
من چله نشين بن ِ چاهم چندی...
غافل ز من اين قافله ها در گذرند
رفتند و دگر مسافر مصر نماند!
يارب!
که اگر نباشد آن واسط فيض
هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نمیدونم شاید دعواهای زن و شوهری واسه یه عده ای جالب ترباشه اخه آمار کامنت دونی های یه عده از ۱۰۰ بالا میره مال من بعد سه روز که از آپ میگذره هنوز رو عدد ۵ فیکس شده و تغییری نکرده![]()
دیگه مهم نیست....
به قول گیلاسی وقتی آدم حد نهایتش رو میچشه دیگه این غم و غصه های کوچیک جایی ندارن واسه بهانه گیری و دلتنگی!
دیروز یه خواب بد دیدم ، خیلی بد ،طوری که تو خواب گریه کردم و وقتی بیدار شدم چشمام خیس بود !
خواب دیدم یکی از همکارا به خاطر اینکه وقتی بابام رضایت داده من با پسر فلانی ازدواج کنم اما من رضایت نمیدم و برگه عقدنامه رو امضاء نمیکنم یه لگد به پشت پام زد و من با درداون لگد گریه کردم و مامانم عصبانی شده که اون همکار به چه حقی به دخترش لگد زده ،اما من همچنان با صدای بلند گریه میکردم و حاضر نبودم به خاطر خوش آیند مادر بزرگ که با پسر عشقولانه اش دارم مزدوج میشم تن به این ازدواج سراسر اشتباه بدم !
درسته که خواب بود اما منو خیلی بهم ریخت .....
به نظر شما من احمق نیستم :
که وقتی میرم تو اتاق چشمک به احترام حضورم سلام میکنم ،و اون با بی میلی و آروم جواب سلام منو میده ؟ اونوقت اون که میاد اتاقمون به آلیس و آنت سلام میکنه و مثل گاو سرشو میندازه پائین و میره و انگار نه انگار من هم هستم ؟!
یه چیزی فراتر از احمق می باشم ![]()
به نظر شما من احمق نیستم :
که وقتی واسه خودم و آلیس صبحانه کتلت میارم یه دونه اشو با احترام میذارم رو میز آنت که ساعت ۱۰ که صبحانه میخوره اونو هم بخوره ،آخه حامله است بوی کتلت می پیچه تو اتاق هوس میکنه باید که مراعاتشو کرد . اونوقت اون ظهر موقع رفتن به خونه ظرف رو میذاره رو میزم "وقتی نیستم تو اتاق" در حالی که کتلت توش هست !
یه چیزی بالا ترا از احمق می باشم ![]()
اونوقت هایدی ِ سرخوش میگه تو پیش قدم بشو واسه آشتی با نارنجی ، اون الان ازدواج کرده و موقعیت اجتماعیش با هفته قبل فرق کرده ،برو بهش تبریک بگو و قضیه رو تمامش کن![]()
پ.ن: کجای سرنوشت من نوشتن که باید غمخوار بقیه باشی و دست آخر کسی نباشه که غمخوارت باشه تا برم پاک کنمش و به این تراژدی تلخ زندگیم پایان بدم
مسأله 57ـ آبى كه معلوم نيست مطلق است يا مضاف و حالت سابقه آن هم معلوم نيست چيزى را پاك نمى كند، وضو و غسل هم با آن باطل است، امّا اگر چيز نجسى به آن رسد نجس نمى شود.
مسأله 58ـ هرگاه آبى بر اثر مجاورت و نزديكى با عين نجس بوى نجس بگيرد پاك است، مگر اين كه عين نجس به آن برسد، درعين حال اجتناب از آن بهتر است.
مسأله 59ـ هرگاه آبى كه بو، يا رنگ و يا طعم آن بر اثر نجاست تغيير كرده خود به خود رنگ و بو و طعمش از بين برود پاك نمى شود، مگر اين كه با آب كر يا باران يا جارى مخلوط گردد.
مسأله 60ـ آبى كه قبلاً پاك بوده شك داريم نجس شده يا نه، پاك است و آبى كه قبلاً نجس بوده شك داريم پاك شده يا نه نجس است.
از وقتی ماشین خریدم هر کی می بینه از فامیل و آشنا تا به من میرسن ازم شیرینی میخوان
منم سری تکون میدم و میخندم و میگم چشم !
بعدش با خودم میشینم فکر میکنم که اینا چی میگن ؟ چرا اینقده انتظار بی جا دارن؟
مگه کی به من واسه چیزی شیرینی دادن ؟
هی خاطرات این یک سال و نیم فوت بابا جلوم ظاهر میشه اینکه این فامیل و آشنا چقده وقت مراسم زحمت کشیدن و رفت و اومدن و کمک کردن
اما بعدش !
