تبليغاتX
قله نشین

قله نشین

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف....

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز                    بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز

روز اول رفت دینم در سر زلفین تو                  تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من      در میان پختگان عشق او خامم هنوز

از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن         می‌زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز

پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب                  می‌رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز

نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو     اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز

در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت            جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان       جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز

در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش                   آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز

 دیشب خونه آبجی ترنم دعوت بودیم ، شب چله بهانه ای بود واسه تجدید دیدار دو خانواده پس از مراسم عروسی این زوج جوان

بانو ترنم و آق سینا حسابی سنگ تمام گذاشته بودن :

آجیل و شیرینی و چای - پاپ کورن و شکلات- ته چین مرغ و میگو سوخاری و کوفته تبریزی - هندونه وخیار وانار و گلابی و سیب و پرتقال

البته این زوج بسی زرنگ هم می باشند و خدا هم حسابی هوای جیب مبارکشان را میداشته است : ماشین شون که قرار بوده ۴دی ماه تحویل داده بشه دیروز عصر تحویل شده بود و دیگه با یه تیر دو نشون زدن

ابتدا قسمت آخر سریال مزخرف "گاوصندوق" تماشا شد ، سپس فیلم - عکس سفر تابستون (خاطرات شمال محاله یادم بره اونهمه شور و حال محاله یادم بره) رو تماشا کردیم و به بدبیاری های قدیممان بسی خندیدیم و تحلیل نمودیم اتقاقات عدیده رو

سپس فیلم "پسرتهرونی" رو تماشا کردیم که برخلاف تبلیغ یکی از دوستان لینک در گوگل ریدر بسیار بامزه و زیبا بود (حداقل از فیلم خروس جنگی و آقای هفت رنگ و صد البته از فیلم بی سر وته "درباره الی " که خیلی هم بهتر بود)

سپس نخود نخود هر که رود خانه ی خود

شب جالبی بود و جای داش متین که در سرمای بجنورد مشغول کُنجد پاک کردن بودن خالی بود و جای پدر مرحوممان که تفألی به دیوان خواجه بزنند و با صدای دلنشینشون برای ما غزلخوانی بکنند

پ.ن : الان حسرت میخورم که ای کاش قبلنا وقتی بابا غزلیات حافظ یا شهریار رو با صدای بلند میخوند ازش فیلم میگرفتیم و این شبا با یاد و خاطره اش حضورشو پررنگ میکردیم

 

نوشته شده در 88/10/01ساعت 8 توسط ترگل| |

همسفر می طلبیم  

 

ختم قران (رسم الخط عثمان طه ،604 صفحه)

تاریخ/ جزء

شماره حزب

نام همسفر

۷/۱۱/۸۸

ص ۴۵1-۴55

 

ص۴۵۶-۴60

 

ص ۴61-۴۶۵

شوکو

۸/۱۱/۸۸

ص۴66-۴70

 

ص ۴71-۴75

 

ص ۴76-۴۸۰

ترگل

۹/۱۱/۸۸

 

ص ۴81-۴۸۵

 

ص ۴86-۴90

 

ص ۴۹1- ۴۹5

شوکو

۱۰/۱۱/۸۸

 

ص ۴96-۵00

 

ص ۵01-۵05

 

ص ۵06-۵10

ترگل

۱۱/۱۱/۸۸

 

ص ۵۱۱-۵15

 

ص ۵۱۶-۵20

 

ص ۵۲۱-۵25

شوکو

۱۲/۱۲/۸۸

 

ص ۵26-۵30

 

ص ۵31-۵35

 

ص ۵36-۵40

ترگل

 

۱۳/۱۱/۸۸

ص ۵41-۵45

 

ص ۵46-۵50

 

ص ۵51-۵55

شوکو

 

۱۴/۱۱/۸۸

ص ۵56-۵60

 

ص ۵61-۵65

 

ص ۵66-۵70

ترگل

 

۱۵/۱۱/۸۸

ص ۵71-۵75

 

ص ۵76-۵80

 

ص ۵81-۵85

شوکو

 

۱۶/۱۱/۸۸

ص ۵86-۵90

 

ص ۵91-۵95

 

ص۵96-۶0۴

ترگل-شوکو 

نوشته شده در 88/09/30ساعت 13 توسط ترگل| |

همسفر می طلبیم  

 

ختم قران (رسم الخط عثمان طه ،604 صفحه)

تاریخ/ جزء

شماره حزب

نام همسفر

۲۷/۱۰/۸۸

ص۳۰1-۳۰۵

 

ص۳۰۶-۳10

 

ص۳۱1-۳15

ژوکر 

۲۸/۱۰/۸۸

ص۳16-۳۲۰

 

ص۳21-۳۲۵

 

ص۳26-۳30

ژوکر 

۲۹/۱۰/۸۸

ص۳31-۳35

 

ص۳35-۳40

 

ص۳41-۳45

ژوکر 

 ۸۸/۱۰/۳۰

ص۳46-۳50

 

ص۳51-۳55

 

ص۳56-۳60

 ژوکر

۱/۱۱/۸۸

ص۳61-۳65

 

ص۳66-70

 

ص71-75

ژوکر

۲/۱۱/۸۸

ص76۳-۳80

 

ص۳81-۳85

 

ص۳86-۳90

 ژوکر

۳/۱۱/۸۸

ص۳91-۳95

 

ص۳96-۴00

 

ص۴01-۴۰5

 ژوکر

۴/۱۱/۸۸

ص۴۰6-۴۱۰

 

ص۴۱1-۴15

 

ص۴۱6-۴20

 ژوکر

۵/۱۱/۸۸

ص۴21-۴۲۵

 

ص۴۲۶-۴30

 

ص۴31-۴۳۵

 ژوکر

۶/۱۱/۸۸

ص۴36-۴40

 

ص۴41-۴۴۵

 

ص۴46-۴۵۰

ژوکر 

نوشته شده در 88/09/30ساعت 12 توسط ترگل| |

همسفر می طلبیم  

 

ختم قران (رسم الخط عثمان طه ،604 صفحه)

تاریخ

شماره حزب

نام همسفر

۱۷/۱۰/۸۸

ص 151-155

آلیس 

ص156-160

 

ص 161-165

 

۱۸/۱۰/۸۸

ص166-170

آلیس  

ص 171-175

 

ص 176-180

 

۱۹/۱۰/۸۸

 

ص 181-185

آلیس 

ص 186-190

 

ص 191- 195

 

۲۰/۱۰/۸۸

 

ص 196-200

آلیس 

ص 201-205

 

ص 206-210

 

۲۱/۱۰/۸۸

 

ص 211-215

آلیس 

ص 216-220

 

ص 221-225

 

۲۲/۱۰/۸۸

 

ص 226-230

آلیس

ص 231-235

 

ص 236-240

 

 

۲۳/۱۰/۸۸

ص 241-245

 آلیس

ص 246-250

 

ص 251-255

 

 

۲۴/۱۰/۸۸

ص 256-260

آلیس 

ص 261-265

 

ص 266-270

 

 

۲۵/۱۰/۸۸

ص 271-275

آلیس 

ص 276-280

 

ص 281-285

 

 

۲۶/۱۰/۸۸

ص 286-290

آلیس 

ص 291-295

 

ص296-300

 

نوشته شده در 88/09/30ساعت 11 توسط ترگل| |

 

ختم قران (رسم الخط عثمان طه ،604 صفحه)

تاریخ/ جزء

شماره حزب

نام همسفر

۷/۱۰/۸۸

ص1-5

ترگل

ص6-10

ژوکر

ص11-15

آلیس

۸/۱۰/۸۸

ص16-20

شوکو

ص21-25

ژوکر

ص26-30

آلیس

۹/۱۰/۸۸

ص31-35

ترگل

ص35-40

ژوکر

ص41-45

آلیس

 ۸۸/۱۰/۱۰

ص46-50

شوکو

ص51-55

ژوکر

ص56-60

آلیس

۱۱/۱۰/۸۸

ص61-65

ترگل

ص66-70

ژوکر

ص71-75

آلیس

۱۲/۱۰/۸۸

ص76-80

شوکو

ص81-85

ژوکر

ص86-90

آلیس

۱۳/۱۰/۸۸

ص91-95

ترگل

ص96-100

ژوکر

ص101-105

آلیس

۱۴/۱۰/۸۸

ص106-110

شوکو

ص111-115

ژوکر

ص116-120

آلیس

۱۵/۱۰/۸۸

ص121-125

ترگل

ص126-130

ژوکر

ص131-135

آلیس

۱۶/۱۰/۸۸

ص136-140

شوکو

ص141-145

ژوکر

ص146-150

آلیس

نوشته شده در 88/09/29ساعت 13 توسط ترگل| |

قابل توجه هم وطنهای عزیز

به مناسبت فرا رسیدن ماهها محرم و صفر و ایام سوگواری امام حسین (ع) قراره یه چله نشینی جدید رو شروع کنیم

هر کی دوست داره با ما همسفر بشه میخوام که هر چه سریعتر اعلام آماده گی کنه ، سریع از اون لحاظ که اگه یه وقتی لیست پرواز مون بسته شد باز نیاین گله کنید که چرا به ما نگفتی و ما هم میخواستیم بیایم و .... خود دانید

۴۰ روز ، یک ختم قرآن

نیت و دلیل و .... هر کسی محفوظ و مال خودشه

مثلا من میخوام دعا کنم مردم ایران زمین که رخت عزا از تن به در کردن واسه حجله من و بابای هیراد کِــل بکشن

هرکی هر آرزویی دلش خواست میتونه بکنه به من ربطی نداره و عواقبش هم به خودش مربوطه

وسایل مورد نیاز:

یک جلد کلام الله قرآن کریم - خط عثمان طه ، تعداد صفحات قران ۶۰۴

 

 

 

نوشته شده در 88/09/29ساعت 8 توسط ترگل| |

آقا من نمیدونم این سازمان بازرسی دیگه چه صیغه ایه افتاده به جون اداره جات

الان دوماهه تو اداره ما هستن و دارن کلیه پرونده ها رو زیر و رو میکنن ، آقا گیر دادن به اینکه چرا فلان نامه اول شماره نخورده چرا فلان نامه دیر بایگانی شده ، چرا فلان نامه اینطوری شده چرا فلان نامه اون طوری نشده...

خلاصه یه طومار نوشتن واسه یه دستگاه دیگه و کلی زیراب بخش ما رو زدن

حالا دیگه کلا ً مملکت ما گل و بلبل فقط گیر کار همین دوتا نامه است که اینجانبان به منظور انجام دادن کار ارباب رجوع و ارج نهادن به طرح تکریم ارباب رجوع فرصت نکردیم بعد از اقدام به موقع ببریم دو دستی تحویل بایگانی بدیم!

البته خیلی آقایون با کمالاتی هستن و من در دل خدا خدا میکنم روزی روزگاری تشریفشونو ببرن بیمارستانهای سطح کشور و ببینند با جون مردم چه جوری بازی میشه و اووووووووووووووووههههه چه همه سهل انگاری میشود در این خصوص و چقده زیر میزی و رو میزی من بمیرم و تو بمیری و .... هست

آقا عارضم خدمتتون که خانوم پرستار با مدرک لیسانس به خودش نمیزنه کیسه حاوی جیش بیمار رو عوض کنه و نطق میکنند که وظیفه ما نیست اونوخ مهلوم نیست وظیفه کیه ؟ خب بله دیگه همه شما هم که میدونید نیروهای شرکتی یعنی همون خدمه محترم کلیه دستگاهها هم که از اول فقط به منظور کلفتی یا همون غلامی استخدام شدن و گرنه کسی حق نداره از گل نازکتر بهشون بگه و کسی حق نداره از این کارای پیف پیف اه اه بهشون بگه

اصلا چه معنی میده امر و نهی بکنی !

ولا نیروی شرکتی یعنی سرور  و سالار هر اداره ای

مگه ریاست به چار کلاس سواد بیشتر داشتن و یه عمر تجربه و موی سپید و چین و چروک چهره و سابقه کاری و عرق جبین و ... هست

نه کی گفته

ریاست به اینه که نیروی شرکتی باشی فقط !

خلاصه اینکه در بیمارستانها نیروی کاری همراه مریضها می باشند و نیروی حقوق بگیر پرسنل بیمارستان

حالا یعنی برا اونا سازمان بازرسی وجود نداره ؟

 

نوشته شده در 88/09/26ساعت 9 توسط ترگل| |

مسأله 71ـ مخرج غائط را مى توان با آب شست، يا با سه قطعه كاغذ يا سنگ يا پارچه يا مانند آن تميز كرد، مگر در صورتى كه از حدّ معمول تجاوز كرده و اطراف مخرج را آلوده نموده باشد، يا نجاست ديگرى مانند خون با آن بيرون آيد،يا از خارج نجاستى به آن برسد، كه در اين حال فقط با آب پاك مى شود.

