|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
ساعت ده روز 5شنبه است و موبایل گیلاسی خاموش می باشد 1. آیا که باطری تمام کرده است ؟ 2. آیا میخواسته بره برای من کادو تفلد بگیره و کیک تفلد سفارش بدهد و دسته گل انتخاب بکند که ازش پرسیدم کجا میری گفت باید حتما بهت بگم ؟ 3. آیا یهو مهربان همسر در اتاق رو باز نمود که سوال منو جواب نداده تلفن رو قطع کرد؟
تلفن آنت زنگ خورد ، بانو چویی بود دنبال مدارک آلیس میگشت ، آنت میگه همین جا رو میزش هست ولی خودش تا دوشنبه نمیاد اداره ، میخوای برات بیارمش ؟! بانو چویی هم که کمی تا قسمتی پر رو تشریف دارن گفتن آره قربون دستت بیارش توضیح : ما تو ساختمان قدیمی و طبقه هم کف هستیم و اونا تو ساختمان جدید و طبقه دوم و در ضمن ساختمان اداره فاقد آسانسور می باشد. آنت به محض قطع کردن تلفن کمی با خودش بلند غرولند کرد طوری که من بشونم و اظهار نظر کنم منم گفتم چرا نگفتی خودت بیا ببرش ، چرا گفتی برات میارمش میگه همین جوریش که واسه همه کار راه می ندازم میگن بد اخلاق و بدانق هست خوشابه حال وقتی باز ناز هم بکنم وکلاس بذارم ، هر کسی باید خودش این چیزا رو بفهمه ! گفتم تقصیر خودته یا غر نزن وانجام بده یا هم روراست حرف دلتو بگو و کاری رونکن تا توقعی برای بقیه ایجاد نشه دروغ گفتم بگین دروغ گفتی؟!
یه بازی اینترنتی از یه جایی کــِـش رفتم ، درسته کسی دعوتمان نکرده است اما خودمان خودسرانه دعوت شدیم ! 1 : سه تصویر ماندگاری که در فوتبال و یا فیلم دیدهاید و در ذهنتان مانده است ، کدامند؟ در مورد صحنه های فوتبال : - فکر کنم بهترین و به یاد ماندنی ترین تصاویر ورزشی من مربوط میشه به زمانی که سال سوم دبیرستان بودم : استقلال یک – صفر عقب می افتاد ، بعد علیرضا اکبرپور پنالتی میگرفت ، آتیلا حجازی گل میزد ، علیرضا اکبرپور پاس گل میداد ، فرد ملکیان گل میزد و 1-2 بازی رو می بردیم - البته راهیابی تیم ملی به جام جهانی بعد از بازی با استرالیا هم خیلی خوشحال کننده بوده است ! - یه صحنه هم بود هنوز که هنوزه یادم نرفته اونم : بازی استقلال – پیروزی بود ، استقلال بازی رو برده بود ، مدیر روستا وسط زمین نشسته بود و داشت تو سرش میزد !!! در مورد صحنه های فیلم : - اوایل که تماشای فیلم هندی ها رواج پیدا کرده بود اونم به طور قاچاقی ! صحنه های عشقولانه اش خیلی برام جذاب بود ! - توی فیلم بازی با قلبها که جنیفر لوپز بازی میکرد تمام لحظه های خیانت آدما بهم دیگه من منقلب بودم و هی فکر میکردم بابای هیراد داره به من خیانت میکنه و باورم نمیشد ، همش فکر میکردم همون جهنمی که هست ! توی هتل هست و یه حوری زمینی هم در آغوشش ! - وقتی امسال واسه اولین بار سوار هواپیما شدم و رو آسمون بودم میون ابرا دلم میخواست مثل اوشینگ 815 هواپیما وسط یه جنگل ناشناخته فرود بیاد و من واسه یه مدتی یه زندگی دیگه رو تجربه کنم 2 : سه تصویر ماندگار زندگی شما چیست؟ - ماجراهای صبح کله سحر و سه شنبه های زمستون 80 - سرک کشیدن از لای در و دیدن یه خاستگار که عاشق اسمش بودم و فرصت نشد عاشق خودش بشم - چمن زار کاخ سعد آباد 3 : سه آهنگ ماندگار و خاطرهانگیز زندگیتان را نام ببرید - حنا خانوم "ابی" که منو یاد نیو کاریز می ندازه - عسل بانو - بت چین - یه زنگ موبایل هم هست " یانی " که منو یاد شب تاسوعا 85 و یه تک زنگ می ندازه ! ۴ : مارادونا و ماتئوس ، کاپیتانهای تیم ملی فوتبال آرژانتین و آلمان در اواخر دهه ٨٠ و ابتدای ٩٠ میلادی بودند… دو فینال جام جهانی ٨۶ و ٩٠ بین این دو تیم برگزار شد… ٨۶، آرژانتین قهرمان شد و ٩٠ آلمان… اگر شما یک بازیگر سینما بودید، دوست داشتید نقش مارادونا را بازی کنید یا ماتئوس؟ دوست دارید در زندگیتان مارادونا باشید یا ماتئوس؟ - هیچ کدوم ، دلم میخواست جای پائولو مالدینی باشم ! 5 : (به این سوال آقایان حتما جواب بدهند) هر چند وقت یک بار در دلتان خطاب به یک رانندهی زن میگویید که چه کسی به تو گواهینامه داده؟ - هیچ وقت ! ، چون همیشه پشت فرمون به آقایوونی که عجله دارن ودستشون یه سره روی بوق هست میگم "....." دارین لابد ، بفرما سریعتر برو خونه که ماشین رو به گند نکشی یه وقت 6 : (به این سوال خانومها حتما جواب بدهند) چقدر اعتقاد دارید که آقایان کمتر از سنشان میفهمند و هیچ وقت عقلشان به پای خانومها نمیرسد؟ - اینو قبول دارم که کمتر از سنشون می فهمن اما خواستن توانستن هست ، تلاش کنن دیرتر اما میرسن بالاخره ! دعوت شدگان: هدیه ، شکلات تلخ ، بستنی داغ ، ماری ، ناتانا و هر کی که اومد و خوند و کامنت گذاشت ...
در زبان محاوره ای مردم شهرستان بیرجند واژه ای هست به نام " چـَـلاسک" ، که واسه آدمی که خودشو میندازه بدون اینکه دعوتش کنن جایی اطلاق میشه ، یا به آدمی که میخواد با پررو بازی زرنگ بازی در بیاره و اطرافیان رو حرص میده و لج در آر هست
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 :: 12:0 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
عصر روز سه شنبه 15/2/88 دم در آژانس هواپیمایی آسمان * من : سلام خوبی چه خبر ، بابا چطورن ؟ - همکلاسی قدیمی که باباش معلم ادبیاتمون بود : سلام تو خوبی چه خبر چی کار میکنی * ممنون خوبم ، تو خوبی ، شوهرت خوبه ، به به این پسر شما ست ؟ اسمش چیه - آره پسر ماست دیگه بزرگ شده ، اسمش ..... "یادم نمیاد" ؛ هنوز همون جای قبلی کار میکنی؟ * آره همون جام - رسمی نشدی * نه بابا فعلا که قراردادی هستیم ، تو چی کار میکنی - منم میرم ..... "یادم نیست " ، اوضاع بدک نیست - مزاحم نباشم ، کاری باری ؟ *خوشحال شدم دیدمت ، موفق باشی و خدانگهدار - خدانگهدار عصر روز سه شنبه 15/2/88 ایستگاه اتوبوس ابوذر * من : سلام احوال شما خوب هستین خانواده خوبن ؟ - دخترخاله : سلام ، شما خوبی ، مامان خوبه ؟ * تهران کاری ندارین فردا میرم تهران ، سفارشی ، امانتی یی ..... - نه مرسی به همه سلام برسون - ساک هم که خریدین ؟ جادار هم هست * آخه هر دفعه میرم مسافرت هی وسایل رو باید تو نایلون و کیف و کوله و... بذارم و مث جالباسی میشم اینجوری همه اش سر جمع هست - من امشب به مامان زنگ میزنم اگه شد ، اگه شما ساکتون خالی هست من احتمالا یه امانتی برا مامان بدم ببرین * منتظر خبرتون هستم ، خدا نگهدار ، به همه سلام برسونید - به مامان سلام برسونید ظهر روز چهارشنبه 16/2/88، داخل هواپیما - مسافر بغل دستی :بفرما قرص نعنا * من :مرسی میل ندارم - شما دانشجوهستین * نه ، از وقت دانشجو بودنم گذشته - تهران میرن خونه اقوام ؟ یا خوابگاه ؟ یا هتل * میرم خونه خاله ام -واسه مسافرت اومدین * واسه نمایشگاه کتاب * شما چی ؟ نکنه بچه هاتون تهران هستن - نه میرم خونه برادرم ، پسرم قزوین زندگی میکنه - کجا میرین ، من میان دنبالم شما رو هم برسونم * میرم میدون امام حسین از اونجا خیابون گرگان - من میرم پونک ، نمیدونم مسیرمون با هم میخوره یا نه * نه مرسی من با اتوبوس میرم خونه - ولی من میان دنبالم اگه بخوام از این مدل دیالوگها بگم شاید بشه خیلی خیلی زیاد!!!! یه سری دیالوگ عادی و معمولی که بین آدما رد و بدل میشه ، بین آدمایی که همو میشناسن یا نمیشناسن و دلشون میخواد آشنا بشن با همدیگه یادم میاد تو تهران همون روز اولی که رفته بودم نمایشگاه کتاب ، توی مترو با یه دختر تهرانی هم کلام شدم و خب اون یه سری سوالها پرسید اینکه از کجا اومدم ، اینهمه راه برای نمایشگاه کتاب و.... ، یا توی ایستگاه اتوبوس وقتی منتظر دختر دائی بودم با یه دختر خانوم چادری حرف زدم و کلی خوش و بش کردیم و سوالهای معمولی از همدیگه پرسیدیم حالا شما فکر کن وقتی اونا از من سوال می پرسن یا من ازشون چیزی میپرسم در جواب یکی به اون یکی بگه به تو چه ربطی داره ، تو زندگی خصوصی من دخالت نکن، به شما چه که من کجا کار میکنم ، یا اینکه بچه دارم ، اسم بچه ام چیه ، یا خانواده ام در چه حال و روزی هستن ، اونوقت قیافه اون یکی چه طوری میشد؟ گاهی آدم میاد رو خط یه بنده خدایی چراغش روشن هست ، یکی که نمیدونی کی وچه طوری به اد لیستت اضافه شده ، حرف میزنی و خوش و بش میکنی فقط واسه اینکه کمی اوضاع اطرافت رو بررسی کنی و درسایی که برای خودت مهمه رو از این گفتمان بگیری ، بدون اینکه بخوای تو زندگی کسی سرک بکشی و از خصوصی ترین لایه های زندگی ادما سر در بیاری هر کسی یه دامنه خصوصی واسه زندگی ش تعریف کرده که با دامنه خصوصی یکی دیگه فرق میکنه ، درسته که خیلی این قضیه نسبی هست و متفاوت و متغیر اما واقعیت چیز دیگه ایه ، با اینکه همیشه حق با اکثریت نیست ولی رای با اکثریت هست ، چه لزومی داره آدم بدیهیات رو از بقیه پنهان کنه به صرف اینکه من دلم میخواد خصوصی هام اینجوری باشه ، و خیلی محترمانه به طرفش برچسب فضول بودن بزنه .... من دور و برم آدمایی بودن که زندگی مشترکشون دچار تلاطمی شده که نگو و نپرس اما به روی خودم هم نیاوردم چون این قضیه بسیار خصوصی هست و اگه کسی نخواد بگه نباید دخالت کنی ولی اینکه ادم کجا کار میکنه یا اینکه بعد دوسه سال زندگی مشترک آیا مامان شده یا نه وقتی که یه رابطه کم اما متداوم داری فکر نمیکنم خیلی خصوصی باشه ادما تو رابطه هاشون سعی میکنن دوستشون یا شریکشون یا همکارشون رو بشناسن ، نه به دلیل فضولی بلکن به این دلیل که آدمی به رابطه وگفتمان عمر سپری میکنه و دامنه روابط اجتماعی شو گسترش میده منم یه سری خصوصیات و باورها دارم که برخلاف جهت جریان اجتماع هست ، اما هیچ وقت حاضر نیستم اجتماع رو از خودم برونم فقط به این دلیل که بدیهیاتی مثل محل کار و رنگ مورد علاقه و خواننده مورد علاقه و ورزش مورد علاقه به دوستم "درجه دوستی اصلا مهم نیست " ربطی نداره و اون نباید تو مسائل شخصی من کنکاش بکنه................