تمام اون وقتایی که من نیاز داشتم دور و برم شلوغ باشه هیشکی نبود
اینو قبول دارم که آدما مشکلات خودشونو دارن و سرشون شلوغه
اما وقتی اونقده خودشونو نزدیک و صمیمی حس میکنن که واسه یه ماشین که با هزار قرض و قوله خریدم ازم شیرینی بخوان پس باید که فرصتی هم واسه من داشته باشن
ماهی یه بار حداقل ![]()
مادربزرگ میگه سور ماشین رو کی میدی؟ دلم میخواست بگم بعد اون همه غم و غصه ای که مامانم و خواهرم خوردن . جاش بود دست از عقاید مسخره اتون بر میداشتین و می آمدین عروسی نوه اتون
دائی بابا میگه شما یه سور دیگه بدهکارین ! دلم میخواست بگم که اگه خیلی حرمت نگه دار بودین با رفتارتون مهمون ما رو در شب عروسی آزرده خاطر نمیکردین
زن عمو و دختر عمو میگن پیتزا باید بدی ! کاش به جای نگاه و لبخند میگفتم که تو این یک سال و نیم شده یه بار شد زنگ بزنی پیشی خانوم بگی دختر عمو بیا بریم یه دور بزنیم . دختر عمو وقت داری میخوام بیام بهت پیشت
مریم میگه من شیرینی میخوام . آیا شده به جز وقتایی که کار داری با من تلفن دستت بگیری احوال منو بپرسی
من فقط به اقلیما و فیروزه شیرینی خواهم داد و البته به باربی چون به خاطر قبولی در فوق لیسانس منو دعوت آیس پک کرد
لزومی نمیبینم به خاطر یه ماشین فسقلی به عالم وآدم شیرینی و شام و... بدم
بهتره انتظاراتمونو از همدیگه کم کنیم اینجوری خیلی راحتتر میشه نفس کشید و به راهمون ادمه بدیم
بهتره همون قدری از اطرافیانمون انتظار داشته باشیم که خودمون بهشون در مواقع مشابه یا کم مشابه سرویس دهی کردیم
بهتره وقتی از دوستی آشنایی رفیقی خواسته ای داریم اول یه بررسی جامع حواشی زندگی شو بکنیم بعد خواسته امونو مطرح کنیم . ضمناً وقتی درخواست کردیم خودمونو برای انتظارات به جا و نابجای طرفمون آماده کنیم
تو اداره رسمه هر کی ماشین نو میخره یا ازدواج میکنه یا اینکه فوق لیسانسی دکترایی قبول میشه شیرینی میده . منم همین کار رو کردم ولی نمیدوم چرا بعضی وقتا همکارا سرراهم سبز میشن و ازم درخواست شام دارن ![]()
البته شاید این جمعه یا جمعه ی آینده عمه رو دعوت کردم واسه ناهار ماشین . عمه و خانواده گرامی . خواهرم و شوهرش و شاید هم خانواده شوهر خواهرم
باید برم کوبیده بگیرم و خورش قیمه بادمجون . البته سوپ هم می پزیم تا حسابی مفصل باشه. چون شوهر عمه ام واسه گرفتن وامم خیلی کمکم کرده و ریش گرو گذاشته جلو رئیس سرپرستی شون
* خواستم بدونید آدم ناسپاسی نیستم اما دیگه تصمیم گرفتم بدی رو با خوبی جواب ندم بلکن خوبی رو با خوبی جواب بدم و بدی رو با لبخند به سُخره بگیرم ![]()
یه ضرب المثل بسیار شیرین بیرجندی هست که میگه : هر چه تو مشت ما بــِـشاشیدِی ما تو پوز ِ شما مِـپاشِـم
امروز صبح جولیا تل زده که من خواب موندم تو برو من با 133 میام ، منم از خدا خواسته گفتم من که هنوز تو خونه ام عزیزم حاضر شو بیا بیرون منم تا ماشین بیارم و آماده بشم دیرتر میشه ، با هم میریم
* وقتی من ماشین نداشتم و جولیا و نارنجی ماشین داشتن هیچ وقت خودشون دعوت نمیکردن من سوار بشم بلکن باید خودم رو میزدم ، اما وقتی من از رفتار اونا رنج میبردم دلیل نمیشه منم همون رفتار رو با اونا داشته باشم ، حالا لقمان یه شکر ی خورده ، من نه حرفشو تایید میکنم نه تکذیب ، بلکه فقط میخوام که نقش خودمو تو زندگی ایفا کنم ، میخوام قله نشین باشم.
امروز آبدارچی اداره یه جعبه شیرینی ساده دستش گرفته تو اتاقا دور میده و تعارف میزنه که این شیرینی مزدوج شدن جیمبو و نارنجی هست ! ، منم گفتم باز گشنه بازی در آوردن ، آبدارچی هم گفت ما که گفتیم به آقای جیمبو که یکی تون باید شیرینی یکی باید که آب میوه می آوردین
رفتم طبقه بالا یه امضاء از معاونت تولید بگیرم یه سر هم رفتم پیش جولیا تا بگم من ظهر زودتر میخوام برم خونه ، دیدم نارنجی نشسته ، چشمش تو چشم من اوفتاد منم انگار نه انگار رومو کردم
به یونسنگ سلام کردم و سفارشمو به جولیا رسوندم اومدم بیرون
رفتم پیش هایدی ، کمی نصیحتم کرد که باید بزرگی کنی و ببخشی و .... و اینکه نمیتونی اخلاق اونو عوض کنی ! منم گفتم اونو نمیشه عوض کرد اما خودمو می تونم عوض کنم
* دیگه نمیخوام واسه منت کشی کنم ، دیگه منت هیشکی جز بابای هیراد رو نمی کشم 
از صبح دارم برنامه های تورهای خارجی رو سرچ میکنم ، به نظرتون سفر واسه ماه عسل هند ، دبی ، مالزی یا تایلند ؟
مهندس از ورازت خونه تل زده آمار میخواد ، همچین حال میده بگم برو از نارنجی بگیر ! اونوقت خواهد گفت بنده خدا وقتی خودش بود آمارش بسی به روز و ضرب العجلی بود حالا که دیگه .... ، عاشقی و هزار دردسر
اوضاع خوبه ، سرما خورده گیم هم بهتره خدا رو شکر.
* خوب یکی تون بیاین تائید کنید که من حقم بوده از آنت ، نارنجی و چشمک به دل بگیرم و دلخوری و سکوت و قهرم به جاست ، تا من خیالم راحت بشه و برم به کار و بارم برسم 
فضولی
همسایه دیوار به دیوار عموم یه زن وسواسی هست که مدام تو زندگی مردم سَرک میکشه ، بعد اون یک همسایه دو خونه اون ور تر یه خانومی هست دارای چند فرزند دختر
حالا نمیدونم سر چی دعواشون شده اما ...
خانوم وسواسی : تو چی میگی که دخترات از تو دستشویی میان بیرون ، شلوارشونو تو حیاط بالا میکشن !
آخه من موندم از قدیم الایام گفتن چاردیواری اختیاری ، حالا من اصلا دوست دارم توخونه ام لخت راه برم به کسی چه مربوط که بعد آدم مدام کله اش از دیوار حیاط تو خونه ی این و اون باشه و برا زن و بچه و شوهر آدم حرف در بیارن
شاید آدم دلش بخواد تو حیاط خونه اش با صدای بلند بِ....گ...ز...
