تبليغاتX
قله نشین

قله نشین

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف....

دعای روز اول :خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو » هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران .


سفر نامه قله نشین *۶

چالوس شهر قشنگی بود یه کوه داشت که جنگل بود خیلی خوشکل یعنی واقعا خوشکل

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به نمک آبرود ، ورودی 3000 تومن بود و از اونجایی که ما بنزینمون سر ریز شده بود و 9نفر آدم به سه تا ماشین قصد سفر کرده بودیم ، طی تصمیمات شورا "جینگیل و پسرشجاع !!!" مقرر شد 206 دم در بمونه و با دوتا ماشین بریم داخل تا صرفه جویی شود

پدر پسر شجاع دنده عقب گرفت که بتونه سر ماشین رو به سمت بریده گی ِ ورودی گرد کنه یهو یه مرده دستشو گذاشت رو بوق ، بابا به آینه بغل نگاه کرد دید به پیکان نمیخوره ، نگو بوق مال پراید پشت سری بود و یهو تـــــــــَرق خوردیم به سپر ماشین پشت سری و اونم هیچی نگفت و میخواست بره که یهو یه بچه گیلکی از دو تا ماشین اون ور تر پیاده شد و داد و قال راه انداخت که باید جریمه سپر شکسته شده رو بدی و ال و بل ، که پسر شجاع هم جلوش در اومد و گفت این سپر قبلا شکسته بوده و بابا کیفتو بذار تو جیبت و پلیس هم نمیخواد که بیاد ، آخه یکی نیست بگه با سرعت 2کیلومتر مگه میشه سپر پفکی ِ پراید رو شکوند؟

رفتیم بلیط واسه تله کابین گرفتیم من و مامان و خواهرم و شوهرش و دوتا داداشا

گل پری گفت من بدون شوهرم حوصله ام نمیشه بیام "شوهرش مرخصی نداشته بیده سفر رو نصفه ول کرد اومد بیرجند؛ گل پری هم میخواسته با پرواز جمعه بره ماهشهر که بدلیل گرد و غبار موجود در استان خوزستان پرواز کنسل شده بیده و با من همسفر شد تا بیرجند ، باز نگین خب باشوهرش می آمد بیرجند ، بگم که ندونسته از دنیا نرین که شوهرش هم با پرواز اومده بیرجند در نتیجه نمیشده که ایشونو ببره یا ایشون خودش بره !"

مادر شوهر خواهرمون هم که به دلیل ناراحتی قلبی گفتن ممکنه بین مسیر ترسم بشه بعد قلبم بگیره اونوقت خر بیار باقالی بار کن ! ، پدر شوهر آبجی هم گفتن که ترس از ارتفاع دارن (شایدم دلشون نیامده خانومی شونو تهنابذارن )

جاتون خالی بسی کیفولی شدیم در مسیر تا رسیدن به مقصد ، و اونجا هم که نگو ، به به چه کیفی داشت ! هوا گاهی نم بار گاهی مه گرفته ، مرطوب وبسیار بسیار متبوع

هویجور در جاده های بارونی شمال در حال رفتن به مقصد که خزر آباد بود بودیم که برا ناهار و خرید سوغات شمال در شهری اتراق کردیم و جاتون خالی 56هزارتومان پیاده شدیم و همه هاج و واج که این دیگه چه ناهاری بود ، حالا کسی ندونه انگاری رفته بودیم رستوران جهانگردی ! نه به خدا یه ماهی سوخته لاغر مردنی با یه شفته پلو گذاشتن جلومون که کوفتمون شد با اون قیمت سرسام آور!!!!!!!!

ووووووووووووای عصری رسیدیم بابلسر ، حالا اونا که رفتن میدونن ورودی شهر اطلاع رسانی بسیار ضعیف  و ما هم همینجور دورخودمون میچرخیدیم که پسرشجاع امر کردن بیاین داخل شهر، رفتیم از رو پل رد شدیم آدما داشتن قایق سواری میکردن و ما حسرت خوردیم ، رسیدیم به یه دوراهی که نوشته بود بهمنمیر – مشهد ، ساری 

مسیر مشهد – ساری رو گرفتیم و رسیدیم به امیرکلا ، ولی از 206 و پراید خبری نبود ، هم دلنگران هم منتظر ، زنگ زدیم بعد کلی دعوا و جر و بحث و نیم ساعت معطلی بالاخره همدیگه رو در شهر امیر کلا در میدان صاحب الزمان پیدا کردیم و البته تدبیر آقای پدر مانع از شنیدن غر غر های پسرشجاع شد و گازو گرفتیم سمت ساری

قائم شهر عجب شهر بزرگیه و من خبر نداشتم ، خوشمان امد هر چند اتراق نکردیم اما یادم باشه وقتی بابای هیراد اومدیم یه سری بریم تو شهر بزنیم و به تولید مانتو آویشن هم بریم و من برا خودم دوسه تا مانتو با قیمت مناسب بخرم

ساعت پذیرش 15 تا 20 شب بود و ما هم خوردیم به ترافیک ورودی شهر ساری و جاتون خالی ساعت 20شد و ما رسیدم به میدونی که فلش زده بود فرح آباد از این طرف "کدوم طرف ؟ همون طرف دیگه کوری مگه نیگااااااااا"

آقای پدر گاز رو گرفتن و با سرعت 140 گاهاً میرفتیم تا برسیم و ویلا رو بگیریم ، رسیدیم به خزر آباد و از هر کسی سوال کردیم ویلاهای دولتی کجاست گفتن دور بزن 500 متر برو بالاتر بپیچ سمت راست ، مستقیم برو میرسی به وزارت خونه ای که مد نظرتون هست!

تو اولین بریده گی آقای پدر پیچیدن تو جاده خالی ، هی دور خودمون باز چرخیدیم و چرخیدیم تا بالاخره یه راه خروجی پیدا کردیم ، یهو یه آقاهه گفت فلانی لاستیک جلوت پنچره ! ترمز گرفتیم که ببینیم چه خبره که یکی دیگه گفت لاستیک عقبی هم پنچره !

بیا درست کن دوتا لاستیک با هم پنچر شده بود ، زنگ زدم به پسرشجاع که بیا بابات پنچر کرده ! جینگیل و پسرشجاع سریع خودشونو رسوندن به ما ، قرار شد من برم تا با کارت شناسایی ویلا رو تحویل بگیرم

جک گیر کرده بود باز نمیشد و همه اعصابشون خورد و خمیر بود

به آقاهه میگم ویلا واسه شش نفره و ما سه نفر اضافه داریم حالا یه جوری با ما کنار بیا ، اونم یه مرد بسی بسی بد انق گفت الا و بلا باید 18 هزار بدی تا بذارم برید داخل ، جینگیل که دید مرده انق تشریف داره کشید کنار و بی خیال شد منم دست کردم تو کیفم و بهش پولو دادم و با مامان وآبجی و فینگیل اومدیم به سمت سوئیت شماره 13- شقایق

جای خوب و خنک و خوش منظره ای بود ، چائی دم کردیم و منتظر بقیه شدیم تا بیان

نگو دوتا لاستیک هر دوتا پاره شده بود و غیر قابل استفاده ، جینگیل رفته بود با اقای پدر پسر شجاع یه لاستیک دسته دوم به قیمت 15هزار گرفته بود تا شب بتونیم ماشین رو برسونیم به محوطه ویلا تا صبح که لاستیک نو بخریم

بالاخره بعد کلی دنگ و فنگ هم سر جمع شدن تو ویلا ، باز بساط خنده ومسخره بازی و نق ونوق راه افتاد ، انگار نه انگار هم که چه مکافاتی کشیدیم تا اینجا

همین انرژی مثبت که اطراف بروبچ بود و همین صبر و استقامت و پوست کلفتی شون منو کشته بود و سر ذوق می آورد ، بماند که خیلی خیلی با من مچ نبودن و ساز مخالف و هماهنگ با هم با من میزدند

........(تو بی کان تی نی یو)

 

نوشته شده در 88/05/31ساعت 9 توسط ترگل| |

میدونی من چقده به عدد ۲۶ ارادت دارم؟

فضولی موقوف

نوشته شده در 88/05/30ساعت 20 توسط ترگل| |

هوس یه نی نی خیلی خیلی خوشمل کردم که خودم بزرگش کنم ، خودم با همه ی عشقی در درونم در حال کپک زدنه

کسی جایی میشناسه که بچه بفروشن؟

ملیتش ، جنسیتش و نحوه شکل گرفتنش اصلا مهم نیست

هر چند که میگن گرگ زاده عاقبت گرگ شود ، گرچه با آدمی بزرگ شود

ولی به من چه ، من کی باشم که بخوام در مورد بنده ی خدا قضاوت کنم

یه بچه میخوام که حس مادرانه ام رو بارور کنم

نه مالکیتی توش باشه ، نه توقعی

ها ها ، فکر نکنید پولام زیادی کرده ، یا شدم یه آدم خـّــیر

نه عمو جان نه از این خبرا نیست

فقط دلم یه شور دیگرگونه میخواد

تو کجایی تا شوم من چاکرت          چارُقت دوزم کنم شانه سرت

مریم مقدس هم عجب دختر خوش شانسی بوده ، بی چک و چونه مامان شده (منظورم همون درد شوهر داریه!)

یه وقت خدای نکرده کسی الان فکر نکنه من سر صبحی یه لیوان شیر با یه قرص بروفن 400 خوردم و الان تو فضا به سر می برم

نه بخدا ، حالم خوبه و دلم شدیدا ً نی نی میخواد

حتی شده واسه یه روز.....