دکتر علی شریعتی :بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
نمیدونم دی وی دی چندم سریال لاست بود و قسمت چندمش اما این دیالوگ من یاد ماجرایی انداخت که خالی از لطف نیست گفتنش قبل شروع منبر -جولیت : میدونی چرا جک منو بوسید - کیت : چرا؟ - جولیت : چون میخواست بهش ثابت بشه که غیر از تو کسی رو دوست نداره چند وقتی میشه حسابی اوضاع ذهنی م بهم ریخته است یعنی وارد یه ماجرایی شدم که اصلا دلم نمیخواست بشم یه جورایی شرایط طوری رقم خورده که همه بهم شک کردن که طرفم بله و اینم آره و.... یه عالمه هزینه تلفن یه عالمه مسیج و یه عالمه وقت گرنبها که از من حیف و میل شد و از خیلی از کارام اوفتادم به خاطر این قضیه اما دیگه فکر میکنم بسمه اصلا به من چه یکی نیست بگه تو سر پیازی یا ته پیاز آخه مگه تو درس روانشناسی خوندی ؟مگه تو مشاوره بلدی؟ مگه تو ریش سفید محل هستی ؟ شدم یه چیزی شبیه نخود خودم از این ماجرا خسته شدم آی اون مدتی که تهران بودم خوب خلاص بودم از دست این تلفنها و استرس ها و عذاب وجدان و.... کلی وقت ازم تلف شد تو این ماجرا تهش برام چی مونده؟ یه دعوای درست حسابی و اینکه مگه تو چیکاره ای! "تا یادم نرفته بگم که این ماجرا هیچ ربطی به دلمه و طلوع و نارنجی نداره و یه قضیه مجزاست که الان حدود یکسال و نیم درگیرش هستم" نمیگم میخوام دندون پر درد رو بکشم چون یهو که نمیشه این کار رو کرد اول باید مدتی آنتی بیوتیک مصرف کنم تا چرکش از بین بره و این تورم تمام بشه زمان می بره اما انشالله که تمام بشه خودمم دیگه خسته شدم هر چی بیشتر جلو میرم کمتر به واقعیت میرسم و حس میکنم که شاه مهره های این شطرنج دارن منو دور میزنن و دروغ تحویلم میدن اصلا چه معنی میده من تلفنم شبانه روزی به خاطر یه عده آدمی آن کال باشه که ته تهش کاری به وضیعت روحی من ندارن و فقط سنگ خودشون و منافعشونو به سینه میزنن!!! تصمیم گرفتم تمامش کنم به قولی شاعر " یا رومی روم یا زنگی زنگ..." دیرو زبعد از ظهر به اتفاق مامی و آبجی رفتیم بازار بپرس به چه آزار؟! کل بازار رو زیر و رو کردم که یه مانتو باب میلم بخرم ، اه اه همش آبی بود وسبز مایل به آبی به قول آدما سبز کله غازی منم گیر داده بودم که آبی نمیخوام و این شد که هیچی دیگه دست خالی تشریف آوردیم خونه مادر بزرگ رفتن واسه سفارش سرویس وسایل گلدوزی جهاز خواهرم منم دراز کشیدم به تماشای تلوزیون یه 40دقیقه بعد اومدن مادر بزرگ گله کرد که کتری رو میذاشتی که چایی میخوردیم منم گفتم اوووووووووو من حوصله همچین کارایی ندارم ، بعدش بحث تو بحث اومد و رسید به اینجا که خواهرزده اش امسال عروس جدید داشته واسه پسر کوچیکه و مادر بزرگ بهش ده هزار تومن عیدی داده ، منم گفتم خب پس می ارزه منم برم عروس بشم حداقل صبح عید یکی هست به ما 10هزار تومن عیدی بده!!! مادر بزرگ هم گفت من : قحطی شوهره آخه ، شوهر پیدانمی شه مامان : اخم ! ، هست جنابعالی ناز میکنید مادر بزرگ : (بعد از گفتن کلی بلانصبت و منظورم تو نیستی و ....) محمد رضا فرزند علی "مرزا علی" به خواهرش عذرا خانوم گفته هر کی میاد ناز میکنی که چی ، یه بار تو آینه به خودت نگاه کن ببین با اون سر و صورت قرار نیست شاهرخ شاه بیاد خاستگاریت من : حالا شاه نباشه اشکال نداره ، حداقل وزیرش که باشه ! ، ولی چه کنیم که همش این دلقک و کارگرای بی جیره مواجب شاه هی میان ابراز عشق واردات میکنن مادر بزرگ : نه دیگه یکی در خور شان و منزلت خودت باید بیاد وگرنه که بی خود کردن به خودشون جرات همچین جسارتی دادن آبجی : تو باید زرنگ باشی یه آدم مهم وبا کلاس واسه خودت تور کنی
