قله نشین
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف....
نوفل چو شنید حال مجنون گفتا که ز مردمی است اکنون
کاین دل شده را چنانکه دانم کوشم که به کام دل رسانم
از پشت سمند خیزران دست ران بازگشاد و بر زمین جست
آنگاه ورا به پیش خود خواند با خویشتنش به سفره بنشاند
میگفت فسانهای گرمش چندانکه چو موم کرد نرمش
گوینده چو دیدگان جوانمرد بیدوست نوالهای نمیخورد
هرچه آن نه حدیث دوست بودی گر خود همه مغز پوست بودی
از هر نمطی که قصه میخواند جز در لیلی سخن نمیراند
وان شیفته زره رمیده زآنها که شنیده آرمیده
خوشدل شد و آرمیده با او هم خورد و هم آشمید با او
با او به بدیهه خوش درآمد چون دید حریف خوش برآمد
میزد جگرش چو مغز برجوش میخواند قصیدهای چون نوش
بر هر سخنی به خنده خوش میگفت بدیههای چو آتش
وان چربسخن به خوش جوابی میکرد عمارت خرابی
کز دوری آن چراغ پرنور هان تا نشوی چو شمع رنجور
کورا به زر و به زور بازو گردانم با تو هم ترازو
گر مرغ شود هوا بگیرد هم چنگ منش قفا بگیرد
گر باشد چو شراره در سنگ از آهنش آورم فرا چنگ
تا همسر تو نگردد آن ماه از وی نکنم کمند کوتاه
پرسید ز خوی و از خصالش گفتند چنانکه بود حالش
کز مهر زنی بدین حزینی دیوانه شد این چنین که بینی
گردد شب و روز بیت گویان آن غالیه را زیاد جویان
هر باد که بوی او رساند صد بیت و غزل بدو بخواند
هر ابر کزان دیار پوید شعری چو شکر بدو بگوید
آیند مسافران زهر بوم بینند در این غریب مظلوم
آرند شراب یا طعامی باشد که بدو دهند جامی
گیرد به هزار جهد یک جام وان نیز به یاد آن دلارام
در کار همه شمارش اینست اینست شمار کارش اینست
لیلی پس پرده عماری در پردهدری ز پرده داری
از پرده نام و ننگ رفته در پرده نای و چنگ رفته
نقل دهن غزل سرایان ریحانی مغز عطر سایان
در پرده عاشقان خنیده زخم دف مطربان چشیده
افتاده چو زلف خویش درتاب بیمونس و بیقرار و بیخواب
مجنون رمیده نیز در دشت سرگشته چو بخت خویش میگشت
بیعذر همی دوید عذرا در موکب وحشیان صحرا
بوری به هزار زور میراند بیتی به هزار درد میخواند
بر نجد شدی ز تیر وجدی شیخانه ولی نه شیخ نجدی
بر زخمه عشق کوفتی پای وز صدمه آه روفتی جای
هر عاشق کاه وی شنیدی هر جامه که داشتی دریدی
از نرمدلان ملک آن بوم بود آهنی آب داده چون موم
نوفل نامی که از شجاعت بود آنطرفش به زیر طاعت
لشگر شکنی به زخم شمشیر در مهر غزال و در غضب شیر
هم حشمت گیر و هم حشمدار هم دولتمند و هم درمدار
روزی ز سر قوی سلاحی آمد به شکار آن نواحی
در رخنه غارهای دلگیر میگشت به جستجوی نخجیر
دید آبله پای دردمندی بر هر موئی ز مویهبندی
محنت زده غریب و رنجور دشمن کامی ز دوستان دور
وحشی شده از میان مردم وحشی دو سه اوفتاده دردم
چون رفت میانجی سخنگوی در جستن آن نگار دلجوی
خواهش کریی بدست بوسی میکرد ز بهر آن عروسی
هم مادر و هم پدر نشستند وامید در آن حدیث بستند
گفتند سخن به جای خویش است لیکن قدری درنگ پیش است
کاین تازه بهار بوستانی دارد عرضی ز ناتوانی
چون ماه ز بهیش باز خندیم شکرانه دهیم و عقد بندیم
این عقد نشان سود باشد انشاء الله که زود باشد
اما نه هنوز روزکی چند میباید شد به وعده خرسند
تا غنچه گل شکفته گردد خار از در باغ رفته گردد