شنبه عصر رفتم باشگاه وبعدش دیگه تا امروز نتونستم برم ، امروزم که باشگاه تعطیله

خب سرما خورده بودم خانوم مربی نمیذاشت فعالیت کنم منم از خدا خواسته ! به قول شاعر : خر کاهل معطل شَه

یه حجم خالی این روزا تو لحظه هام هست که هیچ چیز و هیچ کسی نمیتونه اونو پر کنه ، الا "تو"

و حالا اینکه "تو" کجایی و در چه احوالی من نمیدونم خدا میدونه وشاید خیلی های دیگه ، ولی من نمیدونم

نمیدونم چرا اصلا نگران نیستم ،چرا دلشوره ندارم ، چرا بی تاب نمیشم

شاید به خاطر استامینفون هاییه که این روزا مصرف میکنم

راست میگفت آقای دکتر که یه مدتی نیاز داری که دارو مصرف کنی!

اما "تو" نذاشتی من برم دکتر ، گفتی میترسم معتاد بشی ، همین معتاد حضور من هستی بسه!

کاش میشد یه روزی رادیو رو که روشن میکنی بگه امروز شنبه مورخ 00/00/00 ، هوا آفتابی ، خنک ، همه ی اتوبانهای منتهی به محل کارتون خالی از ترافیک ، و و و...............

نمیدونم دلم میخواد چشمامو باز کنم و حداقل رنگ مشکلات زندگیم فرق کرده باشه

من آدم طالب آرامشی نیستم ،چون آرامش وجود نداره و اگر که دائمی باشه دچار عادت و تکرار میشی

فقط دلم میخواد برای خواسته ی دیگه ای و اجابت دیگرگونه ای چادر چاق چور کنم دوان دوان راه بیفتم ، پله های خونه اتو دوتا یکی کنم ، به پشت در برسم و با یه دست کوبه رو به صدا در بیارم و بادست مشت کرده ی دیگه ام بکوبم و بکوبم و فریاد بزنم

یارب یارب یارب...؛ یارب یارب یارب...؛ یارب یارب یارب...

نوشته شده در 88/05/29ساعت 10 توسط ترگل| |

بیچاره پدر چو زو خبر یافت                 روی از وطن و قبیله برتافت

می‌گشت چو دیو گرد هر غار                دیوانه خویش در طلب کار

دیدش به رفاق گوشه‌ای تنگ               افتاده و سر نهاده بر سنگ

با خود غزلی همی سگالید                  گه نوجه نمود و گاه نالید

خوناب جگر ز دیده ریزان                   چون بخت خود اوفتان و خیزان

از باده بیخودی چنان مست                کاگه نه که در جهان کسی هست

چون دید پدر سلام دادش                  پس دلخوشیی تمام دادش

مجنون چو صلابت پدر دید                 در پای پدر چو سایه غلتید

کی تاج سرو سریر جانم                     عذرم بپذیر ناتوانم

می‌بین و مپرس حالتم را                    میکن به قضا حوالتم را

چون خواهم چون که در چنین روز       چشم تو ببیندم بدین روز

از آمدن تو روسیاهم                          عذرت به کدام روی خواهم

دانی که حساب کار چونست               سررشته ز دست ما برونست
نوشته شده در 88/05/29ساعت 9 توسط ورگل|

آی ملت ، آی ایها الناس به دادم برسید ، رسما ً و قویاً و واقعاً از دست همسفرا این شکلی شدم :

بابا از اسمش معلومه : ختم قرآن ویژه ماه مبارک رمضان

این یعنی :

همون جزئ های که جلو اسمتون نوشتم رو بخونید توی ماه مبارک رمضان

اگه دلتون میخواد تخته گاز برید همه اشو روز اول ماه رمضون بخونید

اگه میخواین نفر آخر باشین همه اشو بذارین روز آخر بخونید

اگه هم میخواین برنامه ریزی شده و کج دار و مریز عمل کنید اون قدی که باید بخونید ُ بین  30 روز ماه رمضون تقسیم کنید

 

من الان فارسی حرف زدم و اعلام میکنم از هر آنچه زبان بیگانه هست متنفرم و از زبان بسیار بسیار میمون انگلیسی هم فقد I LOVE YOU رو بلدم

وووووووووووووووای کچل شدم از دست شما


حضور قطعی :

 

1.       فیروزه   (1و2و3و4و5)

2.       مریم   (2و3و4و5و6)

3.       زهرا   (3و4) ؛ شکلات تلخ (5) ، غزل (6)؛ پرنسس (7)

4.       هدیه   (4و5و6و7و8)  

5.       رها   (5و6و7و8و9)

6.       آرام   (6و7و8و9و10)

7.       مامان فاطمه   (7و8و9و10و11)

8.       ژوکر  (8و9و10و11و12)

9.       شب پره   (9و10و11و12و13)

10.   سرزمین شمالی  (10و11و12و13و14)

11.   مستانه   (11و12و13و14و15)

12.   لیلی و مجنون   (12و13و14و15و16)

13.   مامان عروسک   (13و14و15و16و17)

14.   سما   (14و15و16و17و18)

15.   شاپرک  (15و16و17و18و19)

16.    لیلا   (16و17و18)؛ یک سین (19و20)

17.   پائیزان   (17و18و19و20و21)

18.   سارش  (18) ؛ سایه   (19و20)  ؛ آوامین    (21و22)

19.   نارنجی   (19و20و21و22و23)

20.   نیلوفر   (20و21و22و23و24)

21.   هانا   (21و22و23و24و25)

22.   سارا   (22و23و24و25و26)

23.   مریم انتظار بهار و باران   (23و24و25و26و27)

24.   نازی   (24و25و26و27و28)

25.   مامان نورو محمود   (25و26و27و28و29)

26.   چشمک   (26و27و28و29و30)

27.   آلیس   (27و28و29و30و1)

28.   قله نشین   (28و29و30و1و2)

29.   شوکو   (29و30و1و2و3)

30.   مامان پویان   (30و1و2و3و4)

نوشته شده در 88/05/28ساعت 8 توسط ترگل| |

زن متولد خرداد

زني با چند شخصيت گوناگون، با قوه تخيل بالا، خوش سر و زبان و با سليقه، ماجرا دوست و بي‌ثبات، خيلي بيش از اينكه طالب عصبانيت شما باشد به شفقت شما نياز دارد. عاشق تغيير و تحول است. مادري است شاد و خندان و بچه‌هايش مانند خودش خود مختارند و روي پاي خود مي‌ايستند.


چقده خوبه که ماه رمضون داره میاد ، سفر دیگه کم کم داره آغاز میشه

همسفرا اگه تا اول ماه رمضون اعلام حضور نکنید جایگزین میشین با آدمای تازه ، بعد گله نکنید که اسممون بود  و چرا حذفمون کردین!

نوشته شده در 88/05/27ساعت 10 توسط ترگل| |

تو تمام این روزایی که به سختی سپری میشه فقط به فلانی حسودیم شده ، آدمی که بی چک و چونه ، بی حتی ذره ای تلاش و التماس ؛ داشتن "کابوی" نصیبش شد

حتا یادم نمیاد به خواهرم ، به دوستم ، به همکارم و به هر بنی بشری که ذهنتون قد بده حسادت کرده باشم!!!

من هر چی خواستم با همه تلاشم و با همه یقینم به دست آوردم ، سخت تلاش کردم سخت جنگیدم و اینجایی هستم که الان هستم

یه همکار داریم که توی یه اداره وابسته به سازمان ما کار میکنه ، دوتا خواهرش ازدواج کردن و خواهر بعدی که 8سال از من بزرگتره علی رغم خواستگارهایی که داشته تن به ازدواج نمیداده و الان هم تنها زن با ویژگی های شغلی خاص تو شهر ماست ، حالا این همکار ما هم چون به سن ازدواج رسیده بوده برا خودش خاستگارهای گل و بلبلی داشته اما پدر ایشون که یه روحانی ِ بازاری هستن اجازه ازدواج به همکار بنده رو نمیدادن فقط به این دلیل که رسمه و اول باید خواهر بزرگتر بره سرخونه زندگیش تا نوبت شما بشه

سه سال پیش این خواهر بزرگتر ازدواج کرد با یه اقایی که یه ازدواج ناموفق داشت و حدود 5 سال هم از ایشون کوچیکتر بود (یه جور دلباخته گی در محیط کار، بین کارفرما و کارگر)

دیگه با توجه به گذشت سن همکار بنده که ایشون هم 6سال از من بزرگتر هستن خاستگاری که باب میلشون باشه ندارن

خواهر کوچیکتر همکار بنده پارسال فارغ التحصیل شدن از دانشگاه پیام نور ، یه دختر سفید وتپلی و زیبا ، که یقینا خاستگارهای متعددی هم دارن

حالا همکار ما به تلافی ظلمی که پدر ایشون در حقشون کرده بساط قهر و آشتی تو خونه راه انداختن که الا وبلا اول من باید برم بعد این بره!

اردیبهشت ماه 85 که من رفته بودم نمایشگاه کتاب واسه ردیابی خواهرم که با اردوی دانشگاه اومده بود تهران موبایل پسرشجاع رو گرفتم تا بتونم خواهرم رو پیدا کنم، از چندین ماه قبل خواهرم قضیه سریش شدن پسر شجاع رو به من گفته بود

بعد از اینکه خواهرم اولتیماتوم داد که اگه تا شهریور ماه ازدواج نکنی من ازدواج خواهم کرد فهمیدم که پسر شجاع تونسته مخ خواهر اینجانب رو بزنه و کار بیخ پیدا کرده

بماند که چه قایم موشک بازی ها در آوردن این دوتا و چه کادو تولدها و چه سوغاتی ها و چه قرار مدار هایی داشتن با هم !

من اون موقع ها ذهنم عجیب جایی بود نگفتنی!

