قله نشین
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف....
هی یه دوست باهات کارداشتم شانس آوردی که سیستمم پوکید و خراب شد وگرنه برات مرثیه ای می سرائیدم که های های گریه کنی
فعلا مراقب خودت باش دوست ناشناسم
ضمنا اینو هم از من داشته باش که آدمای یواشکی ترسووووووووووو
هستن
میشه گفت دیروز کلا روز جالبی بود و من احساس خوبی از شنبه که اول هفته می باشد داشته ام
بعد ناهار رفتم لباس عوض کنم مامان میگه یعنی میری باشگاه؟ گفتم اره میرم باشگاه ، به نشانه خوش خیال بودنم سری تکون داد وگفت انگار نه انگار .....
تا ساعت شش تمرین ورزشی نمودیم و سریع لباس پوشیدم که پیاده بیام خونه ، سرراه خیارسبز خریدم و یهو اتوبوس جلو پام ترمز گرفت ، نتیجه این شد که ما هم زدیم به در تنبلی و رفتیم خونه
هنوز یه ایستگاه رو رد نکرده بودم گوشیم زنگ خورد ، فیروزه جون بود گفت بیا بریم یه دوری بزنیم و هوایی بخوریم ، منم ok دادم
رسیدم خونه وسایلم رو گذاشتم سریع نماز خوندم و رفتم مدرس 16 محل قرار ملاقات
از اونجا پیاده رفتیم تا ابوذر ، دوباره برگشتیم تا پارچه سرای عاقبتی واقع در ضلع شرقی 20متری سوم مدرس ، یهو متوجه شدیم که کوثر جون لباساشو خیس خیس کرده و باید که تعوض لباس بشه والا سرما میخوره ، رفتیم فاطیما ، وای وای نگو و نپرس عجب قیمتهایی ماشالله سربه فلک میکشید ، سلانه سلانه اومدیم تا رسیدم به مغازه سیروس جنب لبنیاتی سپیده ، یه دست لباس برای دخملی خریدیم همون جا تنش کردیم و رسیدم به قسمت پرداخت پول ، من که حسابام خالی خالی و قرار بود تازه فردا پول بره به حسابم ، فیروزه هم که عابربانکش دست شوهرش جا مونده بود ، به mr.تام "شوهر فیروزه جون" هم نمیشد اعتماد کرد که همین الان بیاد و باید خیلی منتظر میشدیم ، دل رو زدم به دریا و گفتم آقا چقده شده حسابمون ، گفت 4000 تومن (یه بلوز شلوار بسیار ژیگول) ، منم پول در آوردم و حساب کردم و اومدیم بیرون (خدا روشکر اونقدا دیگه ته جیبم مایه تیله بود)
بعدشم به پیشنهاد mr.تام رفتیم پارک آزادگان پفیلا و کیک و آبمیوه و شیرکاکائو و پفک خوردیم و کمی گفتمان کردیم و بحث سیاسی کردیم و فهمیدم که فیروزه جون که دانشگاه الزهرا درس میخونده دل پری از خانم رهنورد داشت به عنوان رئیس دانشکده ، و به دلیل برودت هوا و آسیتین کوتاه بودن کوثر خانوم و صد البته به دلیل سرمای وافری که خاله ی کوثر که اینجانب باشم میخوردم و احتمالا والدین هم سرما میخوردن بلند شدیم اومدیم خونه
بعد سریال رستگاران ، شیطون اومد سراغم که بابا بی خیال حالا که دیگه وقت نماز گذشته و برو بخواب انگار نه انگار ، اما من تحویل نگرفتم شیطون رو گفتم هی بی ادب! شده قضای نمازم رو میخونم اما به حرف تو امشبه گوش نمیدم ، روز به این خوبی قرار نیست حروم یه وسوسه ی تو بشه
پ ن : قابل توجه خانوم اقلیما: فیروزه خودش تلفن زد که بریم بیرون باز نیای گله کنی خوشی هات با بقیه است وقت تنهایی و بی کسی منو میشناسی !
نکته اخلاقی : کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من![]()
دلم میسوزد از باغی که می سوزد...
پ.ن :
واسه توئی که گفتی چرا ساعت ۱۴:۰۲ پای تلوزیون نشسته نیستی و گوش نمیکنی به سخنان و چرا به اوضاع سیاسی مملکتت بی تفاوتی!!!!!!!!!!!!!
مرا از دنیی و عقبی همینم بود و دیگر نه
که پیش از رفتن از دنیا دمی با دوست دریابم
درست اون زمانی که از نظر روابط با اطراف دچار تنش هستی یه امتحان دیگه شروع میشود!
ساعت حوالی 13 بود که اقلیما تماس گرفت و گفت عصر ببینمت ، منم گفتم به چشم تشریف میارم هرجا شما بگی
چون مشغول نصب لوله های گاز در خانه می باشیم باشگاه نرفتم و موندم کمک مامانی ، بعدشم رفتم به قرارم برسم چون بین باقی دوستان اقلیما خوش قول ترین وخوش سر قرار بیا ترین رفیق بنده است
از مدرس 11 رفتیم تا ابتدای پاک توحید ، دوباره برگشتیم تا ابوذر و بعدشم تا مدرس 11
حدود یک ساعت وربع در حال گفتمان بودیم و پرده از رازهای مگو و گله های نگفته برداشتیم
گفت خب حرف بزنیم منم گفتم میدونی این یک ماه و اندی چرا تماس نگرفتم ؟ چون امروز 27 خرداد هست و شما که دوست صمیمی من باشی حتی نکردی یه تلفن بزنی و تولدم رو تبریک بگی .....
گفت خواستم به خودم و تو یه فرصت واسه تفکر بدم ، تا ببینم جریان چیه و این وقفه ها که تورفاقتمون پیش میاد واسه چیه
اقلیما از قضیه ندا شروع کرد واینکه من نباید به خودم اجازه بدم با اون درجه شناخت اونو مغرور خطاب کنم که من م بهش گفتم اونم نباید با اون درجه شناخت فقط به صرف اینکه پرسیدم مامان شدی یا نه ؟ یا سرکار میری یا نه ؟ به من بگه فضول ، و اینکه عادت دارم در مورد بقیه پرس و جو کنم
گفت حس کردم تو وقتایی که تنهایی میای سراغ من و خوشی هات واسه بقیه است !!!
این از اون حرفا بود که تا به حال بهش فکر نکرده بودم
بهش گفتم من تا جایی که تو به من اجازه بدی برای با توبودن برنامه ریزی میکنم، من دوستان زیادی ندارم رو هم جمع بکنی میشن 5-4 نفر
و از اونجایی که هفته ای یه بار من واسه با دوستان بودن وقت میذارم خب هر چند وقت یه بار نوبت یکی میشه ، نه من ادم کاملی هستم نه دوستان پس ادمی باید که از هر قشری دوستی داشته باشه
یادته قرار شد ماهی یه بار بریم بیرون خودمونو دعوت کنیم که تو این کار رو قطع کردی ، چون خوشت نمیامد نه میای بریم بستنی بخوریم ، نه میای بریم ساندویچ بخوریم ، نه شامی نه ناهاری....
