|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
صبح روز ۵آبان ماه مصادف با ۳شنبه روز از ایام هفته بود . معین الدوله بیروت تشریف داشتن و من و مامی مشغول تمیز کاری ! باندهای ضبط رو واسه مراسم عصر جابجا کردم و بعد کلی تفکر و ابتکار دو عدد از باندها در هال و دوتا در اتاق پذیرایی نصب گردید آقای داماد به رسم قدیم الایام تشریف آوردن جهت امر مادر زن سلام با یک سینی شیرینی و یک عدد سکه پارسیان پس از میل کردن لیوانی شربت و شیرینی شال و کلاه کردن و با یک عدد ربع سکه که مادرجان کف دست دامادشان گذاشتن تشریفشان را بردند از اونجایی که حدود ۸۵نفر از مدعوین به عروسی نیامده بودن تالار ۴۳ غذا ی اضافه پس فرستاده بودن ! و ما هم برای ناهار خونه مادر شوهر خواهرمان دعوت بشدیم آقای داماد امدن دنبال ما برای بردن لباس پاتختی عروس و تحویل درب آرایشگاه بعد از ناهار به خانه مُشرَف شدیم و ما شال و کلاه کرده راهی آرایشگاه "فرح" شدیم ، که ایشان هم با اینکه به ما قول ساعت ۱۶ را داده بودن پس از ۱۰ دقیقه انتظار هنوز نیامده بودن و خب ما هم بسی عصبانی و دلواپس که مهمانان در خانه می باشند و خواهر عروس نیست گاز رو گرفتیم و رفتیم به آرایشگاه کوچه روبرویی به اسم "ویولا" خانوم مشاطه گر تشریف نداشتن و شاگرد ایشان هم مشغول مسیج بازی با یار مبارک لطف نمودن تل زدن به صاحب سالن و گفتن مشتری دارین ، خودشان هم کمی موهای ما را خیساندن و سشوار سرسری ئی کشیدن به موهایمان و باز به مسیج بازی مشغولیدند! بالاخره با کلی آخ و اوخ موهای ما از حالت صافی و لختی ِ سنگین به حالتی بسی زیبا مبدل شده و ما هم پس از تماسهای پی در پی جناب معین الدوله که خانومها خانه را اشغال نموده اند و بیا و ماشین را بیاور به خانه رسیدیم سلامی هول هولکی کردیم و رفتیم به اتاق خود جهت تعویض لباس ،منظورم همان کت- دامن مشکی سفید که بالایش ۵۵ هزار تومان پیاده شده بودیم بود. با هیبتی بسی زیبا به سراغ مهمانان رفتیم و ازاونجایی که خواهر عروس طفلک یک عدد خواهر دارد و او هم که عروس مجلس بود و خواهر شوهر هم نشده است که در این مواقع نیش زبان بزند و عروسان گرام را وادار به همکاری بکند یک تنه مثل "کُز ِت" بی نوا مشغول کار شد البته ناگفته نماند که در حد اپسیلون دختر عمه ها و دختر عموها و زن پسر عمو و زن عمو به خودشان تکان دادن و همکاری کردند و عمه های همنام عروس و داماد هم مقادیری به خواهر طفلکی عروس کمک کردند ولی در واقع ما خودمان کیک برش میزدیم ، خودمان کیک تعارف میکردیم ، خودمان بستنی هم تعارف میکردیم ، پیش دستی جلوی مهمانان میگذاشتیم و بعدش به جمع آوری ظرف و ظروف مشغول میشدیم البته خاطر نشان کنم که تحت هیچ شرایطی ما پیش دستی و چاقو و چنگال نشستیم و تازه اشم پسرعمه نی نی گلویمان در امر خشک کردن چنگالهای تر به ما کمک هم کردند مهمانان زدند و رقصیدند و خوش بودن تا به مرحله بازگشایی کادوها رسیدیم که البته بیشترش وجه نقد رایج کشور عزیزمان بود خانواده ی داماد رقاص های خوبی بودن و خانواده عروس بسی در این امر بی هنر دقایقی به بهانه گفتمان با دوست غایب از نظر خود را در حیاط خانه پنهان نمودیم و ملت را مجبور کردیم کمی کار پذیرایی و تعویض سی دی و یافتن آهنگهای مورد نظر "گل پری جون بله ...." بشوند ساعت ۲۰:۲۷ دقیقه زن دائی سینا گفتن تی وی را روشن بکن که دخترمان دلنوازان را ببیند و ما هم بهانه از خودمان در کردیم که این مهمانان که به بهانه تماشای دلنوازان از جایشان بلند شده و رخت و