مسأله 72ـ در مواردى كه مى توان مخرج غائط را با غير آب تميز كرد، شستن با آب بهتر است.

مسأله 73ـ مخرج بول با غير آب پاك نمى شود و اگر با آب قليل بشويند واجب است دوبار بشويند، امّا با شيلنگ هاى متّصل به آب لوله كشى كه در حكم جارى است، يك مرتبه كافى است.

مسأله 74ـ در شستن مخرج بول و غائط فرق ميان مجراى طبيعى و غيرطبيعى نيست، ولى در مخرج غيرطبيعى غير آب كفايت نمى كند.

مسأله 75ـ هرگاه مخرج غائط را با سه قطعه سنگ، يا كاغذ و مانند آن پاك كنند و ذرات كوچكى كه معمولاً جز با آب برطرف نمى شود باقى بماند، ضررى ندارد و مى تواند با آن نماز بخواند.

مسأله 76ـ هرگاه با سه طرف يك قطعه سنگ محل را پاك كند كافى است، همچنين با سه گوشه يك قطعه كاغذ و پارچه.

مسأله 77ـ اگر شك كند كه مخرج را پاك كرده، بايد خود را تطهير كند، ولى اگر بعد از نماز شك كند، نمازش صحيح، امّا براى نمازهاى بعد بايد خود را تطهير كند.

نوشته شده در 88/09/26ساعت 8 توسط ترگل| |

ژوکر میگه خداحافظ

کدو مطبح میگه خداحافظ

نوشته شده در 88/09/24ساعت 8 توسط ترگل|

دیشب سر یه موضوعی با مامان بحثم شد، هی گفت برخوردت اشتباه بوده و رفتارتو عوض کن و ...

منم گفتم همینم که هستم عوض هم نمیشم منو همینجوری که هستم قبول کنید!

امروز هم تو این اداره حقمو خوردن یه لیوان آب هم روش

یه بنده خدائی سه سال پیش حق منو خورد خم هم به ابروش نیاورد و کار من بود شب و روز گریه کردن و التماس به درگاه خدا

یه بنده خدائی آبان ۸۳ حق منو خورد و انگار نه انگار که اصلا من حقی دارم یا نه ! (به جرم نپوشیدن چادر اینجانب اصلا در اون قضیه دارای حق و حقوقی نمی بوده باشم ایضاً)

خب...

خداجون تو که اون بالا نشستی و پز عدالتت رو میدی ، به نظرت این آدمایی که حق منو خوردن و یه لیوان آب که چه عرض کنم یه لیوان شربت آناناس با ۲٪الکل بی خطر هم روش خوردن تا چربی اضافه حق اینجانب حالشونو یه وقت خدای نکرده خراب نکنه ، به نظرت یه روزی به جزای اعمالشون میرسن ؟

خدا وکیلی تو کتاب قانون تو پوشیدن یا نپوشیدن چادر واسه کسی حق ایجاد میکنه ؟

راستشو بگو ، تو کجای کتاب قانونت نوشتی که اگه یه ضعیفه چادر سرش نکنه و روبند نزنه حقشه سیلی بخوره و گشنه از سر سفره بلند بشه ؟

کجای این دینی که حتی اگه پدرم به آئینش نبود من به این آئین ایمان می آوردم قید شده حتما باید چادر سرت کنی تا کسی نگاهی به مدرک تحصیلیت بندازه و دیپلم رو به لیسانس ترجیح نده !

خلاصه اینکه من از دست این آدمایی که خودشون رو مجری قوانین تو میدونن و نگفته ها و ننوشته های تو رو هم میدونن گله مندم

از این آدمایی که حتی بهم اجازه نفس کشیدن نمیدن چون چادر نپوشیدم و در آغوش اسلام جاشون ندادم

حالا میشه حق منو ازشون بگیری ؟

میخوام اون بنده خدا یه شب که تا خرخره کوفت کرده بود و سر به بالین گذاشت ، منو به خواب ببینه و البته تو هم کنارم باشی

منو بادست بهش نشون بده و بهش بگو حق فلانی رو خوری فردای قیامت همون چند صباح که در ردیف سربازان اسلام جنگیدی و ناموس و مال و خاک کشورت رو نگهبان بودی رو میذارم به حساب این مگر که بری و دفتر کتاباتو ورق بزنی و حق این بنده خدا رو بهش برگردونی

من فقط میخواستم با من مثل یه آدم رفتار بشه ، یه آدم مثل بقیه !


پ.ن : اگه اون اتفاقی که باید بیفته میام بهتون میگم که اگه کسی حقی که مال اون نیست رو بخوره چی به روزگارش میاد "خصوصاً در مقابله با من"

نوشته شده در 88/09/22ساعت 13 توسط ترگل| |

به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم : خيلي راحت نبود

به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم : خدا قوت

به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي

به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم

به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد

به جاي گرفتارم؛ بگوييم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جاي دروغ نگو؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

به جاي خدا بد نده؛ بگوييم : خدا سلامتي بده

به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما

به جاي شكست خورده؛ بگوييم : با تجربه

به جاي مگه مشكل داري؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري؟

به جاي فقير هستم؛‌بگوييم : ثروت كمي دارم

به جاي بد نيستم؛ بگوييم :‌ خوب هستم

به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم : مناسب من نيست

به جاي مشكل دارم؛ بگوييم : مسئله دارم

به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود

به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه

به جاي داد نزن؛ ‌بگوييم : آرام باش

به جاي من مريض و غمگين نيستم؛‌ بگوييم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جاي غم آخرت باشد؛ بگوييم : شما را در شادي ها ببينم

نوشته شده در 88/09/22ساعت 8 توسط ترگل| |

تمام ناتمام من با تو تمام میشود.....

نوشته شده در 88/09/18ساعت 13 توسط ترگل| |

خود را از موهبت شیرین عاشق شدن و عاشقی کردن محروم نکنید

مادر بزرگ اشتباه می گوید

نوشته شده در 88/09/18ساعت 12 توسط ترگل| |

 مادر بزرگ میگوید که  دختر رو باید زود شوهر داد قبل اینکه چشم و گوشش باز بشود و مشکل پسند بشود

پس :

خاستگار خوب یافت شد بقاپید

نوشته شده در 88/09/18ساعت 11 توسط ترگل| |

وقتی دلخوری پیش میاد منت کشی نکن خودش بالاخره خسته از خر سواری میشه و پیاده باهات همراه میشه
نوشته شده در 88/09/18ساعت 10 توسط ترگل| |

یا بگو Yes، یا بگو No

جماعتی که گفتمان پذیر نیستن و با دیالوگ رام نمیشن با سکوت آدم میشن!

نوشته شده در 88/09/18ساعت 9 توسط ترگل| |

یه ضرب الامثلی هست وقتی یه سری آدما تو بعضی مسائل دوهزاریشون کجه میگن :

انگاری تو سوراخ دعا رو گم داری

نوشته شده در 88/09/18ساعت 8 توسط ترگل| |

مسأله 63ـ واجب است انسان عورت خود را از ديگران بپوشاند، چه در موقع تخلّى و چه در مواقع ديگر، خواه بيننده محرم او باشد (مانند خواهر و مادر) يا نامحرم، بالغ باشد يا غير بالغ، حتّى از اطفال مميّز كه خوب و بد را مى فهمند. ولى زن و شوهر لازم نيست خود را از يكديگر بپوشانند.

مسأله 64ـ براى پوشانيدن عورت از هر چيز مى توان استفاده كرد، حتّى با دست و آب كدر.

مسأله 65ـ در موقع تخلّى بايد رو به قبله يا پشت به قبله نباشد و برگرداندن عورت به تنهايى كافى نيست، امّا اگر بدن رو به قبله يا پشت به قبله نباشد، احتياط واجب آن است كه عورت را رو به قبله يا پشت به قبله نكند.

مسأله 66ـ در موقع شستن مخرج بول و غائط مانعى ندارد رو به قبله و پشت به قبله باشد، ولى در موقع «استبراء» احتياط واجب ترك است.

مسأله 67ـ احتياط واجب آن است كه بزرگترها بچّه ها را در موقع تخلّى رو به قبله يا پشت به قبله ننشانند، امّا اگر خود بچّه بنشيند جلوگيرى او واجب نيست، هرچند بهتر است.

مسأله 68ـ در منزلهايى كه مستراح آن رو به قبله يا پشت به قبله ساخته شده (خواه از روى عمد باشد، يا اشتباه، يا ندانستن مسأله) بايد طورى بنشينند كه رو به قبله يا پشت به قبله نباشد و الاّ حرام است.

مسأله 69ـ اگر قبله را نمى داند بايد جستجو كند و اگر طريقى براى جستجو نيست اگر مى تواند تأخير بيندازد، امّا در صورت ضرورت به هر طرف بنشيند اشكالى ندارد، در هواپيماها و قطارها نيز بايد همين معنى را مراعات كرد.

مسأله 70ـ در چند محل تخلّى كردن حرام است (خواه بول يا غائط): اوّل در كوچه ها و جادّه هايى كه مسير مردم است. دوم در جايى كه براى عدّه خاصى وقف شده، مانند مدرسه هايى كه مخصوص طلاّب است يا مساجدى كه آبريز آن فقط براى نمازگزاران مى باشد. سوم روى قبر مؤمن يا هر محلّ ديگرى كه موجب بى احترامى نسبت به مؤمن يا يكى از مقدّسات شود.

نوشته شده در 88/09/18ساعت 7 توسط ترگل| |

سکوتم از رضایت نیست دلم اهل ِ شکایت نیست

پیدا کنید پرتقال فروش را .....!!!!!!!

روزگارم اِ ی بدک نیست راضیم الحمدلله

پیدا کنید پرتقال فروش را .....!!!!!!!

مامان میگه زنگ زدی به پیشی تبریک بگی که عروس خانوم شده از شب عید قربان !

گفتم اگه قابل میدونست زودتر از اینا خبرم میکردن ؛ حالا هم صبر میکنیم انشالله کارت عروسی شون بیاد درخونه امون بعداً واسه عرض تبریک و شیرینی خوردن و تقدیم هدیه تشریف خواهیم برد !

خدا به سر شاهده عمری باشه دلخور باشم ! اصلاً من این وسط چه کاره بیدم ؟!

پترس میگه باور نمیکنم ک پیشی بهت خبر نداده باشه !

بهش میگم خوبه باز حداقل تو بعد ِ خاستگاری مسیج زدی گفتی رفتی اسفراین و قول و قرار  ِ ازدواجتونو گذاشتین ، خوبه حداقل تو اینقدا دختر عموتو قابل میدونستی

حالا انشالله به یکسال نکشیده خبر ازدواج اونیکی پسر عمو هم بهمون میرسه و احتمالا ایشون هم اهل شیروان خواند بود ! ، آخه دختر عمو که با یه آقای  ِ اهل قوچان و  پسرعموها هم با دخترائی اهل اسفراین مزدوج شدن ، بالاخره عمو جان همچین دلخوش کرده به خراسان شمالی پس اونیکی پسر هم باید همونجا مزدوج بشه ، و البته از اونجایی که ایشون در حال حاضر تنها ولی ِ حی وحاضر اولاد برادرشون به حساب میان حکما ً واسه داداش ما هم آستین بالا خواهند زد و دختر ی ازدیار بجنورد رو به حجله برادر ما خواهند نشوند !

خبر دارین که داداشی ما اونجا سرباز دلیر اسلام میباشند و از اونجایی که بسی اکتیو هم میباشند و همین دیشب از سر پست نگهبانی واز اتاق 2*2 که بلانسبت شبیه موال می باشد تک زنگی به خانه زدند وما هم به ایشون تماس گرفتیم و 22 دقیقه مکالمه برقرار شده ، 3 دقیقه من ، 2دقیقه ترنم و 2 دقیقه هم سینا و الباقی هم سهم مادرخانومی شد

میگما کسی یه پسر کارمند که اهل نماز وروزه باشه حوالی خراسان شمالی سراغ نداره ما هم بریم زنش بشیم که اسم نواده های ملا مرضا "یعنی ملا محمد رضا" مثل توپ تو بیرجند صدا بکنه که همه گی کوچ کردن خراسان شمالی

حیف که آلیس خواهر نداره و خواهر شوهرش هم سنشون کفایت نمیکنه و گرنه به خاطر لطفی که در حق معین الدوله نمودند امروز و خانواده را خوشحال نمودند و کاری پاره وقت برای ایشان یافت نمودند حتماً به خاستگاری اووشون میرفتیم

خلاصه که اینجا حسابی بساط جشن وشادی و سرور به پا هست و تنها دل ماست که دل نیست ...