نتیجه اخلاقی اینجانب : 1* زرنگ نیستم 2* پیشونی نوشت جالبی ندارم 3* آدم بد ادا و بد انتخابی هستم
الانم یه آمار گیری دارم میکنم میخوام بدونم آدما چه جوری فکر میکنن و به قول معروف چون " میزان رای ملت است " درست وغلط رو از هم سوا کنم فرض کنید که شما دوراه برای انتخاب دارین و راه سومی وجود نداره 1- سوختن وساختن وزندگی کردن با یه شوهر معتاد و دود و دمی "درجه و میزانش مهم نیست " 2- سوختن و ساختن با هوو اگه تو این شرایط قرار بگیرین ترجیه میدین شوهرتون اهل دود وسیگار باشه "منظورم اصلا ازنوع پیشرفته نیست ها" ولی کسی نباشه که شریک عشقی شما باشه ، یا نه ترجیه میدین میدان مبارزه با یه آدم روبه رو و دست به یقه بشین و هوو داشته باشین تا یه شوهر معتاد خوشحال میشم جوابم روبدین قول میدم نظرتون رو به نام خودتو ثبت کنم پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 :: 12:23 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
۱* بعضی ها دوست دارن "افشا" باشند ۲* بعضی ها دوست دارن "مخفی باشند ۳* بعضی ها دوست دارن "مخفی باشند تا افشا بشوند" ۴* بعضی ها دوست دارن "افشا باشند تا مخفی بشوند" ۵* ۱)بعضی ها درجا میزنن ۲)بعضی ها جلو میزنن ۳) بعضی ها عقب میمونن ۴)بعضی هام آش شله قلم کار می باشند ۵)
۱.بعضی ها کثیفن ۲.بعضی ها تمیزن ۳.بعضی ها تمیز کثیفن ۴.بعضی ها کثیف تمیزن ۵.
۱: بعضی ها فقط دروغ میگن ۲: بعضی ها فقط راست میگن ۳: بعضی ها دروغ میگن که راستشو نگن ۴: بعضی ها کمی راست میگن تا دروغ نگفته باشن ۵:
۱/ بعضی ها ساده ان ۲/ بعضی ها زرنگن ۳/ بعضی ها ساده ی زرنگن ۴/بعضی ها زرنگ ساده ان ۵/
خب من از نوع " ۴*" بسیار خوشم میاد سه شنبه 8 اردیبهشت1388 :: 11:14 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
یه عصر یکشنبه تا ساعت حدود 17:15 اداره بودم که یهو یادم اومد باید به مامی تل بزنم وببینم اگه جینگیل ماشین رو آورده بریم مراسم ختم بابای معاون اداره هر چی تل زدم کسی جواب نداد این شد که از اداره اومدم بیرون به سمت خونه ، از بانک 190هزار پول گرفتم و هرچی تاکسی صدا زدم کسی وانستاد که منو ببره توحید ، انگاری همه قرص معلم خورده بودن "ایش" دیدم وقت نیست باید یه حرکتی بزنم، منم تل زدم خونه به فینگیل سپردم که به مامان بگه حالا که ماشین نیست خودش بیاد مسجد و منم از اینجا میرم مسجد یادم اومد نماز نخوندم ، تصمیم گرفتم برم مهدیه نماز بخونم بعد برم مسجدالنبی واسه مراسم ختم کوچه مهدیه سوت و کور بود ودر مهدیه بسته ، ته ته کوچه ، توی یه بن بست در وردی خانوما بود رفتم دیدم بسته است ، بدجور نیاز به قضای حاجت داشتم رفتم داخل هیچ کدوم قفل نداشت ، یه جای بسیار مخوف و بسیار ترسناک ، اصلا نفهمیدم چه جوری از اونجا جیم شدم و حتی دستامو نشستم و بی خیال وضو گرفتن شدم شاید باور نکنین زهره ام آب شد تا کارم تمام شد واز اونجا اومدم بیرون به خیابون که رسیدم یه پلیس دیدم با لباس سفید ، بسیار زیبا ، نمیدونم اون آرامش به خاطر حس زیبا پسندی من بود یا دیدن مامور قانون پس از اون ترس که