لباس به تن کرده که بروند با روشن شدن تی وی سر جایشان میخ کوب میشوند و با عرض شرمنده گی بگذارید اینها بروند به روی چشم تی وی روشن میشود تازه اشم اونقده یه سری از مهمونا که درحال رقص و حرکات موزون عربی ترکی کردی آمریکایی و ... بودند در خانه ی ما لنگر انداخته بودند که بالاجبار چای هم درست کرده و تعارف زدیم رقص محلی بانوان پیر مجلس هم بسی جالب بود خلاصه هر چی قر و فر در کمرهای دوستان بود حواله بیرون شد مهمانها رفتند به سلامتی ، عروس و داماد هم رفتن آتلیه برای عکس یادگاری بالاخره ساعت ۲۲ شب خانه خالی از هر گونه عنصر غریبه ای شد و من و مامی و معین تنها مشغول تماشای سریال شمس العماره شدیم بالا رفتیم دوغ بود پائین اومدیم ماست بود ، قصه ی ما راست بود مسأله 61ـ آب نيم خورده «حيوانات نجس» مانند سگ و خوك نجس است، امّا نيم خورده حيوانات حرام گوشت (مانند گربه و جانوران درنده) پاك است هرچند خوردن آن مكروه است. مسأله 62ـ مستحبّ است آب نوشيدنى كاملاً تميز بوده باشد، خوردن آبهاى آلوده كه موجب بيمارى مى گردد حرام است، آبهاى شست و شو نيز شايسته است تميز باشد از آبهاى متعفّن و آلوده تا آنجا كه ممكن است، بايد پرهيز شود.
یکشنبه 1 آذر1388 :: :: نويسنده : ترگل
رادیو میگفت زوجهای خوشبخت رو میبرن سفر حج عمره مگه من و بابای هیراد خوشبخت نیستیم ؟ هستیم خب این پسمل توپولو که که داره خودشو میشوره سند خوشبختی ماست دیگه
خبر اومد ز یارم سر اومد انتظارم.... خب به سلامتی و میمنت بعد 57 روز به آغوش گرم خانواده بازگشت ، سرباز دلیر اسلام متین السلطنه ، با یه من ریش و پشم و قدی بس رشیدتر از گذشته و هیبتی زبانزد در آغوش مادر بغض کرد و مادر برایش اسفند دود نمود و .... البته یه نکته غمگولانه هم در این دیدار بود که به جای بیرجند ، روی برگه اعزام به ادامه خدمت ایشون نوشته شده بود بجنورد البته ما امیدمان را از دست ندادیم و همان نیمه شب دیشب به خانه ی عمویمان زنگیدیم که یالله برو به بابای انریکو گله بکن که سفارشات شما کارساز نبوده و دومرتبه لطف و زحمت به خرج دهید و برگه اعزام متین را مورد بازبینی و تقسیم مجدد قرار دهید خلاصه شبی بود دیشب ، تا دیر وقت صدای مادر و دو پسر به گوش میرسید که نقل خاطرات میکردن البته بگم که انگاری متین بهش سخت نگذشته و به قول معروف بخور و بخواب بوده براش حال منم اگه کسی جویا هست ، عارضم خدمتتون که بدک که چه عرض کنم خوبم نه خیلی زیاد اما اونقدی هست که به جای آه و ناله بگم شکرت خدایا متین گویانه : از 1000 و اندی سرباز آموزشی ِ پادگان شهید قاضی طباطبایی فقط 100 نفر در محل تولدشان به خدمت گرفته نشدن که یکی از اونا متین بوده ، از بین 1000 و اندی سرباز که روز ورود وسایل تحویل میگیرن باید کفشای داداش ما لنگه به لنگه باشه ، شانس رو حال میکنید؟ پ.ن : امروز تا الان 50 نفر از وب من بازدید کردن اونوقت فقط 2 تا کامنت داشتم ! خب میگید من الان چه کاری بهتر از این میتونم بکنم شب حنا بندون به یاد سه سال پیش من و آبجی تو یه اتاق خوابیدیم ، خطای موبایل خراب بود و مسیج رد و بدل نمیشد ، منم منتظر یه خبر مهم از شوکو بودم ، هرچی به گوشیش زنگ میزدم یا اون زنگ میزد از ارسال مسیج خبری نبود آخرش نصف شبی مجبور شدم به صورت مکالمه تلفنی جواب سوالم رو بگیرم ، آخه پول لازم بودم و تو این شرایط میشه به یه دوست که حساب بانکیش فول هست تکیه کرد ترنم مشغول کارای خودش بود ، بالاخره عروس خانوم بود و باید خوشکل مشکل جلو مهمونا حاضر میشد !