گفتم من بارها باهات تماس گرفتم بیا بریم کوه وتو هر دفعه دلیل اوردی و نیامدی ، گفت خب کار داشتم تو توجیه منو قفول نمیکنی چرا ، گفتم قبول به این شرط که تو خودت یه بار پیشنهاد بدی ، گفتم رسم رفاقت اینه و در واقع رسم ادب اینه که وقتی یکی چند بار به آدم پیشنهاد میده و آدم تو معذوریت هست و واسه خودش از قبل برنامه ای داره ، حداقل یه بار توی یه وقت خالی که هست خودش پیشنهاد بده تا احترام دوستش رو پاسخ داده باشه ، یعنی تو این سه سال که من از بچه های کوه بریدم وبه تنهایی کوه میرم یه بار تو یه جمعه خالی نداشتی؟
گفتم من اون روز که زنگ زدم بهت که بیا بریم سینما و تو گفتی که با زن دائیم رفته ام میدونی چه حالی شدم ؟ خیلی خیط شدم که من تو رو در نظر داشتم و خواستم با اینکه جمع خانواده گی هست با ما بیای سینما و تو در حالی که با یه جمع مجردی رفتی حتی به من بعد رفتنت هم خبر ندادی
گله ی سفر سوریه اش رو هم کردم و گفتم توحتی اینقده به من اهمیت ندادی که موقع ثبت نام خبر بدی به من
درحالی که من مکه میخواستم ثبت نام کنم اول به تو گفتم، مشهد خواستم برم اول به تو پیشنهاد دادم ،تهران میخواستم برم به تو گفتم
من هر جایی میخوام برم تو علی السبیه صمیمی ترین دوست من هستی که مجرد هم هستی و اول به تو میگم ، و با توجه به اینکه هر بار از طرف تو پاسخ منفی میشنوم این میشه که خب سعی میکنم دوست هم مشرب دیگه ای رو فرا بخونم
من دلم نمیخواد از کنار من بودن رنج بکشی و اینکه خودم سکوت رو تو این همراهی ها حس کنم
گفت خیلی از وقتا دلم نمیخواسته بیام باهات بیرون اما به خاطر تو قفول کردم ، گفتم میتونستی بگی الان موقعیتشو نداری و بعدن خودت یه روز رو پیشنهاد بدی تا من بیام باهات بیرون
چرا اینهمه سکوت وخود سانسوری؟
بعدشم من ازش گله کردم که تو یک سال میشه بابای من فوت کرده ، آیا شده یه بعد ازظهر بیای سر قبر بابام؟
در حالی که من تو هر مراسمی داشتین از عروسی داداشت گرفته تا مکه اومدن مامان وبابا و مهمونی کربلا و.... شرکت کردم به این احترام که تو دوستمی و منو آدم حساب کردی دعوت کردی پس باید که بیام نذار به حساب اینکه سرم خلوته وبی کارم بلکن بذار به حساب اینکه احترام سرم میشه ، و الان همه فامیل شما منو به عنوان دوست اقلیما خانوم میشناسن ، در حالی وقتی دوستای داداشام میان سر قبر بابا من کلی حسرت میخورم که حتی یه دوست ندارم که بیاد .....
اینو اشکال رو قبول کرد اما .......
بعدشم سکوت برقرار شد تا رسیدن به مکان خداحافظی "مدرس11"
نتیجه اخلاقی : چون اقلیما جون خوشش نمیاد که بقیه در مورد قضیه ای که نمیدوون نظر بدن کامنت دونی این پست بسته است و صد البته چه معنی میده همه چی رو تو وب لاگ نوشت !!!!
یه سری چیزا هست که هنوز واسه من گنگ و ناشناخته است
یه عده ادم رفتار زشت و ناپسند خودشونو نمی بینن و فقط منو متهم میکنن
بماند که این قسمت قضیه تقصیر من بود که پیش دستی کردم و خواستم ادما باهم تعامل داشته باشن![]()
کاش اون روز عصر زبونم خشک میشد و نمیگفتم که فلانی بیا فردا بریم خونه آلیس !
کاش حداقل ظهری تو اداره از زبونم در نمیرفت که بگم فلانی تلفن نکرد و هماهنگ نکرد. که آلیس طفلی هم تو معذوریت قرار نگیره و تماس بگیره باشوهرش و دعوتش کنه رسما
کاش از این عده همکاری که اصل حرف منو نفهمیدن گله نمیکردم و مثل خیلی جاها تو زندگیم خفه میشدم و خود خوری میکردم
کاش........................
چند روز پیش یه دوست قدیمی با من تماس گرفته بود که بعد کلی خوش و بش و گفتمان تلفن قطع شد
هیچ فکر نمیکردم که اطرافیانم بفهمند که من با کی دارم صحبت میکنم و لزومی هم نداشت که واسه همه بگم فلانی چرا زنگ زده وچی میگفته![]()
و دقیقا روز بعد طرف ازم پرسید که اون چرا تل زده و چی میگفته
حالا نمیدونم این فضولی هست یا سکوت و نظاره کردن واقعیت هایی که وجود داره از طرف من
من نمیپرسم چی شده فقط مثل تیکه های پازل اتفاقا رو کنار هم میذارم وحدس میزنم و صد البته درست حدس میزنم
ولی هیچ وقت تو چشم طرف زل نمیزنم و ازش نمی پرسم
کی تلفن زد بهت
با کی دعوا کردی
این تماسهای مشکوک یعنی چی
و.......................
برام فرهنگ لغت آدما خیلی جالبه
به به چه همه دهخدا داریم ما!!!!!!!!!!!
بعضی مسائل زیادی خانواده گی و شخصیه![]()
فقط میتونم بگم امروز به عنوان هدیه روز زن به ما چادر دادن![]()
در حالی که بانو چویی میدونه بعد از ۵سال همکار بودن که من یکی حداقل چادر سرم نمیکنم و این هدیه مثل اینه که چیزی ندادی در سالهای گذشته
حالا باز بیا بگو برو ازش تشکر کن و براش لبخند ژکوند بزن
خب زوری که نمیشه
میشه؟
مسخره ترین بودن به عنوان هدیه که در خرداد ماه امسال دریافت شد!!!!
دزدیه اما به من میاد " + "
دلم می خواست بگی بيا ترساتو با هم نصف کنيم
نصفش مال من
نصفش مال تو
اين جوری کم تر می ترسی
دلم می خواست بگی بيا اشکاتو با هم نصف کنيم
نصفش مال من
نصفش مال تو
اين جوری کم تر بغض می کنی
دلم می خواست بگی بيا تنهايی تو با هم نصف کنيم
نصفش مال من
نصفش مال تو
اين جوری کم تر سردت می شه
يا نه
بگی اصن بيا با هم دوتايی بترسيم
دوتايی بغض کنيم
اين جوری عوضش سردمون نمی شه
همينا رو می خواستم فقط
نمی خواستم خوبم کنی که
نمی خواستم کمکم کنی حتا هم
فقطِ فقط دلم همين قد خواسته بود
نه بيشتر
هیچ یادتون هست امروز روز زن هست ؟ روز مادر؟ روز مـــــــــــــــــــــــــــــا![]()
گلعذاری ز گلستان جهان مارا بس
وین چمن سایه آن سرو روان مارا بس
سلام
عجالتاً میشه دست از کله کل ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت بردارین و بی خیال بشین و یه کمی واسه پست دیروزم کامنت بذارین ؟
من نیاز دارم کسی با من در مورد اجابت دعا و عدم اجابت دعا از طرف خدا ، به چالش بنشینه
13 میلیون به قول خودتون آدم روشنفکر و فهمیده
یعنی تو این 13 میلیون 13 نفر یافت نمیشه که وب من رو میخونده باشه و در مورد قضیه استجابت دعا ونذر و... صاحب نظر باشه؟
بفرما گفتمان
بفرما میز گرد
خدائیش 15-10 روزه کلیه وبلاگستان رو به تیر و توپ انتخابات بستین
بی خیال
اینجا ایرانه
و ما تابع حکومت وقت
وسلام نامه تمام![]()
به ساعت نگاه کردم دیدم از 23:30 گذشته و من هنوز نماز نخوندم !!!