گردنش به طوق زر درآریم با طوق زرش به تو سپاریم
چون ابنسلام ازان نیازی شد نامزد شکیب سازی
مرکب به دیار خویشتن راند بنشست و غبار خویش بنشاند
۵۴ : جینگیل خبر داری پیروزی دیشب تو وقت اضافه بازی برده رو با تساوی تمام کرد؟
فهرست کش نشاط این باغ بر ران سخن چنین کشد داغ
کانروز که مه به باغ میرفت چون ماه دو هفته کرده هر هفت
گل بر سر سرو دسته بسته بازار گلاب و گل شکسته
زلفین مسلسلش گرهگیر پیچیده چو حلقههای زنجیر
در ره ز بنیاسد جوانیر دیدش چو شکفته گلستانی
شخصی هنری به سنگ و سایه در چشم عرب بلند پایه
بسیار قبیله و قرابات کارش همه خدمت و مراعات
گوش همه خلق بر سلامش بخت ابنسلام کرده نامش
هم سیم خدا و هم قوی پشت خلقی سوی او کشیده انگشت
از دیدن آن چراغ تابان در چاره چو باد شد شتابان
آگه نه که گرچه گنج بازد با باد چراغ در نسازد
چون سوی و طنگه آمد از راه بودش طمع وصال آن ماه
مه را نگرفت کس در آغوش این نکته مگر شدش فراموش
چاره طلبید و کس فرستاد در جستن عقد آن پریزاد
تا لیلی را به خواستاری در موکب خود کشد عماری
نیرنگ نمود و خواهش انگیخت خاکی شد و زر چو خاک میریخت
پذرفت هزار گنج شاهی وز رم گله بیش از آنکه خواهی
۵۵ : هی جینگیل خان تونستی بازی استقلال - تراکتور رو ببینی یا تو قرنتینه ورود به پادگان بودی؟
مادر ز پی عروس ناکام سرگشته شده چو مرغ در دام
میگفت گرش گذارم از دست آن شیفته گشت و این شود مست
ور صابریی بدو نمایم بر ناید ازو وزو برآیم
بر حسرت او دریغ میخورد میخورد دریغ و صبر میکرد
لیلی که چو گنج شد حصاری میبود چو ماه در عماری
میزد نفسی گرفته چون میغ میخورد غمی نهفته چون تیغ
دلتنگ چنانکه بود میزیست بیتنگ دلی به عشق در کیست
ناکرده سخن هنوز پرواز کز رهگذری برآمد آواز
شخصی غزلی چو در مکنون میخواند ز گفتهای مجنون
کی پرده در صلاح کارم امید تو باد پرده دارم
مجنون به میان موج خونست لیلی به حساب کار چونست
مجنون جگری همیخراشد ثلیلی نمک از که میتراشد
مجنون به خدنگ خار سفته است لیلی به کدام ناز خفته است
مجنون به هزار نوحه نالد لیلی چه نشاط میسکالد
مجنون همه درد و داغ دارد لیلی چه بهار و باغ دارد
مجنون کمر نیاز بندد لیلی به رخ که باز خندد
مجنون ز فراق دل رمیداست لیلی به چه راحت آرمید است
لیلی چو سماع این غزل کرد بگریست وز گریه سنگ حل کرد
زانسرو بنان بوستانی میدید در او یکی نهانی
کز دوری دوست بر چه سانست بر دوست چگونه مهربانست
چون باز شدند سوی خانه شد در صدف آن در یگانه
داننده راز راز ننهفت با مادرش آنچه دید بر گفت
تا مادر مشفقش نوازد در چاره گریش چاره سازد
۵۹ : میشه دعا کنید تبریز ظرفیتش تکمیل باشه جینگیل بیفته "یزد" بعدش قله نشین خوش خوشانش بشه که مامانش خوشحاله
نخلستانی بدان زمین بود کارایش نقشبند چین بود
از حله به حله نخل گاهش در باغ ارم گشاده راهش
نزهت گاهی چنان گزیده در بادیه چشم کس ندیده
لیلی و دگر عروس نامان رفتند بدان چمن خرامان
چون گل به میان سبزه بنشست بر سبزه ز سایه گل همیبست
هرجا که نسیم او درآمد سوسن بشکفت و گل برآمد
بر هر چمنی که دست میشست شمشاد دمید و سرو میرست
با سرو بنان لاله رخسار آمد به نشاط و خنده در کار
