تبليغاتX
قله نشین
 
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
 

یه سررسید نو  ِ صورتی رنگ از تو کمدم برداشتم ، امروز عصر یه خودکار نو هم میرم میخرم و خاطرات تازه بر برگهای تازه نگاشته خواهد شد

کوتاه و به یادگار

نهالی تازه جوانه زده شاید که به بار بنشیند ، شاید هم پا نگرفته خشک و پژمرده گردد

دعا کنید

اینم آدرس وب لاگ تازه :ایمیل بزنید آدرس بگیرید

  نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

ساعت 22:04 می باشد ومن به اتفاق مامی در خانه تنها می باشیم ، جینگیل در پادگان تبریز به سر می برد و فینگیل هم در عروسی خواهر زاده ی خانوم جناب شجریان معروف در مشهد الرضا به سر می برند

مادر بزرگ در بیمارستان بستری می باشد و من هم حالم به لطف خدا و پرستاری مامانی بسیار بسیار خوب می باشد

ظهر روز عید بعد ِ کلی چونه زدن بالاخره موفق میشن جده رو ببرن بیمارستان تا دکی جون ویزیت کنه ، حالا این جده ی ما کمی تا قسمتی لجباز می باشند و از بیمارستان فراری ، زودی تشریفشونو می برن خونه عمه بزرگه ( بزرگ که میگم فکر نکنید از اون عمه خانومایی منظورمه که 90سال سنشونه و غرغرو تشریف دارن، نخیر ایشون دقیقا از من که 28 سالمه 13 سال بزرگتر تشریف دارند ! )

خلاصه خانوم کوچولو مشغول طبخ ناهار بود و پسرشجاع هم داشت پاپ کورن یا همون ... فیل درست میکرد و منم جارو می کشیدم وگرد گیری میکردم (قبلا هم گفته بودم ! )

مشت مشت پاپ کورن میخوردم و مطلب واسه وب تایپ میکردم (عیدانه واورژانس) و پسرعمه چی توز هم خونه ما بود (امسال میره پیش دبستانی )

بعد ناهار (قورمه سبزی) هر کی مشغول یه کاری بود و من و چی توز هم کارتون سرزمین کوچولو ها (ممول)نگاه میکردیم ، ساعت حوالی 16 و اندی بود که یهو دردی در شکم خودم حس کردم ، به فال نیک گرفتم ! پاشدم با کب کبه و دب دبه رفتم wc   انگار داشت جونم از تنم خارج میشد ، دردی بود که نمیتونم توصیف کنم ، نشستم لب باغچه و گلاب به روتون هر چی ناهار میل نموده بودیم رفت به باد فنا (بیچاره معده نازنینم که زحمت آسیاب کردنشو کشیده بود)

از فشار درد و عصبی شدن پای راستم گیتاری میزد و عظله ی شکمم مثل یه قلب گنجشکی که ترسیده باشه تند تند می زد

. با هر زحمتی بود اومدم اتاقم و دراز کشیدم و خواهرم رو صدا کردم ، تا اون بیاد من از درد به خودم می پیچیدم و گریه میکردم

خواهرم اومده میگه چیییییییییییی شده ؟! طفلی فکر کرده زمین خوردم دستم یا پام شکسته ، میگم برو یه بروفن بیار که دردم کم بشه دارم آروم بشه ، مامان اومده برام شنبلیله با زیره جوشونده و آبش رو با نبات به خوردم داده

یه یک ساعتی که گذشت دردم آروم تر شد و رفتم تا خر خره تو پتو و خوابم برد ، غروب بیدار شدم وضو گرفتم نماز خوندم و خودمو به اون در زدم که مثلا من درد دارم هنوز !

جناب جینگیل فرموندن بس گوشت خوردی اینجوری شدی !

نصف شبی دوباره حال جده بهم میخوره ، ساعت 4 بامداد ، اورژانس میاد در خونه عمه ، یه پای جده رو بالا میگیره میگه اون یکی دیگه پاتونو بگیرین بالا ، جده نمیتونه ! میگه خانوم یه نیم کره مغزش فرمون نمیده !!! یعنی که سکته زده منتقل بیمارستان کنید

سی تی اسکن مغز و ...... ، دکتر میگه یه لخته خونه تو مغزشون بوده که پرت شده و این یعنی یه نشونه خوب وگرنه فلج میشدن !

صبح قبل اینکه موبایلم زنگ بخوره دوباره همون درد مسخره تو شکمم شروع شد و من زمین و زمان رو فحش میدادم و التماس میکردم که خوب بشه ، دوباره یه بروفن خوردم و مامان هم چایی نبات داغ آورد ، هنوز نخورده گلاب به روتون دوباره بالا آوردم و ته مونده قورمه سبزی هایی که از دیروز ظهر هضم نشده بود به باد فنا رفت !

تل زدم اداره وگفتم نمیام حالم خوش نیست !

شوکو میگه بمون خونه مجبوری بری اداره ؟ حالا یه روز نباشی کارا رو زمین نمیمونه ! انگاری رئیس کل می باشه ، بمون استراحت کن

منم از خدا خواسته باز تا خر خره رفتم تو پتو و مامانی رفت پیش دکتر کلنیکشون و برام به دلیل مسمومیت شدید مرخصی استعلاجی گرفت

مامان برام سوپ گذاشته بود پر از شنبلیله ، خوشمزه بود ، خوشم اومد یه بشقاب ناهار خوردم یه بشقاب شام ، و دیگر هیچ

عصری مامان رفت عیادت مادر بزرگ و منم از درد حال اینکه تکون بخورم رو نداشتم و گفتم آژانس بگیر من نمیتونم بیام برسونمت

دم غروبی با جودی قرار داشتم که به دلایل مهمونی های خانوادگی عذر خواهی کرد و نشد که همو بعد دو ماه ببینیم (آخرین دیدارمون تهران بود )

دیروز کلا به خواب گذشت و صبح امروز دیگه حالم از اینهمه خواب بهم خورده بود !

صبح هم که اومدیم اداره و بنا به دردی که هنوز آثارش تو تنم بود از جام جـُـم نخوردم و یه دوسه تا کار انجام دادم و دیگر هیچ.

ظهری رفتم عیادت جده ، حالش بد نبود اما نمیتونست به تنهایی راه بره و حرف زدنش هم با آرامی وطمئنینه بود

جونم براتون بگه اصل ماجرا : جده خانوم ما خیلی خیلی خاطر داداششون رو میخوان ، یه جور علاقه ی افراطی در حدی که داداششون از پسراشون هم عزیزترن !

صبح عید دائی میاد دیدن جده ، پسرشون تل میزنه که بیان منو ببرین بیمارستان حالم خوب نیست (یه جور بهانه بوده ،چون دلش میخواسته بیاد دیدن عمه اش و اینا نیاوردنش ) ، بعد رفتن دائی پسرشون (سمندون) زنگ میزنه و کلی از مامان وباباش گله میکنه و مقادیری حرف نامربوط میزنه و داداش بزرگه اش رو هم دعوا میکنه که اگه بیاد و به تل کاری داشته باشه کتک خواهد زد و .... ، تل که قطع میشه یه بنده خدایی که واسه تحقیق همسایه جده از کلانتری تل میزنه اونم دوبار و جده بهش مهلت نمیده که حرفشو تمام کنه و فکر میکنه که سمندون یه بلایی سر داداشش یا دائی (داداش جده ) آورده و خلاصه .... یهو جده زمین میخوره و به عقب پرت میشه و بعدشم یه فشار عصبی و تشنج عصبی و ....... نهایتش یه سکته خفیف !

اینم واقعیت این مثال : یه دیوونه یه سنگی تو چاه می اندازه که صد تا عاقل نمیتونن درش بیارن

حالا از پری شب عمه ها و عمو و خانواده هاشون علاف یه علاقه ی افراطی هستن و هر اتفاقی که برا جده بیفته اونی که از همه بیشتر غصه دار میشه ما هستیم نه دائی جان وخانواده اش

من حالم خوبه ، نگران من نباشید هر چی بود به خیر گذشت ! ولی من تا الان و اینهمه سال که از خدا عمر گرفتم یه چنین شکم دردی رو یاد ندارم و اینکه اونقده حالم خراب باشه که نتونم برم سر کار یا مدرسه

راستی جینگیل تل زده و با مامان حرف زده و انگار وسط گفتمان تل قطع شده ، مامان گله مند بود که چرا اونقده نمیشه که حرف زد که بپرسم ناهار وشام چی میخوری و گرسنه نمی مونی و تختت راحته و طبقه دوم نیستی و ..... ، یکی نیست به دوستان پاسدارمون بگه  تو رو خدا یه کمی این سربازهای بدبخت ! رو تو پر قو بیشتر بگیرین !

اینم بگم که از 21رمضان که تشریف بردن خدمت تا روز عید فقط دعا بوده و راز و نیاز ، گفتن دهن روزه گناه دارین ، برنامه های آموزشی انشالله بعد ماه مبارک.

راستش مادر نیستم ، شاید اگه مادرش بودم منم اینهمه غصه دار بودم خب ! ، به جده ام هم نرفته ام که داداشم از همه دنیا برام مهمتر و عزیزتر باشه !

شب بخیر واوقات به کام

 

پ.ن : من آدرس وب لاگم عوض شده (به دلیل مشکلات بلاگفا) هرکی آدرس جدید میخواد ای میل بزنه البته با معرفی خودش bi_hamnavard1360@yahoo.com

خدا رو چی دیدی شایدم بلاگفا خواست اول مهری حالی به ما بده و خوب شد و نیاز به فیلتر شکن نداشت و ما هم اسباب کشی نکردیم خونه تازه ت

  نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

با سلام و عرض خسته نباشید

به اطلاع میرساند اینجانب یک عدد قله نشین در بستر بیماری و درد و رنج می باشم و تا اطلاع ثانوی (که انشالله فردا می باشد) قادر به کانکت شدن و پاسخگویی نمیباشم

امروز مرخصی استعلاجی دارم و سخت از درد به خود می پیچم ، همچون ماری که به دور گردن انسان بینوایی می پیچد و او را به کام مرگ فرو می برد

یک عدد مامان و یک عدد آبجی در خدمت گذاری ِ من ِ مریض می باشند ، شما بگیر عمق فاجعه رو

دیگه نمیتونم شرمنده مراقب خودتون باشید – تا فردا

  نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

 

سلام سلام صدتا سلام

عید همه ی همسفرا و همنوردا و دوست جونا و رفقای خوبم مبارک مبارک مبارررررررررررررررررررررک

ساعت 2 بعد ازظهر یکشنبه 29 شهریور ماه یک هزار و سیصد و هشتاد وهشت

الان از خونه مادر بزرگ گرامی تشریف آوردیم و پس از طبخ غذا توسط خانوم کوچولو و جارو کردن کل خونه و گردگیری توسط اینجانب بانو قله نشین در خدمت دوستان می باشیم

صبحی ساعت 8 از فشار از خواب پاشدیم و پس از قضای حاجت و شست و شوی صورت سوار 206 شدیم به سمت یک عدد نانوایی که نان تازه وداغ وخاشخاشی بگیریم برای صبحانه ، که صد البته فقط ما نامسلمان می باشیم وکل شهر در نماز عید فطر بودن وهمه جا خلوت خلوت بود و کلیه مغازه ها بسته بودن !

اردی بهشت ماه که تهران بودم (یاد اون سفر بخیر) هی گفتم بریم سینما هی گفتم بریم سینما اما کسی به حرف من که گوش نکرد ، دو روز پیش به فینگیل میگم سوپر استار اومده بگیر ببینم ، اونم بچه حرف گوش کن این شد که صبح عید که امروز باشه گذاشتم تو دستگاه تا تماشا کنیم ، مامان وفینگیل رفتن قبرستون سر خاک بابا ، منم با خانوم کوچولو و پسر شجاع قرار شد بریم خونه جده

سرکوچه جده (همون مادر بزرگ می باشد منظورمان) ماشین اورژانس واستاده بود و استخاره میکرد که از اون تپه بره بالا یا نه ، که دیدم فینگیل اومد طرفشون ،هول ورم داشت که نکنه واسه مامانی اتفاقی افتاده باشه ، مسیر رو با سرعت رفتم بالا و دیدم خدا رو شکر مامانی که سالمه و جده دراز به دراز اوفتاده وصداش در نمیاد و دوستان اورژانسی هم بالا سرشون مشغول گرفتن فشار و تست قند خون می باشند

اونا که رفتن با عمو و عمه و بقیه کلی پاپیچ جده شدیم ببینیم قضیه چی بوده ، که فکر کنم دائی بابا (داداش جده ) با خانومش اونجا بودن وهر اتفاقی بوده یا بعد رفتنشون یا حین بودنشون افتاده ، چون خونه جده آب و جارو کرده بود و معلوم بود که تا یه ساعت پیش حالشون خوب بوده

الان هم بردنشون بیمارستان ، دکتر گفته موردی نیست فقط فشار عصبی بوده و یه سرم بهشون زدن ومنتظرن که حالشون بهتر بشه "انشالله"

ضمناً بنا رو گذاشتم به اینکه خطهای موبایل خرابه و به همین دلیل هست که از دیشب تا الان نه یه تماس تبریک داشتم نه به جز دوتا مسیج از فرزانه و مهندس جوالدوز ، مسیج تبریک عیدی

هر چند خودم هم اهل تبریک فرستادن نیستم ، اما یقینا اونایی که برام از ارزش بالایی برخوردارن تبریک ویژه دریافت خواهند کرد ، یعنی تماس میگیرم ، ولی متاسفانه به دلیل بی مهری دوستان در اعیاد گذشته اینبار ما هم تلفن نخواهیم گرفت(این به اون در).

یه خبر خوب هم دارم ، جودی جونم از تهران اومده و فردا اگه قسمت بشه قراره با هم بریم به گشت و گذار ودیدنا، باید برم یه کادو تولد بگیرم براش – فکر کنم یه شیر پاک کن مای یا یه چی دیگه از لوازم آرایشی بهداشتی

بازم میگم عید مبارک

  نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز بیست وهشتم:ای خدا دراین روز به اعمال نافله ومستحبات مرا بهره وافرا عطا فرما وبه حاضر و آماده ساختن مسائل درحقم کرم فرما و وسیله مرابین وسایل واسباب به سوی حضرتت نزدیک ساز ای خدایی که سماجت والحاح بندگان ترا (از کار لطف وبخشش) باز نخواهد داشت.

 

سلام دوست جووووووووووونا

من خوبم خدا رو شکر ، نفسی بالامیاد و فرو می رود و ماه رمضون هم با اینکه بدجور داره کش میاد اما بدک نیست

الان دلم هوس یه لیوان چایی – نبات داغ کرده ، فکر نکنید که اینجا سیبری هست ودما 20-  ، نخیر اینجا بیرجند است مرکز استان خراسان جنوبی ، و فکر کنم تو کل کشور تنها مرکز استانی که راهپیمایی ش کاملا بی سرو صدا و مختص هم کیشان فلسطینی مون بوده ، مرکز استان ما باشه

کلا ً خراسان جنوبی ها ملت خنثی ئی هست و فرهنگشون یه نمه بالاتر از گیس و گیس کشی می باشد

به خاطر بسپارید که آدم گاهی وسط چله تابستون هوس چائی – نبات داغ میکنه ، هوس هوسه  و گرما و سرما نمیشناسه

 

یه خواهش : کسی تبریز آشنا نداره ؟ بتونه برام آمار یه بنده خدایی رو در بیاره ، تا دل مادری رو شاد کنه و خدا رو از خودش راضی ؟

اگه کسی داره سریعاً یه کامنت بذاره و تا بهش بگم یه سر بره پادگان شهید قاضی ؟ اسمشو دقیق نی دونم ، فقط میدونم پادگان مخصوص نیروهای سپاه هست ، یه پسملی 18 شهریور ماه عازم اونجا بوده واسه انجام دوره آموزشی و کماکان خانواده اش ازش خبر ندارن ، مادر طفلیش داره دق میکنه

اگه آشنایی داشتین یا کس و کارتون اونجا ساکن هستن ، یا اصلاً خودتون اونجایی هستین منو بی خبر نذارید

 

جووووووونم براتون بگه ، هفته پیش من به هر کی از دوستان تل زدم یه دلیلی آوردن و تشریف نیاوردن کوه ، منم همچین دیدم خب نمیشه بری کوه بعدش هیچی همنورد خانوم نباشه ! خب یه جوریه ! نمیگن فلانی نیامد نیامد اونوقت که آمده اینجوری.........؟!

این شد که ما هم زدیم به در تنبلی و تشریفمونو نبردیم که نبردیم

اما از دیروز تا الان 4-3 مسیج از بروبچ کوه دارم که فردا که امروز باشه ساعت 5 ، انتهای خیابان پاسداران ، حرکت به سمت کمپ جوزان ،افطاری دعوت گروه کوهنوردی فراز – آقای غلامیان

اینه که دیگه اینبار میخوام برم (انشالله)

پیشی و پترس و خانومش هم قول دادن بیان و صد البته من هنوز اونقده اختلال حواس پیدا نکردم که بخوام به قولای اونا اعتماد کنم ، الان باید برم با جومونگ هماهنگ کنم

بعدش یه تل به بروبچ خودمون بزنم ببینم اومدنشون قطعیه یا نه

به هر حال دلمان اینبار دیگر کوهی شده است اساسی

فکر کن دهن روزه 2ساعت کامل کوهنوردی ! فک ّ ِ آدم اساسی میاد پائین، خصوصا ً اینکه هوا اینروزا دوباره گرم شده و تابستون دومرتبه از راه رسیده و هیچ خبری هم از بادهای پائیزی و بارانهای قشنگش نیست

5فصل از سریال خانه داران سرسخت تمام شده و امروز میخوام استارت سریال جنسیت و شهر رو بزنم ، بگین آ باریکلّا

خب دیگه کاری باری ؟ این دوتا افطار مونده از ماه مبارک التماس دعا میداشته باشیم ، با تشکر – بانو قله نشین

  نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز بیست ونهم:خدایا در این روز مرا سراپا به رحمت خود در پوشان وهم توقیق وحفظ از گناهان روزی فرما ودلم را از تاریکیهای مشکوک واوهام پاک دار ای مهربان بر بندگان مومنت .

 


یه روز بسیار گرم در یک ماه رمضان بسیار کشدار

اه که این بلاگفا خرابه و امروز دیگه حتی با فیتلر شکن هم باز نمیشه !!!

اگه یه ذره دیر می جنبیدم و صدای پچ پچ فینگیل و مامی از تو هال به گوش نمیرسید یقین بدونید خواب مونده بودم اساسی

از دیروز بگم یا امروز؟

خب خودم چون حق وتو دارم از دیروز میگم اول :

ساعت 10 دقیقه مانده به 17 بعدازظهر به اتفاق پسرعمه جومونگ راهی شدیم ، از سر کوچه یه چیپس پیازجعفری ، یه پفک چی توز موتوری ، دوتا سن ایچ آب انار و یه بسته آدامس خوتکا با طعم دارچین

از خونه هم دوتا سیب و یه ظرف ماست چکیده موسیر برداشته بودم

یه تاکسی گرفتیم و رفتیم انتهای پاسداران وخوشبختانه هیشکی هنوز نیامده بود (چه دوستای خوش قولی)

با دوتا از همنوردان رفتیم ابتدای بند دره وازاونجا باز سوار یه لندرور شدیم و تا روستای میریک رفتیم واز اونجا از مسیر دره دزگ به سمت کمپ جوزان حرکت کردیم ، یک ساعت و 40دقیقه پیاده روی – کوهنوردی اونم با دهن روزه و لبهای عطشان

یه عده روزه نبودن از خانوم وآقا ، یه عده دیرتر از ما راه میرفتن و یه عده هم که سابقه کوهنوردی در هفته های گذشته با دهن روزه داشتن و من با توجه به اینکه از فروردین ماه کوهنوردی سنگین نداشتم یقین بدونید طی طریق با همین سرعت لاکپشتی و بدون بهانه گیری و نرم نرم به مقصد رسیدن هم خودش هنری است بسی بالاتر از لبخند ژکوند !

افطاری دعوت هئیت کوهنوردی بودیم نه گروه کوهنوردی فراز ، نون وپنیر و تخم مرغ آب پز و سوپ و سبزی و سیب

من چند لقمه پنیر و سبزی وخرما خوردم و از سوپ هم خوشم نیامد و تخم مرغ هم صلاح دونستم نخورم ، ماست خوردم و با چیپس و چائی و هی و هی آب

فک کنم تمام بروبچی که میشناختم و تو سه سال سابقه کوهنوردی م دیده بودمشون تو مسیر همه بودن ، به جز دوستای خودم که یقین میدونم درگیر زندگی مشترک و بچه وشوهر و ... می باشند

جای جودی عزیزم خالی بود خیلی زیاد

پترس و پیشی هم نیامدن ، پترس که خونه نبود ، پیشی هم انگار مریض بود ، هر چند این دلیل دیگه واسه من یکی قدیمی شده که من حسابی سرما خوردم و حالم خرابه ومعذرت و ....