در حال شستن چند عدد هویچ فرنگی بودم واسه میان وعده فردا تو اداره
خیلی تو کار خودم دقیق شدم و فکر کردم و مکاشفه به عمل آوردم
من هر وقت کارم گیر پیدا میکنه عجیب دست به دامن خدا میشم و متوسل میشوم ، حسابی نذر و نیاز و التماس و خواهش و گریه و زاری![]()
اما این بار عین خیالم نیست
نه که دلم نخواد درست بشه یا اوضاع آروم بشه ، نه بحث این حرفا نیست
فقط دلم .....
قضیه از این قرار است که از 8/8/80 که من با خدا یه قراری گذاشتم و ازش خواستم اگه این آرزومو اجابت کنی من بنده ناچیز ِ تو به نیت 14 معصومی که عالم و آدم بهشون متوسل میشن 14 روز اول ماه رجب رو روزه میگیرم ، به شکرانه ی سپاس این اجبابت ؛ و امسال 88 هست و تا اومدن ماه رجب چیزی نمونده ! ؛ و من هنوز بی جوابم ![]()
بحث ناامیدی از درگاه رحمت خدا نیست ، من هیچ وقت از طلب کردن و در زدن خسته نمیشم
فقط این بار به قول "اندرو ، پسر بیری هاچ " بد رو به جای خوب انتخاب کردم
و به قول مولانا : جمله ی بی مرادی ات از طلب مراد توست ورنه همه مرادها خود به کنار آیدت
اینروزها تنها فقط واسه آبروی از دست رفته عزیزی دعا میکنم که به قول خودش پاش رو لبه تیغه و هر لحظه ممکنه که بوووووووووووومب و تمام !
اصلا هم دیگه به خودم و این آرزوی خفته در قلبم فکر نمیکنم
یه جوری بی میل شدم ، نه نسبت به آرزوم ، بلکه نسبت به توسل و خوب بودن وراضی کردن خدا با بنده خالص و خاضع و فروتن بودنم
یه چیزی هست که بهش شک ندارم : بگو در حقيقت پروردگار من است كه روزى را براى هر كس از بندگانش كه بخواهد گشاده يا براى او تنگ مىگرداند (سبا- 39)
من یه اعتقادی دارم ، خدا وقتی میخواد از چشمه رحمتش نعمتی به بنده اش عطا کنه ، نگاه به کرده های اون یا فرستاده هاش نمیکنه ، بلکن نگاه به صندوق داشته هاش و خوان لطف وکرمش میکنه و عطا میکنه
اینجا و الان من روی کرم و بذل خدا شرط بسته ام !!!![]()
نتیجه اخلاقی : یارب از چشمه رحمت برسان بارانی
آرزویم این است : نرود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد ![]()
فکر میکنم همه این "آرزوها" نیاز به یه پاورقی داشته باشند من باب توضیح المسائل !
چند وقت پیش یه دوست خوب به اسم آسمان نقره ای شب منو به بازی چی دوست دارم چی دوست ندارم دعوت کرده بود که منم قول ویژه دادم واسه حضور پر شور
1* دلم میخواد یه دوست داشته باشم اونجوری که قدیمیا میگن : یار گرمابه و گلستان "ـــــ"
2* اگه یه روزی من ازدواج کردم و دختر دار شدم یقین بدونید ترنج بانو رو خنگ و نفهم تربیت میکنم که به قول معروف هـِـر رو از بــِـر تشخیص نده ، اینجور زنا تو همچین جامعه ای آدمای موفقی هستن و دونستن اینکه کجای کارهای این دنیا مشکل داره وباید تلاش کرد که درستش کرد چیزی جز رنج و غصه واسه آدمی به ارمغان نمیاره "ـــــ"
3* دلم میخواد روزی برسه که منی که با خدا اینقده به قول شوکو رفیق شش دانگ هستم و نگفته آرزوهامو اجابت میکنه ومرغ آمین هویجوری همیشه خدا بالا سرمه ، تو این یکی قضیه هم به تفاهم برسیم و بلاخره یا من اسماعیلم رو قربانی کنم و پر بکشم یا خدا بره ای واسه قربانی بفرسته و اسماعیلم رو به من برگردونه "ـــــ"
4* گاهی اوقات آدمی نیاز به سنگ صبوری داره که باهاش درد دل کنه و کمی تا قسمتی هم بازی ئی تا شیطنت کنه فارق از قوانین و عرف پذیرفته عامه ی مردم (دلم واسه بچه گی هام تنگ شده ، اون وقتایی که جنسیت مهم نبود بلکه درجه شرارت مهم بود) "ـــــ"
5* دلم میخواد خفه بشم ، خفه به معنای واقعی ، یعنی سکوت محض محض محض ، اصلا به من چه که کجای کار دنیا گیر داره و مگه من پیامبرم که غم امت بخورم؟! "ـــــ"
6* دلم یه جمع صمیمی خانواده گی میخواد که آتیش اجاقش هیچ وقت خاموش نشه و تو سرو کله ی هم زدنمون فقط جهت گذران وقت و شوخی و مزاح باشه ، نه هیچ کدورتی نه هیچ دلخورئی "ـــــ"
۱۶![]()
انگاری ظهر که رفتم خونه محیط خونه آشوب زده میزد و پر از تلاطم
منم که شکر خدا همیشه نوک پیکان اهل خونه هستم ، بنا به هر دلیلی و هر اتفاقی
خوبه حداقل سازمانهای جاسوسی و خبرگزاری دنیا از وجود من خبردار نشدن و گرنه تمام جنگها و قتلهای زنجیره ای و کشتارهای دسته جمعی و.......... رو هم مینداختن گردن من (خدا پدر طالبان و حزب الله و اسرائیل و... رو بیامرزه که از ما رفع ا تهام نموده اند تا به الان !!!)![]()
جونم براتون بگه که همه اتفاقای توی خونه تقصیر منه و از من دیوار کوتاهتری انگار پیدا نمیشه (حق هم دارن دیگه قدم از 6+1نفر اعضای خانواده کوتاهتر می باشد)
انگاری سر جوشوندن یه تن ماهی بگو مگویی رخ داده است .....
بعد ناهار بحث شد که آدم باید تربیت داشته باشه و حرمت بزرگتر سرش بشه و هر چی از دهنش بیرون نیاد و....