تا یک چندی نشاط میساخت آخر ز نشاطگه برون تاخت
تنها بنشست زیر سروی چون بر پر طوطیی تذروی
بر سبزه نشسته خرمن گل نالید چو در بهار بلبل
نالید و بناله در نهانی میگفت ز روی مهربانی
کای یار موافق وفادار وی چون من وهم به من سزاوار
ای سرو جوانه جوانمرد وی با دل گرم و با دم سرد
آی از در آنکه در چنین باغ آیی و زدائی از دلم داغ
با من به مراد دل نشینی من نارون و تو سرو بینی
گیرم ز منت فراغ من نیست پروای سرای و باغ من نیست
آخر به زبان نیکنامی کم زآنکه فرستیم پیامی؟
۶۰ :جینگیل جان خدا به همرات . انشالله با سبدی از خاطره های خوب از "تبریز" برگردی
در فصل گلی چنین همایون لیلی ز وثاق رفت بیرون
بند سر زلف تاب داده گلراز بنفشه آب داده
از نوش لبان آن قبیله گردش چو گهر یکی طویله
ترکان عرب نشینشان نام خوش باشد ترکتازی اندام
در حلقه آن بتان چون حور میرفت چنانکه چشم به دور
تا سبزه باغ را به بیند در سایه سرخ گل نشیند
با نرگس تازه جام گیرد با لاله نبید خام گیرد
از زلف دهد بنفشه را تاب وز چهره گل شکفته را آب
آموزد سرو را سواری شوید ز سمن سپید کاری
از نافه غنچه باج خواهد وز ملک چمن خراج خواهد
بر سبزه ز سایه نخل بندد بر صورت سرو و گل بخندد
نهنه غرضش نه این سخن بود نه سرو و گل و نه نسترن بود
بودس غرض آنکه در پناهی چون سوختگان برآرد آهی
با بلبل مست راز گوید غمهای گذشته باز گوید
یابد ز نسیم گلستانی از یار غریب خود نشانی
باشد که دلش گشاده گردد باری ز دلش فتاده گردد
چون پرده کشید گل به صحرا شد خاک به روی گل مطرا
خندید شکوفه بر درختان چون سکه روی نیکبختان
از لاله سرخ و از گل زرد گیتی علم دو رنگ بر کرد
از برگ و نوا به باغ و بستان با برگ و نوا هزار دستان
سیرابی سبزههای نوخیز از لولو تر زمرد انگیز
لاله ز ورق فشانده شنگرف کافتاده سیاهیش بر آن حرف
زلفین بنفشه از درازی در پای فتاده وقت بازی
غنچه کمر استوار میکرد پیکان کشیی ز خار میکرد
گل یافت ستبرق حریری شد باد به گوشوارهگیری
نیلوفر از آفتاب گلرنگ بر آب سپر فکند بی جنگ
سنبل سر نافه باز کرده گل دست بدو دراز کرده
شمشاد به جعد شانه کردن گلنار به نار دانه کردن
نرگس ز دماغ آتشین تاب چون تب زدگان بجسته از خواب
خورشید ز قطرههای باده خون از رگ ارغوان گشاده
زان چشمه سیم کز سمن رست نسرین ورقی که داشت میشست
گل دیده ببوس باز میکرد چون مثل ندید ناز میکرد
سوسن نه زبان که تیغ در بر نی نی غلطم که تیغ بر سر
مرغان زبان گرفته چون زاغ بگشاده زبان مرغ در باغ
دراج زدل کبابی انگیخت قمری نمکی ز سینه میریخت
هر فاخته بر سر چناری در زمزمه حدیث یاری
بلبل ز درخت سرکشیده مجنون صفت آه برکشیدی
گل چون رخ لیلی از عماری بیرون زده سر به تاجداری
ز آوازه آن دو بلبل مست هر بلبلهای که بود بشکست
زان هردو بریشم خوش آواز بر ساز بسی بریشم ساز
بر رورد رباب و ناله چنگ یک رنگ نوای آن دو آهنگ
زایشان سخنی به نکته راندن وز چنگ زدن ز نای خواندن
از نغمه آن دو هم ترانه مطرب شده کودکان خانه
خصمان در طعنه باز کردند در هر دو زبان دراز کردند
وایشان ز بد گزاف گویان خود را به سرشک دیده شویان
بودند بر این طریق سالی قانع به خیال و چون خیالی
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |

