي ديگه نسبت بدي اونم جايي كه همه ميخونن هنوز بچه اي و.............بچه یا بزرگ یه آدمم که خدا به من هم عقل داده هم قدرت تمیز دادن هم زبونی که حرف بزنم و در ضمن اینجا رو همه نمیخونن به جز چند نفر ، اونی که هم اتاقی ِ منه که قبل نوشتن همه حرفامو میشنوه ، اونی که هم اتاقی ِ تو بوده که الان در سفر هست و مطمئنا آرشیو بخون نیست ، اونی که نیست و رفته هم مدتهاست رد پایی ازش نیست ، پس نگران نباش شما تو و همون جيمبو شخصيت هاي مشابهي داريد زوج خوبي مي شيد. من شریک زندگی مو خودم انتخاب میکنم و برای زندگی آینده ام برنامه هایی دارم ،از راهنماییت ممنونم و جواب من به تو در این مورد اینه "لازم نکرده دخالت کنی
"
4-من كه هيچوقت نمي بخشمت خدا رو نمي دونم کاری نکردم که نیاز به بخشش تو داشته باشم ، خدا هم امیدوارم توفیق توبه واسه گناههای خورد و درشت من بهم بده![]()
5-دنيا كوچيكه تلافي رفتارات مثل آينه يه روزي از جلو چشايي كه ازشون خوب استفاده نميكني ميگذره. نمیدونم در این مورد چی بگم ! اونی که تو دل تو میگذره با اونی که تو حکم خدا نوشته شده ممکنه فرق داشته باشه
5-شايد همون طور كه گفتي تو دوستي با هم اشتباه كرديم. آره خیلی هم اشتباه کردم ، تو که ضرر نکردی ، یه مدتی تو شهر غربت ساپورت میشدی بی منت![]()
6-ولي ما با هم دوست نبوديم جالبه ، پس اینهمه مدت تو با من دوست نبودی ، پس دشمن بودی و از پشت خنجر میزدی ، یعنی همه حرفایی که برات میگفتم جای دیگه ای بازگو میشده ؟اگه بوديم به خاطر يه آدم ....یه چیزی رو بدون ، من متولد خرداد ماه هستم ، یه ادم با شخصیت دوگانه ، یقینا اونچیزی که برای تو بود و با تو در موردش حرف میزدم فقط راهی بوده جهت اینکه اگر روزی روزگاری شرایط طوری رقم خورد که از هدفم دور شدم پشت سرم خالی نباشه ، یه چیزی شبیه زاپاس ![]()
7-به خاطر رفتاراي زشتت به همكار قديميم و 2 تا از دوستاي خوبم درگير شدم اصلا میدونی رفتار زشتت "دروغگویی" باعث شد که اون ذره ملاحظه و شکی که من از با تو بودن و رفتارهات بهم دست داده بود به کوهی از یقین تبدیل بشه
تو روزای با هم بودنمون تو رفتارهای ضد و نقیضی داشتی که باعث میشد من تامل کنم ، اما به حکم رفاقت سکوت میکردم تا اگه که اشتباه کرده باشم رفاقت با تو رو از دست ندم
8 -ديگه حرفي ندارم و آخرين باري هست كه به وب لاگت سر ميزنم. اومدی خوش اومدی ، رفتی هم به سلامت![]()
9-خوش باشي و موفق خوش باشي و موفق
10-خدا حافظ منم خداحافظ![]()
عجب زمونه ای شده
دوباره سلام من اومدم با کلی پر حرفی

غروب روز 5شنبه 6فروردین 88 جودی تل زد که فردا بریم کوه ، من با برو بچ هماهنگ میکنم و ساعت 6 جماران باشی ، دیر نکنی و....
منم اصلا حال وحوصله کوله بستن نداشتم
با توجه به تغییر ساعت رسمی کشور، ساعت 6هنوز خورشید طلوع نکرده و هوا تاریکه ، منم هنوز نتونستم سر از کار این دختر "جودی" در بیارم و کمی بی اعتماد می باشم اما خدائیش ارزش رفاقت تا الان که داشته ، در نتیجه به جومونگ تل زدم که فردا با من میای کوه ، اونم از خدا خواسته گفت بهله
فرداش ساعت6 من و جومونگ و سحر و سپیده سر فلکه بودیم و از جودی وطیبه خبری نبود که نبود
ساعت 20 دقیقه مونده به 7 تشریف آوردن!!!!
