تبليغاتX
قله نشین
درباره وبلاگ

من چله نشين بن ِ چاهم چندی...

غافل ز من اين قافله ها در گذرند

رفتند و دگر مسافر مصر نماند!

يارب!

که اگر نباشد آن واسط فيض

هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نويسندگان

قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
سه شنبه 24 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعاي روز بيست وپنجم:خداوندا مرا در اين روز محب دوستانت ودشمن دشمنانت قرار ده ودر راه روش به طريقه وسنت خاتم پيعمبرانت بدار اي عصمت بخش دلهاي پيغمبران.


آریان خان : مطمئن باش ادامه سفرنامه ام رو امشب انشالله تکمیل میکنم

هی آریان اگه فکر کردی من الان (ساعت 23:47) دقیقه میشینم سفرنامه تایپ میکنم ......

خو چیه می اووومدی مهمون داری میکردی تا من مطلب تازه تایپ میکردم خب



ادامه مطلب ...


دوشنبه 23 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعاي روز بيست وچهارم:خدايا در اين روز از تو درخواست مي کنم آنچه را که رضاي تو در اوست, وبه تو پناه مي برم از آنچه تو را پسند است, و از تو توفيق مي خواهم که دراين روز به فرمان تو باشم وهيچ نافرماني نکنم, اي عطا بخش سئوال کنندگان.


۱. سلام و ببخشید که بلاگفا دو روز هک بود و شما دلواپس شدین

۲. من الان باید برم باشگاه نمیرسم آپ بکنم

۳. امروز وقتی بعد دوروز پیش نویس کمیسیونی که شنبه در عین ذیق وقت تند تند تایپ کرده بودم که مثلا جلو بیفتم می بینم که فقط آیتم یک سیو شده . اگه فکر کردین حالم خوب بوده اشتباه کردین . حتی واسه خوش شدن حالم میخواستم که آلیس جون رو خفه کنم

۴. مشهدی ها در عین اینکه خیلی چیزاشون مقبول بیرجندی ها  نمی افتد اما آش شله قلمکارشون حرف نداره . اونقده امشب خوردم که نگو

۵. فردا منتظر یه آپ متفاوت باشید



یکشنبه 22 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

 دعاي روز بيست وسوم:خدايا در اين روز مرا از گناهان پاکيزه گردان و از هر عيب پاک ساز ودلم را در آزمايش رتبه دلهاي اهل تقوي بخش, اي پذيرنده عذر لغزشهاي گناهکاران.


 

از باشگاه که برگشتم هنوزتو گیر ودار تعویض لباس بودم که یهو در خونه زنگ زدن ،  دائی جان با اهل و عیال اومدن به تاریک پُرسا ی  ِ جینگیل

هنوز نشسته ان  ،دختر دائی اومده اینجا و هی اصرار داره که عروسکاتو به من بده !

بگذریم

صبحی اینترنت اداره یهو قطع شد ، منم که درگیر کارام بودم ، کارتابلم بسی شلوغ بود و نیاز به پاکسازی داشت ، تازه اشم صورت جلسه کمیسیون هم که مونده بود، بعدشم ساعت نه رفتیم سر کار وتا ساعت یک بعد از ظهر وقت زیادی نبود که بخواد به اینترنت بازی بگذره

خونه هم که رسیدم مامان شیر برنج گذاشته بود واسه افطار و من ذوق آلود بودم

آهام یادم رفت بگم براتون صبحی کرفس خریدم و خیار سبز ، شیر هم که اداره دادن به ما ، با آلیس یه صندوق 4کیلویی انجیر رو هم نصف کرده بودیم ، خب این یعنی من با دستان پر رسیدم خونه !

رفتم تو اتاقم تا کمی استراحت کنم بعدش عصری برم بیرون ، اما جاتون خالی خوابم برد تا ساعت 18 !!!!!!

البته بعدش رفتم بیرون ولی به کارایی که باید برسم نرسیدم ، ا ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ  فضولی نکن دیگه ، یعنی من باید بگم میخواستم برم آرایشگاه  یه کارواش حسابی سر و صورتمون ُ بدیم ؟!

و اما اصل ماجرا : دیروز من لازانیا درست کردم ، اونم برای اولین بار ، و جاتون خالی خیلی خیلی خوشمزه هم شده بود ، بهتون پیشنهاد میکنم تو لازانیا از پنیر پیتزا استفاده نکنید چون چربی بیش اندازه اش باعث میشه دل و روده آدم بیاد جلو چشم ما

خلاصه سس سفید هم درست کردم و روشو پر سس کردم یه ورق آلمینیومی هم کشیدم روش ، یه نصف استکان آب تو ظرف پیرکس ریختم تا لازانیا نرم تر بشه ، چند تا سوراخ هم ورق فویل رو کردم

به خانوم کوچولو میگم 20 دقیقه دیگه این ورق فویل رو بردار تا روی غذا هم طلایی بشه من برم یه دوش بگیرم بیام

چشمتون روز بد نبینه ، انگار هنوز 15 دقیقه هم نشده بوده که یهو صدای انفجار مهیبی دل مامانی رو میلرزونه

بووووووووووووووووومب

بله دیگه ، شیشه دوجداره فر میترکه ، شانس اوردم که غذا رو کش داشته وگرنه میشدیم آش نخورده دهن سوخته

سر افطاری پسر شجاع سربه سرمان میذاشت و بعدش هم گفت که حوصله ندارین چون شیشه فر شکسته ؟

گفتم مامان یه لازانیا حدود 70 برات خرج برداشته اگه همه مونو افطار دعوت پیتزا میکردی میرفتیم بیرون فکر کنم به صرفه تر بود!

همه خندیدن

خانوم کوچولو میگه ما دیگه به این اتفاقا عادت کردیم ، هر چند وقت یک بار یه ماجرایی برامون پیش میاد!

فینگیل میگه تازه دم غروبی باز آمپر ماشین چسبیده به ته ! و ماشین جوش آورده ، که اگه مهران نمی بو د و سریع با آفتابه آب به داد 206 نمیرسید و هواگیری نمیکرد دوباره یه واشر سر سیلندر دیگه فـِـرت

به مامان میگم یه جورایی یه چیزی یه ماجرایی .... بیا یه گوسفند قربونی کنیم ، یه خونی بکنیم شاید اوضاع برگرده سر جای اولش

خدائیش از وقتی بابا فوت کرده اتفاق پشت اتفاق

از آب گرم کن گرفته تا سقف خونه تا ...... حالا هم که ماشین و گاز و معلوم نیست اتفاق بعدی چه می باشد !

پ.ن : با اینهمه لازانیا خیلی خوشمزه شده بود و از دفعه ی قبلی که خونه طلوع خورده بودم خیلی خیلی بیشتر به دهنم مزه کرده و یقینا ً همین 3-2 روز دیگه تو فر برقی درست خواهم کرد (( شاید اونم بترکه ))



شنبه 21 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعاي روز بيست ودوم: خداوندا در اين روز درهاي فضل وکرمت را به روي من بگشا و برمن برکاتت را نازل فرما وبر موجبات رضا وخشنوديت موفقم بدار ودر وسط بهشتهايت مرا مسکن ده, اي پذيرنده دعاي پريشانان.


از ساعت ۱۰:۳۰ تا ساعت ۱۳:۰۵ تو اتاق معاونت بودم و مشغول دبیر کمیسیون بودن!

الان هم جونی واسه چشمای ِ ....ام نمونده که بخوام پست تازه بذارم

فقط بگم که میخوام واسه افطار لازانیا درست کنم دعا کنید خوشمزه بشه



جمعه 20 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعاي روز بيستم:خداوندا در این روز درهای بهشتها را به روي من بگشا ودرهاي آتش دوزخ را ببند مرا توفيق تلاوت قرآن عطا فرما ، ای فروز آورنده وقار وسکينه بر دلهاي اهل ايمان.


 

اومدم فقط خبر رسانی کنم بزنم به چاک

دلتون بسوزه دارم به اتفاق پسمل عمه جومونگ تشریفمونو می بریم کوه واسه افطار ، هنوز که همنورد دیگه ای یافت نشده و فکر هم نمیکنم که یافت بشه

ولی حالا به دو سه تا دیگه هم تل میزنم ببینم چی میشه

التماس دعا

جای شما خالی ، دم افطاری تو طبیعت ، وسط بَرّ و بیابون

قاطی یه مشت آدم که معلوم نیست از چه جنسی هستن، آخه خیلی وقته باهاشون کوه نرفتم انگاری غریبه شدن ، نه من غریبه شدم ، من دور شدم

سالی یه بار با تیم شب میرم کوه اونم فقط ماه رمضون و واسه افطار

نمیخوام خیلی آرمانی فکر کنم و بگم اون بالا ها آدم به خدا نزدیک تره و...

