|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ پيوندها |
قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم اینگونه که بر میآید:
آ بی حد ِ عزیز زحمت کشیدن تفأل زدن به دیوان خواجه واسم ، و جناب شبح هم شرح فال و معنی اون رو برام کامنت گذاشتن فال قشنگیه و حال این روزای منه مممنون از هر دو چهارشنبه 13 آبان1388 :: :: نويسنده : ترگل
* فقط و فقط مطلب طنز هست و هیچ گونه اهانت و این چیزا نیست . جالب بخونید تا آخر
رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید
"روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند". معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی: "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند". مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر: "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد". ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک: "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن". سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران :"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ". یکشنبه 12 آبان1387 :: :: نويسنده : ترگل
بچه که بودم همیشه حس میکردم تو این شعر یه رازی هست که گفته نشده . بارها وبارها میخوندمش تا بفهمم توش چه خبره ولی نمیفهمیدم اخرشم به این نتیجه رسیدم که یه جاهایی ازاین شعر حذف شده ملاحظه بفرمائید از همان کودکی خانم مارپل بوده ایم
باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
رودها در جاری شدن
تا شکر گزار باشیم
یکی نمیشه بیاد کمک من ، اصلا نمیتونم قالب انتخاب کنم ای خدددددددا یه قالب میخوام بازمینه خاکستری یا آبی یا کرمی بسیار بسیار بی حال بدون جنگولک بازی و نقش ونگار شلوغ پلوغ یه چی میخوام ساده اما خیلی به دل نشین کمک میخوااااااااااااااااااااام خدایا تو قلب مرا میخری؟ دلم راسپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا وآنجا وهر روز برای دلم مشتری آمد ورفت و هی این وآن سرسری آمد و رفت * ولی هیچ کس واقعاً اتاق دلم را تماشا نکرد دلم ، قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد * یکی گفت : چرا این اتاق پراز دود وآه است یکی گفت : چه دیوارهایش سیاه است ! * یکی گفت : چرا نوراینجا کم است و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش فقط از غم وغصه وماتم است! * و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم : خدایا تو قلب مرا می خری؟ * و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم : ببخشید ، دیگر برای شما جانداریم از این پس به جز او کسی را نداریم عرفان نظرآهاری16/8/85 - روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم...چه دنیای رو به زوالی دارم... مجنونمو دلزده از لیلیا..خیلی دلم گرفته از خیلیا... نمونده از جوونیام نشونی...پیر شدم پیر تو ای جوونی...... بازی ترانه ها خیلی جالب بید یه جایی دیدم و از اینکه کسی ما رو دعوت نکرده کمی دلخور می باشیم ولی خب ما که خدای اعتماد به نفس می باشیم ما سیاوش قمیشی را دوست میداریم وهر آهنگش هم یه خاطره است و هزار اتفاق تاک ؟! عسل بانو (یاد همسفر سفر کرده بخیر ......) محبوبه شب ( یه روزی توی کوه ، تو دامنه ارتفاعات باغران ، حوالی بند امر شاه همش اینو زمزمه میکردم...) میخوام بیام خاستگاری نگو نه نمیشه : ( یاد صعود سبلان که هر جا نفس کم میاوردم میزدم این آهنگ و انگاری دوپینگ کرده باشی ، باز خرامان خرامان تا بالاها میر فتیم ...) دویدیم و دویدم هیج جا رامون ندادن گفتن که توی جاده دونده ها زیادن : (یاد صعود شیرکوه یزد و MP3 که برام آوردی .....) خوابیدی بدون لالایی و قصه .....(دانشگاه و باغ ماهان و اردوی انجمن عملی و......) هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم ......(یاد ...همه حرفا که آخه گفتنی نیست ) انگار نه انگار (این آهنگ تو گوشیم هست و هر وقت دلم میگیره و هوس شاد بودن و شنگول بودن به سرم میزنه گوش میکنم ! ) عروس گلم (کنج و شبانه و ......) چند وقته همش دلم میخواد و هوس زمزمه این شعر رو دارم : ای مه من ای بت چین ای صنم لاله رخ و ماه جبین ای صنم تا به تو دادم دل و دین ای صنم بر همه کس گشته یقین ای صنم من زتو دوری نتوانم دیگر وز تو صبوری نتوانم دیگر .................................. منم میخوام یه چند تارو دعهوت بکنم : ثمین جوونم ، آوامین خانوم ، سالادی مالزی رفته ، رزسفید عسیس و هلن خانوم آبی اهل خرداد در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.» پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.» غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بياي»غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.» عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»علم پاسخ داد: « زمان» عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.» |
||