البته چهار شنبه که با اقلیما و فیروزه به منظور تفریح وروزه باز کنی تشریف برده بودم "ویل برگر" خانوم اقلیما به ما تیکه پروندند ! که انگاری ایشون بیشتر از ما خبر دارند که ما قراره به زودی مزدوج بشویم

میگما شما به کسی که مدت مدیدی هست با یه بنده خدائی قول و قرار ازدواج گذاشته و حتی تا دقیقه 90 هم به شما خبر نداده شیرینی ماشین میدین؟ ، خب نمیدین دیگه منم شیرینی نمیدم !

دیروز که 13 آذر بود تفلد طلوع عسیسم بود و من براش سریال آی تی کرود رو هدیه خریدم و هنوز فرصت نکردم ببرم پست کنم ، خب یادم رفت دیگه

امروز مرخصی بودم و کلی برای خودم خیابان گردی کردم در یک نیم روز آفتابی و حالشو بردم ، البته رفتم به مادر بزرگ هم سر زدم وچاق سلامتی ئی نمودیم

الان هم مشغول کارای عقب مونده می باشیم

پ.ن : طولانی بود شرمنده !

نوشته شده در 88/09/14ساعت 20 توسط ترگل| |

بعد از چهار سال امروز میگه فلانی گفته که این فلانی تو رو خیلی دوست داره ، و من بهش گفتم اشتباه میکنی....

نمیدونم !

کاش همون موقع حرفشو باورمیکردی

چه خوب شد که حرفشو باور نکردی

اینم یه دوراهی دیگه!

مخور غم گذشته گذشته ها گذشته

هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته

به فکر آینده باش سر حال و سرزنده باش

انتظار طلعت خورشید تابنده باش


پ.ن : انشالله که ختم به خیرمیشه و مثل توپ صدا میکنه ، اونوقت بازار شایعات داغ میشه و همه صاحب نظر میشن

اونوقت همه پچ پچ میکنن که آره ما که از اول میدونستیم ، دیدی بهت میگفتم ؟! ، .........

نوشته شده در 88/09/10ساعت 8 توسط ترگل| |

چهار سال پیش در همچین روزی من سر دوراهی یه انتخاب قرار گرفتم..........

گاهی دلم تنگ میشه برات نَپَچَم

نوشته شده در 88/09/09ساعت 11 توسط ترگل| |

نمیدونم دقیق ساعت چند بود که واسه امر واجب از خواب ناز اجباراً پا شدم فقط میدونم تاریک بود هوا و ستاره ها تو آسمون . سرد بود و سوز سرما بیداد میکرد

مجبور شدم بخاری اتاق رو تندتر بکنم و در همان حالت نیمه خواب نیمه بیدار تصمیم گرفتم ظهر به کمک مامان لحاف پنبه ای رو از انباری بیارم بیرون و با اینکه خونه امسال به یمن لطف مسئولین بعد از N سال پیشرفت بشر گاز کشی شده اما کاری که لحاف پنبه ای ِ سفت و سنگین میکنه گاز هم نمیکنه !

من دیشب حسابی سرما خوردم یه اتاق ۱۲ متری و یه بخاری گازی که میتونی تا هر اندازه که دلت میخواد تندش بکنی . ولی سرد بود ....

امروز صبح رئیس هنوز تل نزده و احضاریه نفرستاده الحمدلله

وقتی دوباره خواب چشمامو فرا گرفت یه خوابی دیدم که ازخدای مهر پرور و مهر گستر میخوام که دروغ نباشه

خواب دیدم توخونه امون جشن عروسی به پاست

اولین دوستی که بهم تبریک گفت مژگان بود خانوم آقای مزمز و مادر آینوش جیگیلی

دیدم از اداره امدم هراسون چی باید بپوشم اصلا وضعیت آرایشم چی میشه من یک ماهه که آرایشگاه نرفتم ابروهام خیلی پشمالو شده !

به هایدی تل زدم که بی خبر نباشه چون بهش قول دادم اگه قرار باشه مزدوج بشم مثل بعضی ها "خجسته و نارنجی" بعد عقد خبرگزاری نکنم

داشتم با خودم غرغرمی کردم که این آلیس هم وقت گیر آورده همین امروز که باهش کار دارم رفته مرخصی

خدابیامرز بابام هم بود مثل یه روح سرگردان و ناظر . چیزی نمیگفت نه خوشحال بود نه ناراحت فقط نظاره گر بود

مادر بزرگم از در خونه با عمه و عمو وارد شد و کلی خدا روشکر خدارو شکر میگفت که بالاخره من راضی شدم تن به امر خطیر ازدواج بدم

معین ماشین ۴۰۵ مشکی مونو (ما الان بی ماشین می باشیم ) رو داده پسمل همسایه و اونم زده به تیر بتونی چراغ برق و درب و داغون شده و شوهر عمه گفته به پرو پای پسر همسایه نپیچین هیچی پول نداره واسه تعمیر ماشین . منم تو دلم میگم خب عجب ادمیه این معین چرا بهش هیچی نمیگه اگه من بودم بهش یادآوری میکردم ماشینمونو خراب کرده باید درست بکنه

خونه بسی شلوغه و من نمیدونم که واسه مراسم عقد باید کت دامن بپوشم یا لباس ماکسی به رنگ قهوه ای نسکافه ای !

تازه اشم همه اش مضطرب هستم که داماد پشیمان نشود و نیاید یه وقتی خدای نکرده

هی به ساعتی که عاقد را وقت داده بودیم نگاه میکردم و هی به درب خانه و اینکه چرا فلانی نمی آید!

بیدار که شدم ساعت ۷:۰۵ بود و باید که میرفتیم اداره خصوصا ً که به جولی هم قول داده بودیم برویم دنبالش

اما باز هم میلمان کشید چشمان مبارک را ببندیم و ببینیم که آخرش آقای داماد می آیند و ما چشممان به جمال بخت ِمان روشن میشود یا نه

اما دریغ و افسوس که وقت رفتن به اداره بود و نمیشد بیشتر از این در رختخواب غلت خورد و خوافید

به دلیل کمبود وقت نه صورتی بشستیم ، نه شیر-عسلی میل نمودیم، نه هم مسواکی ، نه سرخاب سفیدابی ....

چند برش نون از فریزر برای صبحانه دونفری با خانوم آلیس برداشتیم و ماشین را از پارکینگ به بیرون منتقل نموده و گازُ گرفتیم به سمت اداره

و البته خانوم جولی زانتیائشان خوب شده بود و دیگر مزاحم تنهایی ما نشدن

الانم حالم خوبه و باز نیاز به قضای حاجت و امر واجب و ... میداشته باشیم

زت زیاد- ارادتمند شما ترگل بانو

نوشته شده در 88/09/03ساعت 12 توسط ترگل| |

صبح روز ۵آبان ماه مصادف با ۳شنبه روز از ایام هفته بود . معین الدوله بیروت تشریف داشتن و من و مامی مشغول تمیز کاری !

باندهای ضبط رو واسه مراسم عصر جابجا کردم و بعد کلی تفکر و ابتکار دو عدد از باندها در هال و دوتا در اتاق پذیرایی نصب گردید

آقای داماد به رسم قدیم الایام تشریف آوردن جهت امر مادر زن سلام با یک سینی شیرینی و یک عدد سکه پارسیان

پس از میل کردن لیوانی شربت و شیرینی شال و کلاه کردن و با یک عدد ربع سکه که مادرجان کف دست دامادشان گذاشتن تشریفشان را بردند

از اونجایی که حدود ۸۵نفر از مدعوین به عروسی نیامده بودن تالار ۴۳ غذا ی اضافه پس فرستاده بودن !

و ما هم برای ناهار خونه مادر شوهر خواهرمان دعوت بشدیم

آقای داماد امدن دنبال ما برای بردن لباس پاتختی عروس و تحویل درب آرایشگاه

بعد از ناهار به خانه مُشرَف شدیم و ما شال و کلاه کرده راهی آرایشگاه "فرح" شدیم ، که ایشان هم با اینکه به ما قول ساعت ۱۶ را داده بودن پس از ۱۰ دقیقه انتظار هنوز نیامده بودن و خب ما هم بسی عصبانی و دلواپس که مهمانان در خانه می باشند و خواهر عروس نیست گاز رو گرفتیم و رفتیم به آرایشگاه کوچه روبرویی به اسم "ویولا"

خانوم مشاطه گر تشریف نداشتن و شاگرد ایشان هم مشغول مسیج بازی با یار مبارک

لطف نمودن تل زدن به صاحب سالن و گفتن مشتری دارین ، خودشان هم کمی موهای ما را خیساندن و سشوار سرسری ئی کشیدن به موهایمان و باز به مسیج بازی مشغولیدند!

بالاخره با کلی آخ و اوخ موهای ما از حالت صافی و لختی ِ سنگین به حالتی بسی زیبا مبدل شده و ما هم پس از تماسهای پی در پی جناب معین الدوله که خانومها خانه را اشغال نموده اند و بیا و ماشین را بیاور به خانه رسیدیم

سلامی هول هولکی کردیم و رفتیم به اتاق خود جهت تعویض لباس ،منظورم همان کت- دامن مشکی سفید که بالایش ۵۵ هزار تومان پیاده شده بودیم بود.

با هیبتی بسی زیبا به سراغ مهمانان رفتیم و ازاونجایی که خواهر عروس طفلک یک عدد خواهر دارد و او هم که عروس مجلس بود و خواهر شوهر هم نشده است که در این مواقع نیش زبان بزند و عروسان گرام را وادار به همکاری بکند یک تنه مثل "کُز ِت" بی نوا مشغول کار شد

البته ناگفته نماند که در حد اپسیلون دختر عمه ها و دختر عموها و زن پسر عمو و زن عمو به خودشان تکان دادن و همکاری کردند

و عمه های همنام عروس و داماد هم مقادیری به خواهر طفلکی عروس کمک کردند

ولی در واقع ما خودمان کیک برش میزدیم ، خودمان کیک تعارف میکردیم ، خودمان بستنی هم تعارف میکردیم ، پیش دستی جلوی مهمانان میگذاشتیم و بعدش به جمع آوری ظرف و ظروف مشغول میشدیم

البته خاطر نشان کنم که تحت هیچ شرایطی ما پیش دستی و چاقو و چنگال نشستیم

و تازه اشم پسرعمه نی نی گلویمان در امر خشک کردن چنگالهای تر به ما کمک هم کردند

مهمانان زدند و رقصیدند و خوش بودن تا به مرحله بازگشایی کادوها رسیدیم که البته بیشترش وجه نقد رایج کشور عزیزمان بود

خانواده ی داماد رقاص های خوبی بودن و خانواده عروس بسی در این امر بی هنر

دقایقی به بهانه گفتمان با دوست غایب از نظر خود را در حیاط خانه پنهان نمودیم و ملت را مجبور کردیم کمی کار پذیرایی و تعویض سی دی و یافتن آهنگهای مورد نظر "گل پری جون بله ...." بشوند

ساعت ۲۰:۲۷ دقیقه زن دائی سینا گفتن تی وی را روشن بکن که دخترمان دلنوازان را ببیند و ما هم بهانه از خودمان در کردیم که این مهمانان که به بهانه تماشای دلنوازان از جایشان بلند شده و رخت و لباس به تن کرده که بروند با روشن شدن تی وی سر جایشان میخ کوب میشوند و با عرض شرمنده گی بگذارید اینها بروند به روی چشم تی وی روشن میشود

تازه اشم اونقده یه سری از مهمونا که درحال رقص و حرکات موزون عربی ترکی کردی آمریکایی و ... بودند در خانه ی ما لنگر انداخته بودند که بالاجبار چای هم درست کرده و تعارف زدیم

رقص محلی بانوان پیر مجلس هم بسی جالب بود

خلاصه هر چی قر و فر در کمرهای دوستان بود حواله بیرون شد

مهمانها رفتند به سلامتی ، عروس و داماد هم رفتن آتلیه برای عکس یادگاری

بالاخره ساعت ۲۲ شب خانه خالی از هر گونه عنصر غریبه ای شد و من و مامی و معین تنها مشغول تماشای سریال شمس العماره شدیم

بالا رفتیم دوغ بود پائین اومدیم  ماست بود ، قصه ی ما راست بود


مسأله 61ـ آب نيم خورده «حيوانات نجس» مانند سگ و خوك نجس است، امّا نيم خورده حيوانات حرام گوشت (مانند گربه و جانوران درنده) پاك است هرچند خوردن آن مكروه است.