رفتیم جوزان ، سفر انداختیم و چائی دم کردیم و کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم که شد ساعت 11 ،پاشدیم سلانه سلانه از مسیر پشت جوزان به سمت خونه
تمام مسیرها پر از آب بود، پر از بچه قورباغه و پر از شکوفه های آلبالو
وسوسه میشویم ، خرداد ماه اگر که زنده باشیم یه گناه افتاده تو پاچه امون "آلبالو دزدی"![]()
نزدیکی های 14 رسیدیم خونه ، من رفتم تا خرخره تو کرسی و قرار شد بیدار که شدم دوش بگیرم و نماز بخونم
هنوز 16نشده بود که مامان گفت پاشو به سرو وضعت برس که مهمون مشکوک داریم
رفتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم "یه سارافون _ پیراهن که جنسش تریکو بود، با شلوار مشکی و روسری قهوه ای با گلای صورتی و یه ست جوهرات جنس تیتانیوم هم داشتم که جهت زینت استفاده نمودم "
آرایش هم که همونی که همیشه هست چون اصلا حس اینجور کارا رو نداشته بیدم
اومدم بالا زن عمو و دختر عموی مامان و شوهرش و دوست شوهرش نشسته بودن
منم با آرامش و اعتماد به نفس نشستم و شروع کردم با همون لهجه شیرین بیرجندی قاطی گفتمان شدن![]()
زن عمو میگه پاشو برو سینی چائی رو بیار ، منو میگی خنده ام گرفته بود و داشتم طفره میرفتم ، قربون مامان برم خودش زحمت چایی رو کشید ، البته میوه و شیرینی و .... با من بود دیگه
یه پسمل کچل با ابروهای پیوسته کارمند بانک هم بود و مشغول ادامه تحصیل با لهجه بسی شیرین خوسفی و چشمای قلبه ، قدش متوسط بود و کمی به چاقی میزد!!
موقع رفتن دیدم با دمپایی اومده ! آخه آدم چقده باید بی کلاس باشه که تو جلسه ای که اومده خودشو نشون بده با دمپایی بیاد ، البته ماشینش هم 405 بود
مامان میگه زن عمو گفته بهش بگین با حجاب کامل بیاد![]()
اما من به شخصه همیچین اعتقادی ندارم و فکر میکنم آدم هر جوری هست باید همون جوری باشه ، همیشه دست بالا بگیره تا بقیه از آدم حساب ببرن و تصورشون از آدم بالا باشه نه پائین
من اصلا به جوهرات علاقه ای ندارم اما استفاده کردم تا طرفم بدونه باید دست به خریدش خوب باشه
جمعه که رفته بودیم فریز زن عمو به مامان میگه که بهش بگین از این بعد کمی پوشیده تر "یعنی چادر بپوشه یا مانتو و شلوار و مقنعه " که نظر اول طرف یه برداشت دیگه ازش بکنه
به مامان میگم هر چی زن عمو گفته راست گفته اما واسه خودش گفته من که گوشم بدهکار این حرفا نیست
همینم که هستم میخوان بخوان میخوان نخوان![]()
تازه اشم کسی میخواد کسی رو ببینه لطفا به صورت غیر مستقیم و جای دیگه بهتره کارشو انجام بده نه تو خونه طرف
خونه آداب خودشو داره ، بیرون آداب خودشو
مامان میگه به زن عمو گفته من بهش چیزی نگفتم و اون "یعنی من " خبر نداره از موضوع ، و تازه اگه اونا قصد اومدن داشته باشن هم من "یعنی مامان" راضی نیستن ، چون خوشش نیامده و همون اول کار دمپایی پوشیدن طرف تو ذوقش خورده![]()
اونم من که اینقده تو لباس پوشیدن و قت مهمونی و جلو جمع حساس هستم
نشد که از شر من خلاص بشین و اینم بابای هیراد نبود![]()
کماکان در کف دیدار بابای هیراد باشید رفقا![]()
من که دیدمش خوشکله مثل گلزار![]()
قدش بلند ، ابروش کمون ، موهاش موج داره از این سو به آن سو![]()
دلش دریا ، پولش از پارو بالا میره ![]()
یه قصر با پرده های آبی واسم ساخته
دل آدم ضعف میره وقت دیدنش![]()
برو بیایی داره![]()
..................."کلی زبون درازی"![]()
صبح روز پنج شنبه 29 اسفند ماه 1387 خب مثل همه روزهای هفته گذشت ! مشغول تمیز کاری و خورده ریزه ها بودیم ، منم فکر میکنم اتاقم رو مرتب کردم و آب و جارویی نمودم
کلا چیزی ازش یادم نمیاد ببخشید
روز جمعه قبل اینکه از خواب پا بشم خواب دیدم دارم سفره هفت سین می چینم ، خوش بحالم بود ، واسه همین تا از خواب پا شدم نیت کردم که هر طور شده پیاله ها رو پیدا کنم و سفره هفت سین رو بچینم
اولش یه عالمه لباس بود که روز قبلش یعنی 5شنبه عصر که همه رفتن قبرستون سر خاک بابا و من نرفتم و موندم خونه شسته بودم رو اتو زدم
آهام یادم اومد یه چند تیکه لباس از داداشا بود که من شسته بودم و مامان روی همون باوری که ماشین تمیز نمیشوره و لباسای توی ماشین نجس می باشند اونا رو شست اما جرات نکرد دست به لباسای من بزنه و این قضیه باعث شد که من از مامان دلگیر بشم !