یعنی واقیعتش پیچهای آخر گدار زرد آدم به .... خوردن می افته ، اونقده سرفه میکنی و عرق میریزی وهس هس میکنی که یه جاهایی وسوسه میشی روزه اتو باز کنی !

ولی موقع برگشتنش خیلی جالبه ، چراغای شهر از اون دورها پیداست ، حال و هوای قشنگی داره دیگه نه گشنه ای نه تشنه

همه تیم یه جورایی سرحال میزنن و سرخوش میزنن

پیشی ، ثریا ، هایدی که گفتن نمیایم !

بی خیال آقا میرزا که هست و این یعنی تیم سر پاست و بقیه ماجرا هم زیاد مهم نیست

اینم از سحر  و بهناز که جواب ندادن وسمیه که شماره اشو واگذار کرده

من برم یه بطری آب بذارم فریزر یخ بزنه ، کمی شربت درست کنم ، نون پنیر و کیک

دوتا آبمیوه هم واسه خودم و جومونگ بخرم وکمی قاقالی لی

جای دوستان وب لاگی خالی که میدونم حداقل یه بار اگه بهشون رو بزنم و بگم میخوام که هم نوردمون بشین و افطار هم نمکمون ، رومو زمین نمی ندازن

این دوستان همشهری که دریغ ودرد !

البته معمولا و دقیقا همون روزی که من بهشون زنگ میزنم ومیخوام که همراه بشن ، کار دارن

به اقلیما هم مدتهاست قسم خوردم واسه کارایی که حداقل منو سرذوق میاره بهش زنگ نزنم و رو نندازم چون دلیل خودشو داره

وقتی میگم تنهام هیشکی باور نمیکنه ......

دلم واسه جودی تنگ شده واسه روزایی که با هم بودیم واسه خوشی هامون واسه گردش رفتنهامون

بیشتر کافی شاپها و بستنی فروشی های شهر رو با هم افتتاح کردیم ، بیشتر خیابوناشو ....

حالا اون تو شلوغی و هیاهوی تهران گم شده و من تو سکوت و آرامش بیرجند....

حالا به نظر شما من حق ندارم با اصرار از خدا حضور بابای هیراد رو بخوام؟

دروغ چرا !

دیشب فقط جوشن کبیر بود و کمی قران و 500 بار سوره ی قدر

نه حرفی نه ناله ای نه التماسی !.

حس کردم که گاهی اصرار زیادی خوب نیست ، خودش هر کار دلش بخواد میکنه دیگه ،چرا من باید 10 سال فقط حضور یه دوست رو ازش بخوام واون 10 سال هست که منو تنها رها کرده

نیای بگی ناشکری ، که همچین بزنم تو پوزت که 100 بری اونور تر !

من واسه خاطر همه ی نعمتهاش که به چشم میاد ونمیاد شاکر بودم و هستم ، بحث اصلا این حرفا نیست ، قصه لجاجت خدا والتماس من چیز دیگه ایه

من فقط ازش یه دوست خواستم که رفیق گرمابه و گلستانم باشه ، همین !

یکی که صبحا با هم بریم پیاده روی ، عصرا بریم خرید، غذاهای جورواجور رو بپزیم ، سبزی پاک کنیم ، بخندیم ، غیبت کنیم ، وقت غصه ها بغل باشیم واسه همدیگه .....

اینهمه بنده داره ، گیر داده به من ِ گناهکار که منو به عنوان دوست خودش انتخاب کرده !

از این بحثهای رمانیتک فلسفی خوشم نمیاد

ولش کن من برم کوله امو بچینم و برم خوش باشم یه امشب رو

به قول آقای دکتر داری خودتو گول میزنی دختر ..... ، تو هم اینجوری فکر کن

 

فرق است میان آنکه یارش در بـَـر            با آنکه دو چشم انتظارش بر د َر



چهارشنبه 18 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعاي روز نوزدهم:خدایا در این روز بهره مرا از برکاتش وافر گردان وراهم را به سوي خيراتش هل وآسان ساز واز حسنات مقبول آن مرا محروم مسازای راهنمای به سوي دين حق وحقيقت آشکار.