مسأله 62ـ مستحبّ است آب نوشيدنى كاملاً تميز بوده باشد، خوردن آبهاى آلوده كه موجب بيمارى مى گردد حرام است، آبهاى شست و شو نيز شايسته است تميز باشد از آبهاى متعفّن و آلوده تا آنجا كه ممكن است، بايد پرهيز شود.

 

نوشته شده در 88/09/03ساعت 8 توسط ترگل| |

وقتی یه قُلُپ از چایی داغ میخوری نتیجه اش میشه این :

من واسه خودم یه قانون دارم : دعواهای شخصی مال بیرون از محیط کار هست

یعنی الان آمپرم زده بالا یکی اگه یه کارد بذاره جلوم شاید برم نارنجی رو گردن بزنم

نه تو رو خدا جلومو نگیرین بذارین برم ....

به کسی برنخوره لطفاً

این وب لاگ شخصی ِ منه و هر چی دلم بخواد توش مینویسم

مردم هر منطقه ای به یه خصوصیت اخلاقی معروفن

مثلاً خساست اصفهانی جماعت زبانزد خاص و عام هست "شرمنده یک سین عزیز"

حالا مردم شهر ما هم به غریب نوازی معروفن

ولی هر کی گفته رو که نیست سنگ پای قزوین ِ احتمالاً مشکل لکنت زبان داشته و میخواسته بگه "فردوس" گفته "قزوین"

از وقتی اینجا استان شده هم استانی های گرامی نصف ظرفیت اشتغال شهرستان عزیزمان را اشغال نموده اند (خب نوش جونشون همت کردن تستهای بیشتری تو آزمون استخدامی زدن . دستمال به دستی شون حرف نداشته .پارتی و سهمیه هاشون نمره ۲۰ بوده . ریش و چادر هم بله دیگه... )

امروز دیگه آمپرم چسبید به ته ِ ته ! وقتی م.م تل زد و آمار خواست گفتم به من ربطی نداره برید از نارنجی بپرسین

گفت سامانه نمیتونه آمار گیری کنه

گفتم فرض کنید سامانه ای وجود نداره . من به خانوم یه فایل اکسل تحویل دادم که حاوی کلیه اطلاعات موجود هست . ماشالله خودشون لیسانسیه رایانه گرفتن ازدانشگاه آزاد واحدشیروان . فیلتر کردن که بلدن . کافیه کلیه اطلاعات موجود به شهرستان فردوس رو جدا کنند و از اونا باز صادره های سال ۸۶ رو بُلد کنن و به شما آمار اشتغال در سال ۸۶ در شهرستان فردوس رو تحویل بدن

بنده خدا م.م هم دید خیلی کُفری می باشم قفول کرد و قضیه ختم به خیر شد

الانه میخوام برم پیش رئیس بزرگ و بگم زین پس کلیه ماموریتهای تهران رو میخوام خودم برم . وقتی قراره زحماتشو من بکشم . غرغراشو من بشنوم . چرا حق ماموریت و هواپیما سواری شو یکی دیگه به جیب بزنه

جرات داری بگو من هواپیما ندیده هستم

خیلی هم با آقامون N مرتبه سوار طیاره شدیم و جهانگردی کردیم

نوشته شده در 88/09/02ساعت 11 توسط ترگل| |

رادیو میگفت زوجهای خوشبخت رو میبرن سفر حج عمره

مگه من و بابای هیراد خوشبخت نیستیم ؟

هستیم خب

این پسمل توپولو که که داره خودشو میشوره سند خوشبختی ماست دیگه

 

نوشته شده در 88/09/01ساعت 9 توسط ترگل| |

نمیدونم شاید دعواهای زن و شوهری واسه یه عده ای جالب ترباشه اخه آمار کامنت دونی های یه عده از ۱۰۰ بالا میره مال من بعد سه روز که از آپ میگذره هنوز رو عدد ۵ فیکس شده و تغییری نکرده

دیگه مهم نیست....

به قول گیلاسی وقتی آدم حد نهایتش رو میچشه دیگه این غم و غصه های کوچیک جایی ندارن واسه بهانه گیری  و دلتنگی!

دیروز یه خواب بد دیدم ، خیلی بد ،طوری که تو خواب گریه کردم و وقتی بیدار شدم چشمام خیس بود !

خواب دیدم یکی از همکارا به خاطر اینکه وقتی بابام رضایت داده من با پسر فلانی ازدواج کنم اما من رضایت نمیدم و برگه عقدنامه رو امضاء نمیکنم یه لگد به پشت پام زد و من با درداون لگد گریه کردم و مامانم عصبانی شده که اون همکار به چه حقی به دخترش لگد زده ،اما من همچنان با صدای بلند گریه میکردم و حاضر نبودم به خاطر خوش آیند مادر بزرگ که با پسر عشقولانه اش دارم مزدوج میشم تن به این ازدواج سراسر اشتباه بدم !

درسته که خواب بود اما منو خیلی بهم ریخت .....


به نظر شما من احمق نیستم :

که وقتی میرم تو اتاق چشمک به احترام حضورم سلام میکنم ،و اون با بی میلی و آروم جواب سلام منو میده ؟ اونوقت اون که میاد اتاقمون به آلیس و آنت سلام میکنه و مثل گاو سرشو میندازه پائین و میره و انگار نه انگار من هم هستم ؟!

یه چیزی فراتر از احمق می باشم

به نظر شما من احمق نیستم :

که وقتی واسه خودم و آلیس صبحانه کتلت میارم یه دونه اشو با احترام میذارم رو میز آنت که ساعت ۱۰ که صبحانه میخوره اونو هم بخوره ،آخه حامله است بوی کتلت می پیچه تو اتاق هوس میکنه باید که مراعاتشو کرد . اونوقت اون ظهر موقع رفتن به خونه ظرف رو میذاره رو میزم "وقتی نیستم تو اتاق" در حالی که کتلت توش هست !

یه چیزی بالا ترا از احمق می باشم

اونوقت هایدی ِ سرخوش میگه تو پیش قدم بشو واسه آشتی با نارنجی ، اون الان ازدواج کرده و موقعیت اجتماعیش با هفته قبل فرق کرده ،برو بهش تبریک بگو و قضیه رو تمامش کن

پ.ن: کجای سرنوشت من نوشتن که باید غمخوار بقیه باشی و دست آخر کسی نباشه که غمخوارت باشه تا برم پاک کنمش و به این تراژدی تلخ زندگیم پایان بدم


مسأله 57ـ آبى كه معلوم نيست مطلق است يا مضاف و حالت سابقه آن هم معلوم نيست چيزى را پاك نمى كند، وضو و غسل هم با آن باطل است، امّا اگر چيز نجسى به آن رسد نجس نمى شود.

مسأله 58ـ هرگاه آبى بر اثر مجاورت و نزديكى با عين نجس بوى نجس بگيرد پاك است، مگر اين كه عين نجس به آن برسد، درعين حال اجتناب از آن بهتر است.

مسأله 59ـ هرگاه آبى كه بو، يا رنگ و يا طعم آن بر اثر نجاست تغيير كرده خود به خود رنگ و بو و طعمش از بين برود پاك نمى شود، مگر اين كه با آب كر يا باران يا جارى مخلوط گردد.

مسأله 60ـ آبى كه قبلاً پاك بوده شك داريم نجس شده يا نه، پاك است و آبى كه قبلاً نجس بوده شك داريم پاك شده يا نه نجس است.

نوشته شده در 88/08/28ساعت 9 توسط ترگل| |

از وقتی ماشین خریدم هر کی می بینه از فامیل و آشنا تا به من میرسن ازم شیرینی میخوان

منم سری تکون میدم و میخندم و میگم چشم !

بعدش با خودم میشینم فکر میکنم که اینا چی میگن ؟ چرا اینقده انتظار بی جا دارن؟

مگه کی به من واسه چیزی شیرینی دادن ؟

هی خاطرات این یک سال و نیم فوت بابا جلوم ظاهر میشه اینکه این فامیل و آشنا چقده وقت مراسم زحمت کشیدن و رفت و اومدن و کمک کردن

اما بعدش !

تمام اون وقتایی که من نیاز داشتم دور و برم شلوغ باشه هیشکی نبود

اینو قبول دارم که آدما مشکلات خودشونو دارن و سرشون شلوغه

اما وقتی اونقده خودشونو نزدیک و صمیمی حس میکنن که واسه یه ماشین که با هزار قرض و قوله خریدم ازم شیرینی بخوان پس باید که فرصتی هم واسه من داشته باشن

ماهی یه بار حداقل

مادربزرگ میگه سور ماشین رو کی میدی؟ دلم میخواست بگم بعد اون همه غم و غصه ای که مامانم و خواهرم خوردن . جاش بود دست از عقاید مسخره اتون بر میداشتین و می آمدین عروسی نوه اتون

دائی بابا میگه شما یه سور دیگه بدهکارین ! دلم میخواست بگم که اگه خیلی حرمت نگه دار بودین با رفتارتون مهمون ما رو در شب عروسی آزرده خاطر نمیکردین

زن عمو و دختر عمو میگن پیتزا باید بدی ! کاش به جای نگاه و لبخند میگفتم که تو این یک سال و نیم شده یه بار شد زنگ بزنی پیشی خانوم بگی دختر عمو بیا بریم یه دور بزنیم . دختر عمو وقت داری میخوام بیام بهت پیشت

مریم میگه من شیرینی میخوام . آیا شده به جز وقتایی که کار داری با من تلفن دستت بگیری احوال منو بپرسی

من فقط به اقلیما و فیروزه شیرینی خواهم داد و البته به باربی چون به خاطر قبولی در فوق لیسانس منو دعوت آیس پک کرد

لزومی نمیبینم به خاطر یه ماشین فسقلی به عالم وآدم شیرینی و شام و... بدم

بهتره انتظاراتمونو از همدیگه کم کنیم اینجوری خیلی راحتتر میشه نفس کشید و به راهمون ادمه بدیم

بهتره همون قدری از اطرافیانمون انتظار داشته باشیم که خودمون بهشون در مواقع مشابه یا کم مشابه سرویس دهی کردیم

بهتره وقتی از دوستی آشنایی رفیقی خواسته ای داریم اول یه بررسی جامع حواشی زندگی شو بکنیم بعد خواسته امونو مطرح کنیم . ضمناً وقتی درخواست کردیم خودمونو برای انتظارات به جا و نابجای طرفمون آماده کنیم

تو اداره رسمه هر کی ماشین نو میخره یا ازدواج میکنه یا اینکه فوق لیسانسی دکترایی قبول میشه شیرینی میده . منم همین کار رو کردم ولی نمیدوم چرا بعضی وقتا همکارا سرراهم سبز میشن و ازم درخواست شام دارن

البته شاید این جمعه یا جمعه ی آینده عمه رو دعوت کردم واسه ناهار ماشین . عمه و خانواده گرامی . خواهرم و شوهرش و شاید هم خانواده شوهر خواهرم

باید برم کوبیده بگیرم و خورش قیمه بادمجون . البته سوپ هم می پزیم تا حسابی مفصل باشه. چون شوهر عمه ام واسه گرفتن وامم خیلی کمکم کرده و ریش گرو گذاشته جلو رئیس سرپرستی شون

* خواستم بدونید آدم ناسپاسی نیستم اما دیگه تصمیم گرفتم بدی رو با خوبی جواب ندم بلکن خوبی رو با خوبی جواب بدم و بدی رو با لبخند به سُخره بگیرم

یه ضرب المثل بسیار شیرین بیرجندی هست که میگه : هر چه تو مشت ما بــِـشاشیدِی ما تو پوز  ِ شما مِـپاشِـم

نوشته شده در 88/08/26ساعت 9 توسط ترگل| |

 

امروز صبح جولیا تل زده که من خواب موندم تو برو من با 133 میام ، منم از خدا خواسته گفتم من که هنوز تو خونه ام عزیزم حاضر شو بیا بیرون منم تا ماشین بیارم و آماده بشم دیرتر میشه ، با هم میریم

* وقتی من ماشین نداشتم و جولیا و نارنجی ماشین داشتن هیچ وقت خودشون دعوت نمیکردن من سوار بشم بلکن باید خودم رو میزدم ، اما وقتی من از رفتار اونا رنج میبردم دلیل نمیشه منم همون رفتار رو با اونا داشته باشم ، حالا لقمان یه شکر ی خورده ، من نه حرفشو تایید میکنم نه تکذیب ، بلکه فقط میخوام که نقش خودمو تو زندگی ایفا کنم ، میخوام قله نشین باشم.