هنوز کار اتو تمام نشده بود که جینگیل از راه اومد و خودشو انداخت تو حموم و دستور داد که فینگیل بره گل بگیره و یه سفره هفت سین
مامان خواست منم باهاش برم که یه وقت خریدش اشکال دار نباشه!
منم سریع خودمو جمع و جور کردم آخه چیزی تا تحویل سال نمونده بود و تند تند سفره هفت سین رو هم چیدم
هر چقدر هم مامان گفت شما امسال عزادار می باشید و عیدندارین و سفره هفت سین نباید بچینید من مقاومت کردم و گفتم ما 6تا آدم تو این خونه آدمیم و حق زندگی داریم از کجا معلوم سال دیگه یکی دیگه نرفته باشه ،چرا حسرت این یکی هفت سین به دلمون بمونه
چند تا گل فروشی رفتیم تا به کلاش ترین وگرون فروش ترین گل فروشی شهر رسیدیم که انگار مخزن گل بود ولی خیلی گرون بود و تفسیرشون هم این بود که دیروز 1000 بوده الان شده 1400 و میدونست که ازش میخرن !!!
یه دسته گل برای ما پیچید به شرح ذیل:3شاخه گلایل سفید 3000تومان و 3شاخه داوودی زرد 14۰0و پول پیچیدن هم 2500 یه شاخه رز قرمز هم من برای خودم خریدیم "به جای بابای هیراد که باید میخرید اما معلوم نیست تو کدوم کاروانسرایی قراره به اسم لنگ شکسته اشون استراحت بدن !"
اومدم خونه هر چی دنبال ساعت بابا گشتم که بذارم تو پیاله و بشه یکی از هفت سین سفره به یاد بابا پیداش نکردم
حدود 14:30 بود که رفتیم قبرستون سر خاک بابا
سال تحویل اونجا بودیم
هر کی میامد یه اشکی میریخت و یه حرفی میزد و خاطره ای زنده میشد
من خیلی خودمو کنترل کردم که جلو بقیه اشک نریزیم و بسیار بسیار موفق شدم
وقتی رسیدیم خونه فشار زیادی رو درون خودم حس کردم ، رو پله آشپزخونه ی زیرزمینی نشستم و های های گریه کردم و کلی هم با خدا کل انداختم
من سرنوشتم رو قبول دارم اما یه مسئله ای هست که من در موردش با خدا به توافق نمی رسم بحث من و خدا هم سر همون قضیه بود
بماند!!!
بعدش هم که کلی مهمون داشتیم و خونه شلوغ بود
فردا صبح ش ، اول فروردین 1388 بعد نماز صبح دوباره خوابیدم تا حدود9 بعدش هم نشستم سریال لاست رو نگاه کردم ،dvd اولش رو
روزهای عید همون جور آروم میگذشت و من فقط سریال نگاه می کردم
نه از عید دیدنی خبری بود و نه از مهمون داری
رفت و آمد به حداقلش رسیده بود
یه شب خونه مادر بزرگ ،یه شب خونه عمه ، یه شب خونه دائی ، یه شب خونه عمو
همین و بس!!!
واسه همین قدر کلی با مامان کل کل کردم تا راضی شده
عمو و عمه ها ودائی بابا و خواهرم اینا همه رفتن مسافرت ، اما ما حتی روستا هم نرفتیم امسال !!