حالم از این ادما بهم میخوره
عارضم خدمتتون که دیروز ظهر که مرخصی ساعتی گرفتیم و تشریف بردیم خونه احساسی به ما القا شد پیرامون اینکه داریم سرما میخوریم ، بهش بی توجهی کردیم و تا رسیدن به خانه در مکانهای خنک وول خوردیم ، بعدش یه نیم چه استراحت و باشگاه ، کمی منتظر تاکسی شدیم با بدن خیس عرق ، تماشای سریال ،خوردن نون و پنیر و گردو ، نماز و قرآنی که قرار بود بخونیم اما نخوندیم و ساعت 23:10 دیگه نفهمیدم چی شد
البته یه قرص سرماخورده گی با یه لیوان شیر بلافاصله بعد باشگاه نوش جان نمودیم 
اما انگار افاقه نکرده است و ما همچنان در خلسه و بی حالی آنفلانزا می باشیم
خدایمان شفا دهاد ، آمین
یار گرمابه و گلستانمان به دلیل قطعی برق فرصت نمیکنند احوالات اینجانب را بپرسند !
خانوم آلیس بعد 8 روز مرخصی باز امروز تشریف نیاورده اند و رئیس کوچیکشان هی سراغشان را میگیرد ، این رؤسای ِ فسقل هم عجب موی ِ دماغانی می باشند ، جلل خالق
دلم بدجور خواب دارد اما یادداشتی روی میزمان می باشد پیرامون اینکه خانوم ترگل سریعتر این محاسبه را تائید نموده که ملت شریف پشت در بانک صف کشیده جهت واریز پول به حساب خزانه دولت و مردم
فکر کنم اگه برم آمپول یک میلیون و 200 را بزنم حالم بسی بهتر از الان خواهد بود
ایام به کام – ارادتمند شما ترگل
خانوم
یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا
«بنام پیوند دهنده قلب ها»
«قال رسول ا... (ص) : النكاح سنتی»
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
پیوند آسمانی و ملكوتی همكاران گرامی جناب آقای جیمبو و سركار خانم نارنجی را تبریك عرض نموده خوشبختی سعادت و سلامتی برای آنان از خداوند منان آرزومندیم.
ریاست - روابط عمومی و پرسنل سازمان
درست حدس زدین این همون خانوم نارنجی می باشد که ما با ایشان درحالت قهر می باشیم ، و برای همین تا امروز که در حرم مطهر امام رضا (ع) عقد نموده اند خبری به ما واصل نشده ، البته من کماکان سر حرفم هستم و ......
ضمناً من که حسود نیستم واسه همینم تبریکم رو همین جا اعلام میکنم ، میگن خوبی اگه بخوای به خودت برمیگرده ، شر هم بخوای به خودت بر میگرده
انشالله که به پای هم پیر بشن و هی مقادیر زیادی نی نی گولو تحویل جامعه ایران بدن یکی از یکی خوشمل تر و کپل تر![]()
پ.ن : انگاری بخت سازمان باز شده و هی فرت و فرت ملت با هم جفت میشن ، دوستان گیر دادن تو هم بیا رضایت بده تا سه تا کامل بشه
اما اینجانب ترگل بانو خیلی متین و سنگین سینه سپر نموده و نطق نمودیم که ما کیس خودمان را داریم و بروید نسخه برای دیگر مجردان سازمان بپیچید ![]()
خدا رحم کرد خبر به گوش بابای هیراد نرسید و گرنه رگ غیرتش قلمبه میشد واویلا بود![]()
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
اینگونه که بر میآید:
عاطر: خوشبو - دوست - دوستدار
مورد لطف دوستی عزیز قرار گرفته ای که به وی اطمینان داری. در راهی که پیش رو داری از کمک ها و راهنمایی ها و تجارب دوستان استفاده کن. گوییا در راهی که داری با مشکلاتی روبرو میشی ولی در نهایت پیروز و موفق خواهی شد. دوستان حقیقی رو فراموش نکن
آ بی حد ِ عزیز زحمت کشیدن تفأل زدن به دیوان خواجه واسم ، و جناب شبح هم شرح فال و معنی اون رو برام کامنت گذاشتن فال قشنگیه و حال این روزای منه مممنون از هر دو

از بهزاد بدم اومده ، از اینکه میخواد حماقتشو با "خفه شو" گفتن بپوشونه
یعنی هدف تلوزیون از این سریال چیه ؟
کسی میدونه ؟
اگه فکر میکنید حس فی می نیست ی م گل کرده ، عمری باشه !
من کلا ً از اون دسته دخترام که زیاد با دخترا مچ نمیشن ، و تعداد قهر و دعواهام با دخترا بسی بیشتر از پسرا می باشد
اما ......
من حق ندارم حماقت کنم ، اشتباه کنم ، خطا کنم ، بعد از بقیه طلبکار باشم
یکی نیست بگه آقای بهزاد بی شعور بهتر نبود قبل اینکه 2000 سکه مهر زنت بکنی و قبل اینکه پلهای پشت سرتو خراب کنی ، قبل اینکه چشمتو رو همه چی ببندی و دهنتو وا کنی ، خوب تحقیق میکردی ، پرس و جو میکردی
تو که زن آدم کش دوست نداشتی ، تو که زن کلاهبردار نمیخواستی ، تو که زن دهن بین نمیخواستی چرا "یلدا" رو گرفتی؟
نمیدونستی ؟!
خب پس دندت نرم ، حقت همینه ، میخواستی حساب شده عاشق میشدی
90درصد مردها این طوری اند ، حماقت ، جهالت ، خریت و خنگی شونو پشت داد و قال و زور ِ بازوشون پنهان میکنن ، فکر میکنن اگه گفتن خفه شو و طرف سکوت کرد یعنی که برگ برنده دوباره اومده تو دستشون 
بهزاد رو وقتی به مهتاب "نه" گفت دوست داشتم ، از اینکه نذاشت یه ازدواج فامیلی ِ دیگه به بن بست برسه ، از اینکه نخواست یه دختر دیگه قربانی ِ احترام و رودر بایستی های خانوادگی بشه ، از اینکه حرف دلشو زد
بهزاد رو دوست داشتم وقتی جلو همه قد علم کرد و نخواست ازدواج قبلی ِ زنش مانع ِ عاشقیش باشه
بهزاد رو دوست داشتم وقتی لگد زد به دم ودستگاه دکتر ِ نی نی کُش
اما از این بهزاد که سر زنش داد میزنه بدم میاد ، از این بهزاد که زنشو زندانی کرده، از این بهزاد که میخواد طلاق بده ، از این بهزاد که ..........