بهترین تصمیم اینه که بهش یه ای میل بزنم و بگم که از این به بعد باید صمیمیتی از طرف تو و خانواده ات دریافت کنم تا منم بشم همون دختر عموی سابق ! یه آدم بیشتر از این نمیتونه خودشو مسخره ی یه رابطه داشته باشه

ساعت 20:30 هم حرکت کردیم به سمت پائین ، وای جاتون خالی یه شب تاریک ماه ، بدون یه ذره روشنایی ، با آسمونی که کمی تا قسمتی ابری بود و بدون ستاره، یه هوای بسیار بسیار گرم و گوشی منم که فلش نداره ، گوشی جومونگ هم شارژش به انتها رسیده ، البته بگم من پتزل دارم ولی مغازه سر کوچه باطری نیم قلمی نداشت و این شد که بدون تجهیزات صعود وفرود داشتیم !

درسته که مسیر زیبایی بود اما برای صعود بسیار طولانی و برای فرود در یک شب تاریک بسیار پر پیچ و خم و نا آشنا

روستای میریک هم اولین ماشینی که تعارف زد سوار شدیم و ساعت دو دقیقه مانده به 23 خونه بودیم و گوشه ی تلوزیون هم نوشته بود استقلال 1 استیل آذین 0

 

و اما امروز : عرض کنم خدمتتوون که هوا بسی بسی گرم در حد تیم ملی ، یه پیاده روی 10 دقیقه ای آنچنان تعرقی در بدن ما ایجاد کرده بود که پوست تنم از فوران این تعرق گل انداخته بود

رفتم بانک ، فاکتور mvm   رو قبول نکردن ، رفتم سرپرستی با کلی چک و چونه شوهر عمه و تلفنهای فینیگیل بالاخره اوکی دادن ، بعدش باز فینگیل که رفته بانک گیر دادن و دعوا مرافه راه اوفتاده

آهام نگفتم بهتون که قراره یه ماشین ژیگول کوچول موچول برا خودم بخرم هی بگازووونم و حالشو ببرم

با بابای هیراد هم که بعد سحر خوابشو می دیدم قرار کردیم (تو همون خواب) که اون خونه بخره و ماشین رو من بگیرم ، اینجوری نه مشکل پارکینگ داریم نه هر کی ساز خودشو میزنه و در مصرف سوخت در سال الگوی مصرف (خب قراره به زودی بی خیال اسبش بشه و تشریف بیارن ) صرفه جویی کرده ایم

فکر کن چه حرفا ، برم فاکتور پراید بگیرم بعد با نماینده گی ساخت و پاخت کنم و mvm  تحویل بگیرم فقط به این دلیل که آقایون بانکی از فرمت نامه خوششون نیامده و باید که مثل فرمت پراید براشون بیارم و این فرمت هم نماینده گی های بیرجند نمیزنن ! ( اگه فکر کردین من الان آسمون به ریسمون می بافم و شهر م رو جلوی شما سکه ی یه پول میکنم کور خوندین ، من شهرم رو دوست دارم و قراره با بابای هیراد با هم از اینجا بریم نه تنهایی ! )

ظهرم هم تو ماشین با جولیا یه عالمه غیبت کردیم و منم همین جا اعلام میکنم از رفتار زشت نارنجی بسیار ناراحت می باشم چون اولا رفته مسافرت بدون خداحافظی و حداقل از 4-3 روز قبل هم اعلام نکرده ، ثانیا میخواد عروس بشه بازم خبر نداده انگار ما ندید پدید هستیم میخوایم شوهرشو بقاپیم ! نمیدونه من خودم بابای هیراد دارم  دیشلمه که یه موی کله ی کچلشو با صدتا امسال مجنونهای عالم هم عوض نمیکنم (فکر کردی بابای هیراد کچله ؟! نخیر موفر فریه )

التبه نارنجی خانوم بعد یه هفته از مسافرت تشریف میارن و اونوقت دیگه هیچ دلیلی واسه بهانه آوردن ودروغ گفتن یا همون کتمان واقعیت وجود نداره چون حلقه ی توی دستشون و صورت اصلاح کرده اشون نمیتونه منکر واقعیت بشه حتی اگه خودش قسم جلاله بخوره که خبری نبوده و فقط با مامان وبابام رفتیم شمال !

الان مامان داره اصرار میکنه برا افطار ماکارونی درست کنم و منم بهش گفتم خسته ام حال ندارم نا ندارم جون ندارم تو که دیگه نمیخوای سحری بپزی پس افطاری خودت درست کن من میخوام بخوابم

در چشم باد رو دیدم و بسیار گریه کردم چون دلم یه جوری شد وقتی بیژن و لیلی داشتن خداحافظی میکردن ، یه چی هم به خدا گفتم که خصوصیه اصرار نکنید به شما نمیگم
  نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز بيست وهفتم:خداوندا در اين روز فضيلت ليلة القدر را نصيب من گردان وتمام امور وکارهاي مشکل را آسان کن وعذرهايم را بپذير ورز وگناهم را محو ونابود ساز اي روف ومهربان در حق صالحان.


 

گاهی بعضی حرفا تو ته ته دل آدم اونجایی که هیشکی نمیتونه پیداش کنه قایم میشن ، دفن میشن و ...

یه سری حرفا هست که آدم حتی نمیتونه به عزیزترین کسش بگه

حتی به محرمترین گوشی که تا به حال چشماش به خودشون دیدن

گاهی تو منتظر شنیدن یه حرف از لبایی هستی

گاهی بعد ِ یه صبوری چشم انتظار چیزی هستی

گاهی ............

فقط دلم میخواد گریه کنم ، چون تنها سلاح منه وقتی در مقابل مشکلات زمونه وآزمایشهای خدا که انگار فقط من یه دونه بنده ی گناهکار رو داره کم میارم

گاهی دلت هوس چیزی میکنه که : نبوده ، نیست و .... (شاید که نباشه)

پ.ن : فضولیت گل نمیکنه بدونی همسفرت کجای خطه ؟

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز بيست وششم:اي خدا در اين روز سعيم را در راه طاعتت بپذير وجزاي خير عطا فرما وگناهم را در اين روز ببخش و عملم را مقبول وعيبم را مستور گردان, اي بهترين شنواي صداي خلق.


پ.ن : بلاگفا صبحا تو اداره فیلتره بعدش عصرا تو خونه فیلتر نیست . اینجا سرعت خوبه باز نمی شه اونجا باز میشه سرعت افتضاحه

چی کارکنم من؟

  نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز بيست وپنجم:خداوندا مرا در اين روز محب دوستانت ودشمن دشمنانت قرار ده ودر راه روش به طريقه وسنت خاتم پيعمبرانت بدار اي عصمت بخش دلهاي پيغمبران.


آریان خان : مطمئن باش ادامه سفرنامه ام رو امشب انشالله تکمیل میکنم

هی آریان اگه فکر کردی من الان (ساعت 23:47) دقیقه میشینم سفرنامه تایپ میکنم ......

خو چیه می اووومدی مهمون داری میکردی تا من مطلب تازه تایپ میکردم خب


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز بيست وچهارم:خدايا در اين روز از تو درخواست مي کنم آنچه را که رضاي تو در اوست, وبه تو پناه مي برم از آنچه تو را پسند است, و از تو توفيق مي خواهم که دراين روز به فرمان تو باشم وهيچ نافرماني نکنم, اي عطا بخش سئوال کنندگان.


۱. سلام و ببخشید که بلاگفا دو روز هک بود و شما دلواپس شدین

۲. من الان باید برم باشگاه نمیرسم آپ بکنم

۳. امروز وقتی بعد دوروز پیش نویس کمیسیونی که شنبه در عین ذیق وقت تند تند تایپ کرده بودم که مثلا جلو بیفتم می بینم که فقط آیتم یک سیو شده . اگه فکر کردین حالم خوب بوده اشتباه کردین . حتی واسه خوش شدن حالم میخواستم که آلیس جون رو خفه کنم

۴. مشهدی ها در عین اینکه خیلی چیزاشون مقبول بیرجندی ها  نمی افتد اما آش شله قلمکارشون حرف نداره . اونقده امشب خوردم که نگو

۵. فردا منتظر یه آپ متفاوت باشید

  نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

 دعاي روز بيست وسوم:خدايا در اين روز مرا از گناهان پاکيزه گردان و از هر عيب پاک ساز ودلم را در آزمايش رتبه دلهاي اهل تقوي بخش, اي پذيرنده عذر لغزشهاي گناهکاران.


 

از باشگاه که برگشتم هنوزتو گیر ودار تعویض لباس بودم که یهو در خونه زنگ زدن ،  دائی جان با اهل و عیال اومدن به تاریک پُرسا ی  ِ جینگیل

هنوز نشسته ان  ،دختر دائی اومده اینجا و هی اصرار داره که عروسکاتو به من بده !

بگذریم

صبحی اینترنت اداره یهو قطع شد ، منم که درگیر کارام بودم ، کارتابلم بسی شلوغ بود و نیاز به پاکسازی داشت ، تازه اشم صورت جلسه کمیسیون هم که مونده بود، بعدشم ساعت نه رفتیم سر کار وتا ساعت یک بعد از ظهر وقت زیادی نبود که بخواد به اینترنت بازی بگذره

خونه هم که رسیدم مامان شیر برنج گذاشته بود واسه افطار و من ذوق آلود بودم

آهام یادم رفت بگم براتون صبحی کرفس خریدم و خیار سبز ، شیر هم که اداره دادن به ما ، با آلیس یه صندوق 4کیلویی انجیر رو هم نصف کرده بودیم ، خب این یعنی من با دستان پر رسیدم خونه !

رفتم تو اتاقم تا کمی استراحت کنم بعدش عصری برم بیرون ، اما جاتون خالی خوابم برد تا ساعت 18 !!!!!!

البته بعدش رفتم بیرون ولی به کارایی که باید برسم نرسیدم ، ا ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ  فضولی نکن دیگه ، یعنی من باید بگم میخواستم برم آرایشگاه  یه کارواش حسابی سر و صورتمون ُ بدیم ؟!

و اما اصل ماجرا : دیروز من لازانیا درست کردم ، اونم برای اولین بار ، و جاتون خالی خیلی خیلی خوشمزه هم شده بود ، بهتون پیشنهاد میکنم تو لازانیا از پنیر پیتزا استفاده نکنید چون چربی بیش اندازه اش باعث میشه دل و روده آدم بیاد جلو چشم ما

خلاصه سس سفید هم درست کردم و روشو پر سس کردم یه ورق آلمینیومی هم کشیدم روش ، یه نصف استکان آب تو ظرف پیرکس ریختم تا لازانیا نرم تر بشه ، چند تا سوراخ هم ورق فویل رو کردم

به خانوم کوچولو میگم 20 دقیقه دیگه این ورق فویل رو بردار تا روی غذا هم طلایی بشه من برم یه دوش بگیرم بیام

چشمتون روز بد نبینه ، انگار هنوز 15 دقیقه هم نشده بوده که یهو صدای انفجار مهیبی دل مامانی رو میلرزونه

بووووووووووووووووومب

بله دیگه ، شیشه دوجداره فر میترکه ، شانس اوردم که غذا رو کش داشته وگرنه میشدیم آش نخورده دهن سوخته

سر افطاری پسر شجاع سربه سرمان میذاشت و بعدش هم گفت که حوصله ندارین چون شیشه فر شکسته ؟

گفتم مامان یه لازانیا حدود 70 برات خرج برداشته اگه همه مونو افطار دعوت پیتزا میکردی میرفتیم بیرون فکر کنم به صرفه تر بود!

همه خندیدن

خانوم کوچولو میگه ما دیگه به این اتفاقا عادت کردیم ، هر چند وقت یک بار یه ماجرایی برامون پیش میاد!

فینگیل میگه تازه دم غروبی باز آمپر ماشین چسبیده به ته ! و ماشین جوش آورده ، که اگه مهران نمی بو د و سریع با آفتابه آب به داد 206 نمیرسید و هواگیری نمیکرد دوباره یه واشر سر سیلندر دیگه فـِـرت

به مامان میگم یه جورایی یه چیزی یه ماجرایی .... بیا یه گوسفند قربونی کنیم ، یه خونی بکنیم شاید اوضاع برگرده سر جای اولش

خدائیش از وقتی بابا فوت کرده اتفاق پشت اتفاق

از آب گرم کن گرفته تا سقف خونه تا ...... حالا هم که ماشین و گاز و معلوم نیست اتفاق بعدی چه می باشد !

پ.ن : با اینهمه لازانیا خیلی خوشمزه شده بود و از دفعه ی قبلی که خونه طلوع خورده بودم خیلی خیلی بیشتر به دهنم مزه کرده و یقینا ً همین 3-2 روز دیگه تو فر برقی درست خواهم کرد (( شاید اونم بترکه ))

  نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز بيست ودوم: خداوندا در اين روز درهاي فضل وکرمت را به روي من بگشا و برمن برکاتت را نازل فرما وبر موجبات رضا وخشنوديت موفقم بدار ودر وسط بهشتهايت مرا مسکن ده, اي پذيرنده دعاي پريشانان.


از ساعت ۱۰:۳۰ تا ساعت ۱۳:۰۵ تو اتاق معاونت بودم و مشغول دبیر کمیسیون بودن!

الان هم جونی واسه چشمای ِ ....ام نمونده که بخوام پست تازه بذارم

فقط بگم که میخوام واسه افطار لازانیا درست کنم دعا کنید خوشمزه بشه

  نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز بيستم:خداوندا در این روز درهای بهشتها را به روي من بگشا ودرهاي آتش دوزخ را ببند مرا توفيق تلاوت قرآن عطا فرما ، ای فروز آورنده وقار وسکينه بر دلهاي اهل ايمان.


 

اومدم فقط خبر رسانی کنم بزنم به چاک

دلتون بسوزه دارم به اتفاق پسمل عمه جومونگ تشریفمونو می بریم کوه واسه افطار ، هنوز که همنورد دیگه ای یافت نشده و فکر هم نمیکنم که یافت بشه

ولی حالا به دو سه تا دیگه هم تل میزنم ببینم چی میشه

التماس دعا

جای شما خالی ، دم افطاری تو طبیعت ، وسط بَرّ و بیابون

قاطی یه مشت آدم که معلوم نیست از چه جنسی هستن، آخه خیلی وقته باهاشون کوه نرفتم انگاری غریبه شدن ، نه من غریبه شدم ، من دور شدم

سالی یه بار با تیم شب میرم کوه اونم فقط ماه رمضون و واسه افطار

نمیخوام خیلی آرمانی فکر کنم و بگم اون بالا ها آدم به خدا نزدیک تره و...

یعنی واقیعتش پیچهای آخر گدار زرد آدم به .... خوردن می افته ، اونقده سرفه میکنی و عرق میریزی وهس هس میکنی که یه جاهایی وسوسه میشی روزه اتو باز کنی !

ولی موقع برگشتنش خیلی جالبه ، چراغای شهر از اون دورها پیداست ، حال و هوای قشنگی داره دیگه نه گشنه ای نه تشنه

همه تیم یه جورایی سرحال میزنن و سرخوش میزنن

پیشی ، ثریا ، هایدی که گفتن نمیایم !

بی خیال آقا میرزا که هست و این یعنی تیم سر پاست و بقیه ماجرا هم زیاد مهم نیست

اینم از سحر  و بهناز که جواب ندادن وسمیه که شماره اشو واگذار کرده

من برم یه بطری آب بذارم فریزر یخ بزنه ، کمی شربت درست کنم ، نون پنیر و کیک

دوتا آبمیوه هم واسه خودم و جومونگ بخرم وکمی قاقالی لی

جای دوستان وب لاگی خالی که میدونم حداقل یه بار اگه بهشون رو بزنم و بگم میخوام که هم نوردمون بشین و افطار هم نمکمون ، رومو زمین نمی ندازن

این دوستان همشهری که دریغ ودرد !

البته معمولا و دقیقا همون روزی که من بهشون زنگ میزنم ومیخوام که همراه بشن ، کار دارن

به اقلیما هم مدتهاست قسم خوردم واسه کارایی که حداقل منو سرذوق میاره بهش زنگ نزنم و رو نندازم چون دلیل خودشو داره

وقتی میگم تنهام هیشکی باور نمیکنه ......

دلم واسه جودی تنگ شده واسه روزایی که با هم بودیم واسه خوشی هامون واسه گردش رفتنهامون

بیشتر کافی شاپها و بستنی فروشی های شهر رو با هم افتتاح کردیم ، بیشتر خیابوناشو ....

حالا اون تو شلوغی و هیاهوی تهران گم شده و من تو سکوت و آرامش بیرجند....

حالا به نظر شما من حق ندارم با اصرار از خدا حضور بابای هیراد رو بخوام؟

دروغ چرا !

دیشب فقط جوشن کبیر بود و کمی قران و 500 بار سوره ی قدر

نه حرفی نه ناله ای نه التماسی !.

حس کردم که گاهی اصرار زیادی خوب نیست ، خودش هر کار دلش بخواد میکنه دیگه ،چرا من باید 10 سال فقط حضور یه دوست رو ازش بخوام واون 10 سال هست که منو تنها رها کرده

نیای بگی ناشکری ، که همچین بزنم تو پوزت که 100 بری اونور تر !

من واسه خاطر همه ی نعمتهاش که به چشم میاد ونمیاد شاکر بودم و هستم ، بحث اصلا این حرفا نیست ، قصه لجاجت خدا والتماس من چیز دیگه ایه

من فقط ازش یه دوست خواستم که رفیق گرمابه و گلستانم باشه ، همین !

یکی که صبحا با هم بریم پیاده روی ، عصرا بریم خرید، غذاهای جورواجور رو بپزیم ، سبزی پاک کنیم ، بخندیم ، غیبت کنیم ، وقت غصه ها بغل باشیم واسه همدیگه .....

اینهمه بنده داره ، گیر داده به من ِ گناهکار که منو به عنوان دوست خودش انتخاب کرده !

از این بحثهای رمانیتک فلسفی خوشم نمیاد

ولش کن من برم کوله امو بچینم و برم خوش باشم یه امشب رو

به قول آقای دکتر داری خودتو گول میزنی دختر ..... ، تو هم اینجوری فکر کن

 

فرق است میان آنکه یارش در بـَـر            با آنکه دو چشم انتظارش بر د َر

  نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز نوزدهم:خدایا در این روز بهره مرا از برکاتش وافر گردان و راهم را به سوي خيراتش سهل وآسان ساز واز حسنات مقبول آن مرا محروم مسازای راهنمای به سوي دين حق وحقيقت آشکار.


جینگولانه

ساعت 14 به وقت بیرجند ! ، اتوبوس تهران – بیرجند ، 5 عدد آش خور که راهی استان تبریز ، شهرستان تبریز  ، سپاه پاسداران تبریز می باشند

به همین ساده گی ، به همین غمگولانه گی جینگیل مونو فرستادیم رفت پی ِ کارش

زندگی همینه برادر من ، راه رفتنی رو باید که بری و گرنه می برنت با زور د َ گ َ نَ ک

ظهری رفته بود کچل کرده بود ، با اون ابرو های اصلاح شده همچین ماه شده بود که نگو و نپرس

نه قربونت ما از اون آدما نیستیم که وقتی طرف (دور از جون) نیست عزیز بشه ،نخیر

همین سر راه رفتنی ، سپرده هوای گوشی مو داشته باش هر سه 4-3 روزی بزنش توی شارژ ، مسیجامو نمیخونی ، تلفن هامو جواب نمیدی ، میخوام ببینم کدوم یکی از این جماعت زید معرفتشونو زیادتر  ِ!

منم شرط کردم که اگه اون سه تا فیلم که زیرنویس داره رو از حالت مخفی در بیاری تا من بتونم ببینم به روی چشم و گرنه که اصلا اصلا امانت دار خوبی نخواهم بود و هی مسیجاتُ میخونم !