پ.ن: تو خونه فرصت میشه انشالله آپ می کنم

 ها ها هر کی فکر کرده من بعد دیدن ۲۸ دی وی دی حالا که رسیدم به دی وی دی ۲۹ یعنی ۳قسمت آخر سریال خانه داران سر سخت و می بینم که زیر نویس فرت  میشینم یه پست جینگل مستون می نویسم کور خوندین

گفته باشم با این اعصاب خرابی که من دارم الان هیشکی دور و بر من نپلکه که .... تیر تَ پر میشه



سه شنبه 17 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعاي روز هيجدهم:خداوندا مرا در این روز براي برکات سحرها بيدار ومتنبه ساز ودلم را به روشني انوار سحر منوّر گردان و تمام اعضاء وجوارهم را برای آثار وبرکات اين روز مسخّر فرما به حق نور جمال خود اي روشني بخش دلها عارفان ..


همسفرای گلم . دوستای خوبم و همه ی اونایی که ارادت دارن اما ناپیدا هستن و بی رد پا این شبا التماس دعای مخصوص دارم

 

در سینه ات نهنگی می تپد!

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...

آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...

ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...

بگذریم ...دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.

و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد! " عرفان‌ نظرآهاري‌"

پ.ن : تکتم = عربی :نام چاه زم زم - نام مادر امام رضا(ع) - اصرار در كتمان - پنهان كاري زيادي - بيشتر در امور مربوط به بانوان به كار برده مي شود



دوشنبه 16 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعاي روز هفدهم:ای خدا مرا در ای روز به اعمال صالحه راهنمايي کن وحاجتها و آرزوهايم را بر آورده ساز اي کسي که نيازمند به شرح وسئوال بندگان نيستي, اي خدايي که ناگفته به حاجات وبه سرائر خلق آگاهي بر محمد و آل اطهار او درود فرست.


با عرض پوزش امروز حس نوشتنمون نمیاد



یکشنبه 15 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعاي روز شانزدهم:خدايا در اين روز مرا به موافقت " اعمال وافکار" نيکان عالم موفق بدار واز رفاقت اشرار جهان دور گردان و مرا در اين بهشت دارالقرار به رحمتت منزل ده , به حقّ الهّيت ومعبوديت اي خداي عالميان.


دیشب خونه فهیم دعوت بودم ، خونه همنوردی که نقش دخمل منو داشت و من مامانش بودم ! یه سفره کوچیک 5نفره برای من و غزل و باجناقها

یادش بخیر قدیما که پای به کوهمون زیاد بود ، تو مسیر شوهر فهیم  صدام میزد خانم .... یه بار میگفتم بله دوبار میگفتم بله دفعه سوم به بعد میگفتم کوفت مرگ چته اینقده صدام میزنی ، چی میخوای؟

غافل از اینکه یه روزی این پسمل توپولو قراره بشه داماد ِ مامان غوله

دخمل جان بابت افطاری و پذیرایی دلچسب شما و شب به یادماندنی ئی که برای مادرت رقم زدی بسیار بسیار سپاسگذارم


دیشب داشتم به سوسانو فکر میکردم ،من هنوز تو فکر اون حلقه زرد رنگی هستم که جومونگ به سوسانو داد به نشان عشق ، همون که بانو یوها وقتی فهمید پسملش عاشیق شده بهش داد تا به عشقولانه اش بده ؟

شما اونو دست سوسانو دیدین بعد از ازدواج؟

با اینکه اصلا اصلا از قیافه سوسانو خوشم نمیاد به دلیل اینکه ماست خیار رو وقتی ادم میخوره بهش یه حس خنکی که دست میده اما وقتی به این بانو نگاه میکنی هیچ حسی بهت دست نمیده (لابد به خاطر اینکه ما هم مثل ایشان بانو می باشیم و خب هم نیستیم)

اما وقتی فهمید جومونگ مرده واسه اینکه این حقارت رو به جون نخره و بانوی  دوم دربار نباشه و تسو رو هم جز جیگر بده رفت خودش به برادر اوته پیشنهاد ازدواج داد و شد تک بانوی خونه .