امروز آبدارچی اداره یه جعبه شیرینی ساده دستش گرفته تو اتاقا دور میده و تعارف میزنه که این شیرینی مزدوج شدن جیمبو و نارنجی هست ! ، منم گفتم باز گشنه بازی در آوردن ، آبدارچی هم گفت ما که گفتیم به آقای جیمبو که یکی تون باید شیرینی یکی باید که آب میوه می آوردین

رفتم طبقه بالا یه امضاء از معاونت تولید بگیرم یه سر هم رفتم پیش جولیا تا بگم من ظهر زودتر میخوام برم خونه ، دیدم نارنجی نشسته ، چشمش تو چشم من اوفتاد منم انگار نه انگار رومو کردم به یونسنگ سلام کردم و سفارشمو به جولیا رسوندم اومدم بیرون

رفتم پیش هایدی ، کمی نصیحتم کرد که باید بزرگی کنی و ببخشی و .... و اینکه نمیتونی اخلاق اونو عوض کنی ! منم گفتم اونو نمیشه عوض کرد اما خودمو می تونم عوض کنم

* دیگه نمیخوام واسه منت کشی کنم ، دیگه منت هیشکی جز بابای هیراد رو نمی کشم

از صبح دارم برنامه های تورهای خارجی رو سرچ میکنم ، به نظرتون سفر واسه ماه عسل هند ، دبی ، مالزی یا تایلند ؟

مهندس از ورازت خونه تل زده آمار میخواد ، همچین حال میده بگم برو از نارنجی بگیر ! اونوقت خواهد گفت بنده خدا وقتی خودش بود آمارش بسی به روز و ضرب العجلی بود حالا که دیگه .... ، عاشقی و هزار دردسر

اوضاع خوبه ، سرما خورده گیم هم بهتره خدا رو شکر.

* خوب یکی تون بیاین تائید کنید که من حقم بوده از آنت ، نارنجی و چشمک به دل بگیرم و دلخوری و سکوت و قهرم به جاست ، تا من خیالم راحت بشه و برم به کار و بارم برسم

نوشته شده در 88/08/25ساعت 11 توسط ترگل| |

فضولی

همسایه دیوار به دیوار عموم یه زن وسواسی هست که مدام تو زندگی مردم سَرک میکشه ، بعد اون یک همسایه دو خونه اون ور تر یه خانومی هست دارای چند فرزند دختر

حالا نمیدونم سر چی دعواشون شده اما ...

خانوم وسواسی : تو چی میگی که دخترات از تو دستشویی میان بیرون ، شلوارشونو تو حیاط بالا میکشن !

آخه من موندم از قدیم الایام گفتن چاردیواری اختیاری ، حالا من اصلا دوست دارم توخونه ام لخت راه برم به کسی چه مربوط که بعد آدم مدام کله اش از دیوار حیاط تو خونه ی این و  اون باشه و برا زن و بچه و شوهر آدم حرف در بیارن

شاید آدم دلش بخواد تو حیاط خونه اش با صدای بلند بِ....گ...ز...

حالم از این ادما بهم میخوره

عارضم خدمتتون که دیروز ظهر که مرخصی ساعتی گرفتیم و تشریف بردیم خونه احساسی به ما القا شد پیرامون اینکه داریم سرما میخوریم ، بهش بی توجهی کردیم و تا رسیدن به خانه در مکانهای خنک وول خوردیم ، بعدش یه نیم چه استراحت و باشگاه  ، کمی منتظر تاکسی شدیم با بدن خیس عرق ، تماشای سریال ،خوردن نون و پنیر و گردو ، نماز و قرآنی که قرار بود بخونیم اما نخوندیم و ساعت 23:10 دیگه نفهمیدم چی شد

البته یه قرص سرماخورده گی با یه لیوان شیر بلافاصله بعد باشگاه نوش جان نمودیم

اما انگار افاقه نکرده است و ما همچنان در خلسه و بی حالی آنفلانزا می باشیم

خدایمان شفا دهاد ، آمین

یار گرمابه و گلستانمان به دلیل قطعی برق فرصت نمیکنند احوالات اینجانب را بپرسند !

خانوم آلیس بعد 8 روز مرخصی باز امروز تشریف نیاورده اند و رئیس کوچیکشان هی سراغشان را میگیرد ، این رؤسای ِ فسقل هم عجب موی  ِ دماغانی می باشند ، جلل خالق

دلم بدجور خواب دارد اما یادداشتی روی میزمان می باشد پیرامون اینکه خانوم ترگل سریعتر این محاسبه را تائید نموده که ملت شریف پشت در بانک صف کشیده جهت واریز پول به حساب خزانه دولت و مردم

فکر کنم اگه برم آمپول یک میلیون و 200 را بزنم حالم بسی بهتر از الان خواهد بود

ایام به کام – ارادتمند شما ترگل خانوم

نوشته شده در 88/08/24ساعت 8 توسط ترگل| |

یار مبارک بادا ایشالله مبارک بادا

«بنام پیوند دهنده قلب ها»
  «قال رسول ا... (ص) : النكاح سنتی»

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد              عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

پیوند آسمانی و ملكوتی همكاران گرامی جناب آقای جیمبو و سركار خانم نارنجی  را تبریك عرض نموده خوشبختی سعادت و سلامتی برای آنان از خداوند منان آرزومندیم.
ریاست - روابط عمومی و پرسنل سازمان

درست حدس زدین این همون خانوم نارنجی می باشد که ما با ایشان درحالت قهر می باشیم ، و برای همین تا امروز که در حرم مطهر امام رضا (ع) عقد نموده اند خبری به ما واصل نشده ، البته من کماکان سر حرفم هستم و ......

ضمناً من که حسود نیستم واسه همینم تبریکم رو همین جا اعلام میکنم ، میگن خوبی اگه بخوای به خودت برمیگرده ، شر هم بخوای به خودت بر میگرده

انشالله که به پای هم پیر بشن و هی مقادیر زیادی نی نی گولو تحویل جامعه ایران بدن یکی از یکی خوشمل تر و کپل تر


پ.ن : انگاری بخت سازمان باز شده و هی فرت و فرت ملت با هم جفت میشن ، دوستان گیر دادن تو هم بیا رضایت بده تا سه تا کامل بشه

اما اینجانب ترگل بانو خیلی متین و سنگین سینه سپر نموده و نطق نمودیم که ما کیس خودمان را داریم و بروید نسخه برای دیگر مجردان سازمان بپیچید

خدا رحم کرد خبر به گوش بابای هیراد نرسید و گرنه رگ غیرتش قلمبه میشد واویلا بود

نوشته شده در 88/08/21ساعت 12 توسط ترگل| |

 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

اینگونه که بر میآید:
عاطر: خوشبو - دوست - دوستدار

مورد لطف دوستی عزیز قرار گرفته ای که به وی اطمینان داری. در راهی که پیش رو داری از کمک ها و راهنمایی ها و تجارب دوستان استفاده کن. گوییا در راهی که داری با مشکلاتی روبرو میشی ولی در نهایت پیروز و موفق خواهی شد. دوستان حقیقی رو فراموش نکن


آ بی حد  ِ عزیز زحمت کشیدن تفأل زدن به دیوان خواجه واسم ، و جناب شبح هم شرح فال و معنی اون رو برام کامنت گذاشتن فال قشنگیه و حال این روزای منه مممنون از هر دو

نوشته شده در 88/08/20ساعت 7 توسط ترگل| |

از بهزاد بدم اومده ، از اینکه میخواد حماقتشو  با "خفه شو" گفتن بپوشونه

یعنی هدف تلوزیون از این سریال چیه ؟

کسی میدونه ؟

اگه فکر میکنید حس فی می نیست ی م گل کرده ، عمری باشه !

من کلا ً از اون دسته دخترام که زیاد با دخترا مچ نمیشن ، و تعداد قهر و دعواهام با دخترا بسی بیشتر از پسرا می باشد

اما ......

من حق ندارم حماقت کنم ، اشتباه کنم ، خطا کنم ، بعد از بقیه طلبکار باشم

یکی نیست بگه آقای بهزاد بی شعور بهتر نبود قبل اینکه 2000 سکه مهر زنت بکنی و قبل اینکه پلهای پشت سرتو خراب کنی ، قبل اینکه چشمتو رو همه چی ببندی و دهنتو وا کنی ، خوب تحقیق میکردی ، پرس و جو میکردی

تو که زن آدم کش دوست نداشتی ، تو که زن کلاهبردار نمیخواستی ، تو که زن دهن بین نمیخواستی چرا "یلدا" رو گرفتی؟

نمیدونستی ؟!

خب پس دندت نرم ، حقت همینه ، میخواستی حساب شده عاشق میشدی

90درصد مردها این طوری اند ، حماقت ، جهالت ، خریت و خنگی شونو پشت داد و قال و زور  ِ بازوشون پنهان میکنن ، فکر میکنن اگه گفتن خفه شو و طرف سکوت کرد یعنی که برگ برنده دوباره اومده تو دستشون

بهزاد رو وقتی به مهتاب "نه" گفت دوست داشتم ، از اینکه نذاشت یه ازدواج فامیلی  ِ دیگه به بن بست برسه ، از اینکه نخواست یه دختر دیگه قربانی ِ احترام و رودر بایستی های خانوادگی بشه ، از اینکه حرف دلشو زد

بهزاد رو دوست داشتم وقتی جلو همه قد علم کرد و نخواست ازدواج قبلی ِ زنش مانع ِ عاشقیش باشه

بهزاد رو دوست داشتم وقتی لگد زد به دم ودستگاه دکتر  ِ نی نی کُش

اما از این بهزاد که سر زنش داد میزنه بدم میاد ، از این بهزاد که زنشو زندانی کرده، از این بهزاد که میخواد طلاق بده ، از این بهزاد که ..........

که یاد نداره اونقده محیط رو آروم کنه تا دختر ترسیده و درمونده حرفشو بزنه بدم میاد

از این بهزادی که خیلی بچه ننه است ، خیلی لوس و نُنر هست

از این بهزادی که فکر نمیکنه و چشمش به دهن "اتابک" ی هست که یه بار نامردی کرده

از این بهزاد که میخواد از یه سوراخ دوباره گزیده بشه

آقای کارگردن ، آقای تهیه کننده ، آقای نویسنده (شایدم همه اشون خانوم باشن ) ،چرا به جووونای ما بزرگ شدن یاد نمی دین ، چرا همه اش جوون این جامعه رو خورد میکنید وحماقت شونو به رخ میکشین

چرا هیشکی درس زندگی به مـــــــــا یاد نمیده

پ.ن : سریال دلنوازان رو دوست ندارم چون باعث میشه من به سفره شام خانواده برسم و بخورم و 2 کیلو چاق بشم


مسأله 53ـ آب مضاف كه در اوّل این بحث معنى آن گفته شد مانند گلاب و آب میوه، چیز نجس را پاك نمى كند و نیز وضو و غسل با آن صحیح نیست.

مسأله 54ـ هرگاه آب مضاف با چیز نجسى ملاقات كند نجس مى شود، مگر در سه صورت:
اوّل این كه از بالا به پایین بریزد، مثلاً گلاب را از گلابدان روى دست نجسى بریزیم، گلابهایى كه در گلابدان است نجس نمى شود. دوم این كه مانند فوّاره با فشار از پایین به بالا رود، در این صورت نیز تنها آن قسمت كه با نجس ملاقات كرده نجس مى شود. سوم آن كه بقدرى زیاد باشد كه بگویند نجاست به آن سرایت نكرده، مثل این كه استخر بزرگى از آب مضاف باشد و نجس در گوشه اى از آن بیفتد یا لوله طولانى از نفت باشد و نجس با یك طرف آن ملاقات كند، در این گونه موارد، بقیّه نجس نمى شود.

مسأله 55ـ هرگاه آب مضاف نجس، با كر یا آب جارى، چنان مخلوط شود كه دیگر به آن مضاف نگویند، پاك مى شود.

مسأله 56ـ هرگاه آبى مطلق بوده، شك كنیم مضاف شده یا نه ـ مانند سیلابهایى كه نمى دانیم به آن آب مى گویند یا نه ـ حكم آب مطلق را دارد، یعنى مى توان چیزهاى نجس را با آن شست و وضو گرفت و غسل كرد، امّا بعكس اگر آبى مضاف بوده، شك داریم مطلق شده، حكم آب مضاف را دارد.

نوشته شده در 88/08/17ساعت 9 توسط ترگل| |

خبر اومد ز یارم سر اومد انتظارم....

خب به سلامتی و میمنت بعد 57 روز به آغوش گرم خانواده بازگشت ، سرباز دلیر اسلام متین السلطنه ، با یه من ریش و پشم و قدی بس رشیدتر از گذشته و هیبتی زبانزد در آغوش مادر بغض کرد و مادر برایش اسفند دود نمود و ....