اونم گفت باشه خب کامی رو روشن کن برات بیارمش

اسامی فیلمها :

1.                                                                      Good Luck Chuck (2007)

2.                                                                      SHE'S THE MAN

3.                                                                      Fast & Furious4( 2009)

ما اینیم دیگه ، دنیای معامله است اونم از نوع پایا پای

خب داداشی مون که رفت ، یکی نیست به مابگه از فردا باکی همش بزنید تو سر و کله هم و خونه رو از سوت و کوری دربیارین و صدای مامان و فینگیل رو در بیارین و هی کتک کاری و فحش و .... (فکر کردین چی ؟که من بی ادبم ، نچ !!! مثلا من به جینگیل میگم کدو تنبل  ، اونم به من میگه تـُـشله ) بعضی وقتا هم من میگم دراز بی عقل اونم میگه ننه نقلی)

بله دیگه مامانمون ما رو خوب تربیت کرده فحش که بلد نیستیم ولی چنگ و چنگول کاری خوب بلدیم

الان مثلا من غمگولانه هستم !

20هزار گذاشتم کف دستش گفتم میری تو راه لازمت میشه ، یه کیک با کمک خانوم کوچولو درست کردیم براش ، ساندویچ واسه افطار و میوه و آجیل و بیسکویت

حسابی بُـرار رمون رو تحویل گرفتیم یه وقت خدای نکرده هنوز پاشو از ترمینال بیرجند بیرون نذاشته احساس غربت و بی کسی نکنه

بچه یتیم بودن هم برا خودش غصه ها داره ، یادش بخیر فینگیل که میخواست بره من و مامان وبابا و مجید و حسن ومهران و رفتیم ترمینال ،اونجا دوستای فینگیل کلی بوس و بغل و جک و شیطنت ، با فاصله 8ماه اول مجید تصادف کرد و فوت کرد بعدش بابا

الان فقط با جینگیل مامان رفت و فینگیل و پسر شجاع

فکر کن اگه بابا بود با کی این ور واون ور زدن حتما شرایط رو طوری ردیف میکرد که جینگیل بعد ِ آموزشی توی یکی از اداره ها امریه بگیره ، اما حالا ما که دستمون به جایی بند نیست ، کسی که سفارش ما رو نمیکنه ، بازم مرام عمو که چند شب پیش رفته در خونه انریکو تا به باباش بگه ببینه جناب سرهنگ میتونه کاری بکنه یا نه ، که اون بنده خدا هم گفته واسه آموزشی که راهی نیست  ، بره برگرده انشالله ببینیم چه میشه کرد

یه کمی دلم گرفته دوست دارم با خودم تنها باشم ، آخه میدونید وقتی من نیستم سکوت خونه جینگیل

 رو آزار میده و وقتی اون نیست سکوت خونه منو

گفتم که من از الان تا دو ماه دیگه فکر نکنم با کسی دعوام بشه

داداشی انشالله سفرت بی خطر ، زود زود برگردی و صد البته از خدا میخوام لطفی بکنه وبشه که بیای یزد ،ا ینجوری نزدیکتری و دلواپسی های ما کمتر 

  نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز نوزدهم:خدایا در این روز بهره مرا از برکاتش وافر گردان وراهم را به سوي خيراتش هل وآسان ساز واز حسنات مقبول آن مرا محروم مسازای راهنمای به سوي دين حق وحقيقت آشکار.


پ.ن: تو خونه فرصت میشه انشالله آپ می کنم

 ها ها هر کی فکر کرده من بعد دیدن ۲۸ دی وی دی حالا که رسیدم به دی وی دی ۲۹ یعنی ۳قسمت آخر سریال خانه داران سر سخت و می بینم که زیر نویس فرت  میشینم یه پست جینگل مستون می نویسم کور خوندین

گفته باشم با این اعصاب خرابی که من دارم الان هیشکی دور و بر من نپلکه که .... تیر تَ پر میشه

  نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز هيجدهم:خداوندا مرا در این روز براي برکات سحرها بيدار ومتنبه ساز ودلم را به روشني انوار سحر منوّر گردان و تمام اعضاء وجوارهم را برای آثار وبرکات اين روز مسخّر فرما به حق نور جمال خود اي روشني بخش دلها عارفان ..


همسفرای گلم . دوستای خوبم و همه ی اونایی که ارادت دارن اما ناپیدا هستن و بی رد پا این شبا التماس دعای مخصوص دارم

 

در سینه ات نهنگی می تپد!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...

بگذریم ...دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.

و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد! " عرفان‌ نظرآهاري‌"

پ.ن : تکتم = عربی :نام چاه زم زم - نام مادر امام رضا(ع) - اصرار در كتمان - پنهان كاري زيادي - بيشتر در امور مربوط به بانوان به كار برده مي شود

  نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز هفدهم:ای خدا مرا در ای روز به اعمال صالحه راهنمايي کن وحاجتها و آرزوهايم را بر آورده ساز اي کسي که نيازمند به شرح وسئوال بندگان نيستي, اي خدايي که ناگفته به حاجات وبه سرائر خلق آگاهي بر محمد و آل اطهار او درود فرست.


با عرض پوزش امروز حس نوشتنمون نمیاد

  نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعاي روز شانزدهم:خدايا در اين روز مرا به موافقت " اعمال وافکار" نيکان عالم موفق بدار واز رفاقت اشرار جهان دور گردان و مرا در اين بهشت دارالقرار به رحمتت منزل ده , به حقّ الهّيت ومعبوديت اي خداي عالميان.


دیشب خونه فهیم دعوت بودم ، خونه همنوردی که نقش دخمل منو داشت و من مامانش بودم ! یه سفره کوچیک 5نفره برای من و غزل و باجناقها

یادش بخیر قدیما که پای به کوهمون زیاد بود ، تو مسیر شوهر فهیم  صدام میزد خانم .... یه بار میگفتم بله دوبار میگفتم بله دفعه سوم به بعد میگفتم کوفت مرگ چته اینقده صدام میزنی ، چی میخوای؟

غافل از اینکه یه روزی این پسمل توپولو قراره بشه داماد ِ مامان غوله

دخمل جان بابت افطاری و پذیرایی دلچسب شما و شب به یادماندنی ئی که برای مادرت رقم زدی بسیار بسیار سپاسگذارم


دیشب داشتم به سوسانو فکر میکردم ،من هنوز تو فکر اون حلقه زرد رنگی هستم که جومونگ به سوسانو داد به نشان عشق ، همون که بانو یوها وقتی فهمید پسملش عاشیق شده بهش داد تا به عشقولانه اش بده ؟

شما اونو دست سوسانو دیدین بعد از ازدواج؟

با اینکه اصلا اصلا از قیافه سوسانو خوشم نمیاد به دلیل اینکه ماست خیار رو وقتی ادم میخوره بهش یه حس خنکی که دست میده اما وقتی به این بانو نگاه میکنی هیچ حسی بهت دست نمیده (لابد به خاطر اینکه ما هم مثل ایشان بانو می باشیم و خب هم نیستیم)

اما وقتی فهمید جومونگ مرده واسه اینکه این حقارت رو به جون نخره و بانوی  دوم دربار نباشه و تسو رو هم جز جیگر بده رفت خودش به برادر اوته پیشنهاد ازدواج داد و شد تک بانوی خونه .

حالا هم با همه ی عشقی که تو وجودش نسبت به جومونگ موج میزنه اما بازم حاضر نیست حقارت بانوی دوم بودن رو به جون بخره و آینده فرزندانش رو بهانه کرده و بار و بندیل رو داره می بنده تا به سرزمینهای جنوبی کوچ کنه

خلاصه اش اینکه هیبت و جنم این بانو منو کشته ، خیلی خوشم اومد که یه آدم اینقده عزت نفس داشته باشه وبرا خودش احترام قائل باشه !

حالا ما تو مراسم عروسی پسر دوست پدر مرحوممان ، پشت پاکت هدیه (همون وجه ناقابلی که به عنوان پیشکش برده بودیم ) نوشته بودم از طرف خانواده ی آقای ..... ،که مادر و خواهر گرامی بسی به ما خندیدن و گفتن که تو چقده از خودت داری و برا خودت احترام میذاری

منم گفتم که همینه که هست ، عمرا که پاکت رو پاره کنم و دوباره بدون عنوان " آقای "تقدیم کنمش

مثلا میگم من هر کی گوشی شو میده که بیا اسم و شماره تو توش سیو کن، منم با اسم " تکتم جون " سیو میکنم

همینه که هست !

به خودتون احترام بذارین و نذارین حرمتتون شکسته بشه .

 

(( خانومایی که تازه ازدواج کردن یادشون باشه که اگه تو خونه ی مادر شوهر مثل یه کلفت بشوری و بسابی از عروسی می افتی و همه به چشم یه نوکر بی جیره مواجب بهت نگاه میکنن

تو رو خدا نگو محبت میاره و آدم میتونه اینجوری خودشو تو دلشون جا کنه که میگم  اینا همه اش چرنده !

نگفتم که بشین مثل برج زهر مار ، نه ، منظورم اینه که زیادی تحویل نگیر حتی کمتر از حد میانه ، بذار وقتی کاری میکنی به چشم بیاد و خدمت تو رو لطف ببینن نه که اونقده بلانسبت حمالی بکن که دیگه براشون حکم وظیفه داشته باشه و اگه یه وقتی خدای نکرده مریض احوال بودی و نتونستی کاری بکنی دو قورت و نیمشون بالا باشه

با احترام ننه عروس))


پست قبلی رو دوستان تقاضا کردن به صورت یه بازی وب لاگی طراحی کنم و یه عده که دلم میخواد رو دعوت کنم به این بازی

اگه شما مثل بازی های کامپیوتری سه تا جون داشتین ، باهاشون چی کار میکردین؟

دعوت شده گان : برادر آریان ؛ برادر سعید ؛ پسر خاله ؛ برادر هادی ، خواهر آوامین؛ خواهر نیلوفر و خواهر آلیس

  نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز پانزدهم :خدایا در این روز طاعت بندگان خاشع وخاضع نصیب من گردان و شرح صدر مردان فروتن خدا ترس را به من عطا فرما ، به حق امان بخشی خود ای ایمنی دلهای ترسان .


همسفر اوقور بخیر . خسته نباشی به نیمه رسیدیم بند کفشاتو باز کن پاهاتو بذار تو آب و از خنکاش لذت ببر...


چند شبه دارم یه کتاب میخونم : "ها کردن" (هنوز لبخند شوکو وقتی کتاب رو نشونش دادم یادمه !)

یه چیزی توش گفته منو کنجکاو کرده و پرسش گر!

میگما اگه مثل بازیهای کامپیوتری که کنارش نوشته : سه جون دیگه هنوز دارین و میتونید به نبرد ، بازی و ... ادامه بدید

شما اگه باشین با این سه تا جون چه میکنید؟!

آقای توی داستان اون کتاب واسه خودش ایده های جالبی داشت منم دارم:

جون 1 : میفرستادمش 24 ساعته تو اداره باشه تا همه ی کارای عقب مونده و همه ی خورده فرمایشهای رئیس بزرگ و کوچیک و نوچه و... هاشونو بی جواب نذاره و آخر سال بشم کارمند نمونه

جون 2 : میذاشتمش تو خونه ، ور دل مامان جون تا بشوره و بسابه و بروبه و آفتاب مهتاب ندیده هم باشه و به اولین خاستگار بی چک و چونه بگه بله  و دوسال بعد هم با بچه به بغل بیاد احوال پرسی و عید دیدنی مامان بزرگ

جون 3 : کوله پشتی مو پر میکرد از 3-2 مانتو شلوار ، 3-2  لباس راحتی ، دو جفت کفش ، قرآن و سجاده و چادر و مفاتیح ، حافظ و صالحی و شاملو و یه رمان بلند قدیمی ، روسری و لوازم آرایشی ، کیف و عابر بانک ؛  تدی و هیراد وخیال خوش! کیسه خواب و آذوقه سفر و لوازم مورد نیاز واسه یه خانه به دوش

بند کفشامو محکم می بستم ، یه راست میرفتم آژانس هواپیمایی پرتو یه بلیط به پایتخت میگرفت و 5/1 ساعت دیگه تو هیاهوی کلان شهر ایران خودمو گم میکردم ، بعدش شاید میرفتم ترمینال ، از اونجا میرفتم ساحل چمخانه کمی یاد هلیا و مرحوم نادر ابراهیمی میکردم و بعدشم همینجور پای پیاده می رفتم و میرفتم و میرفتم ، اونقده که گم بشم که دیگه پیدا نباشم ، مال خودم باشم و مال خودم

پ.ن :

 ۱.جون 3 رو وقتی میخوام که تو هم جون 3 داشته باشی

۲. شما اگه سه تا جون داشتی چه میکردی؟

 

  نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز چهاردهم :خدایا در این روز مرا به لغزشهایم مؤاخذه مفرما وعذر خبط وخطایم بپذیر ومرا هدف تیرها وآفتهای عالم قرار مده به حق عزت وجلالت ای عزت بخش اهل اسلام .


خانه داران سرسخت(1) :

سخت نیست

مادری  که بیرون خونه کار میکنه رو راحت می تونین شناسایی کنید

-          که با عجله لباساش رومی پوشه (لینت)

-          صبحانه اش رو تو راه میخوره

-          موقع راننده گی آرایش میکنه

اما مطمئن ترین راه اینه

برای فهمیدن اینکه یه مادر بیرون خونه کار میکنه یا نه

-          دنبال بچه بگردید

(بچه ای که در بدترین موقعیت مریض میشه)

-          ولی قبلا  که مریض میشدم منو تنها نمیذاشتی (ام.جی)

بله سخت نیست : فهمیدن اینکه مادری بیرون خونه کار میکنه یا نه

  • دنبال اون زن بگردید که هر روز صبح از خونه میاد بیرون واحساس گناه میکنه(سوزان)

 

نمیدونم سریال عبور از پائیز رو نگاه میکنید یا نه ، نمیدونم امیر آقایی رو میشناسید یا نه ، یادتون هست سریال خاک سرخ به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا رو یا نه ، یه سریال که خیلی از جوایز اون سال جشنواره صدا و سیما رو به خودش اختصاص داد و من چقدر حرصم در اومد و غر غر زدم که چرا ؟ و خوب یادمه اقلیما که عشق حاتمی کیا بود به من طعنه زد که چون سریال محبوب تو ( تفنگ سرپر) هیچی جایزه نگرفته "حقا و انصافا کاری که برای این سریال شده بود برای خاک سرخ نشده بود" داری غر میزنی؟

پیروزی و شادمانی تو صداش موج میزد ، خیلی حرصم گرفت ، مجری برنامه " رضا رشید پور " بود؛ مجری مورد علاقه ی من (اونم به دلیل شباهت بیش از اندازه اش...)

وقتی امیر اقایی در نقش شوهر خواهر لیلا اومد رو صحنه ، رشید پور گفت شاعر گرامی!، نمایشگاه کتاب – شهریور 82 من یه دونه کتاب از امیر آقایی خریدم :

آسمان ابر دارد ،

من ندارم.

خوشید دارد،

من ندارم.

ماه دارد باهزار هزار ستاره ،

من ندارم.

کوه دار ودریا،

من ندارم.

اما آسمان کاغذ ندارد

قلم ندارد

و حتا شوری برای شعر گفتن، اما من دارم.

همین خیال ِ کودکانه کافیست

برای یک عمر زیستن.

بماند که رشید پور آخر شعر رو به صلاحدید خودش عوض کرده بود !

سریال اولین شب آرامش رو یادتون هست ؟ نوشین (یکتا ناصر) شخصیت مورد علاقه ی من تو اون سریال ،  علیرضا پسر خودخواه مغرور از خود راضی که هنوز که هنوز اگه جایی در حد یه سکانس کوچیک هم بازی کنه باز انزجار من دوباره زنده میشه و آذر(مریم مقدس ) دختر لوس نفهم و بی مزه

من شیفته ی تلاش نوشین بودم ، به آب و آتیش زدن هاش ، علاقه اش ، عشقش که کفه ی ترازو رو با اونهمه ثروت باز هم سنگین تر میکرد

و پیمان ، جناب سرگرد ِ سریال بی گناهان و امیر  ِ سریال هر شب ماه رمضان 1388 شبکه دو

اووووووووووووه صدای جیغ دختر همسایه میاد که داره از داداشش کتک میخوره ومامانش رو صدا میزنه!

 

خانه داران سرسخت(2) :

غروب که میشه

بعد از یه روز خسته کننده سر کار

مردم خسته بر میگردن به خونه هاشون

بعضی ها حیوان وفادارشون منتظرشونه (باب)

بعضی ها با یه مارتینی خسته گی شون در میره (تام)

بعضی هم با غذایی که روی میز حاضره(اورسون)

و بعضی ها هم خسته از یه روز کاری برمیگردند برای روبرو شدن با صحنه های شگفت انگیز(سوزان)

 

نمیدونم اصلا اینا رو چرا نوشتم ، شاید چون دلم هوس کرده بود سری به کتابخونه ام بزنم ، شایدم......

دیشب وقتی امیر نشسته بود کنار رضا و داشت بهش میگفت اولین آجرهایی که گذاشته میشن تا یه دیوار بین عشق و نفرت بسازن خیلی خنده دارن، یه دعوای مسخره ، یه دلخوری ساده ، یه موضوع پیش پا افتاده

اصلا حال خودمو نفهمیدم : که دلم میخواد این قسمت سریال رو دیده باشی یا ندیده باشی

یه قسمت دلم آرزو میکرد می دیدی و می فهمیدی که بعضی بهانه ها اینقده بچه گانه اند که نباید اصلا بهش توجه کرد ، یه قسمت دلم هم خدا خدا میکرد که نبینی تا برنده این بازی من باشم

گفتم بازی ..... وقتی یه زانتیا با یه پژو پارس مسابقه سرعت میده ، به نظرتون زانتیا برنده میشه ؟

اما اگه راننده زانتیا ناشی باشه چی؟ اگه راننده زانتیا غره بشه و دمی بخواد استراحت کنه چی؟

کفه ی ترازو این روزا عادلانه نیست ، هیچی سرجاش نیست ، سخته هم بخوای هم نخوای ، سخته از درد دندون رنچ بکشی و شبا ناله کنی اما دلت نیاد دندونت ُ بکشی !

گریه های امیر رو دوست نداشتم چون به قول نادرابراهیمی : یک مرد هیچ وقت عشق رو گدایی نمیکنه

حال مادری رو دارم که فرزندش زمین خورده ، دلش به رحم اومده گامی به عقب بر میداره تا دست کودکش رو بگیره بغلش کنه بوسش کنه نوازشش کنه و اشکاشو پاک کنه خاک تنش رو بتکونه ، اما یه لحظه قدماش سست میشه و به یاد می آره اگه امروز کمک کنه هیچ وقت کودکش بزرگ نخواهد شد.....

 

خانه داران سرسخت(3) :

بعد از طلوع خورشید

بعد از شبی خوش و خوابی  خوش تر

مردم همه به سر کارشون میرن (مایک)

هر کاری بتونن انجام میدن(سوزان)

برای یه زندگی بهتر برای خانواده اشون

برای اینکه بتونن چیزای خوب بخرن(کارلوس)

و دلیلی برای از خواب پا شدن داشته باشن(تام)

و وقتی کار خسته کننده تمام میشه

مردم دوباره بر میگردن خونه

بعد یه عده شروع میکنن به شمردن

شمردن اینکه چند روز دیگه تعطیلیه(دیو)

 

* مامانها وقتی بچه دار میشن  و وقتی درگیر تربیت و رتق و فتق امور فرزندانشون میشن ، فرصت نمیکنن تکنولوژی رو آموزش ببینند ، سی دی پلیر چطور روشن میشه ، ضبط چطور خاموش میشه و ......

منم وقتی روی یه چیزی تمرکز میکنم تقریباً حواسم از یه سری چیزا پرت میشه !

  نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز سیزدهم:خدایا در این روز مرا از پلیدی وکثافات هوای نفس وگناهان پاک ساز وبر حوادث خیر وشر وقضا ، قدرت صبر وتحمل عطا کن وبر تقوی وپرهیزگاری ومصاحبت نیکوکاران عالم موفق دار ، به یاری خود ای مایه شادی واطمینان خاطر مسکینان .


بیا بگو کجای مسیر هستی همسفر


شب شش (6)

فکر نکنید خدای نکرده من دیشب تو باشگاه چیزی تو ملاجم خورده ، یا مثل چلمنگها راه رفتم و با کله خوردم رو زمین ، یا با فینگیل آخرین کُشتی های شهریور 88 رو گرفتیم

من حالم بسی شگرف خوب است امروز ، فقط از سحر تا الان یه چیز ی مثل خوره افتاده به جونم که به درخواست دوستان احترام بذارم

یک سین : قلی جون!!(وجدانن یه اسمی بذاراینجا ما صدات کنیم! سخته خب هی بگم قله نشین جون قله نشین جون!)

...................