حالا هم با همه ی عشقی که تو وجودش نسبت به جومونگ موج میزنه اما بازم حاضر نیست حقارت بانوی دوم بودن رو به جون بخره و آینده فرزندانش رو بهانه کرده و بار و بندیل رو داره می بنده تا به سرزمینهای جنوبی کوچ کنه

خلاصه اش اینکه هیبت و جنم این بانو منو کشته ، خیلی خوشم اومد که یه آدم اینقده عزت نفس داشته باشه وبرا خودش احترام قائل باشه !

حالا ما تو مراسم عروسی پسر دوست پدر مرحوممان ، پشت پاکت هدیه (همون وجه ناقابلی که به عنوان پیشکش برده بودیم ) نوشته بودم از طرف خانواده ی آقای ..... ،که مادر و خواهر گرامی بسی به ما خندیدن و گفتن که تو چقده از خودت داری و برا خودت احترام میذاری

منم گفتم که همینه که هست ، عمرا که پاکت رو پاره کنم و دوباره بدون عنوان " آقای "تقدیم کنمش

مثلا میگم من هر کی گوشی شو میده که بیا اسم و شماره تو توش سیو کن، منم با اسم " تکتم جون " سیو میکنم

همینه که هست !

به خودتون احترام بذارین و نذارین حرمتتون شکسته بشه .

 

(( خانومایی که تازه ازدواج کردن یادشون باشه که اگه تو خونه ی مادر شوهر مثل یه کلفت بشوری و بسابی از عروسی می افتی و همه به چشم یه نوکر بی جیره مواجب بهت نگاه میکنن

تو رو خدا نگو محبت میاره و آدم میتونه اینجوری خودشو تو دلشون جا کنه که میگم  اینا همه اش چرنده !

نگفتم که بشین مثل برج زهر مار ، نه ، منظورم اینه که زیادی تحویل نگیر حتی کمتر از حد میانه ، بذار وقتی کاری میکنی به چشم بیاد و خدمت تو رو لطف ببینن نه که اونقده بلانسبت حمالی بکن که دیگه براشون حکم وظیفه داشته باشه و اگه یه وقتی خدای نکرده مریض احوال بودی و نتونستی کاری بکنی دو قورت و نیمشون بالا باشه

با احترام ننه عروس))


پست قبلی رو دوستان تقاضا کردن به صورت یه بازی وب لاگی طراحی کنم و یه عده که دلم میخواد رو دعوت کنم به این بازی

اگه شما مثل بازی های کامپیوتری سه تا جون داشتین ، باهاشون چی کار میکردین؟

دعوت شده گان : برادر آریان ؛ برادر سعید ؛ پسر خاله ؛ برادر هادی ، خواهر آوامین؛ خواهر نیلوفر و خواهر آلیس



شنبه 14 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعای روز پانزدهم :خدایا در این روز طاعت بندگان خاشع وخاضع نصیب من گردان و شرح صدر مردان فروتن خدا ترس را به من عطا فرما ، به حق امان بخشی خود ای ایمنی دلهای ترسان .


همسفر اوقور بخیر . خسته نباشی به نیمه رسیدیم بند کفشاتو باز کن پاهاتو بذار تو آب و از خنکاش لذت ببر...


چند شبه دارم یه کتاب میخونم : "ها کردن" (هنوز لبخند شوکو وقتی کتاب رو نشونش دادم یادمه !)

یه چیزی توش گفته منو کنجکاو کرده و پرسش گر!

میگما اگه مثل بازیهای کامپیوتری که کنارش نوشته : سه جون دیگه هنوز دارین و میتونید به نبرد ، بازی و ... ادامه بدید

شما اگه باشین با این سه تا جون چه میکنید؟!

آقای توی داستان اون کتاب واسه خودش ایده های جالبی داشت منم دارم:

جون 1 : میفرستادمش 24 ساعته تو اداره باشه تا همه ی کارای عقب مونده و همه ی خورده فرمایشهای رئیس بزرگ و کوچیک و نوچه و... هاشونو بی جواب نذاره و آخر سال بشم کارمند نمونه

جون 2 : میذاشتمش تو خونه ، ور دل مامان جون تا بشوره و بسابه و بروبه و آفتاب مهتاب ندیده هم باشه و به اولین خاستگار بی چک و چونه بگه بله  و دوسال بعد هم با بچه به بغل بیاد احوال پرسی و عید دیدنی مامان بزرگ