خودم مقصرش بودم به هر حال یهو دلم کشید واسش پالس مثبت بفرستم که بشه بابای هیراد!!!! نمیدونم چرا حس میکردم نباید برم مسجد اهل سنت نماز بخونم "خیلی فکر احمقانه ای بود" برا همین رفتم کتابخونه تا اونجا نماز بخونم ، وضو گرفتم و اومدم تو نمازخونه ، یه چادر برداشتم "بسیار کثیف و چرک" و از یه دختری که اونجا مشغول تست زدن بود جهت قبله رو پرسیدم و تمام مدت نماز خوندن به این فکر میکردم که چقده خدا دوسم داشته که کسی تو اون کوچه تاریک و بن بست دنبالم نکرده و مزاحمم نشده و من به سلامتی قضای حاجت نمودم و جیم فنگ شدم ، حالا یکی نیست بگه مگه مجبور بودی ، عجب خریت بود خدائیش!!! یه وقتی هم وسطای نماز به این فکر کردم که اگه قصد رفتن به مراسم نداشتم و تازه یه نایلون تو کیفم بود این چادرها رو یواشکی میبردم خونه مینداختم تو ماشین لباسشویی عطر میزدم و تمیز و اتوکشیده میذاشتم اینجا ، یهو هوس کردم از کسی که قصد خیرات داره بخوام که فرشی رو به نماز خونه اهدا کنه !! واقعا روی اون موکت کثیف و سفت و بد بو آدم رغبت نمیکرد با خدا ی عاشق زیبایی و جمال گفتمان بکنه از مسجد با مامان و یکی ازهمکاراش اومدیم بیرون ، اون خانومه سر کوچه رو کرد به مامانم و شرایط یه آشنا رو گفت که قصد ازدواج داره و اونم منو معرفی کرده گوش بسپارید: لیسانس علوم تربیتی ، بی کار ، یه خونه تو روستا داره برا خودش بسیار مجلل ، خانواده اهل روستا و همون جا زندگی میکنن(خوبیش اینه که مادر شوهر بالاسرت نیست ) ، باباش براش یه تراکتور خریده که روش کار کنه وبی کار ول نگرده ! و نماز و روزه هم به راه و قیافه هم که خب ندیدم دیگه چی بگم منم تو کوچه با مامان بحثم شد که عمراً من رضایت بدم با یه آدمی که شغل آزاد داره مزدوج بشم عجب عصر پر دردسری داشتم من ! شنبه 5 اردیبهشت1388 :: 2:3 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
اتاقمونو رنگ کردن ، سفید یخچالی نه ! بلکن یه سفید کاملا چرکین ، حالا بگو چرا ؟! فکر کنم چون رنگ قبلیش خاکستری بوده این رنگ اینجوری در اومده "آلیس " اما من میگم بس این نقاش ها خودشونو و چرتکه اشون چرک و کثیف بوده اینجوری شده باید از این رنگای آنزیم دار استفاده میکردن که لکه بر و سفید کننده و ..... هست راستی من خیلی خوبم نمیدونم چرا شایدم چون صبحها میرم پیاده روی 15دقیقه و 20 دقیقه هم یا والیبال یا بدمینتون تو پارک بازی میکنیم شایدم چون دیروز رفتم کمی در طبیعت با هایدی قدم زنان و پیاده روی و به قول معروف کوه روی شایدم چون آنت گفت به نظر میاد لاغر تر شدی شایدم چون کارتابلم بی اندازه شلوغ است و منم حوصله کار کردن ندارم !!!! زده به سرم احتمالا
آهام دیروز کمی با مامان بحثم شد ، اومدم با آبجی برنامه ریختیم که چایی درست کنیم بریم پارک بخوریم و کمی مامان حال و هواش عوض بشه ، ایشون هم بسیار بسیار مقاومت فرموندن و دست آخر هم گفتن شما اگه میخواین منو خوشحال کنید لطفا به حال خودم منو رها کنید دیروز حسابی عصبانی شدم از این موضوع و دیگه قراره من به مامان کاری نداشته باشم ، ادم وقتی یه چیزی رو داره قدرشو نمیدونه باید نداشته باشه تا قدر بدون بشه اصلا چه معنی میده ، از صد که حساب کنیم یه درصد هم به من میرسه اگه ایشون 99درصد زن بابای من بوده و دلتنگ از دست دادن شوهرش هست خب 1درصد هم مامان من میشه و به من میرسه