
من چله نشين بن ِ چاهم چندی...
غافل ز من اين قافله ها در گذرند
رفتند و دگر مسافر مصر نماند!
يارب!
که اگر نباشد آن واسط فيض
هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
چون مانده شد از عذاب و اندوه سجاده برون فکند از انبوه
بنشست و به هایهای بگریست کاوخ چکنم دوای من چیست
آواره ز خان و مان چنانم کز کوی به خانه ره ندانم
نه بر در دیر خود پناهی نه بر سر کوی دوست راهی
قرابه نام و شیشه ننگ افتاد و شکست بر سر سنگ
شد طبل بشارتم دریده من طبل رحیل برکشیده
ترکی که شکار لنگ اویم آماجگه خدنگ اویم
یاری که ز جان مطیعم او را در دادن جان شفیعم او را
گر مستم خواند یار مستم ور شیفته گفت نیز هستم
چون شیفتگی و مستیم هست در شیفته دل مجوی و در مست
آشفته چنان نیم به تقدیر کاسوده شوم به هیچ زنجیر
ویران نه چنان شد است کارم کابادی خویش چشم دارم
ای کاش که بر من اوفتادی خاکی که مرا به باد دادی
یا صاعقهای درآمدی سخت هم خانه بسوختی و هم رخت
کس نیست که آتشی در آرد دود از من و جان من برآرد
اندازد در دم نهنگم تا باز رهد جهان ز ننگم
از ناخلفی که در زمانم دیوانه خلق و دیو خانم
خویشان مرا ز خوی من خار یاران مرا ز نام من عار
خونریز من خراب خسته هست از دیت و قصاص رسته
ای هم نفسان مجلس ورود بدرود شوید جمله بدرود
کان شیشه می که بود در دست افتاده شد آبگینه بشکست
گر در رهم آبگینه شد خورد سیل آمد و آبگینه را برد
تا هر که به من رسید رایش نازارد از آبگینه پایش
مجنون چو شنید پند خویشان از تلخی پند شد پریشان
زد دست و درید پیرهن را کاین مرده چه میکند کفن را
آن کز دو جهان برون زند تخت در پیرهنی کجا کشد رخت
چون وامق از آرزوی عذرا گه کوه گرفت و گاه صحرا
ترکانه ز خانه رخت بربست در کوچگه رحیل بنشست
دراعه درید و درع میدوخت زنجیر برید و بند میسوخت
میگشت ز دور چون غریبان دامن بدریده تا گریبان
بر کشتن خویش گشته والی لاحول ازو به هر حوالی
دیوانه صفت شده به هر کوی لیلی لیلی زنان به هر سوی
احرام دریده سر گشاده در کوی ملامت او فتاده
با نیک و بدی که بود در ساخت نیک از بد و بد ز نیک نشناخت
میخواند نشید مهربانی بر شوق ستاره یمانی
هر بیت که آمد از زبانش بر یاد گرفت این و آتش
حیران شده هر کسی در آن پی میدید و همی گریست بر وی
او فارغ از آنکه مردمی هست یا بر حرفش کسی نهد دست
حرف از ورق جهان سترده میبود نه زنده و نه مرده
بر سنگ فتاده خوار چون گل سنگ دگرش فتاده بر دل
صافی تن او چو درد گشته در زیر دو سنگ خرد گشته
چون شمع جگر گداز مانده یا مرغ ز جفت باز مانده
در دل همه داغ دردناکی بر چهره غبارهای خاکی
چون گفته شد این حدیث فرخ دادش پدر عروس پاسخ
کاین گفته نه برقرار خویش است میگو تو فلک به کار خویش است
گرچه سخن آبدار بینم با آتش تیزکی نشینم
گردوست ئی درین شمار است دشمن کامیش صدهزار است
فرزند تو گر چه هست بدرام فرخ نبود چو هست خودکام
دیوانگیی همی نماید دیوانه حریف ما نشاید
اول به دعا عنایتی کن وانگه ز وفا حکایتی کن
تا او نشود درست گوهر این قصه نگفتنی است دیگر
گوهر به خلل خرید نتوان در رشته خلل کشید نتوان
دانی که عرب چه عیب جویند این کار کنم مرا چه گویند
با من بکن این سخن فراموش ختم است برین و گشت خاموش
چون عامریان سخن شنیدند جز باز شدن دری ندیدند
نومید شده ز پیش رفتند آزرده به جای خویش رفتند
هر یک چو غریب غم رسیده از راه زبان ستم رسیده
مشغول بدانکه گنج بازند وان شیفته را علاج سازند
وانگه به نصیحتش نشاندند بر آتش خار میفشاندند
کاینجا به از آن عروس دلبر هستند بتان روح پرور
یاقوت لبان در بناگوش هم غالیه پاش و هم قصب پوش
هر یک به قیاس چون نگاری آراستهتر ز نو بهاری
در پیش صد آشنا که هستی بیگانه چرا همی پرستی
بگذار کزین خجسته نامان خواهیم ترا بتی خرامان
لیلی و مجنون هر روز روایتی تازه : ![]()
1. فیروزه (1و2و3و4و5)
2. مریم (2و3و4و5و6)
3. زهرا (3و4) ؛ شکلات تلخ (5) ، غزل (6)؛ پرنسس (7)
4. هدیه (4و5و6و7و8)
5. رها (5و6و7و8و9)
6. آرام (6و7و8و9و10)
7. مامان فاطمه (7و8و9و10و11)
8. ژوکر (8و9و10و11و12)
9. شب پره (9و10و11و12و13)
10. سرزمین شمالی (10و11و12و13و14)
11. مستانه (11و12و13و14و15)
12. لیلی و مجنون (12و13و14و15و16)
13. مامان عروسک (13و14و15و16و17)
14. سما (14و15و16و17و18)
15. شاپرک (15و16و17و18و19)
16. لیلا (16و17و18)؛ یک سین (19و20)
17. پائیزان (17و18و19و20و21)
18. سارش (18)؛ سایه (19و20)؛ آوامین (21و22)
19. نارنجی (19و20و21و22و23)
20. نیلوفر (20و21و22و23و24)
21. هانا (21و22و23و24و25)
22. سارا (22و23و24و25و26)
23. شمع (23و24و25و26و27)
24. نازی (24و25و26و27و28)
25. مامان نورو محمود (25و26و27و28و29)
26. چشمک (26و27و28و29و30)
27. آلیس (27و28و29و30و1)
28. قله نشین (28و29و30و1و2)
29. شوکو (29و30و1و2و3)
30. مامان پویان (30و1و2و3و4)
چون سید عامری چنان دید از گریه گذشت و باز خندید
با انجمنی بزرگ برخاست کرد از همه روی برگ ره راست
آراسته با چنان گروهی میرفت به بهترین شکوهی
چون اهل قبیله ی دل آرام آگاه شدند خاص تا عام
رفتند برون به میزبانی ار راه وفا و مهربانی
در منزل مهر پی فشردند وآن نزل که بود پیش بردند
با سید عامری به یک بار گفتند چه حاجت است پیشآر
مقصود بگو که پاس داریم در دادن آن سپاس داریم
گفتا که مرادم آشنائیست آنهم ز پی دو روشنائیست
وانگه پدر ،عروس را گفت کاراسته باد جفت با جفت
خواهم به طریق مهر و پیوند فرزند ترا ز بهر فرزند
کاین تشنه جگر که ریگ زاده است بر چشمه ی تو نظر نهاده است
هر چشمه که آب لطف دارد چون تشنه خورد به جان گوارد
زینسان که من این مراد جویم خجلت نبرم برآنچه گویم
معروفترین این زمانه دانی که منم درین میانه
هم حشمت و هم خزینه دارم هم آلت مهر و کینه دارم
من در خرم و تو در فروشی بفروش متاع اگر به هوشی
چندان که بها کنی پدیدار هستم به زیادتی خریدار
هر نقد که آن بود بهائی بفروش چو آمدش روائی
چون راه دیار دوست بستند بر جوی بریده پل شکستند
مجنون ز مشقت جدائی کردی همه شب غزلسرائی
هردم ز دیار خویش پویان بر نجد شدی سرود گویان
یاری دو سه از پس اوفتاده چون او همه عور و سرگشاده
سودا زده ی زمانه گشته در رسوائی فسانه گشته
خویشان همه در شکایت او غمگین پدر از حکایت او
پندش دادند و پند نشیند گفتند فسانه چند نشیند
پند ار چه هزار سودمند است چون عشق آمد چه جای پند است
مسکین پدرش بمانده در بند رنجور دل از برای فرزند
در پرده آن خیال بازی بیچاره شده ز چارهسازی
پرسید ز محرمان خانه گفتند یکایک این فسانه
کو دل به فلان عروس دادست کز پرده چنین به در فتادست
چون قصه شنید قصد آن کرد کز چهره گل فشاند آن گرد
آن در که جهان بدو فروزد بر تاج مراد خود بدوزد
وآن زینت قوم را به صد زین خواهد ز برای قرهالعین
پیران قبیله نیز یک سر بستند برآن مراد محضر
کان در نسفته را درآن سفت با گوهر طاق خود کند جفت
یکرویه شد آن گروه را رای کاهنگ سفر کنند از آنجای
از راه نکاح اگر توانند آن شیفته را به مه رسانند
بر رسم عرب نشسته آنماه بر بسته ز در شکنج خرگاه
آن دید درین و حسرتی خورد وین دید در آن و نوحهای کرد
لیلی چو ستاره در عماری مجنون چو فلک به پردهداری
لیلی کله بند باز کرده مجنون گلهها دراز کرده
لیلی ز خروش چنگ در بر مجنون چو رباب دست بر سر
لیلی نه که صبح گیتی افروز مجنون نه که شمع خویشتن سوز
لیلی بگذار باغ در باغ مجنون غلطم که داغ بر داغ
لیلی چو قمر به روشنی چست مجنون چو قصب برابرش سست
لیلی به درخت گل نشاندن مجنون به نثار در فشاندن
لیلی چه سخن؟ پری فشی بود مجنون چه حکایت؟ آتشی بود
لیلی سمن خزان ندیده مجنون چمن خزان رسیده
لیلی دم صبح پیش میبرد مجنون چو چراغ پیش میمرد
لیلی به کرشمه زلف بر دوش مجنون به وفاش حلقه در گوش
لیلی به صبوح جان نوازی مجنون به سماع خرقه بازی
لیلی ز درون پرند میدوخت مجنون ز برون سپند میسوخت
لیلی چو گل شکفته میرست مجنون به گلاب دیده میشست
لیلی سر زلف شانه میکرد مجنون در اشک دانه میکرد
لیلی می مشگبوی در دست مجنون نه ز می ز بوی می مست
قانع شده این از آن به بوئی وآن راضی از این به جستجوئی
از بیم تجسس رقیبان سازنده ز دور چون غریبان
تا چرخ بدین بهانه برخاست کان یک نظر از میانه برخاست
ای شمع نهان خانه جان پروانه خویش را مرنجان
جادو چشم تو بست خوابم تا گشت چنین جگر کبابم
ای درد و غم تو راحت دل هم مرهم و هم جراحت دل
قند است لب تو گر توانی از وی قَـدَری به من رسانی
کاشفته گی مرا درین بند معجون مفرح آمد آن قند
هم چشم بدی رسید ناگاه کز چشم تو اوفتادم ای ماه
بس میوه آبدار چالاک کز چشم بد اوفتاد بر خاک
انگشت کش زمانهاش کشت زخمیست کشنده زخم انگشت
از چشم رسیدگی که هستم شد چون تو رسیدهای ز دستم
نیلی که کشند گرد رخسار هست از پی زخم چشم اغیار
خورشید که نیلگون حروفست هم چشم رسیده کسوفست
هر گنج که برقعی نپوشد در بردن آن جهان بکوشد
روزی که هوای پرنیان پوش خلخال فلک نهاد بر گوش