جون 3 : کوله پشتی مو پر میکرد از 3-2 مانتو شلوار ، 3-2  لباس راحتی ، دو جفت کفش ، قرآن و سجاده و چادر و مفاتیح ، حافظ و صالحی و شاملو و یه رمان بلند قدیمی ، روسری و لوازم آرایشی ، کیف و عابر بانک ؛  تدی و هیراد وخیال خوش! کیسه خواب و آذوقه سفر و لوازم مورد نیاز واسه یه خانه به دوش

بند کفشامو محکم می بستم ، یه راست میرفتم آژانس هواپیمایی پرتو یه بلیط به پایتخت میگرفت و 5/1 ساعت دیگه تو هیاهوی کلان شهر ایران خودمو گم میکردم ، بعدش شاید میرفتم ترمینال ، از اونجا میرفتم ساحل چمخانه کمی یاد هلیا و مرحوم نادر ابراهیمی میکردم و بعدشم همینجور پای پیاده می رفتم و میرفتم و میرفتم ، اونقده که گم بشم که دیگه پیدا نباشم ، مال خودم باشم و مال خودم

پ.ن :

 ۱.جون 3 رو وقتی میخوام که تو هم جون 3 داشته باشی

۲. شما اگه سه تا جون داشتی چه میکردی؟

 



جمعه 13 شهریور1388 :: ::  نويسنده : ترگل       

دعای روز چهاردهم :خدایا در این روز مرا به لغزشهایم مؤاخذه مفرما وعذر خبط وخطایم بپذیر ومرا هدف تیرها وآفتهای عالم قرار مده به حق عزت وجلالت ای عزت بخش اهل اسلام .


خانه داران سرسخت(1) :

سخت نیست

مادری  که بیرون خونه کار میکنه رو راحت می تونین شناسایی کنید

-          که با عجله لباساش رومی پوشه (لینت)

-          صبحانه اش رو تو راه میخوره

-          موقع راننده گی آرایش میکنه

اما مطمئن ترین راه اینه

برای فهمیدن اینکه یه مادر بیرون خونه کار میکنه یا نه

-          دنبال بچه بگردید

(بچه ای که در بدترین موقعیت مریض میشه)

-          ولی قبلا  که مریض میشدم منو تنها نمیذاشتی (ام.جی)

بله سخت نیست : فهمیدن اینکه مادری بیرون خونه کار میکنه یا نه

  • دنبال اون زن بگردید که هر روز صبح از خونه میاد بیرون واحساس گناه میکنه(سوزان)

 

نمیدونم سریال عبور از پائیز رو نگاه میکنید یا نه ، نمیدونم امیر آقایی رو میشناسید یا نه ، یادتون هست سریال خاک سرخ به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا رو یا نه ، یه سریال که خیلی از جوایز اون سال جشنواره صدا و سیما رو به خودش اختصاص داد و من چقدر حرصم در اومد و غر غر زدم که چرا ؟ و خوب یادمه اقلیما که عشق حاتمی کیا بود به من طعنه زد که چون سریال محبوب تو ( تفنگ سرپر) هیچی جایزه نگرفته "حقا و انصافا کاری که برای این سریال شده بود برای خاک سرخ نشده بود" داری غر میزنی؟

پیروزی و شادمانی تو صداش موج میزد ، خیلی حرصم گرفت ، مجری برنامه " رضا رشید پور " بود؛ مجری مورد علاقه ی من (اونم به دلیل شباهت بیش از اندازه اش...)

وقتی امیر اقایی در نقش شوهر خواهر لیلا اومد رو صحنه ، رشید پور گفت شاعر گرامی!، نمایشگاه کتاب – شهریور 82 من یه دونه کتاب از امیر آقایی خریدم :

آسمان ابر دارد ،

من ندارم.

خوشید دارد،

من ندارم.

ماه دارد باهزار هزار ستاره ،

من ندارم.

کوه دار ودریا،

من ندارم.

اما آسمان کاغذ ندارد

قلم ندارد

و حتا شوری برای شعر گفتن، اما من دارم.

همین خیال ِ کودکانه کافیست

برای یک عمر زیستن.

بماند که رشید پور آخر شعر رو به صلاحدید خودش عوض کرده بود !