شهریور ماه که فرستاده بودم بابا بیاد دنبالم آخه از فتح سبلان برگشته بودم ، تو راه بابا در مورد پسرشجاع سوال جواب کرد و منم چیزی نگفتم و نخواستم سنگ بندازم تو کارشون

شب تولد امام زمان اومدن خاستگاری و قول وقرارهاشونو هم گذاشتن همون شب ، بابا و مامان و مادر بزرگ چه اصرار ها کردن که جلو خواهرتو بگیر و این براش زوده و تازه تو باید اول بری و این قضیه بعدن برات مشکل ساز میشه ومردم حرف در میارن و.....................

من خندیدم و خودمو زدم به اون راه ، گفتم اون راه زندگی شو با این شرایط انتخاب کرده (خواهرم سه ساله توعقده و آبان ماه انشالله میره سرخونه زندگی خودش) و من نمیخوام سد راهش بشم ، شاید من اصلا ازدواج نکنم ، شاید فراهم شدن شرایط باب میل من زمان ببره قرار نیست کسی به پای من تباه بشه و.....

وقتی خانواده دیدن من هیچ اصراری ندارم از خیر من گذشتن و فشارها رو سمت خواهرم گرفتن ، اونم که پاشو توی یه کفش کرده بود و میخواست ازدواج کنه، به میمنت دو روز بعد عید فطر رمضان 85 مصادف با 4آبان ازدواج کرد.

هر کی تو زندگی قصه ی خودش رو داره ، منم قصه ی پر غصه ی خودم رو !

هی فلانی کاش میدونستی چه گوهری نصیبت شده که اینجوری با تیپا نندازیش دور ، کاش.....

نوشته شده در 88/05/26ساعت 13 توسط ترگل| |

مجنون که ز نوش بود بی‌بهر                   می‌خورد نوالهای چون زهر

می‌داد ز راه بینوائی                                کالای کساد را روائی

نه نه غم او نه آنچنان بود                        کز غایت او غمی توان بود

کان غم که بدو برات می‌داد                     از بند خودش نجات می‌داد

در جستن گنج رنج می‌برد                       بی‌آنکه رهی به گنج می‌برد

شخصی ز قبیله بنی‌سعد                         بگذشت بر او چو طالع سعد

دیدش به کناره سرابی                            افتاده خراب در خرابی

چون لنگر بیت خویشتن لنگ                 معنیش فراخ و قافیت تنگ

یعنی که کسی ندارم از پس                     بی‌فافیت است مرد بی کس

چون طالع خویشتن کمان گیر                 در سجده کمان و در وفا تیر

یعنی که وبالش آن نشانداشت                 کامیزش تیر در کمان داشت

جز ناله کسی نداشت همدم                    جز سایه کسی نیافت محرم

مرد گذرنده چون در او دید                     شکلی و شمایلی نکو دید

پرسید سخن زهر شماری                     جز خامشیش ندید کاری

چون از سخنش امید برداشت               بگذشت و ورا به جای بگذاشت

زآنجا به دیار او گذر کرد                       زو اهل قبیله را خبر کرد

کاینک به فلان خرابی تنگ                  می‌پیچد همچو مار بر سنگ

دیوانه و دردمند و رنجور                      چون دیو ز چشم آدمی دور

از خوردن زخم سفته جانش                 پیدا شده مغزن استخوانش

نوشته شده در 88/05/26ساعت 11 توسط ورگل| |

ظهر روز جمعه است ،هوا بسیار بسیار گرمه

کمرم درد میکنه ولی علتش رو نمیدونم ، سرم درد میکنه چون سینوزیت هام یقیناً باز دو مرتبه عفونت کرده ، و دلم ... دلم احساس خوبی نداره چون ...

دختر همسایه بغلی ازدواج کرده!

ها ها فکر کردین من حسودی م شده ؟ فکر کردنین خاطرخواه شوهرش بودم؟

هر کی هر چی دوست داره فکر کنه فرقی به حال من ِ دیوونه نداره ، که به خاطر دیوونه بازی هام ! قراره موهای سرم مثل دندوونام سفید بشه و خونه پدری رو بوی ترشیده گی من به گند بکشه !

جونم براتون بگه قصه وحکایت خونه ی ما همینه ، هروقت کسی تو فامیل یا در و همسایه ازدواج میکنه ، حال مامان اینجانب طوفانی میشه ، قاطی میکنه و هر چی دُر و گُهر هست نثار من میکنه

منم که مگه لال بدنیا می اومدم والا زبونم از خودم نیست و هر کی یه دونه بگه دوتا بارش میکنم فرقی هم نمیکنه میخواد مامانم باشه یارئیسم یا هر جنبده ی دیگه ای

این شده که شرّی به پا کردم که اون سرش ناپیدا

نمیدونم حکمت خدا چیه ، اما هر چی هست قربون مصلحتش برم ، اوضاع خوبه از نظر من ولی انگار برا بقیه یه جورایی تحملش سخته و ناممکن شده

نمیدونم دیگه چیکار باید بکنم !

فقط کاش......

با اینکه سخت میدونم خودم ، خود ِ خودم مسبب و مقصر هر چی بلا هست که سرم میاد ، هستم ، اما صد در صد مطمئنم که به اون دلیلی که مامان خانوم فکر میکنه گره کوری تو بخت من نیفتاده

اگه اون فکر میکنه اخلاق تند من باعث این بدبختی به قول اون ! هست سخت در اشتباهه

اگه اون فکر میکنه اخمی که تو چهره ام هست باعث این مسئله شده سخت در اشتباهه

من از خدا ، که قربونش برم هیچ وقت به من نه نمیگه چیزی خواستم که باید وقتش برسه ، و واسه افتادن اون اتفاق خوش آیند نیاز به صبوری هست ، حالا این بنده ی ناسپاس کمی کم آورده ، یعنی جلو اینا دیگه طاقتم تمام شده ، این شده که گاهی از کوره در میرم و سربه سر بنده هاش میذارم

اینجوری میشه که اینا فکر میکنن من تند مزاجی مو ، اخمم رو یا نامهربونی مو واسه همه دارم

در حالی که هر کسی مستحق مجازاتی هست که جرمش رو مرتکب شده

من از اون دسته قضاتی نیستم که حکم به اشتباه بدم و جلادی هم نیستم که گردن بی گناه بزنم

کاش میفهمیدین ، کاش....

دیگه اشکام مجال تایپ بیشتر از اینو نمیده ببخشید....

نوشته شده در 88/05/25ساعت 22 توسط ترگل| |

کل دیروز ما به تماشای سریال گذشت یعنی سه قسمت از سریال خانه داران سرسخت !

یه خانومی هست تو این سریال که بسی مورد علاقه ی ما می باشد به اسم لینیت

این خانومه سرطان غدد لنفاوی گرفته و تحت شیمی درمانی می باشد ، و کله اش طاس شده و خیلی هم خنده دار شده

حالا خانومه یه شبی با شوهرش قرار شد..... "جون من بگیر منظورمو نمیخوام وب لاگم فیلتر بشه "

خلاصه همون اول کار تا آقاهه اومد از فرط هیجان موهای خانومه رو بکشه یهو کلاه گیس خانومه جر خورد و از کله اش در اومد و دیگه خب آقاهه هم همچین از دیدن این قیافه مومیایی شده یخ شد و گفت باشه واسه یه وقت دیگه

فرداش خانومه با دوستش به اسم گبریل رفتن واسه تعمیر کلاه گیس ، گفت یه هفته دیگه آماده میشه ، خانومه التماس کرد که زودتر اگه میشه

گبریل گفت روسری هم بهت میاد ها !

لینت گفت : زندگی .... من به خطر اوفتاده لطفا درک کن

گبریل : خب از این مدلهای دیگه یه دونه انتخاب کن : موهای قرمز ، مشکی ، کوتاه ،... ؛ مردها عاشق تنوع هستن !

امشبش این شوهره انگار موهای قرمز خانومه و مدلی که به خودش گرفته بود خیلی براش خوش آینده بوده و به قول سعید آقا عجب سوخت گیری ئی بوده ، به لینت پیشنهاد داد که امشب هم من "براندی" میخوام !

آقاهه رفت یه کلاه گیس مشکی آورد و گفت ببینم امشب "کندی" چی کار میکنه ، و کل کل آغاز شد

لینت هم که گلاه گیسش درست شده بود لج کرد و گفت من زنت هستم و تو باید من رو بپذیری نه مدل مو و... رو

تا اینکه آقاهه به خانومه گفت تو الان ماهها ست درگیر شیمی درمانی هستی و من تحمل کردم اصلا به من فکر کردی تو این مدت ؟

یهو خانومه که رو تخت دراز کشیده بود با کله طاس تکون خورد و از خواب غفلت بیدار شد و گفت من یه آدم خودخواه هستم و این مدت اصلا به شماها "شوهر و بچه ها" فکر نکردم و همه اش شرایط خودم و بیماریم برام مهم بوده...