خواهرم رفته بودن ماهشر که برادر شوهرش رو داماد کنن
حتی جینگیل هم با دوستاش دو سه روزی رفت مشهد
من و فینگیل هم فقط به سرو کله ی هم میزدیم و مامان هم فقط با خودش بود و غصه هاش
ما مردم عادت کردیم که غصه بخوریم آخه راحت تره از شادی کردن
و صد البته تماشای سریال لاست همچنان ادامه داشت ، طوری که غروب رو 14 فروردین من 12عدد از dvd هاشو تماشا کرده بودم
یه روز صبح فینگیل با مامان رفتن دوشنبه بازار خرید میوه و غیره ، عصر هم میخواست بره قبرستون که نه من حال و حوصله داشتم نه بقیه و هر چی هم اصرار کردیم که مامان امروز نرو اونم لج کرد و رفت و وقتی هم جینگیل خواست که باهاش بره قبول نکرد
منم نشستم عصری سبزی پاک کردم و شستم و همه جا رو مرتب کردم ، اما مامان دوباره سبزی های که من شسته بودم رو شست و باز به من و کارام اعتماد نکرد و من دلخور شدم
آهام یه چیزی امسال عید هیشکی به ما عیدی نداد و اینم یه قسمت دیگه ازغمگولانه بودن ماجرا
به جز مامان و البته منم به خواهر وبرادرا و شوهر خواهرم عیدی دادم و تازه واسه مامانم هم پارچه خریدم و کادو کردم و دادم که یه وقت غصه نخوره و جای خالی حس نکنه
اما مسئله اینجاست که کسی به فکر دل من نیست این وسط ، طفلکی من !!!
صبح روز5فروردین هم اومدم اداره و شروع کار وتلاش
شوکو عسیسم هم اومد عید دیدنی من و تازه به من عیدی هم داد ، اما من هنوز فرصت نکردم برم عید دیدنی شو پس بدم ، نه که مقصر من باشم یه سری اتفاقا اوفتاد که کمی روابط به خاطر حضور همسر گرامی شون در حالت استند بای می باشد که امیدوارم به زودی سر وسامان بگیرد همه چی
روز یک شنبه 9 فروردین هم من و فیروزه رفتیم خونه اقلیما ، هم تبریک عید و هم تبریک تولد ، اقلیما جونم هم به من عیدی داد یه کرم ضد آفتاب و یه ادکلن خوشبو
روز 13بدر هم که موندیم خونه ، آخه مامان گفت وقتی آدم عزاداره سیزده جایی نمیره !
عصری مامان ومادر بزرگ رفتن قبرستون ، بروبچ هم رفتن شوکت آباد چایی بخورن و منم موندم خونه تا آرزوی ِ دو هفته ای م به حقیقت بپیونده ، آخه کی باورش میشه خونه ما دو هفته تمام آدماش تو خونه باشن و دقیقه ای خالی نباشه
منم همچین حالم خوب نبود، کمی اوضاع جسمیم بهم ریخته بود این شد که موندم خونه که استراحت کنم
هنوز یه ده دقیقه ای از سریال جومونگ مونده بود که جینگیل تل زد میخوایم بریم خونه مادر بزرگ خودتو حاضر کن
نذاشتن یه دم واسه خودم استراحت کنم
فرداش هم که شروع کار وتلاش بوده است
قصه ما به سر رسید ، کلی هم این وسط سانسور داشتیم که به کسی نخواهیم گفت عمراً!
یه شبی سریال جومونگ داشت و بعد ش هم سریال قابهای خالی و بعدش پرستاران
و از همه مهمتر اینکه پرسپولیس هم بازی داشت و من میدونستم بلافاصله پس از اتمام جومونگ اقای جینگیل کنترل تلوزیون رو در دست میگیرن و دیگه هیچی به هیچی
این شد که تصمیم گرفتم برم خونه یکی از دوستان ، هم مهمونی و هم تماشا
تل زدم به نارنجی که اگه خونه ای میام پیشت ، آیا تلوزیونتون خوبه ؟
زنگ زدم گفت برو یه بسته نون و دوتا تخم مرغ بگیر با خودت بیار بالا
کوکو سبزی درست کرد و سریال نگاه کردیم و البته پرستاران هم نداشت و دماغمان سوزید !
حرف میزدیم در مورد همکارای سازمان و شیطنت های دخترونه میکردیم و....
