|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
دوشنبه 2 آذر1388 :: :: نويسنده : ترگل
وقتی یه قُلُپ از چایی داغ میخوری نتیجه اش میشه این : من واسه خودم یه قانون دارم : دعواهای شخصی مال بیرون از محیط کار هست یعنی الان آمپرم زده بالا یکی اگه یه کارد بذاره جلوم شاید برم نارنجی رو گردن بزنم نه تو رو خدا جلومو نگیرین بذارین برم .... به کسی برنخوره لطفاً این وب لاگ شخصی ِ منه و هر چی دلم بخواد توش مینویسم مردم هر منطقه ای به یه خصوصیت اخلاقی معروفن مثلاً خساست اصفهانی جماعت زبانزد خاص و عام هست "شرمنده یک سین عزیز" حالا مردم شهر ما هم به غریب نوازی معروفن ولی هر کی گفته رو که نیست سنگ پای قزوین ِ احتمالاً مشکل لکنت زبان داشته و میخواسته بگه "فردوس" گفته "قزوین" از وقتی اینجا استان شده هم استانی های گرامی نصف ظرفیت اشتغال شهرستان عزیزمان را اشغال نموده اند (خب نوش جونشون همت کردن تستهای بیشتری تو آزمون استخدامی زدن . دستمال به دستی شون حرف نداشته .پارتی و سهمیه هاشون نمره ۲۰ بوده . ریش و چادر هم بله دیگه... امروز دیگه آمپرم چسبید به ته ِ ته ! وقتی م.م تل زد و آمار خواست گفتم به من ربطی نداره برید از نارنجی بپرسین گفت سامانه نمیتونه آمار گیری کنه گفتم فرض کنید سامانه ای وجود نداره . من به خانوم یه فایل اکسل تحویل دادم که حاوی کلیه اطلاعات موجود هست . ماشالله خودشون لیسانسیه رایانه گرفتن ازدانشگاه آزاد واحدشیروان . فیلتر کردن که بلدن . کافیه کلیه اطلاعات موجود به شهرستان فردوس رو جدا کنند و از اونا باز صادره های سال ۸۶ رو بُلد کنن و به شما آمار اشتغال در سال ۸۶ در شهرستان فردوس رو تحویل بدن بنده خدا م.م هم دید خیلی کُفری می باشم قفول کرد و قضیه ختم به خیر شد الانه میخوام برم پیش رئیس بزرگ و بگم زین پس کلیه ماموریتهای تهران رو میخوام خودم برم . وقتی قراره زحماتشو من بکشم . غرغراشو من بشنوم . چرا حق ماموریت و هواپیما سواری شو یکی دیگه به جیب بزنه جرات داری بگو من هواپیما ندیده هستم خیلی هم با آقامون N مرتبه سوار طیاره شدیم و جهانگردی کردیم
امروز صبح جولیا تل زده که من خواب موندم تو برو من با 133 میام ، منم از خدا خواسته گفتم من که هنوز تو خونه ام عزیزم حاضر شو بیا بیرون منم تا ماشین بیارم و آماده بشم دیرتر میشه ، با هم میریم * وقتی من ماشین نداشتم و جولیا و نارنجی ماشین داشتن هیچ وقت خودشون دعوت نمیکردن من سوار بشم بلکن باید خودم رو میزدم ، اما وقتی من از رفتار اونا رنج میبردم دلیل نمیشه منم همون رفتار رو با اونا داشته باشم ، حالا لقمان یه شکر ی خورده ، من نه حرفشو تایید میکنم نه تکذیب ، بلکه فقط میخوام که نقش خودمو تو زندگی ایفا کنم ، میخوام قله نشین باشم. امروز آبدارچی اداره یه جعبه شیرینی ساده دستش گرفته تو اتاقا دور میده و تعارف میزنه که این شیرینی مزدوج شدن جیمبو و نارنجی هست ! ، منم گفتم باز گشنه بازی در آوردن ، آبدارچی هم گفت ما که گفتیم به آقای جیمبو که یکی تون باید شیرینی یکی باید که آب میوه می آوردین رفتم طبقه بالا یه امضاء از معاونت تولید بگیرم یه سر هم رفتم پیش جولیا تا بگم من ظهر زودتر میخوام برم خونه ، دیدم نارنجی نشسته ، چشمش تو چشم من اوفتاد منم انگار نه انگار رومو کردم رفتم پیش هایدی ، کمی نصیحتم کرد که باید بزرگی کنی و ببخشی و .... و اینکه نمیتونی اخلاق اونو عوض کنی ! منم گفتم اونو نمیشه عوض کرد اما خودمو می تونم عوض کنم * دیگه نمیخوام واسه منت کشی کنم ، دیگه منت هیشکی جز بابای هیراد رو نمی کشم از صبح دارم برنامه های تورهای خارجی رو سرچ میکنم ، به نظرتون سفر واسه ماه عسل هند ، دبی ، مالزی یا تایلند ؟ مهندس از ورازت خونه تل زده آمار میخواد ، همچین حال میده بگم برو از نارنجی بگیر ! اونوقت خواهد گفت بنده خدا وقتی خودش بود آمارش بسی به روز و ضرب العجلی بود حالا که دیگه .... ، عاشقی و هزار دردسر اوضاع خوبه ، سرما خورده گیم هم بهتره خدا رو شکر. * خوب یکی تون بیاین تائید کنید که من حقم بوده از آنت ، نارنجی و چشمک به دل بگیرم و دلخوری و سکوت و قهرم به جاست ، تا من خیالم راحت بشه و برم به کار و بارم برسم
«بنام پیوند دهنده قلب ها» در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد پیوند آسمانی و ملكوتی همكاران گرامی جناب آقای جیمبو و سركار خانم نارنجی را تبریك عرض نموده خوشبختی سعادت و سلامتی برای آنان از خداوند منان آرزومندیم. درست حدس زدین این همون خانوم نارنجی می باشد که ما با ایشان درحالت قهر می باشیم ، و برای همین تا امروز که در حرم مطهر امام رضا (ع) عقد نموده اند خبری به ما واصل نشده ، البته من کماکان سر حرفم هستم و ...... ضمناً من که حسود نیستم واسه همینم تبریکم رو همین جا اعلام میکنم ، میگن خوبی اگه بخوای به خودت برمیگرده ، شر هم بخوای به خودت بر میگرده انشالله که به پای هم پیر بشن و هی مقادیر زیادی نی نی گولو تحویل جامعه ایران بدن یکی از یکی خوشمل تر و کپل تر
پ.ن : انگاری بخت سازمان باز شده و هی فرت و فرت ملت با هم جفت میشن ، دوستان گیر دادن تو هم بیا رضایت بده تا سه تا کامل بشه اما اینجانب ترگل بانو خیلی متین و سنگین سینه سپر نموده و نطق نمودیم که ما کیس خودمان را داریم و بروید نسخه برای دیگر مجردان سازمان بپیچید خدا رحم کرد خبر به گوش بابای هیراد نرسید و گرنه رگ غیرتش قلمبه میشد واویلا بود دوشنبه 11 آبان1388 :: :: نويسنده : ترگل
در این که من دختر زبون درازی هستم و اصولاً تو کارایی که به من مربوط نیست دخالت میکنم و صد البته ضربه های سنگینی هم خوردم شکی نیست
ادامه مطلب ...
خوب شد این کیسه گل گاو زبون رو آوردم انداختم تو فلاسک وگرنه امروز اوضاع ناجور تر از همیشه میشد! ادامه مطلب ... شنبه 18 مهر1388 :: :: نويسنده : ترگل
دلم همین نزدیکیا
مثل ماهی تو برکه ها چند سالیه گیر افتاده دلم همین نزدیکیا مثل پری تو قصه ها به دست تقدیر افتاده بهش می گم عزیزکم قشنگتر از شاپرکم بنای این حرفا دیگه تو این زمون برافتاده حکایت این دل ما حکایت دیوونه هاست مثل یه تنهای غریب یه گوشه تکی افتاده کاش اونکه این نزدیکیا بی خبر از احوال ما میاد ، میره ، بی اعتنا خبر می شد چی می گذره تو این دل عاشق ما کاشکی یکی پیدا می شد بهش می گفت این همسایش که تنها مونده با سایش دلش همین نزدیکیا مثل یه برگ از تو هوا پس افتاده پیش شما امروز خیلی خیلی خوشبحالمه چون : 1.خبر ازدواج سمیه خواهر طلوع عزیزم به دستم رسیده 2.شوکو عسیسم فوق قفول شده 3. خبر سوم هم اینه دیگه :
«بنام پیوند دهنده قلب ها» در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد پیوند آسمانی و ملكوتی همكاران گرامی جناب آقای گارفیلد و سركار خانم خجسته را تبریك عرض نموده خوشبختی سعادت و سلامتی برای آنان از خداوند منان آرزومندیم.