نتیجه اخلاقی : چقده خوبه اون دسته از آدمایی که مشکلاتشونو بهانه کم کاری ها و کم لطفی هاشون میکنن این سکانس فیلم رو ببینن ودرست عبرت بگیرن ، کلا عدم رودربایستی نه تنها تو زندگی زناشویی بلکن تو هر رابطه ی دوستانه ای قشنگه و داشتن منطق خیلی خیلی مفیده و کمک به تداوم هر نوع رابطه و مراوده ای میکنه

نوشته شده در 88/05/24ساعت 13 توسط ترگل| |

واسه اینکه هیچی از قلم نیفته میگما ! در شهر خور که ماشین شوهر خواهرم همزمان با ماشین ما واشر سرسیلندر سوخته بود با شیرینی آقای مکانیک حدود 32 هزار تومان هزینه تعمیر ماشین شد

به نائین که رسیدیم لاستیک جلو ماشین نشون از پاره گی داشت "که البته باعث و بانیش راننده محترم بود که در شب قبل از سفر و در مراسم عروس کشون حرکات موزون با ماشین انجام داده بودن" واسه احتیاط رفتیم یه آپاراتی که با تنظیم باد و ... 3هزار از پسرشجاع دستمزد گرفت

به کاشان که رسیده بودیم یقین حاصل شد که ماشین پسرشجاع به روغن خوری یا همون روغن سوزی افتاده! و هی روغنش کم میشد و هی باید توش روغن میریخت

تهران هم لابد به تعمیرکار نشون داده و از اونجایی که با هم نبودیم من خبر موثقی ندارم.

 

خلاصه صبح کله سحر شنبه ۱۰مرداد ۸۸ از خونه خاله با سلام و صلوات زدیم بیرون ، و صد البته به ترافیک میدون آزادی خوردیم و تا پیدا کردن اتوبان جناح و خروجی شهر و رسیدن به آزاد راه تهران کرج بسی وقتمان تلف بشد و دیر به محل قرار رسیدیم

بعد از سلام و احوال پرسی با اهل خونه ی پسر شجاع : مامان و بابا و زن داداشش (گل پری) با سه ماشین راه افتادیم به سمت چالوس

1.             206 که متعلق به خدا بیامرز پدر گرامی بود

2.             پراید که متعلق به پسرشجاع و آبجی خانوم بود

3.             سمند که متعلق به پدر پسرشجاع بود

جاده نگو باقلوا ، آی چه شور و حالی داشت و عجب مار خوش خط و خالی بود ، فر فری و پیچ در پیچ ، تونل پشت تونل و بوق پشت بوق ، سبقت بگیر ، گاز بده ، آروم برو و.....

به سد امیر کبیر یا همون سد کرج که رسیدیم توقفی داشتیم جهت تماشا ، خیلی خوشکل بود و خوشمان آمد

واسه صبحانه جایی توقف کردیم و در همان محل اولین اختلاف پسرشجاع با آقای پدر شروع  شد ، صاحب باغی که ما در آن اتراق نموده بودیم اومد بالا سرمون و گفت چون دو خانواده هستین باید که 4000بدین ، آقای پدر هم دست به جیب برد و پول رو داد و بعدش قیل و قال راه افتاد که این پول زور بوده و....

مامان پسرشجاع پیشنهاد دادن که این پسر باید خودش از این به بعد دست به جیب بشه پس هر کسی دنگ خودشو بده تا قال قضیه کنده بشه واز این به بعد طرف حساب همه اونه!

مزخرف ترین کاری که میشه توی یه سفر به عهده گرفت همین مادر خرج بودن و سرپرست بودن هست که هر چی هم تلاش کنی دست آخر ملت ناراضی هستن

بعد صبحانه دوباره راه اوفتادیم به سمت مقصد

و اما ..... لپ کلام

تمام مسیر شلوغ جاده چالوس ملت در حال بوق زدن بودن و دو انگشتشونو به شکل 7 از شیشه ماشینا اورده بودن بیرون و هر آنچه ابزار الات سبز بود د رحال تکون خوردن تو هوا بود و م.و.سو.ی گویان شاد بودند

ما هم جو گیر شده بودیم و همراهی میکردیم !

نرسیده به چالوس قرار بر رفتن به کلاردشت بود، رفتیم ورفتیم  و رفتیم تا به پارک جنگلی ئی رسیدیم که انگار بارون قبل اومدن ما همه جا رو آبپاشی کرده بود

جاتون خالی چه صفایی داشت ، البته از اونجایی که جا واسه نشستن نبود باالجبار رفتیم و در رستورانی به اسم تخت جمشید در همون حوالی ناهار خوردیم ، پیش از اونکه ناهار بیارن شوکو ملوسم تل زد و مقادیری در مورد شهر بیرجند گفتیم و گرماش و منم از سرما وهوای متبوع گفتم

بعد ناهار باز راه اوفتادیم به سمت چالوس ، قبل غروب رسیدیم چالوس ، دوتا اتاق گرفتیم در یک مدرسه و پس خوردن چایی قرار شد بریم دریا ، چالوس خودش ساحل نداره وباید که بریم بهشهر شایدم نوشهر بود !

اونجا سوار قایق شدیم و کمی در دریا به سر بردیم و دریا  و ساحل و گفتمان و بارون .....

من و گل پری همچین هوس آلبالو و لواشک کرده بودیم و رفتیم وخریدیم و خوردیم و فشارمون اومد پائین "اخ که دهنم آب اوفتاد"

اتاق ما طبقه بالا بود و برای درست کردن چای و شام باید که میرفتیم طبقه پائین در آبدارخانه مدرسه ، من و گل پری کمی با هم جور شده بودیم ، گل پری متولد 1367 و من متولد 1360 ! البته بگم خانوم کوچولو هم بودن ولی از اونجایی که ایشون عجیب به شوهرشون وابسته اند ! حتی موقع خواب که مقرر شد خانوما این طرف اقایون اون طرف ، ایشون رفتن اتاق اقایون و پهلوی شوهرشون خوابیدن و دقیقه ای جدائی رو تاب نمی آوردن ! و اصلا هم نیامدن ببین ما داریم چه کار میکنیم

رفت و آمد مداوم ما به آبدار خونه و طبخ شام "املت" باعث بروز آشنایی با مسافران دیگه شده بود ، دوسه خانواده که از بوشهر اومده بودن و مدام در حال پخت و پز بودن و دوتا دختر که شیرازی بودن و یه شام عجیب پخته بودن که بعد از یه عالمه کنجکاوی فهمیدیم بهش میگن " دال عدس" ، خوشمزه بود و شبیه همون اشکنه عدس ما و عدسی شما بود ، فقط با این تفاوت که نوع عدسش فرق میکرد و ترش مزه بود

با همه امکانات اندکی که داشتیم بالاخره شام حاضر شد و پله ها رو دوتا یکی کردیم و در حالی که یه دستم به خاطر داغی دسته ی قابلمه میسوخت اومدیم به منزل ! و در همان لقمه اول پسر شجاع که متخصص در ضایع کردن وسربه سر گذاشتن ملت هستن یک ذره ی ناقابل در حد یک عدس محلی پوسته ی آهکی تخم مرغ در املت ها یافت نمودن و به همه نشون دادن و گفتن اینم از شامشون ! منم گفتم همینه که هست میخوای بخور میخوای نخور ، تو بهترشو بلدی آستین بالا بزن

من کشته مرده ی رئیس بازی های این پسر هستم ، کلا مثل همه اقایون فکر میکنه که از همه بیشتر می فهمه و از همه بیشتر حالیشه ، تو هر بحثی آنچنان با یقین حرف میزنه که طرف کوتاه بیاد و از اونجایی که من هیچ وقت کوتاه نیامدم و صددرصد اطلاعات عمومی و فلسفی و مذهبی و علمی و..... حتی میشه گفت بیشتر از اون بوده ، اونم کم نیاورده و حتی شده رو حرف اشتباه خودش پافشاری کرده ، نتیجه اینکه بحث های ما دوتا مشهور هست و عمراً که من کوتاه بیام و به این موجود بگم که تو راست میگی!

خلاصه قرار شد نخود نخود هر که رود خانه ی خود ! و من و مامان و مامان پسرشجاع و گل پری تو این اتاق خوابیدیم و داداشا و خواهرم و پسرشجاع و اقای پدر هم تو اون اتاق

صبح باز با درد عجیب در شکم مبارک از خواب پاشدم و کتری رو گذاشتم جوش بیاد تا چائی دم کنم و همین جور درد میکشیدم ، بقیه هم کم کم بیدار شدن و صبحانه خوردیم و البته پسر شجاع نون کم خریده بود و تقریبا هر کی دیر از خواب پا شد گرسنه بود و اونم نون کم رو تقصیر خواهرم انداخت که گوش نکرده دوبسته نون بگیره !

همه که از اتاق رفتن بیرون من اتاق رو جارو کردم و تمیز تحویل سرایدار دادم "بگین آ ماشالله چه دخمل خوفی "

شماله وبارون ! بچه ها باربند نبستن وساکها روگذاشتن روصندلی کنار مامان و من طفلکی رو راهی ماشین سمند کردن و گفتن که برو بشین کنار گل پری ! منم سی دی سیما بینا رو برداشتم و رفتم ماشین اونا و هیچ هم اعتراض نکردم تا نگن چه همسفر بدی ....