که یاد نداره اونقده محیط رو آروم کنه تا دختر ترسیده و درمونده حرفشو بزنه بدم میاد
از این بهزادی که خیلی بچه ننه است ، خیلی لوس و نُنر هست
از این بهزادی که فکر نمیکنه و چشمش به دهن "اتابک" ی هست که یه بار نامردی کرده
از این بهزاد که میخواد از یه سوراخ دوباره گزیده بشه
آقای کارگردن ، آقای تهیه کننده ، آقای نویسنده (شایدم همه اشون خانوم باشن ) ،چرا به جووونای ما بزرگ شدن یاد نمی دین ، چرا همه اش جوون این جامعه رو خورد میکنید وحماقت شونو به رخ میکشین
چرا هیشکی درس زندگی به مـــــــــا یاد نمیده 
پ.ن : سریال دلنوازان رو دوست ندارم چون باعث میشه من به سفره شام خانواده برسم و بخورم و 2 کیلو چاق بشم
مسأله 53ـ آب مضاف كه در اوّل این بحث معنى آن گفته شد مانند گلاب و آب میوه، چیز نجس را پاك نمى كند و نیز وضو و غسل با آن صحیح نیست.
مسأله 54ـ هرگاه آب مضاف با چیز نجسى ملاقات كند نجس مى شود، مگر در سه صورت:
اوّل این كه از بالا به پایین بریزد، مثلاً گلاب را از گلابدان روى دست نجسى بریزیم، گلابهایى كه در گلابدان است نجس نمى شود. دوم این كه مانند فوّاره با فشار از پایین به بالا رود، در این صورت نیز تنها آن قسمت كه با نجس ملاقات كرده نجس مى شود. سوم آن كه بقدرى زیاد باشد كه بگویند نجاست به آن سرایت نكرده، مثل این كه استخر بزرگى از آب مضاف باشد و نجس در گوشه اى از آن بیفتد یا لوله طولانى از نفت باشد و نجس با یك طرف آن ملاقات كند، در این گونه موارد، بقیّه نجس نمى شود.
مسأله 55ـ هرگاه آب مضاف نجس، با كر یا آب جارى، چنان مخلوط شود كه دیگر به آن مضاف نگویند، پاك مى شود.
مسأله 56ـ هرگاه آبى مطلق بوده، شك كنیم مضاف شده یا نه ـ مانند سیلابهایى كه نمى دانیم به آن آب مى گویند یا نه ـ حكم آب مطلق را دارد، یعنى مى توان چیزهاى نجس را با آن شست و وضو گرفت و غسل كرد، امّا بعكس اگر آبى مضاف بوده، شك داریم مطلق شده، حكم آب مضاف را دارد.
خبر اومد ز یارم سر اومد انتظارم....
خب به سلامتی و میمنت بعد 57 روز به آغوش گرم خانواده بازگشت ، سرباز دلیر اسلام متین السلطنه ، با یه من ریش و پشم و قدی بس رشیدتر از گذشته و هیبتی زبانزد در آغوش مادر بغض کرد و مادر برایش اسفند دود نمود و ....
البته یه نکته غمگولانه هم در این دیدار بود که به جای بیرجند ، روی برگه اعزام به ادامه خدمت ایشون نوشته شده بود بجنورد
البته ما امیدمان را از دست ندادیم و همان نیمه شب دیشب به خانه ی عمویمان زنگیدیم که یالله برو به بابای انریکو گله بکن که سفارشات شما کارساز نبوده و دومرتبه لطف و زحمت به خرج دهید و برگه اعزام متین را مورد بازبینی و تقسیم مجدد قرار دهید
خلاصه شبی بود دیشب ، تا دیر وقت صدای مادر و دو پسر به گوش میرسید که نقل خاطرات میکردن
البته بگم که انگاری متین بهش سخت نگذشته و به قول معروف بخور و بخواب بوده براش
حال منم اگه کسی جویا هست ، عارضم خدمتتون که بدک که چه عرض کنم خوبم نه خیلی زیاد اما اونقدی هست که به جای آه و ناله بگم شکرت خدایا
متین گویانه : از 1000 و اندی سرباز آموزشی ِ پادگان شهید قاضی طباطبایی فقط 100 نفر در محل تولدشان به خدمت گرفته نشدن که یکی از اونا متین بوده ، از بین 1000 و اندی سرباز که روز ورود وسایل تحویل میگیرن باید کفشای داداش ما لنگه به لنگه باشه ، شانس رو حال میکنید؟
پ.ن : امروز تا الان 50 نفر از وب من بازدید کردن اونوقت فقط 2 تا کامنت داشتم ! خب میگید من الان چه کاری بهتر از این میتونم بکنم
"13:53"
* فقط و فقط مطلب طنز هست و هیچ گونه اهانت و این چیزا نیست . جالب بخونید تا آخر
رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید
"روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".
معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:
"بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".
مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:
"بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".
ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:
"همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".
سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران
:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".
گاهی ما آدما نیاز به تلنگر داریم ، نیاز داریم یه جوجه شازده قصر کاغذی مونو خراب کنه
"نقل از بیژن کله گنده"
کلاً از اون دسته آدمایی هستم که به ندرت قهر میکنن و تعداد آدمایی که به زندگی من راه پیدا کردن اما حذف شدن از انگشتای دست هم کمترن
درسته شاید آدمای کمی وارد شدن !