البته یه نکته غمگولانه هم در این دیدار بود که به جای بیرجند ، روی برگه اعزام به ادامه خدمت ایشون نوشته شده بود بجنورد

البته ما امیدمان را از دست ندادیم و همان نیمه شب دیشب به خانه ی عمویمان زنگیدیم که یالله برو به بابای انریکو گله بکن که سفارشات شما کارساز نبوده و دومرتبه لطف و زحمت به خرج دهید و برگه اعزام متین را مورد بازبینی و تقسیم مجدد قرار دهید

خلاصه شبی بود دیشب ، تا دیر وقت صدای مادر و دو پسر به گوش میرسید که نقل خاطرات میکردن

البته بگم که انگاری متین بهش سخت نگذشته و به قول معروف بخور و بخواب بوده براش

حال منم اگه کسی جویا هست ، عارضم خدمتتون که بدک که چه عرض کنم خوبم نه خیلی زیاد اما اونقدی هست که به جای آه و ناله بگم شکرت خدایا

متین گویانه : از 1000 و اندی سرباز آموزشی ِ پادگان شهید قاضی طباطبایی فقط 100 نفر در محل تولدشان به خدمت گرفته نشدن که یکی از اونا متین بوده ، از بین 1000 و اندی سرباز که روز ورود وسایل تحویل میگیرن باید کفشای داداش ما لنگه به لنگه باشه ، شانس رو حال میکنید؟

پ.ن : امروز تا الان  50 نفر از وب من بازدید کردن اونوقت فقط 2 تا کامنت داشتم ! خب میگید من الان چه کاری بهتر از این میتونم بکنم  "13:53"

نوشته شده در 88/08/16ساعت 8 توسط ترگل| |

 

* فقط و فقط مطلب طنز هست و هیچ گونه اهانت و این چیزا نیست . جالب بخونید تا آخر

 

رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید 

 

 "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".  

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

 "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".  

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:

 "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".  

ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:

 "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".  

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران

:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".



نوشته شده در 88/08/13ساعت 9 توسط ترگل| |

گاهی ما آدما نیاز به تلنگر داریم ، نیاز داریم یه جوجه شازده قصر کاغذی مونو خراب کنه  "نقل از بیژن کله گنده"

کلاً از اون دسته آدمایی هستم که به ندرت قهر میکنن و  تعداد آدمایی که به زندگی من راه پیدا کردن اما حذف شدن از انگشتای دست هم کمترن

درسته شاید آدمای کمی وارد شدن !

یه دختر همسایه دیوار به دیوار حذف شد فقط به این دلیل که ترسید به مامانش بگه دوست پسر داره و گذاشت تا مامانش بیرحمانه همه ی تقصیرا رو گردن من بندازه (از ادمای ترسو بدم میاد)

یه هم کلاسی  ِ دوران دانشجویی حذف شد چون شبیه گربه بود ، بی حقوق !

یه همکار چند سال پیش حذف شد چون لبخند تمسخر آمیز روی لبهاش تا سرحد جنون آتیش حسادت منو شعله ور می کرد

یه سری آدما هستن به محض دیدن برق نگاهشون یه علاقه نسبی در دلت جرقه میزنه ، و همین جرقه کافیه تا من رد روشنایی رو دنبال کنم و اونقده فوت کنم تا شعله ها زبانه بکشه تا همه ببین

امروز آلیس نیست ، رادیو روشنه و من تو اتاق تنهام و سکوت کردم ، به خاطر قضیه مهمونی و بی احترامی دوستان به من کمی با همکارای اداره در حالت استند بای هستم ، تلفن آنت زنگ میخوره چشمک پشت خطه و من یهو به ذهنم میرسه شاید اشکال از منه ! اینکه من این روزها با همه ی خانومای اداره تقریباً دلخورانه و پـُلُت هستم شاید مقصر منم ! شاید کار من اشکال داره !

یاد حرف دکتر می افتم : تو بی نقصی ، تو خیلی خوبی ، فقط زیادی ایده آلیست هستی ، همه چی با معادلات منطقی حل نمیشه دختر خوب....

یه کمی تمرکز و انجام امور محوله ی اداری باعث میشه من جواب سؤالمو پیدا کنم :

من مشکلی ندارم فقط اینبار تو فیلم دوستی نقشی که به من محول شده بود رو خوب بازی نکردم !

یه سری آدم آفریده شدن تا منت بکشن ، یه سری آدم آفریده شدن تا منتشونو بکشن

حالا نقش من تو این سریال بخشش ، پیش قدم شدن واسه حل کدورتها ست

و الان یک ماه میشه من تصمیم گرفتم نقشمو خوب ایفا نکنم ، به هر قیمتی شده

تنها پسر خاله میدونه من چی میگم ، معذرت خواهی بی معذرت خواهی حتی اگه مقصر 100% باشی

این روزا شدیداً دوست جدیدم آرزووووست

خیلی خنده دار بود ، دیروز تو باشگاه من خلاف جهت عقربه های ساعت میدویدم و نارنجی موافق عقربه ها ، هرچند ثانیه از جلو هم رد میشدیم و هر دو خودمونو به اون در میزدیم ،من حتی تو کودکی هم اینجوری با کسی قهر نکرده بودم و رو برنگردونده بودم ، خودم از خودم در تعجب بودم

این روزا آدم خیلی کثیفی شدم، از غیبت کردن لذت میبرم ، ازخبرچینی ، لج و لجبازی ، نقل قولهای  ِ بحث بر انگیز و.........

اما باور کنید هیچ عذاب وجدان هم ندارم

تازه دیشب زنگ زدم به مهلا و لو دادم بچه ها همچین خوششون نمیاد تو مهمونی هامون حضور داشته باشه ، اگه یه روزی رفتم خونه اشون حتماً درمورد با کفش رو فرشا راه رفتنش هم خواهم گفت که بچه ها خوششون نیامده

بذار خانومای اداره بگن عجب الاغی هست ترگل

اینجوری منم فردای قیامت زبونم جلو خدا درازه که : دیدی اینا هم کم پشت سر من حرف مفت نزدن ، با هم بی حساب کتابیم

ها ، چیه ؟! فکر کردی از قله نشین بودنم فاصله گرفتم؟ نه جان دلم ! من هیچ فاصله ای حس نمیکنم ، خیلی چیزا تو دنیای آدما جاشونو عوض کردن ، قله اما جابجا نمیشه ، هست فقط این قله نشین هست که تصمیم گرفته با هر آدمی مثل خودش رفتار کنه

بذار همه نگن چه دختر خوبی

بذار اونی که لیاقت داره فقط بگه چه دختر خوبی

من دلم میخواد خوبی هامو مخصوص یه عده آدم خوب بدونم و آدم بدا چیزی عایدشون نشه

از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق

 پ.ن : فکر کنم وقتشه تجدید فراش کنم ! دوستایی که از دوستی باهاشون لذت می برم ولی این روزها راه رفت و آمدمون سد شده همه اشون جفت اختیارکردن و جوجه به دندون می کشن ، وقت اون رسیده که تکونی به خیلی از باورهام بدم

از انجمن دختران ترشیده بوی خیر نمیاد

 راستی نگفته بودم از دیشب خیلی خوشحالم ، آخه امروز37 ُ مین روز از چله نشینی ِ منه ، دقیقاً دیشب 36 روز بود که من اشتباهی که مدت زیادی بود گریبانگیرم شده بود و تقریباً بهش معتاد شده بودم رو تکرار نکردم

ته حسابم رو بچلونم 7هزار برام میمونه ، بی خیال قبض موبایل ، امروز عصر با اقلیما قرار ملاقات دارم ، میخوایم بریم صفا-سیتی ، میخوام خودمو به یه عصرانه محشر دعوت کنم ، برا خودم جشن بگیرم

باید تکلیف این 199 هزار تومان اضافه پرداختی شرکت مس رو مشخص کنم ، کسی تو حسابداری شون گوشی رو بر نمیداره ، واقعاً که ....

آلیس نیست و من ده روز فرصت دارم تا تمرین کنم شاید از شر ّ این پر حرفی  ِ ذاتی خلاص بشم

هر کی دلش خواست میتونه واسه من نسخه بپیچه ، این روزها شدیداً بی کار و بی عار می باشم و یه خروار کتاب و سریال و فیلم ندیده تو اتاقم هست

من بابامو میخوووووووووووووووام

باتشکر - ارادتمند همه ی شما ترگل


مسأله 21ـ آب یا «مطلق» است یا «مضاف». آب مضاف آبى است كه به تنهایى به آن آب گفته نشود، مثلاً بگویند «آب میوه»، «آب نمك» و «آب گل»; امّا آب مطلق آن است كه مى توان بدون هیچ قید و شرطى به آن آب گفت; مثل آبهاى معمولى.


 

نوشته شده در 88/08/12ساعت 10 توسط ترگل| |

در این که من دختر زبون درازی هستم و اصولاً تو کارایی که به من مربوط نیست دخالت میکنم و صد البته ضربه های سنگینی هم خوردم شکی نیست
ادامه مطلب
نوشته شده در 88/08/11ساعت 8 توسط ترگل| |

 

شب حنا بندون به یاد سه سال پیش من و آبجی تو یه اتاق خوابیدیم ، خطای موبایل خراب بود و مسیج رد و بدل نمیشد ، منم منتظر یه خبر مهم از شوکو بودم ، هرچی به گوشیش زنگ میزدم یا اون زنگ میزد از ارسال مسیج خبری نبود آخرش نصف شبی مجبور شدم به صورت مکالمه تلفنی جواب سوالم رو بگیرم ، آخه پول لازم بودم و تو این شرایط میشه به یه دوست که حساب بانکیش فول هست تکیه کرد

ترنم مشغول کارای خودش بود ، بالاخره عروس خانوم بود و باید خوشکل مشکل جلو مهمونا حاضر میشد !

فکر کنم ساعت حدود 2بامداد بود که بالاخره خوابم برد و صبح ساعت 8از خواب پاشدم و باز روز از نو روزی از نو

سینا اومد دنبال ترنم که برن مزون و از اونجا هم آرایشگاه ، منم رفتم تا لباسی که دیروز عصر خریده بودم و سایزم نبود رو پس بدم ، تو مسیر وقتی در حال گرفتن پول از بانک و تعویض با ایران چک و خرید یه سری خرت و پرت بودم ، یهو چشمم اوفتاد به مانتو که خیلی خوشکل بود، مخمل مشکی ، یه جور مانتو مجلسی بود ، دیدم قیمتش مناسبه "19هزار" سریع دست به جیب شدم و خریدمش

بعدش رفتم با ترنم آرایشگاه ، من نشستم تا ابروهامو ژیگول کنم ، ترنم هم مشغول بود با موهاش

وقتی سینا اومد لباس ترنم رو بیاره منم باهاش رفتم خونه

طفلک سینا و معین در مسیر آرایشگاه، خونه ، تالار در رفت و آمد بودن

ساعت 16:40 دقیقه بالاخره کار موهای بنده به اتمام رسید و با لباس پر از چین و کفش 10 سانت پاشنه نشستم پشت فرمون به سمت آتلیه ، خدا وکیلی شما بگو 25هزار ریختم تو دخل آرایشگره اونوقت نرم دوتا عسک خوشمل از خودم بگیرم؟

وقتی رسیدم خونه دیدم برقا روشنه ،هیشکی خونه نیست و تلوزیون هم مشغول گزارش بازی پرسپولیس !

معین اومد دنبالم منو رسوند تالار

بالاخره از ساعت 18:30 به بعد کم کم مهمونا سر رسیدن و جلسه گرم شد

عروس و داماد با کـِـل کشیدن مادر داماد و باقی اطرافیان وارد مجلس شدن و هی من و مامان داماد رو سرشون پول می ریختیم و همراهی شون میکردیم

بزن و بکوب شروع شد ، گروه ارکست استارت زدن

اولین آهنگ یه موسیقی محلی بود که خانومای مسن مجلس اومدن وسط سالن و رقص محلی بیرجند رو اجرا کردن

بعدش یه سری آهنگای دوب دیس که عروس و داماد رقصیدن

بعدش بابا کرم که داماد و عمه شون رقصیدن

بعدش دست دست داماد مرخص

مجلس زنونه شد و خواهر عروس که من باشم رو کشون کشون آوردن وسط سالن که باید برقصی ، منم که از بابای هیراد اجازه نگرفته بودم محال بود تکون بدم خودمو 

یهو دیدیم از سالن آقایون صداهایی می آد ، فکر کنم میخواستن آهنگ زیبا ومفرح "خاطرات شمال" حمیرا رو بذارن ، یهو گذشته های نه چندان دور در ذهنها تداعی کرد

خاطرات سفر  ِ پرماجرا ی شمال تابستون 88 ، که میدونم نصفه مونده اما همین امروز و فردا تکمیلش میکنم

مراسم پر ملات اهداء هدایا

شام جوجه کباب با ماست و نوشابه (البته من خودم بودم که داماد دوغ سفارش داد اما مدیریت سالن با سلیقه خودش دوغ رو به نوشابه تغییر داده بود!)