سریال اولین شب آرامش رو یادتون هست ؟ نوشین (یکتا ناصر) شخصیت مورد علاقه ی من تو اون سریال ،  علیرضا پسر خودخواه مغرور از خود راضی که هنوز که هنوز اگه جایی در حد یه سکانس کوچیک هم بازی کنه باز انزجار من دوباره زنده میشه و آذر(مریم مقدس ) دختر لوس نفهم و بی مزه

من شیفته ی تلاش نوشین بودم ، به آب و آتیش زدن هاش ، علاقه اش ، عشقش که کفه ی ترازو رو با اونهمه ثروت باز هم سنگین تر میکرد

و پیمان ، جناب سرگرد ِ سریال بی گناهان و امیر  ِ سریال هر شب ماه رمضان 1388 شبکه دو

اووووووووووووه صدای جیغ دختر همسایه میاد که داره از داداشش کتک میخوره ومامانش رو صدا میزنه!

 

خانه داران سرسخت(2) :

غروب که میشه

بعد از یه روز خسته کننده سر کار

مردم خسته بر میگردن به خونه هاشون

بعضی ها حیوان وفادارشون منتظرشونه (باب)

بعضی ها با یه مارتینی خسته گی شون در میره (تام)

بعضی هم با غذایی که روی میز حاضره(اورسون)

و بعضی ها هم خسته از یه روز کاری برمیگردند برای روبرو شدن با صحنه های شگفت انگیز(سوزان)

 

نمیدونم اصلا اینا رو چرا نوشتم ، شاید چون دلم هوس کرده بود سری به کتابخونه ام بزنم ، شایدم......

دیشب وقتی امیر نشسته بود کنار رضا و داشت بهش میگفت اولین آجرهایی که گذاشته میشن تا یه دیوار بین عشق و نفرت بسازن خیلی خنده دارن، یه دعوای مسخره ، یه دلخوری ساده ، یه موضوع پیش پا افتاده

اصلا حال خودمو نفهمیدم : که دلم میخواد این قسمت سریال رو دیده باشی یا ندیده باشی

یه قسمت دلم آرزو میکرد می دیدی و می فهمیدی که بعضی بهانه ها اینقده بچه گانه اند که نباید اصلا بهش توجه کرد ، یه قسمت دلم هم خدا خدا میکرد که نبینی تا برنده این بازی من باشم

گفتم بازی ..... وقتی یه زانتیا با یه پژو پارس مسابقه سرعت میده ، به نظرتون زانتیا برنده میشه ؟

اما اگه راننده زانتیا ناشی باشه چی؟ اگه راننده زانتیا غره بشه و دمی بخواد استراحت کنه چی؟

کفه ی ترازو این روزا عادلانه نیست ، هیچی سرجاش نیست ، سخته هم بخوای هم نخوای ، سخته از درد دندون رنچ بکشی و شبا ناله کنی اما دلت نیاد دندونت ُ بکشی !

گریه های امیر رو دوست نداشتم چون به قول نادرابراهیمی : یک مرد هیچ وقت عشق رو گدایی نمیکنه

حال مادری رو دارم که فرزندش زمین خورده ، دلش به رحم اومده گامی به عقب بر میداره تا دست کودکش رو بگیره بغلش کنه بوسش کنه نوازشش کنه و اشکاشو پاک کنه خاک تنش رو بتکونه ، اما یه لحظه قدماش سست میشه و به یاد می آره اگه امروز کمک کنه هیچ وقت کودکش بزرگ نخواهد شد.....

 

خانه داران سرسخت(3) :

بعد از طلوع خورشید

بعد از شبی خوش و خوابی  خوش تر

مردم همه به سر کارشون میرن (مایک)

هر کاری بتونن انجام میدن(سوزان)

برای یه زندگی بهتر برای خانواده اشون

برای اینکه بتونن چیزای خوب بخرن(کارلوس)

و دلیلی برای از خواب پا شدن داشته باشن(تام)

و وقتی کار خسته کننده تمام میشه

مردم دوباره بر میگردن خونه

بعد یه عده شروع میکنن به شمردن

شمردن اینکه چند روز دیگه تعطیلیه(دیو)

 

* مامانها وقتی بچه دار میشن  و وقتی درگیر تربیت و رتق و فتق امور فرزندانشون میشن ، فرصت نمیکنن تکنولوژی رو آموزش ببینند ، سی دی پلیر چطور روشن میشه ، ضبط چطور خاموش میشه و ......

منم وقتی روی یه چیزی تمرکز میکنم تقریباً حواسم از یه سری چیزا پرت میشه !