اوایل اسمم تکتم بود ، بعدش شدم آبی  ِ اهل ِ خرداد ، بعدترش شدم مامان غوله و یک کمی بی همنورد بودم و الان هم قله نشین

تکتم هستم چون  شناسنامه ام اینو میگه

آبی ِ اهل ِ خرداد هستم چون یک عدد آبی هستم که متولد خرداد هست

مامان غوله بودم چون بین بروبچ کوه سنم از همه بیشتر میزد (10-5 سال بزرگتر از همه اشون)

بی همنورد هستم چوون بابای هیراد هنوز شکسته گی ِ پای اسبش خوب نشده تا یک شب بارانی با اسب در باران بیاید

قله نشین هستم چون اوون بالاها خیلی قشنگه سکوت و زوزه ی باد و زمینی که زیر پای توئه و شهری که از دور دستها خیلی کم پیداست

در شهر ما یه رسمی هست که شب ششم کودک تازه متولد شده ، فامیل از بزرگ و کوچیک دور هم جمع میشن به رسم تبریک و  هدیه و سور تولد نوزاد تازه و .... ، و پس از خوردن شام و بگو بخندهای لازمه ، هر کسی یه پیشنهادی واسه اسم بچه میده (البته منظورم بزرگترا و پدر و مادر نوزاد) و اسامی رو میذارن لای قرآن و بزرگ فامیل بعد کلی صلوات و دعا یه دونه رو بر میداره و همون میشه اسم بچه

حالا ما هم خواستیم بعد n   روز که از عمر مبارکمون میگذره واسه خودمون شب شش بگیریم یه حالی به رفقا بدیم

هرکی هر اسمی دلش میخواد پیشنهاد بده اسمها رو میریزیم تو دوری (یعنی همون سینی) بعد چون این نوزاد الان 28 سالشه پس خودش میتونه مراسم قرعه کشی رو انجام بده

منتظر کامنتهای محبت آمیزتون هستم ، این شانس همین یک بار نصیب شما شده پس بشتابید بشتابید .....

  نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز دوازدهم :خدایا در این روز مرا به زیور ستر وعفت نفس بیارای وبه جامه قناعت وکفاف بپوشان وبه کار عدل وانصاف بدار واز هر چه ترسانم مرا ایمن ساز به نگهبانی خود ای نگهدار وعصمت بخش خدا ترسان عالم .


پیوس :

الان دلم یه مسابقه فوتبال بسیاربسیارحساس میخواد در حد فینال جام باشگاههای آسیا بین دو تیم :

استقلال و جوبیلو ایواتا

که استقلال ببره و حسرت ده سال و اندی ِ من برطرف بشه

دلم میخواد با گل زدن استقلالی ها جیغ بزنم بالا پائین بپرم و کلی هم برای جینگیل از خودم  در کنم و با فینگیل و پسرشجاع صحنه های منتخب رو هی وهی برای هم تعریف بکنیم

پ.ن: پیوس در لهجه ی شیرین بیرجندی معادل واژه ی "ویار" در فرهنگ لغت عامه ی مردم ایران زمین می باشد


۱.دیشب همه اش سه ساعت ونیم خوابیدم . بعد از سحر هم داشتم کارای اداره رو انجام میدادم

۲. دیروز معاونت کمی منو سرزنش کرد که کارات رو هم تلنبار شده

۳. از صبح میخواستم کارای عقب مونده رو انجام بدم اما ارباب رجوع پشت ارباب رجوع

۴.هنوز حقوق مرداد منو نریختن

۵.دیشب واسه ۴۳ فقره انسان تدارک افطاری دیدیم و از ۳۶ مهمان پذیرایی به عمل آمد

۶.دارم از سردرد دیوانه میشم

۷.لطفا منو عفو بفرمایید به خاطر حضور کم رنگ امروزم

  نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز یازدهم :خداوندا در این روز احسان و نیکویی را محبوب من وفسق ومعاصی را ناپسند من قرار ده ودر این روز خشم وآتش قهرت را به من حرام گردان به یاری خود ای فریاد رس فریاد رسان .


اگه میخوای بدونی همسفرت کجای جاده است اینجا کلیک کن 


مصائب خانه ی پدری

 

دیروز عصر نارنجی از اداره اومد خونه ما، چون کلید در ورودی آپارتمانشونو نداشت و نمیخواست که با زدن زنگ طبقه پائین همسایه ی روزه دارش رو بدخواب بکنه ، میخواست تا قبل افطار بمونه اداره که با اصرار من هر دو راهی خونه ی پدری شدیم

ساعت حوالی 18:15 نارنجی رفت و منم واسه تدارک افطاری و صد البته کمک به مادر گرامی راهی آشپزخونه شدم ، خبری از طبخ افطاری نبود الحمدلله (آخه من تو رژیم هستم اما نمیشه که غذای خوشمزه سر سفره باشه و من ناخونک نزنم!) تصمیم گرفتم کمی ماست – خیار درست کنم واسه خودم و در حال شور و مشورت با برادران گرامی بودم که آیا اُملت میخورین تا واسه اتون بپخم ! و اونا هم گفتن نمیخوریم که یهو در خونه یکی ترمز گرفت و یکی زنگ رو به صدا در آورد ، رفتم رو کپسول گاز و تو کوچه رو یواشکی نگاه کردم (مامان میگه دختر ندیدم از دیوارراست بالا بره !) گفتم اوه نفت آوردن ، مامان رفت فینگیل رو بیدارکنه تا بره رو پشت بوم و جینگیل هم رفت 206 رو جابجا کنه و من همچنان در تدارک افطار بودم ، یه دونه تیل (گرمک) رو کابینت بود که اگه دیر میجنبیدم کپک میزد ، شستمش قطعه قطعه کردم و ریختم تو مخلوط کن 6قاشق شکر بهش اضافه کردم ، دو پاکت شیر رو ریختم تو قابلمه تا قبل اینکه ترش بشه گرم کنم و ماست مایه بزنه مامانی

اضافه کردن ادویه به ظرف ماست و گلاب و شکر اضافی به پارچ مخلوط کن رو هم حواله کردم به بعد از صدای الله اکبر که دیگه روزه نباشیم

500لیتر نفت ریختن تو تانکری که تهش هنوز شاید 100 لیتر بود ، جینگیل مشغول طبخ سوسیس – تخم مرغ شد و فینگیل هم نمیدونم چه میکرد! منم رفتم با فهیم برنامه افطاری شنبه شب که خونه اشون دعوت بودم رو هماهنگ کنم ، یهو در خونه زنگ زدن ، فکر کردم همسایه نون داغ یا اونیکی یه خوردنی آورده واسه امون ، اما نخیر بلوایی تو کوچه به پا بود و در طرفه العینی دیدم جینگیل مشغول بروبیا شده....

نگو تانکر وقت گیر آورده بعد از سوخت گیری ! (سعید آقا نخند لطفا منظور نداشتم) سولاخ شده و هویجور مثل شیر آب که تا نیمه باز باشه ازش نفت می آمد بیرون ، همسایه هم فکر کردن رو پشت بوم خونه ما چاه نفت پیدا شده لابد که جمع شده بودن تو کوچه و بر و بر نگاه میکردن

من پیشنهاد دادم که هرچی دبه (بانکه) خالی تو خونه هست و همسایه هم دارن بگیریم و پر کنیم تا حداقل بقیه پولی که بابت نفت دادیم حیف و میل نشه

شیلینگ آب رو وصل کردم به لوله تانکر و مشغول پر کردن ظروف اهدایی همسایه ها و ظروف روز مبادا ی خودمون شدیم

ربنا گفتن ، اذون دادن ولی کماکان اهل خونه مشغول نفت کشی بودن از چاه نفت بالا پشت بوم!

چایی دم کردم ، نون تیلیت کردم، یه لیوان شربت خاکشیر و یه برش از کیکی که دیروز پخته بودم رو خوردم و مشغول خوردن ماست – خیار شدم

بعدش مامان رو صدا کردم و گفتم تو بیا افطار کن این دوتا پسمل نفتی شده ات هستن لزومی نداره تو دیگه اونجا باشی سر پا با این آرتروز زانوهات

سریال مزخرف پنجمین خورشید دیگه شروع شده بود که کار بروبچ تمام شد ، منم سویچ ماشین رو برداشتم ، شال و کلاه کردم و عازم رفتن به باشگاه شدم ، همسایه اومده بود در خونه میگفت یه پیچ تو سوراخ تانکرکرده تا جلو نشتی رو بگیره ، و ما هم گفتیم ظرفای ما که پر شده و باقی مانده رو اگه میخواین بریزین تو تانکر خودتون والا بره تو جوب (بچه مایه داریم دیگه !)

من که اومدم بیرون صدای انفجاری در خانه رخ داده و همه گی پریدن به سمت حیاط ، نگو حباب یکی از لامپهای حیاط ترکیده و هر تیکه اش یه گوشه ای از حیاط ولو شده !

هنوز 10دقیقه نشده بود که سریال عبور از پائیز شروع نشده بود و منم تازه رسیده بودم که مامان به جینگیل میگه نگاه به قابلمه قورمه سبزی بنداز که اونم میگه خاموشه که ! و کاشف به عمل اومد گاز تمام شده ! و از اونجایی که انبردست رو من برده بودم تو زیر زمینی جهت لخت کردن سیم رادیو و دیگه بالا نیاورده بودم و همون جا توی کشو کابینت گذاشته بودم و جینگیل هم تنبلیش میشد اونهمه راه بره بیاردش و منم که کوچه علی چپ رو نگاه میکردم و انگار نه انگار ، مامان منتظر موند تا فینگیل بیاد خونه و کپسول رو تعویض کنه

خلاصه مطلب یه شب پر ماجرا داشتیم و هیچ اصلا نفهمیدم افطاری چی خوردم و تو سالن چه طوری ورزش کردم و صد البته با بوی نفتی که خونه و کوچه و حیاط رو عطر آگین کرده بود خواب دلپذیر داشتم و تازه اشم 15 دقیقه مونده به اذون صبح واسه سحر پا شدم و همچین تند تند سحری خوردم که الان شدم چیزی شبیه دل درد!

 

پ.ن خدایا مهربونی هاتو شکر ، محبتت رو شکر ، از اینکه هنوز بنده هایی که تو  خونه ی پدری داری  اونقده قابل هستن که بهشون توجه میکنی و اگه گاهی قدمی کج میذارن با عذابی بهشون یادآوری میکنی که داریم به خطا میریم ازت ممنووووووووووونم ، هزار هزار مرتبه تو را سپاس که ما را به حال خود رها نکرده ای ، تو خدای خوبی هستی و ما بنده های بد ، ازت میخوام خودت از سفره بذل وکرمت به ما وجدان بیدار و نفس رام و اراده ی پولادین بدی "آمین یا ارحم الراحمین"

 

  نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

 دعای روز دهم : خداوندا مرا در این روز از آنان که در تمام امور بر تو توکل کنند ونزد تو فوز وسعادت یابند واز مقربان درگاه تو باشند قرار ده ، به حق احسانت ای منتهای آرزوی طالبان .


به دلیل مسائل شخصی امروز اینترنت فرت

یه دوست به اسم آ بی حد بامداد یه صبح تابستونی واسه من چند تا که چه عرض کنم ۱۰ تا کامنت گذاشته هر کدوم از اون یکی بهتر و قشنگ تر (اگه بیرجند اومده باشین میدونید که بیرجندی جماعت به جالی کلمه خوب زیبا عالی و... همیشه از کلمه قشنگ استفاده میکنه . حتی اگه بخواد بگه شیرآب رو محکم ببند هم میگه لطفا شیر رو قشنگ ببند!)

امروز که رفته بودم وب لاگش تا جواب محبتشو بدم نطقم باز شد و این شد که می بینید:

آ بی حد : یه سلام متفاوت از یه آ بی حد که الان میدونه شما یه کوه نوردید
از یه آبی حد که پست "من و تو" پنجشنبه 17 خرداد1386 را خونده و حالش حسابی دگرگون شده...
از یه آب حد که جریان آلبالو دزدیای شما را خونده...
از یه آ بی حد که نمیدونه چرا شما از مادر غوله تبدل شدید به آبی اهل خرداد...
از یه آ بی حد که تعجب میکنه که چقدر شما در پستهای جدیدتون سنتون کمتر از پستهای سه چهار سال پیشتون میزنه...

قله نشین :رفتم ارشیو وب رو نگاه کردم
یاد گذشته اوفتادم
نمیدونم چرا گفتی بچه تر از قبل هستم!
کاش دلیلشو هم میگفتی!
اون روزا عاشق بودم و درگیر
این روزها فارق هستم و بی خیال
فرق است بین انکه یارش در بر با انکه دو چشم انتظارش بر در

خوندن دوباره اشون تنها به من گفت قله نشین گاهی چیزی می نگاری که همتا نداره!
عجب قلمی !
حتی ذره ای هم حسرت گذشته در دلم جرقه نزد
چون این روزها امید به اینده دارم
یا بالای بالا یا پائین پائین
از این سردرگمی که بهتره؟
گاهی هم میهراسم و چارچنگولی موقعیت اروم حال حاضر رو میچسبم که از دست نره
به هر حال ....
هنوز به ثبات خواسته نرسیدم
کوچیک نشدم بزرگتر شدم فقط فهمیدم همه ی چیزهایی که روزی ارزش بودن میتونن به چشم بر هم زدنی از دست برن
بدون اونکه ذره ای احساس رنجیده شدن بکنی
هر کسی غصه هایی داره و مال من بیشتر از بقیه نیست
اما خدا گفت به هر کس قد طاقتش میدم پس برای من همین قدر کفایت میکنه
اتفاقایی که این چند ساله افتاده از من چیزی ساخته که خودم گاهی نمیشناسمش
فقط ادامه میدم
گاهی بی وجدان گاهی نگران گاهی مهربان گاهی خشمگین گاهی...
به قول دکتر داری فرار میکنی!
اما از نظر من این دکتره هم خنگ میزد فرار از چی و برای چی
سرنوشت من همینه و من باید از بین بد وبدتر بد رو و از بین خوب و خوبتر خوبتر رو انتخاب کنم
تمام تلاشم رو میکنم که همه ی انتخابهام عالی باشه به زمونه و هیچ بنی بشری وا ندم
حتی گاهی عقلم مدیون دلم میشه و شرمنده اش که نمیتونه باب میلش رفتار کنه
ولی به هر حال میگذره
حال این سالهای من حال مسافری هست که با سختی و تلخی وشادی وشیرینی سفر میسازه تا به مقصد برسه ....
ایام به کام و التماس دعا...

 

  نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز نهم :ای خدا مرا نصیبی کامل از رحمت واسطه خود عطا فرما و به ادله و براهین روشن خود هدایت فرما و پیشانی مرا بگیر و به سوی رضا وخشنودی که جامع هر نعمت است سوق ده ، به حق دوستی ومحبتت ای آرزوی مشتاقان .


سفر نامه قله نشین *۷

شب شده بود و وقت خواب ، من و گل پری و مامان رفتیم تو اتاق البته من همون سر شب اولتیماتوم داده بودم که هرچقدر هم که هوا گرم باشه تو این اتاق از پنکه خبری نیست! هر کی میاد اینجا باید تحمل کنه اگر که گرمشه ! ، پنجره رو باز کردم و خوشبختانه اون دوسه روز که ما شمال بودیم هوا بسی خنک و متبوع بود و هیچ هم حال هوا به تابستون نمیخورد (هولا هولا)

صبح ساعت ده بود چشمامو باز کردم دیدم به به کلیه ملت خواب تشریف دارن ، پاورچین پاورچین رفتم تو هال داداشا ، آبجی و شوهرش ، پدرشوهر و مادر شوهر خواهرم تو هال خوابیده بودن وپنکه و کولر هم روشن و تا خر خر ه تو پتو بودن و صد البته از سرما گلوله شده بودن ، منم کولر رو خاموش کردم رفتم به امور واجب رسیدم (همون قضای حاجت دیگه) ، بعدش کتری روآب کردم بساط صبحانه رو چیدم و کم کمک ملت از خواب پاشدن ، خب حق داشتن روز قبل بسیار پرماجرا و پر دردسر بود واسه همه و درحین صحبت و گفتمان نوش جان نمودیم نون و پنیر رو

کمی بحث شد سر قضیه گم کردن همدیگه تو بابلسر و امیرکلا و با تدابیر امنیتی جمعیت نسوان که بی طرف بودن قضیه ختم به خیر شد

رفتیم دریا ، جاتون خالی چقده کیف داد این قسمت سفر ، از اونجایی که دریا کمی پر موج میزد و صد البته مکان مورد شنای خانوما به آقایون اختصاص یافته بود و گونی های حفاظ هم یا باد برده بود یا آب کنده بود یا هم خودشون کنده بودن ، نمیشد که با خیال راحت بری شنا ، در نتیجه گروپی خانواده گی رفتیم تو آب ، البته منهای مامانا که انگار میلی به آب و خیس شدن نداشتن ، آی آب پاشیدیم رو هم دیگه آی همدیگه رو هل دادیم و جیغ و ویغ و کل کل ، جینگیل منو بلند کرد مثل پهلونا یه چرخی داد و با کله فرود اومدم تو آب ، در مرحله ای از ماجرا وقتی پسر شجاع مشغول آفتاب گیری بودن همه گی به جونش اوفتادیم و خاکی و آبی ولجنیش کردیم وتازه اشم کمی کتک و مو کشیدن و ... که اونم از اونجایی بسی آدم دو دری هست با آخ آخ گفتن وپام در پیچ خورد و ننه من غریبم بازی از مهلکه نجات پیدا کرد

خیلی خوش گذشت و کیفولانه شدیم همه گی

ناهار از رستوران مجتمع ماهی پلو و جوجه کباب گرفتیم وخوردیم و خندیدیم و بعدشم استراحت و صد البته قبلش دوش و شست وشو

عصری هم بعد خوردن چای لباس پوشیدیم و رفتیم تا مایحتاج رزق و روزی رو بخریم و دوری در شهر ساری بزنیم و تازه اشم واسه ماشین سمند لاستیک بارز بگیریم

هی از این ور به اون ور تا بالاخره یه خیابونی واستادن و یه عده رفتن میوه بگیرن یه گروه رفتن نون بگیرن یه گروه رفتن لاستیک و یکی دیگه هم رفتن گوشت چرخی و من وگل پری هم رفتیم بستنی بخریم بخوریم چون بدجور در مذیقه بودیم این چند روزه

هویجور که مشغول لیس زدن و گفتمان بودیم یهو پدرپسر شجاع پشت سرمون سبز شد و خواست مثلا جای ماشینا رو بهمون بگه و ما هم که سرسفید دنبال پدر پسر شجاع راه افتادیم به سمت اونور خیابون تا از عابر بانک پول بگیریم و کمی پیاده گز کنیم و هوا بخوریم .

یه مغازه اونطرف میدون بود که با اینکه تاکسی تلفنی بود اما تو کار تجارت لاستیک بود کنارش نونوایی بود و من و گل پری رفتیم دوتا نون خریدیم

با کلی چک و چونه و ریش گرو گذاشتن قرار شد آقای تاکسی تلفنی ما رو ببره پیش نمایندگی و یه حلقه لاستیک بهمون بدن ، که باز با دخالت پسر شجاع کمی اوضاع گره خورد و دست آخر ما یه حلقه لاستیک با قیمت مناسب خریدیم

وقتی عناصر ذکور در حال خرید لاستیک بودن من از ماشین پیاده شدم رفتم توی یه سوپری کنار بیمارستان که شیر بگیرم واسه صبحانه خودم ، یه پسمل جوان در مغازه بودن و مشغول گفتمان تلفنی با گرل فرند گرامی ، یه دقه بعد با یک جمله ی عشقولانه ی مراقب خودت باش مراسم خداحافظی انجام شد و البته مراسم تور پهن کردن واسه من که یه بچه شهرستانی بودم و غریبی از لهجه ام داد میزد شروع

بچه کجایی ؟ با کی آمدی ؟ اینجا جایی واسه موندن داری و دوباره میای این سوپر و ....

منم مثل این گاگول ها جوابشو دادم تا حسابی طرف قند تو دلش آب بشه که به به یه هلو رسیده گیرش کرده آبدار میشه دولوپی خوردش اونم درد نمیاد بس خنگه و ساده !

منم هویجور خنگولانه از مغازه اومدم بیرون ، تو دلم غش غش به افکاری که الان تو ذهن پسمله دور میخوره بودم ، تو ماشین قضیه رو واسه گل پری گفتم و با هم خندیدیم و تازه اشم تاکید کردم ووووووای اگه بابای هیراد بفهمه میاد کله اشو میکنه

بعدش رفتیم یه بازارچه توی یه خیابونی که چون خیلی دیر رسیده بودیم داشت تعطیل میشد ، هر کسی یه چی میخرید و منم همه اش داشتم نقشه میکشیدم که برم اون میوه فروشیه و واسه خودم انگور بخرم ، خدائیش دچار کمبود ویتامین شده بودم این روزا از بی میوه گی !

یه عده بستنی خریدن یه عده یخ در بهشت ، منم یخ در بهشت با طعم طالبی ، خیلی خوشمزه بود شما هم یه بار امتحان کنید ضرر نداره

جینگیل مشغول طبخ سوسیس با تخم مرغ شد (داداشم تو این کار استاده و یه پا سر آشپز) و منم اصلا مهم نیست بقیه چی میخورن ماست موسیر خوردم !

وقت خواب رسیده بود و باید که میخوابیدیم ؛ باز هم با همون چیدمان شب قبل 

گنجشک لالا . مهتاب لالا .... شب بر همه خوش تا صبح فردا 

  نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز هشتم :خداوندا در این روز مرا ترحم به یتیمان و اطعام به گرسنگان و افشاء و انتشار سلام در مسلمانان و مصاحبت نیکان نصیب فرما ، به حق انعامت ای پناه آرزومندان عالم .


قراره با اقلیما بریم کیف بخریم و وسایل لازم واسه اتاق جدید بعدا میام خزعبلاتی که دیشب وقت خواب تو کله ام ووول میخورد رو براتون بگم

پ.ن : دیشب با نهایت ذوق و خجسته گی سر سفره افطار (خونه ی پدر پسر شجاع دعوت بودیم نگفته بودم؟ فک کنم گفته بودم) خلاصه سر سفره گفتم چون خودم مانتو سفید- استخونی خریدم از ساری اقلیما رو هم گفتم بیا این مانتو سفیده رو بخر که عین هم باشیم . اونم سردست سریع رفت تو مغازه و باچک و چونه خرید

جینگیل هم عدل اومد زد تو ذوقمون و گفت به فکر شوهر سفید باشید نه مانتو سفید 

میگن فکر نان کن که خربوزه آب است

مامان هم گفت گاهی آدم آب هم که میخوره شکمش سیر میشه جا واسه نون نمیمونه

منم چون خورده بود تو پوزم هیچی نگفتم و دو بشقاب آش نوش جان کردم بی حرف و حدیث

  نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز هفتم :خدایا مرا در این روز به روزه و اقامه نماز یاری کن و از لغزشها و گناهان دور ساز وذکر دائم که تمام روز به یاد تو باشم نصیبم فرما ، به حق توفیق بخشی خود ای رهنمای گمراهان عالم .


سلام و صبح جمعه ی همه گی بخیر

۱. دارم خانه داران سرسخت (همسران ناامید) قسمت دوم دی وی دی ۲۵ فصل پنجم رو نگاه میکنم

۲. اکانت اینترنت من تمام شده و با اکانت فینگیل کانکت شدم . الانه که از خواب بیدار بشه اونوقته که تیکه بزرگه ام گوشمه

۳. کار نقل و انتقال اتاقم دیگه آخراشه . فقط مونده خرید دو سه تیکه خرت و پرت و به سلامتی درست ودرمون نقل مکان میکنیم

۴. ماشالله بعضی همسفرا سرعتشون خیلی بالاست بابا دست مریضاد دمتون گرم

پ.ن : دیروز ساعت حدود یازده صبح این مطالب بالا رو تایپ کرده بودم و داشتم تو گوگل دنبال دعای تایپ شده روز هفتم میگشتم که بووووومب اینترنت قطع شدبه دلیل اتمام مقدار شارژ اکانت و نشد که مطالب سند بشه و الان و دور از چشم رئیس وب لاگمان را آپ دیت کردیم

  نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز ششم:خدایا مرا در این روز  به واسطه ارتکاب عصیانت خوار مساز وبه ضرب تازیانه قهرت کیفر مکن و از موجبات خشم و غضبت دور گردان ، به حق احسان ونعمتهای بیشمار تو به خلق ای منتهای آرزوی مشتاقان .


سخنی با همسفران گرامی :

قران کریم دارای چهار سوره است که سجده واجب داره وباقی سوره هایی که سجده دارن .سجده ها سهوی یا اختیاری هست که نیازی به سجده کردن نیست

و اما این چهار سوره : سوره مبارکه النجم . سوره مبارکه فصلت . سوره مبارکه العلق و سوره مبارکه سجده

بنا به نقل قول از امام جماعت اداره مون این چهار تا سوره خانومها در زمانی میتونن بخونن که در دوران سیکل ماهانه نیستن و گناه داره اگر که نماز ندارین این سوره ها رو بخونید

و ایضاْ در مورد ذکر سجده : همین که سر به سجده می برید کفایت میکنه و هر ذکری که گفتین "مثل ذکر سجده در نماز" اشکالی نداره


میرم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره

دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره

 فرنگی ها اصطلاحی دارند به نام "سول میت".همزاد ترجمه ی مناسبی نیست.اون "یک نفر" ازلی و ابدی،که یک نفر و فقط یک نفره برای هرکسی.معتقد نیستم بهش ولی میدونم که روح هر آدمی یه روزی آغشته میشه به یک نفر دیگری...به مرور...این آغشته شدن که اتفاق بیافته...بعدش دیگه هرجوری که بالا پایین بشی، گریزی نداری.البته بعضی ها هیچوقت آغشته نمیشن.و چه زندگی غم انگیزیه بدون آغشته شدن،بودن. 

فکر میکنم به اینکه تو زندگی ام مهم ترین مسئله چیه..!؟ خیلی روش فکر کردم...مهم ترین مساله چیزیه که وقتی نباشه نتونی تحمل کنی.... و وقتی باشه ارامش داری...

 

* تا دارم قانون وضع می کنم، اضافه کنم که هر آدمی حق مسلمش است - حتا مسلم تر از انرژی هسته ای، که هر از چندگاهی یک هویی از پشت بغل بشود و دست هایی بپیچند دورش و سری فرو برود توی گردن و موهایش با نفس های عمیق و حرف های مهربان. بع له.

 

شاید  وقتی این سه تا پست رو کامل بخونی بفهمی بهم ربط نداشته باشن اما سه تا چیز هستن که تو این سه چهار روزه ذهنم رو درگیرکردن ، واسه همین خواستم یه خاطره نقل کنم

شاید طولانی بشه ، میتونید نخونید این پست رو فقط فقط واسه خودم نوشتم که 10سال دیگه که هوس کردم آرشیو وب لاگم رو بخونم این لحظه برام زنده بشه "شرمنده"

دوسال پیش ، نه نه بذار از اولش بگم ، خرداد ماه سال 1385 که مصادف با سالروز تولد من بود مامان و بقیه اهل خونه یه عروسک خیلی خیلی خوشمل بهم هدیه دادن ، یه پسمل که اسمش هیراد بود و من هر وقت از خیابون رحیم آباد رد میشدم و گذرم به اسباب بازی فروشی سیروس می افتاد قدمهام آهسته میشد ، مکثی میکردم و مدتی به اون پسر نگاه میکردم ، خیلی دوستش داشتم و دلم میخواست کسی اونو به من هدیه بده ! ، که به مناسبت تولدم هیراد رو هدیه گرفتم ، پسمل نازی که شد هم آغوش تنهایی های من و همدم شبانه های من

یه شب خیلی دورتر ها پای منبر حاج آقا دهشَت نشسته بودم و ایشون میگفتن اگه یه بچه بد میشه ، ناهنجار میشه و ناصواب باید بگردیم تو سرگذشت والدینش ، حتی گذشته خیلی دورش ، گذشته ای که حتی شاید هنوز ازدواج نکرده باشه!

منم رو این حساب و اینکه بالاخره روزی میرسه که من مامان هیراد بشم تصمیم گرفتم مقدمه بچه مثبت بودن هیراد رو از همین الان بچینم ، شبای جمعه وقتی کمیل میخوندم یا میشنیدم از رادیو هیراد بغلم بود و حتی وقتایی که قرآن میخوندم ، باهاش درد دل میکردم تا در آینده سنگ صبور مامانیش باشه و الی غیر...

تیر ماه دوسال پیش، یعنی تیرماه 1386 من تو خلوت تنهایی های خودم منتظر مسافری بودم "نخیرم مسافری از هند نبودن ! مسافری از تهران بودن" برای پرواز فردا صبح "که نمیدونم چرا کنسل شد!"

یه ختم قرآن داشتم که هر شب 5صفحه میخوندم ، هیراد بغلم بود منم مشغول خوندن قرآن ، استرس عجیبی داشتم یه جور هول و ولا ، یه جور آیا میشه یا نمیشه ، آیا خانواده می پذیرن یا نه ، آیا از اون ور قضیه اوکی میشه یا نه ، اصلا خودم اوکی هستم با این موضوع یا نه !

همه چی رو هوا بود و من دودل بودم

یه نگاهی به چهره هیراد کردم بهم لبخند میزد ، انگار اونم نگرانی رو تو صورتم حس کرده بود، پرسید مامانی چیه ؟ چرا مشوشی ؟ گفت میترسی بذاری بری؟ گفت میترسی دلت تنگ بشه واسه دائی؟

بوسیدمش و اشکام سرازیر شد ، سیل اشکای روی گونه هام حکایت از تصمیمی بود که قرار بود بدون دل گرفته بشه ، دلی که چند سال پیش جایی دیگه گرو گرفته شده بود و پس داده نشده بود هنوز

اشکام میریخت پائین چون قرار بود زادگاهم رو عوض کنم ، قرار بود خیلی از دلبسته گی هامو بذارم و برم و صد البته پذیرای یه زندگی نو باشم با یه آدمی که یقیناً کم کم ِ ش 5 سال طول میکشید تا به کلیه زوایای خارجی و داخلی هم اشراف پیدا کنیم و بتونیم به تفاهمی که باید وشاید برسیم

دچار تردید بودم ! اما تصمیم رو گرفته بود و باید به تردید و دلهره و تشویشم توجهی نمیکردم

بماند که فردا صبحش پرواز کنسل شد و هفته آینده اش هم کل قضیه ...!

هنوز که هنوزه یاد گریه های اونشبم که می افتم دلم هرّی میریزه پائین ، با اینکه چه دلمو پس فرستاده باشن چه پس گرفته باشم تو اصل قضیه تغییری ایجادنمیشه والان کابوی شریک زندگی کس دیگه ایه ، با اینکه این روزها پر از انرژی مثبت هستم واسه اتفاقاتی که پیش رو هست ، با اینکه دیگه حتی لحظه ای هم به گذشته ای که میشد هنوز تداوم داشت باشه با مسافر ِ پایتخت و الان دیگه ادامه نداره ؛ فکر نمیکنم

اما باز هم ته ته دلم یه غم هست، یه غم که از گذشته های بسی دورتر از حدیث دلداده گی ها ست

یه غم که نمیدونم سرمنشاء ش چی بوده و یا کی بوده (شایدم بدونم و نخوام بگم !)

به هر حال فکر کنم دچار افسرده گی مزمن شدم و چاره کار همونی هست که دکتر سین گفته بود تو کامنت دونی دوتا پست قبلتر!

مامان ارسطو تو مراسم اعتکاف بهم گفت تکتم دوست داری برگردی به چند سال قبل ؟ ، گفتم نه چون همه ی این تصمیماتی که طی این دوسه سال و شاید قبلتر گرفتم رو دوباره تکرار میکنم ، نه که اشتباه نکرده باشم نه ، اما اگه من توان اینو داشتم که اون تصمیم رو نگیرم یا جلوی اون اتفاق که حال ناخوشایند برام اومده رو بگیرم حتماً  در زمان و مکان خودش اون کار رو انجام میدادم "حال میکنی اعتماد به نفس رو ؟!"

با اینکه آدمی نیستم که در لحظه تصمیم بگیرم به این دلیل که در آن واحد کلیه مسیرها و جوانب رو میسنجم و تصمیم میگیرم ، اما به تصمیمی که گرفتم احترام میذارم در هر شرایطی و هیچ وقت نمیگم کاش این کار رو نمیکردم و یا کاش این کار رو میکردم شاید نتیجه ی بهتری داشت

تنها حسرتی که رو دلم مونده اینکه : کاش کمی بیشتر در مورد بیماری بابا تفحص میکردم شاید زودتر میفهمیدم بابا رفتنیه و حداقل از روزهای خاطره انگیز که با هم داشتیم فیلم میگرفتم

* پ.ن : به دلیل ویروسی شدن کامپیوتر و فرمت کلیه درایو ها حداقل فیلمایی هم که داشتم پاک شدن

پ.ن :الان مدتهاست که دیگه حتی هیراد رو بغل نکردم و باهاش حرف نزدم .حتی دلم براش تنگ هم نشده !

پ.ن : این روزا دلم دست خودمه و برای خودم و به هیچ کس و هیچ چیزی تعلق نداره

پ.ن:آدم باید که گوشه های بی خاطره ی امن سفید خالی دنیای خودش را داشته باشد اصلن. که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند.

  نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز پنجم :خدایا مرا در این روز از توبه و استغفار کنندگان قرار ده و از بندگان صالح مطیع خود مقرر فرما و هم در این روز مرا از دوستان مقرب درگاه خود قرار ده ، به حق لطف و رأفتت ای مهربانترین مهربانان عالم .


این دومین دفعه است که خواب می بینم تو جمع خانواده گی ما هستی و همه قبولت دارن و هیشکی نمیپرسه این اینجا چی کاره است و چی کار میکنه!

دوسه روزی میشه یه حس عجیب دارم یه حسی که حداقل واسه خودم گنگ نیست ، ناشناخته نیست ، مبهم نیست ، میدونم چرا و برای چی همچین حسی دارم !

ماه رمضون واسه من از امروز رسماً شروع شده و از امروز اگه خدا قبول کنه قراره به ربنای رادیو یه جور دیگه گوش کنم ، بامیه ای که میذارم دهنم تا به گلوم میرسه پر باشه از آرزوهایی که ریز و درشتن اما وجود دارن

دیشب بعد افطار قرار بود برم باشگاه ، جینگیل مهمونی بود و ماشین تو خونه نبود ، پسرشجاع بود اما من نگفتم بیا منو برسون ! به پیشی تل زدم گفت عمو میخواد با خاکی جونش بره صفا سیتی ، پترس هم از صبح رفته رسماً سرباز خونه ، معذرت خواهی کرد و نیامد بریم باشگاه

لباس پوشیدم و با یه بغض کهنه از خونه زدم بیرون ، نه فکر کنی به زمین و زمان گیر دادم ها ، نه ! فقط سرمو بالا گرفتم و به خدای خودم خدائی که قدیما مهربون تر از حالا حسش میکنم گلایه کردم

گفتم یعنی همه ی این بنده هایی که چراغ خونه اشون روشنه این دم افطاری ، همه ی این خونه هایی که صدای خنده اش میاد ، اینا هیچ کدوم گناهکار نیستن؟ همه معصومن ؟ یعنی گناه من کبیره است مال اینا صغیره وقابل چشم پوشی؟

گفتم چرا اینا شادن و همه چی شون سرجاشه ولی مال من نه ؟!

دست بلند کردم یه پراید سفید که راننده اش یه پسمل بود واستاد ، صدای ضبطشو بلند کرده بود در حدی که گوشام داشت کر میشد، یه چی میخوند خوانندهه و منم اشک میریختم ، پسمله واسه هیشکی وای نایستاد ، فقط پاش رو پدال گاز بود و میرفت و می رفت ، یهو به مغزم خطور کرد نکنه بخواد اذیت کنه !؟ ولی به این حسم مجال پرو بال ندادم !سر کوچه باشگاه گفتم آقا ممنون ، چقد میشه ؟ گفت اگه خورده دارین بدین اگه هم نه بی خیال ، منم یه سکه 100 تومانی داشتم دادم بهش "تاکسی ها همین قدر کرایه میگیرن" تشکر کرد و گفت به درد صندوق صدقات که میخوره !

رفتم باشگاه ، دیگه اشکی نبود، یه ساعتی اونجا بودم بعدشم با یکی از بچه ها اومدم خونه

کمی میوه و چائی خوردم و رفتم اتاقم تا جومونگ شروع بشه و باز گریستم و گریستم وگریستم !

بی خیال چراش بشید چون دیگه حرفای منم واسه خدا تکراری شده وحتی واسه خودم ، بهش گفتم خسته شدم از این "یارب یارب" پس کی جواب منو میدی؟

هیچ ندایی از آسمون نیامد ،گفتم من همون خدای قدیمامو میخوام ،همون خدای 11 سال پیش که تا دستم به "ربنا آتنا... "ی نماز بلند میشد علیرضا اکبرپور پنالتی میگرفت و آتیلا حجازی گل میکرد و باز علیرضا اکبرپور پاس گل میداد و فرد ملکیان گل میزد (خب پس فکر کردین نهایت آرزوی یه بچه درسخون سوم دبیرستانی چی میتونه باشه؟!)

گفتم من همون خدای مهربونی رو میخوام که قدیما همیشه دست نوازشش رو شونه هام بود ، نه این خدائی که تا میام گله میکنم ضربه ی تازیانه اش محکمتر فرود میاد !

میدونم داشت از اون بالا گلایه های منو میشنید و هیچ نمیگفت! میدونم داشت غرغر هامو گوش میکرد و به من فقط لبخند میزد

کاش حداقل یکی از اون فرشته هاشو می فرستاد پائین تا تنهایی من دمی گم میشد ، یه لحظه تو این روزا این تنهایی رو حس نمیکرم ، کاش.....

خدا بگم سوگند چی کارت کنه که خوندن آرشیو وبلاگت منو اینجوری دچار تشویش و دو دلی کرده ، حرفات راست بود و من دچار حس همزاد پنداری شدم و آینده ی خودمو پیش بینی کردم !

با اینکه فقط خداست که از غیب خبر داره ، اما .... نمیدونم اینهمه عجله واسه ورق خوردن چند برگ از سرگذشت من زودتر چیه ؟!

الهی وربی من لی غیرک

  نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز چهارم :خدایا مرا در این روز بر اقامه و انجام فرمانت قوت بخش وحلاوت وشیرینی ذکرت را بمن بچشان وبرای ادای شکر خود به کرمت مهیا ساز و در این روز به حفظ و پرده پوشی ات مرا از گناه محفوظ دار ای بصیرترین بینایان عالم .


واگویه : حرفی نیست جز اینکه خیلی خیلی خسته ام و خیلی خیلی خوابم میاد

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

  نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز سوم :خدایا در این روز مرا هوش و بیداری در کار اطاعتت نصیب فرما واز سفاهت وجهالت وکارهای باطل دور گردان واز هر چیزی که در این روز نازل می فرمایی مرا نصیب بخش به حق جود وکرمت ای بخشنده ترین بخشندگان .


 بروبچ کوهنورد یه قول وقرارهایی دارن با هم دیگه که بهش میگن قوانین ویژه ی کوهنوردان!

رسمه اگه کسی توانائی بدنیش بالاتر از بقیه است و سرعت حرکتش تند تر ، میفرستیمش جلو تا بره تو پناهگاه برامون چائی دم کنه تا وقتی ما نفس بریده و هـَس هـَس کنان میرسیم پناهگاه با چای داغ به استقبالمون بیاد و خسته گی از تنمون بگیره

اون قدیم ندیما که من کوه میرفتم این زحمت همیشه پای بابا لنگ دراز بود ، جا داره همین جا ازش تشکر ویژه بکنم با اینکه اون هیچ وقت وب لاگ منو نمیخونه .اما ممنونم همنورد که گاهی با طنابی که از اون بالا می انداختی امید به بالاتر رفتن رو در من زنده میکردی و گاهی با لیوان چای داغی که به دستم میرسوندی

پیش دانشگاهی که بودم یه تعداد از دوستام کلاس B ریاضی بودن و به هوای گفتمانهای ورزشی به اون کلاس میرفتم ، خواهر همین آقای بابا لنگ دراز قصه های جالبی از برادرانش که یکی سه سال و یکی 5 سال "بابالنگ دراز" کوچیکتر از ما بود میگفت که سر قرمز و آبی چه دعواها که میکردن و داداش کوچیکه چه کتکها که به داداش بزرگه نمیزده !

وقتی با هم همنورد شده بودیم و براش میگفتم که ذکر خیرت بوده قدیما ، چشمای سبز رنگش یه برقی میزد و از خجالت قرمز میشد، پسمل خوبیه و همیشه جدا از گروه و جلوتر یا خیلی خیلی عقبتر از ما حرکت میکنه و دنیای متفاوتی داره برای خودش

این روزا تو کارخونه کویر تایر "همون تبلیغه که تو تلوزیون میگه : کدوم تایر ؟ کویر تایر" کار میکنه

براش آرزوی موفقیت و بهروزی و شادکامی دارم و صد البته امیدوارم منم تو جشن دامادیش دعوت کنه!