به خودم ایمان دارم که حرف بی ادبی در اون اندازه اصلا یاد ندارم که باز بخوام مثل و نقل ونبات نشخوار کنم !
اما مامان خانوم گفتن تو هم مثل بقیه !!!!! به پاش که برسه شما هم دسته کمی از بقیه ندارین !!!![]()
چیزی واسه دفاع نداشتم فقط گفتم یه وقت سختت نباشه پسرجوناتو متهم کنی و من مبرا باشم !؟
حین جمع و جور کردن سفره ی ناهار گفتم اشکال تو اینه که از بقیه انتظار کاری رو داری که نباید ، باید اینو درک کنی که مشکلات زندگی تو مال خودته و به من ربطی نداره و نباید که با من قسمت کنیش و گردن من و بقیه بندازی ، با مشکلاتت کنار بیا ! (تو شوهرتو از دست دادی و تنها شدی ، من پدرم رو از دست دادم و بی تکیه گاه شدم )
ضمناً حواست باشه زمانی که تو همسن وسال داداش کوچیکه ی من بودی از خودت کار داشتی و درآمد داشتی و مادر پدر دیگه واسه ات تکلیف تعیین نمیکردن و خودت بودی و شوهرت و واسه زندگی خودت خودت تصمیم میگرفتی
باید اینو درک کنی که این بچه ها بزرگ شدن و هر کدوم صاحب عقیده و نظر خودشون ، حتی الامکان نباید تو کارشون دخالت کنی
گفت من کسی رو اسیر ندارم در خونه بازه هر کی هر جا میخواد بره !
گفتم کجا برن ،وقتی کار نیست ، سرپناه نیست و ضمناً شریکی ندارن تا تنهایی هاشونو با حضورش پر کنن
گفت آدمای این خونه اگه عرضه داشتن تا الان همه چی داشتن !![]()
دیروز عصر حدود 5/1 ساعت پیاده روی میکردم و ذهنم عجیب درگیر بود"دعا کنید خدا به خیر بگذرونه "
از خدا خواستم با تدبیر خداگونه اش طوری همه ی این تیکه های پازل از هم پاشیده رو کنار هم قرار بده تا من بتونم به این جماعتی که به من به چشم بی عرضه نگاه میکنن ثابت کنم اونقدا هم که اینا میگن شاسکول نیستم و بلدم گلیم خودمو از آب بکشم ، فقط باید هدف طوری باشه که ارزش خراب کردن پلهای پشت سر رو داشته باشه ....
به مامان گفتم که تو محبت منو نمیبنی اونقدی که من حواسم به تو هست بقیه نیست ، گفت کفه ی ترازوی نامهری تو سنگین تر از محبتهات هست !!!![]()
گفت میای حاضر و آماده میخوری و عصر هم میزنی بیرون و خوش هستی !!!! اینجوری واسه من کار میکنی و کمک دست من هستی ؟!
گفتم من ادعایی واسه همکاری تو کارای خونه ندارم ، منظورم چیز دیگه ای بود
دلم میخواست محض رضای خدا تو این یه سالی که بابا نیست و یه سال هم که درگیر مریضیش بودیم ، یه روز خوش داشتیم که همه دور هم جمع بشیم و بگیم و بخندیم بدون اینکه کسی به من طعنه بزنه وکسی هوار بکشه و کسی سیاه تنش باشه و کسی چونه ی خودش رو بزنه
یه روز همه گوشی هاشون رو خاموش کنن و بشینیم دور هم تخمه بشکنیم و یه فیلم طنز ببینیم
دلم میخواست یه روز فقط کسی فکر هیچی نبود الا خوشی همون لحظه
دریغ ودرد که همه مشکلاتشون رو تو خودشون میریزن و قبولش نمیکنن و فقط پراکنش های عصبی شون رو واسه بقیه ارمغان میارن
ادامه مطلب
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی برگی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
فروردین ماه بود که یه یادداشت اداری واسه کلیه ی خانومای همکار زدم و خواستم اعلام آمادگی کنن واسه راه اندازی یه دوره زنونه ، تا دور از محیط کار دور هم جمع بشیم و از اداره و زندگی و.... با هم حرف بزنیم
همه به جز یک نفر موافقت خودشونو اعلام کردن و قرار شد به قید قرعه ماهی یه بار توی یه تاریخ معین "مثلا 15هر ماه" این دوره ها برگزار بشه
قرعه کشی کردیم ، همون اولش ساز مخالف زدن رو شروع کردن
بعدش قرار شد اول خونه اونایی بریم که تا به حال نرفتیم
فروردین خونه "چشمک" ، اردیبهشت خونه " هایدی" و صد البته استقبال خیلی بی نظیری !!!!!!!!!!!!! شد از این دوتا میزبان ، دیروز هم خونه "آلیس " بودیم ، اینبار برخلاف دوماه گذشته 70% خانوما اومده بودن
بماند که این دور هم جمع شدنها اصلا از نظر من مفید نیست چون تقریبا یه عده ساکت میشینن و چیزی نمیگن و یه عده هم اجباراً به خاطر کم کردن از فضای سکوت مجلس نقل محفل میشن
نه کسی از خودش میگه ، نه کسی از محیط کارش و نه سعی در از بین بردن کدورتها میشه ، نه تلاشی واسه بهبودی اوضاع خانوما
فقط چایی بخور ، شیرینی و میوه بخور ، دیر بیا و زود برو ، تا رفع تکلیف بشه
دیگه کم کم دوستان مشغول تماس به مهربان همسرها بودن که برن به عشقولانه هاشون برسن که من چون حس کردم پیشنهاد دهنده این دوره ها بودم باید تکلیف مهمونی ماه بعد رو روشن کنم ، به خودم اجازه دادم و از دوستان در مورد اینکه ماه بعد خونه ی کی باشیم پرسیدم
"آنت " گفت : بذار خودشون بگن که خونه ی کی بریم ، چرا به زور و اجباری در کار باشه
توضیح : چون تیرماه درگیر مراسم سال بابا هستیم و مرداد ماه هم که برنامه سفر داشتم و شهریور ماه هم ماه رمضان می باشد گفتم مهر ماه خونه ی ما تشریف بیارین
"نارنجی و خورشید " هم پچ پچ کنان چیزایی گفتن که من اینجوری برداشت کردم که یعنی من خیلی پر رو هستم و روم زیاده و ....
حالا نمیدونم هماهنگی واسه یه مهمونی و گفتن اینکه بچه ها دفعه بعد خونه ی کی باشه دوره ، کجاش پر رو بازی و زیاده روی بوده ؟!
بماند که بقیه هم اگر چیزی تو دلشون گفتن به علت بعد مسافت نفهمیدم
(اگه روز اولی که همه ok داده بودن ماه خودشونو مشخص میکردن اصلا نیاز نبود که من بخوام حرفی بزنم ، و این تصمیم خودشون بود که تو هر مهمونی مشخص کنیم میزبان بعدی کی باشه و تاریخ پذیرایی هم با خود میزبان بسته به شرایط جوی خونه اش )
نتیجه اخلاقی : پیشونی نوشت من همیشه اینجوری بوده : به نام من به کام بقیه !!!!