و باید که کمی هم "در حد همون یه درصد" به حرف دل من هم باشه خب من به این کم توقعی اونوقت شما بیا بگو این کارا رو نکن اصلا من یه جورایی قهرم دیگه هم نمیخوام پیشنهاد تفریح و سلامتی روحی بدم این هندی ها کار جالبی می کردن ، بهتر از این مرگ تدریجی ِ ما ایرانی هاست همین که شوهر طرف می مرده زنه رو هم تو همون آتیشی می نداختن که جسد شوهر رو میسوزوندن تا اونم بسوزه اونوقت دیگه زن بیچاره مجبور نیست واسه فرار از حرف مردم خودشو زندانی کنه و قطره قطره روحشو فنا کنه قربون همون هندی ها الانم بگم من اصلا حوصله منبر رفتن ندارم فقط یه چی بگم ختم کلام ما زنها بلد نیستیم که چه جوری زندگی کنیم و از فرصتها استفاده کنیم این روزها بیشتر از اون که به جای خالی بابام تو خونه فکر بکنم بیشتر به این دارم فکر میکنم که وقتی شوهرت می میره یعنی دیگه عمرت تمومه ، چه وحشتناک ! بهتر نیست شوهر نکنم تا دیگه به خاطر یه ........ راستی : شوهر یعنی همه چی ؟ یعنی من زنده ام و نفسم بسته به نفس توئه ؟ یعنی اگه تو نباشی من نباید باشم ؟ یعنی مرا بی تو عمر بی ثمر است؟ یعنی تو که رفتی منم فقط به حکم خدا منتظر مرگ باشم و دیگه قدم از قدم برندارم ؟ قربون همون زمونای قدیم که تا زنی شوهرش می مرده مردای دیگه واسه اش دندون تیز میکردن واسه خاستگاری از هم دیگه سبقت میگرفتن آی برم راننده رو اون کلاج و دنده رو گاز و فرمون و ببین شور و حال بنده رو "هی نخند دلم کشید این شعر رو زمزمه کنم یه چیزی بگم راستی اگه این قضیه برعکس بود چی ؟ یعنی اگه زبونم لال گوش شیطون کر این اتفاق بر عکس می افتاد چی ؟ آیا آقای پدر هم " در مثال از جامعه رجال" مثل مامانی اینجوری خودشو عذاب میداد؟ یعنی اگه جسم بابام مثل مال مامان "الحمدالله" سالم بود اونوقت مثل مامان اینجوری زندگی رو به کام خودش تلخ میکرد؟ بازم میگم ما زنها خودمون خودمونو اسیر کردیم و انگار که مرد یعنی همه چی !!!! اووووووووووو چیه باز دهن کجی نکن منظورم اینه که ببین خانوم ، آقا :هر کسی جای خودش مگه میشه آدم قلبش سالم باشه مغزش کار نکنه ؟ نمیشه ولله نمیشه ، هر کسی جای خودش اما نکته اساسی این جا است که درست است که دست و پا وچشم عضوی از بدن می باشند ولی نبودن یه دونه از اونا کل زندگی ادم رو نمیگیره بلکه ادم رو دچار یه سری کمبودها میکنه ، و همسر و فرزند مثل همین اعضا هستن و اعضا کلیدی و مهم نیستن همسر هم مثل دندون می مونه یعنی مثل دندون جلو ، بودنش واسه آدم زیبایی میاره و نبودنش ! خب میری یه کمی پول میدی یکی دیگه جاش میذاری حالا منظور من :اگه آدم شریک زندگی داشته باشه خب خیلی چیزا هم کنارش داره ، اما اگه نداشت راه رهایی از این عذاب بسیار بسیار سخت و گران اما شدنی هست یعنی اینکه اگه آدم قسمتی از وجودشو "شریک زندگیشو " از دست میده درسته که یه قسمت زندگیش می لنگه اما چون خدا خواسته زنده باشی و خدا بهت نعمت زندگی داده ناشکری ممنوع به رفتن ادامه بده ، هدف از این زندگی چیزای بالاتر و لایقتری می باشد.... اوووه فعلا بسه! سه شنبه 1 اردیبهشت1388 :: 12:9 بعد از ظهر :: نويسنده : ترگل
دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است. وهيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش، نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا ابد شنيده خواهد شد.... |
||