نارنجی میشه گفت به نوعی همشهری دلمه می باشند و منم خواستم دستی بزنم و کمی اطلاعات برا رفیقم جمع و جور کنم ، بحث به قضیه سرویس و مهندس گفتن دلمه به راننده سرویس کشید و اینکه نارنجی گفت من از این رفتار جلف اصلا خوشمان نیامد و.....
نمیدونم چی شد که یهو نارنجی گفت میدونی قرار با یکی از شاگرداش ازدواج کنه!
پرسیدم مگه درس میده ، کجا درس میده و کی این حرف رو بهت گفته و....
گفت دانشگاه آزاد ، و این حرف رو هم تن تن گفته
منم دیدم این وسط رفیق منه که داره حیف و میل میشه وهی به خودش امید واهی میده
و صد البته مطمئنم که آقایون معمولا ً زاپاس هم دارن و اسه اینکه اگه این نشد و این کیس مناسب نبود برن یه جای دیگه و یکی دیگه و سرشون خلوت نباشه یه وقتی!!!!
به طلوع یه روز مونده به سال تحویل تل زدم و هر چی خواستم مسیجهای اخیر دلمه رو بگه ، لو نداد منم گفتم خب ببین من این جوری شنیدم و همکارم هم دهن به دهن بهش رسیده ، معلوم نیست قضیه صحت داشت باشه یا نه ، اما واسه اینکه سرت بی کلاه نمونه ، یه جوری قضیه رو پرس و جو کن
حالا بماند که رفیق ما هم بی سیاستی کرده و رفته کف دستش گذاشته حرفای ما رو و هر چی هم ازدهنش در اومده تحویل طرف داده وهر دو ناراضی و سال بسیار نکوئی رو شروع کردن
اداره ها که از تعطیلات در اومدن ، تن تن رو کشوندم تو اتاقم و خواستم بگه که اصل ماجرا چی بوده ، اونم بلکل منکر قضیه شد و گفت نارنجی یه چیزی گفته خواسته گردن کسی بندازه ، از من ساده تر گیر نیاورده !!!
نارنجی هم که مرخصی بود و در سفر شمال به سر می برد و اصلا هم جواب تل نمیداد
منتظر موندم اومد ، وقتی ازش پرسیدم ، گفت نه من که یادم نمیاد کی گفته و نمیدونم چرا اونشب فکر کردم تن تن گفته !!!
گفت تو چرا رفتی به رفیقت گفتی چیزی که مطمئن نبودی
خب من که نگفتم قراره این اتفاق بیفته ،گفتم شنیدم همچین حرفایی هست
تازه نارنجی گفت تو فردوس همین جور آدم راه می ره پشت سرش حرف در میارن ، حتما دروغ بوده والکی بوده
خب به فرض که دروغ والکی تو چرا گفتی ؟ حالا که گفتی بگو کی گفته ؟
خلاصه صبح روز بعد ازش پرسیدم بگو ببینم کی این حرف رو بهت زده ، فکر کردی ؟
میدونید چی گفت؟
گفت من اینقده مسائل هست که بهش فکر کنم که وقت ندارم به همچین موضوعی فکر کنم
گفتم یه زندگی داره خراب میشه ، بگو کی گفته ؟
پرسیدم به چی فکر میکنی تو مگه ؟
گفت تو به چی فکر میکنی ، تو چیزی واسه فکر کردن یعنی نداری؟
رفیق ما و دلمه هم که هنوز دل به هم دارن و یه جوری میخوان تقصیر رو گردن کسی بندازن و نمیدونن مقصر اصلی خودشونن ، اونقده پیگیر قضیه شدن تا اینکه یه روز که سه شنبه باشه رفته بودم از اداره بیرون که یه چک داشتم پاس کنم، جای چک خالی بود ، خواستم سوار تاکسی بشم بیام اداره تاکسی خالی گیرم نکرد منم یواش یواش پیاده اومدم تا که رسیدم به یه گل فروشی ، رفتم داخل و قیمت کاکتوس ها رو پرسیدم و داشتم انتخاب میکردم که گوشیم زنگ خورد ، یه همکار بود که خواست یه سری اطلاعات بهش بدم و قرار شد تا ظهر آماده کنم تحویل بدم ، دوباره گوشیم زنگ خورد ، نارنجی بود گفت تو چرا به دلمه گفتی من همچین حرفی زدم ، گفتم من به اون نگفتم ، گفت خلاصه من که بهش گفتم دیگه با من تماس نگیره !!!
