تبليغاتX
قله نشین
درباره وبلاگ

من چله نشين بن ِ چاهم چندی...

غافل ز من اين قافله ها در گذرند

رفتند و دگر مسافر مصر نماند!

يارب!

که اگر نباشد آن واسط فيض

هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد!
نويسندگان

قله نشین
یکی میگفت اگه آخرش نشه؟ حتی این خیال زشتو نمیخوام !
چهارشنبه 20 آبان1388 :: ::  نويسنده : ترگل       
 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

اینگونه که بر میآید:
عاطر: خوشبو - دوست - دوستدار

مورد لطف دوستی عزیز قرار گرفته ای که به وی اطمینان داری. در راهی که پیش رو داری از کمک ها و راهنمایی ها و تجارب دوستان استفاده کن. گوییا در راهی که داری با مشکلاتی روبرو میشی ولی در نهایت پیروز و موفق خواهی شد. دوستان حقیقی رو فراموش نکن


آ بی حد  ِ عزیز زحمت کشیدن تفأل زدن به دیوان خواجه واسم ، و جناب شبح هم شرح فال و معنی اون رو برام کامنت گذاشتن فال قشنگیه و حال این روزای منه مممنون از هر دو



چهارشنبه 13 آبان1388 :: ::  نويسنده : ترگل       
 

* فقط و فقط مطلب طنز هست و هیچ گونه اهانت و این چیزا نیست . جالب بخونید تا آخر

 

رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید 

 

 "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".  

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:

 "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".  

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:

 "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".  

ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:

 "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".  

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران

:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ".





یکشنبه 12 آبان1387 :: ::  نويسنده : ترگل       

بچه که بودم همیشه حس میکردم تو این شعر یه رازی هست که گفته نشده . بارها وبارها میخوندمش تا بفهمم توش چه خبره ولی نمیفهمیدم اخرشم به این نتیجه رسیدم که یه جاهایی ازاین شعر حذف شده

ملاحظه بفرمائید از همان کودکی خانم مارپل بوده ایم

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها، ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم می پرند، این سو و آن سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین،
خوب و شیرین توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم
نرم و نازک، چست و چابک.
از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن.
بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی، برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگ ها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آنجا نشسته، دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم، می سرودم
"روز، ای روز دلارا! داده ات خورشید رخشان، این چنین رخسار زیبا، ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان، با همه سبزی و خوبی،
گو چه می بودند جز پاهای چوبی، گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا! گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا! هر چه زیبایی ست از خورشید باشد."
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره. آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان، ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان، چرخ ها می زد چو دریا،
دانه ها ی "گرد" باران، پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران، پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران، مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی، از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی.
"بشنو از من، کودک من، پیش چشم مرد فردا،
زندگانی، خواه تیره، خواه روشن، هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا."


شعر از : زنده ياد مجد الدین میرفخرایی ملقب به گلچین گیلانی



سه شنبه 7 آبان1387 :: ::  نويسنده : ترگل       

رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با
عــشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد

 

و خداوند عشق را آفرید

 تا شکر گزار باشیم


 

یکی نمیشه بیاد کمک من ، اصلا نمیتونم قالب انتخاب کنم ای خدددددددا

یه قالب میخوام بازمینه خاکستری یا آبی یا کرمی بسیار بسیار بی حال

بدون جنگولک بازی و نقش ونگار شلوغ پلوغ

یه چی میخوام ساده اما خیلی به دل نشین

کمک میخوااااااااااااااااااااام




یکشنبه 5 آبان1387 :: ::  نويسنده : ترگل       

خدایا تو قلب مرا میخری؟

 

دلم راسپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا وآنجا

وهر روز

برای دلم مشتری آمد ورفت

و هی این وآن

سرسری آمد و رفت

*

ولی هیچ کس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم ، قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*

یکی گفت :

چرا این اتاق

پراز دود وآه است

یکی گفت :

چه دیوارهایش سیاه است !

*

یکی گفت :

چرا نوراینجا کم است

و آن دیگری گفت :

و انگار هر آجرش

فقط از غم وغصه وماتم است!

*

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرا می خری؟

*

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم :

ببخشید ، دیگر

برای شما جانداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم

عرفان نظرآهاری16/8/85 - روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس



دوشنبه 13 اسفند1386 :: ::  نويسنده : ترگل       

 

رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم...چه دنیای رو به زوالی دارم...

مجنونمو دلزده از لیلیا..خیلی دلم گرفته از خیلیا...

نمونده از جوونیام نشونی...پیر شدم پیر تو ای جوونی......

Oh

بازی ترانه ها خیلی جالب بید یه جایی دیدم و از اینکه کسی ما رو دعوت نکرده کمی دلخور می باشیم ولی خب ما که خدای اعتماد به نفس می باشیم ، پس خودمان خودمان را دعوت می نماییم و بزن بریم به سرعت برق و باد ............

ما سیاوش قمیشی را دوست میداریم وهر آهنگش هم یه خاطره است و هزار اتفاق

تاک ؟!

عسل بانو (یاد همسفر سفر کرده بخیر ......)

محبوبه شب ( یه روزی توی کوه ، تو دامنه ارتفاعات باغران ، حوالی بند امر شاه همش اینو زمزمه میکردم...)

میخوام بیام خاستگاری نگو نه نمیشه : ( یاد صعود سبلان که هر جا نفس کم میاوردم میزدم این آهنگ و انگاری دوپینگ کرده باشی ، باز خرامان خرامان تا بالاها میر فتیم ...)

دویدیم و دویدم هیج جا رامون ندادن گفتن که توی جاده دونده ها زیادن : (یاد صعود شیرکوه یزد و MP3 که برام آوردی .....)

خوابیدی بدون لالایی و قصه .....(دانشگاه و باغ ماهان و اردوی انجمن عملی و......)

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم ......(یاد ...همه حرفا که آخه گفتنی نیست )

انگار نه انگار (این آهنگ تو گوشیم هست و هر وقت دلم میگیره و هوس شاد بودن و شنگول بودن به سرم میزنه گوش میکنم ! )

عروس گلم (کنج و شبانه و ......)

چند وقته همش دلم میخواد و هوس زمزمه این شعر رو دارم :

 

ای مه من ای بت چین ای صنم

لاله رخ و ماه جبین ای صنم

تا به تو دادم دل و دین ای صنم

بر همه کس گشته یقین ای صنم

من زتو دوری نتوانم دیگر

وز تو صبوری نتوانم دیگر

..................................

منم میخوام یه چند تارو دعهوت بکنم : ثمین جوونم ، آوامین خانوم ، سالادی مالزی  رفته ، رزسفید عسیس و هلن خانوم

آبی اهل خرداد – عمر غصه هاتون کوتاه

 



یکشنبه 12 اسفند1386 :: ::  نويسنده : ترگل       

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...

روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»

پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»

غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بياي»غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»

عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد.

آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»علم پاسخ داد: « زمان»

عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.»