سیماب ستارها در آن صرف شد ز آتش آفتاب شنگرف
مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب
آمد به دیار یار پویان لبیک زنان و بیت گویان
میشد سوی یار دل رمیده پیراهن صابری دریده
میگشت به گرد خرمن دل میدوخت دریده دامن دل
میرفت نوان چو مردم مست میزد به سر و به روی بر دست
چون کار دلش ز دست بگذشت بر خرگه یار مست بگذشت
سلطان سریر صبح خیزان سر خیل سپاه اشک ریزان
متواری راه دلنوازی زنجیری کوی عشقبازی
قانون مغنینان بغداد بیاع معاملان فریاد
طبال نفیر آهنین کوس رهیان کلیسیای افسوس
جادوی نهفته دیو پیدا هاروت مشوشان شیدا
کیخسرو بی کلاه و بیتخت دل خوش کن صدهزار بی رخت
اقطاع ده سپاه موران اورنگ نشین پشت گوران
دراجه قلعههای وسواس دارنده پاس دیر بیپاس
مجنون غریب دل شکسته دریای ز جوش نانشسته
یاری دو سه داشت دل رمیده چون او همه واقعه رسیده
با آن دو سه یار هر سحرگاه رفتی به طواف کوی آن ماه
بیرون ز حساب نام لیلی با هیچ سخن نداشت میلی
هرکس که جز این سخن گشادی نشنودی و پاسخش ندادی
آن کوه که نجد بود نامش لیلی به قبیله هم مقامش
از آتش عشق و دود اندوه ساکن نشدی مگر بر آن کوه
بر کوه شدی و میزدی دست افتان خیزان چو مردم مست
آواز ِ نشید برکشیدی بیخود شده سو به سو دویدی
وانگه مژه را پر آب کردی با باد صبا خطاب کردی
کی باد صبا به صبح برخیز در دامن زلف لیلی آویز
گو آنکه به باد داده تست بر خاک ره اوفتاده تست
از باد صبا دم تو جوید با خاک زمین غم تو گوید
بادی بفرستش از دیارت خاکیش بده به یادگارت
هر کو نه چو باد بر تو لرزد نه باد که خاک هم نیرزد
وانکس که نه جان به تو سپارد آن به که ز غصه جان برآرد
گر آتش عشق تو نبودی سیلاب غمت مرا ربودی
ور آب دو دیده نیستی یار دل سوختی آتش غمت زار
دل را به دو نیم کرد چون ناز تا دل به دو نیم خواندش یار
کوشید که راز دل بپوشد با آتش دل که باز کوشد
خون جگرش به رخ برآمد از دل بگذشت و بر سر آمد
او در غم یار و یار ازو دور دل پرغم و غمگسار از او دور
چون شمع به ترک خواب گفته ناسوده به روز و شب نخفته
میکُشت ز درد خویشتن را میجست دوای جان و تن را
میکند بدان امید جانی میکوفت سری بر آستانی
هر صبحدمی شدی شتابان سرپای برهنه در بیابان
او بنده یار و یار در بند از یکدیگر به بوی خرسند
هر شب ز فراق بیت خوانان پنهان رفتی به کوی جانان
در بوسه زدی و بازگشتی بازآمدنش دراز گشتی
رفتنش به از شَمال بودی باز آمدنش به سال بودی
در وقت شدن هزار برداشت چون آمد خار در گذر داشت
میرفت چنانکه آب در چاه میآمد صد گریوه بر راه
پای آبله چون به یار میرفت بر مرکب راهوار میرفت
باد از پس داشت چاه در پیش کامد به وبال خانه خویش
گر بخت به کام او زدی ساز هرگز به وطن نیامدی باز
چشمی به هزار غمزه غماز در پرده نهفته چون بود راز
زلفی به هزار حلقه زنجیر جز شیفته دل شدن چه تدبیر
زان پس چو به عقل پیش دیدند دزدیده به روی خویش دیدند
چون شیفته گشت قیس را کار در چنبر عشق شد گرفتار
از عشق جمال آن دلارام نگرفت هیچ منزل آرام
در صحبت آن نگار زیبا میبود ولیک ناشکیبا
یکباره دلش ز پا درافتاد هم خیک درید و هم خر افتاد
و آنان که نیوفتاده بودند مجنون لقبش نهاده بودند
او نیز به وجه بینوائی میداد بر این سخن گوائی
از بس که سخن به طعنه گفتند از شیفته ماه نو نهفتند
از بس که چو سگ زبان کشیدند ز آهو بره سبزه را بریدند
لیلی چون بریده شد ز مجنون میریخت ز دیده در مکنون
مجنون چو ندید روی لیلی از هر مژهای گشاد سیلی
میگشت به گرد کوی و بازار در دیده سرشک و در دل آزار
میگفت سرودهای کاری میخواند چو عاشقان به زاری
او میشد و میزدند هرکس مجنون مجنون ز پیش و از پس
او نیز فسار سست میکرد دیوانگیی درست میکرد
سلام دوستای خوبم ، ببخشید که یه مدتی هست نیستم ! خب حتماً مشغول حل و فصل دلمشغولی هام هستم دیگه ، انشالله که ختم به خیر میشه ![]()
از اونجایی که هر کسی رو بهر کاری ساخته اند! اینه که نمیشه به چشمه نشین عزیزم بگم که زحمت لیدر بودن تو برنامه ختم قرآن هم به عهده تو باشه
و از اونجایی که خودم هم اگه خدا بخواد تا 10 روز دیگه عازم سفر هستم
و از اونجایی که هر اتفاقی ممکنه بیفته
این شد که جدول ختم قرآن ماه مبارک رمضان رو از امروز گذاشتم تو وب لاگ
دوستایی که از قدیم همسفر بودن رو دعوت کردم و جدیدی ها هم که تازه به جمع رفقا اضافه شدن اگه میخوان همسفر بشن بسم الله
و اما شرح مفصل :
5ختم قران در ماه مبارک داریم که هر کسی یک جزء از 5ختم رو انتخاب میکنه "ترجیها باید پشت سر هم و مطابق رنگهایی باشه که مشخص کردم " و البته نیت ختم قرآن هم هر کسی هر طور راحته و به دلخواه هست
که ختم اول در 6 روز اول ماه مبارک ، و ختم دوم در 6 روز دوم و الی آخر...
البته اونایی که دوست دارن که همسفر بشن باید
اولا ً با کامنت گذاشتن اعلام حضور کنن و آدرس وب لاگ یا ای میل خودشونو بدن که من بتونم ارتباط داشته باشم باهاشون
ثانیاً پس از اتمام هر جزء باید خبر بدن تا جلو اسمشون تیک گذاشته بشه
رابعاً همه اونایی که همسفری شون تأیید شده باشه الزاما ً روزهای اخر ماه شعبان باید دوباره اعلام حضور کنند تا مدیون باقی همسفرا نشن
التماس دعا و ایام به کام![]()
دوست خوبم واسه روایت لیلی و مجنون بسی بسی ممنون و سپاسگذارم![]()
اونایی که مشتاقن بقیه قصه ی لیلی و مجنون رو دنبال کنن لطفا به این
وب لاگ
مراجعه کنند.
|
شماره جزء |
ختم اول |
ختم دوم |
ختم سوم |
ختم چهارم |
ختم پنجم |
|
1 |
فیروزه |
مامان پویان |
شوکو |
قله نشین |
آلیس |
|
2 |
مریم |
فیروزه |
مامان پویان |
شوکو |
قله نشین |
|
3 |
مریم |
فیروزه |
مامان پویان |
شوکو | |
|
4 |
هدیه |
|
مریم |
فیروزه |
مامان پویان |
|
5 |
رها |
هدیه |
شکلات تلخ |
مریم |
فیروزه |
|
6 |
آرام |
رها |
هدیه |
|
مریم |
|
7 |
مامان فاطمه |
آرام |
رها |
هدیه |
|
|
8 |
ژوکر |
مامان فاطمه |
آرام |
رها |
هدیه |
|
9 |
|
ژوکر |
مامان فاطمه |
آرام |
رها |
|
10 |
سرزمین شمالی |
|
ژوکر |
مامان فاطمه |
آرام |
|
11 |
مستانه |
سرزمین شمالی |
|
ژوکر |
مامان فاطمه |
|
12 |
|
مستانه |
سرزمین شمالی |
|
ژوکر |
|
13 |
مامان عروسک |
|
مستانه |
سرزمین شمالی |
|
|
14 |
|
مامان عروسک |
|
مستانه |
سرزمین شمالی |
|
15 |
|
|
مامان عروسک |
|
مستانه |
|
شماره جزء |
ختم اول |
ختم دوم |
ختم سوم |
ختم چهارم |
ختم پنجم |
|
16 |
لیلا |
|
|
مامان عروسک |
|
|
17 |
|
لیلا |
|
|
مامان عروسک |
|
18 |
|
|
لیلا |
|
|
|
19 |
|
|
|
سین |
شاپرک |
|
20 |
|
|
|
|
سین |
|
21 |
|
|
|
|
|
|
22 |
|
|
|
|
|
|
23 |
شمع |
|
|
| |
|
24 |
|
شمع |
|
| |
|
25 |
مامان نورومحمود |
شمع |
|
||
|
26 |
چشمک |
مامان نورومحمود |
شمع |
| |
|
27 |
آلیس |
چشمک |
مامان نورومحمود |
شمع | |
|
28 |
قله نشین |
آلیس |
چشمک |
مامان نورومحمود |
|
|
29 |
شوکو |
قله نشین |
آلیس |
چشمک |
مامان نورومحمود |
|
30 |
مامان پویان |
شوکو |
قله نشین |
آلیس |
چشمک |
هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی
کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر
لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی
زان تازه ترنج نو رسیده نظاره ترنج کف بریده
چون بر کف او ترنج دیدند از عشق چو نار میکفیدند
شد قیس به جلوهگاه غنجش نارنج رخ از غم ترنجش
برده ز دماغ دوستان رنج خوشبوئی آن ترنج و نارنج
چون یک چندی براین برآمد افغان ز دو نازنین برآمد
عشق آمد و کرد خانه خالی برداشته تیغ لاابالی
غم داد و دل از کنارشان برد وز دل شدگی قرارشان برد
زان دل که به یکدیگر نهادند در معرض گفتگو فتادند
این پرده دریده شد ز هر سوی وان راز شنیده شد به هر کوی
زین قصه که محکم آیتی بود در هر دهنی حکایتی بود
کردند بسی به هم مدارا تا راز نگردد آشکارا
بند سر نافه گرچه خشک است بوی خوش او گوای مشک است![]()
یاری که ز عاشقی خبر داشت برقع ز جمال خویش برداشت
کردند شکیب تا بکوشند وان عشق برهنه را بپوشند
در عشق شکیب کی کند سود خورشید به گل نشاید اندود
از دلداری که قیس دیدش دلداد و به مهر دل خریدش
او نیز هوای قیس میجست در سینه هردو مهر میرست
عشق آمد و جام خام در داد جامی به دو خوی رام در داد
مستی به نخست باده سختست افتادن نافتاده سختست
چون از گل مهر بو گرفتند با خود همه روزه خو گرفتند
این جان به جمال آن سپرده دل برده ولیک جان نبرده
وان بر رخ این نظر نهاده دل داده و کام دل نداده
یاران به حساب علم خوانی ایشان به حساب مهربانی
یاران سخن از لغت سرشتند ایشان لغتی دگر نوشتند
یاران ورقی ز علم خواندند ایشان نفسی به عشق راندند
یاران صفت فعال گفتند ایشان همه حسب حال گفتند
یاران به شمار پیش بودند و ایشان به شمار خویش بودند
..........![]()
واگویه : قله نشین میگه :نمیخوام برم سفر تهران اما خانواده میگن بریم سفر تهران
میگم :خب برو ضرر نداره تهرانی هم میشی واسه خودت سه چهار روز
میگه: تهران تنهایی صفا داره نه با خانواده!