در مراسم عروس کشون هم آقای معین میخواستن دوستان گرام رو همراهی کنن سویچ ماشین رو دادن به ما که یه طوری خودمونو برسونیم خونه ، منم رفتم سوار ماشین عمه شدم ، مامان هم سوار ماشین دائی و 206 هم ارزونی خود خان داداش

آخی جای متین خالی

به قول دائی سعید این که عروس کشون نبود ، دزد و پلیس بازی بود ،بس آقای داماد سریع می روندن و ملت هم دنبالشون

بین راه عمه حالش بهم خورد و ما که برگشتیم خونه

برای خداحافظی عروس با مامانش تو خونه یه مراسم بزن و بکوب دیگه راه اوفتاد که خیلی جالب بود

دوستای معین با آهنگ "بیا بریم دبی دبی " شروع به حرکات موزون کردن و صد البته همخونی میکردن به این صورت : بیا بریم فریز *فریز ، چه جائیه ، شباش عجب هوائیه ، آب فریز  آب وطن ......

یکی از دوستان معین هم معذرت خواهی کرد که نتونسته زیاد برقصه فقط به این دلیل که هنوز چهلم پدربزگش تمام نشده

مامان که موند خونه ، اما من و معین رفتیم و تا تو خونه عروس رو همراهی کردیم و بعدش هم خداحافظ و اومدیم خونه ، تا ساعت 2 با مامان و معین گفتمان میکردیم

* : فریز روستای پدر بزرگ مامان و بابا

نوشته شده در 88/08/10ساعت 8 توسط ترگل| |

 

آیکون یه قله نشین عصبانی

مرده شور این گوگل ریدر رو ببره که از وقتی اختراع شده ، ملت از توش وب لاگهای تازه آپ شده رو میخوونن و یادشون میره باید کامنت بذارن

حالا اگه از فردا من همه پستهام خصوصی شد گله نکنید

ولله ِ آمار کامنت دونی من از 15 تا در ماه رمضون به سه تا پست 1دونه کامنت رسیده

نوشته شده در 88/08/09ساعت 12 توسط ترگل| |

نوشته شده در 88/08/08ساعت 8 توسط ترگل| |

 

ظهر شنبه ساعت 14:28 دقیقه اینجانب در کارتابلم یک عدد نامه مدت دار که تازه ازمدتش هم گذشته بود مشاهده کردم ، نامه 28 مهرماه به کارتابلم ارسال شده بوده و من خنگول که تازه اشم خیلی منتظر این نامه بودم اصلاً ندیدمش و.... روز 2 آبان اونم در واپسین دقایق ساعات کاری ! سه روز هم که مرخصی داشتم ، اصلاً هم فرصت نداشتم بمونم اضافه کاری و اونو انجام بدم ، وقتم فول تایم پر بود !

با معاونت هماهنگ کردم ، نامه رو با گردن کج و کلی شرمساری به معاونت ارجاع دادم تا خودشون یه لطفی بکنن ویکی از همکارا رو واسه انجامش در نظر بگیرن ! ، جهت تکمیل فرمها پیش نویس رو گذاشتم رو میز آلیس و سفارشات لازم رو هم نمودم به آقای م.ا

جولیای عزیزم لطف نمودن و منو رسوندن خونه ، بدو بدو طول کوچه رو طی کردم کلید انداختم دیدم بـَه هیشکی خونه نیست !

ناهار خوراک لوبیا داشتیم که البته قرار بود استانبولی پلو بشه ولی کسی تو خونه نبود که طبخ ناهار رو بر عهده بگیره

ساعت 15:30 مامان وقت آرایشگاه داشت ، مامان رو که بردم تا موهاشو رنگ کنه ، خودم رفتم کمی گل کاغذی و روبان و کاغذ رنگی واسه کادو کردن لوازم داماد خریدم

لباس مامان رو از خیاطی گرفتم ،اومدم دنبال مامان رفتیم گل فروشی یه دسته گل داوودی سفارش دادم و رفتیم یه چند تیکه لوازم آرایشی خریدیم و با دسته گل رفتیم خونه آبجی خانوم

قرار بود فامیل نزدیک بیان وسایل عروس - داماد رو ببینن که خدای نکرده کم و کسری نداشته باشه

خونه آبجی خیلی خوشمل شده بود و تقریباً دکوراسیون سفید-سیاه بود.

عمه رو که رسوندم در خونه اشون با مامان رفتیم یه قواره مانتو - شلوار واسه مادر داماد ، یه جعبه شکلات واسه داماد خریدیم و اومدیم خونه

فیروزه جون لطف کردن و اومدن وسایل داماد رو با سلیقه و ذوق بسیارشون کادو پیچی کردن تا ساعت 00:10 بامداد

ساعت دو بامداد دیگه خوابیدم !

صبح هم مثل یک عدد کـُـزت شال به کمر بستیم و بشور و بساب خونه آغاز شد ، همه جا رو جارو زدم و نظم و ترتیب دادم تا عصر

عصری رفتم یه سر آرایشگاه و از اونجا هم ترنم تل زد که بیا بریم مزون لباسم رو ببین

ساعت 19:30 قرار بود واسه حنا بندون و بارکشون عروس بیان خونه امون کلیه فامیل

ساعت 18:30 رسیدم خونه نفهمیدم چه جوری خودمو جمع و جور کنم ! مامان میگه بیا میوه ها وشیرینی ها رو بچین تو ظرف ، جا داشت موهای کله امو بکنم ، ولی خیلی مضطرب گفتم من وقت ندارم باید برم دوش بگیرم ، گرد و خالی و کفیث هستم ، مامان هم دید راست میگم دیگه چیزی نگفت

خانوم همسایه ، یعنی مامان دوست صمیمی متین اومده بود کمک مامان با یه عالمه بشقاب و لیوان

20دقیقه دوش گرفتم ،15 دقیقه با تل تو حموم حرف میزدم ! و 10 دقیقه هم لباس پوشیدن و آرایش قبل مهمونی !

البته عمو و دائی بابا تو خونه نشسته بودن که من مثل فرفره دور خودم میچرخیدم و مشغول آماده سازی بودم

مهمونا رسیدن ، بزن و بکوب شروع شد ، فامیل داماد کلهم رقاص و اهل قر و فـِـر

فامیل عروس هم سنگین و رنگین سرجاشون نشسته بودن

کاش حداقل یه تکونی میدادن کمک خواهر عروس میکردن که از کت وکول افتاده بود صبحی ، حالا هم پذیرایی مهمونا گردنش افتاده!

ماشالله دارن ولا! نه که اصلاً کمک نکنن ولی خدائیش خیلی ها انگار واقعاً مهمون بودن نه صاحب مجلس

اول مراسم بامزه حنا بندون ، که به جز زن عموی مامان سینا ، هیشکی واقعاً دستاشو حنا نکرد و فقط نمایشی انگشت تو ظرف حنا که عروس تعارف میکرد زدن وبعدشم دستاشونو شستن.

سپس مراسم بازگشایی وسایل عروس واعلام هدایا

بعدش مراسم بازگشایی وسایل داماد واعلام هدایا

پ.ن: به دلیل ذیق وقت فقط بارکشون عروس داشتیم و فرصت نشد که بریم خونه داماد و وسایل داماد رو با اجازه از مادر داماد همون خونه ما تحویل دادن رفت


مسأله 16ـ عدول، یعنى تغییر تقلید از مجتهدى به مجتهد دیگر، جایز نیست بنابر احتیاط واجب، مگر آن كه مجتهد دوم اعلم باشد و اگر بدون تحقیق عدول كرده باید بازگردد.

مسأله 17ـ هرگاه فتواى مجتهد تغییر كند باید به فتواى جدید عمل شود، امّا اعمالى را كه مطابق فتواى سابق عمل كرده (مانند عبادات یا معاملاتى كه انجام داده) صحیح است و اعاده لازم ندارد، همچنین اگر از مجتهدى به مجتهد دیگر عدول كند، اعاده اعمال سابق لازم نیست.

مسأله 18ـ هرگاه مدّتى تقلید كرده امّا نمى داند تقلید او صحیح بوده یا نه، نسبت به اعمال گذشته اشكالى ندارد، امّا براى اعمال فعلى و آینده باید تقلید صحیح كند.

مسأله 19ـ هرگاه دو مجتهد مساوى باشند، مى توان بعضى از مسائل را از یكى و بعضى را از دیگرى تقلید كرد.

مسأله 20ـ فتوا دادن و اظهار نظر كردن در مسائل شرعى براى كسى كه مجتهد نیست (یعنى قادر به استنباط احكام از مدارك و دلایل آن نمى باشد) حرام است و هرگاه بدون اطّلاع اظهار نظر كند، مسؤول اعمال تمام كسانى است كه به گفته او عمل مى كنند.

نوشته شده در 88/08/07ساعت 10 توسط ترگل| |

 

حرف زیاد و خاطره ها بسی زیادتر

اما همین قدر بسنده بنمائیم که ما حدوداً 500 در این عروسی پیاده شدیم و انشالله که بابای هیراد بیاید وما را سوار بر اسب سفید خود بنماید و گرنه بی چاره میشویم اساس و فردا باید با شـِل رانی  ِ هلو به دیدارمان - در زندان 20 کیلومتر خارج شهر بیرجند و در بند مخصوص مجرمان چک برگشتی - بیایید

در اردی بهشت ماه 88 و در سفر به تهران پایتخت یک فقره لباس ماکسی شرابی رنگ به قیمت 67 هزار تومان از کوچه برلن خریداری نمودیم

200 هزار به داماد و عروس هدیه نمودیم

2هزار جهت اصلاح صورت پشمالویمان به آرایشگر عرضه کردیم

19 هزار یک فقره مانتو جهت امور خارج از سالن خریداری نمودیم

550 جوراب ،3000 اینو گفتن نگین زشته 

3 هزار رژ گونه ، 2هزار لاک

20 هزار پارچه کت دامن مجلس پاتختی و 30 هزار هم پول دوخت همین پارچه ها

27 هزار کفش پاشنه 10 سانتی

30 هزار کادو پاتختی

25 هزار جهت آرایش مو و صورت در شب عروسی

6هزار هم آرایش مو در عصر پاتختی

ها ماشالله حسابداراش چرتکه بندازن ، چقد شد؟

445 ؟

تازه رفتم آتلیه 5 تا عسک خوشمل هم از خودمان گرفتیم که یقیناً30 هزارتایی هم اونجا پیاده خواهیم شد

بماند که خیلی از لوازم را یا نخریدیم و یا پیچیوندیم و یا هم .....

آهام تا یادم نرفته 2 هزار هم واسه یه ست گوشواره - گردنبند همرنگ لباسمان خریداری نمودیم

پ.ن : این دخمل کوچیک در این عکس ، الان بانوی خونه شده ، ترنم عزیزم پیوندت با آقا سینا مبارک


مسأله 14ـ هرگاه كسى مدّتى اعمال خود را بدون تقلید انجام داده، سپس تقلید كند، اگر اعمال سابق، مطابق فتواى این مجتهد باشد صحیح است و گرنه باید اعاده كند، همچنین است اگر بدون تحقیق كافى از مجتهدى تقلید نموده.

مسأله 15ـ هرگاه كسى در نقل فتواى مجتهدى اشتباه كرده باید بعد از اطّلاع، صحیح آن را بگوید، و اگر در منبر و سخنرانى گفته باید آن را در جلسات مختلف تكرار كند تا كسانى كه به اشتباه افتاده اند از اشتباه درآیند، امّا اگر فتواى آن مجتهد تغییر كرده، اعلام تغییر بر او لازم نیست.

نوشته شده در 88/08/06ساعت 22 توسط ترگل| |

سلام و صبح سرکاران علیه  و جنابان عالیه بخیر

به حمد ولطف الهی خواهرمون ُ شوهر دادیم رفت و همه چی به خیری وخوشی تمام شد

عارضم خدمتتون که امروزانه بسی خسته و کوفته و خواب آلوده می باشیم

خانم آلیس هم تشریف نیاورده اند اداره و ظاهراً دچار آنفلانزا از نوع d "منظور همان دو در از محل کار " می باشند (خدا شفای عاجل عطا کند)

اتاق بسی سوت و کور می باشد ، به همان دلیلی که در ذیل اشاره شده بود "بروید بخوانید چه لزومی دارد ماهی توضیح بدهیم"

ضمناً من گشنه می باشم و خیلی خوب شد صبحی دو برش نان لواش برای خودمان آوردیم و خیلی هم بهتر شد که بوفه اداره باز بود  و گرنه از گشنه گی پس افتاده بودم !