آرزومه ، آرزومه
که درو وا بکنی بیای تو خونه
تو رو تووو بغل بگیرم عاشقوونه
آرزومه ، آرزوووووووووووومه
بس هی تو این مناظره های این یکی به اون یکی میگه دروغ گو ، بعدش فرداش دوستان تو وب لاگهاشون یه مرثیه می نویسن در وصف دروغ و روغگو و.... جاش که تو جهنمه منم دیشب جو گیر شده بودم اساس...
دیشب من مناظره نگاه نکردم ، چون هم خوابم میامد هم دیدم توفیر نداره ، من که انتخابم رو کردم و از بین هزار نفر که نیست و هزار تا گزینه ندارم و اینکه باید از اینا انتخاب کرد ، پس دیگه قال نداریم و جدل هم نداریم "والسلام"
دیشب داشتم قران میخوندم ، دراز کشیده بودم و تو حال وهوای خودم ، به این قسمت که رسیدم ، خاصه اینکه بین دونماز مغرب و عشاء یاد یه تلخ خند افتادم که هنوز که هنوزه داره منو آزار میده ، القصه به این قسمت که رسیدم : و از نشانههاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد "روم-21" یهو جوگیر شدم و برداشتم رو به خدا کردم و گفتم حالا اینا دروغ میگن تو که دیگه دروغ نمیگی ؟! میگی ؟ بعیده ! پس جریان اینهمه آدم بی سرو سامان و بی جفت و یار چیه ؟
بعدش دیگه ادامه ندادم چون کل کل کردن با خدا هیچ فایده ای نداره و حرف آخر رو خودش میزنه و بس ، پس به خوندن ادامه دادم و رسیدم به سوره ی لقمان و بعدشم سوره سجده ، که دیدم امشب بیشتر از 10 صفحه نمیتونم بخووونم و باید که چراغ رو خاموش کنم و بخوابم ، البته هنوز صدای مناظره از طبقه بالا به گوش میرسید و داشت رو اعصابم راه میرفت ، دلم سکوت میخواست و آرامش
دنبال خلسه بودم وخلاء ، ضمنا وسوسه هم به جونم افتاده بود که خدا رو شکر میکنم که خط ایرانسلم نیست ونابود شد و من نتونستم پاسخ مثبت به شیطان بد ذات بدم
حالا هی بیا بگو آرزویهای کوچک و کوتاه و کم و...........
از نظر خیلی ها هم این خیلی آرزوی کوچیکی هست که کاش گشت ارشاد جمع بشه !
نتیجه اخلاقی : فکر نان کن که خربوزه آب است بردار
من میرم بر همدوون شوهر کنم بر رمضون
آرد ُ به کندو بیارم ، روغن به پستو بیارم
دلم میخواست بانوی ِ یه کنج باشم ، یه بانوی چادر زری و گوش کفتری ![]()
ترشی بندازم ، مربا درست کنم ، دلمه بپزم و بعدش شال و کلاه کنم مثل یه عروس خوب ، یه شیشه ترشی ویه شیشه مربا و یه ظرف دلمه ببرم واسه مادر شوهر وخواهر شوهر و.....
پسری که نماینده محض عدم انقراض نسل حاج آقا ست رو ژیگول پیگول کنم و دخملی که عزیز دردونه باباجونش هست رو 40گیس زینت کنم و چادر سرم کنم سلانه سلانه برم خونه عزیز خانوم
تو پختن آبگوشت ناهار کمکشون کنم و از باغچه اشون سبزی درو کنم و با جاری کوچیکه پاک کنیم و بشینیم سر حرف حاج خانوم و هر چی ایشون گفتن تائید کنم و هر از چند گاهی جهت خوش خوشان حاج خانوم یه تیکه به جاری وسطی بندازم که دیگه وقتشه بچه بیاره و نذارم اموال پسرشون بی صاحاب بمونه بعد 120 سال عمر پر برکت !!!![]()
دلم میخواد تو دوخت لحاف دوشک جهاز خواهر شوهر اول کمک حاج خانوم کنم و تو چیدن وسایل کمک عروس خانوم
دلم میخواد یکی هی به من تل بزنه و حرمت عروس بزرگ بودنمو نگه داره و با من مشورت کنه
دلم میخواد حاج آقا هر از چند گاهی یه هندونه دستش بگیره بیاد بندازه توحوض خونه وبشینه برام حرف بزنه که به این پسر صد بار گفتم به گوشش نرفته تو یه بار بهش بگو و نصحیتش کن ، که بی خیال کار دولتی بشه و بیاد وردست من تو حجره تا آینده بچه هاش تامین باشه![]()
دلم میخواد وقتی خواهر زاده حاج خانوم در آستانه طلاق هست زنگ بزنه و بعد کلی گریه و زاری ازم درخواست کنه برم پادر میونی ، آخه من تحصیل کردم و واسه خودم خانوم با کمالاتی هستم![]()
دلم میخواد وقتی خواهر شوهر کوچیکه عاشق پسر همساده میشه و دلش میره پی یه بچه مکانیک که دستش جلو اوستاش درازه ، و حاج آقا نمیذاره این وصلت سر بگیره اولش برادر شوهر کوچیکه رو که رگ غیرتش قلنبه شده از خر شیطون بیارم پائین ، بعدش با عروس خانوم صحبت کنم که فلانی وفلانی بهترنی موقعیت ها رو دارن که تو اشاره کنی حاضرن سنگ فرش زیر پاتو آب طلا بریزن و بعدشم با حاج آقا به شور و مشورت بشینم که حاجی کار دله
رفته ونمیشه کاریش کرد بیا وبزرگی کن و زیر پر و بال این پسر رو بگیر و بذار این دو کفتر عاشق به هم برسن
.........................
نتیجه اخلاقی : من از این بگو مگو خسته شدم ، من از این قلب دو رو خسته شدم
یا مفروش به دنیا که بسی سود نکرد....
دو هفته پیش که رفته بودم سه کیلو سبزی خریده بودم و تنهایی داشتم پاک میکردم و خونه هم کسی نبود ته دلم حس کردم یه آرزو ی نهفته هست ، آرزویی که با همه وجود اینهمه سال یدک کشیدم و کسی نخواست اجابتش کنه ، در حالی که من تمام تلاشم رو کردم !!!!!!
دلم میخواست حالا که همه اشو تمیز کردم و شستم و آبش گرفته شده ، یه دوستی داشتم در اون حد صمیمی و شش دانگ که براش از اینا میریختم تو کیسه نایلونی و زنگ میزدم میگفتم بیا ببر ، یه سری هم به من بزن که من تنهام و پوسیدم از بی همزبونی
همیشه آرزو داشتم از خیل عظیم رفقایی که دورم رو احاطه کردن "و قریب به اتفاق همه اشون تفلد من یادشون میره " یکی بود که با هم کمی کارای دخترونه میکردیم
مثل پختن غذاهای اجق و جق ، رفتن به مکانهای بکر و تازه ، گشت زنی تو شهر و سر زدن به مکانها و محله های قدیمی شهر ، خوردن بستنی و رفتن به کافی شاپها فقط به قصد امتحان کردن ساندویچ لیونر و مقایسه با لیونر صدف
همیشه حسرت یه دوست که از جون براش مایه بذارم و اونم پابه پای من باشه تو لحظه هام رو دلم مونده ...........