میگم :زیادی یله بودی باید که افسارتو محکم کرد و به جایی میخ
میگه :تو دیگه چرا![]()
چون بر سر این گذشت سالی بفزود جمال را کمالی
عشقش به دو دستی آب میداد زو گوهر عشق تاب میداد
سالی دو سه در نشاط و بازی میرست به باغ دلنوازی
چون شد به قیاس هفت ساله آمود بنفشه کرد لاله
کز هفت به ده رسید سالش افسانه خلق شد جمالش
هرکس که رخش ز دور دیدی بادی ز دعا بر او دمیدی
شد چشم پدر به روی او شاد از خانه به مکتبش فرستاد
دادش به دبیر دانشآموز تا رنج بر او برد شب و روز
جمع آمده از سر شکوهی با او به موافقت گروهی
هر کودکی از امید و از بیم مشغول شده به درس و تعلیم
با آن پسران خرد پیوند هم لوح نشسته دختری چند
هر یک ز قبیلهای و جائی جمع آمده در ادب سرائی
قیس هنری به علم خواندن یاقوت لبش به در فشاندن
بود از صدف دگر قبیله ناسفته دُریش هم طویله
آفت نرسیده دختری خوب چون عقل به نام نیک منسوب
آراسته لعبتی چو ماهی چون سرو سهی نظاره گاهی
شوخی که به غمزهای کمینه سُفتی نه یکی هزار سینه
آهو چشمی که هر زمانی کُشتی به کرشمهای جهانی
ماه عربی به رخ نمودن ترک عجمی به دل ربودن
زلفش چو شبی رخش چراغی یا مشعلهای به چنگ زاغی
کوچک دهنی بزرگ سایه چون تنگ شکر فراخ مایه
شکر شکنی به هر چه خواهی لشگرشکن از شکر چه خواهی
تعویذ میان همنشینان در خورد کنار نازنینان
محجوبه بیت زندگانی شه بیت قصیده جوانی
عِقد زنخ از خوی جبینش وز حلقه زلف عنبرینش
گلگونه ز خون شیر پرورد سرمه ز سواد مادر آورد
بر رشته زلف و عقد خالش افزوده جواهر جمالش
در هر دلی از هواش میلی گیسوش چو لیل و نام لیلی
واگویه : این پست در دست تعمیر است
و آگه نه که در جهان درنگی پوشیده بود صلاح رنگی
هرچ آنطلبی اگر نباشد از مصلحتی به در نباشد
هر نیک و بدی که در شمارست چون در نگری صلاح کارست
بس یافته کان به ساز بینی نایافته به چو باز بینی
بسیار غرض که در نورداست پوشیدن او صلاح مرد است
هرکس به تکیست بیست در بیست واگه نه کسی که مصلحت چیست
سررشته غیب ناپدیدست پس قفل که بنگری کلیدست
چون در طلب از برای فرزند میبود چو کان به لعل دربند
ایزد به تضرعی که شاید دادش پسری چنانکه باید
نو رسته گلی چو نار خندان چه نار و چه گل هزار چندان
روشن گهری ز تابناکی شب روز کن سرای خاکی
چون دید پدر جمال فرزند بگشاد در خزینه را بند
از شادی آن خزینه خیزی میکرد چو گل خزینه ریزی
فرمود ورا به دایه دادن تا رسته شود ز مایه دادن
دورانش به حکم دایگانی پرورد به شیر مهربانی
هر شیر که در دلش سرشتند حرفی ز وفا بر او نوشتند
هر مایه که از غذاش دادند دل دوستیی در او نهادند
هر نیل که بر رخش کشیدند افسون دلی بر او دمیدند
چون لاله دهن به شیر میشست چون برگ سمن به شیر میرست
گفتی که به شیر بود شهدی یا بود مهی میان مهدی
از مه چو دو هفته بود رفته شد ماه دو هفته بر دو هفته
شرط هنرش تمام کردند قیس هنریش نام کردند
واگویه: روزگاران بی تو به سختی سپری میشود عزیزدل ،دلم آرامش حضور گرم تو میخواد و آرامش خیال پر رنج و سوز تو
یکی برای من ، یکی برای تو
یه سوالی که این روزا ذهن من رو به خودش درگیر کرده اینه ؟
اگه به فرض ِ محال من بهشتی شدم و تو بهشتی شدی و او بهشتی شد ، میگوند که در بهشت هرچه بخواهی هست ، خب اگر من تو را بخواهم و او هم تو را بخواهد و تو ...
اصل بر خواستن و انتخاب تو نیست ، بلکن قرار بر اجابت خواسته هر شخص می باشد و من تو را میخواهم چه تو بخواهی چه نخواهی و صد البته تو را تنها و برای خود میخواهم و شریک هم قبول ندارم
آنوقت تکلیف چیست ؟
درست که خدا حکمتش بیست ِ بیست ، اما خواستن لجوجانه ی بنده ای که همه عمر طاعت و فرمانبری کرده تا حداقل در بهشت برین به خواسته ی دل برسد و دنیایش را فدا کرده تا در عقبی به آرزویش برسد چه میشود؟
حالا تو بیا بگو دور تسلسل و باطل است و بی خود ذهنت درگیر می باشد و از کجا معلوم که بهشتی شوی و جهنمی که وعده اش داده شده جایی هست که من و تو با هم باشیم و او هم نیست ولی چه حیف که فرصتی برای عشق بازی نخواهد بود
پس بیا این دم را غنیمت بدانیم و حتی به حکم خرید عذاب آخرت هم که شده بوسه ای به شیرینی از لبان یکدیگر بچینیم !
یاد حرف معلم دوران پیش دانشگاهی افتادم که میگفت تو بعضی مسائل نباید زیاد تعقل کرد چرا که خطر تبدیل ایمان به کفر می باشد
.........![]()
گوینده داستان چنین گفت آن لحظه که دُر ِ این سخن سفت
کز ملک عرب بزرگواری بود است به خوبتر دیاری
بر عامریان کفایت او را معمورترین ولایت او را
خاک عرب از نسیم نامش خوش بودی تر از رحیق جامش
صاحب هنری به مردمی طاق شایستهترین جمله آفاق
سلطان عرب به کامگاری قارون عجم به مال داری
درویش نواز و میهمان دوست اقبال درو چو مغز در پوست
میبود خلیفهوار مشهور وز پی خلفی چو شمع بینور
محتاجتر از صدف به فرزند چون خوشه بدانه آرزومند
در حسرت آنکه دست بختش شاخی بدر آرد از درختش
یعنی که چو سرو بن بریزد سوری دگرش ز بن بخیزد
تا چون به چمن رسد تذروی سروی بیند به جای سروی
گر سرو بن کهن نبیند در سایه سرو نو نشیند
زنده است کسی که در دیارش ماند خلفی به یادگارش
میکرد بدین طمع کَرمها میداد به سائلان درمها
بدی به هزار بدره میجست میکاشت سمن ولی نمیرست
دُر میطلبید و دُر نمییافت وز درطلبی عنان نمیتافت
......
ای نام تو بهترین سرآغاز بینام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم جز نام تو نیست بر زبانم
ای کار گشای هر چه هستند نام تو کلید هر چه بستند
ای بر ورق تو درس ایام ز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب توئی آن دگر غلامند سلطان توئی آن دگر کدامند
گر هفت گره به چرخ دادی هفتاد گره بدو گشادی
خاکستری ار ز خاک سودی صد آینه را بدان زدودی
گر لطف کنی و گر کنی قهر پیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرم کز لطف زیم ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشم یا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخر هم لطف برای ماست آخر
بردار مرا که اوفتادم وز مرکب جهل خود پیادم
از ظلمت خود رهائیم ده با نور خود آشنائیم ده
بیجاحتم آفریدی اول آخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد چرا هراسم کان راه بتست میشناسم
این مرگ نه، باغ و بوستانست کو راه سرای دوستانست
- میگم باز که دختر جان گریان و نالان شدی ، باز که شکوه کنان سر به کوی و بیابان نهاده ای ؟!
- میگه فیلم دلشکسته رو دیدی؟
- میگم ندیدم
- میگه همیشه دلم میخواست اصل قصه لیلی و مجنون رو بخونم و بدونم اما برام سخت بوده که به نظم بخونم و ترجیح میدادم که یه نثر روان و دقیقا برابر با اصل پیدا بکنم
- میگم خب دلیل بهانه گیریهات چه ربطی به این آرزو داشته ؟
- میگه خب فیلم رو ندیدی هویجور یه چی میگی بچه جان!
- میگم یعنی چی ، مؤدب باش
- میگه دختر ِفیلم آنچنان با شور و حال اشعار نظامی رو میخوند که من راغب شدم برم دیوان نظامی رو از تو گنجه بردارم و همه اش رو بخونم !