یه دختر همسایه دیوار به دیوار حذف شد فقط به این دلیل که ترسید به مامانش بگه دوست پسر داره و گذاشت تا مامانش بیرحمانه همه ی تقصیرا رو گردن من بندازه (از ادمای ترسو بدم میاد)
یه هم کلاسی ِ دوران دانشجویی حذف شد چون شبیه گربه بود ، بی حقوق !
یه همکار چند سال پیش حذف شد چون لبخند تمسخر آمیز روی لبهاش تا سرحد جنون آتیش حسادت منو شعله ور می کرد
یه سری آدما هستن به محض دیدن برق نگاهشون یه علاقه نسبی در دلت جرقه میزنه ، و همین جرقه کافیه تا من رد روشنایی رو دنبال کنم و اونقده فوت کنم تا شعله ها زبانه بکشه تا همه ببین
امروز آلیس نیست ، رادیو روشنه و من تو اتاق تنهام و سکوت کردم ، به خاطر قضیه مهمونی و بی احترامی دوستان به من کمی با همکارای اداره در حالت استند بای هستم ، تلفن آنت زنگ میخوره چشمک پشت خطه و من یهو به ذهنم میرسه شاید اشکال از منه ! اینکه من این روزها با همه ی خانومای اداره تقریباً دلخورانه و پـُلُت هستم شاید مقصر منم ! شاید کار من اشکال داره !
یاد حرف دکتر می افتم : تو بی نقصی ، تو خیلی خوبی ، فقط زیادی ایده آلیست هستی ، همه چی با معادلات منطقی حل نمیشه دختر خوب....
یه کمی تمرکز و انجام امور محوله ی اداری باعث میشه من جواب سؤالمو پیدا کنم :
من مشکلی ندارم فقط اینبار تو فیلم دوستی نقشی که به من محول شده بود رو خوب بازی نکردم !
یه سری آدم آفریده شدن تا منت بکشن ، یه سری آدم آفریده شدن تا منتشونو بکشن
حالا نقش من تو این سریال بخشش ، پیش قدم شدن واسه حل کدورتها ست
و الان یک ماه میشه من تصمیم گرفتم نقشمو خوب ایفا نکنم ، به هر قیمتی شده
تنها پسر خاله میدونه من چی میگم ، معذرت خواهی بی معذرت خواهی حتی اگه مقصر 100% باشی
این روزا شدیداً دوست جدیدم آرزووووست
خیلی خنده دار بود ، دیروز تو باشگاه من خلاف جهت عقربه های ساعت میدویدم و نارنجی موافق عقربه ها ، هرچند ثانیه از جلو هم رد میشدیم و هر دو خودمونو به اون در میزدیم ،من حتی تو کودکی هم اینجوری با کسی قهر نکرده بودم و رو برنگردونده بودم ، خودم از خودم در تعجب بودم
این روزا آدم خیلی کثیفی شدم، از غیبت کردن لذت میبرم ، ازخبرچینی ، لج و لجبازی ، نقل قولهای ِ بحث بر انگیز و.........
اما باور کنید هیچ عذاب وجدان هم ندارم
تازه دیشب زنگ زدم به مهلا و لو دادم بچه ها همچین خوششون نمیاد تو مهمونی هامون حضور داشته باشه ، اگه یه روزی رفتم خونه اشون حتماً درمورد با کفش رو فرشا راه رفتنش هم خواهم گفت که بچه ها خوششون نیامده
بذار خانومای اداره بگن عجب الاغی هست ترگل
اینجوری منم فردای قیامت زبونم جلو خدا درازه که : دیدی اینا هم کم پشت سر من حرف مفت نزدن ، با هم بی حساب کتابیم
ها ، چیه ؟! فکر کردی از قله نشین بودنم فاصله گرفتم؟ نه جان دلم ! من هیچ فاصله ای حس نمیکنم ، خیلی چیزا تو دنیای آدما جاشونو عوض کردن ، قله اما جابجا نمیشه ، هست فقط این قله نشین هست که تصمیم گرفته با هر آدمی مثل خودش رفتار کنه
بذار همه نگن چه دختر خوبی
بذار اونی که لیاقت داره فقط بگه چه دختر خوبی
من دلم میخواد خوبی هامو مخصوص یه عده آدم خوب بدونم و آدم بدا چیزی عایدشون نشه
از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق
پ.ن : فکر کنم وقتشه تجدید فراش کنم ! دوستایی که از دوستی باهاشون لذت می برم ولی این روزها راه رفت و آمدمون سد شده همه اشون جفت اختیارکردن و جوجه به دندون می کشن ، وقت اون رسیده که تکونی به خیلی از باورهام بدم
از انجمن دختران ترشیده بوی خیر نمیاد
راستی نگفته بودم از دیشب خیلی خوشحالم ، آخه امروز37 ُ مین روز از چله نشینی ِ منه ، دقیقاً دیشب 36 روز بود که من اشتباهی که مدت زیادی بود گریبانگیرم شده بود و تقریباً بهش معتاد شده بودم رو تکرار نکردم 
ته حسابم رو بچلونم 7هزار برام میمونه ، بی خیال قبض موبایل ، امروز عصر با اقلیما قرار ملاقات دارم ، میخوایم بریم صفا-سیتی ، میخوام خودمو به یه عصرانه محشر دعوت کنم ، برا خودم جشن بگیرم
باید تکلیف این 199 هزار تومان اضافه پرداختی شرکت مس رو مشخص کنم ، کسی تو حسابداری شون گوشی رو بر نمیداره ، واقعاً که ....
آلیس نیست و من ده روز فرصت دارم تا تمرین کنم شاید از شر ّ این پر حرفی ِ ذاتی خلاص بشم
هر کی دلش خواست میتونه واسه من نسخه بپیچه ، این روزها شدیداً بی کار و بی عار می باشم و یه خروار کتاب و سریال و فیلم ندیده تو اتاقم هست
من بابامو میخوووووووووووووووام
باتشکر - ارادتمند همه ی شما ترگل
مسأله 21ـ آب یا «مطلق» است یا «مضاف». آب مضاف آبى است كه به تنهایى به آن آب گفته نشود، مثلاً بگویند «آب میوه»، «آب نمك» و «آب گل»; امّا آب مطلق آن است كه مى توان بدون هیچ قید و شرطى به آن آب گفت; مثل آبهاى معمولى.