فکر کنم ساعت حدود 2بامداد بود که بالاخره خوابم برد و صبح ساعت 8از خواب پاشدم و باز روز از نو روزی از نو سینا اومد دنبال ترنم که برن مزون و از اونجا هم آرایشگاه ، منم رفتم تا لباسی که دیروز عصر خریده بودم و سایزم نبود رو پس بدم ، تو مسیر وقتی در حال گرفتن پول از بانک و تعویض با ایران چک و خرید یه سری خرت و پرت بودم ، یهو چشمم اوفتاد به مانتو که خیلی خوشکل بود، مخمل مشکی ، یه جور مانتو مجلسی بود ، دیدم قیمتش مناسبه "19هزار" سریع دست به جیب شدم و خریدمش بعدش رفتم با ترنم آرایشگاه ، من نشستم تا ابروهامو ژیگول کنم ، ترنم هم مشغول بود با موهاش وقتی سینا اومد لباس ترنم رو بیاره منم باهاش رفتم خونه طفلک سینا و معین در مسیر آرایشگاه، خونه ، تالار در رفت و آمد بودن ساعت 16:40 دقیقه بالاخره کار موهای بنده به اتمام رسید و با لباس پر از چین و کفش 10 سانت پاشنه نشستم پشت فرمون به سمت آتلیه ، خدا وکیلی شما بگو 25هزار ریختم تو دخل آرایشگره اونوقت نرم دوتا عسک خوشمل از خودم بگیرم؟ وقتی رسیدم خونه دیدم برقا روشنه ،هیشکی خونه نیست و تلوزیون هم مشغول گزارش بازی پرسپولیس ! معین اومد دنبالم منو رسوند تالار بالاخره از ساعت 18:30 به بعد کم کم مهمونا سر رسیدن و جلسه گرم شد عروس و داماد با کـِـل کشیدن مادر داماد و باقی اطرافیان وارد مجلس شدن و هی من و مامان داماد رو سرشون پول می ریختیم و همراهی شون میکردیم بزن و بکوب شروع شد ، گروه ارکست استارت زدن اولین آهنگ یه موسیقی محلی بود که خانومای مسن مجلس اومدن وسط سالن و رقص محلی بیرجند رو اجرا کردن بعدش یه سری آهنگای دوب دیس که عروس و داماد رقصیدن بعدش بابا کرم که داماد و عمه شون رقصیدن بعدش دست دست داماد مرخص مجلس زنونه شد و خواهر عروس که من باشم رو کشون کشون آوردن وسط سالن که باید برقصی ، منم که از بابای هیراد اجازه نگرفته بودم محال بود تکون بدم خودمو یهو دیدیم از سالن آقایون صداهایی می آد ، فکر کنم میخواستن آهنگ زیبا ومفرح "خاطرات شمال" حمیرا رو بذارن ، یهو گذشته های نه چندان دور در ذهنها تداعی کرد خاطرات سفر ِ پرماجرا ی شمال تابستون 88 ، که میدونم نصفه مونده اما همین امروز و فردا تکمیلش میکنم مراسم پر ملات اهداء هدایا شام جوجه کباب با ماست و نوشابه (البته من خودم بودم که داماد دوغ سفارش داد اما مدیریت سالن با سلیقه خودش دوغ رو به نوشابه تغییر داده بود!) در مراسم عروس کشون هم آقای معین میخواستن دوستان گرام رو همراهی کنن سویچ ماشین رو دادن به ما که یه طوری خودمونو برسونیم خونه ، منم رفتم سوار ماشین عمه شدم ، مامان هم سوار ماشین دائی و 206 هم ارزونی خود خان داداش آخی جای متین خالی به قول دائی سعید این که عروس کشون نبود ، دزد و پلیس بازی بود ،بس آقای داماد سریع می روندن و ملت هم دنبالشون بین راه عمه حالش بهم خورد و ما که برگشتیم خونه برای خداحافظی عروس با مامانش تو خونه یه مراسم بزن و بکوب دیگه راه اوفتاد که خیلی جالب بود دوستای معین با آهنگ "بیا بریم دبی دبی " شروع به حرکات موزون کردن و صد البته همخونی میکردن به این صورت : بیا بریم فریز *فریز ، چه جائیه ، شباش عجب هوائیه ، آب فریز آب وطن ...... یکی از دوستان معین هم معذرت خواهی کرد که نتونسته زیاد برقصه فقط به این دلیل که هنوز چهلم پدربزگش تمام نشده مامان که موند خونه ، اما من و معین رفتیم و تا تو خونه عروس رو همراهی کردیم و بعدش هم خداحافظ و اومدیم خونه ، تا ساعت 2 با مامان و معین گفتمان میکردیم * : فریز روستای پدر بزرگ مامان و بابا ظهر شنبه ساعت 14:28 دقیقه اینجانب در کارتابلم یک عدد نامه مدت دار که تازه ازمدتش هم گذشته بود مشاهده کردم ، نامه 28 مهرماه به کارتابلم ارسال شده بوده و من خنگول که تازه اشم خیلی منتظر این نامه بودم اصلاً ندیدمش و.... روز 2 آبان اونم در واپسین دقایق ساعات کاری ! سه روز هم که مرخصی داشتم ، اصلاً هم فرصت نداشتم بمونم اضافه کاری و اونو انجام بدم ، وقتم فول تایم پر بود ! با معاونت هماهنگ کردم ، نامه رو با گردن کج و کلی شرمساری به معاونت ارجاع دادم تا خودشون یه لطفی بکنن ویکی از همکارا رو واسه انجامش در نظر بگیرن ! ، جهت تکمیل فرمها پیش نویس رو گذاشتم رو میز آلیس و سفارشات لازم رو هم نمودم به آقای م.ا جولیای عزیزم لطف نمودن و منو رسوندن خونه ، بدو بدو طول کوچه رو طی کردم کلید انداختم دیدم بـَه هیشکی خونه نیست ! ناهار خوراک لوبیا داشتیم که البته قرار بود استانبولی پلو بشه ولی کسی تو خونه نبود که طبخ ناهار رو بر عهده بگیره ساعت 15:30 مامان وقت آرایشگاه داشت ، مامان رو که بردم تا موهاشو رنگ کنه ، خودم رفتم کمی گل کاغذی و روبان و کاغذ رنگی واسه کادو کردن لوازم داماد خریدم لباس مامان رو از خیاطی گرفتم ،اومدم دنبال مامان رفتیم گل فروشی یه دسته گل داوودی سفارش دادم و رفتیم یه چند تیکه لوازم آرایشی خریدیم و با دسته گل رفتیم خونه آبجی خانوم قرار بود فامیل نزدیک بیان وسایل عروس - داماد رو ببینن که خدای نکرده کم و کسری نداشته باشه خونه آبجی خیلی خوشمل شده بود و تقریباً دکوراسیون سفید-سیاه بود. عمه رو که رسوندم در خونه اشون با مامان رفتیم یه قواره مانتو - شلوار واسه مادر داماد ، یه جعبه شکلات واسه داماد خریدیم و اومدیم خونه فیروزه جون لطف کردن و اومدن وسایل داماد رو با سلیقه و ذوق بسیارشون کادو پیچی کردن تا ساعت 00:10 بامداد ساعت دو بامداد دیگه خوابیدم ! صبح هم مثل یک عدد کـُـزت شال به کمر بستیم و بشور و بساب خونه آغاز شد ، همه جا رو جارو زدم و نظم و ترتیب دادم تا عصر عصری رفتم یه سر آرایشگاه و از اونجا هم ترنم تل زد که بیا بریم مزون لباسم رو ببین ساعت 19:30 قرار بود واسه حنا بندون و بارکشون عروس بیان خونه امون کلیه فامیل ساعت 18:30 رسیدم خونه نفهمیدم چه جوری خودمو جمع و جور کنم ! مامان میگه بیا میوه ها وشیرینی ها رو بچین تو ظرف ، جا داشت موهای کله امو بکنم ، ولی خیلی مضطرب گفتم من وقت ندارم باید برم دوش بگیرم ، گرد و خالی و کفیث هستم ، مامان هم دید راست میگم دیگه چیزی نگفت خانوم همسایه ، یعنی مامان دوست صمیمی متین اومده بود کمک مامان با یه عالمه بشقاب و لیوان 20دقیقه دوش گرفتم ،15 دقیقه با تل تو حموم حرف میزدم ! و 10 دقیقه هم لباس پوشیدن و آرایش قبل مهمونی ! البته عمو و دائی بابا تو خونه نشسته بودن که من مثل فرفره دور خودم میچرخیدم و مشغول آماده سازی بودم مهمونا رسیدن ، بزن و بکوب شروع شد ، فامیل داماد کلهم رقاص و اهل قر و فـِـر فامیل عروس هم سنگین و رنگین سرجاشون نشسته بودن کاش حداقل یه تکونی میدادن کمک خواهر عروس میکردن که از کت وکول افتاده بود صبحی ، حالا هم پذیرایی مهمونا گردنش افتاده! ماشالله دارن ولا! نه که اصلاً کمک نکنن ولی خدائیش خیلی ها انگار واقعاً مهمون بودن نه صاحب مجلس اول مراسم بامزه حنا بندون ، که به جز زن عموی مامان سینا ، هیشکی واقعاً دستاشو حنا نکرد و فقط نمایشی انگشت تو ظرف حنا که عروس تعارف میکرد زدن وبعدشم دستاشونو شستن. سپس مراسم بازگشایی وسایل عروس واعلام هدایا بعدش مراسم بازگشایی وسایل داماد واعلام هدایا پ.