- میگم خب
- میگه خب نداره ، این یه قلم کتاب رو مرگ به بابای نازنینمان امان نداده تا بخره و به جمع کتابای کتابخونه اش اضافه کنه
- میگم دلتنگیت واسه بابای مرحومته یا نداشتن کتاب و دست به جیب شدن و کتاب خریدن؟
- .................
- ها چرا ساکت شدی ؟
- ...............
- eeeeeeeeeeeeeee چرا حرف نمیزنی ؟
- ولم کن دلم گرفته
- واه چرا خب؟
- ..................................
اینجاست که بنده ای کیو سان می شویم و از خودمان نبوغ به خرج میدهیم و بعد از ساعتها تفکرات به نتیجه ای میرسیم که بسی امیدواریم که مثمر ِ ثمر باشد انشالله
فکر کنم قله نشین عزیز هوس داشتن کتاب منظومه ی لیلی و مجنون ِ نظامی را در سر می پروراند ، و از اونجایی که راه بس دور و بهانه ای هم در دست نمیباشد جهت هدیه دادن و دست به جیب شدن از امروز به نقل قصه لیلی و مجنون می پردازیم
قله نشین جونم کاش از خدا یه چی دیگه میخواستی رفیق!
تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
وقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم
بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی
اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازیها کنم
تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم
آن پادشاه لم یزل دادهست ملک بیخلل
باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد آن گریههامان خنده شد
چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم
ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر
اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم
در چاه تخمی کاشتن بیعقل را باشد روا
این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم
دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر
بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم
در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد
در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم
تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم
اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم
نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازیها کنم
تا کی به دست هر خسی من رسم ِچوگانی کنم
سلام صبح همه دوستای گلم بخیر و شادی
اگه خدا بخواد وقسمت بشه امروز عازم یه سفر هستم به دیار یار ، نمیدونم چه خواهد شد و موفق خواهم شد به قله برسم یا نه ، اما میخوام همه تلاشم رو بکنم و قول میدم که تک تک دوستای خوبم رو چه اینترنتی چه تو دنیای واقعی از قلم نندازم و یادشون باشم
یه سفر سه روزه که دلم میخواد مثل سه سال پیش تنهای تنها برم ، قربون خداوندی خدا برم هر جایی که بنده اش عزم میکنه که مهمونش بشه ، میگه تنها بیا ، یوسفت رو با خودت نیار یعقوب من !
خدا تا به حال توفیق مکه نداده ولی تا اونجایی که شنیدم تو مدت زمانی که آدم مـُـحرم هست نباید با جنس مخالفش باشه و تو ایام البیض هم نباید چشمت به مرد که چه عرض کنم به ستاره های آسمون بیفته
سه سال پیش که تنهایی رفتم سفر بهم خیلی چسبید، مثل بقیه همنوردی داشتم که بخوام غیبت کنم و وقتم تلف بشه ، ضمن اینکه میتونستم حواسم رو متمرکز هدفم بکنم
به همه دوستایی که این سه روز سوار تله کابین خدا شدن و قرار به قله ملکوت برسیم عرض میکنم که به جای مستحبات به واجبات برسیم مثل ادای نماز های قضا و روزه های قضا
یه حس خوبی دارم و مجدانه از خدا میخوام توفیق این سفر رو ازم دریغ نکنه چون حتی هر غیر ممکنی ممکن میشه اگه اون بخواد!
چهل روز از گفتمان های من با دوستان مجازیم گذشت ، از دغدغه هام گفتم از دلواپسی هام از آرزوهام ، از دوستام از برخورد اطرافیانم با خودم ، از مالیخولیای درونم و...........
یادم میاد قبل شروع چله نشینی یه عده اومدن گفتن خیلی خصوصی مینویسی و طولانی می نویسی و اسامی متفرقه توش زیاده و ..... ، حالا تو این 40روز که من کوتاه نوشتم و آدما کمترشدن و خصوصی کمتر بود این دوستان نیامدن و کامنت نذاشتن ، البته کم لطفی نباشه این مدت همه اشون درگیر انتخابات بودن و شور اعتراض داشتن و منم دیگه کامنت نذاشتم براشون !
و تو این مدت دوستای خیلی خوبی پیدا کردم مثل حسابدار تمام وقت ، ژوکر ، سعید و حامد و ......که میشه گفت رفیق همیشه همراه پستهای وب لاگ من بودن چه طولانی چه کوتاه ، چه خصوصی چه آموزنده ، مرسییییییییییییی دوستای خوبم
امروز حس خوبی دارم و میخوام از یه تجربه براتون بگم : من حس میکنم آدم بعد گناه یه انرژی به دست میاره که میتونه خیلی کارای خوب خوب بکنه ! نمیدونم چرا شما میدونید؟
دیروز عصری باشگاه نرفتم چون باید قبل رفتن به سفر اتاقم رو مرتب میکردم ، به این دلیل که هرسفری ممکن آخرین دیدار آدم با بازمانده ها باشه پس باید وقتی کسی بعد ِ آدم سر تو خونه ی آدم میکنه با بازار شام روبرو نشه و یه مکان تمیز و به یادماندی ببینه ، باید واسه دیدار با خدا و مهمون سفره ی خدا شدن خودمو آماده میکردم کلی گشتم که یه بلوز شلوار سفید پیدا کنم که موفق نشدم حالا شاید آبی بپوشم ، ضمنا رفتم آرایشگاه تا پشمالو مهمونی نرفته باشم ، تازه میخوام کلیه لوازم آرایشی مو هم با خودم ببرم و هر روز خودمو واسه جشنهای صبحگاهی و ظهرگاهی و عصرگاهی و حتی ضیافتهای بعد افطار خدا آرا وگیرا و معطر بنمایم
ساکمو هم تقریبا چیدم و لحظه شماری میکنم ساعت صفر بامداد دوشنبه بشه و من سوار تله کابین بشم
یه سجاده از شوکو هدیه گرفتم پارسال روز عید غدیر که اونو قرار شده با خودم ببرم تا هم واسه گره گشایی مشکلش با خدا حرف بزنم و هم اینکه یادش باشم
سه سال پیش با یه نیت رفتم پیش خدا که خب به چند ماه نکشیده همچین زد تو پوزمون که هنوز که هنوز داغش رو دلم مونده ، امسال هم با یه نیت مشابه میرم پیشش و بازم درب خونه اشو میزنم و اون نعمت ممنوعه رو طلب میکنم شاید که اینبار لطف بکنه و از خوان گسترده ی نعمتش من بی نصیب نمونم
راستی هوای دوست خوبم چشمه نشین عزیزم رو هم داشته باشین احتمالا یه مدتی اون در خدمت شما باشه همراهیش کنید تا من برگردم از سفر دومم!
خيلی خوبه که آدم يکيو داشته باشه در زندگانی، که وقتی با اونه دلش هيچی و هيچکس ديگه رو نخواد؛ و حتا به هيچچی و هيچکس ديگه هم فک نکنه.
این روزا حال بسیار خوشی دارم بااینکه خیلی وقتا میشه گریه ام میگیره ، گاهی به جاده خاکی میزنم گاهی به بیراهه میزنم ، اما با این حال خیلی حالم خوبه
سطح رابطه ام با دوستام خیلی کم شده ، مدتها ست از جودی خبر ندارم، با اقلیما در تماس نیستم و واسه تماس با طلوع همش امروز و فردا میکنم
تو این 38 روز فقط دوبار اقلیما رو دیدم یه بار خودش خواست و یه بار هم تو مهمونی دوستانه خونه ی حنا دیدمش ، که اونجا هم اصلا پیش هم نشسته نبودیم و صحبتی نشد ، البته دیدم داره با نرگس صحبت میکنه وازش در مورد گرامر زبان انگلیسی می پرسه ، منم خودمو به اون راه زدم و ترجیح دادم واسه علاقه مندی های دوستم احترام قائل بشم و چیزی نگم ؛ که بی خیال بسه دیگه اینهمه سرت تو کتاب و درس بوده وبچه مثبت بودی ، احساس کردم لابد اون اینجوری سیستم عاملش تعریف شده .
دوتا مراسم عروسی تو این هفته رفتم و فردا شب هم عروسی غزل جون هست
دوستای دیگه رو هم ای کم و بیش دیدم و احوالپرس بودم ولی نه مثل گذشته
واسه خوشی ِ حال خودم خیلی کارا کردم و خیلی برنامه ها ریختم اما ترجیها ً نه توقعی از خیل عظیم رفقا داشتم و نه دیگه میخوام داشته باشم
یه جورایی یا من یه پله ازشون جلوترم یا بسیار پله عقب تر! و نتیجه اینکه من و اونا تو دوخط موازی حرکت میکنیم و جناحمون شدیداً فرق میکنه
یه چند نا آدم مشکوک هم اومدن و کامنت گذاشتن و از نوشته هاشون معلوم بود که منو میشناسن از جمله "سمیرا" که من حدس زدم باید اقلیما باشه و بقیه هم یا همکارا بودن یا دوستانی که یه آشنایی نسبی دارن و یا هر کس دیگری !
این روزا روزنه ای از اجابت اطراف خودم حس میکنم که میدونم واسه رسیدن به اونجایی که میخوام باید پلهایی رو پشت سرم و پیش روم خراب کنم که هم غیر ممکن هست و هم دور از عقل
میگفت هر وقت یه مسئله ناراحت کننده برات اتفاق افتاد سعی کن به اون پیش داوری اولت بها ندی و چند تا پیش داوری دیگه هم بکنی و راههای دیگه رو هم سبک سنگین کنی ، گفت هر وقت چیزی دلخورت کرد بزن به پات و بگو مهم نیست واز کنارش رد شو !
خدا رو شکر تو این یه هفته مسئله ی دلخور کننده ای رخ نداد و تقریبا همه چی در حالت استند بای هست و منم راحتم و راضی
رابطه ام با خدا کمی کمرنگ شده و این نه به دلیل بنده ی بد بودن هست بلکه یه جور خلسه است که این روزا دلم نمیخواد پرش کنم میخوام که شرمنده ی مهربونی خدا بشم ! و برای اینکار به قول مامان ترمه باید اول خراب بشه تا بعد آباد بشه!
یکی کامنت گذاشته که : (تو دغدغه ای جز پیدا کردن بابای هیراد نداری و گله کردن از دوستات که بهت توجه ندارن!)این نظر خیلی منو برآشفت ، چیزی حدود80-70 وب لاگ تو گوگل ریدر من لینک هستن وقتی میخونمشون میبینم دغدغه های اونا فرقی با مال من نداره ، تو همه اشون پر از گله از شریک زندگی ، شریک عشقی یا اوضاع احوال بچه اشونه ! هر کسی واسه خودش یه سری دغدغه هایی داره که حداقل برا خودش اهمیت داره ، من گله هامو ننوشتم که کسی بخونه ورویه اشو عوض کنه ، چون خوشبختانه دوستام اصلا نمیخونن وب لاگ رو ، می نویسم تا خالی از دلخوری بشم و زندگی رو شادمانه ادامه بدم
از نظر من بابای هیراد فقط میتونه یه نفر باشه و وقتی شدن اون امکان نداره ، پس هر کسی که میتونه باشه باشه ، مهم نیست و منم دنبالش نمیرم باید خودش بیاد و پیدا بشه ! زندگی فقط یه بار میتونه غیر منطقی جریان پیدا کنه و بقیه وقتا باید کاملا منطقی و عاقلانه باشه و هر کسی لیاقت بی منطق بودن رو نداره و من فقط واسه یه نفر "خر" میشم
دنبال دوستای تازه نیستم یعنی اولش میخواستم باشم اما دیدم هیچ فایده ای نداره چون هماهنگ شدن با آدمای تازه انرژی تازه میخواد و زمان می بره ، پس تصمیم گرفتم با همین قدیمیها البته با روش جدید برخورد کنم و فعلا هم موفق بودم
من دوستای خوبی دارم ، دوستایی که تو انتخابشون نهایت سخت گیری و ظرافت رو به خرج دادم و نمیخوام از دستشون بدم ، اما دیگه نمیخوام طوری باشه که نه من آویزون اونا باشم نه اونا طوری با من رفتار کنن که من احساس کنم دارن برام کم میذارن یا کلاس میذارن
عادله ، غزل، فیروزه ، طلوع ، اشک، آسیه ، اقلیما ، شوکو ، جودی ، نارنجی و به تازه گی آلیس ، البته دوستای متفرقه ای هم دارم که از بودن باهاشون لذت می برم اما رابطه ام صمیمانه و جدی نیست
گاهی شده دوستام دلخورم کردن ، منو رنجوندن ، نسبت به من بی توجهی کردن و...... اما ازا ونجایی که دوستان برگزیده ی من هستن سعی کردم فراموش کنم و تلافی نکنم
چند شب پیش که دفتر جوونی هامو ورق میزدم اصلا دلم نخواست برگردم به گذشته ها ، اما هوس صبح سه شنبه ها و ابوذر سال 80 روکردم ، دلم واسه یه آشنای دور که خودم و به انتخاب خودم از زندگی و خاطره هام حذفش کردم تنگ شد ، خواست دوباره ببینمش ، اما دیگه نه من دانشجو هستم و نه اون و نه سه شنبه ها بر میگردن ...
حتی به بنده ی خدا بودنم در اون زمانها غبطه نخوردم ، چون فکر میکنم رابطه ام الان با خدا بهتره ، از نظر من خدا اونقده بزرگ هست که واسه خاطر یه گناه (چه بزرگ چه کوچیک) بنده اش رو مجازات نمیکنه وتلافی یی در کار نیست ، اگه امروز من زنده ام نفس میکشم و هوای شهرم متبوع هست فقط فقط به خاطر لطفی هست که اون در حقم روا داشته و خدایی به این بزرگی معطل پیش فرستاده های من نیست تا بخواد نعمت عطا کنه
ازاینکه امسال به من توفیق حضور در مراسم اعتکاف رو داده خیلی خوشحالم و انشالله که بتونم فردا شب به موقع حضور پیدا کنم و توبه کنم و باز مثل همه ای روزهای گذشته چیزی رو بخوام و کوبه ی دری رو بکوم که تا به الان میلی به باز کردنش به روی من نداشته
عمر غصه هاتون کوتاه
_ آبی ِ اهل ِ خرداد
تعطیلات بسیار مفرحی بود جای اونایی که دلشون میخواست همراه باشن خالی!
صبح ساعت ۶با هایدی رفتیم تا روستای "چاریشت" یه صبحانه مشتی زدیم به رگ و کلی هم گفتمان بین راه داشتیم
ساعت ۱۲ظهر خوافیدم تا ۴:۳۰ و بعدش ناهار سنتی خوردیم "نون جوش"
کمی به اهل خانه در چیدن وسایل کمک کردم و بعدنماز لباس پوشیدم رفتم پاتختی دخمل همساده
نمیدونم چرا وقتی اونا داشتن با ترانه "انگار نه انگار - منصور" میرقصیدن من گریه ام گرفته بود!
یه سر به عمه جونم زدم و احوالشو پرسیدم آخه از ۱تیرماه ندیده بودمش و بسی دلتنگ شده بودیم ![]()
وقتی رسیدم خونه اولش طالبی و خربوزه خوردم "توبه گرگ مرگ می باشد" بعد سریال (ترمه) و بعدش هم سریال (درچشم باد) رو دیدم و آنزمان که ساعت از ۲۳بسیار گذشته بود راهی اتاق مان شدیم و پس نوشتن واگویه هایمان برای مخاطب ناشناس تصمیم گرفتیم که بخوابیم
شب بخیر عزیزان![]()
3۷
امروز میخوام لحظه به لحظه خبر رسانی کنم :
ساعت 7:20 بدو بدو رفتم تا به سرویس رسیدم ، تو سرویس کشیدم کنار تا اگه چشمک خانوم افتخار بدن بیان کنار ما بشینن که بازم پوزشون پــُلـُت بود منم دیگه تحویل نمیگیرم و منتظرم هر وقت حال ایشون خوب شد خودش پیش قدم بشه
صفر خط تلفن داخلی من بعد مدتها که باز بود و راحت میشد با ارباب رجوعها در تماس باشیم طی یه عملیات انتحاری و مخفیانه قطع شده و دیگه باید همه اش به سانترال حواس پرت مان بسپریم که یه شماره رو بعد از 100سال بگیره
الان تو اتاق من میخوام چای بخورم و منتظرم کمی خنک بشه ، عرفان اینجاست و همش مامان مامان میکنه و آلیس هم در حال سرو کله زدن با بچه اشه
آنت داره جواب سوالهای مزخرف یه روزنامه رو میده و من اصلا حس و حالشو ندارم که جواب بدم ، باشه آخر وقت ترتیبشو میدم
شوکو بعد مدتها تل زد و کمی گفتمان کردیم و خبر رسانی کرد
راستی دیروز رفتم مانتومو پرو کردم جاتون خالی اینقده خوشمل بود ، به به من شدم 61:30و این باعث میشود بسی خرسند باشیم ، قابل توجه دوستان اینجانب زمان رفتن به تهران 16اردیبهشت 88 وزنمان 65:600 بوده است و دقیقا من 4کیلو کاهش وزن داشته ام
راستی ما امشب عروسی دعوتیم ، دوتا خونه اون طرف تر ، رو کارت عروسی مکان مراسم جشن پاتختی رو هم نوشته !
عصر هم میخوام برم باشگاه و بعدش پیاده بیام خونه و بعدترش آماده بشم واسه عروسی
شاید فردا عصر اگه ماشین باشه برم قبرستون
دیشب داشتم دل نوشته هامو نگاه میکردم ، سال 79 ، دقیقا نه سال قبل ، آرزوهای جوانی مو ، جای اسم مخاطب نوشته هام ..... گذاشته بودم ، حالا میتونم اسم هر کی رو دلم بخواد اون تو وارد کنم و تازه به بابای هیراد پز بدم که من از n سال قبل هم عاشق دلسوخته تو بودم "هر هر"
راستی من بچه خوبی شدم واین روزا آب زیاد میخورم امیدوام در اثر کاهش وزن صورتم خراب نشه ، تازه خیلی بیشتر امیدوارم در اثر استفاده از این لایه بردار خارجی جوشهای صورتم خوب بشه و بعدش برم کاری واسه جای لک های جوشها بکنم ، فکر کنم بخور و پاک سازی طبیعی خیلی بهتر باشه
فعلا اصل برنامه رسوندن وزنم به 55 کیلوگرم می باشد
* میگما یه بنده خدایی خیلی باید ممنون مامانش باشه ، چون بهانه کرد مامانم نمیذاره من با شما ازدواج کنم! ، آخه یادمه دو سال پیش من 59 کیلو بودم زمان خاستگاری ، که ایشون گفت وزنت الان خوبه دیگه چاق تر نشی ! البته من میدونم ایشون به خاطر چاقی مفرط ما "هر هر " نخواستن با ما مزدوج بشن "هر هر" بعدش دید اگه اینو بهانه کنه من سریع و سه سوته لاغر میشم ، نه که من خیلی بی شوهر مونده بودم میخواستم خودم بار ایشون کنم "هر هر" ، این شد که مادر گرامی شون رو بهانه کردن و گفتن نمیشه ایشون رضایت نمیده و ازدواج با رضایت خانواده ها کلی دردسر داره خوشا به حال وقتی باز خانواده پشتیبان ما نباشه....
* دل نوشته هامو که میخوندم ، توش پر از التماس به خدا بود که مثلا واسه اینکه نماز امشبم دیر وقت شده ، یا نماز صبحم قضا شده منو جریمه نکن و مجازات نکن ! ، به حال الانم که نگاه میکنم می بینم عجبا ، این روزا هر وقت دلم میخواد و حسش هست نماز از عشق و صفا میخونم مثل دیشب بعد اذون مغرب و عشاء
خب دیگه اداره تعطیل داره میشه بهتره وب لاگ آپدیت بشه ، تا شنبه احتمالاً خدا نگهدار دوستای گلم![]()
۳۶![]()
این پست کمی مالیخولیایی می باشد لطفا گیر ندهید اصلا حسش نیست !!!
دیروز مرخصی داشتم و رسماً به اتفاق دو برادر ویک عدد خواهر شدیم نوکر بی جیره مواجب مامان خانومی و به تمیزکاری ورنگ کاری و.......خونه پرداختیم ![]()
شب عروسی پسر همسایه بود که شخصاً قنداق شدنش رو هم شاهد بودم و یادم میاد در سن 5ساله گی برای همکارای مامان تعریف میکردم با آب و تاب که سر بچه دیده میشده موقع رفتن مادر به بیماستان
و ضمنا یادمه که بابای خدا بیامرز سر فلکه ابوذر با ژیان سبزرنگش ترمز زد و خانوم ِ زنبیل به دست رو سوار کرد و مامان پرسید کجا میرین؟ گفت بیمارستان واسه تولد بچه ، که مامان پرسید شوهرت کجاست گفت ماموریت !
فکر کنید همه این صحنه ها یادمه و الان اون بچه شب دامادیشه ، رسما ً دپرس می باشممم![]()
دیشب از عروسی که برگشتیم نماز خوندم و قرآن خوندم و دیگه از فرط خسته گی ولو شدم ، تابستونه و زمان اینکه آدمی که به خودش و پوششش آزاد باش بده ، یه پیراهن کوتاه قرمز که روش عسک خرسی های تپلی بود رو پوشیدم و دیگر هیچ
تا خرخره رفتم زیرپتو و چشمامو بستم و رفتم تو خیالات باطل:
اینجانب بانو قله نشین عاشیق یه مردی می باشم که بنا به دلایلی مدتی هست افسرده گی داره و منو هیچ اصلاً تحویل نمیگیره ، منم اونقده سر تق شدم که اونو تحویل نمیگیرم و سکوتی بس عجیب در روابطمان حکم فرماست
من رفتم به یه ماموریت کاری در پایتخت ایران زمین و دقیقا همون روزی که کارم تمام شده و قرار بوده با هواپیما فردا صبحش بیام بیرجند ، یهو گوشی موبایلم شروع میکنه به خوندن شعر عسل بانو ، ذوق میکنم و جواب میدم ، من روی پل هوایی هستم و اونی که پشت خط هست تقاضا میکنه که زیر پامو هم یه نگاهی بندازم ، اووووووووووو wooow آقای شازده زیر پل هوایی وسط یه اتوبان داره منو تماشا میکنه و میگه فقط به خاطر تو اومدم که پیش هم باشیم!![]()
منم سریع پله ها رو یکی دوتا میکنم و میام پیشش ، دستم ناخودآگاه میره لای انگشتای بزرگ و مردونه اش پناه میگیره
ساعت هنوز 14 نشده تصمیم میگیریم بریم پارک ساعی و بستنی قیفی میگیریم و هی لیس می زنیم و هی از خودمان حرف مفت در میکنیم
از سرپائینی خیابان ولیعصر میایم پائین و همچنان دست در دست هم می باشیم ، به رستورانی میرسیم و ناهاری نوش جان می نمائیم
در یک فضای سبز اون حوالی روی چمنهای نمناک مینشینیم و عقده ی دل میگشائیم
- دیووووووونه میدونی من عاشق این بهانه هاتم ، میدونی چند وقته به هیچی حسودی نکردی، به دخترایی که مامانم واسه من پیدا میکنن تا منو داماد کنن ، به حتی روشن شدن چراغ آی دی ئی که تو فکر میکنی وقتی با اون onمیشم یعنی تو سر کار هستی و دارم با بقیه چت میکنم ، به در مغازه واستادنم و دید زدن دخترا و حتی به لباس پوشیدنم ، میدونی چقده دلم لک زده که بهم گیر بدی و بهانه گیری کنی و من باورم بشه نسبت به من حس مالکیت داری ![]()
+ من باید اینجوری باشم ؟ خیال کردی من از سنگم ؟ خیال کردی تحمل من چقده ؟ "بعدش اشکام دونه دونه از گونه هام قل بخوره و بریزه رو بازوهای مردونه ی تو که منو محکم بغل کردی"![]()
بعدش با هم بریم هتل محل اقامت تو و من رو تخت تو دراز بکشم و تو رو صندلی نشسته باشی و منو تماشا کنی تا من خوابم ببره ، بعدش فردا صبحش من از پرواز جا بمونم و تو بگی بی خیال ، بعدش بریم سینما و فیلم سوپر استار ببینیم و بعدشم فیلم وقتی همه خواب بودن و بعدش بریم ترمینال جنوب سوار اتوبوس بشیم ، کنار هم بشینیم و تا خود بیرجند "دقیقا 18ساعت " کنار هم حرف بزنیم و چیپس و پفک بخوریم و تخمه بشکنیم![]()
داشتم هنوز صحنه ی هتل و تخت و اینکه آقای شازده کجا بخوابه رو طراحی میکردم که خواب چشمانمان را ربود و از اونجایی که خربوزه نخورده بودیم دیگه از بیدار خوابی های شب قبل خبری نبود
صبح که چشمامو باز کردم ، پس از بازخوانی خواب شب گذشته به یاد آوردم که خواب دیدم :
یه خانومه اومد تو مغازه ای که من و شازده کار میکنیم و پرسید که اینجا کسی هست لیسانس زمین شناسی ِ ، منم دست بلند کردم که منم گفت دنبالم بیا برات یه کار مرتبط با تحصیلاتت پیدا کردم ! به شازده اشاره کردم و گفتم احتمالا زیادی دوتایی پر حرفی کردیم "انگار مغازه کلاس درس باشه " اونم گفت اشکالی نداره برو درستش میکنم
خانومه منو برد توی یه مغازه پر از گل و گیاه واونجا منو سین جین کرد که رابطه ات باپسر رئیس چیه ؟ نمیشه که پسر رئیس بی خودی سفارش کسی رو بکنه و دستور بده که حق اخراجش رو ندارین و.... ،گفتم خب اینکه هیچی هیچی هم نیست ، نیست یعنی یه چیزایی هست ، اما هنوز جدی نیست ، فعلا فقط دوستیم
یهو دیدم بارون گرفت ، تعجب کردم وسط چله تابستون این بارون ریز و سریع چیه ؟ رفتم وسط خیابون منتظری (درحالی که باخودم میگفتم من عاشق بارون توی تابستونم که بشه با تاپ بری زیر بارون و خیس بشی) زیر بارونا رقصیدم ، یهو دونه های برف اومدن پائین ولی زودی دوباره بارون گرفت و من هویجور میرقصیدم
آخر خوابم هم اینطوری بود که من مامان شده بودم ، مامان یه پسمل ناز و جینگولی ، که باباش که آقای شازده می باشد ازش تو بیمارستان قبل اینکه بچه رو تحویل من بدن عسک گرفته بود و تازه عسک پسمل ما رفته بود رو کارتها و مجله های تبلیغاتی
بعد اینکه پسملمون رو به ما دادن ، بابای پسمل منو برد اتاقش و گفت رو تخت من دراز بکش و من اونجا چون یه خانوم بودم که یه نی نی دنیا اورده بودم و بسیار نیاز به بغل داشتم به بابای پسمل اشاره کردم که بغل و.... صبح شده بود و دیگه بغل بی بغل![]()
من بمیرم دیگه آخر شب خربوزه و طالبی نمیخورم
یکی منو هی از خواب ناز بیدار میکرد و مجبور بودیم شال وکلاه کنیم عنر عنر بریم ....و نمیذاشت دوساعت کپه مرگمونو بذاریم و رها بشیم
یکی هم که باز بیدار میکرد و هی سرفه و سرفه و سرفه
دیروز واسه نارنجی جشن تولد گرفتم و خورشید خانوم هم کمک کرد تا جشنمون بی نقص باشه
به همخونه ای نارنجی تل زدم و گفتم تو خونه نگهش دار و نذار بره کلاس و این ور اون ور. کیک میخریم میایم خونه اتون دور هم باشیم
عصری با خورشید رفتیم کیک تولد خریدیم. شمع روش چیدیم "۵" به نشانه بیست و پنج ساله گیش . پفک و پفیلا و چیپس هم خریدیم ![]()
چای و آجیل و آهنگ و رقص و عکس و کادو
من واسه نارانجی یه پارچه چادر نماز خریده بودم که خودم برش زدم و دوختم و اتو زدم و عطر زدم و کادو کردم و تقدیم کردم![]()
عصر خیلی خیلی خوبی بود و بسیار بسیار شادمانه و راضیانه بود "جای شما خالی"
و اما قدرت مدیریتی من : دو روز قبل حس کردم که واسه اینکه یه روز خوب داشته باشیم و به همه امون خوش بگذره بهتره که من عنان این ماجرا رو به دست بگیرم و شدم برنامه ریز این جشن تولد ، درسته که به بقیه همکارا نگفتم چون میدونستم هر کدوم یه سری مشکلات دارن که نمیخوان ازشون جدا بشن و اونا رو بهانه میکنن واسه نیامدن![]()
کلیه جشن تولدها ، خرید کادوها و برنامه ریزی واسه مهمونی و خارج شهر رفتن و حتی مسافرت تقریباً با من هست و منم خیلی کیفولی هستم از این رئیس بودن ![]()
![]()
* پاورقی : چشمه نشین یه دوست از یه دیار بسیار دور هست که اوایل تولد وب لاگم کمکم میکرد و این روزها دوباره اومده تا بشه ساقدوش لحظه هام
من چشمه نشین هستم یکی از دنیایی متفاوت و متغیر با قله نشین و خاطره هاش و لحظه هاش
امیدوارم بتونیم دوستای خوبی باشیم![]()
۱. هدایت امسال همسفرای قله نشین با منه
۲. با شاعران شیرین سخن ایرانی زین بعد آشنا خواهید شد
آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
ای عقل ِعقل ِعقل من ای جان ِجانِ جان من
زین سو بگردان یک نظر بر کوی ما کن رهگذر
برجوش اندر نیشکر ای چشمه حیوان من
خواهم که شب تاری شود پنهان بیایم پیش تو
از روی تو روشن شود شب پیش رهبانان من
ز اشکم شرابت آورم وز دل کبابت آورم
این است تر و خشک من پیدا بود امکان من
دریای چشمم یک نفس خالی مباد از گوهرت
خالی مبادا یک زمان لعل خوشت از کان من
با این همه کو قند تو کو عهد و کو سوگند تو
چون بوریا بر می شکن ای یار خوش پیمان من
در سر به چشمم چشم تو گوید به وقت خشم تو
پنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من
گوید قوی کن دل مرم از خشم و ناز آن صنم
اول قدح دردی بخور وانگه ببین پایان من
بر هر گلی خاری بود بر گنج هم ماری بود
شیرین مراد تو بود تلخی و صبرت آن من
گفتم چو خواهی رنج من آن رنج باشد گنج من
من بوهریره آمدم رنج و غمت انبان من
بس کن ز لاحول ای پسر چون دیو می غرد بتر
بس کردم از لاحول و شد لاحول گو شیطان من
مولوی
اول نوشت :
دیروز موقع پیاده شدن از سرویس برگشتم به چشمک که پشت سرم نشسته بود گفتم خداحافظ ، اصلا نگاهم هم نکرد و جوابی هم نیاد! ، اگه هورمون هاش قاطی کرده وحالش خوب نیست به من چه خب ؟!
پنج شنبه شب که با پیشی بودم ,تو ماشین ازش پرسیدم خصوصیت خوب اخلاقی من چیه ؟ گفت اراده ات ، اینکه وقتی میخوای کاری رو بکنی اون کار رو انجام میدی ، بعدش پرسیدم خصوصیت بد اخلاقیم : گفت زود عصبانی میشی و اینکه به کسی اجازه نمیدی که بهت نزدیک بشه و ترجیح میدی بیشتر تنها باشی
تند مزاج بودنم رو خب خودم هم قبول دارم و دارم روش کار میکنم که تا بتونم حذفش کنم
اما قسمت دوم انتقاد ایشون وارد نمیباشد، به دو دلیل :
1. من اگه اجازه نمیدم کسی به من نزدیک بشه به این دلیل هست که طرف مقابلم معیارهایی که من میخوام رونداره (معیارهای واجد برای یک همسر یا معیارهای لازم برای یک دوست ) "یاد حرف پترس افتادم که گفت تو آدما رو از بالا نگاه میکنی"
2. وقتی آدما خودشون نمیخوان به زور که نمیشه اینا آورد تو پیله ی تنهایی خودت ، چرا این آدمایی که تو میگی میخوان بیان و نمیتونن کمی تلاش رو بیشتر نمیکنن ، چرا دلشون میخواد در خونه من باز باشه و هویجور هر کی دلش خواست سرشو بندازه پائین بیاد تو ، خب اولا که در بزنن ثانیا که کمی هم منت بکشن ، منم دلم میخواد کسی منتم رو بکشه ، دلم میخواد گاهی ناز بکنم ، منم دلم میخواد آدما خواهانم باشن نه که همیشه من خواهان باشم و اونا خواهنده !!!
و اما اراده :
فکر کنم مشکل و معضل بزرگ من همین اراده ی کوفتی باشد !
وقتی من اراده میکنم چیزی اتفاق بیفته و یا حرفی زده بشه ، عملی انجام بشه و غیره ، دیگه باید انجام بشه ، میشه گفت ویار داریم در این مورد
و بدترین قسمت قضیه اینجاست که من میخوام به هر قیمتی شده اون اتفاق بیفته و همه ی تلاشم رو میکنم تا طرف مقابلم رو هم متقاعد کنم تا در راستای خواسته های من قدم برداره و اونجوری که من میخوام عمل کنه
این جا ست که دوستان از اطرافم پراکنده میشن و من تنها میشم ، درسته که به هدفم میرسم اما زیاد دلچسب نخواهد بود
و صد البته اینکه این اراده ی آهنین از بنده یه آدم نفوذ ناپذیر ساخته که اطرافش یه دژ ساخته شده و هیچ کس را یارای ورود نیست و همه اطرافیان رو وادار میکنه حالا که به من نمیرسن پس راهی پیدا کنن تا منو بشکنن، یکی نیست بگه بنده خداها کمی به مختون فشار بیارین در ورودی رو پیدا کنید، سخت نیست به خدا
یه عده هستن که این در رو پیدا کردن ،البته عرض کنم خدمتتون که یکی از هفت درب عشق رو یافت کردن و تا به الان میشه گفت اونی که از همه بیشتر تونسته بیاد هم به درب 5 رسیده و البته با کمک و راهنمایی های من داره به درب 6 میرسه
منظورم اینه که اگه در رو بزنی یقینا درب باز میشه و از اولین خوان گذشتی ، حالا تا 4-3 مرحله اول با کمک و راهنمایی های من و کوتاه امدنهام آدما نفوذ میکنن و نزدیکتر میشن ، اما به درب 5 که رسیدن دیگه محلی هست که باید خودشون تلاش کنن و همین جاست که درجا میزنن و گاها مسیرشونو کج میکنن و راه رفته رو برمیگردن ، مرحله 5 مرحله ای هست که هر کسی باید خودش از خودش نبوغ به خرج بده ، البته کمک من واسه رد شدن از اون مرحله بسته به نحوه رفتارشون تو مراحل قبل هست ، اگه تونسته باشن من رو راضی کنن یقینا خودم درب رو باز میکنم !
تا حالا هم گفتم برای یه دوسه نفری این درب رو باز کردم که خوشبختانه قدر ندونستن و دیپورت شدن
یه نکته مهم : من اگه از کسی خوشم بیاد محاله دیگه بدم بیاد و همه تلاشم رو میکنم تا شرایط طرف مقابلم طوری باشه که من بتونم باهاش کنار بیام ، و اگه هم از کسی بدم بیاد به ندرت اتفاق میفته که خوشم بیاد و تلاش طرف مقابلم میتونه امتیازهای مثبتی براش باشه ولی بدبختانه برداشت اول واسه من کماکان در صدر هست تا زمان و اتفاقاش نتیجه گیری های منو عوض کنه
راستی من یه خصوصیت اخلاقی خوب دارم که تغییر ناپذیره و این خودش عامل تنها بودنم هست : قدرت مدیریتی اوضاع وشرایط "در این مورد فردا توضیح خواهم داد"
عجب حکایت جالبی هست این وب لاگستان
میشه گفت نزدیک 70وب لاگ در گوگل ریدر من لینک هستن و من تقریبا هر زمانی که فرصت بکنم میشینم و میخونم دل نوشته های دوستان رو و قریب به یقین 90درصد دوستان هماهنگ و یک شکل می نویسند
* تو این چند هفته فقط از انتخابات و بحث های حاشیه ای گفتن
* دو روز پیش همه از لیله الرغائب نوشته بودن و آرزوهاشون والتماس دعا خواسته بودن
* و امروز همه از مرگ نابهنگام مایکل جکسون
لیله الرغائب من به آرامی و خیلی کوتاه برگزار شد چون اصلا حس نداشتم و فکرم درگیر چیزی بود که خودش میدونه و خودش
مایکل جکسون هم واسه من یاداور فقط یه جوراب فروشی ابتدای خیابان مدرس هست که خودشو کلاس شهر میدونست وبهش میگفتن مایکل جورابی
میدونم که از این ازضعف خودمه که نمیتونم زبان خارجه یاد بگیرم و هیچ وقت هم به شو ها و ترانه های کشورهای دیگه علاقه ای نداشتم چون نمیفهمیدم و وقتی نفهمی طرف چی میگی از نظر من شنیدن نداره ، خصوصا که این خارجی ها فقط جیغ جیغ میکنن و مثل ادم حرف نمیزنن!
امروز صبح یه نایلون داشتم که پر بود از خرت و پرت و لوازمی که باید به اداره ببرم صبح شنبه ، تو سرویس نشسته بودم که چشمک سوار شد ، بدون اینکه به من نگاه کنه رفت نشست صندلی جلوی من ، سلام رو لبام خشکید و هر چه منتظر شدم که برگرده و جواب سلام منو بده برنگشت ، منم گفتم اگه قراره مغرور بازی در بیاریم منم بلدم ! ، از سرویس پیاده شدیم فکر کردم مثل هر روز که برمیگرده و به نارنجی سلام میکنه و سه تایی با هم میریم تو اداره الان هم بر میگرده اما برنگشت و سرشو انداخت پائین و رفت تو اداره ، مشغول حاضر زدن بود که بهش گفتم سلام بلد نیستی ؟ گفت تو چی بلدی؟ بعدشم غرغر کنان از پله ها رفت پائین بدون اینکه برگرده و نگاهی بکنه که من سلام بکنم و خوش و بش بکنم
در حالی که اون طعنه ی من فتح باب شوخی بود که کسی تحویل نگرفت !
وقتی داشتم سمت اتاقم میرفتم به این مسئله فکر کردم که احتمالا من هیچ جذابیتی برای اطرافیانم ندارم ! و خب ترجیها میخوام که از خیلی از این رفاقتها که فقط یه طرفه است بکشم کنار
احساس خوبی ندارم این روزا وقتی رفتار دوستام با خودم رو آنالیز میکنم می بینم اگه من سلام نکنم کسی نمیاد به طرفم که بخواد سلام کنه ، اگه من تلفن نکنم کسی تلفن نمیکنه احوال منو بپرسه ، اگه من کامنت نذارم کسی نمیاد برام کامنت بذاره ، اگه من ای میل نزنم یقینا ای میلی ندارم ، اگه من تولد کسی رو تبریک نگم کسی به خاطرش نمیمونه که باید تولدم رو تبریک بگه ، اگه من خداحافظی نکنم کسی یادش نمیاد که ته سرویس هم کسی نشسته است که باید برگردی و بگی خدانگهدار ، اگه من صندلی کناری مو خالی نکنم کسی نمیاد بگه برو اونطرفتر که کنارت بشینم ، اگه ...........
خورشید کامنت گذاشته که اخلاقتو درست کن ! خب من دیگه باید چی کار کنم؟ من از کسی انتظار کاری که خودم براش انجام نمیدم رو ندارم ، اما اگه من واسه کسی قدمی برداشتم انتظار دارم تو شرایط مشابه اونم همین جوری برام قدم برداره
تقریبا معتقدم که ادما با رفتارشون به طرف مقابلشون یاد میدن که چه جوری باید باهاشون رفتار بشه
مثلا : وقتی می بینم کسی احساس غم و تنهایی داره و بهش تلفن میزنم و میخوام که خلوتش رو پرهیاهو کنم ، انتظار دارم اونم وقتی من غمگین و دلتنگ هستم جای خالی خیلی چیزا رو برام پر کنه
خب چشمک عزیز سر صبحی همچین زدی تو پر من که الان حسابی دمغ هستم ، در حالی که تصمیم گرفته بودم بهت پیشنهاد بدم از فردا پیاده روی و ورزش تو پارک رو شروع کنیم دومرتبه ، یادمه نارنجی میگفت این خیلی عادت بدیه که بعضی از همکارا دارن وقتی از چیزی و جایی دلخورن با بقیه بدخلقی میکنن (پوزشون پـُـلـُـت ِ )
یه فکرایی واسه فردا بعدازظهر دارم ، فعلا یواشکی هستش !!!![]()
درسته که من اسمم قله نشین هست اما ماهیت اصلیم " کـُـزت " می باشد و صد البته این اسم دوم ما در واقع لقب ما می باشد که پس ازتولد و به دوران بلوغ رسیدن رویمان گذاشته اند ، الان توضیح میدم خدمتتون :
اینجانب بسیار بسیار فردی هستم با قابلیت های همکاری در امور خانه داری و گردگیری و تمیز کاری و فرش شوئی و خاک روبی و ......
به همین مناسبت ما چندین سالی میشود که تغییر نام داده ایم و " کـُـزت " نامیده میشویم و بسی مسرور می باشیم به خاطر این اسم بسی با مسما و به ما بیا !
در راستی اسم نازنینمان الان دقیقا 11 روز می باشد که خانه ی پدری تبدیل شده است به مکانی که شتر با جهازش در آن گم میشود !
سه شنبه ی دوهفته پیش یه آقایی با یه دریل گنده اومد و هی سولاخ سولاخ کرد دیفالهای خانه مان را تا بتواند فردایش لوله های گاز را از کوچه به خانه بیاورد
سه روز بعدش یه آقایی اومد رفت رو چارپایه تا سقف خانه را مرمت کند و از شنبه ی هفته ی پیش هم دو پسر و یه پدر و یه پسر عمه تشریف آوردن و دارن رنگ میکنن خونه امونو و البته یه آقایی هم اومده و کمد رو کنده و دیواراشو سرامیک کرده و میخواد از چوب mdf واسه کمد و دکور استفاده بکنه
دیروز هم که جمعه باشد دوست داداش آمدن و برق کشی ساختمان را که گازکش ها خراب کرده بودن راست و ریست کند و خانه ی ما شده مثل یه قصر چراغانی
حالا براتون از نقش " کـُـزت " بگویم که بسیار به چشم می آید ، مادر زیر زمین خانه ی پدری حبس می باشیم و گاها ً دستی برآتش میگیریم تا نگویند طفلی " کـُـزت " مُـرده لابد که هیچ اصلا پیداش نیست تا ور ور حرف بزند و روی مخ همگان راه برود!
کلا این مدت من دور از جمعیت بوده ام و در تفکر و مترصد فرصتی تا بتوانم اعلام وجود بکنم
گاها به همان وظیفه ی خطیر آشپزخانه گردانی مشغول می باشم و ظرفی میشوریم و گردی و غباری می روبیم و این در مقایسه با زحمت فراوانی که فینگیل میکشد و زحمت کمتری که جینگیل میکشد و رنج و غصه ای که مادر تحمل می نماید و تکانهایی که به وجود مبارک آبجی خانوم میدهد بسیار بسیار اندک می باشد و در حد یک " کـُـزت " فداکار و از جان گذشته
خب دیگه فک کنم نقش " کـُـزت " رو خوب بازی کردم ، خدایش بیامرزد آقای تناردیه را که ایشان هم به ما متلک های خودشان را بپرانند....
امروز روز خوبی بود و امیدوارم همینجور به خوبی ادامه داشته باشه "انشالله"
دیروز صبح به حنا تل زدم که بیا بروبچ همکلاسی دوران دبیرستان رو دور هم جمع کنیم و یه حالی به احوالاتمون بدیم ، امروز تلفن کرد و گفت من اینا "......." رو میشناسم و منم گفتم با اینا "......." ارتباط دارم و این شد که قرار شده هفته دیگه بروبچ دانشگاهی دور هم جمع بشیم و انشالله تو فرصت دیگه با بچه های دبیرستان
الان هم تو اتاقم نشسته ام واسم بروبچ رو لیست کردم که سر جمع میشه 15 نفر ، البته اگه کمی جست وجو کنیم میشه که بیشتر قدیمی ها رو پیدا کنیم ، باید لیست رو نشون حنا هم بدم و اونم تائید کنه و کمک کنه واسه به یادآوردن و پیداکردن نشونی اونا.
عصری همه رفتن قبرستون واصلا صدای منم نزدن ، منم خواب بودم بیدار که شدم دیدم ماشین توخونه است وقتی فهمیدم فینگیل کار خاصی نداره تل زدم به پیشی و خواستم که بریم یه دوری بزنیم و یه هوایی بخوریم
اولش رفتیم چایخانه سنتی اکبریه که تعطیل بود ، بعدش رفتیم چای خانه سنتی میلاد که اونم درش تخته بود و چایخانه سنتی دشت بهشت هم که مدتهاست تعطیله ! حالا شما قضاوت کنید که اگه ادم بخواد یه روزی همدانشگاهی هاش رو دعوت کنه به یه مکان رو باز و دنج که تجمع خانوم و آقا موردی نداشته باشه کجا باید بره ؟
یقینا الان همه میگین پارک توحید !!!!
یعنی درست تو دل شلوغی و جمعیت که صد البته گشت محترم ارشاد هم بیاد و همه مون رو سوار ون بکنه و بوق بوق زنان بریم دایره مبارزه با مفاسد اجتماعی
دست اخر رفتیم پارک وحدت و نشستیم روی یه صندلی تو دل درختا ، اول من یه سررسید به پیشی دادم و گفتم ببخشید که دیر شده گفت چقده خوشکله ، گفتم البته این از عید تو خونه بوده چون ازت دلخور بودم و منتظر یه فرصت که با هم حرف بزنیم این شده که نگه ش داشتم و بهت ندادم ! پرسید علت دلخوری رو ، منم توضیح دادم که سر قضیه دوربین عکاسی که قبل ماه رمضون پارسال پترس اومد ازم گرفت و به ده دقیقه نکشیده دوباره پس اورد و مطمئنا تو مسیجهایی که من برات فرستاده بودم حتما نشونش دادی که اون سر قیظ افتاده و الا چرا پس اورد؟ گفتم من با کسی رو در بایستی ندارم نخوام از وسایل شخصیم به کسی چیزی بدم راحت میگم نمیشه و نمیدم و تمام ، اونم گفت که من بهش نگفتم تو دوربین داری و یا اینکه چه مسیجایی واسه ام فرستادی فقط یه مجادله ی کوچیک داشتیم که باعث شد بیاد بهت پس بده دوربین رو![]()
بعدش هم به اتفاق دختر عمو پیشی رفتیم کافی شاپ کاج و ذرت مکزیکی خوردیم و از اونجا هم رفتیم خونه عمو تا یه چایی بخوریم و کمی هم با بروبچ گفتمان داشتیم اونجا و ساعت 23 هم من اومدم خونه که بخوابم
شب الیله الرغائب بود و هر کی مشغول دعا و ثنا ، منم نشستم و به تنهایی دعای کمیل خوندم و ازش خواستم سه تا آرزوی منو برآورده کنه : 1. سلامتی مامانم 2. آبروداری واسه دوست عزیزم 3. رفع دلتنگی های خودم
بعدشم خوافیدم تا صبح (شب بخیر دوستای خوبم)![]()
۲۹![]()
6:35 صدای آلارم منو از خواب ناز بیدارکرد اما دوباره چشمامو بستم و گرفتم خوابیدم، تو خواب تلفن خونه ی همسایه زنگ خورد و فینگیل به دختر همسایه سپرده بود که به من بگن قراره بریم مهمونی لطفا زودتر بیام خونه متعجب از اینکه این چه ساعت واسه رفتن به مهمونی هست یهو از خواب پریدم و دیدم ساعت7بامداد می باشد و باید که برویم اداره ، اما کماکان گیج و منگ سرجایمان نشستیم و جـُم نخوردیم تا شد ساعت 7:09 و تند تند لباس پوشیدم و صورت نشسته و مسواک نزده و فقط یه لیوان شیر با کیک یزدی خورده از خونه زدم بیرون!!!!!!(خیلی شلخته تشریف دارم )
تو سرویس با نارنجی حرف نزدم "حتما با خودش گفته من از دستش دلخورم ، اما واقعیتش اینه که ترسیدم دهنم رو باز کنم بوی بد دندانهای مسواک نزده اونو اذیت کنه" رسیدم اتاقم به آنت سلام کردم و حوله مو برداشتم رفتم صورتم رو با صابون کاپوس شستم و بعدشم کرم ضد آفتاب و الان هم یه آدامس با طعم توت فرنگی که شوکو واسه ام خریده بوده در دهان دارم تا بعد صبحانه برم مسواک بزنم
بدی ِ اداره ما اینه که هیشکی مسئولیت کارای خودشو به عهده نمیگیره و هر کسی میخواد یه جوری از زیربار مسئولیتش شونه خالی کنه و کارشو گردن یکی دیگه بندازه
دوهفته پیش معاون محترم یه نامه خواسته بود که من تهیه کنم که اونقده لفتش دادم که بنده خدا خودش پیش نویس نامه رو تهیه کرد و داد دستم که ببرم تایپ و پیگیری بقیه کاراشو بکنم (منم فقط تشکر کردم) ، این نامه قرار بود واسه 144 نفر بره ، یه نامه دیگه هم بود که خود معاونت باید اقدام میکردن و منم زحمت لیست ارسالی شو کشیدم واسه 61 نفر و بعد تهیه کپی و مرتب کردن لیست آدرس و نام گیرنده (واسه خاطر اینکه سال الگوی مصرف بهینه هست ترجیها دونامه همزمان آماده شد تا در مصرف پاکت ، جوهر پرینتر و هزینه های پستی صرفه جویی بشه) نامه ها روبردم دبیرخونه و آدرس فایل لیست رو هم دادم به مسئول اون قسمت و خودم اومد تو اتاقم تا بقیه کارامو انجام بدم
امروز صبح خورشید زنگ زده که من سرم شلوغه وهمکارم نیست و باید بیاین کمکم که این کاغذها رو تا بزنیم و بذاریم تو پاکت و درشو چسب بزنیم
یکی نیست بگه پس تو چیکار کنی ؟ مگه تو کارمند دبیرخونه نیستی ؟ مگه تو کارت این نیست که باید نامه ها رو واسه فرستادن به پست آماده کنی؟
آیا بعدازظهر های جمعه که من میام اداره تا به کارای عقب مونده ام برسم تو حاضری بیای کمکم کنی که من امروز از کار خودم بزنم و بیام کمکت؟
هر کسی واسه خودش یه مسئولیتی داره و باید کار خودشو انجام بده و از بقیه توقع همکاری زمانی داشته باشه که خودش هم در صورت نیاز طرف مقابل همکاری کنه
الان هم من وقت ندارم در طول روز کمک کنم، میتونه بعد وقت اداری ازم بخواد بمونم و کمکش کنم
دعا کنید که معاونت با من همکاری بکنه و بتونم یه سری چیزا که تو اداره باب شده و اشتباه هست رو درست کنیم![]()
![]()
![]()
![]()
هنوز ساعت 24 نشده بود و شبانه روز تمام نشده بود که بغضم ترکید و گریه کردم ........
دیروز عصر سالگرد بابا بود و مسجد هم بسیار شلوغ ، عمه ها و مامان و جده یه گوشه نشسته بودن و مردم می آمدن و ابراز ارادت میکردن و تسلیت میگفتن و گریه و های هوی و شیون و.... ، منم یه گوشه نشسته بودم و مراقب بودم مهمونا به درستی پذیرایی بشن
خیلی خودمو کنترل کردم تا جلو مردم گریه نکنم و این شد نتیجه اش : آخر شب اتاق خلوت و بغض یکسال دوری و دلتنگی![]()
میون جمعیتی که اومده بودن یه عده فامیل بودن ، یه عده آشنای خانواده گی ، یه عده همسایه ها و یه عده همکار
بعضا دوستای خواهرم و داداشام
و کمی ! وقتی میگم کمی یعنی جداً کمی از دوستای من ، حتی کمتر از تعداد انگشتای دست ، بماند که من یازده تا همکار خانوم دارم و مقادیری یار گرمابه وگلستان
آنت
عزیز ممنون که اومدی
لاله
عزیز ممنون که اومدی
غزل
عزیز ممنون که اومدی
حنا ی
عزیز ممنون که اومدی
اقلیمای
عزیز ممنون که اومدی
و شوکو ی
عزیز مرسی که تلفن کردی و عذر خواهی کردی که نتونستی بیای
ارکیده ی
عزیز مسیجت رسید و عذر خواهی ت پذیرفته شد
نتیجه اخلاقی : قصاص چیز خوبیه و باعث میشه آدما با هم سربه سربشن و بی حساب ! انشالله نوبت ما هم میرسد ، هرچند که خدا گفته اگر ببخشایی بهتر است ، اما اگرنبخشایی هم گله ای ازت نخواهم کرد ![]()
۲۷![]()

درخواست : تونستین عصری یه فاتحه نثار روح پدرم بکنید![]()