نوشته شده در 88/05/24ساعت 9 توسط ترگل| |

چون آگه گشت شحنه زین حال               دزد آبله پای ز شحنه قتال

شمشیر کشید و داد تابش                       گفتا که بدین دهم جوابش

از عامریان یکی خبر داشت                     این قصه بحی خویش برداشت

با سید عامری در آن باب                        گفت آفت نارسیده دریاب

کان شحنه جانستان خونریز                    آبی تند است و آتشی تیز

ترسم مجنون خبر ندارد                         آنگه دارد که سر ندارد

زآن چاه گشاده سر که پیش است             دریافتنش به جای خویش است

سرگشته پدر ز مهربانی                           برجست بشفقتی که دانی

فرمود به دوستان همزاد                         تا بر پی او روند چون باد

آن سوخته را به دلنوازی                         آرند ز راه چاره‌سازی

هرسو بطلب شتافتندش                         جستند ولی نیافتندش

گفتند مگر کاجل رسیدش                      یا چنگ درنده‌ای دریدش

هر دوستی از قبیله گاهی                        می‌خورد دریغ و می‌زد آهی

گریان همه اهل خانه او                            از گم شدن نشانه او

وآن گوشه‌نشین گوش سفته                   چون گنج به گوشه‌ای نهفته

از مشغله‌های جوش بر جوش                    هم گوشه گرفته بود و هم گوش

در طرف چنان شکارگاهی                        خرسند شده به گرد راهی

گرگی که به زور شیر باشد                       روبه به ازو چو سیر باشد

بازی که نشد به خورد محتاج                   رغبت نکند به هیچ دراج

خشگار گرسنه را کلیچ است                    باسیری نان میده هیچ است

چون طبع به اشتها شود گرم                   گاورس درشت را کند نرم

حلوا که طعام نوش بهر است                    در هیضه‌خوری به جای زهر است

نوشته شده در 88/05/22ساعت 11 توسط ورگل|

    

هر کی فکر کرده من دلم هوس یه خلوت دوستانه کرده با کلیه مخلفات

درست فکر کرده

هر کی فکر کرده من لاغر شدم و خورد و خوراکم آزاد شده

اشتباه فکر کرده

هر کی فکر کرده من دلم واسه شوکولات تنگ شده و بی خیال جوش زدن صورتم شدم

اشتباه فکر کرده

اما هر کی فکر کرده من دلم   میخواد

درست فکر کرده

نوشته شده در 88/05/22ساعت 9 توسط ترگل| |

نمیدونم دقیقا ساعت چند بود که از خونه خارج شدیم اما یادم میاد از خواب که پا شدم خاله دیگه خورش رو درست کرده بود و برنج رو آبکش کرده بودو مامان مشغول کمک به خاله بود

شب قبلش جینگیل به فینگیل گفته بود که به مامان بگه خواهرم اینا هم قراره بیان با ما پارک و غذا بیشتر درست کنن

بعد خوردن صبحانه و آدرس دادن به پسر شجاع و قول وقرارها رفتیم سرکوچه خاله واستادیم

پسرخاله بابا بهمون آدرس پارک قیطریه رو داده بود و گفته بود اونجا بسیار بسیار قشنگه !

پرسون پرسون رسیدیم به پارک

منم در این حین با جودی در تماس بودم تا بعد اتمام امتحانش بیاد پیش من تا ببینمش

یه گوشه ای بساطموونو پهن کردیم و پسرا رفتن گشت و گذار و دید زنی

منم به خواهرم گفتم بیا بریم یه دوری اطراف پارک بزنیم که گفت نمیام ، حالا تو فرض کن شوهر خواهرمون گفته بودن از جات تکون نخوری تا من بیام!

منم تنهایی بلند شدم رفتم یه دوری تو پارک زدم ، ملت مشغول ورزش ظهرگاهی بودن

اومدم خواهرم پرسید کجا رفتی؟ گفتم به توچه ! گفت چه بی تربیت !

خب معلومه دیگه ناراحت شده بودم ، سه ساله این آبجی ما با پسر شجاع ازدواج کرده ما دو دقه با هم تنها نبودیم و این اختیار از خودش نداشته

بالاخره منم دل دارم گاهی هوس کنم با آبجی م برم هوا خوری !

نشستم تا جودی بیاد

بروبچ تصمیم گرفتن برن آش بخرن ومخلفات ناهار رو

بعد روبوسی با جودی و احوال پرسی اهل خانه با ایشون ، سفره ناهار پهن شد و مشغول شدیم

دوتا گربه ی بسی پخمه "شما بگیر چاقالو و خپل" اومدن به تماشای ما و بروبچ هم سرگرم بودن باهاشون هی گوشت می انداختن جلوشون و هی استخون و.....

خنده بازاری بود اساسی

بعد ناهار با جودی یه دوری تو پارک زدیم و کلی از تهران اون گفت و از بیرجند من و خیلی خیلی خوش بودیم تا که جینگیل تماس گرفت که بدو بیا میخوایم بریم خونه

جودی رو رسوندیم یه ایستگاه مترو تا بره کرج و خودمون هم رفتیم خونه خاله

جییگیل غر غر کنان گفت قرار نیست شب خونه باشیم و تو برا خودت با دختر دائی قرار گذاشتی و به ما چه و قراره بریم بازار  و از اونجا هم شهر بازی و....

خواهرم هم گفت من که باشما نیستم وقراره برم بازار

پسر شجاع هم مثل همیشه ی خدا ساز مخالف میزد "اییییییییش"

منم دیگه اون روی سگم بالا اومده بود

در همین حین باید تازه به دخترایی هم تماس میگرفتم و ساعتی که باید بیاد و ما آماده هستیم رو بهش بگم !

بلبشوویی بود تو فضا

دختردائی هم قرار بود با شوهرش بیاد و زشت بود که مردا نباشن ، ضمن اینکه از من قول گرفته بود که همه باشن تا همه رو ببینه و منم قبلش "یعنی دیروزش" با همه هماهنگ کرده بودم

ممنون از همه اشون به خاطر این لج و لجبازی با من

کلا من آدم پر طرفداری تو خونه نیستم و ترجیها همه با من مشکل دارن ، و یه جوری میخوان پوزه ی منو به خاک بمالن ، نه که آدم قوی تری هستم این میشه که لجاجت با من از همه بیشتره

منم یکی داد و بیداد کردم و با مامان اولتیماتوم دادم و به دختردائی هم تماس گرفتم و گفتم ساعت 20:30 بیا من و مامان هستیم بقیه هم میخوان باشن میخوان نباشن

اونم گفت مهم مامانته !

رفتم نشستم رو پله خونه خاله سرمو گرفتم بین دوتا دستم و دلم میخواست های های گریه کنم ، خدائیش فشار عجیبی بهم اومده بود و لجم حسابی در آمده بود

از اول سفر هرچی من گفتم اینا گفتن نه ، انگار نه انگار منم همسفرم و نظر منم مهمه!

جینگیل هم که نگاش به دهن پسر شجاع بود هرچی اون بگه حکم وحی منزل هست و حرفای من هم فقط به درد جرز لای  دیوار میخوره لابد!

تصمیم گرفتیم تا بازار با خواهرم اینا بریم و بعدش هم ما بیایم خونه و اونا برن شهر بازی !

خوشبختانه بازار که تعطیل بود هیچ تمام مغازه ها هم تعطیل بود ، انگار همه تهران رفته باشن به سیزده بدر!

خیلی خوشبحالم بود "دلم خنک شد"

من و مامان میدون امام حسین پیاده شدیم و همون حوالی گشت و گذاری نمودیم و بعدش "نخند ارواح عمه ات " بعدش به پیشنهاد مامان رفتیم مترو سواری !

بالاخره ادم ندید نباید از دنیا بره ، ضمنا میخوام بدونم کدوم یکی از شما مامانش به جز روشن کردن تلوزیون و بلند و کم کردن صداش و تعویض کانالها چیز دیگه از تکنولوژی میدونه آیا ؟

راستشو بگو ؟

طفلی مامانا اونقده سرشون گرم سیر کردن شکم بچه ها و شست  و رفت خونه و درس و مشق ما و آینده امون هست که بالکل از تکنولوژی دور موندن

از مترو که اومدیم بیرون من حالم خراب شد ، عرق سردی نشست رو تنم ، شکم دردی گرفتم که تا به اون روز سابقه نداشت ،سریع سوار تاکسی شدیم و رفتیم خونه من همه مسیر کوچه رو میدویدم ، گلاب به روتون حالم خیلی خراب بود ، تازه اشم دوش گرفتم بازم حالم جا نیامد ! تمام یک ساعتی که دختر دائی و شوهرش نشسته بودن من ازدرد رنج میکشیدم

جونم براتون بگه : داداشا و خواهرم اینا همه اش به در بسته میخوردن و این شده که برگشتن به خونه ، داداشا خونه خاله و خواهرم همه خونه دائی پسر شجاع

نه شهر بازی و نه پارک

تازه اشم اونا به ترافیک خوردن و تا 9:30 خونه نرسیدن !

خیلی خیلی دلم خنک شد "بدجنس هم خودتی"

شام خوردیم ، ساک چیدیم همه خوابیدن منم نشستم تا ساعت نزدیک 2بامداد جومونگ نگاه کردم و بعدش خوابیدم


*جودی : همنورد این سالهای کوه نوردی من ، که به خاطر ادامه تحصیل انتقالی گرفته و اومده تهران ساکن شده

نوشته شده در 88/05/21ساعت 10 توسط ترگل| |

می‌داشت پدر به سوی او گوش                کاین قصه شنید گشت خاموش

دانست که دل اسیر دارد                         دردی نه دوا پذیر دارد

چون رفت به خانه سوی خویشان             گفت آنچه شنید پیش ایشان

کاین سلسله‌ای که بند بشکست               چون حلقه کعبه دید در دست

زو زمزمه‌ای شنید گوشم                         کاورد چو زمزمی به جوشم

گفتم مگر آن صحیفه خواند                    کز محنت لیلیش رهاند

او خود همه کام ورای او گفت                   نفرین خود و دعای او گفت

چون گشت به عالم این سخن فاش           افتاد ورق به دست اوباش

کز غایت عشق دلستانی                         شد شیفته نازنین جوانی

هر نیک و بدی کزو شنیدند                     در نیک و بدی زبان کشیدند

لیلی ز گزاف یاوه‌گویان                           در خانه غم نشست مویان

شخصی دو زخیل آن جمیله                      گفتند به شاه آن قبیله

کاشفته جوانی از فلان دشت                     بدنام کن دیار ما گشت

آید همه روز سرگشاده                             جوقی چو سگ از پی اوفتاده

در حله ما ز راه افسوس                           گه رقص کند گهی زمین بوس

هردم غزلی دگر کند ساز                         هم خوش غزلست و هم خوش آواز

او گوید و خلق یاد گیرند                           ما را و ترا به باد گیرند

در هر غزلی که می‌سراید                         صد پرده‌دری همی‌نماید

لیلی ز نفیر او به داغست                          کاین باد هلاک آن چراغست

بنمای به قهر گوشمالش                           تا باز رهد مه از وبالش
نوشته شده در 88/05/21ساعت 9 توسط ورگل| |