 

خب اینهمه مقدمه چیدم که بگم  هانا و فیروزه ی عزیز انگار از همه مون سبقت گرفته ن  و خبرش رو همین الان به من دادن (جلو جزء/جزئهایی که خوندن گذاشتم)

همسفر خوبم چائی دم کن و سفره رو بچین که ما در راهیم و امروز و فردائی داره که به پناهگاه اول برسیم

با آرزوی بهترین ها از همه دوستان روزه دار چه همسفر باشن چه نباشن

  نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

1.       فیروزه   (وووو)

2.       مریم   (وووو)

3.       زهرا   (و) ؛ شکلات تلخ () ، غزل (پرنسس ()

4.       هدیه   (وووو )

5.       رها   (وووو)

6.       آرام   (وووو)

7.       مامان فاطمه   (وووو)

8.       ژوکر  (وووو)

9.       شب پره   (وووو)

10.   سرزمین شمالی  (وووو)

11.   مستانه   (وووو)

12.   لیلی و مجنون   (وووو)

13.   مامان عروسک   (وووو)

14.   سما   (وووو)

15.   شاپرک  (وووو)

16.    لیلا   (وو)؛ یک سین (و)

17.   پائیزان   (17و18و19و20و21)

18.   سارش  (سایه   (وآوامین    (و)

19.   نارنجی   (وووو)

20.   نیلوفر   (وووو)

21.   هانا   (وووو)

22.   سارا   (وووو)

23.   انتظار بهار وباران   (وووو)

24.   نازی   (وووو)

25.   مامان نورو محمود   (وووو)

26.   چشمک   (وووو)

27.   آلیس   (وووو)

28.   قله نشین   (وووو)

29.   شوکو   (وووو)

30.   مامان پویان   (وووو)

  نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

دعای روز اول :خدایا روزه مرا در این روز مانند روزه داران حقیقی که مقبول توست قرار ده ، واقامه نمازم را مانند نمازگزاران واقعی مقرر فرما ، ومرا از خواب غافلان « از یاد تو » هوشیار وبیدار ساز وهم در این روز جرم و گناهم را ببخش ای خدای عالمیان واز زشتیهایم عفو فرما ای عفو کننده از گنهکاران .


سفر نامه قله نشین *۶

چالوس شهر قشنگی بود یه کوه داشت که جنگل بود خیلی خوشکل یعنی واقعا خوشکل

رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به نمک آبرود ، ورودی 3000 تومن بود و از اونجایی که ما بنزینمون سر ریز شده بود و 9نفر آدم به سه تا ماشین قصد سفر کرده بودیم ، طی تصمیمات شورا "جینگیل و پسرشجاع !!!" مقرر شد 206 دم در بمونه و با دوتا ماشین بریم داخل تا صرفه جویی شود

پدر پسر شجاع دنده عقب گرفت که بتونه سر ماشین رو به سمت بریده گی ِ ورودی گرد کنه یهو یه مرده دستشو گذاشت رو بوق ، بابا به آینه بغل نگاه کرد دید به پیکان نمیخوره ، نگو بوق مال پراید پشت سری بود و یهو تـــــــــَرق خوردیم به سپر ماشین پشت سری و اونم هیچی نگفت و میخواست بره که یهو یه بچه گیلکی از دو تا ماشین اون ور تر پیاده شد و داد و قال راه انداخت که باید جریمه سپر شکسته شده رو بدی و ال و بل ، که پسر شجاع هم جلوش در اومد و گفت این سپر قبلا شکسته بوده و بابا کیفتو بذار تو جیبت و پلیس هم نمیخواد که بیاد ، آخه یکی نیست بگه با سرعت 2کیلومتر مگه میشه سپر پفکی ِ پراید رو شکوند؟

رفتیم بلیط واسه تله کابین گرفتیم من و مامان و خواهرم و شوهرش و دوتا داداشا

گل پری گفت من بدون شوهرم حوصله ام نمیشه بیام "شوهرش مرخصی نداشته بیده سفر رو نصفه ول کرد اومد بیرجند؛ گل پری هم میخواسته با پرواز جمعه بره ماهشهر که بدلیل گرد و غبار موجود در استان خوزستان پرواز کنسل شده بیده و با من همسفر شد تا بیرجند ، باز نگین خب باشوهرش می آمد بیرجند ، بگم که ندونسته از دنیا نرین که شوهرش هم با پرواز اومده بیرجند در نتیجه نمیشده که ایشونو ببره یا ایشون خودش بره !"

مادر شوهر خواهرمون هم که به دلیل ناراحتی قلبی گفتن ممکنه بین مسیر ترسم بشه بعد قلبم بگیره اونوقت خر بیار باقالی بار کن ! ، پدر شوهر آبجی هم گفتن که ترس از ارتفاع دارن (شایدم دلشون نیامده خانومی شونو تهنابذارن )

جاتون خالی بسی کیفولی شدیم در مسیر تا رسیدن به مقصد ، و اونجا هم که نگو ، به به چه کیفی داشت ! هوا گاهی نم بار گاهی مه گرفته ، مرطوب وبسیار بسیار متبوع

هویجور در جاده های بارونی شمال در حال رفتن به مقصد که خزر آباد بود بودیم که برا ناهار و خرید سوغات شمال در شهری اتراق کردیم و جاتون خالی 56هزارتومان پیاده شدیم و همه هاج و واج که این دیگه چه ناهاری بود ، حالا کسی ندونه انگاری رفته بودیم رستوران جهانگردی ! نه به خدا یه ماهی سوخته لاغر مردنی با یه شفته پلو گذاشتن جلومون که کوفتمون شد با اون قیمت سرسام آور!!!!!!!!

ووووووووووووای عصری رسیدیم بابلسر ، حالا اونا که رفتن میدونن ورودی شهر اطلاع رسانی بسیار ضعیف  و ما هم همینجور دورخودمون میچرخیدیم که پسرشجاع امر کردن بیاین داخل شهر، رفتیم از رو پل رد شدیم آدما داشتن قایق سواری میکردن و ما حسرت خوردیم ، رسیدیم به یه دوراهی که نوشته بود بهمنمیر – مشهد ، ساری 

مسیر مشهد – ساری رو گرفتیم و رسیدیم به امیرکلا ، ولی از 206 و پراید خبری نبود ، هم دلنگران هم منتظر ، زنگ زدیم بعد کلی دعوا و جر و بحث و نیم ساعت معطلی بالاخره همدیگه رو در شهر امیر کلا در میدان صاحب الزمان پیدا کردیم و البته تدبیر آقای پدر مانع از شنیدن غر غر های پسرشجاع شد و گازو گرفتیم سمت ساری

قائم شهر عجب شهر بزرگیه و من خبر نداشتم ، خوشمان امد هر چند اتراق نکردیم اما یادم باشه وقتی بابای هیراد اومدیم یه سری بریم تو شهر بزنیم و به تولید مانتو آویشن هم بریم و من برا خودم دوسه تا مانتو با قیمت مناسب بخرم

ساعت پذیرش 15 تا 20 شب بود و ما هم خوردیم به ترافیک ورودی شهر ساری و جاتون خالی ساعت 20شد و ما رسیدم به میدونی که فلش زده بود فرح آباد از این طرف "کدوم طرف ؟ همون طرف دیگه کوری مگه نیگااااااااا"

آقای پدر گاز رو گرفتن و با سرعت 140 گاهاً میرفتیم تا برسیم و ویلا رو بگیریم ، رسیدیم به خزر آباد و از هر کسی سوال کردیم ویلاهای دولتی کجاست گفتن دور بزن 500 متر برو بالاتر بپیچ سمت راست ، مستقیم برو میرسی به وزارت خونه ای که مد نظرتون هست!

تو اولین بریده گی آقای پدر پیچیدن تو جاده خالی ، هی دور خودمون باز چرخیدیم و چرخیدیم تا بالاخره یه راه خروجی پیدا کردیم ، یهو یه آقاهه گفت فلانی لاستیک جلوت پنچره ! ترمز گرفتیم که ببینیم چه خبره که یکی دیگه گفت لاستیک عقبی هم پنچره !

بیا درست کن دوتا لاستیک با هم پنچر شده بود ، زنگ زدم به پسرشجاع که بیا بابات پنچر کرده ! جینگیل و پسرشجاع سریع خودشونو رسوندن به ما ، قرار شد من برم تا با کارت شناسایی ویلا رو تحویل بگیرم

جک گیر کرده بود باز نمیشد و همه اعصابشون خورد و خمیر بود

به آقاهه میگم ویلا واسه شش نفره و ما سه نفر اضافه داریم حالا یه جوری با ما کنار بیا ، اونم یه مرد بسی بسی بد انق گفت الا و بلا باید 18 هزار بدی تا بذارم برید داخل ، جینگیل که دید مرده انق تشریف داره کشید کنار و بی خیال شد منم دست کردم تو کیفم و بهش پولو دادم و با مامان وآبجی و فینگیل اومدیم به سمت سوئیت شماره 13- شقایق

جای خوب و خنک و خوش منظره ای بود ، چائی دم کردیم و منتظر بقیه شدیم تا بیان

نگو دوتا لاستیک هر دوتا پاره شده بود و غیر قابل استفاده ، جینگیل رفته بود با اقای پدر پسر شجاع یه لاستیک دسته دوم به قیمت 15هزار گرفته بود تا شب بتونیم ماشین رو برسونیم به محوطه ویلا تا صبح که لاستیک نو بخریم

بالاخره بعد کلی دنگ و فنگ هم سر جمع شدن تو ویلا ، باز بساط خنده ومسخره بازی و نق ونوق راه افتاد ، انگار نه انگار هم که چه مکافاتی کشیدیم تا اینجا

همین انرژی مثبت که اطراف بروبچ بود و همین صبر و استقامت و پوست کلفتی شون منو کشته بود و سر ذوق می آورد ، بماند که خیلی خیلی با من مچ نبودن و ساز مخالف و هماهنگ با هم با من میزدند

........(تو بی کان تی نی یو)

 

  نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
میدونی من چقده به عدد ۲۶ ارادت دارم؟

فضولی موقوف

  نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

هوس یه نی نی خیلی خیلی خوشمل کردم که خودم بزرگش کنم ، خودم با همه ی عشقی در درونم در حال کپک زدنه

کسی جایی میشناسه که بچه بفروشن؟

ملیتش ، جنسیتش و نحوه شکل گرفتنش اصلا مهم نیست

هر چند که میگن گرگ زاده عاقبت گرگ شود ، گرچه با آدمی بزرگ شود

ولی به من چه ، من کی باشم که بخوام در مورد بنده ی خدا قضاوت کنم

یه بچه میخوام که حس مادرانه ام رو بارور کنم

نه مالکیتی توش باشه ، نه توقعی

ها ها ، فکر نکنید پولام زیادی کرده ، یا شدم یه آدم خـّــیر

نه عمو جان نه از این خبرا نیست

فقط دلم یه شور دیگرگونه میخواد

تو کجایی تا شوم من چاکرت          چارُقت دوزم کنم شانه سرت

مریم مقدس هم عجب دختر خوش شانسی بوده ، بی چک و چونه مامان شده (منظورم همون درد شوهر داریه!)

یه وقت خدای نکرده کسی الان فکر نکنه من سر صبحی یه لیوان شیر با یه قرص بروفن 400 خوردم و الان تو فضا به سر می برم

نه بخدا ، حالم خوبه و دلم شدیدا ً نی نی میخواد

حتی شده واسه یه روز.....

شنبه عصر رفتم باشگاه وبعدش دیگه تا امروز نتونستم برم ، امروزم که باشگاه تعطیله

خب سرما خورده بودم خانوم مربی نمیذاشت فعالیت کنم منم از خدا خواسته ! به قول شاعر : خر کاهل معطل شَه

یه حجم خالی این روزا تو لحظه هام هست که هیچ چیز و هیچ کسی نمیتونه اونو پر کنه ، الا "تو"

و حالا اینکه "تو" کجایی و در چه احوالی من نمیدونم خدا میدونه وشاید خیلی های دیگه ، ولی من نمیدونم

نمیدونم چرا اصلا نگران نیستم ،چرا دلشوره ندارم ، چرا بی تاب نمیشم

شاید به خاطر استامینفون هاییه که این روزا مصرف میکنم

راست میگفت آقای دکتر که یه مدتی نیاز داری که دارو مصرف کنی!

اما "تو" نذاشتی من برم دکتر ، گفتی میترسم معتاد بشی ، همین معتاد حضور من هستی بسه!

کاش میشد یه روزی رادیو رو که روشن میکنی بگه امروز شنبه مورخ 00/00/00 ، هوا آفتابی ، خنک ، همه ی اتوبانهای منتهی به محل کارتون خالی از ترافیک ، و و و...............

نمیدونم دلم میخواد چشمامو باز کنم و حداقل رنگ مشکلات زندگیم فرق کرده باشه

من آدم طالب آرامشی نیستم ،چون آرامش وجود نداره و اگر که دائمی باشه دچار عادت و تکرار میشی

فقط دلم میخواد برای خواسته ی دیگه ای و اجابت دیگرگونه ای چادر چاق چور کنم دوان دوان راه بیفتم ، پله های خونه اتو دوتا یکی کنم ، به پشت در برسم و با یه دست کوبه رو به صدا در بیارم و بادست مشت کرده ی دیگه ام بکوبم و بکوبم و فریاد بزنم

یارب یارب یارب...؛ یارب یارب یارب...؛ یارب یارب یارب...

  نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

آی ملت ، آی ایها الناس به دادم برسید ، رسما ً و قویاً و واقعاً از دست همسفرا این شکلی شدم :

بابا از اسمش معلومه : ختم قرآن ویژه ماه مبارک رمضان

این یعنی :

همون جزئ های که جلو اسمتون نوشتم رو بخونید توی ماه مبارک رمضان

اگه دلتون میخواد تخته گاز برید همه اشو روز اول ماه رمضون بخونید

اگه میخواین نفر آخر باشین همه اشو بذارین روز آخر بخونید

اگه هم میخواین برنامه ریزی شده و کج دار و مریز عمل کنید اون قدی که باید بخونید ُ بین  30 روز ماه رمضون تقسیم کنید

 

من الان فارسی حرف زدم و اعلام میکنم از هر آنچه زبان بیگانه هست متنفرم و از زبان بسیار بسیار میمون انگلیسی هم فقد I LOVE YOU رو بلدم

وووووووووووووووای کچل شدم از دست شما


حضور قطعی :

 

1.       فیروزه   (1و2و3و4و5)

2.       مریم   (2و3و4و5و6)

3.       زهرا   (3و4) ؛ شکلات تلخ (5) ، غزل (6)؛ پرنسس (7)

4.       هدیه   (4و5و6و7و8)  

5.       رها   (5و6و7و8و9)

6.       آرام   (6و7و8و9و10)

7.       مامان فاطمه   (7و8و9و10و11)

8.       ژوکر  (8و9و10و11و12)

9.       شب پره   (9و10و11و12و13)

10.   سرزمین شمالی  (10و11و12و13و14)

11.   مستانه   (11و12و13و14و15)

12.   لیلی و مجنون   (12و13و14و15و16)

13.   مامان عروسک   (13و14و15و16و17)

14.   سما   (14و15و16و17و18)

15.   شاپرک  (15و16و17و18و19)

16.    لیلا   (16و17و18)؛ یک سین (19و20)

17.   پائیزان   (17و18و19و20و21)

18.   سارش  (18) ؛ سایه   (19و20)  ؛ آوامین    (21و22)

19.   نارنجی   (19و20و21و22و23)

20.   نیلوفر   (20و21و22و23و24)

21.   هانا   (21و22و23و24و25)

22.   سارا   (22و23و24و25و26)

23.   مریم انتظار بهار و باران   (23و24و25و26و27)

24.   نازی   (24و25و26و27و28)

25.   مامان نورو محمود   (25و26و27و28و29)

26.   چشمک   (26و27و28و29و30)

27.   آلیس   (27و28و29و30و1)

28.   قله نشین   (28و29و30و1و2)

29.   شوکو   (29و30و1و2و3)

30.   مامان پویان   (30و1و2و3و4)

  نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 8:39 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

زن متولد خرداد

زني با چند شخصيت گوناگون، با قوه تخيل بالا، خوش سر و زبان و با سليقه، ماجرا دوست و بي‌ثبات، خيلي بيش از اينكه طالب عصبانيت شما باشد به شفقت شما نياز دارد. عاشق تغيير و تحول است. مادري است شاد و خندان و بچه‌هايش مانند خودش خود مختارند و روي پاي خود مي‌ايستند.


چقده خوبه که ماه رمضون داره میاد ، سفر دیگه کم کم داره آغاز میشه

همسفرا اگه تا اول ماه رمضون اعلام حضور نکنید جایگزین میشین با آدمای تازه ، بعد گله نکنید که اسممون بود  و چرا حذفمون کردین!

  نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

تو تمام این روزایی که به سختی سپری میشه فقط به فلانی حسودیم شده ، آدمی که بی چک و چونه ، بی حتی ذره ای تلاش و التماس ؛ داشتن "کابوی" نصیبش شد

حتا یادم نمیاد به خواهرم ، به دوستم ، به همکارم و به هر بنی بشری که ذهنتون قد بده حسادت کرده باشم!!!

من هر چی خواستم با همه تلاشم و با همه یقینم به دست آوردم ، سخت تلاش کردم سخت جنگیدم و اینجایی هستم که الان هستم

یه همکار داریم که توی یه اداره وابسته به سازمان ما کار میکنه ، دوتا خواهرش ازدواج کردن و خواهر بعدی که 8سال از من بزرگتره علی رغم خواستگارهایی که داشته تن به ازدواج نمیداده و الان هم تنها زن با ویژگی های شغلی خاص تو شهر ماست ، حالا این همکار ما هم چون به سن ازدواج رسیده بوده برا خودش خاستگارهای گل و بلبلی داشته اما پدر ایشون که یه روحانی ِ بازاری هستن اجازه ازدواج به همکار بنده رو نمیدادن فقط به این دلیل که رسمه و اول باید خواهر بزرگتر بره سرخونه زندگیش تا نوبت شما بشه

سه سال پیش این خواهر بزرگتر ازدواج کرد با یه اقایی که یه ازدواج ناموفق داشت و حدود 5 سال هم از ایشون کوچیکتر بود (یه جور دلباخته گی در محیط کار، بین کارفرما و کارگر)

دیگه با توجه به گذشت سن همکار بنده که ایشون هم 6سال از من بزرگتر هستن خاستگاری که باب میلشون باشه ندارن

خواهر کوچیکتر همکار بنده پارسال فارغ التحصیل شدن از دانشگاه پیام نور ، یه دختر سفید وتپلی و زیبا ، که یقینا خاستگارهای متعددی هم دارن

حالا همکار ما به تلافی ظلمی که پدر ایشون در حقشون کرده بساط قهر و آشتی تو خونه راه انداختن که الا وبلا اول من باید برم بعد این بره!

اردیبهشت ماه 85 که من رفته بودم نمایشگاه کتاب واسه ردیابی خواهرم که با اردوی دانشگاه اومده بود تهران موبایل پسرشجاع رو گرفتم تا بتونم خواهرم رو پیدا کنم، از چندین ماه قبل خواهرم قضیه سریش شدن پسر شجاع رو به من گفته بود

بعد از اینکه خواهرم اولتیماتوم داد که اگه تا شهریور ماه ازدواج نکنی من ازدواج خواهم کرد فهمیدم که پسر شجاع تونسته مخ خواهر اینجانب رو بزنه و کار بیخ پیدا کرده

بماند که چه قایم موشک بازی ها در آوردن این دوتا و چه کادو تولدها و چه سوغاتی ها و چه قرار مدار هایی داشتن با هم !

من اون موقع ها ذهنم عجیب جایی بود نگفتنی!

شهریور ماه که فرستاده بودم بابا بیاد دنبالم آخه از فتح سبلان برگشته بودم ، تو راه بابا در مورد پسرشجاع سوال جواب کرد و منم چیزی نگفتم و نخواستم سنگ بندازم تو کارشون

شب تولد امام زمان اومدن خاستگاری و قول وقرارهاشونو هم گذاشتن همون شب ، بابا و مامان و مادر بزرگ چه اصرار ها کردن که جلو خواهرتو بگیر و این براش زوده و تازه تو باید اول بری و این قضیه بعدن برات مشکل ساز میشه ومردم حرف در میارن و.....................

من خندیدم و خودمو زدم به اون راه ، گفتم اون راه زندگی شو با این شرایط انتخاب کرده (خواهرم سه ساله توعقده و آبان ماه انشالله میره سرخونه زندگی خودش) و من نمیخوام سد راهش بشم ، شاید من اصلا ازدواج نکنم ، شاید فراهم شدن شرایط باب میل من زمان ببره قرار نیست کسی به پای من تباه بشه و.....