اومدم اداره و گوشیم زنگ خورد و دلمه بود که با توپ پر تماس گرفته بود و هر چی ازدهنش در اومد نثار من کرد
که به شما چه ربطی داشته که تو زندگی من دخالت کنید ، من به خاطر طلوع جلو یه قبیله واستادم ، من 8ساله دارم با عکسش شب و روزم رو سپری می کنم و تو چرا تو کاری که بهت مربوط نمیشده دخالت کردی و.........
دست آخر هم گفت خانم نارنجی گفته من همچین حرفی نزدم و شما هم بهتره تقصیرها رو گردن ایشون نندازین
منو میگی شاخ در آوردم ، مگه من مرض دارم یه حرفی رو از خودم بسازم ، حرف رو جایی شنیدم و واگویه کردم
حالا رفیق من سیاست نداره به من چه
حالا تو کاری کردی که رفیق من منتظر یه جرقه است تا گزک دستش بیاد و بی اعتمادی شو بهت ثابت کنه به من چه
عصبانی شدم گفتم دوتا فوق لیسانس و تحصیل کرده می باشید لطفا برین تصمیم درست بگیرین نه که دنبال مقصر باشین که کی این حرف رو زده ، هر کی زده برین ریشه رو پیدا کنید
بعدش به نارنجی مسیج زدم که حداقل پای حرفی که زدی باش ، اونم در جواب گفت من تا چیزی رو به چشمم نبیم باور نمیکنم تو هم همین جوری باش
بماند که این جواب من نیست جوابیه که باید رفیق بی سیاست من بگیره!!
دوباره مسیج زدم اگه دروغ گو نیستی و اگه مریض نیستی لطفا بگو کی این حرف رو زده
اونم عصبانی به من تل زد و گفت حرف دهنت رو بفهم من نه مریضم نه دروغگو ، آدمی که اینقده دهن لق باشه هر چی بهش میگن میره میگه ارزش حرف زدن نداره دیگه با من حرف نزن و تلپی گوشی رو قطع کرد
ده دقیقه بعد من تو WCبودم تل زد که شماره دلمه رو بده به من ، منم گفتم ندارم ، گفت چطور بهش خبر دادی که من گفتم اونوقت ..... که گوشیم به دلیل عدم آنتن دهی در زیرزمینی قطع شد
رفتم بالا بهش تل زدم که من شماره شو ندارم ، اونم گفت من به دائیم میگم حسابشو برسه و تو هم حرف دهنت رو بفهم ،منم به تلافی گفت باشه از این به بعد حرف دهنم رو میفهمم و تلپی گوشی رو قطع کردم
دیگه قضیه تمام شد و منم به باور خودم در مورد حماقت در این رفاقت رسیدم ، هر چند قبلا هم رسیده بودم خواستم یه بار دیگه امتحان کنم که مبادا اشتباه قضاوت کرده باشم
هنوزم معتقدم جیمبو اگه قرار باشه با نارنجی ازدواج کنه ازش حیفه و نارنجی ارزشش همچین موجود صادقی نیست
فرداش عمداً پیاده نرفتم و خواستم که با سرویس برم تا ختم قضیه رو اعلام کنم
سوار سرویس که میخواستم بشم ، باید که مثل همیشه پهلوی نارنجی بشینم اما ایشون از سر صندلی کنار نرفتن و با زبون بی زبونی منو به یه صندلی دیگه هدایت کردن و یعنی اینکه عمر رفاقت ما تمام شده
و این عمل من حجت رو بر خودم تمام کرد و قطع این رفاقت رو خودش اعلام کرد و منم که منتظر همچین فرصتی بودم خوشبحالم شد چون از اینکه اعلام جنگ بکنم یا اعلام قهر متنفرم
الان هم دو روزه از اون ماجرا میگذره و با هم نه حرفی زدیم نه بحثی
فقط منتظرم دلمه بیاد اداره و رودر رو بفهمه مقصر این شایعات کی بوده
در حالی که اشتباه میکنه و باید که بره سر خط زندگی شو بگیره و آب رفته رو به جوب برگدونه
من به طلوع نصیحت کردم و خواستم اگه غرورت بهت اجازه نمیده معذرت خواهی کنی مستقیما به خاطر حرفای زشتت حداقل تماسهای کوتاه و آروم کننده بگیر باهاش و سعی کن ذره ذره برگردین سر خط اول
اوووووووووووه این از این خاطره ، تا بعد خدا نگهدار رفقا
سال اول دبیرستان که بودیم سه کلاس بود که همکلاسی بر اساس ترتیب نام فامیلی شون چیده شده بودن و من توی کلاس 102 بودم ، خب اوضاع بر وفق مراد بود و ماهم مقادیری دوست داشتیم که شامل فرزند شهید و خواهر شهید و بچه درس خووون وبچه تنبل و تازه دو تا دوست هم داشتم که از روستا اومده بودن وتحت پوشش کمیته بودن وچون سال سوم راهنمایی همون خرداد قبول شده بودن ، کمیته جایزه اونا رو فرستاده بودمدرسه غیر انتفاعی و ضمنا این دوتا دوست با من توی یه نیم کت می نشستن....