صبح روز5شنبه وقتی همه از خواب بالاخره بیدار شدن و صبحانه خوردیم من و فینگیل طی یه قرار قبلی که تو بیرجند گذاشته بودیم قرار بود بریم مترو سواری ، فینگیل اگه خدا بخواد تا دو ماه دیگه میره خدمت مقدس سربازی ، اینه که برای اومدن به کلان شهر تهران نیاز به مقادیری اعتماد به نفس و یادگیری مسیر و نحوه عملکرد مترو و.... داشت ، جینیگل هم گفت منم میام، هوا بسی گرم بود و آفتاب نه مثل آفتاب بیرجند سوزان

از خیابون گرگان سوار تاکسی شدیم تا مترو امام حسین ، مقصد خیابون سعدی بود به پیشنهاد من ، نگید حالا واسه دوتا خیابون اون ور تر چرا مترو سوار شدی و لقمه رو دور دهنت چرخوندی ! خب عرض کردم خدمتتون خواستم فینگیل مترو سواری یاد بگیره

چیه خب برا چی میخندین، خودت عقب مونده ای ، شهر ما از این سرش تا اون سرش که تازه تاکسی دربست بگیری همه اش 20دقیقه مسیر هست با دوسه تا چراغ قرمز 60 ثانیه ای و هیچی هیچی ترافیک و طرح زوج و فرد و این سوسول بازی ها هم نداریم

هزینه ها هم خیلی خیلی کمتر از پایتخت ، اونوقت مترو میخوایم چی کار؟

اینه که بالاخره باید آدمیزاده ندیده ازدنیا نره و به قول یه مثل قدیمی دنیا دیدن از دنیا خوردن بسی بهتره است و با ارزش تر

رفتیم کوچه برلن و اون حوالی هم گشت وگذاری کردیم و دوسه تیکه خرید کوچیک هم البته

بعدش دوباره باز مسیر رو خواستیم با مترو بیایم ! که میدون امام خمینی واسه تغییر مسیر پیاده شدیم و من هنوز مشغول مطالعه تابلو اطلاعات بودم و پیدا کردن مسیری که به امام حسین میخوره ، یهو دیدم جینگیل گوشه مانتومو کشید که بدو بیا قطار اومد! دو برادری سوار شدن و تازه با من بای بای هم کردن و من هویجور هاج و واج اونا رو نگاه میکردم

سوار خط صادقیه شده بودن درست مسیر عکس

هر دوشون هم خط ایرانسلشون باهاشون بود و در مترو قابل توجه کاربران ایرانسل که ایرانسل آنتن دهیش صفر میشه

بالاخره تونستم پیدا شون کنم و بگم که من میرم خونه خودتون دوتایی بیاین

در راه رفتن به خونه واسه خودم نیم کیلو شلیل خریدم و سلانه سلانه اومدم خونه

ناهار به پیشنهاد خاله جون کشک و بادمجون به روش سنتی و محلی بیرجند داشتیم ، یعنی کشک سیاه که پس از سائیدن به رنگ بنفش سیر در میاد (خیلی هم خوشمزه است حالا اگه هوس کردین تشریف بیارین بیرجند تا واسه تون طبخ بکنیم)

بعد ناهار به علت سنگین شدن معده ها ناشی از خوردن کشک و افتادن فشار ناشی از بادمجون سرخ شده با سیر همه خوابیدن

عصری هم تصمیم گرفتیم بریم خونه پسر خاله بابا ، بگو کجا ؟ شهرک افسریه

شام اونجا دعوت بودیم و دوتا مرد اون خونه با دوتا مرد خونه ی ما کمی تا قسمتی بحث سیاسی نمودن و کاملاً مشهود بود جناحهای سیاسی متضاد دارند

بعد تماشای سریال رستگاران هم راهی خونه شدیم و در مسیر به دنبال پیدا کردن پمپ بنزین تا ماشین هم از گرسنه گی در بیاد

* عصری قبل اینکه مامان بگه بریم خونه پسر خاله مهمونی ، من داشتم با دختر دائی بابا که بعد ازدواج تهران ساکن شده بود واسه یه دیدار هماهنگ میکردم ، جینگیل گفت فردا میخوایم بریم پارک هوا خوری ، به خواهرم تماس گرفتم که برنامه فردات چیه و آیا میای دیدن خاله یا نه ، گفت من میخوام برم بازار امروز که فقط رسیدم مبل سفارش بدم و کار دارم و با شما نمیام ! ، خاله هم موافق بود که با ما بیاد پارک ، در نتیجه چون ما پس فردا صبحش عازم شمال بودیم و عقل حکم میکنه راننده ای که میخواد ساعت 6:30صبح از خواب ناز پا بشه و بزنه به جاده نیاز داره یه شب آروم داشته باشه و یه خواب راحت

این شد که من به دختر دائی گفتم فردا شب تو خونه هستیم شما فردا شب بیا دیدن ما ، همه گی هم متفق القول برنامه ما رو پسندیدن و راضی بودن

اینو داشته باشین تا براتون شرح مفصل لجبازی های مردونه بگم در سیانس بعدی

نوشته شده در 88/05/20ساعت 10 توسط ورگل| |

مجنون چو حدیث عشق بشنید            اول بگریست پس بخندید

از جای چو مار حلقه برجست               در حلقه زلف کعبه زد دست

می‌گفت گرفته حلقه در بر                   کامروز منم چو حلقه بر در

در حلقه عشق جان فروشم                 بی‌حلقه او مباد گوشم

گویند ز عشق کن جدائی                    کاینست طریق آشنائی

من قوت ز عشق می‌پذیرم                   گر میرد عشق من بمیرم

پرورده عشق شد سرشتم                   جز عشق مباد سرنوشتم

آن دل که بود ز عشق خالی                 سیلاب غمش براد حالی

یارب به خدائی خدائیت                       وانگه به کمال پادشائیت

کز عشق به غایتی رسانم                      کو ماند اگر چه من نمانم

از چشمه عشق ده مرا نور                     واین سرمه مکن ز چشم من دور

گرچه ز شراب عشق مستم                   عاشق‌تر ازین کنم که هستم

گویند که خو ز عشق واکن                    لیلی‌طلبی ز دل رها کن

یارب تو مرا به روی لیلی                       هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای               بستان و به عمر لیلی افزای

گرچه شده‌ام چو مویش از غم                یک موی نخواهم از سرش کم

از حلقه او به گوشمالی                          گوش ادبم مباد خالی

بی‌باده او مباد جامم                             بی‌سکه او مباد نامم

جانم فدی جمال بادش                        گر خون خوردم حلال بادش

گرچه ز غمش چو شمع سوزم               هم بی غم او مباد روزم

عشقی که چنین به جای خود باد           چندانکه بود یکی به صد باد
نوشته شده در 88/05/20ساعت 9 توسط ورگل| |

چون رایت عشق آن جهانگیر                 شد چون مه لیلی آسمان گیر

هرروز خمیده نام تر گشت                     در شیفتگی تمامتر گشت

هر شیفتگی کز آن نورداست                 زنجیر بر صداع مرد است

برداشته دل ز کار او بخت                      درمانده پدر به کار او سخت

می‌کرد نیایش از سر سوز                      تا زان شب تیره بردمد روز

حاجت گاهی نرفته نگذاشت                  الا که برفت و دست برداشت

خویشان همه در نیاز با او                      هر یک شده چاره‌ساز با او

بیچارگی او را چو دیدند                        در چاره‌گری زبان کشیدند

گفتند به اتفاق یک سر                        کز کعبه گشاده گردد این در

حاجت گه جمله جهان اوست                محراب زمین و آسمان اوست

پذرفت که موسم حج آید                      ترتیب کند چنانکه باید

چون موسم حج رسید برخاست             اشتر طلبید و محمل آراست

فرزند عزیز را به صد جهد                     بنشاند چو ماه در یکی مهد

آمد سوی کعبه سینه پرجوش               چون کعبه نهاد حلقه بر گوش

گوهر به میان زر برآمیخت                    چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت

شد در رهش از بسی خزانه                    آن خانه گنج گنج خانه

آندم که جمال کعبه دریافت                   دریافتن مراد بشتافت

بگرفت به رفق دست فرزند                    در سایه کعبه داشت یکچند

گفت ای پسر این نه جای بازیست          بشتاب که جای چاره سازیست

در حلقه کعبه کن دست                        کز حلقه غم بدو توان رست

گو یارب از این گزاف کاری                   توفیق دهم به رستگاری

رحمت کن و در پناهم آور                    زین شیفتگی به راهم آور

دریاب که مبتلای عشقم                      و آزاد کن از بلای عشقم
نوشته شده در 88/05/19ساعت 11 توسط ورگل|

کاشان شهر قشنگیه ، یه شهر با بافت خیلی قدیمی و بسیار جذاب ، یه کشش خاصی آدم تو اون شهر حس میکنه

هوا نه گرم بود نه خنک و متبوع ، واسه منی که همیشه سرما میخورم و دلم هوای ملایم میخواد اوضاع بر وفق مراد بود

پسر شجاع و خانوم کوچولو همچین دلشون نمیخواست بریم باغ فین کاشان و ترجیهاً میخواستن سریع خودشونو برسونن به تهران تا حالا که به عروسی نرسیدن حداقل به مراسم پاتختی برسونن ، اما من دلم میخواست واسه یه مرتبه دیگه مجموعه تاریخی فین رو ببینم ، مامان هم همینطور

شب که گفتم فردا ساعت چند میخوایم بریم گشت و گذار ، پسر شجاع گفت بروبابا حمام چیه ، کی میخواد بره حمام !