یکشنبه 26 آبان1387 :: :: نويسنده : ترگل
قسمت دوم : من همیشه تو زندگیم یه رویه واحد داشتم ، شاید از نظر خیلی ها این خصوصیات بدی باشه ، ولی انعطاف پذیر هستم و نظر بقیه رو هم گوش میکنم و میشنوم ، اما وقتی حرفی از دهنم در میاد ومیگم دیگه سر حرفم هستم و تمام تلاشم رو میکنم که سرقولم باشم وبد قولی نکنم و هیچ هم تلاش نمیکنم دلیل بیارم و طرفی رو که بهش قول دادم توجیه کنم و اینم بگم که چون خودم توجیه نمیشم سعی در توجیه کسی ندارم به هیچ وجه !!! فکرکنم شنبه بود که بابونه گفت الهام میخواد بره ماموریت و من شبا تنها میشم ، منم گفتم خب اینکه اشکال نداره آخر شب میام دنبالت و میای خونه ما بخوابی که دیگه تنها نباشی گفت خب تو بیا خونه ما ، منم گفتم نه مامانم راضی میشه من بیام خونه کسی بخوابم و نه خودم میل دارم که شب جایی غیر از خونه پدری بخوابم دیگه حرفی بینمون رد و بد نشد و قرار بر این بود که اوون بیاد شبا بخوابه یکشنبه شب تو جلسه شام خورشیدخانم گفت مامان وبابا قراره فردا صبح برسن بیرجند و من باید که صبح خونه باشم ، امشب نمیام ، منم چیزی نگفتم ، خودش گفت فرداشب نه پس فردا شب میام خونه اتون ، منم گفتم قفوله فردا شب که دوشنبه شب بود من عصر بعد از افطار کردن رفتم باشگاه ، بعدش به تمیز کاری خودم وخونه پرداختم ، کرسی گذاشتم و همه جا رو گرد گیری کردم و برق انداختم ، چون اصلا صلاح نبود که مهمون بیاد شب بمونه و سرما بخوره تا صبح ، باید که شبی که خونه ماست خاطره خوبی براش بمونه اگر که گفتم آخر شب میام دنبالت واسه این بود که نگه من نمیخوام واسه شام مزاحم بشم و ... خلاصه عصر سه شنبه من ساعت 16:30 با جودی قرار داشتم نبش مدرس 33 ، از اونجا پیاده رفتیم تا دیاموند ، به صرف هات چاکلت و ذرت مکزیکی دعوت بودم "ممنون جودی عزیزم " ، کلا زمانهایی که با جودی هستم اوقات خوبی هست ، به گفتمان و بحث میگذره ، بدون کنکاش در امور شخصی و فقط اگر کسی بخواد حرف میزنه وگرنه فضولی بی فضولی بعدش رفتم یه " گوش گرم کن " گرفتم و "یه جفت جوراب حوله ای " ، قبلش هم دوتا شمع تزئینی گرفته بودم نبش مدرس 13 از هم جدا شدیم ، جودی رفت خونه داداشش تا شب بره پارک ورزش ، و من هم چون شب مهمون داشتم "بابونه منم رفتم آرایشگاه جهت پاره ای امور مربوطه از اونجا یه سره تاکسی گرفتم و سه سوته اومدم خونه ، تا کرسی رو بزنم تو برق و کتلی رو بذارم رو چراغ تا اوضاع گرم ومتبوع جهت ورود مهمان گرامی بشود تلفن زنگ خورد ، بابونه میگه چند از دوستای همشهریم امدن واسه شام خونه امون ، اینا که برن من میام ، گفتم باشه ساعت 21:35 تل زد که ببین اینا الان رفتن واین موقع شب که دیگه بیام چی کار ، میگیرم میخوابم ، من که نمیترسم منم دیگه چیزی نگفتم ، خودش گفت فردا شب میام ، ولی تو فردا ظهر ناهار بیا خونه ما ، و تازه اولتیماتوم هم داد که چون ناهار دیر اماده میشه حق غر زدن نداری فردا چهارشنبه بود و من کلاس یوگا داشتم ، اما به روی بابونه نیاوردم تا یه وقت با خودش فکر نکنه قصد تلافی دارم که چون اوون بد قولی کرده منم بگم نمیام خونه اتون ...! بعد