وقتی خانواده دیدن من هیچ اصراری ندارم از خیر من گذشتن و فشارها رو سمت خواهرم گرفتن ، اونم که پاشو توی یه کفش کرده بود و میخواست ازدواج کنه، به میمنت دو روز بعد عید فطر رمضان 85 مصادف با 4آبان ازدواج کرد.

هر کی تو زندگی قصه ی خودش رو داره ، منم قصه ی پر غصه ی خودم رو !

هی فلانی کاش میدونستی چه گوهری نصیبت شده که اینجوری با تیپا نندازیش دور ، کاش.....

  نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

ظهر روز جمعه است ،هوا بسیار بسیار گرمه

کمرم درد میکنه ولی علتش رو نمیدونم ، سرم درد میکنه چون سینوزیت هام یقیناً باز دو مرتبه عفونت کرده ، و دلم ... دلم احساس خوبی نداره چون ...

دختر همسایه بغلی ازدواج کرده!

ها ها فکر کردین من حسودی م شده ؟ فکر کردنین خاطرخواه شوهرش بودم؟

هر کی هر چی دوست داره فکر کنه فرقی به حال من ِ دیوونه نداره ، که به خاطر دیوونه بازی هام ! قراره موهای سرم مثل دندوونام سفید بشه و خونه پدری رو بوی ترشیده گی من به گند بکشه !

جونم براتون بگه قصه وحکایت خونه ی ما همینه ، هروقت کسی تو فامیل یا در و همسایه ازدواج میکنه ، حال مامان اینجانب طوفانی میشه ، قاطی میکنه و هر چی دُر و گُهر هست نثار من میکنه

منم که مگه لال بدنیا می اومدم والا زبونم از خودم نیست و هر کی یه دونه بگه دوتا بارش میکنم فرقی هم نمیکنه میخواد مامانم باشه یارئیسم یا هر جنبده ی دیگه ای

این شده که شرّی به پا کردم که اون سرش ناپیدا

نمیدونم حکمت خدا چیه ، اما هر چی هست قربون مصلحتش برم ، اوضاع خوبه از نظر من ولی انگار برا بقیه یه جورایی تحملش سخته و ناممکن شده

نمیدونم دیگه چیکار باید بکنم !

فقط کاش......

با اینکه سخت میدونم خودم ، خود ِ خودم مسبب و مقصر هر چی بلا هست که سرم میاد ، هستم ، اما صد در صد مطمئنم که به اون دلیلی که مامان خانوم فکر میکنه گره کوری تو بخت من نیفتاده

اگه اون فکر میکنه اخلاق تند من باعث این بدبختی به قول اون ! هست سخت در اشتباهه

اگه اون فکر میکنه اخمی که تو چهره ام هست باعث این مسئله شده سخت در اشتباهه

من از خدا ، که قربونش برم هیچ وقت به من نه نمیگه چیزی خواستم که باید وقتش برسه ، و واسه افتادن اون اتفاق خوش آیند نیاز به صبوری هست ، حالا این بنده ی ناسپاس کمی کم آورده ، یعنی جلو اینا دیگه طاقتم تمام شده ، این شده که گاهی از کوره در میرم و سربه سر بنده هاش میذارم

اینجوری میشه که اینا فکر میکنن من تند مزاجی مو ، اخمم رو یا نامهربونی مو واسه همه دارم

در حالی که هر کسی مستحق مجازاتی هست که جرمش رو مرتکب شده

من از اون دسته قضاتی نیستم که حکم به اشتباه بدم و جلادی هم نیستم که گردن بی گناه بزنم

کاش میفهمیدین ، کاش....

دیگه اشکام مجال تایپ بیشتر از اینو نمیده ببخشید....

  نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

کل دیروز ما به تماشای سریال گذشت یعنی سه قسمت از سریال خانه داران سرسخت !

یه خانومی هست تو این سریال که بسی مورد علاقه ی ما می باشد به اسم لینیت

این خانومه سرطان غدد لنفاوی گرفته و تحت شیمی درمانی می باشد ، و کله اش طاس شده و خیلی هم خنده دار شده

حالا خانومه یه شبی با شوهرش قرار شد..... "جون من بگیر منظورمو نمیخوام وب لاگم فیلتر بشه "

خلاصه همون اول کار تا آقاهه اومد از فرط هیجان موهای خانومه رو بکشه یهو کلاه گیس خانومه جر خورد و از کله اش در اومد و دیگه خب آقاهه هم همچین از دیدن این قیافه مومیایی شده یخ شد و گفت باشه واسه یه وقت دیگه

فرداش خانومه با دوستش به اسم گبریل رفتن واسه تعمیر کلاه گیس ، گفت یه هفته دیگه آماده میشه ، خانومه التماس کرد که زودتر اگه میشه

گبریل گفت روسری هم بهت میاد ها !

لینت گفت : زندگی .... من به خطر اوفتاده لطفا درک کن

گبریل : خب از این مدلهای دیگه یه دونه انتخاب کن : موهای قرمز ، مشکی ، کوتاه ،... ؛ مردها عاشق تنوع هستن !

امشبش این شوهره انگار موهای قرمز خانومه و مدلی که به خودش گرفته بود خیلی براش خوش آینده بوده و به قول سعید آقا عجب سوخت گیری ئی بوده ، به لینت پیشنهاد داد که امشب هم من "براندی" میخوام !

آقاهه رفت یه کلاه گیس مشکی آورد و گفت ببینم امشب "کندی" چی کار میکنه ، و کل کل آغاز شد

لینت هم که گلاه گیسش درست شده بود لج کرد و گفت من زنت هستم و تو باید من رو بپذیری نه مدل مو و... رو

تا اینکه آقاهه به خانومه گفت تو الان ماهها ست درگیر شیمی درمانی هستی و من تحمل کردم اصلا به من فکر کردی تو این مدت ؟

یهو خانومه که رو تخت دراز کشیده بود با کله طاس تکون خورد و از خواب غفلت بیدار شد و گفت من یه آدم خودخواه هستم و این مدت اصلا به شماها "شوهر و بچه ها" فکر نکردم و همه اش شرایط خودم و بیماریم برام مهم بوده...

نتیجه اخلاقی : چقده خوبه اون دسته از آدمایی که مشکلاتشونو بهانه کم کاری ها و کم لطفی هاشون میکنن این سکانس فیلم رو ببینن ودرست عبرت بگیرن ، کلا عدم رودربایستی نه تنها تو زندگی زناشویی بلکن تو هر رابطه ی دوستانه ای قشنگه و داشتن منطق خیلی خیلی مفیده و کمک به تداوم هر نوع رابطه و مراوده ای میکنه

  نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 

واسه اینکه هیچی از قلم نیفته میگما ! در شهر خور که ماشین شوهر خواهرم همزمان با ماشین ما واشر سرسیلندر سوخته بود با شیرینی آقای مکانیک حدود 32 هزار تومان هزینه تعمیر ماشین شد

به نائین که رسیدیم لاستیک جلو ماشین نشون از پاره گی داشت "که البته باعث و بانیش راننده محترم بود که در شب قبل از سفر و در مراسم عروس کشون حرکات موزون با ماشین انجام داده بودن" واسه احتیاط رفتیم یه آپاراتی که با تنظیم باد و ... 3هزار از پسرشجاع دستمزد گرفت

به کاشان که رسیده بودیم یقین حاصل شد که ماشین پسرشجاع به روغن خوری یا همون روغن سوزی افتاده! و هی روغنش کم میشد و هی باید توش روغن میریخت

تهران هم لابد به تعمیرکار نشون داده و از اونجایی که با هم نبودیم من خبر موثقی ندارم.

 

خلاصه صبح کله سحر شنبه ۱۰مرداد ۸۸ از خونه خاله با سلام و صلوات زدیم بیرون ، و صد البته به ترافیک میدون آزادی خوردیم و تا پیدا کردن اتوبان جناح و خروجی شهر و رسیدن به آزاد راه تهران کرج بسی وقتمان تلف بشد و دیر به محل قرار رسیدیم

بعد از سلام و احوال پرسی با اهل خونه ی پسر شجاع : مامان و بابا و زن داداشش (گل پری) با سه ماشین راه افتادیم به سمت چالوس

1.             206 که متعلق به خدا بیامرز پدر گرامی بود

2.             پراید که متعلق به پسرشجاع و آبجی خانوم بود

3.             سمند که متعلق به پدر پسرشجاع بود

جاده نگو باقلوا ، آی چه شور و حالی داشت و عجب مار خوش خط و خالی بود ، فر فری و پیچ در پیچ ، تونل پشت تونل و بوق پشت بوق ، سبقت بگیر ، گاز بده ، آروم برو و.....

به سد امیر کبیر یا همون سد کرج که رسیدیم توقفی داشتیم جهت تماشا ، خیلی خوشکل بود و خوشمان آمد

واسه صبحانه جایی توقف کردیم و در همان محل اولین اختلاف پسرشجاع با آقای پدر شروع  شد ، صاحب باغی که ما در آن اتراق نموده بودیم اومد بالا سرمون و گفت چون دو خانواده هستین باید که 4000بدین ، آقای پدر هم دست به جیب برد و پول رو داد و بعدش قیل و قال راه افتاد که این پول زور بوده و....

مامان پسرشجاع پیشنهاد دادن که این پسر باید خودش از این به بعد دست به جیب بشه پس هر کسی دنگ خودشو بده تا قال قضیه کنده بشه واز این به بعد طرف حساب همه اونه!

مزخرف ترین کاری که میشه توی یه سفر به عهده گرفت همین مادر خرج بودن و سرپرست بودن هست که هر چی هم تلاش کنی دست آخر ملت ناراضی هستن

بعد صبحانه دوباره راه اوفتادیم به سمت مقصد

و اما ..... لپ کلام

تمام مسیر شلوغ جاده چالوس ملت در حال بوق زدن بودن و دو انگشتشونو به شکل 7 از شیشه ماشینا اورده بودن بیرون و هر آنچه ابزار الات سبز بود د رحال تکون خوردن تو هوا بود و م.و.سو.ی گویان شاد بودند

ما هم جو گیر شده بودیم و همراهی میکردیم !

نرسیده به چالوس قرار بر رفتن به کلاردشت بود، رفتیم ورفتیم  و رفتیم تا به پارک جنگلی ئی رسیدیم که انگار بارون قبل اومدن ما همه جا رو آبپاشی کرده بود

جاتون خالی چه صفایی داشت ، البته از اونجایی که جا واسه نشستن نبود باالجبار رفتیم و در رستورانی به اسم تخت جمشید در همون حوالی ناهار خوردیم ، پیش از اونکه ناهار بیارن شوکو ملوسم تل زد و مقادیری در مورد شهر بیرجند گفتیم و گرماش و منم از سرما وهوای متبوع گفتم

بعد ناهار باز راه اوفتادیم به سمت چالوس ، قبل غروب رسیدیم چالوس ، دوتا اتاق گرفتیم در یک مدرسه و پس خوردن چایی قرار شد بریم دریا ، چالوس خودش ساحل نداره وباید که بریم بهشهر شایدم نوشهر بود !

اونجا سوار قایق شدیم و کمی در دریا به سر بردیم و دریا  و ساحل و گفتمان و بارون .....

من و گل پری همچین هوس آلبالو و لواشک کرده بودیم و رفتیم وخریدیم و خوردیم و فشارمون اومد پائین "اخ که دهنم آب اوفتاد"

اتاق ما طبقه بالا بود و برای درست کردن چای و شام باید که میرفتیم طبقه پائین در آبدارخانه مدرسه ، من و گل پری کمی با هم جور شده بودیم ، گل پری متولد 1367 و من متولد 1360 ! البته بگم خانوم کوچولو هم بودن ولی از اونجایی که ایشون عجیب به شوهرشون وابسته اند ! حتی موقع خواب که مقرر شد خانوما این طرف اقایون اون طرف ، ایشون رفتن اتاق اقایون و پهلوی شوهرشون خوابیدن و دقیقه ای جدائی رو تاب نمی آوردن ! و اصلا هم نیامدن ببین ما داریم چه کار میکنیم

رفت و آمد مداوم ما به آبدار خونه و طبخ شام "املت" باعث بروز آشنایی با مسافران دیگه شده بود ، دوسه خانواده که از بوشهر اومده بودن و مدام در حال پخت و پز بودن و دوتا دختر که شیرازی بودن و یه شام عجیب پخته بودن که بعد از یه عالمه کنجکاوی فهمیدیم بهش میگن " دال عدس" ، خوشمزه بود و شبیه همون اشکنه عدس ما و عدسی شما بود ، فقط با این تفاوت که نوع عدسش فرق میکرد و ترش مزه بود

با همه امکانات اندکی که داشتیم بالاخره شام حاضر شد و پله ها رو دوتا یکی کردیم و در حالی که یه دستم به خاطر داغی دسته ی قابلمه میسوخت اومدیم به منزل ! و در همان لقمه اول پسر شجاع که متخصص در ضایع کردن وسربه سر گذاشتن ملت هستن یک ذره ی ناقابل در حد یک عدس محلی پوسته ی آهکی تخم مرغ در املت ها یافت نمودن و به همه نشون دادن و گفتن اینم از شامشون ! منم گفتم همینه که هست میخوای بخور میخوای نخور ، تو بهترشو بلدی آستین بالا بزن

من کشته مرده ی رئیس بازی های این پسر هستم ، کلا مثل همه اقایون فکر میکنه که از همه بیشتر می فهمه و از همه بیشتر حالیشه ، تو هر بحثی آنچنان با یقین حرف میزنه که طرف کوتاه بیاد و از اونجایی که من هیچ وقت کوتاه نیامدم و صددرصد اطلاعات عمومی و فلسفی و مذهبی و علمی و..... حتی میشه گفت بیشتر از اون بوده ، اونم کم نیاورده و حتی شده رو حرف اشتباه خودش پافشاری کرده ، نتیجه اینکه بحث های ما دوتا مشهور هست و عمراً که من کوتاه بیام و به این موجود بگم که تو راست میگی!

خلاصه قرار شد نخود نخود هر که رود خانه ی خود ! و من و مامان و مامان پسرشجاع و گل پری تو این اتاق خوابیدیم و داداشا و خواهرم و پسرشجاع و اقای پدر هم تو اون اتاق

صبح باز با درد عجیب در شکم مبارک از خواب پاشدم و کتری رو گذاشتم جوش بیاد تا چائی دم کنم و همین جور درد میکشیدم ، بقیه هم کم کم بیدار شدن و صبحانه خوردیم و البته پسر شجاع نون کم خریده بود و تقریبا هر کی دیر از خواب پا شد گرسنه بود و اونم نون کم رو تقصیر خواهرم انداخت که گوش نکرده دوبسته نون بگیره !

همه که از اتاق رفتن بیرون من اتاق رو جارو کردم و تمیز تحویل سرایدار دادم "بگین آ ماشالله چه دخمل خوفی "

شماله وبارون ! بچه ها باربند نبستن وساکها روگذاشتن روصندلی کنار مامان و من طفلکی رو راهی ماشین سمند کردن و گفتن که برو بشین کنار گل پری ! منم سی دی سیما بینا رو برداشتم و رفتم ماشین اونا و هیچ هم اعتراض نکردم تا نگن چه همسفر بدی ....

  نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 
    

هر کی فکر کرده من دلم هوس یه خلوت دوستانه کرده با کلیه مخلفات

درست فکر کرده

هر کی فکر کرده من لاغر شدم و خورد و خوراکم آزاد شده

اشتباه فکر کرده

هر کی فکر کرده من دلم واسه شوکولات تنگ شده و بی خیال جوش زدن صورتم شدم

اشتباه فکر کرده

اما هر کی فکر کرده من دلم   میخواد

درست فکر کرده

  نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

نمیدونم دقیقا ساعت چند بود که از خونه خارج شدیم اما یادم میاد از خواب که پا شدم خاله دیگه خورش رو درست کرده بود و برنج رو آبکش کرده بودو مامان مشغول کمک به خاله بود

شب قبلش جینگیل به فینگیل گفته بود که به مامان بگه خواهرم اینا هم قراره بیان با ما پارک و غذا بیشتر درست کنن

بعد خوردن صبحانه و آدرس دادن به پسر شجاع و قول وقرارها رفتیم سرکوچه خاله واستادیم

پسرخاله بابا بهمون آدرس پارک قیطریه رو داده بود و گفته بود اونجا بسیار بسیار قشنگه !

پرسون پرسون رسیدیم به پارک

منم در این حین با جودی در تماس بودم تا بعد اتمام امتحانش بیاد پیش من تا ببینمش

یه گوشه ای بساطموونو پهن کردیم و پسرا رفتن گشت و گذار و دید زنی

منم به خواهرم گفتم بیا بریم یه دوری اطراف پارک بزنیم که گفت نمیام ، حالا تو فرض کن شوهر خواهرمون گفته بودن از جات تکون نخوری تا من بیام!

منم تنهایی بلند شدم رفتم یه دوری تو پارک زدم ، ملت مشغول ورزش ظهرگاهی بودن

اومدم خواهرم پرسید کجا رفتی؟ گفتم به توچه ! گفت چه بی تربیت !

خب معلومه دیگه ناراحت شده بودم ، سه ساله این آبجی ما با پسر شجاع ازدواج کرده ما دو دقه با هم تنها نبودیم و این اختیار از خودش نداشته

بالاخره منم دل دارم گاهی هوس کنم با آبجی م برم هوا خوری !

نشستم تا جودی بیاد

بروبچ تصمیم گرفتن برن آش بخرن ومخلفات ناهار رو

بعد روبوسی با جودی و احوال پرسی اهل خانه با ایشون ، سفره ناهار پهن شد و مشغول شدیم

دوتا گربه ی بسی پخمه "شما بگیر چاقالو و خپل" اومدن به تماشای ما و بروبچ هم سرگرم بودن باهاشون هی گوشت می انداختن جلوشون و هی استخون و.....

خنده بازاری بود اساسی

بعد ناهار با جودی یه دوری تو پارک زدیم و کلی از تهران اون گفت و از بیرجند من و خیلی خیلی خوش بودیم تا که جینگیل تماس گرفت که بدو بیا میخوایم بریم خونه

جودی رو رسوندیم یه ایستگاه مترو تا بره کرج و خودمون هم رفتیم خونه خاله

جییگیل غر غر کنان گفت قرار نیست شب خونه باشیم و تو برا خودت با دختر دائی قرار گذاشتی و به ما چه و قراره بریم بازار  و از اونجا هم شهر بازی و....

خواهرم هم گفت من که باشما نیستم وقراره برم بازار

پسر شجاع هم مثل همیشه ی خدا ساز مخالف میزد "اییییییییش"

منم دیگه اون روی سگم بالا اومده بود

در همین حین باید تازه به دخترایی هم تماس میگرفتم و ساعتی که باید بیاد و ما آماده هستیم رو بهش بگم !

بلبشوویی بود تو فضا

دختردائی هم قرار بود با شوهرش بیاد و زشت بود که مردا نباشن ، ضمن اینکه از من قول گرفته بود که همه باشن تا همه رو ببینه و منم قبلش "یعنی دیروزش" با همه هماهنگ کرده بودم

ممنون از همه اشون به خاطر این لج و لجبازی با من

کلا من آدم پر طرفداری تو خونه نیستم و ترجیها همه با من مشکل دارن ، و یه جوری میخوان پوزه ی منو به خاک بمالن ، نه که آدم قوی تری هستم این میشه که لجاجت با من از همه بیشتره

منم یکی داد و بیداد کردم و با مامان اولتیماتوم دادم و به دختردائی هم تماس گرفتم و گفتم ساعت 20:30 بیا من و مامان هستیم بقیه هم میخوان باشن میخوان نباشن

اونم گفت مهم مامانته !

رفتم نشستم رو پله خونه خاله سرمو گرفتم بین دوتا دستم و دلم میخواست های های گریه کنم ، خدائیش فشار عجیبی بهم اومده بود و لجم حسابی در آمده بود

از اول سفر هرچی من گفتم اینا گفتن نه ، انگار نه انگار منم همسفرم و نظر منم مهمه!

جینگیل هم که نگاش به دهن پسر شجاع بود هرچی اون بگه حکم وحی منزل هست و حرفای من هم فقط به درد جرز لای  دیوار میخوره لابد!

تصمیم گرفتیم تا بازار با خواهرم اینا بریم و بعدش هم ما بیایم خونه و اونا برن شهر بازی !

خوشبختانه بازار که تعطیل بود هیچ تمام مغازه ها هم تعطیل بود ، انگار همه تهران رفته باشن به سیزده بدر!