صبحی مامان گفت بریم حمام فین کاشان ! پسر شجاع هم دیگه رو حرف مامان حرفی نزد و این قسمت ماجرا به دل من شد

باغ فین کاشان سومین عمارت تاریخی ئی هست که من عاشقش هستم ، اولیش باغ شازده ماهان کرمان هست ، دومیش عمارت اکبریه شهر خودمونه که قصد کردم اگه قسمت شد وبابای هیراد پای اسبش خوب شد و بالاخره اومد به هر قیمتی شده میراث فرهنگی رو راضی کنم تا جلسه ازدواجمون رو اونجا بگیریم !

کلا من عاشق عمارتهایی با معماری قدیمی وکاشی کاری و آینه کاری و سقفهای بلند و زاویه دار هستم ، خصوصاً که وسط هیات بزرگ و پر گل و گلبنه و جوب آب و......

ساعت حدود یازده از کاشان اومدیم بیرون به سمت قم راه افتادیم ، یه ساعت بعد قم بودیم ، اول مسجد جمکران رفتیم ، جاتون خالی درست یه هفته مونده به تولد امام زمان (عج) بود ، مسجد حال و هوای خودشو داشت یه جای خنک و عطر آگین ، من نماز خوندم مامان هم زیارت و دعا و....

مامان گفت میخوام برم سرچاهی که میگن آرزوهاتو مینویسی و میندازی اون تو ، رفتیم اونجا رودیدیم

بعدش رفتیم داخل شهر واسه زیارت حرم حضرت معصومه (س) ، حدود نیم ساعتی اونجا بودیم ، نماز ظهر بود ، بعدشم خرید سوغاتی قم ونهار و حرکت به سمت تهران

ساعت چهار بعدازظهر رسیدیم تهران ، از خواهر اینا جدا شدیم ما به سمت خونه خاله بابام و اونا هم به سمت خونه دائی شوهر خواهرم

تا برسیم خونه خاله تو اون ترافیک و نابلدی مسیرها شد ساعت حدود 18 بعدازظهر

قربون خاله برم دم در خونه منتظر ما بود ، همسایه روبروئی شون که انگار کشیک محل بود سرشون بدون روسری از تو پنجره در آورد و گفت که ماشین که درخونه خاله پارک هست مال اوستا بنا خونه بغلیه ، برید بابامو صدا بزنید بگید به اوستا بگه ماشینشو برداره تا ما بتونیم ماشینمونو پارک کنیم ، تا جینگیل و فینگیل ماشین رو جابجا کنن ما هم ساکها رو آوردیم بالا و خاله هم یه شربت خنک گذاشت جلومون جگرمون حال اومد اساس

پسرخاله ی بابا تماس گرفتن و احوال پرسی و خوش آمد گوی

خاله مشغول پخت شام بود "کتلت " مامان هم کمکش میکرد ، من و فینگیل هم رفتیم خرید نون سر کوچه ، هم بربری گرفتم واسه خاله و هم نون سنگگک واسه خودمون

تا جابجا بشیم و استراحت کنیم و گپ و گفتمان ، ساعت نزدیک 23 شد و خواستیم بخوابیم

فینگیل از گرما و صد البته به خاطر تماس تلفنی نیمه شبانه ! رفت بالا پشت بوم

خاله هم به خاطر مشکل ریوی که دارن شب موقع خواب کولر رو خاموش میکنن ، این شد که مامان و جینگیل به خاطر فرار از گرما رفتن اتاق پذیرایی و پنکه رو روشن کردن رو به خودشون و منم رفتم تو اتاق گرمی که خاله توش خوابه به یاد سه ماه پیش که با هم بودیم اونجا خوابیدم و البته قبل خواب کمی با خاله حرف زدیم

نوشته شده در 88/05/19ساعت 9 توسط ترگل| |

یه ساعت مرخصی گرفتم اومدم خونه استراحت کردم حالم الان بهتره

خدا رو شکر

و اما شروع داستان :

حالا من هی گفتم برنامه تهران رو از سفر مون حذف کنیم هی شما گفتین تهران تنهائی چه خبره که با خانواده خبری نیست !!!

روز یک شنبه یه روز مونده به شروع سفر یکی از شلوغ پلوغ ترین و مزخرفترین روزهای کاری 88 بود ، کارشناس محترم وزارت متبوع هم این دم آخری یادش اومده که چرا خراسان جنوبی هیچی آمار تولید وارد سامانه آماری وزارت نکرده زنگ میزنه سازمان به گله وشکایت به مسئول آمار اونم بی هیچ تعللی میاد پیش معاونت ، اونم یه داخلی منو میگیره 42! و منو احضار میکنه ، حالا این دم رفتنی من نشستم تند تند واسه حدود 24 تا از ارباب رجوعها ثبت نام میکنم وشناسه وارد میکنم تا اونا بهم رمز عبور بدن ، خدا رو شکر آلیس جون کمکم کرد و سریع این قضیه جمع شد ، تا نامه اش تایپ شد و شماره خورد شد ساعت 14:27 ، دیگه هیچ وقتی واسه تهیه کپی و.... نبود

موندم اداره که کار آمار قسمت خودمو آماده کنم تا ساعت 15 موندم اداره بعدشم با یه اعصاب خورد و مقادیر زیادی دلهره از اداره زدم بیرون

حتی فرصت نشد با دوستای وب لاگی م خداحافظی کنم و ازشون بخوام پشت سرم آب بریزن تا به سلامت برگردم

اول تلفن کردم قرار عکاسی مو کنسل کردم ، بعدش هم یه سر رفتم آرایشگاه که اونو هم کنسل کنم ، تعطیل بود شماره تلفن هم نذاشته بود رو تابلوش منم دیگه بی خیال شدم

شب عروسی دعوت بودیم ، عروسی یکی از فامیلای نزدیک و یقینا تا نیمه های شب درگیر اونجا بودیم ، هنوز ساکم رو نبسته بودم و کلی کار عقب مونده ی دیگه داشتم ....

عصری رفتم بیرون تا یه چک داشتم نقد کنم بعدش رفتم بازار واسه خودم و مامی و داداشا دمپائی گرفتم ، کلی تو بازار معطل شدم تا بالاخره یه جفت دمپائی شماره 37 پیدا کردم !

ساعت 19:30 رسیدم خونه ، دوش گرفتم و آماده رفتن به عروسی شدیم شد ساعت 20:30

مراسم عروسی با کلی مسخره بازی های ویژه عروس کشون ساعت 00:30 بامداد به پایان رسید ، تا ساکم رو بستم وهمه چی رو آماده کردم شد ساعت 4 بامداد !

مقادیری خوابیدم ، ساعت 6:30 هم جینگیل منو بیدار کرد ، یکی مشغول چیدن ناهار ظهر شد یکی باربند می بست یکی وسایل رو جابجا میکرد ....

یه تل زدم اداره و به بامزی سفارشات لازم جهت کپی نامه ی سامانه و مراحل پایانی نامه آمار سه ماهه دادم و تقاضا کردم اگه مشکلی پیش اومد با من در تماس باشه و هر تغییری تو فرم شماره 3 داد فرم شماره 1 رو هم تغییر بده

ساعت 9صبح 5/5/88 از خونه راهی تهران شدیم و سفر آغاز شد

هویجور می رفتیم و میرفتیم تا شد ساعت 12 ظهر که رسیدیم طبس

تو ماشین هوا خیلی متبوع بود، کولر یه سره روشن بود اونم درجه 3-2 و خبر از جهنم بیرون نداشتیم تا که واسه زیارت تو امام زاده پیاده شدیم ، طبس یه امام زاده هست که خیلی ماشالله امام زاده اعیونی هستن ، برادر امام رضا (ع) هستن ایشون

وای وای جهنم بود طبس ، یه گرما میگم یه گرما میشنوین

من گفتم تا نائین یه شهر درست حسابی تو مسیر نیست واسه ناهار ، تا اونجا هم 400 کیلومتری راه هست ، خودتون میدونید که اینجا ناهار بخوریم یا بریم نائین!

خانوم کوچولو و پسر شجاع گفتن چه حرفا ، خور بیابانک و انارک هم تو مسیر هست !

در نتیجه دوباره راه افتادیم

خور بیابانک ماشین بنزینش ته کشید ترمز گرفتیم تا سوخت گیری کنیم ،وای وای هوا نگو جهنم ! گرمایی بود غیر قابل باور و تصور

جینگیل کشید کنار تا ماشین خنک بشه بعد خاموشش کنه که دید فن ماشین روشن شد و آمپر همین جور داره میره بالا و میره بالا

پسرشجاع هم که نمی آمد و در دسترس هم نبود ، هم نگران اونا بودیم هم نگران وضعیت ماشین

ساعت 15 بعد ازظهر بود و همه مغازه ها تعطیل ، با هر تعمیرکاری هم که تماس میگیریم میگه الان خارج شهر هستم و برام امکان نداره بیام به ماشین تون نگاهی بندازم

آمپر هم که اصلا انگار نمیخواست بیاد پائین

بالاخره خانوم کوچولو گوشی شو جواب داد و گفت که ماشینشون جوش آورده و اونا چند جا توقف داشتن و دارن یواش یواش میان

یه فضای سبز کنار مسجد الزهرا خور بیابانک بود ، اونجا توقف کردیم و منتظر شدیم شاگرد مکانیک بیاد ، اینقده هوا گرم بود که آدم میل به غذا خوردن نداشت

ساعت 19 بعد از ظهر شده بود و از خوب شدن ماشین خبری نبود، تازه شاگرد مکانیک بعد کلی عشوه و ناز فاتحه استارت زدن ماشین رو هم خوند و دیگه ماشین حتی روشن هم نمیشد!