شب حنا بندون به یاد سه سال پیش من و آبجی تو یه اتاق خوابیدیم ، خطای موبایل خراب بود و مسیج رد و بدل نمیشد ، منم منتظر یه خبر مهم از شوکو بودم ، هرچی به گوشیش زنگ میزدم یا اون زنگ میزد از ارسال مسیج خبری نبود آخرش نصف شبی مجبور شدم به صورت مکالمه تلفنی جواب سوالم رو بگیرم ، آخه پول لازم بودم و تو این شرایط میشه به یه دوست که حساب بانکیش فول هست تکیه کرد
ترنم مشغول کارای خودش بود ، بالاخره عروس خانوم بود و باید خوشکل مشکل جلو مهمونا حاضر میشد !

فکر کنم ساعت حدود 2بامداد بود که بالاخره خوابم برد و صبح ساعت 8از خواب پاشدم و باز روز از نو روزی از نو
سینا اومد دنبال ترنم که برن مزون و از اونجا هم آرایشگاه ، منم رفتم تا لباسی که دیروز عصر خریده بودم و سایزم نبود رو پس بدم ، تو مسیر وقتی در حال گرفتن پول از بانک و تعویض با ایران چک و خرید یه سری خرت و پرت بودم ، یهو چشمم اوفتاد به مانتو که خیلی خوشکل بود، مخمل مشکی ، یه جور مانتو مجلسی بود ، دیدم قیمتش مناسبه "19هزار" سریع دست به جیب شدم و خریدمش
بعدش رفتم با ترنم آرایشگاه ، من نشستم تا ابروهامو ژیگول کنم ، ترنم هم مشغول بود با موهاش
وقتی سینا اومد لباس ترنم رو بیاره منم باهاش رفتم خونه
طفلک سینا و معین در مسیر آرایشگاه، خونه ، تالار در رفت و آمد بودن
ساعت 16:40 دقیقه بالاخره کار موهای بنده به اتمام رسید و با لباس پر از چین و کفش 10 سانت پاشنه نشستم پشت فرمون به سمت آتلیه ، خدا وکیلی شما بگو 25هزار ریختم تو دخل آرایشگره اونوقت نرم دوتا عسک خوشمل از خودم بگیرم؟
وقتی رسیدم خونه دیدم برقا روشنه ،هیشکی خونه نیست و تلوزیون هم مشغول گزارش بازی پرسپولیس !
معین اومد دنبالم منو رسوند تالار
بالاخره از ساعت 18:30 به بعد کم کم مهمونا سر رسیدن و جلسه گرم شد
عروس و داماد با کـِـل کشیدن مادر داماد و باقی اطرافیان وارد مجلس شدن و هی من و مامان داماد رو سرشون پول می ریختیم و همراهی شون میکردیم
بزن و بکوب شروع شد ، گروه ارکست استارت زدن
اولین آهنگ یه موسیقی محلی بود که خانومای مسن مجلس اومدن وسط سالن و رقص محلی بیرجند رو اجرا کردن
بعدش یه سری آهنگای دوب دیس که عروس و داماد رقصیدن
بعدش بابا کرم که داماد و عمه شون رقصیدن
بعدش دست دست داماد مرخص
مجلس زنونه شد و خواهر عروس که من باشم رو کشون کشون آوردن وسط سالن که باید برقصی ، منم که از بابای هیراد اجازه نگرفته بودم محال بود تکون بدم خودمو
یهو دیدیم از سالن آقایون صداهایی می آد ، فکر کنم میخواستن آهنگ زیبا ومفرح "خاطرات شمال" حمیرا رو بذارن ، یهو گذشته های نه چندان دور در ذهنها تداعی کرد
خاطرات سفر ِ پرماجرا ی شمال تابستون 88 ، که میدونم نصفه مونده اما همین امروز و فردا تکمیلش میکنم
مراسم پر ملات اهداء هدایا
شام جوجه کباب با ماست و نوشابه (البته من خودم بودم که داماد دوغ سفارش داد اما مدیریت سالن با سلیقه خودش دوغ رو به نوشابه تغییر داده بود!)
در مراسم عروس کشون هم آقای معین میخواستن دوستان گرام رو همراهی کنن سویچ ماشین رو دادن به ما که یه طوری خودمونو برسونیم خونه ، منم رفتم سوار ماشین عمه شدم ، مامان هم سوار ماشین دائی و 206 هم ارزونی خود خان داداش
آخی جای متین خالی
به قول دائی سعید این که عروس کشون نبود ، دزد و پلیس بازی بود ،بس آقای داماد سریع می روندن و ملت هم دنبالشون
بین راه عمه حالش بهم خورد و ما که برگشتیم خونه
برای خداحافظی عروس با مامانش تو خونه یه مراسم بزن و بکوب دیگه راه اوفتاد که خیلی جالب بود
دوستای معین با آهنگ "بیا بریم دبی دبی " شروع به حرکات موزون کردن و صد البته همخونی میکردن به این صورت : بیا بریم فریز *فریز ، چه جائیه ، شباش عجب هوائیه ، آب فریز آب وطن ......
یکی از دوستان معین هم معذرت خواهی کرد که نتونسته زیاد برقصه فقط به این دلیل که هنوز چهلم پدربزگش تمام نشده
مامان که موند خونه ، اما من و معین رفتیم و تا تو خونه عروس رو همراهی کردیم و بعدش هم خداحافظ و اومدیم خونه ، تا ساعت 2 با مامان و معین گفتمان میکردیم
* : فریز روستای پدر بزرگ مامان و بابا
آیکون یه قله نشین عصبانی
مرده شور این گوگل ریدر رو ببره که از وقتی اختراع شده ، ملت از توش وب لاگهای تازه آپ شده رو میخوونن و یادشون میره باید کامنت بذارن
حالا اگه از فردا من همه پستهام خصوصی شد گله نکنید
ولله ِ آمار کامنت دونی من از 15 تا در ماه رمضون به سه تا پست 1دونه کامنت رسیده

ظهر شنبه ساعت 14:28 دقیقه اینجانب در کارتابلم یک عدد نامه مدت دار که تازه ازمدتش هم گذشته بود مشاهده کردم ، نامه 28 مهرماه به کارتابلم ارسال شده بوده و من خنگول که تازه اشم خیلی منتظر این نامه بودم اصلاً ندیدمش و.... روز 2 آبان اونم در واپسین دقایق ساعات کاری ! سه روز هم که مرخصی داشتم ، اصلاً هم فرصت نداشتم بمونم اضافه کاری و اونو انجام بدم ، وقتم فول تایم پر بود !