خیلی خوشبحالم بود "دلم خنک شد"

من و مامان میدون امام حسین پیاده شدیم و همون حوالی گشت و گذاری نمودیم و بعدش "نخند ارواح عمه ات " بعدش به پیشنهاد مامان رفتیم مترو سواری !

بالاخره ادم ندید نباید از دنیا بره ، ضمنا میخوام بدونم کدوم یکی از شما مامانش به جز روشن کردن تلوزیون و بلند و کم کردن صداش و تعویض کانالها چیز دیگه از تکنولوژی میدونه آیا ؟

راستشو بگو ؟

طفلی مامانا اونقده سرشون گرم سیر کردن شکم بچه ها و شست  و رفت خونه و درس و مشق ما و آینده امون هست که بالکل از تکنولوژی دور موندن

از مترو که اومدیم بیرون من حالم خراب شد ، عرق سردی نشست رو تنم ، شکم دردی گرفتم که تا به اون روز سابقه نداشت ،سریع سوار تاکسی شدیم و رفتیم خونه من همه مسیر کوچه رو میدویدم ، گلاب به روتون حالم خیلی خراب بود ، تازه اشم دوش گرفتم بازم حالم جا نیامد ! تمام یک ساعتی که دختر دائی و شوهرش نشسته بودن من ازدرد رنج میکشیدم

جونم براتون بگه : داداشا و خواهرم اینا همه اش به در بسته میخوردن و این شده که برگشتن به خونه ، داداشا خونه خاله و خواهرم همه خونه دائی پسر شجاع

نه شهر بازی و نه پارک

تازه اشم اونا به ترافیک خوردن و تا 9:30 خونه نرسیدن !

خیلی خیلی دلم خنک شد "بدجنس هم خودتی"

شام خوردیم ، ساک چیدیم همه خوابیدن منم نشستم تا ساعت نزدیک 2بامداد جومونگ نگاه کردم و بعدش خوابیدم


*جودی : همنورد این سالهای کوه نوردی من ، که به خاطر ادامه تحصیل انتقالی گرفته و اومده تهران ساکن شده

  نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

کاشان شهر قشنگیه ، یه شهر با بافت خیلی قدیمی و بسیار جذاب ، یه کشش خاصی آدم تو اون شهر حس میکنه

هوا نه گرم بود نه خنک و متبوع ، واسه منی که همیشه سرما میخورم و دلم هوای ملایم میخواد اوضاع بر وفق مراد بود

پسر شجاع و خانوم کوچولو همچین دلشون نمیخواست بریم باغ فین کاشان و ترجیهاً میخواستن سریع خودشونو برسونن به تهران تا حالا که به عروسی نرسیدن حداقل به مراسم پاتختی برسونن ، اما من دلم میخواست واسه یه مرتبه دیگه مجموعه تاریخی فین رو ببینم ، مامان هم همینطور

شب که گفتم فردا ساعت چند میخوایم بریم گشت و گذار ، پسر شجاع گفت بروبابا حمام چیه ، کی میخواد بره حمام !

صبحی مامان گفت بریم حمام فین کاشان ! پسر شجاع هم دیگه رو حرف مامان حرفی نزد و این قسمت ماجرا به دل من شد

باغ فین کاشان سومین عمارت تاریخی ئی هست که من عاشقش هستم ، اولیش باغ شازده ماهان کرمان هست ، دومیش عمارت اکبریه شهر خودمونه که قصد کردم اگه قسمت شد وبابای هیراد پای اسبش خوب شد و بالاخره اومد به هر قیمتی شده میراث فرهنگی رو راضی کنم تا جلسه ازدواجمون رو اونجا بگیریم !

کلا من عاشق عمارتهایی با معماری قدیمی وکاشی کاری و آینه کاری و سقفهای بلند و زاویه دار هستم ، خصوصاً که وسط هیات بزرگ و پر گل و گلبنه و جوب آب و......

ساعت حدود یازده از کاشان اومدیم بیرون به سمت قم راه افتادیم ، یه ساعت بعد قم بودیم ، اول مسجد جمکران رفتیم ، جاتون خالی درست یه هفته مونده به تولد امام زمان (عج) بود ، مسجد حال و هوای خودشو داشت یه جای خنک و عطر آگین ، من نماز خوندم مامان هم زیارت و دعا و....

مامان گفت میخوام برم سرچاهی که میگن آرزوهاتو مینویسی و میندازی اون تو ، رفتیم اونجا رودیدیم

بعدش رفتیم داخل شهر واسه زیارت حرم حضرت معصومه (س) ، حدود نیم ساعتی اونجا بودیم ، نماز ظهر بود ، بعدشم خرید سوغاتی قم ونهار و حرکت به سمت تهران

ساعت چهار بعدازظهر رسیدیم تهران ، از خواهر اینا جدا شدیم ما به سمت خونه خاله بابام و اونا هم به سمت خونه دائی شوهر خواهرم

تا برسیم خونه خاله تو اون ترافیک و نابلدی مسیرها شد ساعت حدود 18 بعدازظهر

قربون خاله برم دم در خونه منتظر ما بود ، همسایه روبروئی شون که انگار کشیک محل بود سرشون بدون روسری از تو پنجره در آورد و گفت که ماشین که درخونه خاله پارک هست مال اوستا بنا خونه بغلیه ، برید بابامو صدا بزنید بگید به اوستا بگه ماشینشو برداره تا ما بتونیم ماشینمونو پارک کنیم ، تا جینگیل و فینگیل ماشین رو جابجا کنن ما هم ساکها رو آوردیم بالا و خاله هم یه شربت خنک گذاشت جلومون جگرمون حال اومد اساس

پسرخاله ی بابا تماس گرفتن و احوال پرسی و خوش آمد گوی

خاله مشغول پخت شام بود "کتلت " مامان هم کمکش میکرد ، من و فینگیل هم رفتیم خرید نون سر کوچه ، هم بربری گرفتم واسه خاله و هم نون سنگگک واسه خودمون

تا جابجا بشیم و استراحت کنیم و گپ و گفتمان ، ساعت نزدیک 23 شد و خواستیم بخوابیم

فینگیل از گرما و صد البته به خاطر تماس تلفنی نیمه شبانه ! رفت بالا پشت بوم

خاله هم به خاطر مشکل ریوی که دارن شب موقع خواب کولر رو خاموش میکنن ، این شد که مامان و جینگیل به خاطر فرار از گرما رفتن اتاق پذیرایی و پنکه رو روشن کردن رو به خودشون و منم رفتم تو اتاق گرمی که خاله توش خوابه به یاد سه ماه پیش که با هم بودیم اونجا خوابیدم و البته قبل خواب کمی با خاله حرف زدیم

  نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 9:37 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

یه ساعت مرخصی گرفتم اومدم خونه استراحت کردم حالم الان بهتره

خدا رو شکر

و اما شروع داستان :

حالا من هی گفتم برنامه تهران رو از سفر مون حذف کنیم هی شما گفتین تهران تنهائی چه خبره که با خانواده خبری نیست !!!

روز یک شنبه یه روز مونده به شروع سفر یکی از شلوغ پلوغ ترین و مزخرفترین روزهای کاری 88 بود ، کارشناس محترم وزارت متبوع هم این دم آخری یادش اومده که چرا خراسان جنوبی هیچی آمار تولید وارد سامانه آماری وزارت نکرده زنگ میزنه سازمان به گله وشکایت به مسئول آمار اونم بی هیچ تعللی میاد پیش معاونت ، اونم یه داخلی منو میگیره 42! و منو احضار میکنه ، حالا این دم رفتنی من نشستم تند تند واسه حدود 24 تا از ارباب رجوعها ثبت نام میکنم وشناسه وارد میکنم تا اونا بهم رمز عبور بدن ، خدا رو شکر آلیس جون کمکم کرد و سریع این قضیه جمع شد ، تا نامه اش تایپ شد و شماره خورد شد ساعت 14:27 ، دیگه هیچ وقتی واسه تهیه کپی و.... نبود

موندم اداره که کار آمار قسمت خودمو آماده کنم تا ساعت 15 موندم اداره بعدشم با یه اعصاب خورد و مقادیر زیادی دلهره از اداره زدم بیرون

حتی فرصت نشد با دوستای وب لاگی م خداحافظی کنم و ازشون بخوام پشت سرم آب بریزن تا به سلامت برگردم

اول تلفن کردم قرار عکاسی مو کنسل کردم ، بعدش هم یه سر رفتم آرایشگاه که اونو هم کنسل کنم ، تعطیل بود شماره تلفن هم نذاشته بود رو تابلوش منم دیگه بی خیال شدم

شب عروسی دعوت بودیم ، عروسی یکی از فامیلای نزدیک و یقینا تا نیمه های شب درگیر اونجا بودیم ، هنوز ساکم رو نبسته بودم و کلی کار عقب مونده ی دیگه داشتم ....

عصری رفتم بیرون تا یه چک داشتم نقد کنم بعدش رفتم بازار واسه خودم و مامی و داداشا دمپائی گرفتم ، کلی تو بازار معطل شدم تا بالاخره یه جفت دمپائی شماره 37 پیدا کردم !

ساعت 19:30 رسیدم خونه ، دوش گرفتم و آماده رفتن به عروسی شدیم شد ساعت 20:30

مراسم عروسی با کلی مسخره بازی های ویژه عروس کشون ساعت 00:30 بامداد به پایان رسید ، تا ساکم رو بستم وهمه چی رو آماده کردم شد ساعت 4 بامداد !

مقادیری خوابیدم ، ساعت 6:30 هم جینگیل منو بیدار کرد ، یکی مشغول چیدن ناهار ظهر شد یکی باربند می بست یکی وسایل رو جابجا میکرد ....

یه تل زدم اداره و به بامزی سفارشات لازم جهت کپی نامه ی سامانه و مراحل پایانی نامه آمار سه ماهه دادم و تقاضا کردم اگه مشکلی پیش اومد با من در تماس باشه و هر تغییری تو فرم شماره 3 داد فرم شماره 1 رو هم تغییر بده

ساعت 9صبح 5/5/88 از خونه راهی تهران شدیم و سفر آغاز شد

هویجور می رفتیم و میرفتیم تا شد ساعت 12 ظهر که رسیدیم طبس

تو ماشین هوا خیلی متبوع بود، کولر یه سره روشن بود اونم درجه 3-2 و خبر از جهنم بیرون نداشتیم تا که واسه زیارت تو امام زاده پیاده شدیم ، طبس یه امام زاده هست که خیلی ماشالله امام زاده اعیونی هستن ، برادر امام رضا (ع) هستن ایشون

وای وای جهنم بود طبس ، یه گرما میگم یه گرما میشنوین

من گفتم تا نائین یه شهر درست حسابی تو مسیر نیست واسه ناهار ، تا اونجا هم 400 کیلومتری راه هست ، خودتون میدونید که اینجا ناهار بخوریم یا بریم نائین!

خانوم کوچولو و پسر شجاع گفتن چه حرفا ، خور بیابانک و انارک هم تو مسیر هست !

در نتیجه دوباره راه افتادیم

خور بیابانک ماشین بنزینش ته کشید ترمز گرفتیم تا سوخت گیری کنیم ،وای وای هوا نگو جهنم ! گرمایی بود غیر قابل باور و تصور

جینگیل کشید کنار تا ماشین خنک بشه بعد خاموشش کنه که دید فن ماشین روشن شد و آمپر همین جور داره میره بالا و میره بالا

پسرشجاع هم که نمی آمد و در دسترس هم نبود ، هم نگران اونا بودیم هم نگران وضعیت ماشین

ساعت 15 بعد ازظهر بود و همه مغازه ها تعطیل ، با هر تعمیرکاری هم که تماس میگیریم میگه الان خارج شهر هستم و برام امکان نداره بیام به ماشین تون نگاهی بندازم

آمپر هم که اصلا انگار نمیخواست بیاد پائین

بالاخره خانوم کوچولو گوشی شو جواب داد و گفت که ماشینشون جوش آورده و اونا چند جا توقف داشتن و دارن یواش یواش میان

یه فضای سبز کنار مسجد الزهرا خور بیابانک بود ، اونجا توقف کردیم و منتظر شدیم شاگرد مکانیک بیاد ، اینقده هوا گرم بود که آدم میل به غذا خوردن نداشت

ساعت 19 بعد از ظهر شده بود و از خوب شدن ماشین خبری نبود، تازه شاگرد مکانیک بعد کلی عشوه و ناز فاتحه استارت زدن ماشین رو هم خوند و دیگه ماشین حتی روشن هم نمیشد!

چند تا کوچه بالاتر یه مکانیکی بود که تونست ماشین پسرشجاع رو که واشر سر سیلندر سوزونده بود رو درست کنه ولی واسه ماشین ما گفته بود نمیتونه کاری بکنه

ماشین رو گذاشتیم عقب یه خاور و قرار شد با قیمت 60هزار ما رو ببره نائین

من و مامان سوار ماشین خواهرم شدیم و جینگیل نشست جلو با آقای راننده خاور و فینگیل هم رفت تو ماشین خودمون عقب خاور تا بگیره بخوابه

ساعت 2بامداد رسیدیم نائین ، کنار امام زاده چادر باز کردیم و گرفتیم خوابیدیم تا صبح ساعت 7

ساعت 7 رفتیم تعمیرگاه ایران خودرو نائین ، ماشین رو پیاده کردیم و عملیات تعمیر ماشین شروع شد

ساعت 12:30در حالی که فقط چند تا پیچ از ماشین مونده بود که ببندن و ماشین استارت بخوره ، مسئول ایران خودرو گفت بچه ها کار تعطیل و تشریف ببرید خونه تا ساعت 15 ! حالا از ما التماس که بابا ببند ماشین رو ، شیرینی تون سرجاش ، از اونا انکار!

اگه اوضاع اینجوری پیش می رفت خواهرم به عروسی دختر دائی شوهرش نمیرسید، در حالی که قصد ما از سفر به تهران شرکت اونا تو مراسم عروسی بود و خرید یه سری جنس واسه عروسی خواهرم

ناهار رفتیم یه رستوران تو شهر نائین ، که خدائیش کبابش عالی بود

ساعت 15 دوباره شروع کردن به تعمیر ماشین ، همه چی تمام شد ، قرار شد یه دوری با ماشین بزنن اگه آمپر ثابت بود یعنی که درست شده و میشه رفت ! که صد البته بازم ماشین جوش می آورد و این یعنی بازم موندگار هستیم!

ما همه گی متفق القول به خواهرم و شوهرش گفتیم اونا برن تا به عروسی برسن ، اما اون دو نفر رو حساب معرفت ومرام و همسفر خوب بودن نخواستن ما رو تنها بذارن ، ضمن اینکه به ماشین خودشون هم هیچ اعتمادی نبود

دوباره همه پیچهای 206رو باز کردن و فهمیدن که سوپاپ هاش هم مشکل داره

اینم بگم که جینگیل دوسه روز قبل سفر تو تعمیرگاه و معاینه فنی و ... بوده واسه چکاب ماشین ، که تو سفر و بین راه معطل نشیم !

ساعت حوالی 20 بعداظهر روز 6مرداد ماه 88 بالاخره به سمت کاشان حرکت کردیم و با سرعت 100تا 110 رسیدیم آواخر شب به کاشان

رفتیم ستاد اسکان و یه اتاق توی یه مدرسه کرایه کردیم و بعد دوش گرفتن وشام خوردن و کمی گفتمان خوابیدیم

هر اتفاقی که می افتاد خنده از رو لبای بروبچ حذف نمیشد و هی میخندیدیم و به خدا میگفتیم نمیدونیم مصلحتت چی بوده اما هر چی که هست ، ما همه جوره در خدمت آزمایشهای شما هستیم قربان


اینم واسه دوستان جدید تا با همسفرام آشنا بشن :

جینگیل : داداش بزرگه * فینگیل : داداش کوچیکه* پسر شجاع : شوهر خواهرم *خانوم کوچولو : خواهرم

  نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 
سلام

وقتی آدم ۱۲ روز نیست خب معلومه نتیجه کار چی میشه ؟

حدود ۷۲ تا نامه تو کارتابل آدم تلنبار میشه که به اضافه ۲۰نامه که ازقبل بوده سر جمع ۱۰۰ نامه دارم

تازه اشم کلی نامه های متفرقه هست و خرده فرمایش های این و اووون

خسته گی سفر و سرماخورده گی که از دیشب شروع شده

خواب و دلتنگی و............

ولی به خدا مینویسم قول میدم

  نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 
سلام به روی ماه اونایی که دلتنگ من شده بودن  و دلتنگیشان را با کامنت گذاری و تلفن و ای میل اعلام نمودند تو این ۱۲ روز

و

سلام به همه ی اونایی که حتی در حد یه میس کال ناقابل هم واسه ما ابراز دلتنگی نکردن تو این ۱۲ روز

و در آخر

سلام به همه اونایی که اصلا بود و نبودمان برایشان مقادیری هم اهمیت ندارد


سفری شگفت انگیز بود جای همه اونایی که دلشون هوس حال گیری های خدا رو کرده خالی

به قول پسرشجاع قضیه رو کم کنی بود با خدا که ببینه این بنده ها کم میارن و از مسلمونی شون دست میکشن یا نه !

دید که نه خیر اینا که خودش خلق کرده ماشالله ماشالله مثل میلگرد ها که به هم کلاف میشه ضد زلزله هستن

تنها خسته گی سفر هست که تو تنم مونده فردا خواهم نوشت...

  * ایام به کام

  نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط قله نشین  | 
 

لیلی و مجنون هر روز روایتی تازه :


1.       فیروزه   (1و2و3و4و5)

2.       مریم   (2و3و4و5و6)

3.       زهرا   (3و4) ؛ شکلات تلخ (5) ، غزل (6)؛ پرنسس (7)

4.       هدیه   (4و5و6و7و8)

5.       رها   (5و6و7و8و9)

6.       آرام   (6و7و8و9و10)

7.       مامان فاطمه   (7و8و9و10و11)

8.       ژوکر  (8و9و10و11و12)

9.       شب پره   (9و10و11و12و13)

10.   سرزمین شمالی  (10و11و12و13و14)

11.   مستانه   (11و12و13و14و15)

12.   لیلی و مجنون   (12و13و14و15و16)

13.   مامان عروسک   (13و14و15و16و17)

14.   سما   (14و15و16و17و18)

15.   شاپرک  (15و16و17و18و19)

16.    لیلا   (16و17و18)؛ یک سین (19و20)

17.   پائیزان   (17و18و19و20و21)

18.   سارش  (18)؛ سایه   (19و20)؛ آوامین    (21و22)

19.   نارنجی   (19و20و21و22و23)

20.   نیلوفر   (20و21و22و23و24)

21.   هانا   (21و22و23و24و25)

22.   سارا   (22و23و24و25و26)

23.   شمع   (23و24و25و26و27)

24.   نازی   (24و25و26و27و28)

25.   مامان نورو محمود   (25و26و27و28و29)

26.   چشمک   (26و27و28و29و30)

27.   آلیس   (27و28و29و30و1)

28.   قله نشین   (28و29و30و1و2)

29.   شوکو   (29و30و1و2و3)

30.   مامان پویان   (30و1و2و3و4)

  نوشته شده در  سه شنبه 30 تیر1388ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط قله نشین  | 

سلام دوستای خوبم ، ببخشید که یه مدتی هست نیستم ! خب حتماً مشغول حل و فصل دلمشغولی هام هستم دیگه ، انشالله که ختم به خیر میشه

از اونجایی که هر کسی رو بهر کاری ساخته اند! اینه که نمیشه به چشمه نشین عزیزم بگم که زحمت لیدر بودن تو برنامه ختم قرآن هم به عهده تو باشه

و از اونجایی که خودم هم اگه خدا بخواد تا 10 روز دیگه عازم سفر هستم

و از اونجایی که هر اتفاقی ممکنه بیفته

این شد که جدول ختم قرآن ماه مبارک رمضان رو از امروز گذاشتم تو وب لاگ

دوستایی که از قدیم همسفر بودن رو دعوت کردم و جدیدی ها هم که تازه به جمع رفقا اضافه شدن اگه میخوان همسفر بشن بسم الله

و اما شرح مفصل :

5ختم قران در ماه مبارک داریم که هر کسی یک جزء از 5ختم رو انتخاب میکنه "ترجیها باید پشت سر هم و مطابق رنگهایی باشه که مشخص کردم " و البته نیت ختم قرآن هم هر کسی هر طور راحته و به دلخواه هست

که ختم اول در 6 روز اول ماه مبارک ، و ختم دوم در 6 روز دوم و الی آخر...

البته اونایی که دوست دارن که همسفر بشن باید

اولا ً با کامن