خلاصه سال اول تمام شد و همه انتخاب رشته کردن دو کلاس تجربی ویه کلاس ریاضی
منم اولش مردد بودم با اینکه معلم ریاضی مون توصیه کرده بود برم رشته ریاضی ولی خب من دلم تجربی میخواست اما هنوز کلاسم رو عوض نکرده بودم و با بچه های ریاضی می نشستم به دوسه دلیل موجه : 1.کلاس ریاضی خلوت بود 2.اینجوری اگه تا ترم بعد که درسای تخصصی می دادن نظرم عوض بشه راه برگشت داشتم
خلاصه هنوز یه ماهی از سال نگذشته بود که دوتا خواهر که یکی قدش بلند بود و یکی کوتاه اومدن وشدن همکلاسی ما
من ردیف دوم می نشستم به اتفاق فرزانه و مژگان و اونا رفته بودن ردیف روبرو و آخر کلاس می نشستن ، دوستای بهجت بودن
من خیلی آبی بودم ویه شخصیت خاص خودمو داشتم وتازه اشم عاشق معلم زیست مون بودم ، خیلی خانوم گوگولی و ماهی بود و یه دختر رو به فرزندی قفول کرده بود به اسم مژده که من باهاش رابطه برقرار کرده بودم در حدی که وقتی معلمون رفته بود مکه و من از طبقه دوم مدرسه به حیاط مدرسه اشون نگاه میکردم و سراغشو میگرفتم دوستاش میگفتن مژده خواهر باهات کار داره !
و تازه توی این عشق یه رقیب قد بلند وخوش هیکل و عینکی هم داشتم به اسم مریم ، اونقده من ثابت قدم بودم و تا جایی که تونستم رقیب رو از میدون به در کنم و اون رفت ومعلم جون جونیش شد معلم تعلیمات دینی و قرآن مون
یه روز نمیدونم طی چه اتفاقی من یه برگه دستمال کاغذی آبی رنگ داشتم که به خواهر قد بلند دادمش
کم کم رابطه امون برقرار شد و لی نه اونقدر که باید
خب من با اینکه شاگرد دوم کلاس بودم ودرس م هم خیلی خوب بود اما زیاد با این بچه فیس فیسو ها نبودم و اصلا هم تحویل نمیگرفتم بچه های اون ردیف مقابل رو![]()
مژگان با بهجت یه بار دعواش شد و بهش گفت "گوسفند" که من هر موقع یاد اون صحنه می افتم خنده ام میگیره ، آخه قیافه بهجت بسیار دیدنی بود چون نمیدونست در جواب همچین فحش با نمکی باید که چی بگه......
هنوزم که هنوزه وقتی بهجت رو می بینم زیاد تحویلش نمیگیرم با اینکه محل کارش جائیه که من حداقل ماهی یه بار به اونجا سر می زنم
فرزانه هم یه دختر قد بلند بود ویه سابقه همکلاسی بودن هم داشتیم با هم دیگه "سال پنجم دبستان" و توسط یه دوست که همسایه اشون هم بود اغفال شده بود و جهت اینکه دیگه از این کارای بد نکنه تصمیم گرفته بود با جمع ما "که بچه مثبت بودیم اما خیلی شلوغ بودیم " رفیق بشه
خاطرات سال اول دبیرستانم خاطرات جالبیه ، فرزانه و دوستش اون سال هم با هم همکلاسی بودن و یه دوست دیگه هم داشتم که فرزند شهید بود واسمش شیرین بود و الان هیچ خبری ازش ندارم و.....