چند تا کوچه بالاتر یه مکانیکی بود که تونست ماشین پسرشجاع رو که واشر سر سیلندر سوزونده بود رو درست کنه ولی واسه ماشین ما گفته بود نمیتونه کاری بکنه

ماشین رو گذاشتیم عقب یه خاور و قرار شد با قیمت 60هزار ما رو ببره نائین

من و مامان سوار ماشین خواهرم شدیم و جینگیل نشست جلو با آقای راننده خاور و فینگیل هم رفت تو ماشین خودمون عقب خاور تا بگیره بخوابه

ساعت 2بامداد رسیدیم نائین ، کنار امام زاده چادر باز کردیم و گرفتیم خوابیدیم تا صبح ساعت 7

ساعت 7 رفتیم تعمیرگاه ایران خودرو نائین ، ماشین رو پیاده کردیم و عملیات تعمیر ماشین شروع شد

ساعت 12:30در حالی که فقط چند تا پیچ از ماشین مونده بود که ببندن و ماشین استارت بخوره ، مسئول ایران خودرو گفت بچه ها کار تعطیل و تشریف ببرید خونه تا ساعت 15 ! حالا از ما التماس که بابا ببند ماشین رو ، شیرینی تون سرجاش ، از اونا انکار!

اگه اوضاع اینجوری پیش می رفت خواهرم به عروسی دختر دائی شوهرش نمیرسید، در حالی که قصد ما از سفر به تهران شرکت اونا تو مراسم عروسی بود و خرید یه سری جنس واسه عروسی خواهرم

ناهار رفتیم یه رستوران تو شهر نائین ، که خدائیش کبابش عالی بود

ساعت 15 دوباره شروع کردن به تعمیر ماشین ، همه چی تمام شد ، قرار شد یه دوری با ماشین بزنن اگه آمپر ثابت بود یعنی که درست شده و میشه رفت ! که صد البته بازم ماشین جوش می آورد و این یعنی بازم موندگار هستیم!

ما همه گی متفق القول به خواهرم و شوهرش گفتیم اونا برن تا به عروسی برسن ، اما اون دو نفر رو حساب معرفت ومرام و همسفر خوب بودن نخواستن ما رو تنها بذارن ، ضمن اینکه به ماشین خودشون هم هیچ اعتمادی نبود

دوباره همه پیچهای 206رو باز کردن و فهمیدن که سوپاپ هاش هم مشکل داره

اینم بگم که جینگیل دوسه روز قبل سفر تو تعمیرگاه و معاینه فنی و ... بوده واسه چکاب ماشین ، که تو سفر و بین راه معطل نشیم !

ساعت حوالی 20 بعداظهر روز 6مرداد ماه 88 بالاخره به سمت کاشان حرکت کردیم و با سرعت 100تا 110 رسیدیم آواخر شب به کاشان

رفتیم ستاد اسکان و یه اتاق توی یه مدرسه کرایه کردیم و بعد دوش گرفتن وشام خوردن و کمی گفتمان خوابیدیم

هر اتفاقی که می افتاد خنده از رو لبای بروبچ حذف نمیشد و هی میخندیدیم و به خدا میگفتیم نمیدونیم مصلحتت چی بوده اما هر چی که هست ، ما همه جوره در خدمت آزمایشهای شما هستیم قربان


اینم واسه دوستان جدید تا با همسفرام آشنا بشن :

جینگیل : داداش بزرگه * فینگیل : داداش کوچیکه* پسر شجاع : شوهر خواهرم *خانوم کوچولو : خواهرم

نوشته شده در 88/05/18ساعت 20 توسط ترگل| |

سلام

وقتی آدم ۱۲ روز نیست خب معلومه نتیجه کار چی میشه ؟

حدود ۷۲ تا نامه تو کارتابل آدم تلنبار میشه که به اضافه ۲۰نامه که ازقبل بوده سر جمع ۱۰۰ نامه دارم

تازه اشم کلی نامه های متفرقه هست و خرده فرمایش های این و اووون

خسته گی سفر و سرماخورده گی که از دیشب شروع شده

خواب و دلتنگی و............

ولی به خدا مینویسم قول میدم

نوشته شده در 88/05/18ساعت 12 توسط ترگل| |

سلام به روی ماه اونایی که دلتنگ من شده بودن  و دلتنگیشان را با کامنت گذاری و تلفن و ای میل اعلام نمودند تو این ۱۲ روز

و

سلام به همه ی اونایی که حتی در حد یه میس کال ناقابل هم واسه ما ابراز دلتنگی نکردن تو این ۱۲ روز

و در آخر

سلام به همه اونایی که اصلا بود و نبودمان برایشان مقادیری هم اهمیت ندارد


سفری شگفت انگیز بود جای همه اونایی که دلشون هوس حال گیری های خدا رو کرده خالی

به قول پسرشجاع قضیه رو کم کنی بود با خدا که ببینه این بنده ها کم میارن و از مسلمونی شون دست میکشن یا نه !

دید که نه خیر اینا که خودش خلق کرده ماشالله ماشالله مثل میلگرد ها که به هم کلاف میشه ضد زلزله هستن

تنها خسته گی سفر هست که تو تنم مونده فردا خواهم نوشت...

  * ایام به کام

نوشته شده در 88/05/17ساعت 12 توسط ترگل| |

ای هم من و هم تو آدمیزاد                          من خار خسک تو شاخ شمشاد

زرنیخ چو زر کجا عزیز است                          زان یک من ازین به یک پشیز است

ای راحت جان من کجائی                              در بردن جان من چرائی

جرم دل عذر خواه من چیست                      جز دوستیت گناه من چیست

یکشب ز هزار شب مرا باش                          یک رای صواب گو خطا باش

گردن مکش از رضای اینکار                          در گردن من خطای اینکار

این کم زده را که نام کم نیست                      آزرم تو هست هیچ غم نیست

صفرای تو گر مشام سوز است                        لطفت ز پی کدام روز است

گر خشم تو آتشی زند تیز                            آبی ز سرشک من بر او ریز

ای ماه نوم ستاره تو                                     من شیفته نظاره تو

به گر به توام نمی‌نوازند                                کاشفته و ماه نو نسازند

از سایه نشان تو نه پرسم                             کز سایه خویشتن می‌بترسم

من کار ترا به سایه دیده                               تو سایه ز کار من بریده

بردی دل و جانم این چه شور است                این بازی نیست دست زور است

از حاصل تو که نام دارم                                بی‌حاصلی تمام دارم

بر وصل تو گرچه نیست دستم                       غم نیست چو بر امید هستم

گر بیند طفل تشنه در خواب                         کورا به سبوی زر دهند آب

لیکن چو ز خواب خوش براید                        انگشت ز تشنگی بخاید

پایم چو دولام خم‌پذیر است                          دستم چو دو یا شکنج گیر است

نام تو مرا چو نام دارد                                  کو نیز دویا دولام دارد

عشق تو ز دل نهادنی نیست                        وین راز به کس گشادنی نیست

با شیر به تن فرو شد این راز                         با جان به در آید از تنم باز

این گفت و فتاد بر سر خاک                         نظارگیان شدند غمناک

گشتند به لطف چاره سازش                         بردند به سوی خانه بازش

عشقی که نه عشق جاودانیست                    بازیچه شهوت جوانیست

عشق آن باشد که کم نگردد                        تا باشد از این قدم نگردد

آن عشق نه سرسری خیالست                     کورا ابد الابد زوالست

مجنون که بلند نام عشقست                    از معرفت تمام عشقست

تا زنده به عشق بارکش بود                     چون گل به نسیم عشق خوش بود

واکنون که گلش رحیل یابست                  این قطره که ماند ازو گلابست

من نیز بدان گلاب خوشبوی                    خوش می‌کنم آب خود درین جوی
نوشته شده در 88/05/03ساعت 16 توسط ورگل| |

ای بی‌خبران ز درد و آهم                                   خیزید و رها کنید راهم

من گم شده‌ام مرا مجوئید                                  با گم شدگان سخن مگوئید

تا کی ستم و جفا کنیدم                                    با محنت خود رها کنیدم

بیرون مکنید از این دیارم                                 من خود به گریختن سوارم

از پای فتاده‌ام چه تدبیر                                    ای دوست بیا و دست من گیر

این خسته که دل سپرده تست                         زنده به توبه که مرده تست

بنواز به لطف یک سلامم                                 جان تازه نما به یک پیامم

دیوانه منم به رای و تدبیر                                در گردن تو چراست زنجیر

در گردن خود رسن میفکن                              من به باشم رسن به گردن

زلف تو درید هر چه دل دوخت                          این پرده‌دری ورا که آموخت

دل بردن زلف تو نه زور است                            او هندو و روزگار کور است

کاری بکن ای نشان کارم                                  زین چه که فرو شدم برآرم

یا دست بگیر از این فسوسم                           یا پای بدار تا ببوسم

بی کار نمی‌توان نشستن                                در کنج خطاست دست بستن

بی‌رحمتم این چنین چه ماندی                        (ارحم ترحم) مگر نخواندی

آسوده که رنج بر ندارد                                     از رنجوران خبر ندارد

سیری که به گرسنه نهد خوان                            خردک شکند به کاسه در نان

آن راست خبر از آتش گرم                               کو دست درو زند بی‌آزرم

نوشته شده در 88/05/01ساعت 8 توسط ورگل| |

Design By : Night Melody