ن: به دلیل ذیق وقت فقط بارکشون عروس داشتیم و فرصت نشد که بریم خونه داماد و وسایل داماد رو با اجازه از مادر داماد همون خونه ما تحویل دادن رفت مسأله 16ـ عدول، یعنى تغییر تقلید از مجتهدى به مجتهد دیگر، جایز نیست بنابر احتیاط واجب، مگر آن كه مجتهد دوم اعلم باشد و اگر بدون تحقیق عدول كرده باید بازگردد. مسأله 17ـ هرگاه فتواى مجتهد تغییر كند باید به فتواى جدید عمل شود، امّا اعمالى را كه مطابق فتواى سابق عمل كرده (مانند عبادات یا معاملاتى كه انجام داده) صحیح است و اعاده لازم ندارد، همچنین اگر از مجتهدى به مجتهد دیگر عدول كند، اعاده اعمال سابق لازم نیست. مسأله 18ـ هرگاه مدّتى تقلید كرده امّا نمى داند تقلید او صحیح بوده یا نه، نسبت به اعمال گذشته اشكالى ندارد، امّا براى اعمال فعلى و آینده باید تقلید صحیح كند. مسأله 19ـ هرگاه دو مجتهد مساوى باشند، مى توان بعضى از مسائل را از یكى و بعضى را از دیگرى تقلید كرد. مسأله 20ـ فتوا دادن و اظهار نظر كردن در مسائل شرعى براى كسى كه مجتهد نیست (یعنى قادر به استنباط احكام از مدارك و دلایل آن نمى باشد) حرام است و هرگاه بدون اطّلاع اظهار نظر كند، مسؤول اعمال تمام كسانى است كه به گفته او عمل مى كنند. حرف زیاد و خاطره ها بسی زیادتر اما همین قدر بسنده بنمائیم که ما حدوداً 500 در این عروسی پیاده شدیم و انشالله که بابای هیراد بیاید وما را سوار بر اسب سفید خود بنماید و گرنه بی چاره میشویم اساس و فردا باید با شـِل رانی ِ هلو به دیدارمان - در زندان 20 کیلومتر خارج شهر بیرجند و در بند مخصوص مجرمان چک برگشتی - بیایید در اردی بهشت ماه 88 و در سفر به تهران پایتخت یک فقره لباس ماکسی شرابی رنگ به قیمت 67 هزار تومان از کوچه برلن خریداری نمودیم 200 هزار به داماد و عروس هدیه نمودیم 2هزار جهت اصلاح صورت پشمالویمان به آرایشگر عرضه کردیم 19 هزار یک فقره مانتو جهت امور خارج از سالن خریداری نمودیم 550 جوراب ،3000 اینو گفتن نگین زشته 3 هزار رژ گونه ، 2هزار لاک 20 هزار پارچه کت دامن مجلس پاتختی و 30 هزار هم پول دوخت همین پارچه ها 27 هزار کفش پاشنه 10 سانتی 30 هزار کادو پاتختی 25 هزار جهت آرایش مو و صورت در شب عروسی 6هزار هم آرایش مو در عصر پاتختی ها ماشالله حسابداراش چرتکه بندازن ، چقد شد؟ 445 ؟ تازه رفتم آتلیه 5 تا عسک خوشمل هم از خودمان گرفتیم که یقیناً30 هزارتایی هم اونجا پیاده خواهیم شد بماند که خیلی از لوازم را یا نخریدیم و یا پیچیوندیم و یا هم ..... آهام تا یادم نرفته 2 هزار هم واسه یه ست گوشواره - گردنبند همرنگ لباسمان خریداری نمودیم پ.ن : این دخمل کوچیک در این عکس ، الان بانوی خونه شده ، ترنم عزیزم پیوندت با آقا سینا مبارک مسأله 14ـ هرگاه كسى مدّتى اعمال خود را بدون تقلید انجام داده، سپس تقلید كند، اگر اعمال سابق، مطابق فتواى این مجتهد باشد صحیح است و گرنه باید اعاده كند، همچنین است اگر بدون تحقیق كافى از مجتهدى تقلید نموده. مسأله 15ـ هرگاه كسى در نقل فتواى مجتهدى اشتباه كرده باید بعد از اطّلاع، صحیح آن را بگوید، و اگر در منبر و سخنرانى گفته باید آن را در جلسات مختلف تكرار كند تا كسانى كه به اشتباه افتاده اند از اشتباه درآیند، امّا اگر فتواى آن مجتهد تغییر كرده، اعلام تغییر بر او لازم نیست. دوشنبه 27 آبان1387 :: :: نويسنده : ترگل