سلام
امروز عصر جمعه است و همه که نمیشه گفت اما بسی زیاد از مردم شهر ما رفتن استادیوم ۲۵۰۰ نفری شهیدین قاسمی تا زنده زنده حرفای اقای میرحسین رو بشنون
من نرفتم هویجوری ؟!
یعنی امروز ما فریز بودیم دور ازهیاهو دور از جنجال و صد البته گوشی موبایلم رو هم خاموش کردم با اینکه بسیار نگران ودلواپس بودم
منتظر یک خبر
اما خاموش بود و الان هم تو زیر زمینی افتاده با اینکه روشنه
کاملا بی توجه
نیاز به کمی آرامش دارم تا درد دندونم بهتر بشه
ده روز گذشته
به نظر شما بعد کشیدن دندون و آرامشش باید رفت بسیار پول داد وارتودنسی هم کرد
یعنی خیلی چیزا بر میگرده سرجای اولش؟
دیشب و پری شب تا نیمه شب بیدار بودم و مناظره تماشا میکردم من شک نداشتم برای انتخاب فقط مثل حضرت ابراهیم که خواست یقین پیدا کنه به زنده شدن مردگان و از خدا درخواستی نمود ...
فقط تماشا کردم تا مهر تایید باشه و البته سه طلاقه کردن....
تا رطوبت دستام از بین نرفته بهتره برم بقیه اپی لیدی رو انجام بدم
شاد باشید![]()
من فکر میکنم هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ....
از نظر بیوژنتیکی امروز ماهگرد بهترین خاطره ی زندگی منه
بهترین خاطره ی زندگی یه آدم که همیشه جام تنهایی رو تا ته ته سر کشیده بوده
ماهگرد روزی که جام از دستم اوفتاد و همه اش ریخت کف خیابون ، درست چند قدم مونده به میدون ، چند مغازه مونده به ایستگاه
تا آخرین لحظه عمرم اون لحظه و اون ثانیه از یادم نخواهد رفت ، فقط بذار ساعت از 12 بگذره
ای کاش که زمان اونجا متوقف میشد
ای کاش بنجامین لاینوسی بود که چرخ زمان رو در اون لحظه می چرخوند و از مدار خارج میشدم
ای کاش.......
گفتم من هر چی آرزو کنم خدا نه نمیگه ، الا یه چیز !![]()
نتیجه اخلاقی : باور دارم که یکی از بهترین راهبردها برای کشف کردن آنچه در زندگیتان جایش خالی است ، آزمایش کردن چیزهای غیرعادی ، خارج از محدوده ، احمقانه و ماجراجویانه است . این کار میتواند هر آرزوی نهانی را آشکار سازد .
اگر با دیگرانش بود میلی سبوی من چرا بشکست لیلی
این روزا درگیر یه ماجرای بامزه هستم ، یه جور عناد و سرکشی و زیر پا خالی کردن و کش و قوس و خشونت پنهان یه عده آدم که دست به دست هم دادن که منو بشکنن
به قول بنامی *که میگفتن تو اسطوره صبر و بی خیالی هستی ، عرض کنم خدمتتون که من بیدی نیستم به این بادها بلرزم
ولی طی نشست های روزانه به این باور رسیدم که فلانی خاطر خواه ما بوده و از اونجا که ما بهش بی محلی کردیم و تازه اشم تلفن های مشکوکی داریم که ایشون با کلیه نیروهای تحت فرمانشون در سطح شهر نتونستن آمار خلاف کاری های مارو در بیارن "آخه یکی نیست بگه کف دستی که مو نداره ، کندش چیه ؟!
خبری نیست به خدا! " ، خیلی از دست ما جانش به لب رسیده و اون روی سکه عشق و عاشقی که خشم و نفرت هست خودشُ رو کرده و این است که این روزها به دامی گرفتار آمده ایم که رهایی مشکل می باشد
به قول شاعر : هر دم از این باغ بری میرسد !!!!!!!!![]()
یکی نیست بگه بنده خدا کجای ِ زندگی من و تو شبیه همه که حالا دل بستی و دل کندنت سخته
من این ور جو *تو اون ور جو
اصولا ً از وقتی ما به سن شوهر کردن رسیده ایم خاستگار های بسیار بسیار نوبر داشته ایم که هر کدوم از اون یکی دیگه گل و بلبل تر بوده اند
احتمالا پیشونی نوشت ما این است و از آنجایی که خدا مارا بسی گوشت تلخ و ناسازگار خلق نموده است ، دلش به حال ما رحم آمده است و این بندگان خدا را میفرستد سر وقت ما تا مزاحی نموده باشد و لبخند ما را هم ببیند![]()
شما بهش بگین من که انگار صدام به گوش جناب خدا نمیرسه : آخه خدای خوب من ،یه بنده خدا بفرست کار داشته باشه ، معتاد نباشه "از هر نوعش : دوست ، قلیون، سیگار و....." ، نماز و روزه اش به راه باشه ،حداقل تحصیلاتش لیسانس باشه و دست آخر قدش هم کوتاه باشه ، تا ما تصمیم کبری بگیریم و شوهر کنیم خلاص شیم ، به خداوندی خودت قسم جک شدم اساس...![]()
* بنامی : رئیس اسبق واحد ما
* جو : منظور هم جوی آب می باشد
۶ ![]()
گفت از خدا میخوام به روز من گرفتار بشی تا ببینی چیزی یادت میره یا نه
تو دل گفتم انشالله![]()
سالها پیش بس شیطون بودم و سال قبلش کلاس اول D به شرارت معروف بود خواستند تعدیل شرور بدن گفتن دوتا خودشون برن دوم A ، من داوطلب شدم واسه رفتن به اضافه فهیمه تپولو که در کلاس چهارم دبستان 39 کیلو بود در حالی که من 36 کیلو بودم!![]()
کلاس جو بچه مثبت و درسخونها رو داشت منم شیطون و نمره بیست بیار
این شد که ما رویه خودمان را درپیش گرفتیم و دوستان رویه خودشان
با اینکه عادله دوست صمیمی من بود و مریم1 حریف من تو لج و لجبازی، اما به رفاقت غزل و مریم 2 غبطه میخوردم و هر وقت که این دوتا با هم قهر میکردن من پای ثابت رفاقت با غزل بودم ![]()
دوستی من و غزل هویجور ادامه داشت و گه گاهی خونه هم میرفتیم و تلفنی در ارتباط بودیم
سه سال دبیرستان از هم جدا شدیم و باز پیش دانشگاهی با هم بودیم و دانشگاه هم که اون آزاد بود و من پیام نور
دوران دانشجویی ارتباطمون تنگ تر شده بود به خاطر مسائل خاص اون زمان ، یه جوری سنگ صبور هم بودیم و یار گرمابه و گلستان هم
الان هم اون کارمند یه وزارت خونه است و من کارمند یه وزارت خونه ی دیگه ، اما کماکان رابطه امون هست ولی نه به اون غلظت گذشته
وقتی غزل کارمند شد دیگه بلکل منو یادش رفت !ماهی شاید اونم یه تلفن میزد و بیشتر من بودم که تماس میگرفتم و رابطه رو زنده نگه میداشتم ، بهانه میکرد که کارم زیاده و اهل خونه هم منو نمی بینن و.... در حالی که به قول خودش قبض موبایلش کمتر از 20هزار نمیاد و همه اش هم خرج حل و فصل روابط بین همکارا میشده است و به سادگی میدیدم که دوستی من داره جایگزین پیدا میکنه با دوستی همکاراش!!!!!! ![]()
1* غزل پارسال 11روز بعد فوت بابا عقد کرد
تلفن زدم و تبریک گفتم !