با معاونت هماهنگ کردم ، نامه رو با گردن کج و کلی شرمساری به معاونت ارجاع دادم تا خودشون یه لطفی بکنن ویکی از همکارا رو واسه انجامش در نظر بگیرن ! ، جهت تکمیل فرمها پیش نویس رو گذاشتم رو میز آلیس و سفارشات لازم رو هم نمودم به آقای م.ا
جولیای عزیزم لطف نمودن و منو رسوندن خونه ، بدو بدو طول کوچه رو طی کردم کلید انداختم دیدم بـَه هیشکی خونه نیست !
ناهار خوراک لوبیا داشتیم که البته قرار بود استانبولی پلو بشه ولی کسی تو خونه نبود که طبخ ناهار رو بر عهده بگیره
ساعت 15:30 مامان وقت آرایشگاه داشت ، مامان رو که بردم تا موهاشو رنگ کنه ، خودم رفتم کمی گل کاغذی و روبان و کاغذ رنگی واسه کادو کردن لوازم داماد خریدم
لباس مامان رو از خیاطی گرفتم ،اومدم دنبال مامان رفتیم گل فروشی یه دسته گل داوودی سفارش دادم و رفتیم یه چند تیکه لوازم آرایشی خریدیم و با دسته گل رفتیم خونه آبجی خانوم
قرار بود فامیل نزدیک بیان وسایل عروس - داماد رو ببینن که خدای نکرده کم و کسری نداشته باشه
خونه آبجی خیلی خوشمل شده بود و تقریباً دکوراسیون سفید-سیاه بود.
عمه رو که رسوندم در خونه اشون با مامان رفتیم یه قواره مانتو - شلوار واسه مادر داماد ، یه جعبه شکلات واسه داماد خریدیم و اومدیم خونه
فیروزه جون لطف کردن و اومدن وسایل داماد رو با سلیقه و ذوق بسیارشون کادو پیچی کردن تا ساعت 00:10 بامداد
ساعت دو بامداد دیگه خوابیدم !
صبح هم مثل یک عدد کـُـزت شال به کمر بستیم و بشور و بساب خونه آغاز شد ، همه جا رو جارو زدم و نظم و ترتیب دادم تا عصر
عصری رفتم یه سر آرایشگاه و از اونجا هم ترنم تل زد که بیا بریم مزون لباسم رو ببین
ساعت 19:30 قرار بود واسه حنا بندون و بارکشون عروس بیان خونه امون کلیه فامیل
ساعت 18:30 رسیدم خونه نفهمیدم چه جوری خودمو جمع و جور کنم ! مامان میگه بیا میوه ها وشیرینی ها رو بچین تو ظرف ، جا داشت موهای کله امو بکنم ، ولی خیلی مضطرب گفتم من وقت ندارم باید برم دوش بگیرم ، گرد و خالی و کفیث هستم ، مامان هم دید راست میگم دیگه چیزی نگفت
خانوم همسایه ، یعنی مامان دوست صمیمی متین اومده بود کمک مامان با یه عالمه بشقاب و لیوان
20دقیقه دوش گرفتم ،15 دقیقه با تل تو حموم حرف میزدم ! و 10 دقیقه هم لباس پوشیدن و آرایش قبل مهمونی !
البته عمو و دائی بابا تو خونه نشسته بودن که من مثل فرفره دور خودم میچرخیدم و مشغول آماده سازی بودم
مهمونا رسیدن ، بزن و بکوب شروع شد ، فامیل داماد کلهم رقاص و اهل قر و فـِـر
فامیل عروس هم سنگین و رنگین سرجاشون نشسته بودن
کاش حداقل یه تکونی میدادن کمک خواهر عروس میکردن که از کت وکول افتاده بود صبحی ، حالا هم پذیرایی مهمونا گردنش افتاده!
ماشالله دارن ولا! نه که اصلاً کمک نکنن ولی خدائیش خیلی ها انگار واقعاً مهمون بودن نه صاحب مجلس
اول مراسم بامزه حنا بندون ، که به جز زن عموی مامان سینا ، هیشکی واقعاً دستاشو حنا نکرد و فقط نمایشی انگشت تو ظرف حنا که عروس تعارف میکرد زدن وبعدشم دستاشونو شستن.
سپس مراسم بازگشایی وسایل عروس واعلام هدایا 
بعدش مراسم بازگشایی وسایل داماد واعلام هدایا
پ.ن: به دلیل ذیق وقت فقط بارکشون عروس داشتیم و فرصت نشد که بریم خونه داماد و وسایل داماد رو با اجازه از مادر داماد همون خونه ما تحویل دادن رفت
مسأله 16ـ عدول، یعنى تغییر تقلید از مجتهدى به مجتهد دیگر، جایز نیست بنابر احتیاط واجب، مگر آن كه مجتهد دوم اعلم باشد و اگر بدون تحقیق عدول كرده باید بازگردد.
مسأله 17ـ هرگاه فتواى مجتهد تغییر كند باید به فتواى جدید عمل شود، امّا اعمالى را كه مطابق فتواى سابق عمل كرده (مانند عبادات یا معاملاتى كه انجام داده) صحیح است و اعاده لازم ندارد، همچنین اگر از مجتهدى به مجتهد دیگر عدول كند، اعاده اعمال سابق لازم نیست.
مسأله 18ـ هرگاه مدّتى تقلید كرده امّا نمى داند تقلید او صحیح بوده یا نه، نسبت به اعمال گذشته اشكالى ندارد، امّا براى اعمال فعلى و آینده باید تقلید صحیح كند.
مسأله 19ـ هرگاه دو مجتهد مساوى باشند، مى توان بعضى از مسائل را از یكى و بعضى را از دیگرى تقلید كرد.
مسأله 20ـ فتوا دادن و اظهار نظر كردن در مسائل شرعى براى كسى كه مجتهد نیست (یعنى قادر به استنباط احكام از مدارك و دلایل آن نمى باشد) حرام است و هرگاه بدون اطّلاع اظهار نظر كند، مسؤول اعمال تمام كسانى است كه به گفته او عمل مى كنند.
حرف زیاد و خاطره ها بسی زیادتر
اما همین قدر بسنده بنمائیم که ما حدوداً 500 در این عروسی پیاده شدیم و انشالله که بابای هیراد بیاید وما را سوار بر اسب سفید خود بنماید و گرنه بی چاره میشویم اساس و فردا باید با شـِل رانی ِ هلو به دیدارمان - در زندان 20 کیلومتر خارج شهر بیرجند و در بند مخصوص مجرمان چک برگشتی - بیایید
در اردی بهشت ماه 88 و در سفر به تهران پایتخت یک فقره لباس ماکسی شرابی رنگ به قیمت 67 هزار تومان از کوچه برلن خریداری نمودیم
200 هزار به داماد و عروس هدیه نمودیم
2هزار جهت اصلاح صورت پشمالویمان به آرایشگر عرضه کردیم
19 هزار یک فقره مانتو جهت امور خارج از سالن خریداری نمودیم
550 جوراب ،3000 اینو گفتن نگین زشته
3 هزار رژ گونه ، 2هزار لاک
20 هزار پارچه کت دامن مجلس پاتختی و 30 هزار هم پول دوخت همین پارچه ها
27 هزار کفش پاشنه 10 سانتی
30 هزار کادو پاتختی
25 هزار جهت آرایش مو و صورت در شب عروسی
6هزار هم آرایش مو در عصر پاتختی
ها ماشالله حسابداراش چرتکه بندازن ، چقد شد؟
445 ؟
تازه رفتم آتلیه 5 تا عسک خوشمل هم از خودمان گرفتیم که یقیناً30 هزارتایی هم اونجا پیاده خواهیم شد
بماند که خیلی از لوازم را یا نخریدیم و یا پیچیوندیم و یا هم .....
آهام تا یادم نرفته 2 هزار هم واسه یه ست گوشواره - گردنبند همرنگ لباسمان خریداری نمودیم
پ.ن : این دخمل کوچیک در این عکس ، الان بانوی خونه شده ، ترنم عزیزم پیوندت با آقا سینا مبارک
مسأله 14ـ هرگاه كسى مدّتى اعمال خود را بدون تقلید انجام داده، سپس تقلید كند، اگر اعمال سابق، مطابق فتواى این مجتهد باشد صحیح است و گرنه باید اعاده كند، همچنین است اگر بدون تحقیق كافى از مجتهدى تقلید نموده.
مسأله 15ـ هرگاه كسى در نقل فتواى مجتهدى اشتباه كرده باید بعد از اطّلاع، صحیح آن را بگوید، و اگر در منبر و سخنرانى گفته باید آن را در جلسات مختلف تكرار كند تا كسانى كه به اشتباه افتاده اند از اشتباه درآیند، امّا اگر فتواى آن مجتهد تغییر كرده، اعلام تغییر بر او لازم نیست.
سلام و صبح سرکاران علیه
و جنابان عالیه بخیر 
به حمد ولطف الهی خواهرمون ُ شوهر دادیم رفت و همه چی به خیری وخوشی تمام شد
عارضم خدمتتون که امروزانه بسی خسته و کوفته و خواب آلوده می باشیم
خانم آلیس هم تشریف نیاورده اند اداره و ظاهراً دچار آنفلانزا از نوع d "منظور همان دو در از محل کار " می باشند (خدا شفای عاجل عطا کند
)
اتاق بسی سوت و کور می باشد ، به همان دلیلی که در ذیل اشاره شده بود "بروید بخوانید چه لزومی دارد ماهی توضیح بدهیم
"
ضمناً من گشنه می باشم و خیلی خوب شد صبحی دو برش نان لواش برای خودمان آوردیم و خیلی هم بهتر شد که بوفه اداره باز بود و گرنه از گشنه گی پس افتاده بودم !
از دست این آلیس
، واسه اش از کیک عروسی یه کم آورده ام حالا باید برم بذارم تو یخچال بوفه ، خدا کنه کسی نخوردش تا فردا.
رادیو هم که قربونش برم امروز گیرنده هاشون پارازیت میداشته باشد و عینهو سی دی خط دار هی تیک تیک میکنه
رئیس هم که چپ و راست تلفن میکنه و احضار میکنه اتاقش...
روز بسی خنک و دلپذیری هست 
سلام و صبح شنبه دوست جوووووونا "آیکون مخصوص موهای آریان
" بخیر و شادی
اولا ً اعلام کنم اینجانب ترگل خانوم بسیار بسیار دوست داشتنی
مقادیری دلواپس می باشیم که انشالله تا ساعاتی دیگر دلواپسی مان جایش را به شادمانی بدهد "آمین"
ثانیاً به دلیل عروسی آبجی خانوم از فردا مورخ 3 آبان ماه 88 تا صبح روز6 /8/88 بنده مفقود الاثر خواهم شد ، نگران نباشید در صحت وسلامت مشغول رسیدگی به امورات خانه و خانواده خواهیم بود
ثالثاً از امروز تمامی ِ پستهایی که در مورد اداره نوشته خواهد شد و طبق طبقه بندی ما در فهرست موضواعات "اداره نوشت" می باشد داری رمز خواهد بود ، شرمنده که مجبورین قدم رنجه کنید و پسورد مطالبه کنید
ختم کلام : گله گذاری و شیرینی می خوام و..... ها رو بی خیال ، انشالله عروسی خودم و بابای هیراد همه اتون دعوت هستین به صرف شربت و شیرینی و شام