قسمت سوم : از اداره که اومدم خونه رفتم بعد ناهار تو کرسی ، هنوز گرم نشده بودم که مامان امد میگه جینگیل کلاس داره پاشو بریم قبرستون ، منم مثل یه دختر خوف اول کمی ناز کردم و بهانه گرفتم و دیدم که طفلی مامان مستاصل می باشد و باید که من بروم دیگر بعد از قبرستون هم با خانوم کوچولو رفتیم خونه عمو ، دوتا شیر هم گرفته بودم تا ببرم اونجا زن عمو کلی تشکر کرد که خیلی لازم داشتن و تو صف واستادن وبهشون نرسیده واینکه دختر عمو کوشولوئه مریض بوده و... ................................. شنبه : یه نامه از وزارت خوونه آوار شد رو سر من طفلکی و کلی حرف و حدیث شنیدم و ....... یا کریم ُ یا رب _ آبی ِ اهل ِ خرداد شنبه 25 آبان1387 :: :: نويسنده : ترگل
وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ و بر آن زنده كه نمىميرد توكل كن و به ستايش او تسبيح گوى قسمت اول : یک شنبه هفته پیش یادم میاد نوشتم که دلم گرفته خیلی زیاد ، گفتم دارم میرم خونه بعدن میام توضیح میدم اما دیگه هیچی نگفتم تا به الان نمیدونم بگم یا نگم....... عصر روز شنبه کلاس یوگا به دلیل خراب شدن قفل در تعطیل شد و منم تو اون سرما دلم نمیخواست معطل قفل ساز بشم و ..... ، به " چشمک تل زدم که میام دنبالت بریم بازار، بماند که مامانش از دست اوون و من عصبانی شد وکلی دعوامون کرد و.... ولی ما رفتیم بازار و خردید کردیم ، من دوتا لباس کاموایی خریدم به رنگ صورتی و نارنجی و دوستم هم یه بلوز سبز خرید و صد البته کلی هنوز خرید داشتیم که چون کلاس آمادگی جسمانی داشت شروع میشد باید میرفتیم صبح روز یکشنبه وقتی بروبچ داشتن صبحانه میخوردن تو اداره ؛ من برای کپی گرفتن از چند نسخه بایگانی شده جهت تهیه مشخصات مزایده به بایگانی رفتم و اونجا بحث به غرغر های مامانای محترم کشیده شد بابونه یه حرفی زد که تا ته وجودم آتیش گرفت وهمون جا دلم میخواست بشینم وگریه کنم ولی به روی خودم نیاوردم و هیچ نگفتم ..... همیشه اوونی که دوره عزیزتره بنا به این دلیل که اون زمان اندک دیدار ها به دعوا و جر و بحث نمیگذره بلکن به عاشقانه ها ومهر ومحبت ختم می شه وبس به این قضیه ایمان دارم در حالی که همه اطرافیانم اینو از حساسیت و زودرنجی بیش از حد من میدوونن در حالی که من اینجوری فکر نمیکنم و شک هم ندارم که درست فکر میکنم از همون بچه گی من بودم به عنوان نوه بزرگ مادر بزرگم واینکه بیشتر با اوونا بودم به خاطر شرایط کاری مامان وبابا و مدرسه دوران دبستان و.... الان اگه یه هفته من دو هفته بشه و به مادر بزرگ سر نزنم و تلفن نکنم واحوال نپرسم ، کلی گله و شکایت و ..... ، در حالی که داداشای من سال به سال "اونوقتی که بابا زنده بود " به مادر بزرگ سر نمیزدن و تازه اشم همیشه اوونا "منظورم جینگیل می باشد" عزیز تر بودن و بهتر بودن و آدم بده من بودم !!! پسرا صبح که مامان بلند میشه وناهار درست میکنه خوابن ، ظهر که مامان میاد و ناهار رو گرم میکنه جلو تلوزیون منتظر آماده شدن ناهار هستن وتازه دو قورت ونیم شون هم بالا ست !!! ظهر که من میام از اداره ، ناهار من روی گاز ه و سرد هم شده !!! ، حق گله هم ندارم که یقینا جواب میگیرم : تو الان به سنی رسیدی که باید خودت یه خانواده رو بچرخونی دیگه انتظار این چیزا رو نداشته باش ، همین که ناهارت پخته هست باید کلی هم تشکر کنی عصر که من میرم باشگاه صداشون در میاد که توی خونه نیستی وهمه کارا رو ما باید انجام بدیم و انگار نه انگار ، مثل مهمون میاد ومثل مهمون میره !!!! داداشا بعد ناهار استراحت میکنن وعصر بعد خوردن چایی لباس می پوشن و میرن گردش و بعدش هم شب میان و سفره پهن میشه و شام میخورن ولــــی وای به اوون روزی که من بگم مامان نمیشه سوپ درست کنی ، شیربرنج درست کنی ؟ باز همون جواب تکراری ، خیلی پر رو هستی خودت باید برای بقیه هم درست کنی نه که انتظار داشته باشی که من درست کنم برات !!! تمام هفته منتظری که مثلا فلان شب بشه که فلان سریال داره و تو ببینی ، اونوقت بقیه که تمام هفته کنترل تلوزیون در اختیار اووناست میان و میزنن فلان شبکه که فلان تیم خارجی بازی داره و ..... و اینجاست که اگه صدای تو در بیاد ، بیا ببین چه اتفاقی می افته : دختره اوونقده سال سنشه ببین مثل بچه ها لج بازی میکنه وبه تلوزیون بسته است و...... آبجی خانوم هم از این قضیه مستثنا نیستن الحمدالله ! ، تمام طول هفته با شوهر گرامیشون در حال گشت وگذار می باشند و روز در میون افتخار میدن میان ناهار خونه پدری ، بهترین غذا همون روز طبخ میشه ، بهترین قسمت محتوی قابلمه ها به اونا میرسه ، بهترین جای سفره برای اووناست و ........... من به همه اینا عادت کردم ، مدتهاست که تنهایی ناهار میخورم و صبحانه رو وقتی میخورم که تقریبا همه خوابن و مامان مشغول تدارک ناهار ظهره و شام هم یا نمیخورم یا داغ داغ میخورم و کلا هم شام من با اهل خونه متفاوته "معمولا نون و پنیر و ماست ..." ولی دلم از جایی میسوزه که به دلیل حضور بیشتر توی خونه انتظار بیشتری هم از من دارن و به دلیل حضور بیشتر توی خونه درگیری هام با اعضای خونه بیشتره ، و به دلیل حضور بیشتر توی خونه زمان خروج ونبودنم بیشتر به چشم میاد ...... و اما بابونه : یه روز که قورمه سبزی داشتیم ناهار خونه ما دعوت بود، همه سرسفره بودن و اونم آمد نشست و خورد ورفتیم توی اتاق من و از اوونجا هم اوون رفت کلاس زبان ومن هم باشگاه روی هم رفته به سه ساعت هم نکشید خونه ما بودنش و برخوردش با اهل خونه هم به یه ساعت نکشید حالا وقتی من در حال گله هستم ودرد دل ؛ خانوم بر میداره میگه خب واقعیتش اینه که آبجی خانوم از تو خیلی با محبت تره !!!! خیلی دلم اووون روز شکست ، اخه بی معرفت مگه من تا به حال چقده به تو بی محبتی کردم !! چقده سنگ انداختم جلو پات ، چقده نارفیقی کردم که تو سر سفره ناهار تو همو ن نیم ساعت فهمیدی اوون با محبته ومن نامهربون و تلخ و ...... مشکل همین جاست اینکه من همیشه آدم بده قصه هستم وبقیه از من مهربون تر و با وفا تر و فهمیده تره و با محبت تر هستند اینقده اون روز دلم شکست که نگو و نپرس دیگه طاقت اداره موندن نداشتم ، مرخصی گرفتم و اوومدم خونه، به خانوم کوچولو گفته بودم که به اوضاع اتاق من رسیده گی کنه که شب مهمون دارم وقتی رفتم پائین دیدم هیچی دست نخورده و همه جا کماکان بهم ریخته و شلوغ پلوغه !!! یاد حرف دیشب مامان افتادم که میگفت خب واسه خودت اینهمه خرید کردی واسه خواهرت هم یه چیزی میخریدی !!! ، دلم میخواست همون جا به مامان بگم وقتی خانوم کوچولو که از صبح تو خونه است یه تقاضای ساده منو اینجوری رد میکنه انتظار داری من چه جوری محبت کنم..... بعد از ناهار اولش رفتیم داداشی رو رسوندیم در دانشگاه ، از اونجا رفتیم بازار و مامانی کلی خرید داشت و من و خواهرم هم اظهار نظر می نمودیم و البته خانوم کوچولو یه پارچه شلواری خرید که من بدوزم براش (من قفول کردم که بدوزم ) از اونجا رفتیم در یه گل فروشی من شاخه های گل رو انتخاب کردم و به خانوم کوچولو گفتم ماشین جای بدی پارکه و مامانی هم تنهاست ، تو واستا که درست بشه دسته گل