2* 4آبان تولدش سر وقتش زنگ زدم و تبریک گفتم و عذر خواهی کردم و قول یه دیدار رو دادم به زودی
3* آذر ماه بود که مامان و باباش رفته بودن مکه منم یه شب سرد زمستونی دوتا کاسه سفالی آبی رنگ خریدم و کادو کردم و رفتم خونه اشون هم به تاریک پرسا "همون جا خالی کردن مامان وبابا" ، هم آشنایی با شوهرش و هم دیدار و تحویل کادو تفلدش
4* بعدشم که کارت دعوت فرستاد برای مراسم دیدار مامان وباباش که من و مامان رفتیم
تا اینکه عید اومد و خب شرایط من خیلی خاص بود نسبت به اون ، اون سال جای خالی یی تو خونه ما حس میشد که من از دوستام انتظار پر کردنش رو داشتم یا حداقل کم رنگ تر کردنشو ، که صد البته کلیه دوستان مضایقه کردن و ما .....
"بگذریم"
اواسط اردی بهشت ماه بود که بالاخره غزل خانوم یادشون اومد که رفیقی هم دارن که باید احوالش رو بپرسن (اینم بگم که اگه من عید تماس میگرفتم یقینا اون این تماس رو هم نمی گرفت) ، به اداره زنگ زد و کمی خوش وبش کردیم و البته من دیگه تحویل نگرفتم اونم از مشکلات خودش گفت و مریضی شوهرش و درگیری های این مدتش
از وقتی یادم میاد غزل طفلی زندگی سختی داشته به خاطر شرایط خونه اشون و مهمون داری ها و مریضی ها و...
دیروز 10خرداد ماه بود دیدم خبری ازش نیست نگران حال شوهرش شدم و تماس گرفتم ، فهیم گفت رفتن ببین خونه اشون آماده چیدمان وسایل شده یا نه !
دلم گرفت که مگه یه تبریک تولد و یه تلفن ساده چقده از ادم وقت میگیره ؟![]()
من نمیگم مادر شوهر و شوهر و مادر و پدر و ......................... رو باید حذف کرد میگم همه چی سر جای خودش
وقتی من اینهمه احترام گذاشتم و تمام اصول رو رعایت کردم انتظار دارم شما هم کمی تا قسمتی .....
بلاخره منم این یه سال چشم امیدم به دوستام بوده که خوشبختانه همه اشون بدون استثناء مشکلاتشون رو که خیلی از مشکلات من بیشتر نیست و نبوده بهانه کردن و کم کاریشون رو توجیه
الانم مهم نیست دیگه برام![]()
به غزل گفتم نمیبخشمت که امسالم مثل پارسال روز تفلدم یادت رفت اونم در جواب گفت خب اشکال نداره نبخش!!! ، انشالله به روز من گرفتار بشی میفهمی که چه چیزا که از یادت خواهد رفت !!!!!!!!!!![]()
نتیجه اخلاقی : باید کلاس بذاری تا بفهمن وجود داری ، مثل رئیسا که دیر میان و کلاس مدیریتی شون تو دیر اومدن ِ
۵ ![]()
جوالدوز دیروز تو سرویس گفت : یه سر رفتم تو وب لاگتون یه چرخی زدم که ببینم از انتخابات چیزی نوشتین یا نه ؟
چیزی از این بازار داغ انتخابات نمیگم و سکوت میکنم ، فقط ....
سالها پیش بعد از اینکه به خاطر جو سیاسی حاکم نماینده اسبق شهرستان بیرجند که ظاهراً مورد توجه کلیه دوم خردادی ها بود رد صلاحیت شد ، خیلی ها انتخابات رو تحریم کردن به نشانه اعتراض !
من اون موقع ها سن زیادی نداشتم ، بچه نبودم و رای اولی که ذوق داشته باشم ؛اما به حد بلوغ کنونی "که هیچ به حساب نمیاد " هم نبودم
هر چی بقیه گفتن نباید بری من گفتم که باید بریم ، درسته که اونی که میخواستیم بهش رای بدیم نیست تو جمعشون اما باید بریم تا اونی که نمیخوایم حداقل نشه !
گفتن تو به خاطر استفاده از مهر های موجود در شناسنامه این کار رو میکنی و بسیار محافظه کاری و به خاطر استخدام آینده ات و .... میری رای میدی
و مرغ من یک پا داشت که باید بین بد و بدتر یکی انتخاب بشه چون من حق رای دارم پس میرم رای میدم
شما هم تو خونه بشینین و تلوزیون تماشا کنید ! و ببینید که چه شما بخواین چه نخواین همیشه هستن کسایی که برن رای بدن و حوزه های رای گیری شلوغ بشه در حدی که دوربین های تلوزیونی بتونن شور مردمی رو پخش کنن
و دست آخر اونی رای میاره که شما نمیخواین فقط فقط به دلیل اینکه شما عقب نشینی کردین
از نظر من واسه رسیدن به قله باید که خیز برداشت و حرکت کرد ، لب فروبستن و سکوت رو نشانه نارضایتی دونستن که دوای درد نیست
روزی که پیشی اومده بود واسه عرض تبریک تفلد به ما ، وقتی شنید که من نمیاد در ستاد تبلیغاتی و کاری به این برنامه ها ندارم پرسید رای که میدی؟!
گفتم من همیشه رای دادم الان هم میرم رای میدم ، من باید تو سرنوشت مملکتم نقش داشته باشم ، حالا که در این حد اندازه به من اختیار تعیین تکلیف دادن باید استفاده کنم
من حرف و بحث سیاسی یی آقای جوالدوز ندارم که بخوام اینجا یا هر جای دیگه ای مطرح کنم ، و از نظر من سیاست مال زمانی هست که شکم آدم سیر میشه بعد از مهمونی شام ، بری بشینی تو اتاق و سیگار روشن کنی و دودش رو با غلظت تمام تو فضا پراکنده کنی و دم از سیاست بزنی و صد البته ویژه ی آقایون
و من به عنوان یک زن وظیفه ام چیز دیگه ای تعریف شده و میلی به این نشست ها ندارم.
۴![]()
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید
این شعر منو یاد یه دوست میندازه از دیار زابل ، یه دختر که برخلاف اسمش "دختر زابلی" بسیار سفید وزیبا بود
دختری که الان فکر کنم پسرش "ایلیا" ۵ساله شده باشه و من از قبل ازدواجش ندیدمش
دومین دوست غیر بیرجندی من ، که باهاش نامه نگاری میکردم و در واقع قصه دست به قلم شدن من از همون موقع شروع شد
وقتی براش نامه دادم اونم به آدرس محل کار باباش
یه دختر کلاس چهارم دبستان نامه نوشت
حرف زد
تمبر زد
صندوق پست دید
، پست کرد
و جواب گرفت ......