از دست این آلیس ، واسه اش از کیک عروسی یه کم آورده ام حالا باید برم بذارم تو یخچال بوفه ، خدا کنه کسی نخوردش تا فردا.

رادیو هم که قربونش برم امروز گیرنده هاشون پارازیت میداشته باشد و عینهو سی دی خط دار هی تیک تیک میکنه

رئیس هم که چپ و راست تلفن میکنه و احضار میکنه اتاقش...

روز بسی خنک و دلپذیری هست

نوشته شده در 88/08/06ساعت 8 توسط ترگل| |

 

سلام و صبح شنبه دوست جوووووونا "آیکون مخصوص موهای آریان" بخیر و شادی

اولا ً اعلام کنم اینجانب ترگل خانوم بسیار بسیار دوست داشتنی مقادیری دلواپس می باشیم که انشالله تا ساعاتی دیگر دلواپسی مان جایش را به شادمانی بدهد "آمین"

ثانیاً به  دلیل عروسی آبجی خانوم از فردا مورخ 3 آبان ماه 88  تا صبح روز6 /8/88 بنده مفقود الاثر خواهم شد ، نگران نباشید در صحت وسلامت مشغول رسیدگی به امورات خانه و خانواده خواهیم بود

ثالثاً از امروز تمامی ِ  پستهایی که در مورد اداره نوشته خواهد شد و طبق طبقه بندی ما در فهرست موضواعات "اداره نوشت" می باشد داری رمز خواهد بود ، شرمنده که مجبورین قدم رنجه کنید و پسورد مطالبه کنید

ختم کلام : گله گذاری و شیرینی می خوام و..... ها رو بی خیال ، انشالله عروسی خودم و بابای هیراد همه اتون دعوت هستین به صرف شربت و شیرینی و شام

نوشته شده در 88/08/02ساعت 14 توسط ترگل| |

 

دیروز موقع رفتن آلیس میگه


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/07/30ساعت 8 توسط ترگل| |

خوب شد این کیسه گل گاو زبون رو آوردم انداختم تو فلاسک وگرنه امروز اوضاع ناجور تر از همیشه میشد!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/07/29ساعت 14 توسط ترگل| |

دیشب مامان داشت به چند تا از فامیل تل میزد که واسه جلسه عروسی ترنم ، 4 آبان ماه 88  دعوتشون کنه بیان بیرجند ،

نوبت خاله جان که رسید بعد کلی احوال پرسی و خوش بش و گفتن اصل قضیه ، یهو خاله جان فرموندن کی به سلامتی آقا متین رو داماد میکنید

من : 

مامان : آسیاب به نوبت ، واسه اون هنوز وقت زیاده و فرصت هست

من :

این سؤال رو خیلی وقتا می پرسن از مامان و مامان هم همین جواب رو معمولاً میده ، و معتقد هست هنوز پاهای خان داداش از دوشک شون بیرون نزده و وقت زن گرفتنشون نرسیده

همین چند دقیقه پیش طی یه اتفاق مخسره "عمداً اینجوری نوشتم" ما دستان مبارک را به روی میز کوفیدیم و فرمودیم :

 من زن تو نمیشم همدم تو نمیشم                           میروم بر همدون شوهر کنم بر رمضون

نتیجه اخلاقی : اینجانب بانو قله نشین با 28 سال و 5 ماه سن ، به آستانه ترشیده گی از نظر عموم رسیده ایم و وقت زن گرفتن برای خان داداشمان می باشد که سربازی شونو رفتن ، مشغول تحصیل در رشته کاردانی it می باشند و البته کارثابتی هم ندارند ، ظاهراً دیگه از ما گذشته  و بسی ملت قید شوهر کردن ما را زده اند و ما میتوانیم با خیال راحت کپه مرگمان را بگذاریم زمین و هر غلطی دلمان میخواهد بکنیم

از آنجایی که ما شدیداً بی بـَر و رو می باشیم و ایش ایش پیف پیف هم می باشیم و نه کار داریم نه ماشین داریم نه تعاونی مسکن اداره عضو می باشیم و بسی پول به جیب آنها نریخته ایم که خانه دارمان بکنند و از ارثیه پدر ی هم بی نصیب می باشیم و الی غیر... کلاً خاستگار نمی داشته باشیم

 من : هیشکی منو دوست نداره

شوکو : جرأت داری یه بار دیگه تکرارش کن

پدر خدا بیامرزمان (خدا اموات شما رو هم رحمت کنه) راست میگفت ترگل نصفش زیر زمینه ، حالا بذار یه شوهری نشون این جماعت خنگول بدم که حظ ببرن ، کاش این آدما کمی دایره دیدشونو وسعت میدادن کاش.......

اصلا میدونید چیه ؟ همه اش همه اش تقصیر بابای هیراد می باشد ، از دست اون من هر لحظه باید حرص بخورم و جوش بزنم


مسأله 8ـ اگر احتمال دهد فتواى مجتهد عوض شده، مى تواند به فتواى سابق عمل كند و جستجو لازم نیست.

مسأله 9ـ در جایى كه مجتهد صریحاً فتوا ندارد، بلكه مى گوید احتیاط آن است كه فلان گونه عمل شود، این احتیاط را «احتیاط واجب» مى گویند و مقلّد یا باید به آن عمل كند و یا به مجتهد دیگر مراجعه نماید و امّا اگر فتواى صریحى داده، مثلاً گفته است اقامه براى نماز مستحبّ است، سپس گفته احتیاط آن است كه ترك نشود، این را «احتیاط مستحبّ» مى گویند و مقلّد مى تواند به آن عمل كند یا نكند و در مواردى كه مى گوید «محلّ تامّل» یا «محلّ اشكال» است مقلّد مى تواند عمل به احتیاط كند یا به دیگرى مراجعه نماید. امّا اگر بگوید «ظاهر چنین است» یا «اقوى چنین است»، این تعبیرها فتوا محسوب مى شود و مقلّد باید به آن عمل كند.

مسأله 10ـ هرگاه مجتهدى كه انسان از او تقلید مى كند، از دنیا برود باقى ماندن بر تقلید او جایز است; بلكه اگر اعلم باشد واجب است، به شرط این كه عمل به فتواى او كرده باشد.

نوشته شده در 88/07/28ساعت 14 توسط ترگل| |

 

دیروز رفته بودم یه سر به .....

رجوع شود به ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در 88/07/26ساعت 12 توسط ترگل| |

 

دیروز 5شنبه بود، مرخصی داشتم و تو خونه مشغول خیاطی بودم و تماشای سریال "جنسیت و شهر"

به جناب معین الدوله مسیج زدم : یه سر برو نمایندگی ببین پلاک ماشین "م" نیامده ، ممنون

واسه تایپ "م" مردد بود ، حس خوبی از نوشتنش داشتم ، ماشین "من" ، این یعنی مالکیت چیزی ، اما یه لحظه حس کردم "م" ممکنه باعث حس چشندش در خان داداش بشه

از نوشتن "م" منصرف شدم چون به پشتیبانی و حضورش احتیاج داشتم ، اینم یه قسمت از جنس بد ِ من هست دیگه ! (سوء استفاده از برادر و در واقع مردهایی که میتونن کاملاً قانونی در لحظه های آدم حضور داشته باشن )

خیلی فکر کردم دیدم بله ، بهتره که یه خانوم همیشه از آقا بالاسرش ، یعنی همون خداوندگار خونه اشون از نظر مالی ا بیشتر و سرتر باشه

دو دلیل داره :

1-   آقایون اگه جلوشون بگی حقوق من ، پول خودم ، ماشین خودم ، پس انداز خودم ، طلاهای من و .......... بهشون شدیداً بر میخوره و در واقع انگار یکی نعوذ بالله مردونه گی شونو زیر سؤال برده

2-   خانوما اصولاً جنبه ندارن و همینکه کیسه اشونو نو ن َ وار می بینند همچین "مال من ، سهم من ، پول من " میکننن که آدم چندشش میشه ، یعنی اونوقته که آدم دلش میخواد بگه "ندید پدید"

خب مرد که نیستیم که خودمونو اصلاح کنیم اگه خانوم خونه یه وقتی خدای نکرده خبطی کرد و از زبونش وقت نام بردن اشیاء داخل خونه "م" در اومد ، همچین جنتلمن برخورد کنیم و یا خودمونو به کـَری بزنیم و یا هم که بگم خب راست گفته و اتفاقی نیفتاده

زن می باشیم و اوصولاً هم که چون از بدو تولد در سیطره حکومت واستثمار آقایون محترم بوده ایم از پدر بزرگ گرفته تا کوچکترین عنصر ذکور خانواده خان جون و پس ار رسیدن دستمان به دهنمانمان "م " از دهنمان نمی افتد!

پس همون بهتر که چند سالی با بوی فرند های ملیح سر بکنیم و در انتها سوار بر "لـِک سوز " شاهزاده بشویم و پیش به سوی سرزمین رویایی ، تا هر وقت الاغ ارثیه ی پدری را به رخ عالیجناب کشیدیم ، ایشون به ..... هم نگیرن حرف مارو و زندگی بدون نمک و دعوا به خوبی وخوشی ادامه پیدا کنه و نی نی گولو ها یکی پشت یکی  خونه رو منور کنن

صغری کبری چیدم که بگم اگه در آمد ماهیانه من 400 هزار هست ، هی بابای هیراد حداقل حقوقت باید 500 باشه

نوشته شده در 88/07/24ساعت 19 توسط ترگل| |

 

وقتی هنوز ازدواج نکردی یه سری دوست و آشنا هست که تو بسته به شرایط کاری ، محل زندگی ، زمان تحصیل و الی غیر... با این آدما ارتباط داری ، حالا فردای روز ازدواج خب خیلی از این آدما حذف میشن و خیلی از این آدما موقعیتشون برجسته میشه و صد البته آدمای تازه هم به این جمع اضافه میشن

یک سال دوسال شایدم چند سال از زندگی مشترک میگذره و دو نفر به حضور هم در کنار هم در هر جایی عادت میکنن "درست و اشتباهش رو قضاوت نمیکنم " زمان میگذره می گذره و روزی از روزها یکی از اون جمع قدیمی که اینروزها حذف شده بسته به درجه احترامی که به خودش یابه اطرافیانش میذاره آدم رو واسه یه مهمونی (سفر زیارتی ، جشن تولد ، ازدواج ، فارغ التحصیلی و یا حتی فوت عزیزی ) دعوت میکنه اونم تنهایی و بدون درج نام شریک این سالهای آدمی

حالا وقتی یکی از آدمایی که هنوز حذف نکردیم از ما میخواد که اونو تو این مهمونی همراهی کنیم و چند جواب داده میشه :

  1. من اجازه ندارم تنهایی جایی برم !
  2. واه چه بی ادب مگه من بی کس و کارم که تنهایی گفته بیام !
  3. اوووو من که دیگه یادم رفته اونو ، خیلی وقته ندیدمش اگه نرم هم گله نمیکنه !
  4. ولش کن اهمیتی نداره !
  5. خب بچه امو چی کار کنم!

البته میشه آدم هنوز درجه ای احترام برای اطرافیانش قائل باشه ، با تلفن یا ای میل از دوستش معذرت خواهی کنه و عذر قابل قبولی بیاره (امشب عروسی اقوام نزدیک هست ، یا ما الان به خاطر مرگ فلان فامیلمون عزا داریم و ...) و با اینکه طرف مقابل همه ی اینا رو بهانه میدونه اما خرسند و راضی آدم رو می بخشه و این باعث میشه روزنه های رابطه کور نشن و فردا یی اگه بسته به اتفاقی چه خوش آیند چه نا خوش آیند سر راه هم قرار گرفتیم جرات چشم در چشم هم داشتن رو داشته باشیم

اما گاهی هم هیچ تقصیر اونی که دعوت نشده نیست (مورد یک و دو) بلکن فقط و فقط به خاطر تنبلی ، پلشتی ، خسیسی و .... خود آدم ، میشه که شریک تو بهانه کنی و خیلی از مشغله های گذشته رو حذف کنی و تمام وقتت رو به بطالت در خونه بگذرونی بی اونکه
نوشته شده در 88/07/23ساعت 8 توسط ترگل| |

 

خداجون :

یه بار ازم امتحان گرفتی رفوزه شدم ، کلی تک ماده و ارفاق و.... برام ردیف کردی تا بتونم برسم به نقطه اول ، تو رو جان هر کی از بنده هات که بیشتر دوست میداری دوباره امتحان نکن ، دوباره تکرارش نکن .....

نوشته شده در 88/07/21ساعت 9 توسط ترگل| |

Design By : Night Melody