و من هم میرم پیش مامانی از اونجا هم اومدیم خونه و من نماز خوندم و لباس پوشیدم و به بابونه تل زدم که بیا سرکوچه که بریم سروناز یه همکاری دارم به اسم خورشید خانوم که به دلیل فوت داداشش نتونست مراسم عروسی بگیره و فقط رفتن دبی 4-3 روز و یه جلسه شام هم گرفتن و دیگه مستقل شدن همون روز ظهر که بچه ها توی اداره در حال تصمیم برای خردید ربع سکه بودن من گفتم چون عصر میخوام با مامان برم خرید میتونم ربع سکه هم بخرم و اوونا هم دیگه از خدا خواسته به من سپردن مسئولیت رو بعد از شام و خداحافظی و آرزوی خوشبختی ، بابونه و من اوومدیم به سمت خونه ، چیزی بهش نگفتم اما دلم خیلی از دستش گرفته بود آدما گاهی اوقات حرفایی میزنن که روی دلم آدم میمونه ، مثل یه زخم کاری یادم میاد صبح همون روز شوکو به من گفت تو همیشه از محبت زیاد انگشت تو چشمم میکنی همون موقع که این حرف رو زد من گریه کردم خیلی وقته از خیلی از دوستا م بریدم ، چون واقعیت امر اینه که محبت زیادی من باعث شده که در همه اوونا توقع ایجاد بشه و همش شکل وظیفه بشه و اصلا اصلا هم مهم نیست که این وسط منم نیاز به محبت دارم وباید کسی به من هم توجه کنه اینکه نیاز های من ندیده گرفته میشه الهی و ربی من لی غیرک _ آبی ِ اهل ِ خرداد دوشنبه 20 آبان1387 :: :: نويسنده : ترگل
سه شنبه 21 اسفند1386 :: :: نويسنده : ترگل
دوسه روز پیش ، یعنی صبح روز شنبه مامان و بابا واسه یه سی تی اسکن از ریه بابا رفتن زاهدان ، مامان سرما خورده بود ولی من اصرار کردم که با بابا بره اخه براش خوب بود مسافرت و یه چند روزی حداقلش کار خونه انجام ندادن واسه تغییر رو حیه اش مفیده البته من دوسه روز قبل اصرار داشتم و هیچ هم خبر از سرماخورده گی پیش رو نداشته بیدم ! خلاصه مامان و بابا رفتن و من و داداشا موندیم ، ظهر روز شنبه که ماکارونی خوردیم و شام هم جینگیل سوسیس سرخ کرد و با فینگیل خوردن با خودم قرار کردم ساعت 5:30بیدار بشم و نماز بخونم و برنج درست کنم واسه ناهار ،اما جاتون خالی ساعت 6:40یهو پریدم از خواب تند تند برنج رو شستم و گذاشتم کته بشه و بعدشم به فینگل پول دادم که یه تن ماهی بگیره واسه ناهار جاتون خالی عدس پلو با تن ماهی داشتیم ناهار شام هم که فینگل نیامد شب اصلا خونه و جینگیل هم نیمرو خورد ، منم نون و پنیر و گوجه فرنگی اما واسه ناهار ظهر روز دوشنبه از شب قبلش من مرغ رو گذاشتم بپزه و برنج رو هم شستم و گذاشتم کمی خیس بخوره صبح بلند شدم و آبکش کردم و ترتیب مرغها رو هم دادم به سلامتی و تشریف بردیم اداره به فینگل میگم برو خیار شور بگیر که همبرگر سرخ کنیم و شام باشه این ، میگه من حوصله ندارم به جینگل تل بزن بگو سر راش بخر بیاره منم تصمیم گرفتم که کوکو سبزی درست کنم ، تاحالا درست نکرده بودم ، وای همین که مایع کوکو رو ریختم تو تابه یهو وا رفت ترسیدم نکنه یه فوت استادی داشته و من نمیدونستم ! کم کم همینکه تخم مرغا پخت دیدم مایع خودشو گرفت و شد مثل همونایی که مامان درست میکنه تازه جینگل هم خوشش امده بود و گفت خوشمزه است (آخه خودم کوکو پیازچه دوست ندارم و نتونستم مزه اش کنم ) ساعت نه بود که به بابا تل زدم کجایین گفت چهارراه غفاری ، سماور رو روشن کن و جامونم بندازین که هردو سرما خورده و مریض احوال میایم و تازه بخاری رو هم روشن کنید و بزنید روی دور تند که گرم بشه خونه .....
ساعت 9:30 هم مامان و بابا اوومدن و من همه چی رو تحویل اونا دادم و بعد تماشای سریال یک مشت پر عقاب رو نگاه کردم و خواب |
||