- میتونم فقط بگم این دو روز تعطیلات من از درد دندووون گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم ، از درد دندونی که دلم نمیخواد بکشمش و میخواستم بازم باهاش همراه باشم!!!
- برزخی بود که بلاخره باید تصمیم میگرفتم و تصمیم همون بود که گرفته بودم دندون پزشک ، انبرک و خلاص...
۱ ![]()
آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
خب بالاخره به یاری خدا من همت کردم و رفتم
دندون پزشکی ! ![]()
دوره درمانی 40روزه ی من شروع شد
واسم دعا کنید![]()

ویولت عزیز یه مطلبی تو وب لاگش نوشته که من در حد خودم دیدم که در باره اش حرف بزنم:
حدود 6سال پیش من با یه عده از هم دانشگاهی ها رفته بودم اردوی نمایشگاه کتاب تهران ، دوماشین که یکی پر از پسر و یکی پر از دختر.دوستای من قریب به اتفاق کسی رو برای خودشون داشتن و دخترای دیگه هم صد البته
حالا این دوستان ما روابط خودشون رو مجاز می دونستن و قابل قفول و روابط بقیه رو اشتباه و حروم!
با اینکه هر پنج تای این دخترا ازدواج کردن و با همون دوستاشون (بچه های اتوبوس دیگه)
یادمه خواهرم میگفت از دوستات خوشم نمیاد
خودشون هر غلطی دلشون میخواد میکنن باز به بقیه گیر میدن که فلانی ا ِل کرد و فلانی بــــِل کرد
حالا من میگم هر کسی در هر سطحی که دلش میخواد میتونه رابطه داشته باشه، وقتی کسی اونقده پست هست که به قول و قرارش سر سفره عقد پشت میکنه و ندیده میگیردش دیگه نیاز به اینهمه بحث نداره
من ممکنه تو زندگی کارای زیادی کرده باشم که به خودم مربوطه : از کمک به یه بچه یتیم گرفته تا دهن به دهن شدن با بابا و مامانم![]()
و آدم تو شرایطی که هست براساس یافته های ذهنیش کاری رو میکنه که فکر میکنه درسته ، حالا آدمایی هستن که مشورت میگیرن و یا درست فکر میکنن و آدمایی هستن که اشتباه فکر میکنن و حرف حرف خودشونه
به قول معروف به ما چه هدف باید فقط آگاه نمودن باشه
آدمایی مثل اونایی که ویولت گفت زیادن منم خیلی هاشونو میشناسم، کافی یه صبح تا شب on line باشی ، بیا و ببین کی ها که نمیان رو خط و چی ها که نمی گن
اما مگه من تو زندگی شخصی اینا هستم ؟ مگه میدونم طرف مقابلشون چه مدل رفتاری داره که اینا اینجوری شدن؟ اصلا طرف مریض ، مشکل دار خب باید چی کار کرد؟
خدا خودش قاضی هست و حکم صادر میکنه و عادلانه مجازات میکنه و به موقع آوانتاج میده ![]()
یه سری چیزا هست که تو روابط اجتماعی باید بپذیریم فقط به این دلیل که بتونیم از اجتماعی که بهش وارد شدیم نهایت بهره رو ببریم :
مثالا: اگه میخوای وارد یه اداره بشی و قانون اونجا پوشیدن چادر هست باید بپذیری ، و صد البته باید که اون اداره هم بپذیره وقت آزاد هر کسی به خودش مربوطه
حالا نه این وری ها حرف تو گوششون میره نه اون وری ها !!!
بهتره حد هر رابطه ای رو مشخص کنیم اونوقت دیگه به مشکلی بر نمیخوریم ، من حرفی که ویولت گفت رو وقتی میزنم که طرف مقابل من باشم و کسی همچین رفتاری با من داشته باشه "یعنی یه دیالوگ دونفره"
یه دوستی داشتم معتقد بود آدم قبل ازدواج باید خیلی حالشو ببره !!! یه دختر محجوب با یه خانواده بسیار مذهبی و متدن ؛ اونوقتا که با هم دوست بودیم به حرفش با یه دید منفی نگاه میکردم و میگفتم از تو بعیده وچه دختر بدی شدی حقا که باید خانواده کنترلت کنن ، اما الان که گذشته ها رو مرور میکنم میبینم که اون راست میگفت ، لزومی نداره ادم همه چی رو یه باره در اختیار کسی یا کسانی بذاره ، میشه لذت برد به سادگی
لذت نه اینکه بری تو اتاق و..............
لذت خوردن یه بستنی تو ی آیس پک در کنار کسی که اون لحظه برای با تو بودن وقت گذاشته ، بذار اون لاسشو بزنه تو اما کیف بستنی رو ببر "موسی به دین خود عیسی به دین خود"
لذت همراهی یه آدم وقتی تو نیاز داری به قله ای برسی و باید برتری باشه که دستت رو بگیره و بکشونتت بالا ، بذار اون از گرمای دستای تو آتیش بگیره تو اما به رسیدن فکر کن
.....................................
آشنایی بود که برام از نزدیکترین فامیلش میگفت که اهل "زنا" هست ، بهش گفتم سکوت کن و غیبت نکن ، فحش داد و نقدش کرد حالا خدا تو موقعیتی گذاشتش که باید امتحان ایمان پس بده ....
مراقب باشیم بهتر نیست ؟؟؟؟
* الان از اینکه به سختی از کوه بالا میرفتم تا اونی دست دخترا رو میگرفت و کمکشون میکرد واسه صعود من باشم پشیمونم شاید اون دخترا دلشون میخواست گرمای دستی رو تجربه کنن و من مزاحم بودم در اون لحظه .
"چه فحشی رو به جون خریدم هم از طرف پسرا هم از طرف دخترا"
ولی درگوشه ای تنها نشستن
.........................
شوکا: من كه نمي دونستم تولدته
فیفیل : شاید به دلیل مشغولیتها باشد. به دل نگیر!
پازلی :چون خیلی مفصل و اونقدر جزئیات رو مینویسی که از حوصله من خارج است.
زیکزاگ : نوشته ها خیلی شخصی و تعداد شخصیت های نوشته ها زیاد و همین آدم رو گیج می کنه. مثلن آنت... آلیس... گیلاس! خب ما نمی دونیم اینا کی هستن و خیلی سخته اسماشون رو تک تک به یاد بسپاریم و باهاشون ارتباط برقرار کنیم.
اسمارتیز : خصوصی هستن نوشته هات
زیرتیغ : بخاطر اینکه کم بهم سر می زنید

ساعت ۶ صبح جمعه مورخ ۱ خرداد ماه یکهزار و سیصد و شصت بنده متولد شدم و به نقل قول از مادر بزرگ مرحوم وقتی توی کالسکه بیمارستان بودم و در حال نقل وانتقال به اتاق اطفال پدر مرحوم اسممان را "تکتم بانو
" نهاده است
* با ارزش پوزش که کامپیوتر خانگی دیشب تا ساعت ۲۳:۳۰ هنوز در دست تعمیر فینگیل خان بوده است و ما معذور بودیم از پذیرایی تبریکات تفلد شما![]()
| Design By : Night Melody |