از وقت اداری رفتم خونه اشون ، تا ناهار گرم بشه و سفره چیده بشه شد ساعت 15:30 (ووووووووووای بابونه جوونم دستت درد نکنه عجب چلو مرغی شده بود ، خوشمزه و دلچسب و عجب سفره ای چیده بودی رنگین و پر ملات مامانم ولی یهو بابونه گفت نمیشه و من نمیام ، چون فرداش باید برم فردوس و عروسی دختر همسایه امون دعوتم و کلی کار دارم و باید وسایلم رو بچینم منو میگی حسابی عصبانی شده بودم از اینهمه بدقولی و امروز وفردا کردن حسابی لجم گرفته بود خب یکی نیست بگه اگه نمیخوای بیای از همون اول و به طور قاطع یه دلیل بیار و منو قانع کن و بگو نمیام ، نه اینکه هی امروز و فردا میکنی و هی یه چی میگی که من فعلا بی خیال بشم و بعد باز منو سر کار بذاری ، حسابی حس به سـُـخره گرفته شدن داشتم و اینکه کسی داره منو بازی میده منم بهم برخورد از خونه زدم بیرون و گفتم خودت بشین فکراتو بکن من دیگه هیچ نظری ندارم که بدم و تکلیف تعیین نمیکنم سوار تاکسی شدم و اول رفتم کلوپ سحر فیلم "زنها فرشته اند " رو تحویل دادم واز اونجا اومدم باشگاه ، در باشگاه تل زدم ببینم میاد یا نه که گوشیش خاموش بود !!! تو باشگاه به موکتهای سبزش خیره شده بودم و حسابی حس گریه کردن داشتم ، تمام اتفاقای تلخ این یه سال و نیم و اینکه تو همین باشگاه بودم که ...... بگذریم بعد از باشگاه در خونه به بابونه تل زدم اول که مثل این چند شب گفت نمیام ، منم گفتم من در هر حال منتظرت هستم ، اگر که نمیخواستی بیای باید از اول میگفتی نه که من هر شب تدارک ببینم و تو بگی من نمیام ، هی امروز و فردا خانم به من گفت که خیلی خودخواهی جالبه که سه شب بود که دلیل میاورد ونمیامد و امشبم تازه من متهم ردیف اول بودم و ایشون هم مثل تمام دوستای بنده بی تقصیر و مظلوم و حق به جانب بودند خدایا عدالتت رو شاکرم قرار شد ساعت 20:30 بیاد که نیامد ، ساعت 21 بود سولی عسیسم تل زد و کلی احوال پرسی و درد دل و ابراز دلتنگی و افسرده گی و ............ و منم مثل یه دوست خوف یا یه خواهر خوف کلی دلداریش دادم و بهش امید دادم و گفتم چه کار باید بکنه و.... سولی جونم دکترا قفول شده بود وحالا دیگه باید بهش بگم دکتر سولی (قربووووو ساعت 21:30 بابونه تل زد که من خونه اتون رو یاد نمیگیرم پلاکش چنده ؟! ، گفتم میام دم در نشستیم تو کرسی ، چائی و کیک و عناب ، شام سوپ و گوشت داغ و کلی حرف و صحبت و لالا از دعوای عصر بحثی به میون نیامد و ترجیها دیگه تصمیم گرفتم چیزی نگم و قضیه ختم به خیر شد. نمیدونم بقیه می گن اینقده سفید و یا سیاه نبین ، نباش و.... میخوام شما قضاوت کنید : مگه من انعطاف نداشتم اصلا صبح هم که من بعد از نماز چراغ رو روشن کردم که فضای هال گرم بشه و بعدش هم شیر_عسل و کره ومربا و عسل و پنیر و چائی به عنوان صبحانه آوردم پائین و صدای بابونه زدم تو اداره هم خوشی دیشبمون از دماغمون در آمد به خاطر اینکه بابونه خانوم یه آمار تاریخ مصرف گذشته تحویل جناب رئیس داده بود و ایشون هم از نهبندان تماس گرفته ومنو پیج کردن که سریع جواب پس بدم وبرم آمارهامون رو یکی کنم ......... ظلمت ُ نفسی |
|||||