حالا از اونا هم به وقتش میگم اما الان میخوام به یه جریانی برسم که از قبل عید شروع شد و دیروز دیگه نقطه اوجش بود به ظاهر
سال سوم که بودیم فیروزه سمت راستم می نشست ومژگان سمت راست فیروزه و سمت چپ من خواهر قد بلند و سمت چپ خواهر قد کوتاه یعنی من وسط این چهار نفر نشسته بودم
سال سوم ما دیگه میز و نیمکت نداشتیم و رو صندلی هایی می نشستیم که سرخود میز هم داشت "کسی میدونه اسمش چیه ؟"
و در این سال رابطه امون به صورت رسمی شکل گرفت ، خب اون از سهراب سپهری خوشش می امد ومن از فروغ فرخ زاد و خیلی با هم کل می انداختیم
دختر یه دنده و مغروری بود و در عین حال مهربون و ساده ودوست داشتنی
اوایل برای هم نامه می نوشتیم و حرفایی که دلمون میخواست بهم بگیم و لی نمیشد رو میگفتیم ، از احساسمون نسبت به محیط اطراف و طبیعت و......
واسه هم شعر می نوشتیم و درد دل میکردیم
هنوز اون نامه ها رو دارم
پیش دانشگاهی که رفتیم باز معیار همکلاسی شدن ترتیب حروف الفبا بود و این شد که من و خواهر قد بلند که دیگه دوست صمیمی من به حساب می امد از هم جدا اوفتادیم ، اون کلاس الف بود و من 6-5 کلاس اون طرفتر بودم ولی رابطه امون خیلی خوب بود
مامانش با توجه به اینکه سن زیادی داشتن اما چشم انتظار یه بچه بود و اون جریان رو فقط واسه من گفته بود و میدونست اگه خواهر قد کوتاهتر بدونه باهاش دعوا میکنه![]()
تو همون سال من با یکی دیگه آشنا شدم به اسم آسیه که مثل خودم استقلالی بود و طی یه جریان بسیار بسیار بانمک با هم آشنا شدیم ، کسی باورش میشه "سید علی موسوی " بازیکن سیاه سوخته استقلال بتونه باعث یه رفاقت جالب بشه
خواهر قد بلند بر اساس یه شعر بسیار زیبا از سیاوش قمیشی نامگذاری شد به اسم "طلوع"
و از همون سال 1375 رفیق من به حساب اومد تا به الان
و از اونجایی که از اون دسته دختراست که زیاد رابطه با آدمای اطرافش از نوع صمیمی برقرار نمیکنه و در ضمن به نظر خودم پایداری این رابطه بیشتر به دلیل تلاشهای من بود " ا ِ هِم"![]()
حالا بر حسب اتفاق زد و ما اومدیم این اداره و بر حسب اتفاق خاستگار خانوم طلوع شد همکار ما "سرباز وظیفه "
و رفیق شفیق ما از ما درخواست نمودن که آمار واطلاعات ایشون رو مخابره کنیم
منم همه تلاشم رو میکردم که جو سازی نکنم و اطلاعات درست بدم و چون ایشون همشهری ما نبودن هیچ آماری به دست ما نمیرسید تا اینکه ...
البته اینم بگم که رفیق من اونجوری که الان نشون میده ، قبلا اظهار عشق نمیکردن و کج دار و مریز رفتار می نمودن
بماند......
خیر سرم مثلا قول داده بودم دیگه منت کشی نکنم ، بفرما اینم از امروز ما که
شد
توضیح نمیدم نپرسید دیگه ![]()
یه مدتی بود که نمیتونستم کانکت بشم ، خب دیگه مشکلات سر راه آدم همیشه می باشد ، حالا همین امروز که اینترنت اداره وصل شده عصر باید برم خونه ی یکی از فامیل بهش ای میل درست کردن یاد بدم تازه کام خونه هم با دستان ماهرفینگیل ویروس کشی شد و راه اوفتاد!
بگذریم که این مدت من در به در دنبال یه کافی نت بودم اما به دلیل هوای بهاری و شهر شمالی بیرجند نمیشد که بعد از ظهر ها از خونه برم بیرون
از همه لحظه های سال خواهم گفت از 28/اسفند /1387 تا به الان 19/1/88 اما پله پله
و در ضمن این خودم هستم که تشخیص میدم اولویت با چی هست و با چی نیست و تازه ترتیب هم همون جوری که دلم میخواد هستش
وب لاگ خودمه خودم براش تصمیم میگیرم
همینه که هست میخوای بخواه نمیخوای هم باید که بخوای ![]()
واستا الان میگم....

سلام و عید همه گی مبارک
پر از حرف و حدیثم اما حیف که الان وقت تنگه عزیزان![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|